Loading

چند لحظه ...
کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد

کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد

نسخه الکترونیک کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد

عمه‌خورشید، در گوشه‌ای از باغ بزرگ خانۀ ما، در حیاط پشتی زندگی می‌کرد. حیاط او با دری کوچک به باغ متصل می‌شد. او خواهر ناتنی پدرم بود و بارها از زبان مادرم و عمه‌هایم شنیده بودم که مادر او دختر یک رعیت ساده و بی‌اصل‌ونسب بوده است. خانۀ عمه‌خورشید، خانۀ آرزوهای کودکانه‌ام بود. خانه‌ای که پرندگان، بدون هیچ ترسی، در آن لانه می‌کردند و کبوتر بچه‌ها، روی‌ دست آدم می‌نشستند و او به من یاد می‌داد، چگونه آن‌ها را نوازش کنم و دوست بدارم. یادم هست، یک روز که تخم کبوترها را از لانه برداشته بودم، با صدایی بغض‌آلود گفت: «سهراب‌جان، این‌ها بچه‌های کبوترها هستند و اگر مادرشان ببیند که نیستند، گریه می‌کند.» و آن‌قدر گفت که رفتم و تخم کبوترها را در لانه گذاشتم. عمه‌خورشید، قبل از آنکه به دنیای سکوت تبعید شود، قصه‌هایی عجیب برایمان می‌گفت. از پرنده‌ها، از آهوهای بیابانی و از گرگ‌ها. در قصه‌های او، همه‌چیز، حتی آب و رنگ و درخت و ستاره‌ها حرف می‌زدند و هیچ‌چیز محالی وجود نداشت. ثریا هم گاهی پیش ما می‌آمد ولی وقتی برمی‌گشت، ادای عمه را درمی‌آورد و او را مسخره می‌کرد. او، از همان بچگی یاد گرفته بود که چه‌طور می‌شود دیگران را مسخره کرد و به آن‌ها خندید. مادر، از رفتار ثریا خیلی راضی ‌بود ولی همیشه می‌گفت: «می‌ترسم سهراب به عمه‌اش برود.» و بعد با نفرت ادامه می‌داد: «مرده‌شور نسلش را ببرد!» مادرم، همین قصه‌ها را بهانه کرد و با این دستاویز که حرف‌های عمه‌خورشید بچه‌ها را خرافاتی می‌کند، ملاقات عمه را برای ما ممنوع کرد. ولی من می‌رفتم. یواشکی پیش او می‌رفتم. پشت دامن باجی‌‌صغرا، تنها کسی‌ که حق داشت پیش عمه‌خورشید برود، قایم می‌شدم و می‌رفتم.

ادامه...

مشخصات کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد

بخشی از کتاب روزی که عمه‌خوشید مرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره

اینو تو کتابخونه خوندم. داستان قشنگ و جذابی داشت.
در ۶ ماه پیش توسط killer Boys ( | )
خیلی کناب قشنگی بود فضای سنتی داشت و آدم رو با خودش به قعر داستان میبرد
در ۸ ماه پیش توسط pan...995 ( | )