فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مهره‌ی مهر

کتاب مهره‌ی مهر

نسخه الکترونیک کتاب مهره‌ی مهر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مهره‌ی مهر

این کتاب درباره نخستین آیین ایرانیان باستان، یعنی آیین میترا است. فرخزاد در این کتاب به این آیین و ویژگی‌های آن پرداخته است.

بخشی از کتاب مهره‌ی مهر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مُـهره ی مِهـر او به سینه ی من
مُهر گنج است بر خزینه ی من
نظامی

فرگرد ۱

در نوشتارهای به جا مانده از فیلسوف فرااندیش افلاتون = پلاتون(۱) که وارث اندیشه وری های استاد فرزانه اش سقراط = سوکرات(۲) است و گفتار برخی دیگر از اندیشه وران باستان همانند کرانتور(۳)، هومر(۴)، ارستو = آریستوتل(۵)، پلوتارک(۶)، مارسیلینیوس(۷)، پروکلس(۸)، هرودوت(۹)، تیماژن(۱۰)، تئوپابیوس(۱۱)، ترتولیان(۱۲) و چندین تن دیگر به نشانه هایی از سرزمین سحرآمیز آتلانتید(۱۳) برمی خوریم که با شگفتی های آشکار و رمزهای ناآشکار، از دیرباز کاوشگران را مجذوب خود ساخته است؛ سرزمینی رویاآفرین در میانه ی امواج نیلگون دریا، که شور و جذبه ی آن الهام بخش ساختار یوتوپیای افلاتون، فارابی، فرانسیس بیکن(۱۴)، جفری چوسر(۱۵)، توماس مور(۱۶)، آلدوس هکسلی و دیگر جستارگران مدینه ی فاضله شد.
انگاره ای آرمانی از یک شهرآبادیِ نمونه با شهروندانی نمونه، وسوسه ای اندیشه زا که از درونه ی آن آثار ادبی، هنری و فلسفیِ نادری زاییده شد که پایه های فلسفه، ادب و هنر جهان را استوارتر ساخت.
جزیره ای بهشت آسا در باختر ستون های هرکول «جبل الطارق» که به گفتار پژوهشگران نزدیک به دوازده سیزده هزار سال پیش و شاید هم کمی دورتر در آب های خروشان و خشم ناک اقیانوس اتلس فرو رفت و تنها یادگار اسرارآمیزی از خود بر جای گذاشت. سرزمینی بشکوه، توان مند و خودایستا، با شهرهای آباد و باغ هایی همیشه بهار که بنابر نوشته های کهن، معابدش از زر ناب و نقره ی سیمین، ستون های اش از بلور شفاف و دیوارهای اش از سنگ های گران سرخ و سپید و سیاه، به زیبایی ساخته شده بود. بر سر شاخه ی درختان انبوه اش نایاب ترین پرندگان سرود زندگی سر می دادند و باشندگان سرخوش اش از بد روزگاری و انده گساری هیچ نمی دانستند و از آن جا که شهریاران شان را به عنوان نماینده ی خورشید زندگانی بخش در زمین می شناختند، آنان نیز در سماع های صوفی وَشانه در معابد زرین آفتاب آن چه را که از کامه و آرزو بود از خورشید خدا می خواستند. شگفت آن که در آن زمان بسیار دور، برگزیدگان این سرزمین و دیگر سرزمین های دور و نزدیک، دانشورانی که شاید «مغ» نامیده می شدند نه تنها با شماری از اختران کیهانی پیوند داشتند، بلکه بنابر نوشتار تاریخ نامه هایی چند با کیهان شناسانِ رازآشنا هم چنان نزدیک بودند که همپای آنان در کارِ به سازیِ جهان می کوشیدند. از شناخت و همبودیِ کارگزاران زمینی و دانشداران فضایی بود که آتلانت های فرزانه و دیگر همسایگان دور و نزدیک آن ها که قطب نیرومند کره ی زمین را همساز می کردند، در کرانه های لاژوردیِ مدیترانه و جزایر خُرّم بهار آن، در سواحل سحرگون نیل، در خشگادهای حاصل خیز آفریقا که شاید مادرِ آبادانیِ آن روزگار به شمار می آمد، در خاک های بالنده ی میان رودان «بین النهرین» در سرزمین چین = شین = سین یا ماه، در تپه ماهورهای تف زده ی موهنجودار و در زیستگاهی اهورایی که از آن پس فلات ایران نام گرفت و سرانجام در خاک هایی دیگر که اکنون اروپا و امریکا «شمالی، مرکزی، جنوبی» خوانده می شود ـ و نمی دانیم در آن زمان چه گونه بودند و چه نام داشتند ـ به فرخندگی می زیستند. آنان در لوای آیین پریستاری از خورشید و اشعه ی گرمازا و زندگی بخش این ماشین انرژی زا و بهره برداری از نیروهای شگرف و زاینده ی آن، و زان پس مهرورزی با ماه و همپیوندی با ستارگان و شناخت چهار گوهر استوان طبیعت سرخوشانه به سوی آینده می شتافتند.
آنان نه تنها انسان را جهان شمول می دانستند که به فلسفه ی کیهان وحدتی نیز می اندیشیدند و با بهره برداری از دانش های فضایی رهسپار فردایی بودند که انسان می توانست با بهره برداری از نیروهای ذاتیِ خود به اَبَرانسان بدل شود و پرچم پیروزی را نه تنها بر زمین که بر کیهان بیافرازد. اما از آن جا که طبیعت ـ که انسان بارزترین نشانه ی آن بر کره ی خاک است ـ هنوز تجربه های ارزشمندتری را انتظار می کشید، به ناگاه آتلانت های تجربه گر و دانش آور در اوج پیشتازی و پیروزگری، در مرگ گاه فاجعه ای سهمگین هم چون جرقه ای ناپایا، از صفحه ی زمین ناپدید شدند و نه تنها جزیره ی بهشت سای آتلانتید، که دیگر شهرآبادی های نزدیک و حتا دور آن به ژرفای آب های بلعنده ی بی رحم فرورفت. اندک بازماندگان حادثه نیز به دوران غارنشینی ـ که بی گمان انسان های گذشته بارها آن را تجربه کرده اند ـ بازگشتند که برآیند آن پایانی بر یک آغاز و از آن پس آغازی بر یک پایان شد!
با آن که سالیانِ سال به این جزیره ی گم شده بیشتر به چشم یک افسانه نگاه می شد، اما از بخت خوش از چند سال پیش به همت باستان کاوانی که مجذوب این روایت افسانه نما بودند از کشف نخستین نمایه های این سرزمین رویاساز در ژرفای آب های اقیانوس اتلس خبرهای هیجان برانگیزی شنیده می شود که می توان امید داشت به زودی با کشف دلایلی قانع کننده تر از گذشته بتوان بین دنیای پیشرفته ی کنونی و دنیای پیشرفته ی گذشته پلی کشید و به یارمندیِ آن، تاریخ مبهم، بی ریشه، درهم و نابسنده ای را که بی توجه به زمینه های فرهنگیِ باستان و نشان های بازمانده از آن ساخته و پرداخته شده است به دور از هر نوع تنگ اندیشی و خشک مغزی و جمود، پاک سازی کرد و برای انسان خودگم کرده ای که از گذشته ی خود شناسه ی روشنی ندارد تاریخ راستینی نوشت که بتوان آن را زیربنای انسان فردا ساخت.
در این راه نخست باید به نکته ی مهم توفان بزرگ که نشانه های آن در تمامیِ متن های برجای مانده از گذشته دیده می شود به باریکی نگریست و از آن پس به آن چیزهایی اندیشید که جان بدربردگان از این فاجعه با آن روبه رو شدند.
مردمانی گونه گون از سرزمین هایی گونه گون ـ اگرچه بیشتر خورشید پریستار و ماه فریفتار ـ اما با آداب و سننی گونه گون که بی گمان در هنگامه ی حادثه به خشگادهای آرام تری گریختند و نه به سادگی و آسانی، که با سختیِ بسیار در زمین هایی خانه کردند که ما امروز آن ها را با نام امریکا به ویژه امریکای جنوبی و مکزیک، دامنه های آند(۱۷) و پیرنه(۱۸)، صحراهای آسیای بزرگ و خاک های آسیای میانه و کوچک می شناسیم، و یا در بسیاری از خشگادهایی آرام گرفتند که امروزه به نام کشورهای اروپایی خوانده می شوند، و یا در غارهایی پناه گزیدند که هنوز بازمان های آن در پهنه ی گیتی به چشم می خورد و با آثار برجای گذاشته از خود از دوردست ها و از آن چه گذشت به ما داستان ها می گویند و حکایت می دارند.
در این جا بایسته است به دوران بیماریِ کره ی زمین ـ که بی گمان زمانی دراز بر آن گذشت ـ و زایش دوباره ی زندگانیِ طبیعی همراه با شهرآبادی و مدنیت و هم چنین به نکته ی شگفت انگیز فرود مردان آسمانی یا دیوان به گشاداندیشی نگریست و به آن توجه ویژه ای نشان داد که به گواهیِ متن های باستانی و تاریخ نامه های کهن، بر ستاک کوه ها فرود آمدند و درآمیزیِ آن ها با دوده ای از بازماندگان حادثه به وجود آمد و می کوشیدند زندگی را دوباره سازی کنند. باید به نکته ی اندیشه ساز پدیدآییِ اساتیر آریایی در بلندای عقاب پَر «هرابرزیی تی»(۱۹) البرز و دیگر بلنداهای سر به ماه و ستاره کشیده و اساتیر آریاییِ هندی در فرازنای «پاراپامی زاد»(۲۰) و اساتیر یونانی در ستیغ پاراناسوس(۲۱) و «اولمپیوس»(۲۲) و سرو = مرو = مورو(۲۳) و اساتیر چینی در برآمدگی های «کون ـ لون»(۲۴) و «کیو ـ سی ین ـ شان»(۲۵) به تیزی نگریست و از خود پرسید در زمانی چنان دور و تاریک، این آسمان نوردها با کدامین وسیله ی رونده بر قله ی این کوه ها فرود می آمدند و چه سان در آشیانه ی سیمرغ ها خانه می کردند؟
حتا اگر نخواهیم ابزار فرود آمدن این موجودات را سفینه های فضاییِ کرات دیگر بدانیم و برداشت هایی این چنین را از نوع خیالپردازی های سرخوشانه بدانیم ـ که البته در زمان تسخیر فضا و فرود آمدن انسان در کره ی ماه و گردش «ربوت»ها در مریخ و دیگر کرات منظومه ی خورشیدی نمی تواند این چیستی را داشته باشد ـ چون نمی توانیم جای پای موجودات شگفت آفرینی را که به گواهیِ افسانه های باستانی، میتولوژی و اساتیر و برخی از نشانه های دیگر به زمین فرود آمدند و به نام خدایان دنیا را در تولد دوباره اش یاری دادند از دفتر تاریخ بشری پاک کنیم، به ناچار باید برای شناخت فراموجوداتی که نه تنها با اساتیر جهان که با فروزش مشعل مهر = میثره یا میتراییسم پیوندی ژرف دارند به پژوهشی دور و دراز دست بیازیم تا مگر با کاویدن بُن مایه های اساتیری از سویی و ریشه های تاریخیِ مردمانی که بر آیین خورشید پریستاری بوده اند از سویی دیگر به شناختی نوین برسیم.
اینک با توجه به کیهان شناختیِ انسان امروز که اندک اندک به کیهان شمولی خواهد پیوست و کوشش های انسان پیشرو سده ی بیست و یکم میلادی برای شناخت موجودات کیهانی و درآمیختن با آنان دیگر باید به نکته ی پنهان اما جذاب گردهم آییِ موجودات فضایی ـ که انسان های پیشین آنان را خداواره هایی شگفت انگیز می پنداشتند ـ در سره ی کوه های بلند، آسمان نوردیِ آنان با ارابه های درخشان تیزپرواز به سان بغ میثره = مهر یا اردوی سورا آناهیتا و شیوه های دیوسازانه ی شهرهای پرنده و دژهای زیرزمینی چه ایستا و چه رونده که در برگ برگ دفترهای کهن به خوابی دیرمان فرورفته اند و اسرار بنهفته در غارهای توی درتوی زیرزمینی نگرشی دوباره داشت. باید پس از باریک نگری های موشکافانه در ذره ذره ی این رازمانه ها از خیالبندی ها و خرافه بازی ها، آنان را به دانش پیشرفته اما محدود دنیای پارینه به درستی پیوند داد ـ که بی گمان با دانش و تکنولوژیِ فراگیر کنونی شکلی متفاوت داشته است ـ و بکوشیم تا به زیرکی در دنیای ناشناخته ی نخبگان جای بگیریم و به چهره های از یاد رفته در متن های دوران باستان، هم چون، را = رع، کرونوس = زروان اهورامزدا و یاران سپندیِ او، میثره = مهر، آناهتیا = آناهید، یم = جم، تهمورث، هوشنگ، فریدون، کی کاووس، کی خسرو، بختارهای نامیرای دشت کیانسیه، شیوای سه چشم، ایندرای مرگ آور، ویشنو = بشن(۲۶) چندین دست، سرسواتیِ گردونه سوار(۲۷) گوبذشاه گاوتن(۲۸)، اوآنِس ماهی واره(۲۹)، انکی = آنوکی فرهنگ آور(۳۰)، مردوک هشیوار پهن گوش(۳۱)، ضحاک ماردوش، ایزیس(۳۲)، ازیریس(۳۳) و هوروس(۳۴)، تهوتی = تات(۳۵)، هرس = ادریس(۳۶) و بسیاری دیگر از اسرارسازان دنیاهای گذشته راهی بگشاییم و بازمان پنهان در این چهره ها را آزاد سازیم.

فرگرد ۲

برای ریشه یابیِ آیین دیرمان میثره = میتره که به نگره ی نویسنده شاخآبه های اش از درونه ی آب های طغیانیِ اقیانوس اتلس بر سرزمین های توفان زده ی تباه شده ی پیرامونی جاری شد تا برای رشد و نمو شهرآبادی و فرهنگ دوباره ی گیتی کارساز باشد، بایسته است سخن از اقوامی آغاز شود که پس از فاجعه از چند سوی جهان سر برآوردند و پایه گزار مدنیت دوباره ی سرزمین هایی شدند که بخشی از آن را امروز به نام ایران می شناسیم.
در سحرگاه شکوفاییِ دوباره ی تاریخ در این بخش از جهان قومی به نام میث = میت = مید = مد، نخستین شالوده های اجتماعی را در سرزمین های خورشیدی یی فروریخت که فلات ایران نیز بخشی از آن است و پس آن گاه در دگر شدن های تاریخی به نام قوم ماد سر برافراشت و آغازگر تاریخ مهین ایران بزرگ شد که مدنیت جهان بر شانه ی آن جای دارد.
اگرچه اکنون ما را با استحاله ی این واژه نام، زایش های پی درپی و شکل بستن و ماندگاریِ آن در قالبی استوار کاری نیست، بلکه هدف اصلیِ این روند، پژوهشی در بُن ریشه ی واژه نام میثره = میتره، بازشکافیِ گوهره و بازیابیِ واژه های هم سنگ و بازشناخت دوباره ی آن است که تا پرتویی شکافنده به این تاریکی تابیده نشده و چیستی نخستین بهره ی واژه نام میثره = میتره که همانا میت است شناسایی نشود، راز این آیین دیرنده ی جهان شمول گشوده نخواهد شد.
کاوشگران تاریخ باستان، نه تنها با طنین نام واژه های مث = مت = مد = مدیا و ماد که با تاریخچه ی قوم های ماتیان، ماننا، مین نی، ماتاپه، مادنی، مات، ماه آمادای و... آشنایی دارند ودرباره ی سرزمین های میدی، میتی، میتانی، هیتی یا حتا ختی نیز خوانده هایی دارند که هریک از این تیره ها به گواهیِ نوشته های تاریخی، سالیان دراز، در جای جای آسیا و بیشتر در خاک های ماجراساز و حادثه پرداز میان رودان «بین النهرین» زندگانی کرده و بازمان های سودآفرینی از شهرنشینی و فرهنگ مداری را از خود به جای گذاشته اند، اگرچه کم تر به همسانیِ موسیقاییِ این نام واژه ها و یگانگیِ ریشه های فرهنگیِ آنان با یک دیگر که از یک بُن واحد حکایت می کند توجهی نشان داده شده است!.
سخن اصلی بر این محور می چرخد که جابه جاییِ حروف در دانش زبان شناختی کاری است رایج، که گه گاه با گونه هایی از این دست برخوردهایی هم داشته ایم. هم چنان که واژه ی آهورا به آسورا و سرانجام به آشورا = عاشورا و یا آسور به آشور بدل می شود و یا واژه ی سانسکریت «سپت» در اوستا و فرس هخامنشی به هپث، و عاقبت به هفت بدل می شود و واژه ی «سندو» به «هندو» تغییر پیدا می کند، به همین سان هم حرف «م» می تواند نخست جای اش را به حرف «ه» بدهد و به شکل «هیتی» درآید و از آن پس با تبدیل به حرف «خ» به خیتی = ختی بدل شود که نام شهرهای ختا و ختن نیز بی گمان از آن برآمده است به ویژه که برخی از پژوهندگان هم بر این تغییر و تبدیل مُهر استواری زده اند.
در این روند دگرگونی زا، نخست واژه ی «میت» در میان قومی به شکل «مت» درآمد. قومی دیگر که گویشی دیگر داشتند آن را به آوای «مید» و زان پس «مد» درآوردند. سرانجام قوم هایی از هر رنگ و نژاد و قبیله که در راه فرار از توفان بزرگ در کرانه های سوزان خلیج پارس تا میان رودان گسترده شده بودند پس از نسل ها و فصل ها، که بیشترش در جدال و زد و خورد گذشت بنابر ضرورت های تاریخی زیر یک پرچم واحد گرد آمدند و دولت آباد «ماد» را به نام نامیِ بغ بزرگ میتره آغاز کردند که با [رع = را]، خورشید خدای دیرینه ی تمامیِ هوریانی ها و یا خورشید پریستارانی که از دنیای گذشته باز مانده بودند پیوندی آشکار و ناگسستنی داشت.
اما سخن به همین جا بسنده نمی شود، چون اندکی زودتر یا دیرتر گروه دیگری از فراریان فاجعه هم از بوم زیستی که اینک آن را آریاوجه = ایران ویج می شناسیم سر برافراشتند تا دشت های گسترده ی اروسی = هوروسی را چند زمانی از تپش های زندگی ـ که پیوسته روی به پیشروی و تکامل دارد ـ آکنده سازند. اگرچه به زودی در هنگامه ی ظهور فاجعه ای دیگر ـ که برآیند سرد شدن زمین و یخ بستن آب ها بود ـ راه کوچ را در پیش گرفتند و در جستار خورشید، به آینده سازترین سفرها تن سپردند؛ سفری سخت که بی گمان گام به گام و منزل به منزل در زمانی دراز به انجام رسید و در گذاره ی آن داستان ها ساخته و انسان ها پرداخته شد که تنین آن هنوز هم گه گاه گوش هوش ما را می نوازد و جهانی از افسون و رویا را پیش روی مان نگاره می کند که یادمانه های از یاد نارفتنیِ آن دیگر تنها در کالبد افسانه هایی دور و خیال بندانه هم چون ماجراهای دختر شاه پریان که کاخ اش در قله ی قاف بود و دیگر افسانه هایی از این دست به جلوه ای زودگذر درمی آید، شعله ای می زند و به شتاب در واقعیت های بیشتر نازیبای روزمرّه رنگ می بازد و خاموش می شود.
بگذریم، راه پیمایان جستجوگر که مرده ریگ گران باری را از خورشیدگاه گذشته به خورشیدگاه آینده می بردند، در گذاره ی ماه ها و سال ها کناره های رود اوروس = ارس را که از خورشید خدای مصر هوروس نام گرفته بود واگذاشتند و پس از بدرود با خاک های هوروسیه = اروسیه = اروس که امروز آن را روسیه می خوانیم، نه با هم و پابه پا در یک زمان، بلکه گروه گروه و دسته دسته، از سکاها = اسکیت ها، کیمری ها و... به فاصله های اندک و بسیار در خشگادهای آفتابی ـ که با جزایر فروغلتیده در آب های طاغیِ اوقیانوس اتلس همانندیِ چشمگیری داشت ـ منزل گاه هایی فراهم آوردند که گاه نام یکی از خدایان و گاه نام یکی از سرکردگان و یا رازداران آسمان پیوند آن ها را می گرفت و به صورت واحدی درمی آمد که بیشتر با واحدهای دیگر نادمساز و دشمن بود.
بدین سان کار سامان گرفتن گروه های کوچنده، همیشه هم به سادگی و آرامی صورت نمی بست و بیشتر بین از راه رسیدگان خسته و عصبی یی که زیر پرچم آریایی راه سفر به سرزمین های گرم را در پیش گرفته بودند و دیرماندگان آن زمین ها که بی گمان نگاه بان فرهنگ های دیرپای دیگری هم بودند ستیزه هایی سهمگین درمی گرفت. از این نوع نبردها حماسه هایی هم زاییده می شد که هماره با پیروزگریِ آریایی های پرشوری پایان می گرفت که ویل دورانت بیشتر آن ها را مهاجم می خواند. این چنین دسته های کوچکتر، کوله بارهای فرهنگیِ خود را که یادگار گذشته های پیش از فاجعه بود در هر کجا که پای به زمین می گذاشتند با توشه ی فرهنگ های بومی در هم می آمیختند و آمیزه های فرهنگیِ نوینی را ارائه می دادند. در روند این نوع زایش ها و پرورش ها بود که یک رنگی و یگانگیِ دیرین خردک خردک از پیشانیِ مردمی می پرید که با یک نام و نشان در جست وجوی خورشید به آن سفر دراز تن سپرده بودند. یک پارچگیِ نخستین به فراموشی سپرده می شد و دسته دسته از آنان در زمینی، زیر چتر نامی و درفشی با گویه های ویژه ی خود سر برمی افراشتند و شناسه ای را به تاریخ می نمودند که با تمامیِ همسانی، با دیگران ناهمسان می نمود و این خویش گم کردگی بود که برای هریک شناسه ای جداگانه می نوشت، تخم دشمنی و نفاق را می پاشاند و آنان را در برابر یک دیگر قرار می داد.
به هر سان کوچگران آریاوجه که به اندیشه ی نویسنده رازی سنگین را رسالت مندانه و خویشکارانه از آتلانتید و دیگر جزایر گم شده به آینده می بردند، سرانجام هم چون خیزابه هایی پر جوش و خروش در خاک های پذیرشگری جایگزین شدند که به زودی به حرمت فرانام آنان ایران بزرگ نام گرفت. اگرچه پیش از آنان گروه هایی از نخستین دسته های فراری که نژاد از «میت» داشتند در کرانه های جنوبی خانه کرده و روی به گستردگی داشتند، اما چون از آنان که نخستین شالوده ی شهرآبادیِ شومر، سوزیانا و سیلک را فرا ریختند از این پس سخن بسیار خواهد آمد، هم چنان به چونی و چگونگیِ رویدادهایی بازمی گردیم که از کوچ بلند اما ناپیوسته ی آریاتباران انجام گرفت، کوچندگان خورشیدستایی که در بازیِ مرگ و زندگی به اندازه ی تاب و توان و کوشاییِ خود از خاک های گرم فلات سهمی فراچنگ می آوردند و آن چه را که خورای آنان بود بازمی یافتند. سکاها، کیمری ها و سارامت ها... اقوامی که شاید از دیگران کم خواه تر، کندپاتر و سردخوتر بودند در دامنه های قفقاز و در گستره ی دشت های فراخ اوکراین رخت زندگی برافکندند، ماساژت ها نیز در خلنگ زارهای خوارزم و خیوه ماندگار شدند. پس آن گاه چنان که تاریخ می گوید ـ اما نویسنده با آن مخالف است ـ گروهی از آریاییان که آفتاب جوتر و فزون خواه تر بودند از ناحیه ی خوارزم به سوی جنوب و جنوب شرقی به حرکت درآمدند و به خاک های گرم گستره ای باز رسیدند که اینک آن را هند می نامیم تا از فرهنگ دیرمانی که حامل آن بودند شهرآبادیِ نوینی را در آن دیار پایه گزاری کنند. در آن زمان که میت های خردمند و همراهانی که به آرام با فرهنگ کهن آنان در آمیزه شده بودند در آن سوی آبریزهای خابور در شمالی ترین بخش میان رودان تا کرانه های لاژوردیِ دریای مدیترانه، بنای شهریاری ای آرمانی را شالوده ریزی می کردند که کنگره ی کاخ های اش نه تنها در زیر نقش خورشیدهای بال دار می درخشید بلکه در پرتو شکوه مندیِ پادشاهانی که فرانام خورشیدی داشتند نیز در سراسر آسیا چنان بی تا و یگانه می نمود که نمادهایی از دوران زرین فرهنگ مداریِ بشری را که پاره ای از نویسندگان آن را دوره ی آتلانتید می نامند دگرباره زنده می کرد. در همین زمان هزاران هزار نفر از کاسی های اسب سوار، با توشه هایی از فرهنگ و هنر دیرینه به کرانه های دریای «فراخورشید» یا خزر رسیدند و چنان با جذبه های آن درآمیختند که به زودی نام خود را نیز به آن بخشیده و آن را دریای «کاسپین» نامیدند. اگرچه زمانی پیش از این رویکرد و شاید هم همزمان با آن، دسته هایی دیگر از این قوم که دیاکونوف(۳۷) از آن ها به عنوان کوتی آریایی نام می آورد ـ ولی بنابر قانون دگرگونیِ واژه ها که بیشتر از نوع گویش برمی خیزد، کوتی می تواند همان کوسی = کوشی = کاسی = کاشی باشد، می توانند برخه ای از همان کاسی های نبرده ی اسب باز باشند ـ به بخش دیگری از خاک های بارآور میان دو رود حمله بردند، جایی که برادر بزرگ شان سومر همانند ققنوسی پیر در چنگال های دولت یاب هجوم آوران اکدی نام در آتشی تند می سوخت تا ققنوسی جوان را به جای خود بنشاند. از آن پس به مدت هفت سده شاید هم بیشتر نه تنها با اقوام اکدی و آشوری، که با تک سواران بابلی نیز به زورآزمایی پرداختند و این شاید نخستین نبرد آریایی ها با بیابان نشین هایی بود که اینک آنان را به نام ساختگیِ سامی می شناسیم. نبردگران سودازده ای که آرزوی پنجه درافکندن بر آن خاک ها را هم چنان در سر می پختند. سرانجام کاسی هایی که سخت جانی شان بیشتر بود شهریار آیین گذار بابل را که تاج شهریاری را از خدای خورشید «شاماش» ستانده بود از پای درآوردند. در همان زمانی که گروهی از تیره ی کهن «ماننا» از بخش فرازین دره ی قزل اوزون تا پهنه های شرقی و بیابان های کویری در حال گستردگی و ماندگاری بودند، هم چون قوم های هوریانی، ارمن، اورارتور فریگی، سارامات، آلان و دیگر قبایل آریا نامی که در کوه های باختریِ زاگرس در زمین های سخت کوهستانیِ آناتولی و ارمن و بر کناره ی دریاچه ی وان به آرمان رسیدن به دوره ی خودایستایی و خودمداری با ساختار استوار اجتماعی به شکل واحدهایی کوچک به تلاش هایی سرگرم بودند که گاه آنان را خشمگنانه از یک دیگر دور و گاه در آشتی و دوستکامی به یک دیگر نزدیک می ساخت، از این کنش ها و واکنش ها، پایه های دنیای نوینی را فرا می ریختند و می کوشیدند تا با برداشت های اندیشه ورانه از خزانه ی ذهن قدیمی و کاردیده ی خود که جان مایه ای توانا داشت اگرچه به سختی و صبوری، باری دیگر پرچم زندگانی را در بخش هایی از کره ی مصیبت کشیده ی زمین برافرازند.
اما کار به آن چه گفته شد بسنده نمی شود. به همان سان که از راه رسیدگان مهرستا و زروان شناس به رهبریِ «مغ»های دانشدار و کاهنان رازآگاه در خاک های فراچنگ آورده به قرار و آرام می رسیدند و تن به آرامش می سپردند، گروه های دیگری از جان به دربردگان فاجعه، سیاه پوستانی از قبایل نوبه = سودان که آتلانت های نژاده نیز در میان شان بسیار بودند، در جستار سرزمین های مناسب تر، سوار بر ارّابه های خودساز در هوای راه یابی به کرانه های بخشنده ی نیل ـ که پیش از فاجعه هم پذیرای آتلانتی های جهان گیر بود و سیاه پوستان دیگری را هم در خود جای داده بود ـ از بیابان های تف زده ای گذشتند که به رود نیل می پیوست و خود را به سرزمین اهرام شگفتی آفرین، تندیسه ی ابوالهول آن انسان = شیر جادووش، ساختمان های عجیب و غریب برابی و دیگر آثاری از این دست ـ که در گذشته ای دورتر از فاجعه به یاریگریِ مهندسین کیهان شناس آتلانتید ساخته شده بود ـ رسانیدند تا در آن جا رخت اقامت بگسترانند. به گونه ی پناه آورندگان به کرانه های مدیترانه و جزایر گسترده در آب های فیروزه ایِ آن که مهربانانه به میت های پیشرفته ای خوشامد می گفتند که آهن را از سنگ جدا می کردند و از دانش پرورش اسب، چگونگیِ ساختن ارّابه، ریسندگی، زورق سازی و ساخت سلاح های جنگی به خوبی آشنایی داشتند و آماده ی پذیرش نورسیدگانی بودند که فرهنگ نوینی را به سرزمین هایی به ارمغان می آوردند که پیش از فاجعه جلوه گاه مدنیت مینوس(۳۸) شاه بود تا برپایه ی فرهنگ هلنی = خورشیدی که دیرزمانی به کرانه های اژه(۳۹)، ایونی(۴۰)، کرت(۴۱)، تروا(۴۲)، کنوسوس(۴۳) شکوه و روشنایی می بخشید، آنان را به تولدی دیگر بکشانند، همانند برخی از فراریان که با خدایان خورشید و ماه و کوله باری از تجربیات جامعه ساز و زندگی پرداز به آسیای بزرگ روی آوردند و به خاک چین پای گذاشتند و با فرهنگ خورشیدیِ خود بر زمین های نیم مرده ی آن دیار چنان تاثیرات شگفتی گذاشتند که تنگ چشمان آن سرزمین زیر تاثیرات جادوانه ی فرهنگ جدید نه تنها پادشاهان خود را بغ پور یا پسران خورشید نامیدند، که نژاد خود را نیز دیگر از آنان جدا نمی دیدند. اگرچه شاید از دوره ی درخشش آتلانتید و دیگر کشورهای زیر سلطه یا وابسته به آن به شهادت تاریخ کهن چین، فرهنگ خورشیدی در آن جا نیز نفوذ داشته و تنها به دلیل همین همانندیِ فرهنگی، مردم بازمانده از فاجعه به سادگی پذیرای تازه واردان شده و در راه به سازی با آنان همراه و همپا شدند. اما در گذر از پردازش به چگونگیِ پخش شدن فراریان فاجعه در سرزمین های جدید و چند و چون این دوباره سازی ها، اشاره به این نکته نیز بایا است که برخی از گروه های آریایی در زمان فرار بزرگ خود را از سوی شمال به جنوب رم در سرزمین هایی رسانیدند که اینک سیسیل، فرانسه، آلمان، انگلستان و ایرلند خوانده می شوند و سلت ها(۴۴)، تیوتون ها(۴۵)، گُل ها(۴۶)، اسلاوها(۴۷)، کرک ها(۴۸)، ژرمن ها(۴۹)، اتروسک ها(۵۰)، ساکسون ها(۵۱) و دیگر تیره های لاتین از ریشه ی آن ها در زمین هایی پدیدار شدند که اینک اروپا خوانده می شود. بسیاری از کنش ها و واکنش های سازنده ی بعدی از آریایی ها یعنی همین مردمی سر زد که به نوشتار نویسنده ی ناآگاه ویل دورانت «در ابتدا مردمی ساده و بیشتر چوپانانی خانه به دوش بودند که در زمان خود حتا برای آجر لغتی نداشتند، مردمی که می توانستند ویران کنند اما از نوسازی عاجز بودند»(۵۲). شگفت آن که این چوپانان فرهنگ ناشده ی ویرانگر توانستند به راه نماییِ دانش و بینش خاصی که داشتند راهی دراز و پیچ در پیچ را با خموشی و بردباریِ ذاتی ـ که گاه به رنگ پذیری و تسلیم تعبیر می شود ـ پی سپارند و چنان زیرکانه پایه های زندگیِ دوباره ای را همراه با مهر پریستارهای مادی بنا کنند که دوگانگیِ تیره های مادی و پارسی نادیده گرفته شود، که بی گمان در آن زمانی که تیره های گونه گون مادی پایه های قدرت بخش دیگری از بازماندگان فاجعه را که آشور = آسور نامیده می شدند به شدت می لرزانیدند باز تیره های پارسی که بیش از دیگران تیزهوش و کاردان بودند، همه جا یاریگر و راه نمای شان بودند. آن ها در جاده ی پُرماز تاریخ بیش از همه پابه پای مادی ها به پیش می راندند تا بتوانند در آینده ای دور نخستین فروزه های حکومتی خودپا و جهان مدار را به نام هخامنشی در خاک گوهربیزی روشن بدارند که زان پس به یاد ایران ویج، ایران نام گرفت. با آن که دوران کارکیاییِ مادها زیاد به درازا نکشید و دولت شان مستعجل بود اما در واقع آرمان دیرینه ی پارسی ها با شالوده بندیِ امپراتوریِ فروغمند هخامنشی به یارمندیِ آنان به واقعیتی درخشان بدل شد که هنوزا هنوز نام بنیان گزار آن کورش بزرگ که همان هوروس ـ شاهین = مهر باستانی آرایی است که فراز مسند خورشید تکیه گاه اش بود و هست هم چنان در گوشه های ذهن هر آریایی فروزان است و به شناسنامه ی ایران جلوه ای سرمدی می بخشد...

نظرات کاربران درباره کتاب مهره‌ی مهر