فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خون‌خورده

کتاب خون‌خورده

نسخه الکترونیک کتاب خون‌خورده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خون‌خورده

خون خورده چهارمین رمانِ مهدی یزدانی‌‌خُرّم است. این رمان که به نوعی ادامه دو رمان «به گزارش هواشناسی فردا این خورشید لعنتی» و «سرخ سفید» تلقی می‌شود، راوی قصه‌‌ی پنج برادر در سال‌‌های دهه‌‌ی شصتِ ایران است. این قصه از تهران تا اصفهان، از بیروت تا آبادان و از مشهد تا کلیسایی کوچک در محله‌‌ی نارمَک که دو روح روی صلیبِ لق‌‌شده‌اش نشسته‌‌اند را روایت می‌کند. قصه‌‌ی برادرانِ «سوخته». برادرانی که گم شده‌‌اند...» رمان در یک بازه زمانی بین سالِ ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ در زمانِ گذشته و بخشی از آن در یکی دو سالِ اخیر رخ می‌دهد. خون‌خورده را می‌توان رمانی گوتیک دانست. گوتیک نه به معنای ترس که به معنای نوعی تعلیق. روایتی از دل سردابه‌ها، سفر به دل تاریخ بعضا جعلی ساخته ذهن نویسنده، خواننده آشنا را وارد فضایی می‌کند گوتیک گونه. گوتیک به معنای هجوم تاریخ بر روان بشر. آنچه از آن گریزی ندارد و دوست دارد بخزد به سردابه‌ها و تیرگی‌ها برای رهایی. رهایی از تاریخ؟ از دل تاریخ؟ هرگز امکان ندارد. سرنوشت یعنی همین، ماندن بین جبر و اختیار و از بعد معرفت‌شناختی بین عین و ذهن. آیا واقعیت در ذهن ماست یا عینیت دارد؟ ایا نمادین است و تفسیری یا عینی‌ و قابل اثبات؟ سرگردانی بین این مفاهیم را می‌شود گوتیک خواند. سرگردانی بین آنچه می‌شود و آنچه تفسیر می‌شود. سرگردانی بین وجود و عدم. این مفاهیم را با قصه‌ای جذاب یزدانی‌خرم کنار هم گذاشته است و کتابی شده است جذاب و خواندنی که تا مدتها بعد از خواندنش هم ذهنتان را رها نمی‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خون‌خورده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



و این رمانی است برای خاطره ی یک روز؛
رمانی برای روزی در پاییز ۷۷...



صفر

اولش خون بود...
خونی که آرام و کُند راه باز می کرد وسطِ زمختیِ آسفالتِ خیابان. می چرخید میانِ آبی که رقیقش کرده بود و پخش می شد؛ پخش تر. خونی که سیاه می زد با رگه های سرخِ روشن و خودش را می رساند به جدولِ سیمانی کنار جوی و کم کم می گسترد روی آسفالت. خیابان را خون گرفته بود. خونی که از شکافِ جدولِ سیمانی راه باز کرده بود به جوی خشکی که تهش یک گربه ی مُرده دراز به دراز افتاده بود و هنوز بو نگرفته بود. گربه ای که از فرط پیری جان داده بود در جوی آب و خونِ رقیق شده ای که خیابان را پوشانده بود پوستش را رنگ می زد. پوستِ خاکی اش را... و بعدش صداها بلندتر شدند. ردها در خون. یکی لیز خورد روی سُریِ خیسِ خون خیابان و دیگری از ترس خود را پس کشید. ولوله ای بر پا بود. آدم ها از پیاده رو تماشا می کردند و عکس می گرفتند و در صبحِ پاییزی به تماشای خونی مشغول بودند که کُل تَرَک های آسفالت را پُر کرده بود و کم کم فرو می رفت در زمین...
هوا ابری بود و بی باران؛ ابرهایش جان نداشتند. بر فرازِ خیابانِ خون گرفته و آدم های گوشی به دستش، کمی بالاتر از یک نرده ی زنگ زده ی کهنه، دو روح بی خیال نشسته بودند کنارِ صلیبِ کلیسای کوچک خیابانِ سرسبزِ نارمک و به آن همه خونی نگاه می کردند که گُه زده بود به خیابان. ساعتِ هفتِ صبحِ شنبه ای از روزهای انتهای آذر بود. روحِ شاعرِ آزادی خواه که خیره بود به آخرین خال جوشِ پای صلیبِ کوچکِ کلیسای مریم و لق خوردن های مداومش در باد، پرسید «به نظرت چیزی از رگ و ریشه ی من مونده؟»
روحِ خبیثِ خال دار که سعی می کرد بالش را بخاراند گفت «بابا ول مون کن اولِ صبحی! خاک شدی رفت پیِ کارش. فاتحه.»
«تو از کجا می دونی؟ چرا همه ش حرف مُفت می زنی؟!»
«می دونم، چون باید بدونم.»
و روحِ شاعر آزادی خواه که چند سالی بود هوسِ چای سیاه داشت با گل سرخ و سیگاری حسابی از توتون های مرغوب و معطر، به یقه گیریِ دو مردِ سراپاخونی زُل زد و گفت «مقصر کیه؟»
«معلومه موتورِ خون. عین گاو می رفت...»
مردِ خون بَر فغانش بلند بود و یقه ی راننده وانتِ آب معدنی دماوند را گرفته بود که چرا مثلِ گوساله پیچیده جلوش و او خواسته نکوبد به بچه مدرسه ای ها و چپ کرده و حالا خون و آب معدنی دماوند که به درک... خون ها «اُ» منفی بودند... «اُ» منفی.
«چرا "اُ" منفی این قدر کمه؟»
روحِ خبیثِ خال دار بی حوصله سر چرخاند و به روحِ شاعرِ آزادی خواه گفت «چون کمه.» و دوباره و بی اعتنا به غژغژِ صلیبِ کلیسای کوچک و متروک خیابانِ سرسبز خیره شد به کتک کاری راننده وانت و راننده موتور. جعبه ی قفل نشده ی کیسه ی خون ها دهن باز کرده و کیسه های «اُ» منفی و چندتایی «آ ـ ب» و «اُ» مثبت ترکیده بودند و بعد هم بطری های آب معدنی، و حالا جلوِ متروِ خیابانِ سرسبز خونی بود که رقیق شده می رفت زیر ماشین ها، که از خط کنار می رفتند، و توی جوی آبِ خشکی که گربه ی مُرده ای داشت در آن قاتیِ خونابه خیس می شد. راننده وانت که ماشینش پلاک اصفهان داشت و مردی بود میان سال با گواهی نامه ی برادرِ ناتنی اش، مردِ خون بَر را هُل داده و کوبیده بود زمین و او هم کشیده بودش وسطِ خونی که آسفالت را سُر کرده بود.
روحِ خبیثِ خال دار تکانی به خود داد و زیر لب گفت «گُه بالا آورده یارو. "اُ" منفی، اون هم این همه، رو به فنا بدی.»
و روحِ شاعرِ آزادی خواه که هنوز ته امیدی داشت قبرش در ابن بابویه تخریب نشود و نیفتد برِ اتوبانِ در دستِ تعریض، گفت «تقصیر وانت بود. ندید موتور رو... حیفِ اون همه آب.»
هر دو با غژ کشیده ی صلیبِ بادخورده رو کردند به پشت سرشان و حیاطِ خاشاک گرفته ی کلیسا را از نظر گذراندند که حوضش خالی بود و شیشه های خانه ی سرایداری اش شکسته. باد داشت آخرین خال جوشِ صلیب را خسته می کرد که دانشجویی بیست و هشت ساله، محسن مفتاح، نتوانست بیش تر صبر کند و با تردید پا گذاشت روی خونی که داشت دلمه می بست و با احتیاط راه افتاد سمتِ ورودیِ ایستگاهِ متروِ خیابانِ سرسبزِ نارمک. محسن مفتاح؛ با کیفی از چرمِ مصنوعی قهوه ای، عینکی بزرگ، هیکلی نزار، و مویی نیم ریخته. هر دو روح چشم انداختند به ردِ کفش های ارزانِ او که آب و خون را می کشیدند به خود و نم می دادند به جورابِ سُرمه ای اش قطعاً. پاهای او در خون فرومی رفتند. نزدیک شد به دو مرد غلتان میانِ خونابه و بطری های سوراخِ آب معدنی و چند کیسه ی انگلیسی نوشتِ ترکیده ی خون و موتور یله شده ی بلوکِ وسطِ خیابان. ماشین ها تکان نمی خوردند و او ناگهان دید گیر افتاده وسطِ خون و آب و دو مردِ در حالِ زد و خورد و انبوهی آدمِ گوشی به دست و البته زنی که فحش می داد خیابانِ خدا را نجس کرده اند چرا... محسن مفتاح که داشت دیرش می شد، خودش را به زور چپاند میانِ سپرِ جلوِ یک پراید و سپر عقبِ یک ۲۰۶ صندوق دار و توانست برسد به پیاده روِ مقابلِ ایستگاهِ مترو. ایستاد و آن وقت بود که تازه نگاهی انداخت به کفش های خون خورده اش که رد گذاشته بودند روی پیاده رو، ردی که هر چه آمده بود کم رنگ تر شده بود و کم رنگ تر. ارواحِ نشسته کنارِ صلیب تا ناپدید شدنِ کاملِ محسن مفتاح در اعماقِ ایستگاه مترو، ردِ کفش هایش را نگاه کردند و دوباره سر چرخاندند طرف خیابانِ خون گرفته.
محسن مفتاح، دانشجوی فوق لیسانسِ دانشگاه تهران در رشته ی زبان و ادبیات عرب، با عجله رفت به سمت پله برقی و خودش را لعنت کرد که چرا دیشب دیر خوابیده و حالا چه طور باید وقتش را تنظیم کند که به همه ی قبرها برسد. پا گذاشت روی پله ای پُرشیار و پشت زنی ایستاد که روی مانتو ش نوشته شده بود او ملکه ی همه ی دوران هاست. و فرورفتند در عمقِ زمین.
یک دانشجوی فقیر، یک دانشجوی تنها در تهرانِ سال ۱۳۹۴، شبیه است به همه ی دانشجویانِ لاغر و کزکرده ی سرمازده ی علوم انسانی. تاریخ پُر است از دانشجویانی که ادبیات و تاریخ و سیاست خوانده اند و مجبورند برای پول درآوردن کار گِل بکنند و رویا پروار کنند تا مگر روزی همین لحظات شان بشود سرمشقِ دیگرانی که سرِ کلاس های شان خواهند نشست و محو شان خواهند شد. «به صیغه ی مستقبلِ نزدیک...» این چند کلمه ی آخری را محسن بلندتر گفت و چسبید داخلِ واگنِ قطاری که باید می بردش تا چهار راه ولیعصر و از آن جا هم سرازیر می شد سوی بهشت زهرا.
امروز شنبه بود... شنبه ها همیشه شلوغ تر بود سرش، چون پنجشنبه کارِ حضوری قبول نمی کرد و اعتقاد داشت مُرده ها روزهای شنبه از هر زمانی تنهاترند. محسن مفتاح برنامه ی کاری روشنی داشت؛ پول می گرفت و سرِ قبور دعا می خواند. قرآن و مفاتیح. برای کار در خانه نمازهای قضا و البته روزه های ناگرفته ی دیگران را نیز می پذیرفت. این کاری بود خانوادگی، پدرش هم که دو سالی می شد رفته بود زیرِ خاک در ابن بابویه قرآن می خواند. او را از بچگی برده بود با خودش پای قبور و همین بود که حسنِ کم وکِیف کارشان را خانواده های حسابی می دانستند و وقتی پدر مُرد، پسر شد جانشینش. از دانشگاه یک سال مرخصی گرفت تا خودش را وفق بدهد با زندگی تازه اش. محسن مفتاح امروزی بود، ولی اعتقاد داشت مُرده ها منتظرِ کلمات اند برای آمرزش و برای راحت تر بودن. پدرش همیشه به او می گفت «کلمه آدم زنده رو سبک می کنه، چه برسه مُرده رو.» و محسن شنبه ها را گذاشته بود برای سر زدن به مشتری هایی که داشت در بهشت زهرا؛ مُرده های همان هایی که معتقد بودند کلمه از راهِ دور به خوبیِ ادا کردنش از کنارِ گورِ پُر از تنِ مُرده اثر نمی کند، و سنگ هایی که باید آب می خوردند و خشک می شدند در هوای آزاد.
محسن مفتاح به تازگی صد و دوازده روز روزه ی نگرفته ی مردی میان سال را که در خواب سکته کرده و مُرده بود، تحویل حق تعالی داده بود. هنگامی که با تردید پا در خیابانِ خونی گذاشت، فکر کرده بود در بهشت زهرا کفِ کفشش را می شوید و تطهیر می کند. مذهبی نبود، اما فکر می کرد پولی که می گیرد باید حلال باشد تا بتواند پایان نامه اش را، که درباره ی تاثیرِ شعرِ متنبی بود بر آدونیس از منظرِ خیال ورزی، سروقت و درست تمام کند و شش ماهی از جیب بخورد کنار مادرش در خانه و بخواند برای دکترای ادبیات عرب بلکه پذیرش بگیرد برای دانشگاه بیروت شاید. دانشکده ی ادبیات. در همین مرورِ افکار رسید به ایستگاهِ پُرازدحام توپخانه و دوید به سمتِ خطِ قرمز. خطِ یک. خطی که آدم ها را می رساند به بهشت زهرا.
با رویای بیروت سوار شد در شلوغی قطاری که می رفت به سمتِ گورستانِ تهران. میله ی خاکستری را با دستِ چپ گرفت و با دست راست دسته ی کیفش را محکم فشرد. محسن حروف را درست و دقیق ادا می کرد. پدرش شخصاً نظارت داشت بر کارش و هیچ وقت نشد وقت خواندن حمدوسوره والضالین را بدونِ مد بگوید، یا موقعِ خواندن یاسین و آیه ی لِتُنْذِرَ قَوْمًا مَا اُنْذِرَ آبَاوُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ «ذ» تنذر را سرسری ادا کند و برایش مهم نباشد که این تنذر می تواند در کلام عرب معناهای دیگر هم داشته باشد. نه؛ محسن مفتاح که روزه را با قیمتِ منصفانه ی روزانه ۳۵هزار تومن و هر رکعت نماز را دوهزار تومن حساب می کرد، حرام خوار نبود و کمی هم اعصابش به هم ریخته بود مبادا خاک وخونِ جمع شده لای عاج های کفشش نم داده باشند به جوراب های سُرمه ای اش. محسن مفتاح در شنبه های شلوغش باید به قبرهایی سرکشی می کرد که هر کدام شان برنامه ی خاص خود را داشتند. وقتی ایستگاه مولوی یک صندلی خالی شد، نشست و گوشی اش را از کیف بیرون کشید و روشن کرد. هوآوی ۱۳۰هزار تومانی اش با قابی سبز که برنامه ی هفتگی محسن مفتاح را در جدولی منظم ذخیره کرده بود. فایلِ وُردِ برنامه ی آذر ۱۳۹۴ را باز کرد:



و همیشه زورش می آمد از این که باید از قطعه ی ۱۳۳ می رفت قطعات بالاتر و بعد بازمی گشت به قطعه ی ۱۶۰، اما کار این پنج برادر زمان بَر بود و اگر می گذاشت شان اول یا میانه ی روز، برای بقیه وقت کم می آمد. مخصوصاً این که برای آخرین قبر باید سوره ی بلند یوسف را می خواند و تمام که می شد، دیگر جانی در بدنش نمانده بود... شیطان را لعنت کرد درجا. دو سال بود هر شنبه برای این پنج برادر قرآن می خواند و پولش ریخته می شد به کارتِ بانکِ پارسیانش. برای خیلی از مُرده ها سه ماه قرآن خوانده بود و تمام، اما دو سال بود که این پنج قبر با او بودند و نانش می دادند.
گوشی را خاموش کرد و گذاشت توی جیبِ کُتش. سرش را که بالا آورد دید آدم ها کم تر شده اند. تک و توکی ایستاده بودند و همه سر در گوشی های خود داشتند. بین شان هوا ایستاده بود انگار؛ کدر مثلِ شیشه های درِ قطار. چشم هایش را مالید و نفسِ عمیقی کشید تا صحنه ی گند اولِ صبح را بریزد بیرون از سرش، اما باز یاد خونِ کفِ کفش هایش افتاد و انگشت های پاهایش را مچاله کرد. روزهای شنبه پُرفشار بود. مادر پنج برادر خانواده ی سوخته سفت و سخت شرط کرده بود که از بزرگ ترین پسرش ادعیه خواندن را شروع کند، گفته بود «حق بزرگی داره بچه م.» و پدرشان همیشه نقل قول می آورد از شیخِ مفید که اگر قرآن خوان طمع کند در مال مردم و از ته دل نخواند، با صورتی بی گوشت در روز قیامت وارد صفِ حساب خواهد شد و سرش جمجمه ای سفید خواهد بود که مومنان را که سهل است، دوزخیان را هم می رَماند... هر وقت این گفته ی شیخ مفید یادش می آمد، دستی بر صورتِ کم مویش می کشید و لاغری و بی گوشتیش را لمس می کرد و نرم فشار می آورد بر استخوان های فکش که تیز بودند و محکم. کناردستی اش مجله ی کت وکلفتی دستش گرفته بود و می خواند. نگاهی انداخت زیر چشمی. مصاحبه با داریوش شایگان. می شناخت شایگان را. خوشش آمد. سر چرخاند سمتِ دیگر. جوانی هم سن و سالِ خودش خیره بود به او. جا خورد. دقت که کرد سیمِ سفیدی را دید که از زیرِ کاپشنش می رود به گوشش. نگاه جوان روح نداشت و خالی بود و غرقِ موسیقی . برای قبرهای خاندانِ سوخته زمان بندیِ دقیقی داشت. می گذاشت شان آخرِ همه. سه حمدوسوره و یک سوره ی متفاوت برای هر کدام و شست و شوی شان با آب کُلی وقت می گرفت. مادرش که این سفارش چرب ونرم را از طریق دوستی قدیمی و هم محله ای گرفته بود، قسمش داده بود با جان ودل کار کند و او هم هر چه می دانست از عربی می ریخت توی تلفظِ حروف و با فشارِ انگشتِ سبابه هُل می داد توی قبرها و با چشمانی نیمه باز تمرکز می کرد تا نانش حلال باشد. محسن مفتاح باید تا انتهای زمستان پروپوزالش را نهایی می کرد و تابستان کار دفاع را تمام. شش ماه هم خانه نشینی و بعدش دکترای دانشگاه تهران و پشت بندش بورسِ حسابی از دانشگاه بیروت... دوباره رویا هجوم آورد به ذهنش. هر وقت نزدیک ایستگاه بهشت زهرا می شد رویا جانِ بیش تری می گرفت. انگار مُرده ها رویایش را داغ می کردند. تا وارد گورستان بزرگ شود سرش پُر شده بود از خلیجِ بیروت و کافه هایی که می گفتند تا صبح می شود توی شان درس خواند با سفارش یک فنجان چای فقط. رویایی که بعدِ مُردنِ پدرش پَروبال گرفت.
پدر این اواخر کارش را توسعه داده بود و می خواست اگر عمرش قد داد دکه ای اجاره کند در ابن بابویه و خودش راساً گلاب و گل و شیرینی بفروشد و یکی دو شاگرد هم بگیرد. بالاخره دکه را گرفت با اجاره ی سنگین. برای توریست ها حتی سردیس های گچی میرزاده ی عشقی و تختی و مصدق هم می فروخت، اما لج باز بود و قبول نمی کرد ابن بابویه دیگر آینده ای ندارد. باور نمی کرد گورستان مرده ی جدید می خواهد و بی گور تازه خبری از کسب وکار هم نیست. هر چه محسن به پدرش اصرار کرد پس انداز یک عمر قرآن خواندن را نگذارد پای این دکه ی پرت و دل خوش نکند به چهارتا توریستی که می آوردند برای تماشای تهران قدیم، پیرمرد به خرجش نرفت و اصلاً قهر هم کرد با پسر. مُردگانِ ابن بابویه خوب تا نکردند با او. دیگر کسی فانوس نمی گذاشت و خیلی از قدیمی ها هم مُرده بودند و نمی توانستند برای شادی ارواحِ پدران و مادران شان پول خرج کنند تا اجاره ی ماهی سه میلیون و هفتصدهزارتومنی دکه دربیاید. سیگار پشتِ سیگار می کشید و مصدق ها و تختی ها و عشقی ها را گردگیری می کرد. تازه، نه فقط قرآن خوان های جوان رقیبش شده بودند و حرمت پنجاه سال کارش را نداشتند، بلکه یک بار هم هُلش دادند جلوِ یک مشتری که می خواست بعدِ سی سال برود سرِ قبرِ عمویی که تهِ گورستان پوسیده بود. سیگار پشتِ سیگار وقتی سکته کرد نرسیده به درمانگاه به لقاءالله پیوسته بود. با کُلی قرض و بدبختی...
محسن که تازه ترمِ سوم بود در دانشگاه تهران و داشت شلوار جینِ آبی می پوشید با پیراهن های رنگی، بساطِ پدر را جمع کرد. دو ساله بیست میلیون بدهیش را صاف کرد و خانه ی پوسیده ی خیابانِ نارمک شان را رنگ زد و پشت بامش را ایزوگام کرد؛ خانه ی کوچکِ هفتاد متری که از حیاطِ نُقلی اش می شد صلیبِ زنگارگرفته ی کلیسای مریم را دید. صلیبی که یک بار بادبادکش گیر کرده بود به آن و وقتی از چند پشت بام رد شده بود تا آزادش کند، کجش کرده بود. بعدش دعوای پدرآرسن و پدرش سرِ جوش دادنِ صلیب و کتکی که خورده بود از پدرش که او را ناچار کرده پولِ خواندن کلام خدا را بدهد پای خال جوش زدن به خاجِ ارمنی ؛ سرکوفت زده بود که کاش او هم غیرت داشت و نمازش را در مسجدِ سرِ پدرثانی به کمر می زد.
محسن بادبادکش را باز هم بارها هوا کرد اما نخش را جوری بلند گرفت که دیگر سمتِ صلیبِ تازه جوش خورده نرود که پدرآرسن رنگِ سفیدی هم به اش زده بود و باعث نشود با یوریک شَله، دیوانه ی محل که همیشه گوشه ی خانه ی سرایداری می خوابید و مثلاً پادوِ کلیسا بود، شاخ به شاخ شود که چرا زده صلیب را شکسته. سال ها بود که محسن یوریک شله را ندیده بود. شایعه شده بود یک بار آن قدر کشیده و خورده که طرف های سیدخندان افتاده در جوب آب و پای ناقصش تکان تکان خورده و جان داده... زیرلب فاتحه ای خواند برای یوریک که مدام با چوب دنبالِ بچه های محل می کرد و به ارمنی زیرلب فحش می داد و ناهارش نان بُلکی بود با پفک. اما زمانی که دیگر نان بُلکی کم شد، رضایت داد به خمیر باگت فرانسوی. باگت را می گرفت، تنه اش را باز می کرد و سفیدی داغ و نمناکش را به نیش می کشید و بعد پوسته ی نان را می انداخت زمین...
سوزِ سردی می وزید و وقتی از پله برقی بالا رفت مطمئن شد خون و خاک و آب رسیده است به جورابِ سُرمه ای. چِند شش شد اول. کفِ کفش هایش را کوبید به دیواره ی ایستگاهِ خلوت. یکی دو نفری حین عبور برایش سر تکان دادند و یکی شان جلو آمد. رضا بود. یک سالی می شد در سالن تطهیر کار می کرد و تازه وام گرفته بود و خانه اش را از کهریزک برده بود سمتِ مولوی. رضا را در مترو می دید کم کم آشنا شده بودند، گپ زده و شماره رد و بدل کرده بودند. رضا در اتاقکِ رختکن چای داشت و هیچ چیز مثلِ یک چای تازه دَم در سوزِ آذرماه نمی توانست محسن مفتاح را برای سر زدن به مُردگانش سرحال بیاورد.
وقتی وارد رختکن شدند رضا گفت «دیروز بدبختی داشتیم؛ درِ انبار گیر کرده بود و تاقه های کفن هم اون تو. میت بود که رو دست مون مونده بود روز جمعه ای.»
«چی شد؟»
«هیچی، در رو با دیلم باز کردند، ولی فحش و فحش کاری شد بدجور.»
و رضا خیره شد به بخارِ نرمِ چای که می پیچید توی بخارِ آبِ گرمی که آن سوتر پُر کرده بود فضا را. رضا قندان را کشید جلو و چکمه هایش را نشان داد و به محسن گفت «تازه دادند. می گند اسراییلیه، مرگ نداره.»
و محسن نخواست بزند توی حالش که پوتینْ اسراییلی است نه چکمه های ضد آبِ حاشیه زردی که عاج های درشت دارد تا آدم لیز نخورد وقتِ تر و خشک کردنِ مُرده های مردم.
چای داغ بود و لیوانِ محسن که از خانه آورده بودش آرمِ آبی دانشگاه تهران داشت و لب پَر شده بود. زردی چای های زیاد در زخمِ لبه ی لیوانِ بزرگ جاگیر شده بود و محسن لبش را دورتر از شکافِ جرم گرفته می گذاشت همیشه و چایش که تمام می شد، خودش توی سینک آن را می شست و می گذاشت توی کمدِ رضا کنارِ باقیِ خُرده ریزهایش. لیوان را که غسل داد لباسش را مرتب کرد و رفت تا با خطی های آشنا برود سرِ اولین قطعه... اولین مُرده. بخارِ دهانش بیش تر شده بود و فکر کرد چه قدر هوای این جا پاک تر است از وسطِ شهر. جلوِ غسالخانه شلوغ بود. تجربه می گفت مُرده های شنبه همیشه بیش ترند. خیلی ها جمعه ها مُرده را نگه می داشتند توی سردخانه تا شنبه سر فرصت خاکش کنند. اول هفته برای خاک شدن زمانِ بهتری بود شاید. قصه مثلِ همیشه بود؛ زنان گریان، مردان سیگار به لب، پسرانِ نعره زن و دخترکانی که طره های رنگی موی شان ریخته بود بیرون. تک وتوکی با کراوات و گاهی زنی سیگارکش. مباشران مرگ در رفت وآمد. حظ کرد از این همه زند گی... بی صبرانه منتظر غروب بود که با مترو باز گردد و خوشحال بود یکشنبه ها روزِ دانشگاه است و فردا هم یکشنبه است و او زنده و مادر هم سر پا. همچنین بیروت هم سرجایش و دانشگاه تهران هم استوار منتظرش. یکی تنه زد به اش.
«کوری؟»
«ببخشید.»
«نه کوری. نمی بینی عزاداریم؟»
«خدا رحمت کنه.»
و جوان ها پسرِ آماده ی مشت پرانی را کشیدند عقب و توضیح دادند رفیقش در سونا سکته کرده... محسن یک بار رفته بود سونا. طرفِ پارکِ فدک. ترسناک بود و داغ. دکتر برای پدرش که استخوان درد امانش را بریده بود سونا تجویز کرده بود و سونای فدک را آشنایی در بهشت زهرا رایگان جور کرده بود برای شان. وقتی لخت شدند از هم خجالت کشیدند اول. تنِ پدرش پُر از لکه بود. سینه ای جمع شده، کمری تا، موی سینه ی یک دست سفید و ران هایی لاغر با پوستی آویزان. روی بازویی خال کوبی محوی داشت که قبلاً چند باری دیده بودش و مادر گفته بود مال دورانی ا ست که پدرش اولِ انقلاب کارهای سیاسی می کرده و اعلامیه پخش می کرده توی ابن بابویه و به عشقِ شریعتی زده بوده روی بازویش که «دوست داشتن از عشق برتر است.» پدرِ بیست و سه ساله اش که از هشت سالگی قرآن می خوانده و قبر می شُسته، یکهو با سواد ششم ابتدایی نشسته پای نوارهای دکتر و با تازه عروسش از ظلم و جوری گفته که حتی مُرده ها را هم عاصی کرده بود. ولی به نظر مادر پای یک دختر وسط بوده قطعاً و آدمِ ریقویی مثل پدر عقلش به این چیزها نمی رسیده... و پدر هیچ وقت نه از شریعتی برایش گفته بود، نه انقلاب و نه از قرآن رایگان خواندن بالای قبرِ شهدا... پدرش همیشه از قبرهایی که بوی سیاست می دادند دورش می کرد. وقتی پدرش را لخت دیده بود و حروفِ ریخته ی جمله ی شریعتی را، ناگهان فهمیده بود چه قدر این مرد ناکام بوده در همه چیز. و خواسته بوده بغلش کند که پدر گفته بود «حالا چی کار کنیم آقا جون؟»
و اول سونای بخار بود و نفسِ تنگ پدر و بعد سونای خشک که شلوغ بود و کیپ تا کیپ آدم لخت نشسته بود تویش و لود گی چند جوان که هی آب می ریختند توی منقل بزرگِ داغ و پدرش که یکهو بلند شده بود برود بیرون و هی در را می کشید و در باز نمی شد و تا محسن برسد داد زده بود «گُه خوردم خدایا!» و پسر پدر را ترس خورده کشیده بود بیرون و آبی پاشیده بود به سر و رویش و پیرمرد را لباس پوشانده بود و دیگر هرگز سمتِ سونا پیدای شان نشد. پدرش شش ماه بعدِ آن سونا که مدام به اش «کانه جهنم» می گفت، سکته کرد و به لقاءالله پیوست و یک بار هم به خواب هیچ کس نرفت.
محسن به سرعت از مخمصه دور شد. قبل تر هم این جور آدم ها را دیده بود که می خواستند مرگِ دیگری را مشت کنند و بکوبند وسطِ فرقِ سرش، بس که لندوک بود و تنها. اهمیتی نداد. آفتاب بیروت سنگ را هم مرجان می کند چه برسد محسن مفتاح را که عاشقِ فلافل بود و محمود درویش و غاده السمان را بهتر از خیلی ها می خواند و با کلمات شان می گریست و زور می زد کسی را پیدا کند تا عاشقش شود. حتی یکی دو بار هم می خواست قصه ی زند گیِ قرن نوزدهمی اش را بریزد روی دایره در گعده ی بچه های دانشکده، مگر دخترها دل شان بسوزد و او بتواند زنی را درک کند که گوشت و خون و پوست و مو دارد و در خیالش نیست هر شب و هر شب و هر شب... و دوباره ذهنش می چرخید به نمِ جورابش و این که یادش رفته کفشش را دربیاورد در رختکن و خیالش راحت بشود که جوراب پاک است نه خون خورده. کفشش را محکم تر کشید روی آسفالتِ دانه درشتِ خیابانِ کنارِ غسالخانه که بوی قیرِ تازه می داد و سیاهی اش بکر بود و نو. ردیفِ تاکسی های زرد را دید که می رفتند سمتِ قطعه های ۱۳۰تا ۱۵۰. قدم تند کرد روی آسفالتِ نو... قیرِ جوان.
دو روحِ نشسته بر سکوی روبه روی غسالخانه هنوز بی حوصله بودند. روحِ خبیثِ خال دار، که پیشنهاد داده بود آن روز بیفتند دنبال این پسرِ جوان که بی کله از وسطِ آن همه خون و آب رد شده بود و مثل بقیه فیلم برنداشته بود از محشرِ کبری، به روحِ شاعرِ آزادی خواه گفت «مترو هم جالبه ها! عینِ مُردنه لامصب. تونله.»
«من که تونل ندیدم؛ تا اومدم بجنبم دیدم نعشم وسطِ پیاده روئه. حیفِ اون همه خون.»
«هنوز یادته؟ بابا بی خیالِ نود سال پیش نمی شی؟»
«زورم اومد. خیلی زورم اومد.»
«حالا زورت نیاد. ببین چه قدر روح دور و برمونه. چه قدر مُرده. خیلی وقت بود نیومده بودم این ور.»
«تو از مُردنت خوشحالی. اصلاً چند سالته؟ تو کی هستی اصلاً؟»
و روحِ خبیثِ خال دار نفسی عمیق کشید و مثل هزاران باری که این سوال را پرسیده بودند از او، چیزی نگفت و خیره ماند به چشمان دختربچه ای که سه ساله بود و مادرش خودش را پرت کرده بود پایین از طبقه ی پنجم و او مبهوت با پیراهنی مشکی نشسته بود روی نیمکت آهنی و پاستیلِ میوه ای می خورد. روحِ خبیث خال دار سر چرخاند مگر مادرِ دخترک را ببیند. نبود. یکهو آسمان خالی شده بود. چیزی در ذهنش پیچید و ناگهان به مُردنش فکر کرد. ذهنش به هم ریخته بود. شمشیر که فرود آمد او هلالِ صلاح الدین را تازه گذاشته بود روی گنبد. صلیب را پایین کشیده بود. زیر پایش بیت المقدس بود. بلند داد زده بود «الله اکبر...»
صلاح الدین ایوبی سر برگردانده بود سمتِ گنبد و دست بالا آورده بود تا سکوت شود. اسیرانِ مسیحی در زنجیر را به زانو نشانده بودند زمین. زن ها و بچه ها گریه می کردند. و باز فریاد زده بود «الله اکبر... صلاح الدین مردِ تنهای خدا... صلاح الدین فاتحِ قدس... صلاح الدین سیف الاسلام...» صلاح الدین را نگاه کرده بود. چشم هایش را می دید از آن فاصله. پهلویش تیر می کشید. باد خُنکی می وزید. صلیبِ دو نیم شده در یک دستش بود و هلالِ اسلام را هنوز با دستِ دیگرش نگه داشته بود. باد می وزید در کاکُلِ عرق زده اش. زنده بود. فاتحِ اورشلیم. قدس زیر پایش بود. از فراز گنبد مسجد الاقصی خیره بود به صلاح الدین که نگاهش می کرد و آرام از اسب پایین می آمد. «ادخلوا بسلام آمین...» این را حتی بلندتر گفت و صدایش تا گوش صلاح الدین یک نفس رفت. ردای سیاهش را کنار زد. «الله اکبر. قدس لنا.»

نظرات کاربران درباره کتاب خون‌خورده

یکی از بهترین رمان‌هایی که در چند سال اخیر خوندم. اثری با قصه‌پردازی ماهرانه و درخشان که با نقبی در تاریخ هفت ساله و روایت پنج برادر به تمامی یادآور جنگ‌های صلیبی است که انگار هیچگاه پایانی ندارند.
در 1 هفته پیش توسط mah parin
کتاب جالبی است.خواندنش روپیشنهاد میدم
در 1 هفته پیش توسط n. arabi
مدتها ذهنم رو درگیر کرد، کتابی تا اینحد مدتها روم اثر نذاشته بود
در 1 هفته پیش توسط k_k...i62
رمان جسورانه، عمیق و چندلایه ای است که می توان از زوایای مختلف به تحلیل محتوایی آن پرداخت
در 5 روز پیش توسط فرشید فرهمندنیا
کتاب روان و خوب و تاثیر گذار و درگیر کننده
در 4 روز پیش توسط گلناز ذهابی