فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قمارباز

کتاب قمارباز

نسخه الکترونیک کتاب قمارباز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قمارباز

وقتی همین مطلب را برای او می‌گفتم، دروغ نمی‌گفتم و او خیلی خشک و بریده پرسید: - نمی‌دانم شاید این‌طور باشد. مدت‌هاست که من به این مطلب هرگز فکر نکرده‌ام. - اگر من به شما بگویم «این مرد را بکشید!» می‌کشیدش؟ - کی را؟ - هر که را بخواهم. - مردک فرانسوی را؟ - مرا استنطاق نکنید، جواب بدهید! کسی را که من تعیین خواهم کرد، می‌خواهم ببینم که آیا الان جدی صحبت می‌کنید یا نه؟ با بی‌صبری و اضطرابی که در نظر من عجیب می‌آمد منتظر جوابم ماند و من فریاد زدم: - عاقبت به من خواهید گفت چه اتفاقی رخ داده؟ آیا بیهوده از من می‌ترسید؟ من بی‌نظمی عجیبی را که در این‌جا برقرار است می‌‌بینم. شما دخترخواندۀ مردی هستید که ورشکست شده، دخترخواندۀ آدم خلی که از عشق و علاه به این عفریتۀ بلانش، خودش را خراب کرده، بعد هم این مردک فرانسوی هست با نفوذ اسرارآمیزی که در شما دارد و آن‌وقت شما با چنین جدیت و علاقه‌ای یک همچین سؤالی از من می‌کنید!... اقلاً من بدانم که چه خبر است وگرنه من عقلم را از دست خواهم داد و کار جنون‌آمیزی ازم سر خوهد زد. اگر از این همه صداقتی که ابراز داشته‌ام شرمسار نمی‌شوید، اقلاً از خودم خجالت بکشید. - موضوع مربوط به این‌ها نیست. من سؤالی از شما کرده‌ام و منتظر جواب آن هستم. من فریاد کشیدم: - مسلماً، هر که را شما بخواهید من خواهم کشت ولی آیا شما می‌توانید... آیا این چنین فرمانی خواهید داد؟ - فکر می‌کنید که ملاحظۀ شما را خواهم کرد؟ فرمان خواهم داد و خودم را از حادثه کنار نگه خواهم داشت. تحمل این را خواهید کرد؟ ولی نه، توانایی‌اش را نداردی! شما بی‌شک به فرمان من خواهید کشت ولی پس از آن خواهید آمد و مرا هم خواهید کشت که چرا جرأت کرده‌ام و فرمان قتل به شما داده‌ام. با این کلمات، من لرزش و اضطرابی در خودم حس کردم. به یقین این مطلب را به عنوان یک شوخی گستاخ تلقی می‌کردم، گرچه او این همه جدی حرف زده بود. من مات از این بودم که او چه‌طور می‌تواند این‌طور مطالبی را ابراز بدارد و نیز هاج‌وواج بودم از این‌که برای خودش چنین حقی را بر من قائل بود! مبهوت بودم از این‌که بتواند خودش را در چنان قدرت و سلطه‌ای حس کند که با کمال صراحت به من بگوید: «برو، در از بین بردن خودت شتاب کن و من البته خودم را کنار نگه می‌دارم.» در این کلمات به عقیدۀ من وقاحت و صراحتی زیاده از حد وجود داشت. ولی عاقبت او چه‌طور با من رفتار خواهد کرد؟ حدود این طرز رفتار از حقارت و بندگی نیز در می‌گذشت. نقشی که او برای من تخصیص می‌داد، مرا با او مساوی و برابر می‌ساخت و چه‌قدر پوچ و چه‌قدر باورنکردنی بود همۀ این گفت‌وگوهای ما قلب من سخت می‌زد. پولینا ناگهان به قهقهه خندید. ما هنوز روی نیمکت، جلوی بچه‌ها که سرگرم بازی بودند و در مقابل جایی که ارابه‌ها و درشکه‌ها توقف می‌کردند و مردم را در راهی که به طرف قمارخانه می‌رفت، پیاده می‌کردند نشسته بودیم. او با صدای بلند گفت: - این خانم اشرافی چاق را می‌بینید؟ خانم «بارون وورمرهلم» است. سه روز بیشتر نیست که این‌جاست. شوهرش را نگاه کنید یک پروسی دراز و خشک با آن عصای دستش. به خاطر دارید که پریروز چه‌طور ما را با پررویی برانداز می‌کردند؟ زود به ملاقاتشان بروید، به خانم نزدیک شوید، کلاهتان را از سر بردارید و چند کلمه به فرانسه به او بگویید! - برای چه؟ - شما قسم می‌خورید که حاضرید خودتان را از شلاگنبرگ پرتاب کنید و ادعا می‌کردید که به فرمان من خودتان را حاضرید به کشتن هم بدهید؛ به جای این کشتارها و این تراژدی‌ها، من فقط می‌خواهم بخندم. بی‌گفت‌وگو اطاعت کنید! می‌خواهم ببینم که آقای بارون با عصایش شما را بزند. - مرا به دعوا می‌فرستید؟ خیال می‌کنید این کار را نخواهم کرد؟

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قمارباز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پس از دو هفته غیبت برگشته ام. کسان ما الان سه روز است که در رولتنبورگ، سکوت گزیده اند. خیال می کردم مرا مانند مسیح انتظار می کشند ولی اشتباه می کردم. ژنرال که رفتاری بس آسوده و فارغ داشت با من به تفرعن صحبت می کرد و مرا پیش خواهرش فرستاد. پیدا بود که عاقبت موفق شده اند پول قرض کنند و نیز به نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهیز می کرد.
ماریا فیلیپوونا که سرش خیلی شلوغ بود با من جز چند کلمه حرف نزد؛ با وجود این پول را از من گرفت، شمرد و به گزارش من تا آخر گوش داد. برای شام مجللی که به عادت مسکویی ها، که هر وقت پولدار باشند می دهند، منتظر مزنتسوف، مردک فرانسوی(۴) و یک انگلیسی بودند. پولینا آلکساندروونا، وقتی مرا دید پرسید که چرا این قدر دیر کرده ام و بی آن که منتظر پاسخ من باشد فوراً منصرف شد. پیدا بود که در این کار تعمد داشت. با وجود این می بایست ما با هم صحبت می کردیم. آن چه می باید برای او بگویم بر دلم سنگینی می کرد.
به من در طبقه پنجم، یک اتاق کوچک داده بودند. در مهمانخانه، همه می دانستند که من از «ملتزمان رکاب ژنرال» هستم. همه چیز نشان می داد که آن ها موفق شده اند خودشان را این طور بنمایانند. در این جا همه مردم ژنرال را یک رجل بسیار بزرگ و ثروتمند روس می شمارند. پیش از شام، در ضمن دیگر ماموریت هایی که به من داد، دوتا اسکناس هزار فرانکی هم داد که خرد کنم. من آن ها را در دفتر مهمانخانه خرد کردم و حالا مردم اقلاً برای مدت هشت روز ما را میلیونر حساب خواهند کرد. تصمیم گرفته بودم که میشل ونادینا را به گردش ببرم و توی پله ها بودم که ژنرال مرا خواست. وقت گیرآورده بود که از من بازجویی کند و بپرسد که بچه ها را کجا می خواهم ببرم؟ این مرد به راستی قادر نبود که مرا از روبه رو نگاه کند. خیلی دلش می خواست این کار را بکند، ولی من در هر بار چنان نگاه مستقیم و خالی از احترامی بر او می دوختم که پیدا بود طاقتش را نداشت. با جملاتی پر از لغات قلنبه و درهم پیچیده، که دست آخر سررشته اش گم می شد، به من دستور داد که گردش ما باید در محوطه پارک انجام بگیرد و حداکثر تا کازینو بیشتر ادامه نیابد و آخر سر هم به خشم آمد و خیلی زننده و خشک گفت:
- وگرنه، شما خیلی خوب بلدید که بچه ها را بردارید و به بازی رولت ببرید...
و بعد افزود که:
- معذرت می خواهم، من می دانم که شما جلف هستید و آماده این هستید که خودتان را به قمار بکشانید، به هر جهت در عین حال که من لله شما نیستم و علاقه ای هم ندارم که باشم، حق این را دارم که از شما بخواهم خودتان را به بدنامی نکشانید.
و من که از گفته خود او استفاده می کردم، گفتم:
- شما فراموش کرده اید که من پول ندارم و برای این که آدم در قمار ببازد گویا پول لازم است.
ژنرال که اندکی قرمز شده بود در جواب من گفت:
- من حالا به شما می دهم.
توی کیفش را گشت و به یک دفتر یادداشت مراجعه کرد. در حدود صد و بیست روبل به من بدهکار بود و بعد از من پرسید:
- حالا چه باید بکنم؟ باید طلب هایتان را به تالر(۵) حساب کرد. فعلاً این صد تالر را بگیرید و درباره بقیه اش هم نگران نباشید.
من بی این که کلمه ای بگویم پول را گرفتم. او افزود:
- مخصوصاً گفته های مرا بد تعبیر نکنید. شما این قدر زودرنج هستید که...
اگر من این یادآوری ها را می کنم فقط به عنوان تذکر ساده ای است و فکر می کنم که حق دارم...
وقتی با بچه ها برای شام برگشتم به کسانی برخوردم که دسته جمعی راه افتاده بودند و نمی دانم به دیدن کدام یک از ویرانه های باستانی اطراف می رفتند؛ با دوتا کالسکه باشکوه و رفیع و با اسب های عالی. مادموازل بلانش با ماریا فیلیپوونا و پولینا یک کالسکه را اشغال کرده بودند و آن مردک فرانسوی و آن انگلیسی و ژنرال در دنبال آن ها با اسب می رفتند. عابران می ایستادند و کوکبه آن ها را تماشا می کردند. هیمنه آن ها تاثیر خودش را کرده بود ولی ژنرال آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد. من حساب کرده بودم که با چهار هزار فرانکی که از این سفر برایشان آورده بودم و با آن چه خودشان توانسته بودند قرض کنند، باید الان هفت تا هشت هزار فرانک داشته باشند و این برای مادموازل بلانش خیلی کم بود.
مادموازل بلانش نیز به اتفاق مادرش در مهمانخانه ما منزل گرفته بود.
مردک فرانسوی هم همین طور. گارسون ها او را موسیولوکنت، خطاب می کردند. مادر مادموازل بلانش هم مادام لاکنتس خطاب می شد. آخر شاید هم آن ها کنت و کنتس بودند.
من کاملاً شک داشتم که موسیولوکنت در موقع شام مرا به جا بیاورد.
ژنرال هم، طبق معمول هیچ در فکر معرفی کردن من نبود و یا اقلاً در فکر این نبود که اسم مرا برای او بگوید و موسیولوکنت هم، که در روسیه مدتی اقامت کرده بود، می دانست که یک آموزگار(۶) در نظر روس ها چه شخصیت کوچکی است. ولی گذشته از این ها او مرا خوب می شناخت. اما راستش را بخواهید آن ها هرگز منتظر نبودند که مرا سر میز ببینند. فکر می کردم که ژنرال فراموش کرده است دستورهای لازم را بدهد وگرنه بی شک مرا هم به میز مهمانان دعوت می کردند. من خودم، خودم را معرفی کردم؛ گرچه این کار برایم به قیمت یک نگاه ناراضی ژنرال تمام شد و ماریا فیلیپوونای مهربان فوراً یک صندلی به من نشان داد. ملاقات با مستر آستلی، مرا از موقعیت دشواری که داشتم نجات داد و خواه و ناخواه من دیگر خودم را شریک در جمع آن ها می دیدم.
این مستر آستلی یک انگلیسی اصیل بودن. من با او در پروس قبل از این که به کسان خود بپیوندم، آشنا شده بودم. آن جا مقابل یکدیگر منزل گرفته بودیم.
بعد هم او را در مرز فرانسه ملاقات کردم و بعد هم در فاصله پانزده روز دو بار در سوئیس دیدمش و حالا او را در رولتنبورگ می یافتم. آدمی به این کم رویی ندیده بودم. کم رویی را به حد حماقت رسانده بود. خودش از این کم رویی اطلاع داشت، چون بی شک آدم احمقی نبود. گذشته از این، جذاب و فروتن هم بود. از آغاز همان اولین برخوردمان در پروس، من موفق شده بودم با او حرف بزنم.
برایم گفته بود که در همین تابستان به «دماغه شمالی» مسافرت کرده بود و گفته بود خیلی میل داشته است از بازار مکاره «نیژنی نووگردو» دیدن کند.
نمی دانستم چه طور با ژنرال آشنا شده است؟ به نظرم می آمد که عاشق دیوانه پولینا است. در موقع ورودش، مثل شقایق قرمز شد.
خیلی خوشحال بود از این که سر میز، مرا کنار خودش می دید و با من درست مثل یکی از دوستان صمیمی خود رفتار می کرد.
سر میز، مردک فرانسوی با وضعی توهین آمیز نشسته بود و همه را از بالا نگاه می کرد. در مسکو، برعکس این طور که به یاد من مانده است همیشه دادسخن می داد. از مسائل مالی و سیاست روز، خیلی صحبت می کرد. ژنرال گاهی به خودش اجازه می داد که با او مخالفت کند ولی خیلی با فروتنی و فقط برای حفظ شخصیت خودش.
خلقم سخت تنگ بود و طبق معمول، قبل از شام باز این سوال همیشگی را از خودم کرده بودم که: «چرا من به این ژنرال چسبیده ام؟ چرا آن ها را مدتی پیش از این ترک نکرده ام؟» گاهی نیم نگاهی به پولینا آلکساندروونا می افکندم که کوچک ترین توجهی به من نداشت. عاقبت خشم بر من مستولی شد و از جا در رفتم.
با صدایی بسیار بلند، خود را وارد بحث کردم. بیش از همه وسیله ای می جستم که با آن مردک فرانسوی در بیفتم. در حالی که خطابم به ژنرال بود – فکر می کنم که حتی حرف او را هم قطع کردم – به او یادآوری کردم که در تابستان گذشته، روس ها هرگز نمی توانستند غذای خود را سر میز مهمانخانه ها صرف کنند. ژنرال نگاهی پر از تعجب به من افکند و من ادامه دادم:
- شما این قدر کم احترام برای خودتان قائل هستید که هرگونه توهینی را تحمل می کنید. در پاریس، در کنار رود رن و نیز در سوئیس، میز مهمانی ها چنان با این لهستانی ها و رفقای جان جانی فرانسوی شان اشغال شده که یک روس، حتی کوچک ترین محل اعرابی هم ندارد.
این ها را به زبان فرانسه می گفتم. ژنرال نگاهش را همین طور به من دوخته بود و نمی دانست که خشمگین شود و یا فقط به این بی نزاکتی من با تعجب نگاه کند؟ مردک فرانسوی، همان طور که از بالا با آدم حرف می زد رو به من گفت:
- حتماً به شما تذکر خواهند داد.
من در جوابش گفتم:
- در پاریس، من با یک لهستانی مشاجره ای داشتم. بعد هم با یک افسر فرانسوی که از او طرفداری می کرد. ولی یک عده از فرانسوی ها طرف مرا گرفته بودند و به حرف های من گوش می دادند که تعریف می کردم چه طور نزدیک بود در فنجان قهوه جناب کشیش مونسینور، تف بیندازم.
- تف؟
ژنرال به صدایی بلند و تعجب آمیز این را گفت. نگاهش دور میز می گشت.
مردک فرانسوی مرا با نگاهی تحقیرآمیز می نگریست. من جواب دادم:
- البته! دو روز تمام به این فکر می کردم که مواظبت و رسیدگی به کارهای شما، مرا به رم خواهد کشاند. از این رو به سفارت پاپ مراجعه کردم که گذرنامه ام را ویزا کنم. در آن جا یک کشیش ریزه پنجاه ساله مرا پذیرفت.
لاغر بود و قیافه سرد و یخ زده ای داشت و با لحن مودب ولی خشک از من خواست که صبر کنم. من کار داشتم ولی با وجود این نشستم و کتاب عقیده ملی را از جیبم درآوردم و به خواندن یک مقاله توهین آمیز نسبت به روسیه پرداختم. در این هنگام حس کردم که از اتاق پهلویی کسی را، خدمت جناب کشیش مونسینور راهنمایی کردند. کشیشی که مرا پذیرفته بود مشوش شد و شروع کرد به دعا خواندن. من درخواستم را تکرار کردم و او این بار خیلی خشک تکرار کرد: «باید صبر کنم». پس از یک لحظه، یک اتریشی وارد شد و من خیال کردم که او بی معطلی به طبقه اول راهنمایی خواهد شد. من که خیلی اوقاتم تلخ شده بود صاف جلوی کشیش رفتم و با لحنی تند و یک دنده اظهار داشتم: «حالا که جناب کشیش مونسینور اشخاص را می پذیرد، می تواند کار مرا هم زود انجام بدهد.» آقای کشیش کمی عقب رفته و هاج وواج مانده بود.
مثل این که می خواست بگوید، چه طور یک روس بی هیچ چیز، جرات می کند خودش را با مهمانان جناب کشیش مونسینور مقایسه کند؟ و خیلی با بی حیایی و مثل این که خوشحال است از این که به من حمله می کند، سر تا پای مرا برانداز کرد و بعد فریاد کشید: «خیال می کنید که عالی جناب کشیش [مونسینور] حاضر خواهند شد قهوه شان را به خاطر پذیرفتن شما کنار بگذارند؟» من هم خیلی سخت تر و بلندتر از او فریاد کشیدم: «اهه! من خودم را مسخره قهوه عالی جناب مونسینور شما که نکرده ام! من توی قهوه اش تف می کنم! اگر فوری کار گذرنامه مرا تمام نکنید، می روم و خودم پیدایش می کنم!» و آقای کشیش در حالی که ترسیده بود عقب عقب تا دم در رفت و گفت: «چه طور؟ وقتی که یک جناب مطران را به حضور پذیرفته اند؟» و دست هایش را باز کرده بود و صلیب وار جلوی در را گرفته بود و می خواست به من بفهماند که اگر بمیرد نخواهد گذاشت که بگذرم. من از گفته های خودش استفاده کردم و گفتم که لامذهب و وحشی هستم و همه کشیش ها و مطران ها و اسقف های او را به مسخره می گیرم و غیره... خلاصه خودم را سختگیر نشان دادم. کشیش، نگاهی پر از کینه به من افکند، گذرنامه ام را از دستم به سختی بیرون کشید و به طبقه اول رفت و پس از یک لحظه، تذکره من ویزا شده بود. می خواهید ببینیدش؟
گذرنامه ام را از جیبم درآوردم و ویزای نماینده پاپ را نشان دادم. ژنرال که گویا می خواست چیزی بگوید، گفت:
- اجازه بدهید.
مردک فرانسوی خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:
- شما خوب کاری کرده اید که خودتان را بی دین و وحشی معرفی کرده اید، این کار خیلی احمقانه نبوده است.
آیا لازم است که باز هم درباره روس های خودمان مثل بیاورم که جرات نمی کنند دم بربیاورند و نزدیک است که ملیت شان را هم انکار کنند؟ مطمئن باشید که در پاریس، اقلاً در مهمانخانه ای که من زندگی می کردم، وقتی داستان مشاجره مرا با آن آقای کشیش شنیدند خیلی بیشتر از من توجه می کردند. یک لهستانی گنده بک که بیشتر از همه مهمانخانه نشین ها با من دشمنی داشت، از آن پس با من جور دیگری رفتار می کرد. فرانسوی ها باز هم گذاشتند تعریف کنم که دو سال پیش من با کسی برخورد کردم که در سال ۱۸۱۲ یک تیرانداز فرانسوی او را با تیر زده بود، فقط برای این که دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند. این شخص در آن وقت یک بچه ده ساله بوده است که خانواده اش وقت نکرده بودند مسکو را ترک کنند.
مردک فرانسوی، دیگر از جا در رفت و گفت:
- غیرممکن است! سربازهای فرانسه رو به بچه ها تیر خالی نمی کردند!
و من در جواب گفتم:
- با وجود این، این حقیقت محض است. این داستان را من از یک افسر بازنشسته شرافتمند شنیدم و نیز جای زخم را هم، خودم روی گونه اش دیدم.
مردک فرانسوی تندتند و با عجله حرف می زد. ژنرال می خواست از او حمایت کند. ولی من به او از جمله سفارش کردم که برود خاطرات ژنرال پرووسکی(۷) را که در سال ۱۸۱۲ زندانی فرانسوی ها بوده است مرور کند.
دست آخر ماریا فیلیپوونا، به قصد برگرداندن مطلب، موضوع دیگری را به میان کشید. ژنرال خیلی خودش را از من ناراضی نشان می داد زیرا که من و مردک فرانسوی به فریاد کشیدن افتاده بودیم.
مجادله ما دو نفر، برعکس برای مستر آستلی خوشایند به نظر می رسید و او در حالی که از روی صندلی بلند می شد، از من خواست که یک گیلاس شراب با او بنوشم.
عصر، در موقع گردش من توانستم با پولینا آلکساندروونا یک ربع ساعتی صحبت کنم. همه از راه پارک به سمت قمارخانه راه افتاده بودند. پولینا روی نیمکت مقابل فواره نشسته بود و به نادینا اجازه داده بود که برود و نه زیاد دور از آن جا، با رفقای کوچکش بازی کند. من نیز میشل را گذاشته بودم که برود و ما تنها مانده بودیم.
طبق معمول از اوضاع و احوال صحبت کردیم. پولینا عصبانی شد از این که من بیش از هفتصد فلورین(۸) نتوانسته بودم به او تحویل دهم، او یقین داشت که در پاریس من جواهراتش را به دو هزار فلورین و حتی بیشتر از این به گرو خواهم گذاشت و می گفت:
- من پول بیشتری دارم وگرنه از دست خواهم رفت.
از او پرسیدم که در مدت غیبتم چه ها گذشته است و او گفت:
- هیچ چیز. جز این که از پترزبورگ دو خبر جدید دریافت کرده ایم. اول این که «مادربزرگ» سخت مریض است و سپس دو روز بعد خبر این که او خواهد مرد. این خبر دومی را از ئیموته پتروویچ داشتیم که به مطمئن بودن مشهور است و حالا منتظر خبر قطعی هستیم.
- پس حالا همه منتظر مرگ او هستند.
- بله، همه. از شش ماه پیش تا حالا این تنها امید است.
من پرسیدم:
- و شما هم؟ شما هم امیدوارید؟
- ولی من هرگز با او خویشاوندی ندارم. من فقط دخترخوانده ژنرال هستم. با وجود این می دانم که مادربزرگ، مرا در وصیت نامه اش فراموش نخواهد کرد.
من با اطمینان خاطر گفتم:
- به نظر من شما پول خوبی به ارث خواهید برد.
- بله. او مرا خیلی دوست می دارد ولی چرا به نظر شما این طور می آید؟
من هم به نوبه خود از او سوال کردم:
- بگویید ببینم، مثل این که آقای مارکی هم در جریان همه این اسرار خانوادگی هست؟
پولینا با نگاهی جدی از من پرسید:
- این مطلب به چه درد شما می خورد؟
- اگر من اشتباه نکرده باشم گویا ژنرال وسیله این را پیدا کرده است تا از او قرض بگیرد؟
- خوب حدس زده اید.
- پس شما خیال می کنید که اگر او از وضع مزاجی «بابوشکا»(۹) خبر نداشت در کیسه اش را این طور شل می کرد؟ یادتان هست که موقع شام وقتی از مادربزرگ صحبت بود او اسمش را سه بار، «بابوشکا» گفت؟ چه خویشاوندی نزدیکی!
- شما حق دارید! همچین که بفهمد من هم ارث می برم فوراً از من خواستگاری خواهد کرد. این چیزی است که می خواستید، بدانید؟
- من فکر می کردم که این کار مدتی است شده است!
پولینا جواب داد:
- می دانید که قطعاً این طور نیست.
و بعد از یک دقیقه سکوت ادامه داد که:
- این انگلیسی را کجا دیدید؟
- من مطمئن بودم که درباره این مطلب از من سوال خواهید کرد.
و بعد برایش ملاقات های پیشین خودم را با مستر آستلی نقل کردم و دنبال آن افزودم که:
- خیلی محجوب است و خیلی زود سرخ می شود. مسلماً باید عاشق شما باشد.
پولینا اظهار داشت:
- بله عاشق من است.
- او، ده برابر این مردک فرانسوی ثروت دارد. راستی این یارو ثروتی هم دارد؟ نمی شود درباره ثروتش شک کرد.
- آن چه درباره اش هیچ شک نمی شود کرد این است که او یک قصر دارد. ژنرال این را همین دیروز برای من گفت. همین برای شما کافی است.
- من اگر جای شما بودم در ازدواج با انگلیسی تردید نمی کردم.
پولینا پرسید:
- چرا؟
- مردک فرانسوی قشنگ تر است ولی آ دم پستی است. این انگلیسی گذشته از شرافتمندی اش، ده برابر او ثروتمند است.
پولینا آرام تر از همیشه گفت:
- بله. ولی فرانسوی، گذشته از مارکی بودنش خیلی هم باهوش تر از انگلیسی است.
من با همان لحن ادامه دادم:
- راستی حقیقت دارد؟
- خیلی هم حقیقت دارد.
سوال های من برای پولینا خیلی ناخوشایند بود. می فهمیدم که می خواهد مرا با لحن کلام خود و با شگفت آور بودن جواب هایش تحریک کند. فوری همین را به او گفتم و او در جوابم گفت:
- چه می خواهید؟ من خوشم می آید که ببینم شما خشمگین بشوید. گذشته از این که شما باید صبر و تحمل مرا در مقابل حدس ها و سوال های خودتان جبران کنید.
و من به آرامی جواب دادم:
- اگر من به غیر حق ادعا می کنم که حق ایراد همه گونه سوالی را از شما دارم، فقط به خاطر این است که برای هرگونه جبران مافاتی آماده ام و حتی حاضرم الان زندگی آم را به شما تقدیم کنم. پولینا زد زیر خنده و گفت:
- آخرین باری که ما از کوه شلاگنبرگ بالا می رفتیم شما گفتید که با یک اشاره من حاضرید خودتان را با سر به پایین پرت کنید. یادتان هست که گودی پرتگاه هزار پا بود؟ عاقبت روزی خواهد رسید که من این اشاره را بکنم! آن هم فقط برای این که ببینم شما چه طور به قول خودتان وفا می کنید و مطمئن باشید که از این راه به روحیات شما پی خواهم برد. من از شما درست برای این نفرت دارم که مجازتان گذاشته ام و به شما خیلی اجازه داده ام و باز هم بیشتر خواهم داد. چون به شما احتیاج دارم و چون به شما احتیاج دارم باید فعلاً با شما مدارا کنم.
پولینا داشت از جایش بلند می شد. لحن کلامش آمیخته به هیجان بود. او از مدتی پیش همیشه صحبت های میان ما را، با یک لحن پر از بغض تمام می کرد.
بله، درست خود این کلمه، پر از بغض.
من از او پرسیدم:
- اجازه می دهید یک سوال دیگر هم بکنم؟ مادموازل بلانش کیست؟
این سوال را برای این کردم که نگذارم او بی این که عقیده خودش را درباره مادموازل بلانش بیان کرده باشد، برود.
- شما هم خوب می دانید که مادموازل بلانش کیست. هیچ واقعه تازه ای از موقع حرکت شما تاکنون به وقوع نپیوسته. مادموازل بلانش اگر سروصدای «مادربزرگ» محقق شود به طور قطع خانم ژنرال خواهد شد. زیرا مادموازل بلانش هم، مانند مادرش و نیز مانند رفیقش آقای مارکی، از خرابی کار ما بی اطلاع نیست.
- و ژنرال هم عاشق دیوانه او است؟
- فعلاً گفت وگو در این نیست. خوب گوش بدهید. این هفتصد فلورین را بگیرید و با آن در بازی رولت هرچه بیشتر بتوانید، برای من پول به دست بیاورید. من هرچه زودتر و بیشتر به پول نیاز دارم.
در این موقع نادینا را صدا کرد و رفت و تا نزدیک قمارخانه به دیگران بپیوندد. من اولین راه باریک طرف چپ را گرفتم و همان طور که می رفتم به حیرت و سرگشتگی خودم آزادی عمل داده بودم. فرمان او درباره بازی رولت مثل ضربه یک چوب دستی روی سر من اثر کرده بود. چیز عجیبی بود.
در صورتی که این همه موضوع برای اندیشیدن داشتم، به تحلیل احساساتی که به خاطر پولینا در من انگیخته می شد، مشتاق بودم.
راستش را بگویم در مدت این پانزده روز غیبت، قلبم بسیار آسوده تر و سبک تر از امروز بود؛ از امروز که برگشته بودم. با این همه در سفر، خودم را بیش از اندازه غصه دار حس می کردم و رفتار من مانند کسی بود که در آب جوش سوخته باشد. حتی او را هم لحظه در خواب می دیدم.
یک بار (در سوئیس اتفاق افتاد) موقعی که در اتاق قطار مسافری بودم خوابم برده بود و به نظرم با صدای بلند با پولینا در خواب حرف زده بودم و این مطلب همه همسفران مرا به خنده انداخته بود. امروز یک بار دیگر از خود پرسیدم: «آیا او را دوست دارم؟» و باز یک بار دیگر نمی دانستم چه جوابی بدهم یا بهتر بگویم، برای صدمین بار به خودم جواب دادم که از او نفرت دارم.
آری او در نظر من زشت و کریه بود. دقایقی بود – در پایان هریک از مکالماتمان – که در آن ها من حاضر بودم نیمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم؛ قسم می خورم که اگر ممکن بود یک دشنه را آهسته در سینه او فرو کرد، من با لذت و خشنودی این کار را می کردم و با وجود این به شرافتم قسم می خورم که اگر در قله شلاگنبرگ به من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنید»، فوراً خودم را باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم. آن وقت هم این را می دانستم از این راه یا از یک راه دیگر، عاقبت این بحران خاتمه می یابد.
او هم این را خوب می داند. فکر این که من به وضوح می دانم او از من فراری است و این که نمی توانم هوس های خودم را صورت واقعیت بدهم. من اطمینان دارم که این فکر برای او رضایت خاطر بیش از اندازه ای فراهم می کند، وگرنه او که این قدر محتاط و مال اندیش است، کجا می توانست خودش را این طور با من خودمانی و صادق نشان بدهد؟ حس می کردم که او تا الان با من مثل آن امپراتریس قدیمی رفتار می کند. بله؛ هزار دفعه می گویم او مرا، نه مثل یک مرد، نگاه کرده است.
با وجود این، به من ماموریتی داده بود. ماموریت این که بروم و در بازی رولت، هرچه بیشتر برایش پول به دست بیاورم. وقت این را نداشتم که از خودم بپرسم چرا و در چه مدتی باید پول به دست آورد و یا چه سبب ها و علل جدیدی، در این مغز همیشه مشغول به کار، جایگزین شده است.
به اضافه، در مدت این پانزده روز، بی شک وقایع تازه ای به وقوع پیوسته بود که من هنوز حسابش را نمی کردم.
می بایست همه این مطالب روشن می شد و هرچه زودتر واضح می گردید ولی فعلاً این ها اهمیت نداشت. مهم این بود که من باید به بازی رولت بروم.

۲

راستی این برای من ناخوشایند بود. در عین حال که تصمیم گرفته بودم بروم قمار بکنم، فکر نمی کردم به حساب دیگری بتوانم بازی کنم. این مطلب حتی مرا اندکی مشوش می کرد و من با حالت روحی بسیار بدی، وارد سالن قمار شدم. همه چیز در همان نظر اول در چشم من ناخوشایند بود. من هیچ وقت نمی توانستم فرومایگی این ورق بازی های سایر ممالک را تحمل کنم، چه رسد به ورق بازی های روس، که با فرارسیدن بهار با رقابت هم فقط دو چیز را مورد ستایش قرار می دادند: اول درخشندگی و تجمل سالن های قمار را در شهرهای کنار رود رن؛ و بعد قطعات سکه های طلا را که در خیال آنان میز را می پوشاند. برای این توصیف هایی که از یک نوع خدمتگزاری بی شائبه الهام می گیرد کسی به آنان چیزی نمی پردازد. در حقیقت این تالارهای غم انگیز، از درخشندگی و جلال خالی هستند و راجع به سکه های طلا نیز باید گفت که تا روی میز را نپوشانند به چشم نمی آیند.
البته در طول فصل قمار، گاهی یک آدم برجسته، یک انگلیسی یا یک آسیایی و یا یک ترک، مثل تابستان امسال، می آید به بازی که پول کلانی ببرد یا ببازد ولی دیگر قماربازان، جز با پول های کوچک و ناچیزی بازی نمی کنند و به طور متوسط هرگز پول زیادی روی مخمل سبز روپوش میزها دیده نمی شود.
وقتی که، برای اولین بار در عمرم، قدم به سالن قمار گذاشتم، مدتی تردید داشتم که قمار بکنم. گذشته از این که ازدحام جمعیت حرکات مرا فلج می کرد، وانگهی من تنها بودم و این نیز همان تاثیر را داشت. به نظرم آمد که به جای بازی کردن، خیلی زود برگردم.
اعتراف می کنم که قلبم می زد و خونسردی نداشتم. از مدتی پیش یقین داشتم که رولتنبورگ را بدون یک ماجرا ترک نخواهم گفت. یقین داشتم که چیزهایی غریزی و جبری، خود به خود در سرنوشت من یک باره سر خواهند رسید. این می باید می شد و خواهد شد. خیلی خنده آور است که چنین اعتمادی به بازی قمار در کسی پیدا شود. ولی من عقیده کسانی را که انتظار به دست آوردن پول را در قمار، پوچ و نامعقول می شمردند سخت مسخره آمیز می دانستم. به چه دلیل قمار بدتر از راه های دیگر به دست آوردن پول است؟ مثلاً از تجارت؟ درست است که در میان صد نفر، فقط یکی می برد ولی این برای من چه اهمیت دارد؟
به هر جهت تصمیم گرفته بودم که آن شب فقط دقت کنم و اطرافم را بپایم و اقدامی هم برای چیزی نکنم. نتیجه اولین باری که به قمار آمده بودم نمی توانست جز یک چیز اتفاقی و بی معنی باشد. من این را یقین داشتم. گذشته از این، می بایست طرز بازی را نیز یاد می گرفتم؛ زیرا با وجود توصیف های بی شماری که از بازی رولت با حرص و ولع خوانده بودم، هیچ چیز از خصوصیات آن را درک نمی کردم و نمی فهمیدم.
اول، همه چیز در نظرم ناپاک و نفرت انگیز بود. از ظاهر حریص و مضطرب این قیافه هایی که دوجین دوجین و حتی صدتا صدتا، روپوش سبز میز قمار را محاصره کرده بودند، چیزی نمی گویم. بی شک در میل به این که باید فوراً هرچه بیشتر پول به دست آورد، ناپاکی و رذالتی نمی دیدم. من همیشه عقیده آن مردک سیر و مبادی آداب را که درآمد دلخواه مرتبی هم داشت، مسخره آمیز دیده ام که در جواب این قاعده بازی که «در قمار باید کوچک بازی کرد» می گفت: «چه قدر بد، زیرا در این صورت آدم، فرمان بردار یک حس مال پرستی لئیم و پست شده است». مثل این که مال پرستی و حرص و آز، گرچه موضوعش مختلف باشد، همیشه یک چیز واحد نیست! این کار نسبی است. آن چه به نظر «روچیلد» پستی و لئامت است در نظر من فراخ دستی و توانگری است و اما درباره سود و استفاده، این تنها در بازی رولت نیست که مردم به آن اهمیت می دهند. هرجا که انسان ها برای فراهم کردن و به دست آوردن مخارج آینده زندگی خودشان کوشش می کنند، این مطلب صادق است(۱۰). دانستن این که، سود و استفاده به خودی خود چیزهای بد و کثیفی هستند مساله دیگری است و من در این جا در صدد نیستم که از آن نتیجه ای بگیرم؛ اضافه بر این که من در خودم یک میل سرشار به بردن را حس می کردم. این حرص عمومی، این ناپاکی و ننگ و پول پرستی و طمع، وقتی که به سالن قمار وارد می شدم در نظر من خودمانی و عادی شده بود. در سالن قمار هیچ چیز زیباتر از این نیست که هیچ تشریفاتی وجود ندارد و می شود بدون ترس و با دست و دل باز عمل کرد. از این ها که بگذریم راستی به خودفریفته شدن، به چه درد می خورد؟ آیا این یک اشتغال ذهنی پست و بیهوده و از روی بی فکری نیست؟ آن چه به خصوص در اولین برخورد با این انبوه قماربازان، ناخوشایند به نظر می رسد شیوه رفتار احترام آمیز آن ها و نزاکت و ادب آن ها، دور میز قمار است. به همین جهت یک حد مشخص کننده دقیق وجود دارد که میان بازی به اصطلاح «ناپسند» و آن چه به یک مرد لایق اجازه آن داده می شود، فرق می گذارد. دو نوع قمار هست: یکی قماری که مختص جنتلمن هاست و دیگری قماری که مختص طبقه سوم است. این یکی پست و لئیم و درخور مردم فقیر است. این امتیاز و تفکیک در سالن قمار چه قدر صریح و روشن و راستی که چه قدر پست و زشت است! مثلاً یک جنتلمن که پنج یا ده لوئی و خیلی به ندرت بیش از این به بازی می گذارد – و اگر خیلی ثروتمند باشد تا هزار فرانک هم بالا می رود – فقط به خاطر عشق به قمار و میل به آن است که پول خود را به بازی می نهد. او خود را بدون این که مشتاق و فریفته بردن باشد، در معرض برد یا باخت قرار می دهد. اگر شانسش آمد و برد، لبخندی رضایت آمیز به گوشه لبش راه می یابد و با پهلویی اشت مزاح می کند و شاید هم از نو دو برابر برد خود را به بازی بگذارد و این نیز البته فقط برای ارضای حس کنجکاوی است، برای دقت در اتفاق و پیشامد است، برای خود را تسلیم به حساب اعداد کردن است... و در هر صورت او، این جنتلمن، هرگز فرمان بردار میل پست و عامیانه بردن نیست.
خلاصه این که، یک جنتلمن نباید به قمار رولت و یا به بازی «سی و چهل» جز به اندازه یک کار وقت گذران که فقط برای سرگرم کردن و تفریح او درست شده است وقعی بنهد. حتی نباید در حساب ها و تله هایی که داو(۱۱) طبق آن ها جمع می شود شک کند. او خیلی با نزاکت، بازی خود را می کند در حالی که فرض می کند تمام قماربازان دیگر و تمام مردم عامی و پستی که دوروبر او هستند و برای یک فلورین انگ می زنند، همه از جنتلمن های ثروتمند هستند که مثل خود او فقط برای سرگرم کردن خود به بازی مشغول اند.
گاهی این بی اطلاعی از واقعیت، این زودباوری و سادگی بچگانه، خیلی اشراف مآبانه است. خیلی آریستوکراتیک است. من خیلی از مادرها را دیده ام که دخترهایشان را، دخترهای ملیح خود را که موجودات معصوم پانزده یا شانزده ساله ای بیشتر نیستند، جلو می اندازند و در حالی که چند تا سکه طلا در دستشان گذاشته اند، قواعد بازی را برایشان شرح می دهند و این دختر جوان که می برد و یا می بازد، خیلی مشعوف و همچنان که لبخندی گوشه لب هایش چسبیده، از بازی برمی گردد.
ژنرال ما، با اطمینان خاطری عجیب به میز قمار نزدیک شد. یک پیشخدمت دوید که برای او یک صندلی بیاورد. ولی ژنرال توجهی به این مطلب نکرد و با آهستگی زیاد، کیف خود را درآورد، از آن سیصد فرانک بیرون کشید و روی سیاه گذاشت و برد. برد خود را برنداشت. باز سیاه آمد و او باز هم برد خود را همان طور روی سیاه گذاشت. بار سوم قرمز آمد و او در یک بار هزار و دویست فرانک باخت و با خونسردی و خندان خودش را کنار کشید. من مطمئن هستم که اگر بردش دو یا سه برابر می شد خیلی به سختی می توانست خونسردی خودش را حفظ کند.
با وجود این – جلوی چشم خود من – یک فرانسوی، بی این که کوچک ترین سایه ای از تاثر روی سیمایش بیفتد، سی هزار فرانک برد و بعد تمامش را باخت. یک جنتلمن واقعی نباید حتی اگر تمام دارایی و ثروت خود را باخت تحریک بشود، متاثر بشود. او باید به پول، خیلی کم اهمیت بدهد.
مثل این که پول لایق هیچ توجه و دقتی نیست. مسلماً خیلی اشراف مآبانه است که انسان از ناپاکی مردم پست و حقیر و از جایی که این موجودات در آن جولان می دهند، اظهار نادانی و بی اطلاعی بکند. ولی گاهی عکس این مطلب نیز، از این کمتر، اشراف مآبانه نیست؛ ملاحظه کردن و دقیق شدن در محل سکونت طبقه پست عوام و حتی با عینک و دوربین آن را معاینه کردن ولی در عین حال وانمود کردن به این که دیدن این مردم نفرت آور، مثل یک سرگرمی، مثل یک مضحکه مقدّر، فقط برای سرگرم کردن تماشاچی هاست، این نیز اشراف مآبانه است. می شود انسان خودش را هم، با جمعیت انبوه این مردم یکی کند ولی باید با رفتار مخصوص خود، نشان بدهد که فقط به عنوان یک تماشاچی مشتاق و بی این که هیچ قدر مشترکی با جمعیت داشته باشد، در میان جمع آمده است. وانگهی شایسته نیست که با اصرار و پافشاری نگاه کرد. این کار لایق مقام یک جنتلمن نیست. زیرا چنین منظره هایی درخور یک دقت مداوم نیستند. در اصل، مناظر دیدنی و قابل توجه، برای یک جنتلمن بسیار زیاد نیستند. با وجود این، به نظر من تمام این ها درخور توجه و دقتی کامل است. به خصوص برای کسی که تنها به عنوان یک تماشاچی وارد این جمع نشده باشد و خودش را از صمیم قلب و با ایمان مسلّم در عداد آن ها قرار داده باشد و اما درباره اعتقادهای اخلاقی شخصی خودم، باید گفت که برای آن ها نمی توان در این مبحث، محلی از اعراب جست. من علاقه دارم این مطلب را برای تبرئه وجدان خود بگویم. باید اعتراف کنم که از مدتی پیش، از این که به اعمال و افکار خودم ضابطه و ملاکی اخلاقی بدهم، سخت متنفر هستم. من خود را در معرض نیروی محرک دیگری قرار داده ام.
مردم عامی و پست، راستی به طرزی زننده و پلید قمار می کنند. من حتی می توانم باور کنم که سر میزهای قمار، دزدی های پست کوچک نیز صورت می گیرد. «میزپا»ها(۱۲) که ته میز نشسته اند و داوها را می پایند و حساب ها را نگه می دارند خیلی زیاد به این کار دست می زنند و چه مردم عامی مناسبی هستند این میزپاها! اغلبشان فرانسوی هستند. از این ها که بگذریم هدف من از این یادآوری ها و این توصیف ها این نیست که بازی رولت را شرح بدهم. من دست آخر وقتی دانستم که چگونه در آینده رفتار کنم، کم کم خود را در جریان گذاشتم. مخصوصاً دریافته بودم که در میان بازیکن های ردیف اول، اغلب دستی دیده می شود که آهسته و مخفی می آید و بردهای کس دیگری را غصب می کند. نتیجه این عمل این می شد که مشاجره ای راه می افتاد و فریادها بود که به هوا می رفت و حالا بروید و به کمک شاهدتان ثابت کنید که داو، داو شما بوده است.
در آغاز کار، طرز قمار کردن و تشکیلات آن در نظر من مثل یک کتاب جادو بود. خط ناخوانایی بود. فقط خیلی مبهم حدس می زدم که قماربازها، داوهای خودشان را روی شماره ها، روی تاق و جفت و روی رنگ ها می گذارند. تصمیم گرفتم که از پول پولینا آلکساندروونا فقط صد فلورین به بازی بگذارم. فکر این که باید به حساب دیگری و به خاطر دیگری قمار کنم، مرا و حرکات مرا فلج می کرد. این احساسی بسیار ناخوشایند بود و من عجله داشتم که خودم را زودتر آزاد کنم. به نظرم می آمد که بی شک همچین که به نفع پولینا شروع به قمار کنم شانس شخص خودم را نیز نیست و نابود خواهم ساخت. آیا راستی بی این که فوراً خرافه پرستی و وسواس گریبان انسان را بگیرد، نمی توان به روپوش سبز میز قمار نزدیک شد؟
با گذاشتن پنج سکه فردریک؛ یعنی پنجاه فلورین، شروع به بازی کردم.
سکه ها را روی جفت گذاشتم. صفحه چرخید و سیزده آمد. من باخته بودم، در حالی که دستخوش یک احساس بیمارگونه بودم و فقط برای پایان دادن به این احساس، پنج سکه فردریک دیگر روی قرمز گذاشتم. قرمز آمد. من ده سکه فردریک را همان جا گذاشتم باشد. باز قرمز آمد و من باز با تمام داوی که حالا داشتم شروع کردم. باز هم قرمز بود. حالا چهل سکه فردریک داشتم.
بیست تای آن را روی دوازده شماره وسط گذاشتم، بی این که بدانم از آن، چه نتیجه ای حاصل خواهد شد و به من سه برابر آن را دادند. ده فردریک اولی حالا به هشتاد فردریک رسیده بود ولی هنوز احساسی غیرعادی و عجیب، مرا در چنان ناراحتی و عذابی گذاشته بود که تصمیم گرفتم راه بیفتم و بروم.
به خیال خودم، به نظرم می رسد آن طور که باید بازی نکرده ام. با وجود این تصمیم، از نو هشتاد سکه فردریک را روی جفت گذاشتم. این بار نمره چهار آمد و هشتاد فردریک دیگر به من دادند. من همه صد و شصت فردریک را برداشتم و به جست وجوی پولینا آلکساندروونا راه افتادم.
همه شان در باغ ملی گردش می کردند و من نتوانستم پولینا را جز در موقع شام ببینم. این بار مردک فرانسوی نبود و ژنرال که میدان را خالی دیده بود، جولان می داد. در میان دیگر مطالب، خوشحال بود از این که یک بار دیگر به من یادآوری می کرد که میل ندارد مرا سر میز قمار ببیند. می گفت: «به محض این که بشنود من پول کلانی باخته ام او بدنام و رسوا خواهد شد.» با لحنی جدی افزود که:
- شما اگر هم برد کلانی داشته باشید، من باز بدنام خواهم شد. بی شک من بیش از این حق ندارم شما را راهنمایی کنم ولی آخر خودتان اعتراف کنید...
به عادت معمولی اش جمله را تمام نکرد. من در جواب او با لحنی خشک گفتم که:
- با پول خیلی کمی که من دارم، اگر هم به قمار کردن بپردازم باخت های من آن قدر بزرگ نخواهد بود که مرا انگشت نما کند.
وقتی به طرف اتاقم بالا رفتم، توانستم پولینا را ببینم و پولی را که در قمار برای او برده بودم به دستش بدهم و نیز به اطلاعش برسانم که دیگر برای او قمار نخواهم کرد. او با لحنی تهدیدکننده پرسید:
- برای چه؟
من در حالی که با تعجب به او می نگریستم جواب دادم:
- برای این که می خواهم برای خود قمار کنم. این کار شما، مرا فلج می کند.
و او با لحنی مسخره کننده پرسید:
- که شما هنوز مطمئن هستید که رولت، تنها شانس رستگاری شماست؟
من با قیافه ای بس جدی تایید کردم که این طور است. یقین قطعی من به این که بی چون و چرا خواهم برد، ممکن است تمسخرآمیز باشد، من به این اعتراف می کنم ولی مرا راحت بگذارید!
پولینا آلکساندروونا اصرار کرد که مرا با خودش در برد آن روز شرکت بدهد و هشتاد سکه فردریک به من داد و پیشنهاد کرد که با همین شرط به بازی ادامه بدهم. من از اصل، پیشنهاد او را رد کردم و به اطلاعش رساندم که نمی توانم به حساب کس دیگری قمار کنم. نه برای این که از این کار خوشم نمی آمد بلکه به خاطر این که مطمئنم در این صورت خواهم باخت. بعد پولینا با قیافه ای اندیشناک گفت:
- و مخصوصاً خود من؛ چه قدر احمقانه می تواند باشد که هیچ امیدواری دیگری جز به قمار و بازی رولت ندارم. شما باید باز هم به قمار ادامه بدهید و با همان حساب نصف نصف بازی کنید. مسلماً این کار را خواهید کرد.
آن وقت، بی این که به اعتراض هایم گوش بدهد مرا ترک کرد.

۳

دیروز پولینا، یک کلمه هم درباره قمار به من نگفت. بلکه تمام روز هم، از این که با من طرف صحبت می شود پرهیز می کرد و هر بار با هم برخورد می کردیم با خودخواهی بی ملاحظه ای که اهانتی خصمانه در آن بود، با من رفتار می کرد.
و من خوب می دیدم حتی کوچک ترین کوششی هم نمی کرد تا رفتار اهانت آمیز خودش را نسبت به من پوشیده بدارد. با این همه، این مطلب را هم از من مخفی نمی داشت که برایش لازم هستم و مرا برای مقصد و نیتی نامعلوم، ذخیره نگه داشته است. روابط عجیبی میان ما برقرار شده بود که من نمی توانستم هرگز توضیحش بدهم. به خصوص با نخوت و غروری که او در مقابل همه مردم از خود بروز می داد. مثلاً می دانست که من دیوانه وار دوستش می دارم و حتی به من اجازه هم می داد که از احساسات عاشقانه خودم بی هیچ مانعی پیشش صحبت کنم. هیچ چیز بهتر از این برای من موید اهانت و تحقیر او نبود که می گفت:
- می بینی این قدر کم به احساسات تو اهمیت می دهم که همه آن چه می توانی برای من بگویی یا آن چه از من احساس می کنی برایم یکسان است.
پیش از این، درباره کارهایش با من بسیار صحبت می کرد ولی این صحبت ها هیچ وقت از روی صداقت کامل نبود. از این که بگذریم، در تحقیرهایی که نسبت به من روا می داشت، ظرافت هایی از این نوع را نیز به کار می برد؛ در حالی که من از فلان یا فلان وضع زندگی اش باخبر بودم، مثلاً از یک غصه بزرگش، برایم عده ای از وقایع را طوری تعریف می کرد که اگر لازم شد، بتواند مرا در آخر کار به کار بکشد و یا به من مانند یک غلام ماموریت هایی بدهد. ولی اگر من هنوز از دنباله وقایع اطلاع نداشتم، اگر می دید که من نیز در شکنجه ها و بیم و هراس های او شریکم، هیچ مرا لایق این نمی دانست که سعی کند با صداقتی محبت آمیز دلگرمم کند و از دلواپسی بیرونم بیاورد. با وجود این، وقتی که ماموریت های ناگوار و خطرناکی به عهده ام می گذاشت، من ترجیح می دادم که با صداقت و دست و دل بازی آن را به انجام برسانم. ولی برای او مضطرب شدن به خاطر احساسات من چه فایده داشت؟ در صورتی که من شاید سه بار بیشتر از خود او، از غم و غصه هایش غمگین می شدم و در شکنجه بیم و هراس می افتادم!
از سه هفته پیش، قصد او را درباره به قمار رفتن، دریافته بودم. حتی خودش هم از پیش، به من گفته بود که باید به جای او که نزاکت و ادب اجازه اش نمی داد، به قمار بروم و بازی کنم. در لحن گفته هایش، من هرگز میل ساده قمار کردن و به دست آوردن پول را حس نمی کردم. این احساس یک اضطراب جدی بود که در لحن کلامش خوانده می شد. پول به خودی خود برای او خیلی کم اهمیت داشت، پس ناچار از این کار هدفی داشت. مقتضیاتی بود که من می توانستم پیش بینی شان کنم ولی تا آن وقت از آن ها چیزی نمی دانستم.
تحقیر و اهانتی که نسبت به من روا می داشت و – این غالباً علت اصلی بود – به من امکان این را می داد که بی هیچ تشریفاتی، او را سوال پیچ کنم. از این لحاظ که من در نظر او یک غلام و یک بنده بودم و او هیچ توجهی به من نمی کرد، دلیلی نداشت که در مقابل حس کنجکاوی شدید من برنجد. ولی با همه این که به من اجازه می داد هرچه می خواهم از او بپرسم، جوابم را نمی داد و گاهی کوچک ترین توجهی هم نمی کرد. تمام روابط ما این بود!
دیروز، کسانم از تلگرافی که چهار روز پیش به پترزبورگ فرستاده بودند و هنوز جوابی برای آن نرسیده بود، خیلی صحبت کرده بودند. ژنرال آشکارا ناراحت و یا عصبانی و دل مشغول می نمود. بی شک، تلگراف درباره مادربزرگ بود. مردک فرانسوی هم ناراحت و عصبانی بود. مثلاً دیروز، پس از شام، بحثی دراز و جدی در این باره کرده بودند. مردک فرانسوی در برابر همه، لحن متفرعن و بی ملاحظه ای به خود گرفته بود؛ یک مثل معروفی هست که می گوید: «مرده را که رو بدهید توی کفنش هم خرابی بار می آورد»(۱۳).
حتی با پولینا نیز با جسارت عجیبی رفتار می کرد که به بی نزاکتی نزدیک تر بود. گذشته از این ها به آسانی در گردش های خانوادگی در باغ ملی شرکت می کرد. در سواری ها و در مسافرت های کوچک به اطراف، همراه خانواده بود. من از مدتی پیش برخی از مقتضیاتی را که موجب آشنایی این مردک فرانسوی با ژنرال شده بود و میانشان ارتباط برقرار کرده بود می دانستم. در روسیه قرار گذاشته بودند که با هم کارخانه ای دایر کنند. ولی من دیگر اطلاع نداشتم که آیا نقشه آن ها به انجام رسیده بود یا این که هنوز از آن صحبت می کردند. اضافه بر این، به طور اتفاقی اندکی از اسرار خانوادگی کسان خودم را نیز دریافته بودم. مردک فرانسوی به راستی در سال گذشته ژنرال را از یک تنگنای بی پولی نجات داده بوده است. به این طریق که سی هزار روبل به او قرض داده و ژنرال به این صورت توانسته بوده پس از عزل از شغل اداری، پولی را که به دولت بدهکار بوده بپردازد و از این رو طبیعی است که ژنرال در دست مردک فرانسوی، بازیچه ای بیش نمی توانست باشد. ولی اکنون، به خصوص اکنون این مادموازل بلانش بود که نقش اول را در تمام این قضایا بازی می کرد. من مطمئنم که در این نظریات اشتباه نمی کنم.
این مادموازل بلانش کیست؟ در خانواده کسان ما، اظهار می کنند یک زن متشخص فرانسوی است که با مادرش زندگی می کند و ثروت سرشار و کلانی نیز دارد. نیز می گویند که او یکی از دخترعموهای بسیار دور آقای مارکی است. گویا قبل از سفر من به پاریس، مردک فرانسوی و مادموازل بلانش روابطی بسیار رسمی و تشریفاتی داشته اند و با کمال احتیاط با هم زندگی می کرده اند ولی فعلاً دوستی و خویشاوندیشان خیلی آتشین و صمیمی به نظر می رسید. شاید هم وضع ما به نظر آنان به قدری خراب و اسف انگیز است که اکنون دیگر احتیاجی به کار بردن راه های مخصوص و یا کتمان کردن مطالب نمی بینند.
پریروز، من خوب حس کردم که مستر آستلی، مادموازل بلانش و مادرش را چه طور با سماجت برانداز می کرد، مثل این که آنان را از پیش می ساخت.
نیز به نظرم رسید که مردک فرانسوی هم قبل از این با مستر آستلی برخورد کرده است. وانگهی مستر آستلی به قدری محجوب بود، به قدری عفیف بود و به قدری تودار بود که به راستی می شد به او اطیمنان کرد و هیچ گونه رفتار بد و ناپسندی از خودش نشان نمی داد.
مردک فرانسوی در هر حال به او سلام می کرد و به زحمت نگاهش می کرد و از این قرار آستلی از او ترسی نداشت. این مطلب خوب روشن بود، اما نمی دانستم که چرا مادموازل بلانش از آن تقریباً هنوز اطلاعی نداشت؟
ولی این قدر بود که دیروز مردک فرانسوی رازش آشکار شد. در ضمن بحث، نمی دانم در اطراف چه موضوعی صحبت می کرد که گفت مستر آستلی خیلی ثروتمند است و او این مطلب را می داند و این سبب شد که مادموازل بلانش زیرچشمی مستر آستلی را برانداز کرد. روی هم رفته ژنرال دست خوش اضطراب بود. خوب می شد درک کرد که در چنین حالتی یک تلگراف مژده دهنده از مرگ خاله اش چقدر برای او اهمیت دارد.
تا دریافتم پولینا از حرف زدن با من پرهیز می کند، من نیز به سردی و بی علاقگی تظاهر کردم. ولی هر لحظه خیال می کردم که الان مرا به کناری خواهد کشید و با من حرف خواهد زد. در عوض، دیروز و امروز توانستم افکار خودم را در اطراف مادموازل بلانش متمرکز کنم. بیچاره ژنرال، مثل این که از دست رفته بود. دل باختن در پنجاه و پنج سالگی، آن هم با علاقه ای چنین آتشین، به راستی بدبختی بزرگی است! به این مطلب، بی زن بودن او را، بچه هایش را، ورشکستگی اش را، قرض هایش را و سرانجام نیز زنی را که دل باخته اش شده بود باید افزود. مادموازل بلانش بسیار زیبا بود ولی یکی از آن صورت هایی را داشت که آدم را به ترس وا می دارد. من نمی دانم آن چه را می خواهم بگویم کسی ملتفت می شود یا نه؟ ولی از لحاظ خود من، من به این گونه زن ها همیشه مشکوک بوده ام. مثل این که بیست و پنج ساله بود. بلند و خوش ریخت، با شانه هایی گرد، بالاتنه ای چاق و مناسب و رنگ صورت گندمگون. موهایش مثل شبق مشکی و پرپشت بود به طوری که برای دو بار آرایش کافی بود. چشم های سیاهی داشت، سفیدی چشمش متمایل به زردی بود و نگاهش بی شرم. دندان هایش خیلی سفید و لب هایش همیشه سرخاب مالی شده بود. ساق پاها و دست هایش تحسین برانگیز بودند. صدایش یک صدای زنانه کلفت و خشن و رگه دار بود و گاهی در حالی که تمام دندان های خود را نشان می داد به قهقهه می خندید. ولی در عین حال عادی نگاهش بی حیا و خاموش بود و اقلاً در حضور ماریا فیلیپوونا و پولینا این طور بود. در آن هنگام، خبر تعجب آور این بود که ماریا فیلیپوونا به روسیه برمی گشت. مادموازل بلانش به نظر من این طور می آمد که از علم و تربیت بی بهره بود و من حتی می توانم بگویم که فکرش خیلی محدود بود، همان طور که بی اعتماد و حیله گر نیز بود.
زندگی اش بی شک خالی از ماجراهایی نبوده است. کامل تر بگویم مارکی مردک فرانسوی، شاید هرگز خویشاوند او نبود و مادرش نیز شاید فقط مادری خیالی بود ولی مسلّم بود که در برلن که ما همدیگر را ملاقات کردیم، مادرش و او رابطه مناسب و شایسته ای با هم داشتند. در صورتی که درباره آقای مارکی – گرچه تاکنون نیز من تردید دارم که او آیا این عنوان را واقعاً داشت یا نه؟ - بی چون و چرا باید گفت چه در مسکو و چه در آلمان طرز رفتارش، او را به اجتماعات بالا و عالی وابسته می کرد. من از خودم می پرسیدم که در فرانسه چه کاره بوده است؟ می گفتند که صاحب یک قصر است. من تردید داشتم که در پانزده روزه غیبت من وقایع زیادی اتفاق افتاده باشد و به علاوه هنوز نمی دانستم که میان ژنرال و مادموازل بلانش آیا آخرین گفت وگوها شده است یا نه؟ خلاصه، همه این مطالب وابسته به وضع ما بود؛ یعنی، کم و بیش وابسته به پولی بود که ژنرال بتواند به آن ها نشان بدهد. اگر مثلاً خبر می آمد که مادربزرگ نمرده است، من مطمئن بودم که مادموازل بلانش فوری گم وگور می شد. این قدر غیبتی که من می کردم برای خودم نیز موضوع خنده آوری شده بود. آه که چه قدر همه این مطالب نفرت آور بود! و من با چه لذتی همه این مطالب را ترک می کردم! اما آیا می توانستم از پولینا دور بشوم؟ آیا می توانستم در اطراف او به جاسوسی نپردازم؟ جاسوسی، بی شک کار پست و نفرت آوری است ولی برای من چه اهمیت داشت؟
دیروز و امروز مستر آستلی باز هم حس کنجکاوی مرا تحریک کرده است. آری مطمئن هستم که او عاشق پولینا است. گاهی در نگاه بیمار آدمی عفیف و پاکدامن، چه چیزهای زیادی را می شود خواند! آدم عفیفی که حاضر است زمین دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک ترین نشانه ای از احساسات او در نگاهش خودنمایی نکند و به کسی روشن نشود. این مطلب در عین حال، هم شگفتی آور است و هم خنده دار. مستر آستلی غالباً در گردش، با ما ملاقات می کرد. اول خودش را نشان می داد و بعد در حالی که مسلماً در اشتیاق پیوستن به ما می سوخت، می گذشت. اگر او را دعوت می کردیم سعی می کرد خیلی مودب دعوت ما را رد کند. در جاهایی که استراحت می کردیم، در قمارخانه یا در کنسرت، هیچ وقت فراموش نمی کرد که در نزدیک نیمکت های ما بنشیند. هرجا که ما بودیم – در باغ ملی، در جنگل، روی کوه شلاگنبرگ؛ کافی بود که نگاهی به اطراف بیندازیم و بی رد خور، مستر آستلی را در جاده باریک پهلویی و یا عقب یک قلمستان ببینیم. خیال می کنم وسیله ای می جست تا مخصوصاً با من صحبت کند. امروز صبح، یکدیگر را ملاقات کردیم و دو یا سه کلمه ای میانمان ردوبدل شد. گاه گاه با صدایی بریده بریده حرف می زد. قبل از این که به من، روز بخیر بگوید شروع کرد به گفتن این که:
- آه... مادموازل بلانش!... من خیلی زن های مثل او را دیده ام!
و بعد خاموش شد، در حالی که با نگاهی پرمعنی به من می نگریست.
نمی دانم از این گفته چه مقصودی داشت زیرا در جواب سوال من که پرسیدم:
- مقصودتان چیست؟
سرش را جنباند و با خنده ای از روی بدذاتی اضافه کرد که:
- همین طور است...
و بعد گفت:
- آیا مادموازل پولینا به گل علاقه دارد؟
من در جوابش گفتم:
- از این مطلب چیزی نمی دانم.
- چه طور؟ شما حتی این را هم نمی دانید!
با لحنی پر از تعجب این را گفت و من در حالی که می خندیدم، گفتم:
- نه، من از این مطلب چیزی نمی دانم.
- آها... این مرا به فکر می اندازد.
و بعد با سر اشاره ای کرد و دور شد و به نظرم از پیش خیلی راضی تر بود.
ما با فرانسه بدی با هم صحبت کردیم.

۴

امروز روز مسخره افتضاح و بی ربطی بود. الان ساعت یازده شب است.
من در اتاق کوچکم، خاطراتم را جمع آوری می کنم. امروز، با اجبار من به رفتن به بازی رولت و قمار کردنم برای پولینا آلکساندروونا، شروع شد. صد و شصت فردریک او را به دو شرط پذیرفتم: اول این که نمی خواستم به حساب نصف نصف قمار کنم و دوم این که پولینا بعداً برای من توضیح بدهد که چرا یک همچین احتیاجی به پول دارد و واقعاً چه مبلغ پول مورد احتیاج اوست.
نمی توانستم فرض کنم که او فقط به خاطر به دست آوردن پول می خواهد قمار کند. او بی شک و هرچه زودتر که ممکن بود، برای مقصدهایی که من از آن ها خبری نداشتم پول لازم داشت. به من قول داد که اگر به قمار بروم، برایم توضیح بدهد.
در سالن قمار ازدحام بود، چه قیافه های بی شرم و حریصی! من برای خودم راهی به طرف میز قمار وسط باز کردم و نزدیک «میز پا» جای گرفتم.
قمارم در اول کار با بی جراتی شروع شد. در هر بار جز دو یا سه سکه به بازی نمی گذاشتم. با وجود این دقیق بودم و نکات زیادی را درک کردم.
به نظر من تمام حساب هایی که درباره قمار می کنند، گذشته از اهمیتی که بسیاری از قماربازان به آن می دهند، راستی معنای چندانی ندارد. قماربازها این حساب ها را روی کاغذهای پوشیده از اعداد خودشان ضبط می کنند.
هر ضربه ای را با دقت یادداشت می کنند، حساب می کنند و شانس های برد را از آن نتیجه می گیرند و پس از این که همه را تخمین زدند عاقبت داو خودشان را به بازی می گذارند و... و بعد مثل آدم های مردنی ساده ای که بی هیچ حسابی بازی می کنند، می بازند. از این ها گذشته من نکته ای را هم درک کردم که به نظرم درست باشد. پشت سر هم آمدن شانس های اتفاقی، طبق اصول منظمی نیست، بلکه فقط یک فرمان حتمی و جبری، آن را اداره می کند و این البته خیلی عجیب است. مثلاً اتفاق می افتد که در دو دور بازی، دوازده شماره آخری درست بعد از این که دوازده شماره میانی بیرون آمده است درمی آید و بعد نوبت دوازده تای اولی می رسد که از نو در دنبال دوازده تای وسطی بیرون بیاید و این کار سه یا چهار یا پی درپی اتفاق می افتد. بیشتر اوقات پس از این که دوازده تای آخری دو بار بیرون می آید دوازده تای اولی فقط یک بار درمی آید و باز از نو دوازده تای میانی سه بار شانس می آورد و همین طور در مدت یک ساعت و نیم تا دو ساعت، دنباله پیدا می کند. آیا این تعجب آور نیست؟
مثلاً بعدازظهر همچین روزی، موقعی می رسد که سیاه، بی ردخور و به تناوب بعد از قرمز می آید. این شانس در هر لحظه تغییر می کند، به طوری که هر یک از این دو رنگ، دو یا سه بار بیشتر در دنبال هم نمی آیند فردای آن روز یا همان شب مثلاً، فقط قرمز پشت سر هم، حتی تا بیست و دو بار بیرون می آید و بعضی اوقات حتی سرتاسر یک روز این طور است. برخی از این نکات را من از مستر آستلی آموخته بودم که تمام روز را کنار روپوش سبز میز قمار، بی این که حتی یک بار بازی کند، می ایستاد. اما من، امروز تمام دارایی ام را در مدت خیلی کمی باختم. اول بیست فردریک روی جفت گذاشتم و بردم. از نو همه بردم را همان جا گذاشتم و باز بردم و همچنین دو یا سه بار دیگر بی این که چیزی ببازم نزدیک به چهارصد فردریک در چند دقیقه روی هم انباشته کرده بودم و حالا موقع رفتن بود، ولی در این وقت احساسی عجیب سراپای مرا فراگرفته بود؛ چیزی مثل اشتیاق به تحقیر سرنوشت و به مبارزه طلبیدن آن، مثل اشتیاق به مسخره کردن آن و آزار دادن آن را حس می کردم. بزرگ ترین پولی را که در بازی مجاز بود؛ یعنی چهار هزار فلورین به بازی گذاشتم و باختم. در شور و هیجانی که داشتم، تمام آن چه را جلویم باقی مانده بود برداشتم و به همان طریق به بازی گذاشتم و از نو باختم و سالن را مثل یک آدم گیج، ترک کردم. حتی نمی فهمیدم چه به سرم آمده است؟ باخت خودم را جز در موقع شام با پولینا آلکساندروونا در میان نگذاشتم و تا آن موقع در باغ ملی سرگردان بودم.
موقع شام مثل شب پیش، از نو عصبانی بودم. مردک فرانسوی و مادموازل بلانش باز هم با ما شام می خوردند. این یکی، صبح در قمارخانه بود و شجاعت مرا در قمار دیده بود و این بار با توجه به دقت زیادی مرا می نگریست.
مردک فرانسوی خیلی صریح از من پرسید که پولی را که باخته ام مال شخص خودم بوده است یا نه؟ حس کردم که به پولینا سوءظن برده است، خلاصه کاسه ای زیر نیم کاسه داشت(۱۴).
من به دروغ گفتم که پول خودم بوده است. ژنرال به تعجب آمده بود که من همچین پولی را از کجا به چنگ آورده ام! و من توضیح دادم که قمار را با ده فردریک شروع کردم و پس از این که داو خودم مرا پس از شش یا هفت بار، در هر مرتبه دو برابر کردم، به جایی رسیدم که پنج یا شش هزار فلورین داشتم ولی دو بار بازی آخری جیب مرا خالی کرد.
تمام آن چه را گفتم، ناچار باورکردنی بود. در حالی که این توضیحات را می دادم به پولینا می نگریستم ولی نتوانستم در قیافه اش چیزی تشخیص بدهم.
به علاوه، او بی این که ممانعتی به عمل آورد گذاشته بود که من حرف بزنم و من از همین نتیجه گرفتم که باید دروغ گفت و این مطلب را که من به حساب او قمار می کرده ام باید پوشیده داشت. به هر جهت فکر می کردم که باید برای من توضیحاتی بدهد و قول هم داده بود که امروز صبح بگوید.
منتظر بودم که ژنرال چیزی بگوید ولی او سکوت را حفظ کرده بود. در عوض حالتی عصبانی و مضطرب داشت. شاید در حالت ادباری که او داشت، برایش خیلی دشوار بود که باور کند تمام این چنین پولی در مدت یک ربع ساعت به مالکیت و در اختیار آدم احمقی مثل من درآمده باشد.
حدس می زدم که باید دیشب میان ژنرال و مردک فرانسوی گفت وگوی پرهیجانی درگرفته باشد. حدس می زدم که لابد مدت درازی در جایی خلوت با حرارت حرف زده بوده اند. مردک فرانسوی حالتی خشمناک داشت و امروز صبح حتماً برای دنبال کردن بحث دیشب بود که اول وقت نزد ژنرال می رفت.
مردک فرانسوی وقتی باخت مرا فهمید با بدذاتی به من گوشزد کرد که باید بیش از این ها عاقل بود و من نفهمیدم چرا این مطلب را هم افزود:
- در عین حال که قماربازهای زیادی میان روس ها هست، به نظر من روس ها حتی لایق قمار کردن هم نیستند.
و من در جوابش گفتم:
- ولی به عقیده من بازی رولت جز برای روس ها اختراع نشده است.
مردک فرانسوی خیلی تحقیرآمیز خندید و من به او یادآوری کردم که حق با من است و در حالی که از روس ها به عنوان قماربازهای حسابی حرف می زدم، پیش از این که آن ها را بستایم، آنان را تقبیح و سرزنش کردم. در نتیجه می شد حرف های مرا باور کرد.
مردک فرانسوی از من پرسید:
- شما عقیده تان را روی چه اصل بیان می کنید؟
- روی این اصل که استعداد به دست آوردن پول و سرمایه، در طول تاریخ یکی از نکات برجسته اخلاقی غربی های عفیف بوده است. برعکس روس ها خودشان را برای جمع آوری پول و سرمایه، خیلی نالایق نشان داده اند. گذشته از این که گاه و بی گاه پول های خود را به هدر نیز داده اند. با وجود این، ما روس ها نیز سرانجام به پول احتیاج داریم و در نتیجه با کمال اشتیاق به روش هایی مثل بازی رولت رو می آوریم که در آن می توان فوراً و در عرض دو ساعت بی هیچ زحمتی ثروتمند شد. این کار، ما را مشعوف می کند و ما همان طور که با بی فکری بازی می کنیم، همان طور نیز می بازیم.
مردک فرانسوی با پرمدعایی حرف مرا این طور تصدیق کرد:
- این مطالب تا اندازه ای درست است.
ژنرال با لحنی پر از تاثر و رنجیدگی مداخله کرد و گفت:
- این صحیح نیست. شما باید از هموطنانتان خجالت بکشید. از این که این طور حرف می زنید.
من در جواب او گفتم:
- اجازه بدهید، آیا می شود پرسید که کدام یک از این دو روش پست تر و کثیف تر است: این کار جنون آمیز روس ها یا مثلاً روش آلمانی ها که با عرق جبین، هی پول روی هم انباشته می کنند؟
ژنرال اظهار داشت:
- چه فکر زننده ای!
مردک فرانسوی گفت:
- چه فکر روسی عجیبی!
من که می خندیدم و در اشتیاق آزردن آنان می مردم، فریاد کشیدم:
- من که ترجیح می دهم تمام عمرم را در میان یک قبیله از قرقیزها بگذرانم تا به این بت آلمانی ها احترام بگذارم.
ژنرال که به خشم آمده بود پرسید:
- کدام بت؟
- روش آلمانی ها در ثروتمند شدن! من مدت کمی است که این جا هستم.
با وجود این همه نکاتی که در این جا وقت داشته ام درک بکنم، طبیعت تاتار مرا منقلب کرده است، تحریک کرده است. راستی تف به این قدرت و ثروت! دیروز ده، دوازده کیلومتر در این اطراف قدم زدم. بسیار خوب، هرچه دیدم درست مثل چیزهایی بود که توی کتاب های اخلاق می شود دید، لابد می دانید جزوه های مصور آلمانی را می گویم. همه خانه ها برای خودشان یک «بابا» دارند. «فاتر»(۱۵)های مخصوصی که به طور عجیبی نیکوکار و شریف هستند، با چنان شرافتمندی و نجابتی که انسان را می ترساند. من نمی توانم آدم های شرافتمند را که انسان می ترسد نزدیکشان بشود، تحمل کنم. شب همه اعضای خانواده کتاب های مقدس و پر از تقوا می خوانند. در اطراف کلبه آن ها باد در میان نارون ها و شاه بلوط ها زمزمه می کند. خورشید که غروب می کند، بام خانه آن ها را که یک لک لک رویش لانه گذاشته، زینت می کند.
چه منظره پرجاذبه و واقعاً شاعرانه ای... عصبانی نشوید ژنرال عزیز من و بگذارید همه چیز را با لحنی گیرنده تعریف کنم! یادم هست که مرحوم پدر من نیز شب ها برای ما، برای مادرم و برای من، کتاب هایی از این قبیل می خواند.
آن نیز زیر درخت های زیرفون باغچه مان بود. من خوب می توانم همه این مطالب را با دقت تصویر کنم. باری، در این جا هر خانواده ای مطیع و اسیر است و کورکورانه در زیر قدرت فاتر قرار گرفته است. همه مثل گاو کار می کنند و مثل جهود پس انداز می کنند. وقتی هم که فاتر ثروتی انباشت قصد می کند که شغل خودش را یا زمین خودش را به پسر بزرگش واگذار کند.
در این گونه موارد، برای دخترشان که محکوم به بی شوهری شده است سهمی نمی گذارند. پسر کوچک تر هم مجبور است به خدمت ارتش برود و استخدام شود یا به مزدوری برود و درآمدش را روی سرمایه خانوادگی بریزد و آن را کلان تر کند. آری، روی این اصول در این جا عمل می کنند، من اطلاع دارم. همه این ها هیچ محرک دیگری جز شرافتمند بودن ندارد. یک شرافتمندی و نجابت به منتهای درجه رسیده! پسر کوچک تر هم تصور می کند که به خاطر شرافتمندی، او را استثمار می کنند. آیا این یک ایده آل نیست؟ این که قربانی خوشحال است از این که با پای خودش به قربانگاه می رود؟ و بعد؟ بگویید دیگر... پسر بزرگ تر زیاد خوشحال نیست. او گاهی ممکن است دخترکی را نامزد کرده باشد و قلبش در گرو او مانده باشد ولی هرگز نمی تواند با او ازدواج کند. چون نامزدش پول لازم را ندارد. خانواده نامزد نیز بی این که تقوا و پرهیزکاری را از دست بدهند صبر می کنند و با خنده رویی و شادی به قربانگاه می روند. گونه های نامزد گود می افتد و بیچاره دخترکج خشکیده می شود و سرانجام پس از بیست سال، شانس روآور می شود. حالا دیگر فلورین ها خیلی شرافتمندانه و پرهیزکارانه روی هم انباشته شده اند. آن وقت فاتر در ازدواج پسر بزرگ چهل ساله اش با آن دخترک، دختر جوان سی و پنج ساله ای که دماغ سرخ دارد، دعای خیر می کند. در چنین هنگامی اشک می ریزد و پند و اندرز می دهد و آخرین نفس خود را می کشد. حالا پسر بزرگ، به نوبه خود یک فاتر باتقوا شده است که باید دوباره همان داستان را از سر بگیرد. پس از پنجاه یا شصت سال پسر کوچک تر فاتر اولی نیز برای خودش سرمایه کلانی فراهم می کند که برای پسرش به جا می گذارد.
این یکی نیز به پسر خودش واگذار می کند و همین طور بعد از پنج، شش نسل عاقبت کسی مانند «بارون دو روچیلد» یا «هوپه وسی»(۱۶) یا خدا می داند چه کس دیگری به وجود می آید؟ بسیار خوب آیا این یک منظره باعظمت نیست؟ این است پایان افتخارآمیز یک یا دو قرن رنج و مرارت و تحمل و شرافتمندی! این است آن جایی که ثبات اخلاق و روحیات، صرفه جویی و لک لک روی بام، به آن منتهی می شود! دیگر چه می خواهید؟ این نهایت درجه آن است و این نمونه های نجابت و درستکاری همه دنیا را از دیدگاه خودشان قضاوت می کنند و همه کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفیر می کنند.
بسیار خوب، من ترجیح می دهم که مثل روس ها جشن بگیرم و یا در بازی رولت خودم را غنی کنم! من هرگز تحمل این را نمی کنم که پس از شش نسل «هوپه وسی» باشم. من پول را برای خودم احتیاج دارم و مایل نیستم که فقط برای خدمت به سرمایه زنده باشم. حس می کنم که خیلی اغراق می گویم ولی چه قدر بد است؛ اعتقادات من این است!
ژنرال با لحنی متفکرانه و آهسته اظهار داشت:
- من نمی دانم که حقایق زیادی در گفته های شما هست یا نه؟ ولی شما راستی نمونه کامل یک خودپسند تحمل ناپذیر هستید. همچین که مهار شما را شل کنند...
بنا به عادتش جمله اش را ناتمام گذاشت. ژنرال ما وقتی به مطلبی می رسید که از سطح معمولی یک بحث روزانه کمی بالاتر بود جمله هایش را ناتمام می گذاشت. مردک فرانسوی با بی قیدی گوش می داد و چشم هایش سخت بازمانده بود و تقریباً هیچ چیزی از آن چه من گفتم نفهمید. پولینا به یک بی علاقگی تحقیرآمیز تظاهر می کرد و به نظر می رسید که هیچ یک از موضوعات مورد بحث سر میز را نشنیده است.

نظرات کاربران درباره کتاب قمارباز