فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بومرنگ

کتاب بومرنگ

نسخه الکترونیک کتاب بومرنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بومرنگ

صندلی‌اش را عقب کشید و با اخم گفت: - چند ساله درست مسواک نزدی؟ این چه وضعیه؟ صورت مرد میان‌سال از خجالت رنگ عوض کرد: - عادت ندارم. پشت میزش نشست و ماسکش را پایین کشید: - لثه‌هات سایش پیدا کرده، تموم دندوناتو باید بکشی. ممکنه عفونت بالا بزنه و خطرناک بشه. مرد با بیچارگی لب صندلی نشست: - راه دیگه‌ای نداره آقای دکتر؟ کیارش مشغول نوشتن نسخه گفت: - نه... تصمیم با خودته. مرد کتش را برداشت و به نسخه‌ای که او می‌نوشت، نگاه کرد. کیارش سر بلند کرد و گفت: - عفونتت از بین نره خطرناکه. داروهارو مرتب استفاده کن. محلولی ‌رو هم که می‌گیری، مثل مسواک زدن پشت گوش ننداز. دو روز دیگه بیا که اگه مشکلی نداشتی‌، شروع بشه. مرد زیر لب تشکر کرد و نسخه را از او گرفت. خداحافظی کرد برود که دوباره مردد ایستاد: - هزینه‌ش زیاد می‌شه؟ کیارش از پشت میز بلند شد و از نوابی خواست بیمار بعدی را راهنمایی کند. دست در جیب‌، نزدیک مرد ایستاد و گفت: - تقریباً آره. اگه بیمه داری برو بیمارستان. مرد درمانده گفت: - بیمه داشتم که الان از درد اینجا نبودم. کیارش فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت. دست‌هایش را داخل اتاق دیگری شست و برگشت. بیمار بعدی منتظرش بود. مرد هنوز نسخه به دست ایستاده بود. وقتی بی‌اعتنایی کیارش را دید‌، سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. کیارش بالای سر بیمارش ایستاد و نوابی را صدا کرد. - واسه این مردی که رفت وقت بذار‌، شماره تلفنشم دوباره بگیر. اینم واسه بار صدم! تا کاری انجام نشده ویزیت نگیر. نوابی سریع چشمی گفت و بیرون رفت. کیارش تا روی صندلی نشست، موبایلش زنگ خورد. از همان‌جا روی گوشی را نگاه کرد. با دیدن اسم روشنک ابروهایش درهم شد. اعتنا نکرد و کارش را ادامه داد. یک دندان کشیدن ساده بود که در کوتاه‌ترین زمان ممکن تمام شد. پانسمان ‌را روی حفره‌ی ایجاد شده گذاشت و با سفارش‌های کوتاه و همیشگی‌اش بلند شد. سرش نسبت به روزهای دیگر خلوت‌تر بود. پشت میز دوباره نشست. نسکافه‌ای خواست و دست‌هایش را از پشت کشید که پیمان وارد اتاق شد. با دیدن او اخم‌هایش درهم رفت و گفت: - خیلی سیاست داری بابا. من باید از آیلار و روشنک بشنوم؟

ادامه...

بخشی از کتاب بومرنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

لبخند زد:
- بداخلاقیتو وجب می کنم.
ابروهای کیارش باز شد:
- آدم بعضی مواقع جدیه که خطاهاشو بپوشونه.
- تو همیشه دنبال خطا پوشوندنی؟
کیارش با کمی مکث گفت:
- خطای من تویی سبا!
تا سبا خواست حرفی بزند ، دست بلند کرد:
- اولی و آخریشی.
سوال هایی را که در ذهنش رژه می رفت پس زد و گفت:
- الان با چی درگیری؟
- درگیر نیستم. الان دنبال نقشه کشیدنم.
سبا با تعجب نگاهش کرد:
- واسه چی؟
- واسه اثبات کردن خیلی چیزا.
سبا چشم هایش را کمی تنگ کرد تا معنی حرف او را بفهمد اما با سُر خوردن نگاه او تنش گر گرفت. تازه منظورش را فهمید. نگاهش را سریع دزدید و بلند شد؛ اما در تله ی دست های او افتاد. فرصتی نماند تا بگریزد. جاذبه ای عجیب تمام تنش را گرم کرد. اتصال ناگهانی حجم خواهش و احساس و غریزه بر منطق و شرمش چیره شد تا همراهش شود.
آخرین بوسه ی او روی گونه اش نشست و لب هایش تا کنار گوشش کشیده شد. در تبی عجیب می سوخت! صدای خش گرفته ی او حالش را بدتر کرد:
- حالا می فهمم لذت یه خطایی که درست باشه چیه سبا ولی...
چند ثانیه فقط صدای نفس هایش آمد و به سینه اش چسبید. قدرت تکلم نداشت. دوباره کیارش بود که آرام گفت:
- خطاهای من شبیه تو بودن، چیزی که نخواستم هیچ وقت کسی بفهمه.
دست زیر صورتش گذاشت:
- برو تا زیر قولم نزدم.
پاهایش عقب کشیده شد. نمی خواست برود. این کیارش ناشناخته دیوانه اش می کرد اما شرمی که از لبخند نادر او به جانش هجوم برد باعث شد فقط بدود. بدود بی آن که درک درستی از حرف های او داشته باشد.
با تکان شدیدی که کودکش خورد چشم هایش باز شد. صفحه خاموش شده بود اما چراغ ذهنش هنوز روشن بود. کیارش دروغ نگفت اما بقیه گفتند. حالا معنی آن حرف ها را خوب می فهمید. او خطا نمی کرد! کیارش ، کیارش بود. ناشناخته ای آشنا که فقط او درکش کرد. دست به اشک هایش کشید:
- چرا خودت همه چیو خراب کردی کیارش؟
سرش را در بالش فرو برد و آرام گریست، اما چند دقیقه بعد با لرزش موبایلش فوری سر بلند کرد. با افتادن عکس کیارش روی صفحه، سریع نیم خیز شد. بی توجه به دردی که دچارش شده بود، سریع جواب داد:
- الو... کیارش...
- خیلی منتظرشی ، نه؟
با شنیدن صدایی منحوس ، لال شد. خنده ای چندثانیه ای باعث شد دچار حالت تهوع شود. دست به گلویش گرفت و او افزود:
- خیانتتو جبران کرد، بعدم دختره رو کشت عزیزم.
انگار دنیا دور سرش چرخید اما شیاد دروغ گوی پشت تلفن را خوب می شناخت:
- مثل سگ دروغ می گی. همون طور که به کیارش گفتی و...
- یه سوال از عمه ی عزیزش بکن که پیششی، ببین تا کدوم مرز دنبال قاتل فراری رفتن.
گوشی از میان دست هایش سر خورد. صدای زننده ی او هنوز در گوشش زنگ می زد! حالش بد بود، دست به درگاه در گذاشت و خودش را بیرون کشید. دست دیگرش به پهلویش بود. چشم هایش در آن دنیای بی سروته دور زد. همه چیز چند بار مقابل چشم های نم دار و تارش وول می خورد و باز سر جایش برمی گشت. تنها چیزی که چند برابر شد و مثل سلول های سرطانی یک مرتبه تمام وجودش را گرفت، غم و درد بود. ناله کرد و ناخنش در کاغذدیواری فرو رفت. حسی جز زجر و درد نداشت. فقط صدا در گوشش تکرار می شد.
"کیارش قاتل است." سُر خورد و کف دستش روی سرامیک سرد سالن افتاد. صدای شکستن ظرفی آمد. ترسید. چیزی در بطنش شروع به تپیدن کرد، صورت عرق کرده اش به پایین کشیده شد. نفس هایش پرپر می زد تا راهی بیابد! درد بن بستی غیرقابل نفوذ مقابلش می کشید. با روشن شدن برق های سالن و سبا گفتن طناز، رها شد. سرش به پایه ی میز خورد و دردی دیگر اضافه شد.
طناز بی مکث مقابلش نشست و صورتش را بالا گرفت:
- چته سبا؟ درد داری؟
صورت سرخ و خیسش برگشت. درد آن قدر در نگاهش بود که انگار طوق شد و دور گلوی طناز افتاد. فوری کتفش را گرفت:
- نترس. همین الان آروم می شی، طبیعیه!
سبا را روی مبل نشاند و خواست برود که او دستش را کشید:
- کیارش!
طناز عصبانی شد:
- کیارش رو مرده فرض کن الان، اونو می خوای چه کار؟
سبا نالید:
- گفت... آدم کشته...
طناز خشکش زد! بغض شکسته ی سبا با هق هقی از شدت درد قاتی شد و اشک هایش صورتش را پر کرد:
- تو رو خدا... راست بگو...
طناز دو دست او را گرفت:
- می گم عزیزم... به خدا می گم... بذار بریم بیمارستان. ممکنه بلایی سرتون بیاد سبا. می گم قربونت برم!
دست پردرد سبا نیمی از صورتش را پر کرد و در خودش جمع شد. آن حس عجیب و بد دروغ نبود.
***
- خانم دکتر باید شوهرش باشه.
- مسئولیتش با خودم. فقط سریع تر.
به سمت اتاق می دوید که کامران از پشت سر صدایش کرد. به ناچار ایستاد تا او همراه سیما دوان دوان خودش را برساند:
- چی شده؟ مگه نگفتی حالش بهتره!
- الان وقت توضیح اضافه نیست کامران، باید جراحی بشه.
رنگ از رخ هر دو پرید و به ثانیه نکشیده صورت سیما از ترس و دلواپسی خیس شد:
- خدایا!
- فقط دعا کن سیما، الان باید برم.
طناز که به طرف اتاق قدم تند کرد، سیما روی صندلی وا رفت و کامران دست به دیوار تکیه زد. فقط از ذهن هر دو یک سوال گذشت.
"کیارش خبر دارد یا نه؟"
***
با خستگی ماسک را از صورتش پایین کشید. پیشانی سرد او را بوسید. سفارش کرد بدنش را خوب بپوشانند تا سرما نخورد و خودش از اتاق بیرون رفت. کامران و سیما با دیدنش تقریباً سمتش هجوم بردند که طناز خودش زودتر گفت:
- خوبه، رفت ریکاوری.
سیما نفس عمیقی کشید و الهی شکری گفت. کامران آرام گفت:
- بچه چی؟
طناز با ناراحتی گفت:
- مشکل تنفسی داشت. به دنیا اومد ولی اصلاً قدرت تنفس نداشت متاسفانه.
سیما یا خدایی گفت و وحشت زده پرسید:
- وای طناز ، نکنه...
- نه! زنده س. بلافاصله منتقل شد به بخش ویژه ی نوزادان تا بهش رسیدگی بشه، اما اوضاعش خوب نبود.
سیما با گریه گفت:
- سبا دق می کنه!
طناز سر تکان داد و به سمت اتاق خودش رفت. وقتی کاری از دستش برنمی آمد دلش فقط یک گوشه ی خلوت و دور از آدم ها می خواست. پشت میز نشست و سرش را روی دستانش گذاشت. فکر سبا و نوزادش ، آرامش را حرامش کرده بود. نمی دانست این بار چه طور توجیه کند. خیلی نگذشت که با ضربه ای به در کامران وارد اتاق شد. طناز سر بلند کرد و کامران پیش رفت:
- راستشو بگو طناز، بچه ش...
- من دروغ نمی گم کامران. یه بار پنهان کاری کردم و الانم دارم نتیجه شو می بینم که البته تو اونم شما بی تقصیر نیستین.
ابروهای کامران به هم نزدیک شد:
- منظورت چیه؟
طناز به پشتی صندلی تکیه زد و با لحن خسته ای گفت:
- چند بار گفتم به سبا بگید اصل قصه در مورد کیارش و نبودنش چیه ولی طفره رفتین.
کامران بی حرف نگاهش کرد. طناز کف دو دستش را به لبه ی میز تکیه داد و خودش را جلو کشید:
-حالا یه پست فطرت بی شرف پیدا شد و این جوری با جون هردوشون بازی کرد.
ابروهای کامران باز شد و ثانیه ای بعد زیر چشم هایش جمع شد:
- کسی خبر نداره که...
- حالا که خبردار شدن. سبا رو هم خبر کردن، دست از پنهان کاری بردارین. دیگه چیزی وجود نداره که بابتش بترسین!
- طناز... کیارش نیست. می فهمی؟ یه رد پا هم نتونستن ازش پیدا کنن. حتی از کشورم بیرون نرفته ولی پیداش نمی کنن.
طناز با حرص برخاست و گفت:
- به نظرم مرده شو براتون بیارن یهو خیالتون راحت تر می شه. خیلی باهاش مدارا کردین که این طور شد. اگه از روز اول رفته بود هیچ وقت سد خوشبختی و سعادت خیلیا نمی شد.
کامران با ناراحتی نگاهش کرد. طناز معنای نگاهش را گرفت و کلافه گفت:
- می دونی منم دوسش دارم اما احمقه. اگه نبود که...
- کیارش احمق نیست، اگه حواس ما جمع بود شاید...
- خودتو سرزنش نکن.
- تو هم تا با کفش های کسی راه نرفتی قضاوت نکن. کیارش قربانی بود. قربانی اشتباه من و مرسده!
بعد هم بیرون رفت. طناز با حرص شالش را کشید و دکمه ی مانتواش را باز کرد. صدای دینگی از لپ تاپش آمد ، بی اعتنا فقط نگاه کرد و باکس را باز نکرد. دوباره سر روی دستانش گذاشت اما ناگهان سر بلند کرد. سریع به ایمیل هایش نگاه کرد. به آخرین نامه ای که برای کیارش زد و هیچ وقت جواب نگرفت. لب به هم فشرد، دست هایش روی دکمه ها لغزید. بدون فکر فقط تایپ کرد:
"برام مهم نیست کدوم خرابه شده ای هستی کیارش! اما فکر نمی کردم عقده هاتو سر یه طفل معصوم خالی کنی، جون یه نفرو بگیری و مثل ترسوها فرار کنی. ادعاهات هنوز تو گوش من یکی هست. اونم وقتی که مقابل کامران داد کشیدی و محکومش کردی. حالا خودت درست داری همون کارو می کنی. با زنی که یه احمق به تمام معناست و هنوز اسمت تو شناسنامه شه. با بچه ای که معلوم نیست دیگه نفس بکشه یا نه. تو همون کیارشی؟ همون که ادعات آسمونو می کشید پایین؟ نکنه تو آسمون سیر می کنی؟ نه! نکن. برو هر جا که هستی مرد و مردونه بمیر. حداقل بذار این جوری فکر کنم ادعاهات درسته و مردی. نه وقتی که سبا تنها زجر کشید و حاصل عشقی که تو ادعا کردی براش ، مایه ی عذابش شد. یا مرد باش و بیا پای اشتباهت وایسا، یا نامرد باش و هر قبرستونی هستی بمون"
وقتی نامه را ارسال کرد ، سریع لپ تاپ را بست تا چشمش به کلمات نیفتد. بغضش گرفته بود.
***

"فصل اول"

صدای بحث آن ها با هم هنوز در گوشش بود. دادوبیدادهای سعید و خط ونشان کشیدن هایش برای کامران! سکوت مرد محکمی که در این چند ماه پیر و شکسته تر شده بود و بغضی که دست از سر دلش برنمی داشت. به یقه ی پیراهنش چنگ زد، انگارنه انگار که جنسش پارچه ای نخی و سبک بود! گویا زره بر تن داشت و مهیا برای کارزار می شد. هر چند که روزگارش چیزی کم از میدان جنگ نداشت. میان آن همه بغض و کمبود نفس ، یک ضربه تکانش داد، تنش لرزید. مثل تمام دفعات قبل! دسته ی مبل را گرفت و نگاه خیسش پایین کشیده شد. برجستگی شکمش و موج کوچکی که پوستش را به بازی گرفت، حتی از روی پیراهن مشخص بود. اشکش روی پارچه ی روشن لباسش چکید و دستش روی برآمدگی سُر خورد. شوری اشک هایش با تلخی بغض، معجون کشنده ای شده بود اما یک شیرینی غلیظ، دل داغش را آرام تر کرد. درست مثل یک مسکن قوی تا کمی آرام شود. لب ها ی نم دار و لرزانش بالاخره باز شد و آرام زمزمه کرد:
- خوبه که هستی. خوبه که تو تنهام نذاشتی!
حرفش تمام نشده بود که دستگیره ی در پایین کشیده شد. احساس کرد قلبش از جا در آمد! چشم هایش به در چسبید. کلید خانه ا ش را هیچ کس نداشت جز صاحبش؛ ولی...
وقتی سعید با عصبانیت به سالن رسید، فهمید که دیگر خانه اش صاحب و سایه ای ندارد تا کسی حرمتش را نشکند.
سعید با صورتی سرخ و ملتهب جلو رفت و تا به او برسد سبا با حرکتی غیرارادی خودش را پس کشید و دستش سپر گنجینه اش شد. بلایی سر کودکش می آمد ، حتی برای مردن ثانیه ای تعلل نمی کرد. سعید با مکث انگشت مقابلش کشید:
- مثل بچه ی آدم راه می افتی و پا می شی می آی سبا والا به خدای احد و واحد قسم...
- قسم نخور سعید. مگه جنازه م روی زمین بیفته تا بیام.
سعید کبود شد. بازویش را بی ملاحظه کشید و او را از روی مبل کند. دردی گذرا در بطن سبا پیچید. با ترس کمی خم شد و او را پس زد:
- ولم کن!
- ولت کردم که این شدی بدبخت. ولت کردم که آبرومو همه جا بردی. چی برات کم گذاشته بودم که چوب حراج زدی به شرف و حیثیتم ؟ ما رو نمی خواستی که دو سال نشده با شکم پر ، کنج خونه زانوی غم بغل کنی و...
- تو خونه ی من حرمت نشکن سعید وگرنه حرمت دیگه ای نمی مونه!
هر دو با هم به سمت کامران برگشتند. سبا تا قدم برداشت سمت او برود سعید دستش را کشید:
- نامردم بذارم یه روز دیگه تو این کثافت وول بخوره و حیثیتمو به باد بده. حسابمو با اون بی سروپا هم...
سبا با گریه گفت:
- بس کن داداش. من از خونه م تکون نمی خورم. حق نداری توهین کنی، حق نداری!
کامران پیش آمد و شانه های سبا را گرفت تا او در آغوشش پناه بگیرد و بلند بگوید:
- بذارین به حال خودم بمیرم. چی می خواین؟
سعید در مرز سکته کردن بود:
- مایه ی ننگ شدی سبا. انگشت نمای خلقم کردی!
کامران با عصبانیت اخطار داد:
- سعید! تا مثل خودت برخورد نکردم ، از خونه ی من برو.
سعید با پرخاش گفت:
- اون بارم رفتم که عاقبتم شد این! رسوای عالمت می کنم کامران. هرچند با تف سربالایی که همیشه تو زندگیت بود ، نمی تونی سرتو بالا هم بیاری تا کمتر تحقیر بشی، ولی رسواترت می کنم. همون جوری که شماها رسوای خلقم کردین.
بی توجه به رنگی که از پیشانی مرد پرید ، به تن لرزان سبا در آغوش او نگاه کرد و داد کشید:
- خاک بر سرت سبا، بی لیاقتِ...
کامران چشم هایش را بست و میان حرف او آمد:
- می ری یا زنگ بزنم به پلیس؟
داد نزد، هوار نکشید. سبا هیچ وقت پرخاش او را ندیده بود ، جز زمانی که مقابل خودش ایستاد.
چشم هایش را محکم بست تا شاید زودتر تمام شود. تن یخ زده اش میان آغوش پرمهری بود که هراسش را کم می کرد. همین آرامش موقت فعلاً کافی بود.
سعید حریف او نشد. درست مثل دو سال پیش، مثل چند سال پیش... مثل سال های قبل. این خانواده مهره ی مار داشتند و هیچ وقت حریف جاذبه ای که سر از آن درنیاورد، نشد.
جلو رفت و با لحنی سراسر تحقیر گفت:
- روت نمی شه بیای سبا. سند گناهت پررنگه ولی...
صورت سرخ و خیس سبا به طرف برادرش برگشت. با ناباوری نگاهش کرد. سعید لب به هم فشرد. از شدت عصبانیت در حال سکته کردن بود.
- این مایه ی ننگ دنیا اومد ، شده باشه دست و پاتو ببندم ، می برمت، مگه بمیری!
نفس های سنگین سبا، حال بدش را نشان می داد. کامران با نگرانی به صورت جمع شده ی سبا نگاه کرد و باز سعید گفت:
- تخم وترکه ی خودشو بزرگ کنه تا بفهمه یعنی چی. هر چند عادت داره و...
سبا داشت می افتاد که صدای داد کامران بلند شد:
- سبا و بچه ش تخم چشم منن. تو هم جز یاوه گفتن هر کاری از دستت برمی آد بکن. ولی وای به حالت اتفاقی براشون بیفته سعید، اون وقت دیگه...
با سُر خوردن سبا از میان دست های کامران ، حرف مرد نیمه کاره ماند. سعید هم ساکت شد. صورت خیس سبا و خمیده شدنش زانوهای کامران را شکست. بی مکث زانو زد و صورت او را بلند کرد:
- سبا جان... منو ببین! خوبی؟
با لرزش محسوس تن او از جا پرید و تلفنش را برداشت. به محض برقراری تماس ، با خواهش گفت:
- پاشو بیا سیما... نپرس، فقط بیا.
درست زمانی که پلک های خیس سبا روی هم افتاد، قدم های سعید عقب کشیده شد. کامران عصبی و نگران سر بلند کرد:
- دعا کن چیزیش نشه وگرنه...
سعید رو برگرداند و رفت. چنان در را به هم کوبید که شیشه های خانه لرزید. کامران سعی کرد آرام باشد. سبا را روی کاناپه گذاشت و سریع شماره ی اورژانس را گرفت. بی مکث اوضاع سبا را توضیح داد. میان حرف هایش، سیما از راه رسید. با دیدن سبا محکم توی صورت خودش زد و جلو رفت که کامران بازویش را کشید و گوشی را دستش داد. سیما با گریه سعی کرد هر چه مسئول اورژانس می گوید، خوب بفهمد. چَشم گفتن هایش هم زمان با رسیدن بقیه شد که با داد کامران بیرون رفتند. باز در به هم کوبیده شد و این بار صدای افتادن شئ ای آمد. سر سیما و کامران با هم برگشت. قاب بزرگی روی زمین افتاده بود و میان خرده شیشه ها یک جفت چشم نافذ و خیره معلوم بود. اشک از گوشه ی چشم سیما چکید و دست های کامران روی صورتش نشست. همه از هم گله داشتند و صدایی جرات بلند شدن ، نداشت.
***
طناز گوشی را روی میز گذاشت و به سبا نگاه کرد:
- مگه نمی خوای بچه ت سالم به دنیا بیاد سبا؟ این چه وضعیه؟
سبا سعی کرد بنشیند. طناز کمکش کرد و به قطره های اشک او خیره شد:
- اون موقع که فهمیدی و بهت گفتم نگه داشتنش اشتباهه فکر این حال و روزتو می کردم. تو هنوز ضعیفی! به فکر خودتم نیستی و اون از خدا بی خبرم که...
- طناز!
طناز با صدای پر بغض او نفس پر حرصش را بیرون داد:
- واقعیت تلخه سبا ولی اگه بخوای این جوری ادامه بدی، معلوم نیست این طفل معصوم چی از کار در بیاد. جسمشم سالم باشه، یه بچه ی روانی باید تحویل بدی.
سبا دست به پیشانی اش گرفت. سرش در حال انفجار بود. کاور تخت زیر مشت خیس شده اش جمع شد.
طناز از تندروی اش پشیمان شد. جلوتر رفت و دست زیر چانه ی او گذاشت:
- سرگیجه داری هنوز؟
سبا آب دهانش را قورت داد و سرش را کوتاه خم کرد که همان دردش را تشدید کرد، آخی گفت. طناز نچی گفت و شانه اش را گرفت تا دوباره دراز بکشد:
- باید بستری شی. اوضاعت اصلاً خوب نیست.
ناله کرد:
- نه! به خدا...
- ساکت شو خیره سر. می خوای بکشیش؟ یادت رفته اون بار که...
با لرزیدن چانه ی سبا و قفل شدن دست هایش به دور شکمش ، ادامه ی حرفش را رها کرد. به طرف سبا خم شد و بامحبت پیشانی اش را بوسید:
- نمی ذارم اتفاقی برات بیفته، قول می دم! به شرطی که دختر حرف گوش کنی باشی سبا... این بچه تو دوره ی خطرناکیه، کاملاً پایینه! باید تحت مراقبت ویژه باشی والا امکان زایمان زودرس هست. نمی گم که بترسونمت، می گم که بدونی مریض نیستم تو محیط کسل کننده ی بیمارستان نگه ت دارم. اونم با این شرایط بد روحی!
سبا با لحنی ترسیده و تسلیم شده گفت:
- فقط اتفاقی براش نیفته، می مونم.
طناز لبخند زد:
- آفرین به تو مادر نمونه. بهترین کارو می کنی. منم تو یکی از بهترین بیمارستانایی که هستم برات اتاق می گیرم، مثل خونه. ناراحت نباش. خوبه؟
سبا سر تکان داد. طناز دستی به صورت او کشید و با مهربانی گفت:
- یه کم بخواب همین جا تا من کارا رو انجام بدم.
سبا مطیع به پهلو چرخید. چهره ا ش کمی جمع شد. طناز باز نفسش را بیرون فوت کرد:
- سیما خیلی نگرانته، از اون بدتر کامرانه، خودتو ننداز سبا. بالاخره همه چی درست می شه!
با سکوت سبا و خیره شدنش به نقطه ای، ادامه داد:
- بعد از ترخیصت، یه مدت بیا پیش من تا بهتر بشی و...
- نه... من از خونه م تکون نمی خورم.
- مطمئنی اونم این قدر تا حالا بهت پایبند بوده؟ اونم با وکالت نامه ای که گذاشته و مطمئنه جدا شدی؟
سبا بغض کرد:
- تا بهم ثابت نشه که چرا ولم کرده و حرفای بقیه چه قدر درسته من به پاش می مونم.
نگاه طناز به سمت دست های قفل شده ی او برگشت. با افسوس سر تکان داد:
- از روز اولم اشتباه کردی. بهت گفتن و گوش ندادی و بازم هواشو داری. دلیلشو نمی فهمم! واقعاً عشق اسطوره ایت... شعارات...
- قضاوت تو و بقیه واسه اینه که پوسته شو دیدین. من باهاش زندگی کردم، باهاش نفس کشیدم.
- پس اون وکالت نامه واسه ویترین بود؟
اشک های سبا چکید. یاد آن شب برفی و آغوش گرمی افتاد که هزاران بار گرم تر از شعله های شومینه ی کنج سالن بود. حرف هایی که میان بی قراری بوسه هایش گفته شد. اگر عشق نبود پس چه حسی بود؟ هیچ کس او را نمی شناخت و باور نداشت! زمزمه کرد:
- بر می گرده.

طناز کلافه شد! حرف زدن با سبا بی فایده بود، به طرف میزش رفت. تلفن را برداشت و با یکی از بیمارستان ها تماس گرفت. با اطمینان از خالی بودن بخش خصوصی ترتیب کارها را داد. چند دقیقه بعد ضرباتی به در اتاق خورد و سیما با نایلونی از آب میوه وارد شد. طناز لبخند زد و گوشی را قطع کرد. نگاه هر دو به سمت سبا چرخید. در این فاصله خوابش برده بود. سیما بالای سرش رفت و با بغض پیشانی گرمش را بوسید و قربان صدقه اش رفت. طناز دست او را گرفت و اشاره کرد همراهش برود. سیما پتویی روی بدن سبا کشید و دنبالش رفت. نشست و طناز با لحنی محتاط گفت:
- راضیش کردم بره بیمارستان سیما. خودم از همین جا می برمش.
سیما قدرشناسانه نگاهش کرد:
- همیشه در مواقع ضروری کنارمون بودی طناز ولی ما...
- من سبا رو دوست دارم. از اولم گفتم ازدواجش اشتباهه ولی گوش ندادین.
- تو که خودت شاهد بودی. کامران داشت خودشو می کشت. حتی سبا رو می خواست برگردونه اصفهان ولی...
- می دونم، تو نذاشتی!
سیما دست هایش را در هم قفل کرد و فشرد:
- خدا لعنت کنه باعث و بانیشو که نذاشتن آرامش داشته باشن.
طناز با ظرف بیسکوییت روی میز، بازی کرد و گفت:
- حالا که شده. با وکالت نامه ای که سبا داره، راحت می تونه جدا شه، به خصوص اگه شرایط تازه ی...
- سبا بفهمه کیارش چه کار کرده سکته می کنه. خودش و بچه ش با هم از دستم می رن.
طناز نگاهش کرد و با درماندگی گفت:
- بالاخره که چی؟ جرم کیارش کم نیست سیما. آدم کشته و فرار کرده، شاید... شاید حکمش اعدام باشه و...
سیما لب هایش را محکم گاز گرفت:
- خدا نکنه طناز... خدا نکنه!
بیسکوییت زیر دست طناز پودر شد:
- خدا نکنه ولی نمی شه منکر حقیقت شد.
سیما سر تکان داد. طناز آهی کشید و از جا بلند شد:
- خدا خودش به خیر کنه. همیشه می دونستم این برادرزاده ی احمق یه بلایی سر خودش می آره. اینم از عقوبتش!
سیما به نقطه ای نامعلوم خیره شد و طناز دست روی شانه ا ش گذاشت:
- فعلاً به فکر سبا باشین. از همه چی واجب تره.
***
نگاه سبا با دل نگرانی میان اوراقی که در دست طناز بود و چهره ی جدی اش دور می زد. عاقبت دست به کنار تخت گرفت تا بنشیند. صدای قیژقیژ تخت توجه طناز را جلب کرد، برگه ها را پایین گرفت، ابروهایش را درهم کشید:
- به قول سیما همین فضولیا کار دستت داده!
سبا نفسی گرفت:
- نگرانم طناز. نفسم گرفته. چیو نگاه می کنی؟
طناز با کمی مکث جلو رفت و برگه ها را روی پای او گذاشت:
- به نظرت از اون آدم غد چی جا می مونه جز یه بچه ی پررو تر از خودش؟
به او اشاره کرد و با لبخند افزود:
- با یه عشق خرکی؟
سبا اعتراض کرد:
- به خاطر خدا حاشیه نرو.
طناز پلکی زد:
- حالش از تو و بابای دیوونه و گردن کلفتش بهتره.
لبخند که به لب سبا آمد ، ادامه داد:
- می خوای سونو بریم تا خیالت از ظاهرشم کامل راحت بشه؟
- مگه نرفتیم؟
- سه بعدی!
سبا بی مکث گفت:
- چهره ش معلوم می شه؟
- همه جاشو نشونت می دم، با باباش قیاس کن ببین کدومشون پهلوون تره.
نفس سبا گرفت. طناز گفت:
- هنوز نمی خوای بدونی جنسیتش چیه؟
- وقتی مدام با کیارش مقایسه ش می کنی یعنی پسره دیگه.
طناز نفسش را بیرون داد:
- ایشون کدوم دخترو از راه به در کنه خدا می دونه. مادر و پدر هر دو احمق!
سبا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. دلش می خواست این خبر را همراه کیارش می شنید اما شاید او هرگز نمی فهمید، نمی آمد، نمی دید! اشکش چکید. طناز نچی گفت، تمام حواسش به عکس العمل های او بود:
- آب بدن تو تموم نشد؟ آخرش کور می شی دختر!
سبا با التماس نگاهش کرد:
- طناز جون، به خاطر خدا راستشو بگو. نمی دونین کیارش کجاست؟
طناز دست روی صورت او کشید و گفت:
- به نظرت اگه می دونستم، می ذاشتم این همه غصه بخوری؟ درسته که گاهی وقتا بی خبری بهتر از هزار خبر دیگه س، ولی نه برای زمانی که اخبار تلخ جای خالی شو پر می کنه. مطمئن باش اگه بدونم کیارش کدوم جهنمی روز و شبشو می گذرونه ، یک ثانیه تعلل نمی کنم.
دست روی شکم او گذاشت و افزود:
- به جون همین جوجه ت که برای دیدنش لحظه شماری می کنم.
سبا سعی کرد آرام باشد. به طناز اطمینان داشت، او دروغ نمی گفت. تنها دلیل کارد و پنیر بودنش با کیارش به خاطر نفهمی هایش بود، همین!
- بریم سونو؟
- قبلش یه خبر خوب و شرط واست دارم.
- چی؟
- کامران و سیما خیلی درگیرن. این یه ماه چهل روز باقی مونده رو بیا خونه ی من تا خودم ازت مراقبت کنم.
- آخه من...
طناز با تحکم گفت:
- پس فکر رفتنو از ذهنت بیرون کن. می دونی که تا من اجازه ندم نمی تونی بری!
سبا دنبال بهانه گشت:
- تو که همیشه نیستی!
- قراره وقتی من نیستم، کیانا بیاد پیشت، به آموزشگاهشم نزدیکه و راحت تره. دیگه چی؟
- نمی خوام مزاحمت بشم.
- نمی خوای مزاحمم بشی یا نمی خوای خلاف میل کیارش رفتار کنی؟
سبا سرش را پایین انداخت. طناز سری تکان داد و دست روی دست او گذاشت:
- بخوای به کیارش فکر کنی ، اصلاً نباید پیش من می اومدی؛ چون اون در هر صورت فکر می کنه من دشمنشم.
- باور کن...
- باور نمی کنم، تو هم چیزی نگو اما اگر پسرت برات مهمه فعلاً تعصب و تعهد مزخرفت به کیا رو بذار کنار. تو باید تحت نظر باشی، نمی خوام اینجا بمونی چون نمی خوام به روزای اولت برگردی، پس همکاری کن، باشه؟
سبا دیگر ادامه نداد. چاره ای نبود. حفظ کودکش ، مهم ترین هدف زندگی فعلی اش بود. نمی خواست ریسک کند.
***
خوابش نمی برد! باوجود خستگی زیاد، احساس آرامش نداشت. فقط خودش را زودتر به خواب زد تا مجبور نباشد در جمع باشد. از طناز ممنون بود که می دانست خواب را بهانه کرده و تنهایش گذاشته. در آن هفت ماه، فقط چند هفته ی اول که حالش بد بود و در حال درستی نبود، در خانه ی سیما ماند، والا ترجیح می داد شب هایش را با بوی پیراهن کیارش صبح کند. در حریمی که می دانست در عین تشویش ها و شکستن هایی که به خود دید، شاهد عینی عشق و آرامشش هم بود. همان چیزی که هیچ کس هیچ وقت باور نکرد. از کنار تخت، تلفنش را برداشت. صفحه ای را باز کرد. عکسی دو نفره دلش را برد. بغض دوباره به گلویش پرید. به چهره ی کیارش خیره شد. همیشه میان ابروهای کشیده اش خط عمیقی بود که سبا دلش می خواست پاکش کند. لب هایش را به صفحه چسباند و چشم هایش را بست. خیالش به گذشته پر کشید. به همان غروبی که دست هایش میان موهای او چرخ خورد و با نگاه خیره ی کیارش خجالت کشید. خواست حواس چشمانش را پرت کند که نگاهش به خط اخم او افتاد. ناشیانه انگشت میان دو ابروی او کشید و گفت:
- این قدر جدی نباش کیارش، ازت می ترسم! چیه این اخم؟
کیارش دست او را گرفت و سرش را کمی جلو برد:
- اگه ازم می ترسی این موقع غروب ، وسط این باغ، یه وجبی بغل من چه کار می کنی؟!

"فصل دوم"

چشم هایش هنوز به صفحه ی لپ تاپ خیره بود. حسی شبیه مرگ دوره اش کرده بود. درست مثل آدمی رو به احتضار!
نامه ی کوتاه و پر از اتهامی که سر درنمی آورد بابت چیست! بچه؟ سبا؟ قتل و نامردی؟ کیارش؟
دو دستش سمت شقیقه هایش رفت و رگ های نبض گرفته اش را محکم فشرد. داشت دیوانه می شد. بدون آن که فکر کند آن قدر کلمات مجهول و گمشده در سرش زیاد بود که نمی دانست چه باید بگوید و چه کند. اتوماتیک وار باکس را بالا آورد و تایپ کرد:
- سبا کجاست؟
به محض ارسالش ، صدای ناباوری از پشت سرش گفت:
- البرز!
سرش چرخید. سینی ای که در دست نازنین بود پایین آمد و فقط مثل تندیسی خشک شده به صفحه ی لپ تاپ سیاه رنگ نگاه کرد. ابروهای البرز به هم نزدیک شد و آرام صدایش زد اما نازنین فقط تکانی خورد و قدم پس کشید. البرز بهت زده برخاست و دنبالش رفت. نازنین بیرون رفت و در را به هم کوبید. مرد جوان مات زده سر جایش خشک شد. افکار منفی در سیاه چال های ذهنش به تکاپو افتاده بود. سرش چرخید. هنوز اسم سبا روی صفحه چشمک می زد. به درگاه اتاق او نزدیک شد. نازنین آرام صحبت می کرد. ابروهایش را درهم کشید و چند ثانیه مکث کرد. تنها چیزی که به گوشش رسید پچ پچ بود. کلافه وارد اتاق شد. نازنین که در حال صحبت کردن بود با دیدن او مکث کرد. البرز دستش را به دیوار چسباند و نگاهش کرد. نازنین آب دهانش را قورت داد. نگاهش را از او دزدید و از پشت میز برخاست و حرف هایش را ادامه داد:
- پس واسه شب منتظرم.
گوشی را قطع کرد. پشت به البرز کنار میز آرایشش ایستاد و سعی کرد خودش را سرگرم کند. البرز جلو رفت، از پشت سر دستش را کنار دست او گذاشت. از داخل آینه به چشم های فراری او خیره شد و آرام گفت:
- از چی ترسیدی نازنین؟
توقف دست های او را دید اما از سکوتش خوشش نیامد. سرش را از کنار صورت او پیش برد و گفت:
- اون لپ تاپ مال کی بوده؟
نازنین سعی کرد ریلکس باشد. به طرف البرز برگشت. با دیدن اخم عمیق همیشگی و چهره ی جدی اش کم مانده بود بند را آب بدهد اما با گرفتن لبه ی میز گفت:
- از اونی که آورده تو خونه بپرس. به من چه که جواب بدم!
خواست رد شود اما البرز مانعش شد:
- سبا کیه؟
- من چه می دونم!
صدایش کمی بالا رفت:
- اگه نمی دونی چرا با دیدن اسمش رنگت پرید؟
نفس دختر جوان داشت بند می آمد. با سکوتش و چشم های دلواپسش ، البرز بازویش را فشرد:
- نمی خوام مجبورت کنم جواب بدی، ولی از دروغ متنفرم. دعا کن چیزیو دروغ نگفته باشی.
- من چه دروغی دارم بهت بگم؟
البرز خیره نگاهش کرد:
- بالاخره می فهمم چیو از من پنهون کردین.
رهایش کرد و بیرون رفت. نازنین با استیصال چند لحظه همان جا ایستاد. حالش نسبت به روزهای گذشته بدتر بود. بااحتیاط دنبال او رفت. البرز وارد اتاق شد و در را بست. نازنین به دیوار تکیه داد و لب برچید. در همان حس وحال بود که آرمان از پله ها بالا آمد. با دیدن نازنین و صورت آویزانش، ابروهایش را در هم کشید.
- باز چی شده؟
نازنین سر بالا انداخت. آرمان جلو رفت و رد نگاه او را گرفت.
- پس چرا زنگ زدی و فوری قطع کردی؟
- دو سه روز پیش بهم گفت لپ تاپتو چند ساعت بهم بده.
ابروهای آرمان به هم نزدیک شد:
- ندادی که؟
- نمی دونستم اون لپ تاپو پیدا کرده و می خواد از اینترنت استفاده کنه.
چشم های آرمان گشاد شد:
- چی؟!
- چی نداره. مثل بچه ی آدم توضیح می دین اینجا چه خبره و من چیو نباید بفهم یا برم سراغ اصل کاری؟
سر هر دو با هم به سمت البرز برگشت. آرمان سریع دست و پایش را جمع کرد:
- تو چرا این قدر به همه چی مشکوکی؟
البرز جلو رفت و با عصبانیت گفت:
- وقتی احمق فرضم می کنین، باید به چهار میخ بکشمتون.
ابروهای آرمان بالا پرید:
- باشه بابا، بگو چی می خوای بدونی خودم بگم، تهدید کردن نداره که!
- کیارش ، سبا... اینا کی ان؟ این لپ تاپ سیاه که تو هفت تا سوراخ قایمش کردین مال کیه؟
- مال کیارش!
- خب!
- خب نداره البرز! تا حالا هزار بار در موردش حرف زدیم، کیارش قرار بود بیاد ولی نشد.
- الان کجاس؟
- مُرد!
البرز خشکش زد. آرمان ادامه داد:
- وقتی رفتیم ایران دنبالش تازه از خونه زده بود بیرون و قبول کرده بود بیاد. تو یادت نیست البرز اما کیارش با یه نفر درگیر شده بود و ناخواسته باعث مرگش شد. تو فرار و زد و خورد تصادف کرد و تمام!
- اگه مرده پس این ایمیلا چیه؟
- احتمالاً هنوز نتونستن جنازه شو پیدا کنن. ماشین سقوط کرد تو دره ای که پایینش رودخونه بود. نصف شب بوده تا برسن فقط به یه ماشین سوخته برخورد کردن. نتونستن پیداش کنن.
البرز با کمی مکث پوزخند زد که باعث تعجب آن دو شد. جلو رفت و با انگشت اشاره اش ضربه ای روی سینه ی آرمان زد:
- فیلم پلیسی زیاد نگاه کردی پسر، برو بشین صفحه ی حوادث بخون بیشتر بهت کمک می کنه.
- باور نمی کنی البرز؟
- مزخرفاتی که تو تعریف کردی فقط وقتمو تلف کرد.
- من دروغ نمی گم.
- منم نگفتم دروغ می گی، گفتم خیال پردازی می کنی.
این را گفت و به سمت اتاق رفت. نازنین با دلواپسی به آرمان نگاه کرد و گفت:
- باید یه کاری کنیم تا خریتش بیچاره مون نکرده.
آرمان به سمت پله ها رفت و آرام گفت:
-عجله نکن.
***
هنوز چشمش به صفحه بود که تماس وصل شد:
- هر جوری هست یه بلیت برام جور کن آراز ، باید برم ایران!
- یهو؟
با دو انگشت چشم هایش را مالید و خسته گفت:
- نه! ولی اینجا هیچی سر جاش نیست. انگار حق با تو بود. این کشتیِ لنگر انداخته درست پهلو نگرفته.
آراز گوشی را در دستش جابه جا کرد:
- البرز، داییت جدوآباد منو می آره جلو چشمم، اگه بفهمه که زیرزیرکی دنبال کشف ماجرام باید خودمو واسه اون دنیا آماده کنم.
- نمی ذارم بفهمن. فقط یه بلیت واسه اولین پرواز بگیر. حتی نمی ذارم بفهمن کی راهی می شم.
- اوکی. حیف که خراب رفاقتم.
- فقط بعد از رفتنم سراغمو ازت گرفتن، می گی نمی دونی کجام ولی گزارش لحظه به لحظه می دی.
- حسابی کار گذاشتی رو دست ما.
البرز با مکثی کوتاه، نفس عمیقی کشید:
- به هیچ کس اعتماد ندارم جز تو آراز. همه می پیچونن منو. تازگیا یه چیزایی فهمیدم. باید ته وتوی قضیه ی کیارشو در بیارم. باید بدونم کجاس. اینا راست می گن یا دروغ؟
آراز با لحن دلگرم کننده ای گفت:
- حق داری، منم جای تو بودم همین قدر درگیر راست و دروغای دیگران و حقیقت می شدم. فقط البرز...
با مکث او ، البرز گفت:
- بگو!
- هیچی. الان ذهنتو درگیرتر نکن. برو ببینیم چی می شه.
- هر ساعتی بلیت گرفتی ، بگو تا از دو ساعت قبلش برسم بهت.
- اوکی. آماده باش، خبرت می کنم.
گوشی را که گذاشت نگاهش سمت صفحه ی لپ تاپ چرخید. متن تایپ شده آزارش می داد.
- تو مرز مرگ... تو بیمارستان! تو بمون تو سوراخ موشی که پیدا کردی . مثل همیشه کامران جور نامردیاتو می کشه.
لپ تاپ را جمع کرد. حالش ثانیه به ثانیه بدتر می شد. این لپ تاپ دریچه ای به روی حقایق بود.
***
با راهنمایی پرستار وارد اتاق بزرگ و مجهزی شد. بی حال و پردرد بود اما از اصرارش برای دیدن پسرش دست نکشید. طناز برای آن که خیال او راحت شود فوری موافقت کرد. پرستار کنار دستگاهی در انتهای اتاق ایستاد و با لبخند گفت:
- اینم گل پسر شما. با خیال راحت تماشاش کن و ببین حالش خوبه.
سبا در محاصره حسی عجیب تمام دنیا را در همان نقطه رصد کرد. دست به لبه ی صندلی گرفت و به زحمت نشست. چشم هایش به عروسک کوچک میان دستگاه چسبید. دستش را روی شیشه های حائـل گذاشت و جای تن گرم او، شیشه ها را لمس کرد. قفسه ی سینه ی پسرک تند تند حرکت می کرد و با هر حرکت، دل او را از جا می کند. اشک هایش چکید وقتی او لبخند زد و به جای بوسیدن لبخندش، انگشتش روی شیشه لغزید. سرش روی شانه خم شد. او غصه می خورد و پسرک بی هوا برایش می خندید. شاید خواب خوشبختی ای را می دید که وعده اش را از خود خدا گرفته بود. با فشار دستی روی شانه اش پلکش روی هم افتاد و صورتش خیس شد. طناز با مهربانی گفت:
- خیالت راحت شد؟

نظرات کاربران درباره کتاب بومرنگ

یکی از بهترین رمان های نشر برکه خورشید همین رمان "بومرنگ" خانم محمدی هستش. سوژه ی جذاب و پر کشش با قلم خوب نویسنده باعث میشه قطعا رمان، به یکی از به یادماندنی ترین ها در ذهن ماندگار بشه.برای خانم محمدی آرزوی موفقیت دارم😘❤
در 1 هفته پیش توسط www...rat
این یکی از بهترین رمان های عاشقانه معماییه که تا حالا خوندم همراه با دیالوگ های ناب
در 6 روز پیش توسط آذر اژدری