فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قلب سگ

کتاب قلب سگ

نسخه الکترونیک کتاب قلب سگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قلب سگ

اگر پشت پنجره‌ای گوشت فاسد نمک سود شده‌ای آویزان کرده بودند و یا نارنگی آویزان کرده بودند بدان معناست که آنجا بق... بق... بقالی است، یا بطری‌های تیره رنگ با مایع مختلط به چشم می‌خورد یعنی آنجا شر... شر... شراب فروشی است که مالک قبلی آن برادران یلیسییف بودند. آن مرد مرموز درحالی که همراه با سگ مقابل آپارتمان باشکوه خود در طبقه دوم رسید، زنگ را به صدا درآورد. سگ بلافاصله سرش را بالا آورد و به تابلوی بزرگ سیاه رنگ که با حروف طلایی کنار شیشه یخ زدۀ صورتی رنگی آویزان بود نگاه کرد، سریعاً سه حرف اول را فهمید «ک ا ر»سراغ حرف بعدی رفت که معنایش را نمی‌دانست. شاریک با خود زمزمه کرد: نکند این آقا یک «کارگر» باشد... نه، ممکن نیست.» بینی‌اش را به طرف او برد و پالتوییش را بو کشید و بعد با اطمینان بیش‌تری با خود گفت: نه، بوی کارگری نمی‌دهد. حتماً یک کلمه علمی است که خدا می‌داند چه معنایی دارد. ناگاه یک نور خوشرنگ از پشت شیشۀ صورتی تابید که واژۀ نوشته شده روی کارت سیاه رنگ را واضح‌تر می‌کرد. در به آرامی و بدون هیچ صدایی باز شد و زن جوان و زیبایی با پیشبند سفید و کلاه کوچکِ توری در آستانۀ در ظاهر شد. موج گرمای دلپذیری از داخل خانه ساطع شد، دامن زن بوی گل میخک می‌داد. سگ با خود گفت: عجب عطری، از این بهتر نمی‌شد. آقا طعنه‌وار گفت: استدعا می‌کنم جناب شاریک بفرمایید داخل. شاریک هم محترمانه دمی تکان داد و داخل شد. در ورودیِ باشکوه خانه، انبوهی از اشیاء گران قیمت بود، شامل آینۀ بزرگی که تا کف اتاق ادامه داشت و بلافاصله چهره شاریکِ تنها و مفلوک دومی در آن نقش بست. در بالای دیوار یک جفت شاخ ترسناک گوزن نصب شده بود. پوستین‌های زیادی از حیوانات مختلف و چند کفش پلاستیکی به چشم می‌خورد. لوسترهای شیشه‌ایِ پرنوری از سقف آویزان بود. زن در حالی که به آقا برای درآوردن کتش، که از پوست روباه بود کمک می‌کرد، با لبخندی پرسید: «این حیوان را از کجا آورده‌اید، فیلیپ فیلیپوویچ؟... انگار شپش هم دارد!» مرد سریعاً پاسخ داد: «مزخرف نگو، به نظر من که ندارد.» کت را که درآورد، لباس مشکی رنگ انگلیسی‌اش مشخص شد. زنجیری طلا که درخشش چندانی نداشت روی شکمش دیده می‌شد. «صبر کن، آرام باش، آرام بگیر حیوان... بایست تکان نخور، کله پوک... هوم نه شپش نیست، آرام بگیر، لعنت بر شیطان، این سوختگی است، چه کسی تو را سوزانده؟!» سگ رقت بار نگاهی کرد و گفت: آشپز، کار آن آشپز بی‌صفت است و آرام زوزه‌ای کشید. آقا دستور داد: «زینا، سریعاً او را به اتاق معاینه منتقل کن و روپوش مرا بده.»

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قلب سگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

عو ووو ووو عوو عوو عووو! نگاهم کنید. من را ببینید دارم میمیرم!
باصدای غرش باد در زیر طاق به خود میپیچم و در حال جان کندن هستم، منو باد در هم می آمیزیم! آن مردِ پست فطرتِ مثلاً سرآشپز که در غذا خوری عمومی شورای مرکزی اقتصاد مردمی، غذای روزمره کارمندان را طبخ می کند، آب جوش را روی پهلوی چپم ریخت و من را سوزاند، عجب احمقی، تازه خودش را جزئی از کارمندان هم می داند!
آه خدای من، چقدر سوزناک است! تا مغز استخوانم تیر می کشد و من همچنان از درد به خودم مپیچم، اما این درد کشیدن ها چه فایده ای دارد....
مگر برایشان دردسر ساز بودم؟ چه دردسری؟ مطمئناً جز همان ناخنک زدن و زیرورو کردن زباله های اطراف خانه هایشان، خسارتی دیگر به سهم اقتصادی مردم وارد نکرده ام.
چهارپای بخیل! فقط گاهی نگاهی به قیافه اش بیاندازید، خیکی! مانند مس چکش خورده درب و داغون است! آه مردم!
نیمروز بود که آن بی شرف با آب جوش از من پذیرایی کرد حالا که دیگر هوا رو به تاریکی است؛ با این بوی پیازی که از آتش نشانی پریچستینکا به مشامم می رسد ساعت می بایست حدود چهار بعداًزظهر باشد. همان طور که می دانید ماموران آتش نشانی برای شام کَته صرف می کنند.
اگر چه این بو کشیدن ها هم مثل قارچ های سمی هیچ فایده ای ندارد. البته بعضی از سگ هایی که می شناسم می گویند که انگار در رستوران «بار» واقع در خیابان نگلینی(۱) خوراک قارچ تند سرو می شود که قیمتش برای هر پرس سه روبل و هفتادو پنج روبل است.البته ذائقه هرکس متفاوت است، درست مثل لذت بردن از لیسیدن گالش(۲).
... عوووو... عووو....عوووو
پهلو درد امانم را بریده و عواقبش هم مثل روز روشن است؛ فرداست که تاول ها بیرون بزند؛ آنها را چگونه تحمل کنم؟! اگر تابستان بود می شد مخفیانه وارد پارک ساکولنیکی شد، در آنجا نوعی علف خاص وجود دارد که بسیار لذیذ است علاوه بر آن می توان با لیسیدن کاغذهای چرب پراکنده شده در پارک و ته مانده کالباس های مردم خود را سیر کرد. فقط اگر آن زنیکه بد صدای رقاص که زیر نور مهتاب «آیدای نازنین»(۳) می خواند را نادیده گرفت همه چیز عالی می شد.
ولی حالا کجا می شود رفت؟ چاره چیست؟ شما می دانید؟! تا حالا با پاره آجر پذیرایی شده اید؟ دنده هایتان لگد نوش جان کرده اند؟ برای من به اندازه کافی صرف شده است. من تجربه همه چیز را دارم و دیگر با این سرنوشت عجین شده ام، حالا هم اگر دارم زار می زنم دلیلی جز درد و سرما ندارد وگرنه روحم هنوز زنده است... روح سگ، سخت جان است.
این بدن من است، کتک خورده و کوفته؛ این مردم از هیچ نوع توهین و آزاری نسبت به من دریغ نکرده اند. بدبختی اینجاست آن احمق طوری آب جوش را رویم ریخت که تمام پشم و کرکم را از بین برده و پهلوی چپم دیگر به پوست رسیده. با این وضعیت ذاتُ الرّیه خواهم گرفت، آن وقت است که از گرسنگی تلف می شوم. با این درد ریه ام مجبورم جلوی در ورودی زیر راه پله بنشینم. آن وقت چه کسی به جای این سگ علیل و تنها برای یافتن مقداری غذا سطل های زباله را زیرو رو کند؟!
جگرم یخ می زند، آن وقت مجبور می شوم روی شکمم بخزم و ضعیف و ضعیف تر شوم، آن روز دیگر هر تازه به دوران رسیده ای، با لگد به جانم می افتد و بعد رفتگرهایی که روی سینه شان نشان فلزی زده اند با اُردنگی پرتم می کنند توی سطل آشغال...
در بین تمام کارگران، رفتگرها پست ترین موجودات هستند؛ تفاله های بشریت که در پایین ترین سطح انسانیت قرار دارند. آشپزها هم متفاوتند. مثلاً ولاسِ مرحوم از خیابان پریچستینکا زندگی چندین نفر از ما را نجات داده، چون هنگام بیماری مهم ترین مسئله خوردن یک غذای حسابی است. سگ های کهن سال تعریف می کنند، ولاس گاهی اوقات استخوان هایی که در هوا تکان می داده دست کم پنجاه گرم گوشت اَزَشان آویزان بود. خدا بیامرز کارش درست بود، آشپز اعیانی خانواده تالستوی بود، نه غذاخوری کثیف شورای شهر عمومی شهر که معلوم نیست در آنجا چه غلطی می کنند که به عقل سگ هم قد نمی دهد. آن از خدا بی خبران با گوشت های فاسد نمک سود شده سوپ درست می کنند و کارگران بخت برگشته از همه جا بی خبر می بلعند و کیف می کنند.
یک دختر ماشین نویس مرتبه نُه، ماهانه چهل و پنج روبل درآمد دارد، خب البته معشوقه اش هم برایش جوراب ابریشمی ایرانی می خرد. اگرچه دخترک به خاطر یک جوراب ابریشمی مجبور به انجام چه نباید هایی که نمی شود، آن هم به روش فرانسوی!!
به عقیده من این فرانسوی ها خیلی ذاتِ خرابی دارند، هرچند که خوب می دانند چطور خوراکی های لذیذ بخورند و به هر بهانه ای شراب سرخ سربکشند.
این دخترک ریز اندام این جا می دود. می دانید که با ۴۵ روبل در ماه نمی شود به بار آمد، مشروب نوشید و فیلم تماشا کرد، در حالی که فیلم دیدن برای زنان مایه آرامش است.
رعشه به جانش افتاده، صورتش را جمع می کند، سرش گیج می رود ولی همچنان می خورد. فکرش را بکنید چهل کوپک بابت دو نوع غذایی که پانزده کوپک هم نمی ارزد. بله بیست و پنج کوپک دیگر را مدیر به جیب می زند ولی آخر باید یک ماشین نویس چنین غذاهایی بخورد! قسمت فوقانی سینه راستش کبود شده و به خاطر آن اعمال ناشایست فرانسوی گونه باید به بیماری مقاربتی دچار شده باشد. به خاطر کم کاری هایش حقوقش کاهش یافته، در غذاخوری غذای مانده و فاسد به خوردش داده اند، در حالی که جوراب های هدیه گرفته شده از معشوقه اش را پوشیده دوان دوان از درگاه می آید. اگرچه مانند بدن من کمی مو در پاهایش روییده ولی برای این که معشوقه اش خوشش آید لاجرم پوشیده، در غیر این صورت معشوقه اش اعتراض کرده و می گوید: تو چقدر بدلباسی دختره دهاتی؛ خسته شدم از این شلوارهای ضخیم. حالا دیگر وقت آن است که این پول های دزدی را صرف هوس رانی هایم کنم، فیله خرچنگ بخورم و مشروب بنوشم، در گذشته به اندازه کافی گرسنگی کشیده ام، دیگر کافی است، آدم که همیشه یک جور زندگی نمی کند.
دلم برای دخترک می سوزد اما نه به اندازه ای که برای خودم می سوزد. این را از روی خودخواهی نمی گویم، ابداً، بلکه به آن جهت می گویم که ما قابل قیاس نیستیم، دخترک حداقل سرپناهی دارد اما من چه؟! زخمی و بیمار کجا می توانم بروم؟! عووو عووو عووووو
بیا بیا، بیا شاریک، هی شاریک، چرا به خودت می پیچی، طفلک کوچولو؟ چه کسی بهت آسیب زده؟ اووووه!...
باد و طوفان در اطراف در زوزه می کشید و به گوش دخترک سیلی می زد، دامنش را نیز که تا زانو بالا می برد و جوراب های ساق بلندِ کِرِم رنگش را نمایان می کرد، صدای دخترک را خفه و پیکر سگ را در برف دفن کرد.
خدای من... عجب هوایی... آخ... دل درد طاقتم را طاق کرده، امان از این گوشت های نمک سود! پس کی از شر این بدبختی ها خلاص می شوم؟
دخترک سرش را پایین گرفت و به بیرون دویید و از دروازه گذشت، در خیابان به دام گردبادی از برف افتاد و او را در بر گرفت، چرخاند و پرتابش کرد و سپس از نظرها ناپدید شد.
ولی سگ کنار در ماند و درحالی که از پهلو درد به خود می پیچید خودش را به دیوار سرد و ضخیمی فشرد، نفسش به شماره افتاده بود و دیگر نمی توانست تکان بخورد، مطمئن بود همین جا کارش تمام است. ناامیدی او را از پا در آورده بود و تا حدی ترسیده و رنجور بود که نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد، آنقدر هوا سرد بود که اشک از چشمانش فرو چکید و همان دم یخ زد....
پهلوی زخمی اش از خون دَلَمه بسته خشکیده و منجمد پوشیده بود که لابه لایش تکه های سرخ دردناک تاول سربرآورده بود، همه این ها تقصیر آن آشپز کله پوک است. دخترک به او لقب شاریک داده بود لعنت بر شیطان کجای او مانند شاریک است؟! شاریک باید سرحال و سرزنده باشد، سگی احمق و بیخیال که خوراکش جوی نپخته است و اصالت دار باشد، درحالی که او سگی کتک خورده و ژولیده که با پهلویی سوخته ولگردی می کند، به هر حال من از او بابت این لقب سپاس گزارم.
آن سوی خیابان درِ فروشگاه پرنوری باز و بسته شد و یک شهروند از آن خارج شد. قطعاً رفیق نبود بلکه شهروند بود بهتر است بگویم یک جنتلمن بود. هرچه نزدیک تر می شد متشخص بودنش نمایان تر می شد بله او یک جنتلمن بود. خیلی مسخره است اگر فکر می کنید به خاطر پالتویش این را می گویم؟!
اغلب مردم حتی کارگران هم امروزه پالتو می پوشند، هرچند قبول دارم که مدل یقه هایشان متفاوت است و ممکن است وقتی از دور می بینیم اشتباه بگیریم. نه، چشم ها هرگز اشتباه نمی کنند، فرقی ندارد فاصله چقدر باشد به هرحال چشم ها بسیار باارزش هستند مانند هواسنج، چشم ها همه چیز را فاش می کنند و می گویند که چه کسی بی رحم است، چه کسی اگر زیرِ دستش بیفتی دنده هایت را خورد می کند و چه کسی حتی از شما می ترسد. ترسوها، آنها کسانی هستند که دوست دارند پاچه شان را بگیرم، نمی دانید چه لذتی دارد به حساب این نوکرصفت ها رسیدن، غررررر... هاف... هاف
آن بزرگمرد جسورانه از گِردباد عبور کرد و نگاهش به درگاه افتاد، بله می شود فهمید او از کدام دسته است و چقدر باشخصیت است. این یکی به این گوشت های فاسد نمک سود شده فاسد لب نمی زند و حتی اگر به صورت اتفاقی کسی قصد خوراندن این آشغال ها را به او داشته باشد، جنجال راه می اندازد که؛ من، فیلیپ فیلیپوویچ را می خواستند مسموم کنند.
دارد به طرف من می آید، نزدیک و نزدیک تر می شود، از آن دسته افرادی است که خوب می خورد بدون آن که دزدی کند، لگد نمی زند اما از چیزی هم اِبا ندارد. او چشم و دل سیر است چون همیشه غذای کافی خورده است. شغلش ذهنی است. ته ریش نوک تیزی دارد که طوری تابشان داده که گویا از شوالیه های فرانسوی است، هرچند در این کولاک بوی بدی از او به مشامم می رسد، بویی شبیه به بوی بیمارستان و سیگار برگ.
تعجب می کنم کدام ابلهی او را وادار به آمدن به این فروشگاه تعاونی کرده است! کنارم ایستاده، درست پیشم، یعنی دنبال چه می گردد؟ عوووووووو
در این بُنجل فروشی به دنبال خریدن چه چیزی است؟مگر قصابی های آخوتنی ریاد نیازش هایش را تامین نمی کند؟مگر میشود؟! کالباس! جناب اگر می دانستید این کالباس ها چگونه تهیه می شود هرگز پا در این فروشگاه نمی گذاشتید؛ آن را به من بدهید.
سگ عزمش را جزم کرد و با ضعفی شدید در درگاه خود را به سمت پیاده رو کشاند. برف و بوران همچنان بر او می تاخت و بنر عظیمی را شدیداً تکان می داد، روی بنر با حروف بزرگ نوشته شده بود؛ «آیا بازگشت به جوانی ممکن است؟» بله که ممکن است، حتی بوی غذا چنان سرمستم کرد که به جای خزیدن روی شکم، ایستاده ام، همچون شوکی بر معده سوزانم که دو روز است رنگ غذا به خودش ندیده است، شد. چنان این بو مطبوع بود که بوی بیمارستان را فراموش کرده ام. رایحه بهشتی مادیان قیمه قیمه شده همراه با سیر و فلفل. بوی کالباسی که در جیب راست پالتوی اوست را استشمام می کنم، جناب، دقیقاً بالای سرم ایستاده. آه بله ارباب، به من نگاه کن من دارم میمیرم، منِ فلک زده تاابد گوش به فرمان شما می شوم.
سگ بیچاره با چشمانی اشکبار همچون ماری به خود می پیچید، به عواقب کار آن آشپز بیاندیشید هرچند از شما خیری به ما نمی رسد، بله من دیگر دستم آمده ثروتمندان چگونه اند! ولی حقیقتاً این به چه کارتان می آید! این تکه گوشت فاسد اسب به چه دردتان می خورد؟ بجز تعاونی های مسکو هیچ جای دیگر از این آشغال ها نخواهید یافت! شما که مطمئناً صبحانه امروزتان را میل کرده اید! شما که در جهان به عنوان مرد بزرگی شناخته شده اید و ملاقات با شما در نشست های غدد جنسی مردانه مایه
مباحات همگان است.
عووووووو عو... عوووو
معلوم نیست چه دارد بر سر جهان می آید؟ هنوز زمان مرگم فرا نرسیده و یاس برادر شیطان است. جز دست بوسی دیگر چاره ای ندارم!
آن بزرگمرد مرموز به سمت سگ خم شد، قاب طلایی عینکش برقی زد سپس از جیب راستش پاکت سفید و بلندی درآورد، بدون این که دستکش چرمش را از دست درآورد، به محض جدا کردن کاغذِ کالباس باد کاغذ را ربود. تکه ای از کالباس را که برچسب کراکوف ویژه به آن چسبیده بود را جدا و جلوی سگ انداخت. آه، چه مرد دست و دل بازی عووووو... عووووووو
بیا سگه، جنتلمن سوت زد و باوقار گفت: بیا شاریک (نامی رایج برای مورد خطاب قرار دادن سگ های با اصالت.)... بیا بگیرش شاریک!
او نیز شاریک خطابم می کند، هرچه دوست داری صدایم کن، با این لطفی که در حقم کردی، هر بلایی که خواستی سرم بیاور....
سگ در یک چشم به هم زدن کاغذِ کالبالس را جدا کرد در حالی که آب دهانش جاری شده بود با طمع و حرص کالباس را بلعید. برف و کالباس در گلویش پرید و اشکش را درآورد. آنقدر گرسنه و حریص شده بود که چیزی نمانده بود طناب ته کالباس را هم بخورد. ارباب، اجازه دهید دوباره دستان شما را ببوسم و چکمه هایتان را بلیسم.
جنتلمن به حالتی دستوری گفت: بعداً باز هم می دهم. روی سر شاریک خم شد و چشمانش را با کنجکاوی به چشمان شاریک دوخت، ناگهان با همان دست های دستکش پوش دست محبت و نوازش به شکم شاریک کشید.
بعد با لحنی تامل برانگیز گفت: آهان تو قلاده نداری و بی خانمانی عالی شد به درد من می خوری... دنبالم راه بیفت و بشکنی به نشانه عجله کن زد.
دنبالتان بیایم؟ آن سر جهان هم می آیم اصلاً هرچی شما بگویید، حتی کتکم بزنید اعتراضی نخواهم کرد.
سرتاسر خیابان پریچستینکا با آن چراغ های نورانی منور بود، پهلو دردش غیرقابل تحمل بود ولی او توجهی نمی کرد و در این فکر بود که نکند در این هیاهوی طوفان و در این ازدحام، آن سایه مرموزِ کت پوش را گم کند و چطور وفاداری و لیاقتش را به رُخ او کشد. در طول خیابان پریچستینکا تا کوچه آبوخوف دست کم هفت بار تلاش کرد تا خودی نشان دهد. پوتین هایش را بوسید، سپس در خیابان میورتوی برای راه گشایی با واق زدنی وحشیانه خانمی را آنقدر ترساند که زن بیچاره به کناری پرت شد، بعد هم یکی دوبار زوزه آرامی کشید تا دل جنتلمن را به دست آورد.
گربه نر و کثیفی از پشت ناودان مخفیانه سرک کشید و با وجود کولاک، بوی کالباس را استشمام کرد. شاریک با خود اندیشید مبادا مرد ثروتمندِ مرموز که سگ های زخمی را پناه می دهد یک وقت دلش به حال این گربه دزد هم بسوزد و شاریک مجبور شود از سهم کالباسش به او بدهد. به همین دلیل با دندان های تیزش به گربه چنان هشداری داد که گربه با صدای فس فسی چون لوله آب منهدم شده از ناودان تا طبقه دوم جهید. غرررر... غرررررپف... گمشو
تمام دارایی های مسکو جوابگوی نیاز این همه ولگرد خیابان پریچستینکا
نیست.
جنتلمن وفاداریِ سگ را فهمید و وقتی کنار پنجره ایستگاه آتش نشانی پریچستینکا که صدای شیپور فرانسوی در آنجا پخش می شد رسیدند، باقی تکه کالباس را که کوچک تر از قبلی بود به او پاداش داد. چه آدم عجیب و غریبی است، مرا جذب خودش می کند، نگران نباشید بدون این الطاف هم شما را رها نخواهم کرد، تا هر کجا که فرمان دهید دنبالتان می دَوَم.
هی هی هی بیا سگه!
خیابان آبوخوف؟ خوشم می آید ازش این جا را می شناسم قبلاً این دورواطراف پرسه زده ام.
هی هی! اینجا؟ با افتخار... وای نه، یک لحظه صبر کنید! نه این جا دربان دارد، مگر بدتر از این هم در دنیا وجود دارد، از رفتگرها پست تر این دربان ها هستند آدم هایی نفرت انگیز حتی کثیف تر از گربه ها، جلادهایی با لباس هایی با حاشیه ای به رنگ طلایی. نترس بیا...
روز بخیر، فیلیپ فیلیپوویچ.
سلام عرض می کنم فئودور.
عجب شخصیتی، خدای من عاقبت این سرنوشت سگی ام مرا به کجاها که نکشاند. این دیگر کیست که حتی می تواند سگ های ولگرد خیابانی را از مقابل چشمان تیز بین دربان، راهی ساختمان کند؟
این پست فطرت را ببینید، همین طور ایستاده نه حرفی نه حرکتی مثل مجسمه، اگرچه چشمانش ناراضی به نظر می رسد، ولی در کل با وجود آن کلاه با بند طلایی بی اعتنا به نظر می رسد، حد و حدود خودش را می داند.
من همراه او هستم چه شد جا خوردی؟ کاری نمی توانی بکنی نه؟
کاش آن پاهای کارگری ات قطع می شد چندبار با چوب دستی ات به جان من افتادی هان؟
«بیا، بیا»
فهمیدم، باشد، نگران نباش، دنبالت می آیم هرکجا که بروی تو فقط راه را نشانم بده. درست پشت سرت هستم هرچند جراحت پهلویم شدّت یافته.
از بالای پله رو به پایین صدا کرد: «فئودور نامه تازه ای برایم نرسیده؟»
فئودور بسیار محترمانه از همان پایین پاسخ داد: «خیرقربان، نرسیده فیلیپ فیلیپوویچ»
زیر لب با خود زمزمه کرد: چند مستاجر جدید در آپارتمان شماره ۳ ساکن شده اند.
ارباب خیّر به سرعت از روی پله ها چرخید و در حالی که روی نرده ها به طرف پایین خم شده بود با تشویش پرسید: «خُب، بعدش؟»
چشمانش از حدقه بیرون زده و سیبیل هایش سیخ شد، دربان سری تکان داد و دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت: «بله درست شنیدید آنها چهار نفر هستند.»
«خداوندا، خوب می توانم تصور کنم که الان داخل آپارتمان چه بَلوایی است، خُب چطور آدم هایی هستند؟»
«هیچ طور، آدم های خاصی نیستند.»
«و فئودور پاوولویچ کجاست؟»
«برای تهیه پرده و آجر رفته، می خواهند آپارتمان را تیغه کنند.»
آهی کشید و گفت: «نمی دانم قرار است چه برسرمان بیاید.»
«بجز آپارتمان شما، در سایر آپارتمان ها مستاجر اضافه می کنند، فیلیپ فیلیپوویچ پریروز یک جلسه تشکیل شده بود، یک مدیر جدید برای آپارتمان انتخاب کردند و حساب قبلی را هم رسیدند.»
«چه اتفاقی دارد می افتد، عجب وضعی ست، عزیزم، عزیزم... هی، هی!»
دارم می آیم قربان با سر هم می آیم. درد پهلویم رنجم می دهد، اجازه بدهید چکمه هایتان را بلیسم.
بند طلاییِ کلاهِ دربان آن پایین از نظر پنهان شد. در پاگردی مرمری از کنار رادیاتورهای گرم رد شدند، از پاگرد بعدی هم گذشته و به طبقه دوم رسیدند.

فصل دوم

وقتی آنقدر مَشام قوی داری که بوی خوش گوشت را از یک کیلومتری بفهمی، نیازی نیست مشقت سوادآموزی را به جان بخری. با این وجود اگر ساکن مسکو باشی و از حداقل هوش بهره مند باشی ناخواسته خواندن را بدون فراگیری هیچ نوع تعلیمی یاد می گیری، بین چهل هزار سگ در مسکو باید یک سگ کودن باشد اگر توانایی خواندن کلمه کالباس را نداشته باشد.
شاریک به کمک رنگ ها باسواد شده بود. وقتی که فقط چهار ماهش بود در تمام مسکو با دیدن تابلوهایی به رنگ سبز-آبی با حروف «ت، م، غ، م» (تعاونی موادغذایی مسکو) آشنا شد. البته همان طور که قبلاً گفتم نیازی به خواندن همین هم نبود زیرا بوی گوشت به خودی خود مشخص بود. یکبار هم مشکلی پیش آمد، شاریک که قبلاً به خاطر بخار اگزوز ماشین حس بویایی اش دچار مشکل شده بود به دنبال رنگ آبی براقی به جای قصابی سر از فروشگاه لوازم برقیِ «برادران آبی دوست» درآورد، در آنجا بود که طعم خالص سیم روکش را تجربه کرد حتی بسیار دردناک تر از شلاق سورتچی ها بود. این خاطره دردناک جرقه آغاز تحصیلات شاریک شد. شاریک در همان پیاده رو بود که دریافت لزوماً همیشه رنگ آبی نشانه قصابی نیست. زوزه کشان دُمِ دردناک و سوزانش را بین پاهایش قرار داد و به خاطر سپرد که حرف اول از سمت چپ در تابلوی قصابی ها همیشه به رنگ طلایی و حنایی و سرکج همچون سورتمه است(۴). پس از آن پیشرفتش بهتر شد.
شاریک حرف «اِ» را نیز از روی تابلوی ماهی فروشیِ گوشه خیابان مافاوایا آموخت، برایش خواندن «ریبا»(۵) از انتها به ابتدا آسان تر بود، زیرا پاسبانی دقیقاً مقابل حروف آغازین می ایستاد.
مغازه های دو نبش آجرنما به معنای «پنیر» بود. حرف اول واژه که شبیه شیر سیاه سماور بود. نام صاحب قبلی مغازه چیچیکین بود و البته معانی دیگری هم داشت، تَلی از پنیرهای هلندی با فروشندگانی که از سگ ها بیزار بودند، خاک اَره کف مغازه و بوی تعفن آمیز پنیرچرب.
اگر صدای موسیقی آکاردئون به گوش می رسید که قطعاً بهتر از آهنگ آیدای نازنین است، همراه با بوی کالباس، آن وقت حروف ابتداییِ نوشته های سفید رنگ «ف، ح، ش، ر، ک، ی، ک...» (به معنای فحش های رکیک ممنوع و از دادن انعام پرهیز شود، قابل تشخیص تر می شود.) گاهی اوقات در این جور مکان ها درگیری هایی پیش می آمد و مردم با مشت و لگد به جان هم می افتادند که البته کم پیش می آمد ولی به هر حال با چکمه یا دستمال سفره از خجالت سگ ها در می آمدند.
اگر پشت پنجره ای گوشت فاسد نمک سود شده ای آویزان کرده بودند و یا نارنگی آویزان کرده بودند بدان معناست که آنجا بق... بق... بقالی است، یا بطری های تیره رنگ با مایع مختلط به چشم می خورد یعنی آنجا شر... شر... شراب فروشی است که مالک قبلی آن برادران یلیسییف بودند.
آن مرد مرموز درحالی که همراه با سگ مقابل آپارتمان باشکوه خود در طبقه دوم رسید، زنگ را به صدا درآورد. سگ بلافاصله سرش را بالا آورد و به تابلوی بزرگ سیاه رنگ که با حروف طلایی کنار شیشه یخ زده صورتی رنگی آویزان بود نگاه کرد، سریعاً سه حرف اول را فهمید «ک ا ر»سراغ حرف بعدی رفت که معنایش را نمی دانست. شاریک با خود زمزمه کرد: نکند این آقا یک «کارگر» باشد... نه، ممکن نیست.» بینی اش را به طرف او برد و پالتوییش را بو کشید و بعد با اطمینان بیش تری با خود گفت: نه، بوی کارگری نمی دهد. حتماً یک کلمه علمی است که خدا می داند چه معنایی دارد.
ناگاه یک نور خوشرنگ از پشت شیشه صورتی تابید که واژه نوشته شده روی کارت سیاه رنگ را واضح تر می کرد. در به آرامی و بدون هیچ صدایی باز شد و زن جوان و زیبایی با پیشبند سفید و کلاه کوچکِ توری در آستانه در ظاهر شد. موج گرمای دلپذیری از داخل خانه ساطع شد، دامن زن بوی گل میخک می داد.
سگ با خود گفت: عجب عطری، از این بهتر نمی شد.
آقا طعنه وار گفت: استدعا می کنم جناب شاریک بفرمایید داخل. شاریک هم محترمانه دمی تکان داد و داخل شد.
در ورودیِ باشکوه خانه، انبوهی از اشیاء گران قیمت بود، شامل آینه بزرگی که تا کف اتاق ادامه داشت و بلافاصله چهره شاریکِ تنها و مفلوک دومی در آن نقش بست. در بالای دیوار یک جفت شاخ ترسناک گوزن نصب شده بود. پوستین های زیادی از حیوانات مختلف و چند کفش پلاستیکی به چشم می خورد.
لوسترهای شیشه ایِ پرنوری از سقف آویزان بود. زن در حالی که به آقا برای درآوردن کتش، که از پوست روباه بود کمک می کرد، با لبخندی پرسید: «این حیوان را از کجا آورده اید، فیلیپ فیلیپوویچ؟... انگار شپش هم دارد!»
مرد سریعاً پاسخ داد: «مزخرف نگو، به نظر من که ندارد.»
کت را که درآورد، لباس مشکی رنگ انگلیسی اش مشخص شد. زنجیری طلا که درخشش چندانی نداشت روی شکمش دیده می شد. «صبر کن، آرام باش، آرام بگیر حیوان... بایست تکان نخور، کله پوک... هوم نه شپش نیست، آرام بگیر، لعنت بر شیطان، این سوختگی است، چه کسی تو را سوزانده؟!»
سگ رقت بار نگاهی کرد و گفت: آشپز، کار آن آشپز بی صفت است و آرام زوزه ای کشید.
آقا دستور داد: «زینا، سریعاً او را به اتاق معاینه منتقل کن و روپوش مرا بده.»
زن بشکن و سوتی زد و سگ با تردید دنبالش رفت. باهم از راهروی تاریک و باریکی عبور کردند. بعد از رد کردن درِ جلاخورده ای به انتهای راهرو رسیدند و به سمت چپ پیچیده و وارد اتاق تاریک تری شدند. سگ به محض وارد شدن به بوی مشمئز کننده ای که آنجا بود واکنش نشان داد، با فشردن کلیدی، تاریکی در نور خیره کننده ای محو شد، نوری که از هر گوشه و پستویی می تابید و همه چیز را درخشان می کرد.
سگ در دل ناله ای کرد، آه نه، خدایا. من اهل این چیزها نیستم. حالا می فهمم این لعنتی ها با آن کالباس مرا فریب دادند و مرا به دامپزشکی کشانده اند. حتماً حالا باید روغن کرچک بنوشم و اجازه دهم پهلویم را با تیغ جراحی بشکافند درحالی که همین الان هم پهلویم در موقعیت اَسف باری است.
همان خانمی که اسمش زینا بود فریاد کشید: آهای! کجا می روی؟
سگ توجهی نکرد، تمام عزمش را جزم کرد و با پهلوی راستش و با تمام قوا خود را به در کوبید طوری که صدایش در تمام آپارتمان پیچید، سپس جستی به عقب زد و همچون فرفره شروع به چرخیدن کرد، با این کارش به سطل آشغال سفیدرنگی برخورد، سطل آشغال به زمین افتاد و تکه های پنبه از درونش بیرون ریخت. حین چرخش به دور خود، قفسه های سبزرنگ پراز وسایل، یک پیشبند سفید و چهره عصبانیِ زنانه ای از جلو چشمانش گذشت.
زینا با ناامیدی فریاد زد: «دیو پشمالو، کجا را داری که بروی؟ ای سگ احمق!»
سگ از خود پرسید: در پشتی کجاست؟ این پا و آن پا کرد، دورخیز کرده و ناگهان مانند گلوله ای به سمت شیشه شلیک شد به امید آن که درِ دوم اتاق آنجا باشد. انبوهی از شیشه با صدای مهیبی به زمین ریخت، ظرف شیشه ای بزرگی که مملو از مایع قرمز رنگی بود به زمین افتاد و شکست و مایع روی زمین پخش شد، بوی نامطبوع فضا را پرکرد، درِ اصلی چهارطاق گشوده شد.
آقا با روپوشی سفید که فقط یک آستینش را پوشیده بود باعجله وارد اتاق شد و فریاد زد: «بس کن، حیوان لعنتی، یک جا آرام بگیر.» سپس پاهای سگ را گرفت. «زینا گردنش را بگیر، لعنتی.»
« ای خدا، امان از این سگ ها...!»
در دوباره باز شد این بار یک مرد دیگر که روپوش سفید برتن داشت وارد اتاق شد. همان طور که تکه های شیشه زیرپایش صدا می داد بدون توجه از کنار سگ رد شد و به سمت قفس های رفت، درِ قفسه را که باز کرد بوی تند و ناخوشایندی فضای اتاق را پر کرد. بعد خودش را روی سگ انداخت، سگ نیز با کمال میل پایش را، دقیقاً بالای بند کفشش را گاز گرفت. مرد فریاد زد، ولی دست از کارش نکشید، گلو و نفس سگ مملو از آن بوی تهوع آور شد و سرگیجه گرفت، فشار کم تری از مرد حس کرد و به پهلو غلتید. سگ درحالی که روی آن خرده شیشه های تیز افتاده بود، در رویا با خود گفت: «بدرود مسکو! دیگر رنگ چیچکین و کارگران کراکوف به دست را نخواهم دید! به خاطر همه این روزهای سگی که بر من گذشته یکراست به بهشت خواهم رفت! ای جلادان چرا این بلا را سر من می آورید؟» در این زمان به پشت افتاده و کاملاً بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد کمی حس سرگیجه و حالت تهوع داشت. گویی پهلوی زخمی اش هیچ وقت وجود نداشته و پهلو دردش کاملاً تسکین یافته بود. چشم راستِ خسته اش را باحالتی خمار، نیمه باز کرد و از گوشه چشمش دید که تمام پهلویش و دور شکمش باندپیچیِ محکمی شده است. با تشویش به خود گفت: «حرامزاده ها آخر هم کار خودشان را کردند ولی اگر با انصاف باشیم باید بگویم بسیار حرف های کار کرده اند.»
صدای خش داری بالای سرش شروع به خواندن کرد: «... از سویل تا غرناطه... در سیاهی آرام شب ها...»(۶)
سگ متعجب شد، هر دو چشمش را کاملاً گشود. در دو قدم آن طرف تر نگاهش به پای مردانه ای که به چهارپایه ای تکیه داده شده بود افتاد. پاچه شلوار و جورابش تا خورده بود و روی ساق عریانِ رنگ پریده اش لکه های خون خشک شده و یُد بود.
سگ با خود فکر کرد: «این چاپلوس! باید همانی باشد که ترتیب پر و پاچه اش را دادم، بله همانیست که گازش گرفتم. حتماً الان پوستم را می کند!»
«... ترنم آوازهای عاشقانه، چکاچاکِ شمشیرهای اسپانیولی...! ای ولگرد چرا دکتر را گاز گرفتی؟ هان؟ برای چه شیشه ها را خورد کردی؟ هان؟...» سگ رقت انگیز زوزه ای کشید: «عو... عووو..عووووو...»
«باشد خیلی خوب، استراحت کن دیگرعاقل باش، بی سروپا!»
صدای خوش لحن مردانه ای پرسید: «فیلیپ فیلیپوویچ، چطور توانستید سگی را که تا این حد عصبی و تحریک پذیراست تا به این جا دنبال خودتان بکشانید؟»
پاچه پیژامه به پایین غلتید، بوی تنباکو به مشام می رسید و صدای به هم خوردن ظروف شیشه ای در قفسه می آمد.
«با مهربانی، یعنی تنها روش ممکن هنگام رویارویی با موجودات زنده. ایجاد وحشت و ترساندنِ جانوران هیچ منفعتی ندارد، فرقی نمی کند جانور در چه مرحله ای از رشد و تکامل قرار دارد. همیشه به این تفکرم اعتقاد داشتم، دارم و خواهم داشت. آنهایی که فکر می کنند می توان با ایجاد رعب و وحشت به موفقیت برسند سخت در اشتباهند، نه نه! این راهش نیست حالا از هر نوعی که می خواهد باشد، چه سفید چه سرخ و حتی قهوه ای بی نتیجه است! ترس در سیستم عصبی اخلال ایجاد می کند و آن را از کار می اندازد. زینا! برای این ولگرد کالباس کراکوف به قیمت یک روبل و چهل کوپک خریده ام. حالت تهوع اش که خوب شد لطفاً برایش بیاور تا خوب غذا بخورد.»
صدای غرچ غوروچ خورده شیشه ها آمد، گویی در حال جارو و جمع کردن آنها بودند، صدای زنانه ای که کمی عشوه داشت گفت: «کالباسِ کراکوف! خدای من، لایق آشغال گوشت های بیست کوپکیِ قصابی بود، حیف کراکوف! ترجیح می دهم کالباس را خودم بخورم.»
«اگر جراتش را داشتی بخور، کافیست امتحان کنی! این آشغال ها برای معده انسان مضر و مثل سم است تو زن عاقلی هستی اما مثل بچه ها شکم پرست هستی، جرات داشتی بخور، از الان گفته باشم که اگر معده ات دچار مشکل شود نه من کاری برایت می کنم و نه دکتر بورمنتال...»
دقیقاً در همین لحظه بود که صدای درینگ درینگ زنگِ آپارتمان پخش شد و از آن طرفِ در، صدای گفتگو به گوش رسید. تلفن زنگ خورد و زینا غیبش زد. فیلیپ فیلیپوویچ ته سیگارش را در سطل زباله انداخت، دکمه های روپوش سفیدرنگش را بست، سبیل پر پشتش را مقابل آینه ای که به دیوار نصب بود شانه و مرتب کرد و سگ را صدا زد: «بیا بیا، سگه، حالت به زودی بهتر می شود بیا برای ملاقات با مهمانان آماده شویم.»
سگ روی پاهای ضعیف اش به سختی ایستاد، تلو تلو خورد و به رعشه افتاد اما سریعاً حالش بهتر شد، پشت لباس فیلیپ فیلیپوویچ را گرفت و راه افتاد، دوباره همان راهروی باریک را پشت سر گذاشت اما این بار یک لامپ شیشه ایِ گِرد که از سقفش آویزان بود آنجا را روشن کرده بود، آن درِ جلا خورده گشوده شد، سگ وارد اتاق فیلیپ فیلیپوویچ شد.
چیدمان اتاق بسیار اشرافی بود، جالب تر از آن، از شدّت نور و روشنایی همه جا می درخشید، لوستری از سقف آویزان شده بود، یک چراغ مطالعه روی میز تحریر و چند چراغ زیبا روی دیوارها نصب بود، چراغ های دیگری نیز در داخل قفسه ها نورافشانی می کرد. نور روی وسایل زیادی می تابید که قابل توجه ترین آنها جغد بزرگی بود که روی شاخه ای متصل به دیوار جا خوش کرده بود. فیلیپ فیلیپوویچ با لحنی آمرانه دستور داد: «بخواب.»
درِ منبت کاری شده انتهای اتاق باز شد و پزشکی که شاریک گازش گرفته بود وارد شد. در آن روشنایی اتاق با ریش های نوک تیزش خیلی جوان و خوش چهره به چشم می آمد. برگه ای را روی میز قرار داد و گفت: «مثل همیشه...»
سپس بی سروصدا رفت و فیلیپ فیلیپوویچ در حالی که روپوشش را مرتب می کرد پشت آن میز تحریرِ بزرگش نشست و سریعاً چهره اش بسیار مهم و موقّر شد.
سگ با خاطری پریشان با خود فکر کرد: «نه، امکان ندارد این جا بیمارستان باشد، من در جای دیگری هستم.» کنار مبل چرمی بزرگی روی قالیچه زیبا و خوش نقش و نگاری استراحت کرد. «کاش می توانستم بفهمم که جغد این جا چه می خواهد.»
در به آرامی گشوده شد و مرد عجیبی وارد اتاق شد که سگ واق واق غریبانه ای سر داد. «لالمانی بگیر!... دوست عزیز، به سختی شما را به جا می آورم!؟» مهمان هول شد و با احترام به فیلیپ فیلیپوویچ تعظیم کرد، خنده ای از ناراحتی کرد و با لحنی خجل گفت: «شما جادوگرید، ساحرید پروفسور!» فیلیپ فیلیپوویچ دستور داد: «دوست عزیز شلوارتان را دربیاورید.» و خودش ایستاد. سگ با خودش گفت: « ای داد بیداد، این چه وضعی ست.» رنگ موهای مرد یکدست سبز بود، پشت سرش همچون تنباکو قهوه ای رنگ و صورتش تماماً چین و چروک بود. با این وجود پوستش همچون پوست پسر بچه ها صورتی بود، به خاطر خم نشدن، پای چپش می لنگید، اما پای راستش همچون فنر پر تحرک و قوی بود. ژاکت گرانبهایی بر تن داشت که در جا دکمه اش سنگ گران قیمتی چشم نوازی می کرد. در حدی سگ را جذب خودش کرده بود که حتی حالت تهوع اش را فراموش کرده بود و آهسته ناله زد: «عوعوعوو»
«ساکت!... وضعیت استراحتتان چطور بود؟» مرد خنده تلخی کرد. «ما کسی را نداریم، پروفسور؟ در وصف نمی گنجد.» و با خجالت گفت: «قسم به شرافتم... در ۲۵ سال گذشته تا به حال چنین چیزی را ندیده بودم...» آقا در حالی که با دکمه های شلوارش مشغول بود... «باورتان می شود پروفسور؟ هر شب چه چیزها که در خواب نمی بینم! واقعاً انگشت به دهان مانده ام شما جادوگرید!»
فیلیپ فیلیپوویچ همان طور که مردمک چشم های مرد را معاینه می کرد، غرق در اندیشه، صدایی صاف کرد: «هوم.»
مرد بالاخره موفق به باز کردن دکمه شد و شلوار راه راه اش را درآورد، زیر آن عجب پیژامه خفنی داشت، یک پیژامه سیاه رنگ با گلدوزی های ابریشمی به طرح گربه که بوی خوشی هم می داد.
سگ با دیدن آن گربه ها از کوره در رفت و چنان واقّی زد که مرد قالب تهی کرد و از جایش پرید. «وای!»
«خفقان بگیر... دلت کتک می خواهد! نترسید، گاز نمی گیرد.» سگ متحیر با خود گفت: «من گاز نمی گیرم؟!...»
پاکت کوچکی از جیب شلوارش روی فرش افتاد. طرح روی پاکت، دختر زیبا رویی با موهای افشان و لباس باز بود. مرد سریعاً جستی زد، پاکت را برداشت و از شدّت خجالت سرخ شد.
فیلیپ فیلیپوویچ با اخم، انگشتش را به نشانه هشدار تکان داد و بالحنی جدی اخطار داد: «حواستان باشد، می دانید که نباید افراط کنید.»
مرد همان طور که بقیه لباس هایش را در می آورد، با دستپاچگی به تته پته افتاد: «زیاده روی نمی کنم این فقط یک تجربه و امتحان بود.»
مرد مشتاقانه دستانش را به هم مالید: «خدا می داند پروفسور! در بیست و پنج سال گذشته بی سابقه بوده است! آخرین بار در سال ۱۸۹۹ در خیابان لاپه(۷) بود.»
«چرا رنگ موهایتان سبز شده است؟» چهره مرد در هم رفت. «کار آن ژیرکوست(۸) لعنتی است. پروفسور نمی دانید آن دغلکارها چه چیز را به جای رنگ مو به من غالب کردند.» در حالی که دنبال آینه ای می گشت گفت: «شما را به خدا فقط ببینید.» بعد با عصبانیت افزود: «شایسه بود از دک و پوزشان با چند تا مشت، حسابی پذیرایی کنم.» و بعد با لحنی اندوهگین پرسید: «حالا چکار کنم پروفسور؟»
«هوم... تمام موهایتان را بتراشید.»
مرد با لحنِ شِکوه انگیزی گفت: «ولی پروفسور آن وقت باز موهای سفید رشد می کند، علاوه بر این دیگر اصلاً نمی توانم با این ظاهر در اداره آفتابی شوم. همین حالا هم سه روز است که پا به اداره نگذاشته ام. آه، پروفسور کاش راهی هم برای جوان و شاداب شدن موها کشف می کردید.»
فیلیپ فیلیپوویچ زیر لب زمزمه کرد: «همه چیز که یک دفعه نمی شود، دوست عزیز هرچیز جای خود را دارد، آسیاب به نوبت.» بعد درحالی که با چشمان درخشانش برای معاینه شکم بیمار خم شده بود گفت: «عالی است، همه چیز کاملاً روبه راه است. حقیقتاً خودم هم منتظر چنین نتیجه مطلوبی نبودم.می توانید لباستان را بپوشید.»
«آه، آن زن چه زیباست...» بیمار با صدای لرزان، بریده بریده همچون دنگ دنگِ ماهیتابه آواز می خواند. با خوشحالی شروع به پوشیدن لباس های خوش عطرش کرد، وقتی سر و وضعش را مرتب کرد بسته ای اسکناس سفید رنگ را روی میز پروفسور گذاشت و با محبت دستانش را فشرد.
فیلیپ فیلیپوویچ گفت: «تا دو هفته احتیاج به ویزیت ندارید اما خواهش
می کنم مراقب باشید.»
مرد با خوشحالی از پشتِ در جواب داد: «نگران نباشید، پروفسور حواسم جمع است.» و سپس خنده کنان رفت.
صدای زنگ در تمام آپارتمان پیچید. درِ منبت کاری شده باز شد و پزشکی که پایش گاز گرفته شده بود وارد شد، برگه ای به فیلیپ فیلیپوویچ داد و گفت: «خانم سن حقیقی اش را نگفته، احتمالاً حدود ۵۰تا۵۵ سال سن دارد. ضربان قلبش کمی کند است.»
بعد غیبش زد و جایش را به خانمی داد که خش خش کنان می آمد، کلاه مضحکی را تا آخرین حد ممکن روی سرش کج گذاشته بود و با تور براقی گردن چروکیده اش را پوشانده بود. دور چشمانش حلقه های سیاه و گونه هایی همچون عروسک، سرخ داشت. خودش هم به شدّت عصبی و پریشان بود.
فیلیپ فیلیپوویچ با لحنی جدی پرسید: «خانم چند سالتان است؟»
پیرزن ترسید و با وجود آن همه آرایش رنگ پریده اش آشکار شد. «پروفسور، اگر می دانستید چه درد و رنجی را متحمل می شوم؟» فیلیپ فیلیپوویچ جدی تر از قبل تکرار کرد: «چندسالتان است خانم؟»
«راستش را بخواهید... ۴۵»
فیلیپ فیلیپوویچ عصبانی شد. «خانم، مراجعه کنندگان منتظرند، لطفاً وقت را تلف نکنید. شما تنها بیمار من نیستید.»
سینه خانم با پریشانی بالا و پایین آمد. «این را فقط به شما که دانشمندید می گویم، قسم می خورم آنقدر فجیع و غیر قابل تحمل بود که...
فیلیپ فیلیپوویچ با غیض، تشری زد و پرسید: «چند سالتان است؟» و عینکش درخشید. خانم که از ترس خودش را مچاله کرده بود پاسخ داد: «۵۱»
فیلیپ فیلیپوویچ نفس عمیقی کشید، گوشه اتاق را نشان داد، در آن جا تخت معاینه سفیدِ بلندی وجود داشت، گفت: «لباستان را در بیاورید و خودتان را برای معاینه آماده کنید، خانم!»
پیرزن همان طور که با دستانی لرزان کمربندش را باز می کرد مِن مِن کنان گفت: «صادقانه اعتراف می کنم، این پسر یک...»
پروفسور بدون توجه آهنگش را زمزمه کرد: «از سویل تا غرناطه...» و پدال دستشویی را با پا فشرد، صدای شر شر آب بلند شد.
پیرزن مشغول حرف زدن بود و گونه های واقعی خودش از بین سرخاب سفیدآب های مصنوعی نمایان می شد: «قسم می خورم این آخرین بارم بود، چنان مرد بدی است! آه پروفسور تمام مسکو او را می شناسند که چه قمار باز قهاری است. به هیچ زن ولگردی که ازش خوشش بیاید رحم نمی کند. لعنتی خیلی جوان و جذاب است.»
چشمان سگ سیاهی رفت و همه چیز در ذهنش گیج و گنگ بود سرش را روی پنجه هایش گذاشت، از شرم چشمانش را بست و با خود فکر کرد: «مرده شور همه تان را ببرد، اصلاً نمی خواهم بدانم که این کارها برای چیست و این جا چه خبراست. به هر حال از چیزی سر در نمی آورم.»
از صدای تق و توقی بیدار شد و دید که فیلیپ فیلیپوویچ چند لوله کوچکِ براق را درون لگنی انداخته است.
پیرزنِ بزک کرده، درحالی که دست هایش را روی سینه می فشرد، امیدوارانه به فیلیپ فیلیپوویچ نگاه می کرد. فیلیپ فیلیپوویچ که با وقار اخم کرده بود، پشت میز تحریرش نشست و شروع به نوشتن مطلبی کرد. با نگاهی سرد اعلام کرد: «خانم، من به شما تخمدان میمون پیوند می زنم.»
«آه پروفسور، میمون؟! نه!!»
فیلیپ فیلیپوویچ با جدیت پاسخ داد: «بله!»
پیرزن که رنگش پریده بود با صدای ضعیفی پرسید: «کِی جراحی می کنید؟»
«از سویل تا غرناطه... هوم، روز دوشنبه صبح به بیمارستان بروید و بستری شوید، دستیارم شما را آماده جراحی می کند.»
«آه، نمی خواهم بیمارستان بروم، در همین مطبِ خودتان امکان پذیر نیست؟»
«می دانید که من فقط در مواقع اضطراری این جا جراحی می کنم، در ضمن هزینه اش هم خیلی زیاد است. ۵۰۰ روبل.»
«من مشکلی برای پرداخت این مبلغ ندارم پروفسور.»
باز صدای آب آمد و کلاه پَردار جا به جا شد، کله ای به صافیِ بشقاب غذا ظاهر شد، خم شد تا فیلیپ فیلیپوویچ را ببوسد. سگ که حالت تهوع اش بهبود یافته بود، از گرما و تسکین زخم های پهلویش لذت می برد و چرت می زد حتی کمی هم خروپف کرد و توانست از رویای خوشایندی لذت ببرد. خواب دید که یک مشت از پَر های دُمِ جغد را کنده است... ناگهان صدای آشفته ای بالای سرش وق زد: «در مسکو من یک شخصیت سرشناس هستم پروفسور، آخر چه کنم؟»
فیلیپ فیلیپوویچ با عصبانبت داد زد: «آقایان این چه رفتاریست! آرامش خودتان را حفظ کنید! آن دختر خانم چندسال دارد؟»
«چهارده سال، پروفسور می دانید که فاش شدن این ماجرا خانه خرابم می کند، همین روزها باید برای ماموریت لندن به خارج از کشور سفر کنم.»
«من که حقوقدان نیستم، بهتراست دو سال صبر کنید و بعد با او ازدواج کنید.»
«ولی من زن دارم، پروفسور»
«آه، خدایا»
در باز می شد، چهره ها تغییر می کرد، ابزار داخل قفسه به صدا در می آمد و فیلیپ فیلیپوویچ بی درنگ کار می کرد.
سگ با خود اندیشید: «اینجا جای آبرومندی نیست ولی دوستش دارم. آخر مرا برای چه می خواهد؟ یعنی واقعاً جان سالم به در می برم؟ چه انسان عجیب و غریبی است. او می تواند در یک چشم به هم زدن صاحب سگ با اصالتی شود. شاید من هم زیبا هستم! چقدر خوش اقبالم! اگرچه جغد کله پوک خیلی زشت است. جانور پررووو...»
بالاخره شب شد، دیگر صدای زنگ ها قطع شد و ملاقات با مراجعه کنندگان به پایان رسید. وقتی که سگ از خواب بیدار شد، درست در همان لحظه مراجعان ویژه ای وارد اتاق شدند. چهار نفری باهم به داخل آمدند، همگی ظاهری جوان و لباسی ساده بر تن داشتند.
سگ متعجب شد و با خود گفت: «این ها دیگر چکار دارند؟»
فیلیپ فیلیپوویچ بسیار غیرمحترمانه با آنها رفتار کرد همچون سرداری که دشمنش را ببیند. پشت میزش ایستاده و به آنها زل زده بود. باد در زیر پره های بینیِ عقابی اش افتاده بود. تازه واردان، روی قالی این پا و آن پا می کردند.
یکی از آنها که انبوهی از موهای مشکی، فر و پرپشتی داشت، سرِ حرف را باز کرد: «پروفسور، غرض از مزاحمت دلیل آمدنمان پیش شما...»
فیلیپ فیلیپوویچ با ژشت نصیحت گونه، کلامش را قطع کرد: «آقایان بهتر بود در این هوا گالش به پا می کردید، اولاً سرما نمی خوردید و ثانیاً جای پایتان روی قالی های ایرانیِ من نمی ماند.»
جوانی که موهای سرش همچون خرمن بود، حرفش را ادامه نداد و ساکت شد. هر چهار نفرشان بهت زده به فیلیپ فیلیپوویچ خیره شدند. دقایقی سکوت حاکم شد. تنها صدای ضرباتِ انگشتان فیلیپ فیلیپوویچ بر ظرف چوبیِ نقش و نگار دارِ روی میز بود که سکوت را می شکست.
در نهایت جوان ترین فرد از میان آن چهار نفر، که چهره اش شبیه هلو بود به حرف آمد: «اولاً که ما آقایان نیستیم.»
فیلیپ فیلیپوویج حرف او را هم برید: «ثانیاً، شما مرد هستید یا لباس مردانه پوشیده اید؟»
هرچهار نفر مجدداً خاموش شدند و حرف در دهانشان ماسید. این بار، همان جوان که موهایش شبیه خرمن بود خود را جمع و جور کرد و با غرور پرسید: «مگر فرقی می کند رفیق؟»
جوانکِ هلو شکل که کتی چرمی بر تن داشت، اعتراف کرد: «من زن هستم.»
و شدیداً سرخ شد. به دنبال او یکی دیگر از آن چهار نفر که موی روشن و طلایی و کلاهی پوستی بر سر داشت، نیز معلوم نبود به چه علتی سرخ شد.
فیلیپ فیلیپوویچ با لحنی دستورانه گفت: «در این صورت شما می توانید کلاهتان را بر ندارید... اما آقای عزیز خواهش می کنم شما کلاهتان را بردارید.»
جوانِ مو بور در حالی که کلاه پوستینش را برمی داشت، به تندی گفت: «من آقای عزیز نیستم.»
جوان سیه چُرده که مویش همچون خرمن پرپشت بود بار دیگر گفت: «ما به ملاقات شما آمدیم که...»
«امر بفرمایید، منظورتان از ما، یعنی چه کسانی؟»
جوان سیه چُرده خشم خود را فروخورد و گفت: «ما، یعنی هیئت مدیره جدید ساختمان. من اشووندر و اسم این خانم ویازمسکایاست، دو دوست دیگرمان هم پستروخین و ژاروفکین نام دارند و حالا ما...»
«شما همان افردی هستید که اخیراً در آپارتمان فئودورپاولوویچ سابلین ساکن شده اید؟»
اشووندر پاسخ داد: «بله ما هستیم.»
فیلیپ فیلیپوویچ با ناامیدی آهی کشید و با یک دست پشت دست دیگرش زد. «خدای من این جا دارد چه اتفاقی می افتد؟»
اشووندر ناراحت شد: «به چه می خندید پروفسور! به ما؟»
فیلیپ فلیپوویچ داد زد: «کدام خنده؟! خنده کجا بود؟ من کاملاً ناامید و مایوسم. حالا بر سر آبگرمکن ساختمان چه می آید؟»
«پروفسور پری آبراژنسکی، ما را به سخره گرفته اید؟!»
«لطفاً سریع تر بفرمایید کارتان با من چیست؟ وقت شام است، می خواهم برای صرف شام بروم.»
اشووندر با نفرت شروع کرد: «ما، یعنی هیئت مدیره ساختمان، بعد از تصمیم جمعی از عموم مستاجرانِ این بلوک پیش شما آمده ایم تا شما را نیز در جریان امور قرار دهیم. درجلسه همه به اتفاق، برای کم تر شدن مساحت آپارتمان ها و سکنه افراد بیش تر موافق بودند.»
فیلیپ فیلیپویچ فریاد زد: «همه سر چه موضوعی اتفاق نظر داشتند؟ لطفاً منظورتان را واضح تر بفرمایید.»
«همه موافق کم تر شدن مساحت آپارتمان ها بودند...»
«بسیار خوب، کافیست! ادامه ندهید، خبر دارید که طبق مصوبه دوازدهم اوت امسال، آپارتمان من از هر کاهش مساحت و افزایش سکنه معاف شده است.»
اشووندر پاسخ داد: «بله، اطلاع داریم اما مجمع عمومی با بررسی و در نظر گرفتن همه جوانب به این نتیجه رسید که شما، یک نفری مساحت فوق العاده زیادی را اشغال کرده اید. به تنهایی هفت اتاق در اختیارتان است.»
فیلیپ فیلیپوویچ در پاسخ گفت: «من در هفت اتاق زندگی و کار می کنم. اتفاقاً هشت اتاق لازم دارم، دلم می خواست یک اتاق را به کتابخانه اختصاص دهم.»
زبان هر چهار نفر باز هم بند آمد!
جوان مو طلایی که کلاه پوستینش را برداشته بود گفت: «هشت تا؟!!!!! هه هه خنده دار است، حرف ندارد!»
جوانی هم که مشخص شده بود زن است با صدای بلندی به حرف آمد: «غیر قابل فهم است.»
«ملاحظه بفرمایید، من یک اتاق انتظار دارم که کتابخانه هم هست، به علاوه اتاق غذاخوری و اتاق کارم، خب این می شود سه تا! اتاق معاینه چهارتا، اتاق عمل پنج تا و اتاق استراحتم شش تا و در آخر هفتمین اتاق هم متعلق به خدمتکاران است. در مجموع کافی نیست و واقعاً کفایت نمی کند. هرچند اهمیتی هم ندارد، نکته این است که به هر حال آپارتمان من معاف است، لذا جایی برای گفتگو نمی ماند و بحث تمام است. حالا اجازه می دهید برای صرف شام بروم؟»
نفر چهارم که به یک سوسک قوی هیکل شبیه بودگفت: «ببخشید...»
اشووندر حرفش را برید: «ببخشید، ما دقیقاً به جهت اتاق های غذا خوری و معاینه برای صحبت آمده ایم. مجمع عمومی محض رعایت وجدان کاری از شما تقاضا دارد از اتاق غذاخوری صرف نظر کنید. این روزها در مسکو هیچکس اتاق غذا خوریِ جداگانه و مستقل ندارد.»
زن با صدای بلند فریاد زد: «حتی ایزدورادانکن(۹) هم ندارد!»
گویی اتفاقی برای فیلیپ فیلیپوویچ افتاد، ناگهان صورتش به رنگ ارغوانیِ ملایمی درآمد ولی سکوت کرد و صبر پیشه کرد تا بقیه حرف ها را هم بشنود و ببیند چه پیش می آید.»
اشووندر ادامه داد: «همچنین اتاق معاینه، یکی کردن اتاق های معاینه و کار، کار آسانی است.»
فیلیپ فیلیپوویچ با تعجب گفت: «عجب! و آن وقت غذایم را کجا باید صرف کنم؟»
هر چهار نفر یک صدا گفتند: «در اتاق خواب.»
رنگ ارغوانیِ صورت فیلیپ فیلیپوویچ جای خود را به رنگ خاکستری داد و با صدایی که اندکی ضعیف و خفه شنیده می شد، گفت: «پس می توانم غذا را در اتاق خواب صرف کنم، لابد در اتاق معاینه هم مطالعه کنم و لباس هایم را در پذیرایی تعویض کنم، در اتاق پیش خدمت ها جراحی هایم را انجام دهم، چطور است که بیماران را هم در اتاق غذاخوری معاینه کنم؟ شاید ایزدورادانکن این کار را انجام دهد، شاید او در اتاق کارش ناهار بخورد و حتی در حمام خرگوش ها را تشریح کند، شاید، ولی من ایزدورادانکن نیستم.»
در این هنگام عصبانی و رنگش زرد شد. «من غذایم را در اتاق غذاخوری می خورم و در اتاق عمل جراحی می کنم. این حرفم را به گوش مجمع عمومی هم برسانید. خواهش می کنم به سر کار خودتان برگردید و اجازه دهید من هم غذایم را همان جایی بخورم که همه مردم عادی می خورند در همین اتاق غذا خوری و نه در پذیرایی یا اتاق بچه.»
اشووندر با ناراحتی گفت: «پروفسور، در این صورت ما به خاطر سرپیچیِ سرسختانه تان به مقامات بالا شکایت می کنیم.»
فیلیپ فیلیپوویچ گفت: «آهان که این طور پس؟» و بعد با لحنی محترمانه و مشکوک ادامه داد: «لطفاً یک لحظه منتظر بمانید.»
سگ با خرسندی با خود فکر کرد: «عجب مردی! درست مثل خودم است. آخ که الان چه پاچه ای ازشان بگیرد! نمی دانم چطوری! اما الان است که همه شان را بگزد! بزنشان، دمار از روزگارشان در بیاور، خوب است که زانوی آن لنگ درازِ چرم پوش را گاز بگیرم. غرررر...»
فیلیپ فیلیپوویچ با صدای ضربات نوک انگشتش سعی در آرام کردن سگ داشت. گوشی تلفن را برداشت، شماره ای گرفت و صحبت کرد: «لطفاً به... وصل کنید... بله... ممنونم. لطفاً به خط مستقیمِ وتیالی الکساندر وصل کنید، الو پروفسور پری آبراژنسکی هستم، وتیالی الکساندرویچ؟ خیلی خوشحالم که با شما صحبت می کنم، مچکرم خوب هستم وتیالی الکساندر، عمل جراحیِ شما کنسل می شود. بله؟ خیر، کلاً لغو می شود، دقیقاً همانند تمام جراحی های دیگرم، آن هم به خاطر این که من کار کردن در مسکو را ادامه نمی دهم و کلاً در روسیه... الان چهار نفر به آپارتمان من آمده اند، یکی از آنها زنی با لباس مردانه است. دو نفر دیگرشان اسلحه دارند و قصد دارند با ترساندنِ من در آپارتمانِ خودم، قسمتی از آپارتمانم را بالا بکشند.»
اشووندر که چهره اش دگرگون شده بود گفت: «پروفسور، اجازه دهید...»
«عذر می خواهم... تکرار همه حرف هایشان برایم مقدور نیست علاقه چندانی به این چرندیات ندارم. کافیست بگوییم که به من پیشنهاد کرده اند اتاق معاینه را تحویل دهم، بخواهم واضح تر بگویم یعنی مرا مجبور می کنند شما را جایی جراحی کنم که تا به حال خرگوش تشریح می کردم. در این شرایط نه تنها من نمی توانم بلکه اگر بخواهم هم، اصلاً حق کار کردن ندارم. به همین جهت دست از کار می کشم، درِ آپارتمان را می بندم و به سوچی(۱۰) می روم. کلید را هم به اشووندر می دهم. بهتر است
او جراحی کند.»
هر چهار نفرشان هم دهانشان باز مانده و سرجایشان خشکشان زده بود. برف روی چکمه هایشان در حال آب شدن بود.»
«خب چکار می توان کرد؟... خودم هم ناراحت هستم... چطور؟ آه، نه، ویتالی الکساندرویچ! آه، نه! من نمی توانم این شرایط را قبول کنم. صبرم تمام شده و طاقتم طاق شده از ماه اوت این دومین بار است. چطور؟ هوم... هر طور صلاح می دانید. اگرچه... اما فقط یک شرط دارد: مهم نیست چه کسی، چه چیزی و چه وقتی بنویسد، فقط باید گواهی ای باشد که با وجود آن، نه تنها اشووندر بلکه احدی نتواند به درِ آپارتمانم هم نزدیک شود. یک ضمانت نامه حسابی معتبر و موثق! همچون زره! جوری باشد که دیگر اسمی از من به میان نیاید، والسّلام! من دیگر برای آنها مُرده ام. بله، بله، خواهش می کنم. چه کسی زحمت نوشتنش را می کشد؟ آها... خب، این طوری، قضیه فرق می کند. آهان، خوب است، الان گوشی را بهشان می دهم.»
فیلیپ فیلیپوویچ با کنایه به اشووندر گفت: «بفرمایید، با شما کار دارند.»
اشووندر درحالی که هرلحظه عصبانی تر می شد و خودش را کنترل می کرد گفت: «اجازه دهید پروفسور، ما این ها را نگفتیم شما حرف های ما را تحریف کردید.»
«خواهش می کنم چنین چیزهایی را نگویید.»
اشووندر با پریشانی تلفن را گرفت و گفت: «بله، در خدمتم... رئیس هیئت مدیره ساختمان... ما طبق قانون و مقررات عمل کردیم... پروفسور همین حالا هم شرایط استثنایی دارند... ما از کارهای ایشون اطلاع داریم... قصد داشتیم پنج اتاق کامل برایشان بگذاریم... خب، باشد. اگر این طور است.. که باشد...»
اشووندر که از شدّت عصبانیت سرخ شده بود، گوشی را گذاشت و برگشت.
سگ با تحسین با خود گفت: «چه آبرویی ازشان ریختی! عجب آقایی! نکند جادو جمبل می داند؟ خُب الان اگر من را لِه و لَوَرده هم کنی از جایم تکان نمی خورم.»
سه نفر دیگر انگشت به دهان به اشووندر که حیثیتش به باد رفته بود زل زدند. او با تردید گفت: «این مایه شرم است...»
زن که ملتهب و صورتش سرخ شده بود هم نتوانست به سکوتش ادامه دهد و گفت: «اگر الان این جا مناظره و گفتمانی تشکیل می شد به ویتالی الکساندرویچ ثابت می کردم که...»
فیلیپ فیلیپوویچ با احترام پرسید: «عذر می خواهم! همین حالا می خواهید
جلسه را تشکیل دهید؟»
آتش خشم زن شعله ور تر شد. «پروفسور متوجه طعنه شما هستم، ما همین حالا این جا را ترک می کنیم... فقط... من به عنوان مدیرِ حوزه فرهنگیِ ساختمان...»
فیلیپ فیلیپوویچ حرفش را قطع کرد: «البته درستش مدیره است!»
«برای شما پیشنهادی دارم...» در این لحظه زن از زیر کتش چندین مجله بیرون آورد که به خاطر برف کمی خیس و براق شده بودند. «... چند مجله جهت کمک به کودکان فرانسوی بخرید، قیمت هرکدام پنجاه کوپک است.»
فیلیپ فیلیپوویچ چپ چپ نگاهی انداخت و خیلی کوتاه پاسخ داد: «قصد خرید ندارم.»
هر چهار نفر مبهوت ماندند و زن همچون لبو سرخ شد. «آخر دلیل این همه مقاومت و امتناع چیست؟»
«دوست ندارم دلم نمی خواهد.»
«نمی خواهید کمکی به کودکان فرانسوی کنید؟»
«چرا، می خواهم.»
«دلتان نمی آید پنجاه کوپک خرج کنید؟»
«نه، مسئله این نیست.»
«پس برای چه نمی خرید؟»
«گفتم که دوست ندارم دلم نمی خواهد.»
سکوت حاکم شد.
دخترجوان آه عمیقی سر داد و ادامه داد: «می دانید پروفسور، افسوس که شما یک چهره علمی و سرشناس در سطح اروپا هستید و حیف که آن حامیانی که سر فرصت تکلیفشان را روش و یکسره خواهیم کرد، به زننده ترین حالت ممکن از شما دفاع می کنند، وگرنه (مردِ مو طلایی لبه کت او را کشید ولی زن بدون توجه او را کنار زد) شایسته بود که بازداشت شوید.»
فیلیپ فیلیپوویچ با کنجکاوی پرسید: «آن وقت به چه دلیل؟»
زن با حرص گفت: «شما از کارگران بیزارید.»
فیلیپ فیلیپوویچ با ناراحتی گفت: «درست است، من کارگران را دوست ندارم.» و دکمه ای را فشرد، صدای زنگی شنیده و درِ راهرو گشوده شد.
فیلیپ فیلیپوویچ با صدای بلندی گفت: «زینا! شام مرا بیاور. آقایان اجازه می فرمایید؟»
هر چهار نفر بدون هیچ حرفی و در سکوت اتاق را ترک کردند، بی صدا از اتاق انتظار و از سالن پذیرایی گذشتند. هنگام عبور از درِ خروج، درِ پشت سرشان را بسیار محکم و با سرو صدا به هم کوبیدند.
سگ روی پاهای عقبش ایستاد و مقابل فیلیپ فیلیپوویچ اَداهایی شبیه آیین پرستش و تشکر انجام داد.

نظرات کاربران درباره کتاب قلب سگ

عنوان کتاب اشتباه ترجمه شده!!
در 4 روز پیش توسط yal...had