فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عقاید یک دلقک

کتاب عقاید یک دلقک

نسخه الکترونیک کتاب عقاید یک دلقک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عقاید یک دلقک

این کتاب درباره‌ی دلقکی به نام «شنیر» است که همسرش او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی است. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌است. او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایش‌هایش به وجود می‌آورد، به محل زندگی‌اش باز می‌گردد. او که به پول نیاز دارد، دفترچه تلفنش را باز می‌کند و با آشنایان تماس می‌گیرد. در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عقاید یک دلقک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

وقتی به شهر بُن(۱) رسیدم، هوا تاریک شده بود. این بار خودم را مجبور کرده بودم که اجراهای تشریفاتی را انجام ندهم؛ بالا و پایین رفتن از پله ها، زمین گذاشتن چمدان، بیرون آوردن بلیط از جیب پالتو، برداشتن چمدان، تحویل بلیط، رفتن به سمت دکه ی روزنامه فروشی، خرید روزنامه عصر و در آخر هم صدا زدن تاکسی. در طول این ۵ سال تقریباً هر روز و در هر بار رفت و برگشت از سفر، این کارها را انجام می دادم. صبح از پله های ایستگاه راه آهن بالا و پایین رفته و دوباره بعدازظهر از همان پله ها بالا و پایین می رفتم. تاکسی را صدا می زدم و در جیبم دنبال کرایه می گشتم. از کیوسک، روزنامه می خریدم و در گوشه ای از ذهنم از این زندگی تکراری لذت می بردم. وقتی که ماری(۲) به قصد ازدواج با تسوپفنر(۳)، مرا ترک کرد، نه تنها خللی در آرامش و روزمرگی من وارد نشد، بلکه بیشتر هم شد.
تاکسی متر وسیله ای برای تعیین مسافت هتل تا ایستگاه و یا مسیر برگشت است. دومارک، سه مارک، چهارمارک و نیم. از وقتی که ماری مرا ترک کرده، در مسیر هتل و ایستگاه گیج می شوم و یا وقتی به مقصد می رسم، در اتاق دربان مدت زمان زیادی را دنبال بلیط می گردم. گاهی مجبور می شوم شماره ی اتاقم را از دربان هتل بپرسم. گاهی سرنوشت، حرفه و موقعیتم را برایم یادآوری می کند؛ این که من یک دلقک هستم.
اسم رسمی این شغل کمدین است. ۲۷ سال دارم. نام یکی از نمایش هایم «ورود و عزیمت» است. یک پانتومیم تقریباً خیلی طولانی که در طول اجرای نمایش، مخاطب، لحظه ی ورود و عزیمت را اشتباه می گیرد. نمایشم را دوباره در قطار تمرین می کنم (چون حدود ۶۰۰ ژست و حرکت دارد و باید به خاطر بسپارم) و آن چنان در تصورات و خیالم غرق می شوم که قطار از ایستگاه مورد نظر دور می شود. به ناچار و با عجله به سمت هتلی در آن اطراف می روم و به دنبال تابلوی راهنمای حرکت قطارها می گردم. قطار مورد نظر را پیدا می کنم و به سرعت از پله ها بالا و بعد پایین می روم تا قطار را از دست ندهم.
الان باید در اتاق نشسته باشم و برای نمایش آماده شوم. خوشبختانه بیشتر هتل دارها مرا می شناسند.در این پنج سال اخیر، ساعت حرکت قطارها تغییری نکرده است. مدیر برنامه هایم، کارها را بدون کوچکترین اشتباهی تنظیم می کند. من هم سعی می کنم به چیزی که آن را «حساسیت روح هنرمند» می نامد، احترام بگذارم و به محض پیدا کردن یک اتاق در فضای آرام استراحت کنم. گُل هایی در گلدان زیبا، داخل اتاق قرار دارد. پالتو و کفش هایم (از کفش متنفرم) را هنوز درنیاورده بودم تا در گوشه ای از اتاق پرت کنم که خدمتکاری زیبا، با یک فنجان قهوه و کنیاک وارد اتاق می شود. او دوش را در وان باز کرده و با کمی داروی گیاهی آن را خوشبو می کند. در حالی که در وان دراز کشیده ام، شش یا حداقل سه روزنامه که مطلب جدّی و مهمّی در آن نوشته نشده را ورق می زنم و در آخر با صدای بلند، سرودهای مذهبی را که از دوران مدرسه به یاد دارم، می خوانم.
والدین من پروتستانی های متعصبی هستند که پس از جنگ، مثل بقیه ی مردم، همان طور که مُد شده بود، در برابر شکلی از صلح تسلیم شدند و مرا به یک مدرسه ی کاتولیک فرستادند. من مذهبی نیستم و تا به این سن اصلاً به کلیسا نرفتم ولی سرودهای مذهبی را به خاطر تاثیر روانی شان زمزمه می کنم. این سرودها کمکم می کند تا بتوانم دو درد افسردگی و سردرد که طبیعت برایم به ارث گذاشته است را تحمل کنم. از زمانی که ماری به فرقه ی کاتولیک پیوست، (اگرچه ماری از ابتدا کاتولیک بود ولی احساس می کنم این تعبیر مناسبی باشد) هر دو دردم شدیدتر شده است. طوری که سرودهای مذهبی تاثیر خود را از دست داده است و الکل می تواند یک راه علاج دائمی باشد. ماری مرا ترک کرده است.
دلقکی که به الکل روی آورده باشد، بسیار سریع تر از شیروانی ساز مست سقوط می کند. وقتی مست به روی صحنه می روم، گیج شده و مرتکب بدترین اشتباهاتی که یک دلقک ممکن است برایش اتفاق بیافتد، می شوم. به آن چه که روی صحنه انجام می دهم می خندم و هیچ چیز خفت آورتر از این برای یک دلقک نیست.
اما زمانی که هوشیارم، ترس و اضطرابم تا موقع ورود به صحنه، زیاد می شود (طوری که گاهی مرا به زور داخل صحنه هل می دهند) و چیزی که منتقدان آن را «شادابی متفکرانه ولی مهلک» می نامند که در آن، شخص صدای تپش قلب خود را می شنود، برای من چیزی جز سرمای پر از یاس نیست. چیزی که مرا مانند عروسک خیمه شب بازی روی صحنه کنترل می کند. این اوضاع زمانی وحشتناک تر می شود که نخ این عروسک خیمه شب بازی پاره شود و مجبور شود به خود تکیه کند. تصور می کنم انسان های تارک دنیایی وجود دارند که تعمق می کنند و نگاه عمیقی دارند. ماری همیشه کتاب های ادبی با موضوع تصوّف را همراه خود داشت، یادم می آید که لغات «تهی» و «هیچ» در آنها بسیار تکرار می شوند.
در سه هفته ی گذشته، بیشتر اوقات مست بودم و با یک دلخوشی بیهوده به روی صحنه می رفتم. نتیجه ی کارهایم خیلی سریع تر از دانش آموزِ سهل انگاری که منتظر گرفتن کارنامه است، ظاهر شد؛ شش ماه، زمان کمی برای خیال پردازی نیست. بعد از سه هفته، دیگر خبری از گلدان گل در اتاقم نبود، از اواسط ماه دوم اتاقِ بدون حمام برایم سفارش می دادند و اوایل ماه سوم کرایه ی تاکسی از ایستگاه راه آهن تا هتل، حدود هفت مارک بود، در حالی که دستمزد من یک سوم کاهش پیدا کرده بود. به جای کنیاک برایم عرق ارزان قیمت سرو می کردند، دیگر خبری از اجرای شو نبود، در سالن های تاریک، جلساتی علیه من تشکیل می دادند. روی صحنه ای که نور ضعیفی داشت برنامه اجرا می کردم، اصلاً حرکاتم منسجم نبود بلکه فقط احمقانه تقلید می کردم. نمایشی هجو که با این حال کارمندان راه آهن، پست و گمرک که سالگرد خدمت شان را جشن گرفته بودند، خانم های خانه دار کاتولیک یا پرستارهای پروتستان به آن می خندیدند و شاد بودند. افسران ارتش که جشن پایان آموزشی آنها را گرم می کردم، نمی دانستند به نمایش من که راجع به شورای دفاع بود باید بخندند یا نه.
دیروز در بوخوم(۴) یکی از نمایش های چارلی چاپلین را اجرا می کردم که جلوی چشم جمعی از تماشاگرانِ جوان زمین خوردم، طوری که نتوانستم بلند شوم. حتی یک نفر سوت هم نکشید. فقط صدای همدردی آنها را می شنیدم. وقتی پرده افتاد، خودم را کشان کشان به لباس هایم رساندم و جمع شان کردم، و بدون پاک کردن گریم به پانسیون برگشتم. در آن جا هم با صاحب خانه ام درگیر شدم، چون او حاضر نبود کرایه تاکسی مرا بپردازد. تنها راهی که بتوانم راننده تاکسی را آرام کنم این بود که ماشین ریش تراشم را نه برای گرو، بلکه برای پرداخت کرایه به او بدهم. او به قدری فهمیده بود که یک پاکت سیگارِ تقریباً پُر و دو مارک پول نقد به من داد. خود را روی تخت نامرتبم انداختم و باقی مانده ی بطری عرق را نوشیدم. بعد از ماه ها برای اولین بار حس کردم از اندوه و سردرد رها شدم. دلم می خواست تا آخر عمر با همان حال که روی تخت دراز کشیده بودم، می ماندم؛ مست، گویا در جویبار دراز کشیده ام. حتی ممکن بود پیراهنم را در ازای یک بطری عرق بدهم و تنها مشکلات و دردسرهای چنین معامله ای بود که مرا از انجام این کار بازمی داشت. خوابم برد، خوابی عمیق و طولانی. خواب دیدم پرده ی سنگین صحنه ی نمایش مثل یک پارچه ی نرم و کلفت روی من افتاد، اما در همان حالت خواب و رویا از بیدار شدن وحشت داشتم. گریم را هنوز روی صورتم حس می کردم و زانوی راستم ورم کرده بود.
با یک سینی پلاستیکی، صبحانه ی ناخوشایندی برایم آوردند که کنار قوری قهوه، تلگرامی از مدیر برنامه هایم به چشم می خورد: «کابلنز(۵) و ماینز (۶)جواب رد داده اند. شب تماس می گیرم»، تسونرر(۷). سپس برگزارکننده ی برنامه ها زنگ زد. در طی آن تماس بود که فهمیدم او مسئول نظارت در هیات مدیره ی انجمن آموزش دینی است. پای تلفن مثل کسی که با زیردستش صحبت می کند، خیلی خشک و جدی گفت:
- آقای کوسترت(۸)، آقای شنیر(۹)، ما باید در مورد دستمزدتان با هم صحبت کنیم.
- گفتم: مانعی ندارد.
- او گفت: که این طور؟
من چیزی نگفتم. زمانی که او خواست صحبت خود را ادامه دهد، لحن سرد و خشک که او به سادیسم تبدیل شده بود، گفت:
- برای دلقکی که زمانی دویست هزار مارک می ارزید، صد مارک دستمزد تعیین کرده بودیم.
مکث کوتاهی کرد تا مرا عصبانی کند ولی من سکوت کردم. و او دوباره با لحن عوام پسندانه گفت:
- من یک انجمن عام المنفعه را اداره می کنم و وجدانم این اجازه را نمی دهد که صد مارک برای دلقکی بپردازم که با دریافت بیست مارک باید شکرگزار خدا باشد.
دلیلی برای شکستن سکوتم نمی بینم. سیگاری روشن کردم و مقداری از آن قهوه ی مزخرف را که در قوری مانده بود در فنجان ریختم. به صدای نفس های سنگین او در پشت تلفن گوش می دادم.
- آقای کوسترت گفت: صدای من را می شنوید؟
- من گفتم: بله گوش می کنم و منتظر ماندم.
سکوت حربه ی خوبی است. در دوران تحصیل زمانی که باید به مدیر و یا معلم ها حساب پس می دادم، همیشه سکوت می کردم. اجازه دادم عرق آقای کوسترت در پشت خط دربیاید. او حقیرتر از آن بود که بخواهد برای من دل بسوزاند.
- غرغرکنان گفت: خوب آقای شنیر پیشنهاد شما چیست؟
- گفتم: آقای کوسترت خوب گوش کنید. برای شما پیشنهادی دارم. یک تاکسی بگیرید و به ایستگاه راه آهن بروید و برای من یک بلیط قطار درجه یک به مقصد بُن تهیه کنید، یک بطری عرق بخرید و به هتل بیایید و همه ی صورت حساب ها و انعام ها را بپردازید، مقداری پول هم برای کرایه ی تاکسی تا ایستگاه راه آهن برایم در پاکت بگذارید. در ضمن شما را به اعتقادات مذهبی تان قسم می دهم که وسایلم را به طور رایگان به بُن بفرستید. موافقید؟
- آقای کوسترت بعد از محاسبه مخارج گفت: ولی من قصد داشتم به شما پنجاه مارک بدهم.
- گفتم: بسیار خوب. پس با تراموا بیایید تا کل مخارج شما از پنجاه مارک کمتر شود. موافق هستید؟
- او دوباره حساب کرد و گفت: شما نمی توانید لوازم خود را با تاکسی ببرید؟
پاسخ دادم: نه، نمی توانم چون زانویم آسیب دیده است و نباید به آن فشار بیاورم.
ظاهراً وجدان مسیحی اش بیدار شد و با صدایی آرام گفت: آقای شنیر، من متاسفم که...
گفتم: مسئله ای نیست آقای کوسترت. خوشحالم که در راه مسیحیت می توانم از پنجاه و پنج مارک بگذرم.
تلفن را قطع کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم. او را می شناختم، می دانستم دوباره زنگ می زد و کلی صحبت می کند. بهتر بود کمی او را با خودش تنها می گذاشتم. احساس ناخوشایندی داشتم. فراموش کرده بودم که بگویم علاوه بر سردرد و مالیخولیا یک خصوصیت دیگر هم دارم، آن هم این است که از پشت تلفن بوها را حس می کنم و آقای کوسترت بوی شیرین پاستیل بنفشه می داد. باید بلند می شدم و دندان هایم را مسواک می زدم. ته مانده ی الکل را غرغره کردم. به سختی گریم صورتم را پاک کردم و دوباره روی تختم دراز کشیدم. به ماری، مسیحی ها و کاتولیک ها فکر می کردم. سعی کردم آینده را جلوی چشمانم مجسم کنم. به جویباری که می دانستم بالاخره روزی در آن دراز خواهم کشید، فکر می کردم. برای دلقکی که به سن پنجاه سالگی نزدیک می شود، دو راه بیشتر وجود ندارد؛جویبار یا قصر امیران. شانس اجرا در قصر را نداشتم. هنوز تا پنجاه سالگی، بیست و دو سال فرصت داشتم. اما حقیقت این بود که کوبلنز و ماینز همکاریشان را با من لغو کرده بودند. این همان چیزی بود که تسونرر گفته بود یک زنگ خطر بزرگ است. فراموش کردم یک خصوصیت بارز دیگر خودم را بگویم، من فرد خونسرد و سستی هستم. در بُن جویبارهای زیادی هست و چه کسی گفته باید تا پنجاه سالگی صبر کنم؟ به ماری فکر می کنم؛ به صدایش، نفسش، دستهایش، موهایش به حرکات و تمام لحظاتی که در کنار هم سپری کردیم، همچنین به تسوپفنر همان کسی که قرار بود با ماری ازدواج کند. از زمان بچگی او را می شناختم اما وقتی دوباره او را دیدم، هر دویمان بالغ شده بودیم و نمی دانستیم به یکدیگر بگوییم تو یا شما. البته فرقی هم نمی کرد چون هر چقدر همدیگر را می دیدیم باز هم نمی توانستیم از خجالت زدگی خلاص شویم. من اصلاً نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که ماری به سمت او کشیده شد، شاید هم من هرگز نتوانستم او را درست بشناسم. از این که کوسترت رشته ی افکارم را پاره کرده بود، عصبانی شدم. او ناخن هایش را به مثل سگ به در کشید و گفت:
- آقای شنیر، باید به حرف های من گوش بدهید. شما نیازی به دکتر ندارید؟
- فریاد زدم: تنهایم بگذارید. پاکت را از زیرِ در، داخل بیندازید و به خانه تان برگردید.
پاکت را از زیر در به داخل انداخت. از روی تخت بلند شدم، آن را برداشتم و بازش کردم؛ یک بلیط قطار درجه دو از بوخوم به مقصد بُن و کرایه تاکسی که دقیق حساب شده بود؛ شش مارک و پنج فینیک. امیدوار بودم حداقل مبلغ را رُند کُنَد و دَه مارک داخل پاکت بگذارد. مقدار عایدی خودم را از تفاوت قیمت بلیط درجه یک و دو محاسبه کرده بودم. اگر این اتفاق می افتاد حدود پنج مارک برایم باقی می ماند.
- از بیرون فریاد زد: همه چیز مرتب است؟
- گفتم: بله، حالا از این جا برو مسیحی بدکار.
- گفت: یک لحظه صبر کنید، منظورتان چیست؟
فریاد زدم: بروید دنبال کارتان!
چند لحظه سکوت حکمفرما شد. بعد از چند لحظه شنیدم که او از پله ها پایین می رود. بچه هایی که در دنیای امروز زندگی می کنند بسیار باهوش تر، انسان تر و عاقل تر از کودکان دنیای کوسترت هستند.
با یک تراموا به ایستگاه راه آهن رفتم تا حداقل کمی از پول را برای خرید سیگار و مشروب نگه دارم. صاحب خانه، هزینه ی تلگرامی که دیروز عصر برای مونیکا سیلوز(۱۰) در بُن فرستادم را با من حساب کرد، همان تلگرامی که کوسترت از پرداخت آن طفره رفت. به هر حال، الان پول کافی برای کرایه ی تاکسی تا ایستگاه راه آهن را نداشتم. قبل از این که، از به هم خوردن همکاری ما با کوبلنز مطلع شود، برای او تلگرام فرستاده بودم. چیزی که مرا آزار می داد این بود که در لغو نمایش من پیش دستی کرده بودند. اگر می توانستم یک تلگرام با این عنوان که امشب نمی توانم به علت جراحت زانویم روی صحنه بروم، خیلی بهتر می شد. خب اشکالی ندارد. حداقل توانستم یک تلگرام به مونیکا بزنم و به او بگویم: لطفاً آپارتمانم را برای فردا آماده کنید. با درود صمیمانه «هانس».

فصل دوم

در بُن همیشه همه چیز به شکل دیگر سپری می شد. آن جا هرگز روی صحنه نرفتم. هرگز تاکسی در آن شهر مرا به هتل نبرد چون خانه ام آن جا بود. در واقع ما یعنی من و ماری همیشه از ایستگاه به آپارتمان خودمان می رفتیم.
در آن ساختمان هیچ نگهبانی نبود که او را با کارمند راه آهن اشتباه بگیرم. آپارتمانی که سه یا چهار هفته در سال را، آن جا سپری می کنم و از هر هتلی برایم غریبانه تر است. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم تا برای تاکسی دست تکان ندهم، اینقدر این حرکت را تکرار کرده بودم که حالا انجام ندادن آن موجب دستپاچگی ام می شد. تنها یک سکه ی یک مارکی در جیبم باقی مانده بود. لحظه ای روی پله های ایستگاه راه آهن ایستادم تا مطمئن شوم که کلیدهای ساختمان در جیبم هست. کلید آپارتمان، میز تحریرم، کشوی میز تحریرم و دوچرخه ام، مدت هاست به پانتومیمی که موضوع آن کلید است، فکر می کنم؛ یک دست کلید یخی که در طول نمایش آب می شود.
هیچ پولی برای تاکسی گرفتن نداشتم و این اولین باری است که واقعاً به یک تاکسی احتیاج دارم. زانویم ورم کرده و خودم را کشان کشان از ایستگاه به خیابانِ پُست(۱۱) می رسانم. از ایستگاه راه آهن تا خانه ام فقط دو دقیقه راه بود ولی در آن شرایط مسیری بی پایان به نظرم می رسید. به یک دستگاه خودکار مخصوص سیگار تکیه دادم و به آپارتمانی که پدربزرگم به من هدیه داده بود، خیره شدم. آپارتمان های زیادی در کنار هم قرار دارند که هر بالکن به یک رنگ است. پنج طبقه با پنج بالکن رنگارنگ. آپارتمان من در طبقه ی پنجم قرار دارد و بالکن آن آجری رنگ است. آیا همه ی این ها یک نمایش بود یا واقعیت؟!
کلید را در قفل اصلی خانه چرخاندم. از این که کلید آب نشد، تعجب نکردم. درِ آسانسور را باز کرده و کلید طبقه پنجم را فشار دادم، آسانسور بدون کمترین صدایی مرا بالا برد. از پنجره ی شیشه ایِ باریکِ آسانسور می توانستم پنجره ی هر طبقه را ببینم.
پشت پنجره ی هر طبقه، ابتدا یک مجسمه، میدان، کلیسایی که در پرتو نور روشن شده بود، قسمتی تاریک و سقفی بتونی را می دیدم. از طبقه ی سوم با کمی تغییر در زاویه ی دید، پشت مجسمه، میدان و کلیسای نورانی و از طبقه ی چهارم فقط میدان و کلیسا دیده می شد.
کلید آپارتمانم را داخل قفل قرار دادم بدون هیچ حیرتی در باز شد. همه چیز در خانه آجری رنگ است؛ درها، روکش ها، کمدهای کار، فقط اگر یک زن با لباس خانگی به رنگ قرمز روی مبلی سیاه می نشست، همه چیز با هم جور درمی آمد. وجود چنین زنی غیرممکن نیست، فقط مشکل این است که علاوه بر مالیخولیا، سردرد و سستی و این که از پشت تلفن بوها را تشخیص می دهم، یک خصوصیت دیگری هم دارم که آن هم این که سرشت من، تک همسری را قبول دارد. در زندگی من یک زن وجود دارد که با او می توانم هر کاری که مردان با زنانشان انجام می دهند، انجام دهم. ماری، از وقتی که مرا ترک کرده، مثل افراد تارک دنیا زندگی می کنم. با این تفاوت که تارک دنیا نیستم. فکر می کنم باید به روستا بروم و از نصایح یکی از کشیش ها که قبلاً با هم در یک مدرسه درس می خواندیم، استفاده کنم. همه ی جوان های بی تجربه، انسان را مخلوقی چند همسری می دانند (به همین دلیل، سرسختانه، از تک همسری حمایت می کنند). من از نظر آنها یک هیولا هستم و نصیحت آنها جز این که به جایی بروم که عشق خرید و فروش می شود، نخواهد بود. من هنوز منتظر غافلگیری از سوی پروتستانی هایی مثل کوسترت هستم. به نظرم هنوز هم باید از جانب پروتستانی ها منتظر غافلگیری باشم ولی کاتولیک ها هرگز این گونه مرا غافلگیر نکردند. حتی من تا چهار سال پیش که همراه با ماری به جمعی از «گروه کاتولیک های مترفی» رفته بودم، به مذهب کاتولیک گرایش داشتم. او خیلی مشتاق بود مرا با افراد باهوش کاتولیک آشنا کند. امیدوار بود آنها بتوانند مرا تحت تاثیر قرار داده تا عضو گروهک آنها بشوم. (تمام کاتولیک ها چنین انگیزه ی پنهانی دارند). اولین لحظاتی که وارد گروه شدم، خیلی وحشتناک بود. آن روزها به عنوان یک دلقک در حال گذراندن یکی از مراحل سخت ابتدایی راه رشد و تکاملم بودم. هنوز بیست و دو سالم نشده بود که تمام طول روز را تمرین می کردم. به شدت خسته می شدم و در انتظار یک ملاقات شادی آفرین به همراه مشروب فراوان، غذاهای خوب و شاید یک رقص بودم. (اوضاع مان خیلی بد بود و توانایی خرید شراب مرغوب و غذای خوشمزه را نداشتیم). در عوض آن جا هم به ما، شرابی افتضاح دادند که تمام بعدازظهر تصور می کردم در یک جلسه ی جامعه شناسی زیر نظر یک پروفسور خسته کننده نشستم. نه تنها خسته کننده بلکه غیرضروری و غیرطبیعی. آنها شروع به دعا خواندن کردند و در این زمان من نمی دانستم با دست ها و صورتم باید چه کنم. احساس می کنم جای یک شخص بی اعتقاد، در چنین محافلی نیست. آنها دعای «پدر ما» یا «مریم مقدس» را از حفظ نخواندند (خود این کار به اندازه ی کافی می تواند شرم آور باشد به خصوص برای یک پروتستانی مثل من که به شکل یک نفره دعا می کنم). شروع به خواندن متنی از کینکل(۱۲) کردند: «از شما درخواست می کنیم امکانی فراهم کنید که مساوات چه برای کسانی که در این دنیا هستند و چه برای کسانی که خواهند آمد اجرا شود». به همین ترتیب برنامه را ادامه دادند تا نوبت به موضوع بحث شب رسید؛ «فقر در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم». آن شب یکی از زجرآورترین شب های عمرم بود. فکرش را هم نمی کردم که مباحث دینی تا این اندازه خسته کننده باشد. می دانم ایمان داشتن به چنین مذهبی سخت است، رستاخیز و زندگی جاودان. ماری کتاب مقدس را اغلب برایم می خواند. اعتقاد به این چیزها باید سخت باشد. حتی بعدها آثار کیرکه گارد(۱۳) (مطالب مفیدی برای کسی که در مراحل اولیه دلقک شدن در آن نوشته شده بود) با وجود این که بسیار سنگین بود، اصلاً خسته ام نمی کرد. آیا کسانی هستند که از روی آثار پیکاسو(۱۴) و کله(۱۵) رومیزی ببافند. در این شب به نظرم رسید که کاتولیک های پیشرو، در حال قلاب دوزی پیش بندی از روی آثار توماس فن کویین(۱۶)، فرانس فن آسیزی(۱۷)، بوناونتورا(۱۸) و لئوی سیزدهم(۱۹) برای خود بودند، که البته به درد پوشاندن برهنگی آنها نمی خورد. چون هیچ کدام از افراد آن جمع، مثل من درآمدش کمتر از هزار و پانصد مارک در ماه نبود. موقعیت برای آنها به حدی ناگوار بود که بعداً سعی در انکار حرف های شان داشتند، البته به غیر از تسوپفنر که رنگش به شدت پریده بود و از من یک سیگار خواست. این اولین سیگاری بود که او می کشید، ناشیانه پکی به سیگارش زد و از این که صورتش با دود سیگار پوشانده شده بود، خیلی خوشحال به نظر می رسید. وقتی کینکل در حال تعریف یکی از داستان هایش بود، ماری رنگ پریده و لرزان در گوشه ای نشسته بود، دلم به حالش سوخت.
داستان او راجع به مردی بود که پانصد مارک دستمزد می گرفت و بسیار راضی بود. وقتی درآمدش به هزار مارک رسید، دچار مشکلاتی شد و دردسرهای واقعی زمانی شروع شد که این مبلغ به دو هزار مارک رسید. همه چیز زمانی رو به راه شد که حقوق او به سقف سه هزار مارک رسید. او تجربه اش را در یک جمله بیان می کند: «با پانصد مارک می توان زندگی را به خوبی مدیریت کرد ولی اگر دستمزد کسی بین پانصد مارک تا سه هزار مارک باشد کاملاً بدبخت است».
کینکل خودش نمی دانست چه افتضاحی به بار آورده است. به سیگار برگ کلفتی که در دست داشت پکی زد سپس لیوان مشروب را روی لبش گذاشت، ساندویچ پنیری را بلعید. آن قدر ورّاجی کرد، تا جناب آقای زمرویلد(۲۰)، اسقف اعظم پریشان شد و موضوع بحث را تغییر داد. گمان می کنم او کلمه ی عکس العمل را مطرح کرد و آقای کینکل را به چالش کشید. از کوره در رفت و در میان سخنانش گفت:
- یک ماشین دوازده هزار مارکی ارزان تر از یک ماشین چهار هزار و پانصد مارکی است.
در این لحظه همسرش او را تشویق می کرد و نفس راحتی کشید.

فصل سوم

برای اولین بار در آپارتمانم احساس خوب و دلپذیری داشتم. گرم، تمیز و مرتب بود. پالتویم را به جالباسی آویزان کردم و گیتارم را در گوشه ای گذاشتم. حیرت انگیز بود. چنین آپارتمانی وَهم و خیال نبود. هرگز در یک جا ساکن نبودم و هرگز نخواهم بود و ماری حتی کمتر از من، مدت طولانی در جایی ماندگار بوده است. ولی این طور به نظر می رسد که او بالاخره تصمیم به انجام چنین کاری گرفته است. وقتی کار من در جایی بیشتر از سه ماه طول می کشید، ماری از کوره در می رفت.
مونیکا سیلوز همیشه، هنگام دریافت تلگرامی از طرف ما، صمیمانه برخورد می کرد. او کلیدها را از سرایدار گرفته و همه جا را تمیز کرده بود. گل های تازه را هم در اتاق نشیمن قرار داده و یخچال را با انواع خوراکی ها پر کرده بود. روی میز آشپزخانه، قهوه ی تازه و کنار آن یک بطری کنیاک گذاشته و یک بسته سیگار، شمعی روشن و گلدانی از گل های تازه روی میز اتاق نشیمن قرار داده بود. مونیکا به طرز وحشتناکی احساساتی است و از عواطفش پیروی می کند. شمعی که مونیکا برایم روی میز گذاشته بود از آن دسته شمع های ارزان قیمتی محسوب می شد که مطمئناً مورد قبول انجمنِ کاتولیکیِ بررسیِ سلیقه ها نیست. ولی احتمال آن هست که او عجله داشته و نتوانسته شمع دیگری را پیدا کند یا پول کافی برای خرید شمع گران تر را نداشته است. احساس می کنم به خاطر این شمع ارزان قیمت، حس مهربانانه ی من نسبت به مونیکا به حدی رسیده که ممکن است عقیده ام را نسبت به سیستم تک همسری تغییر دهم. سایر کاتولیک های گروه، هرگز خطر نمی کردند که احساساتی شوند یا از عواطفشان پیروی کنند تا نقطه ضعف به کسی نشان ندهند. البته چنین چیزهایی بیشتر از ذوق و سلیقه است. هنوز بوی عطر مونیکا در آپارتمان به مشام می رسد. فکر کنم نام عطر تند مونیکا کوهستان باشد.
یکی از سیگارها را با شمعی که مونیکا روی میز گذاشته بود، روشن کردم. کنیاک را از آشپزخانه و دفتر تلفن را از پذیرایی برداشتم و سراغ تلفن رفتم. باورم نمی شد مونیکا حتی تلفن را هم وصل کرده باشد. بوق می خورد. صدای بوق تلفن، مثل تپش قلب است. در این لحظه این صدا برایم از صدای دریا، صدای طوفان ها و غرش شیرها لذت بخش تر بود. از دور دست ها در صدای بوق تلفن صدای ماری، لئو(۲۱) و مونیکا نهفته شده بود. به آرامی تلفن را سر جایش گذاشتم. این تنها سلاحی بود که داشتم و به زودی از آن استفاده می کردم. پاچه ی راست شلوارم را بالا زدم و زانوی آسیب دیده ام را بررسی کردم. خراشیدگی ها سطحی بودند و خیلی هم ورم نداشت. یک لیوان را پر از کنیاک کردم، نیمی از آن را نوشیدم و بقیه را روی زانوی ورم کرده ام ریختم. لنگ لنگان به سمت آشپزخانه برگشتم و بطری کنیاک را داخل یخچال گذاشتم. تازه یادم آمد کوسترت آن مشروبی را که سفارش داده بودم هرگز برایم نخرید. شاید او مسائل اخلاقی را در نظر گرفته و این گونه توانسته هفت مارک را به نفع کاتولیک ها ذخیره کند. تصمیم گرفتم به او تلفن بزنم و پولم را مطالبه کنم. نباید اجازه می دادم آن سگ کثیف پولم را از چنگم درآورد. به علاوه، خودم به شدت به پول احتیاج داشتم. در طول پنج سال گذشته درآمدم بیشتر از مخارجم بود ولی الان هیچ پولی برایم باقی نمانده است. البته بعد از بهبود زانویم می توانم دوباره روی صحنه بروم و حدود سی تا پنجاه مارک دستمزد بگیرم. برایم فرقی نمی کرد، تماشاچیانِ نمایشِ من در سالن های سطح پایین، بسیار دوست داشتنی تر از تماشاچیان نمایش های سالن های سطح بالا هستند. سی تا پنجاه مارک در روز بسیار کم است. اتاق های هتلی که برایم در نظر می گیرند، کوچک هستند طوری که هنگام تمرین، به میز و صندلی برخورد می کنم. به نظر من حمام یک مکان تجملاتی و تزئینی نیست. یا زمانی که یک نفر با پنج چمدان مسافرت می کند، گرفتن یک تاکسی ولخرجی نیست.
دوباره بطری کنیاک را از یخچال بیرون آوردم و از آن نوشیدم. من الکلی نیستم ولی از وقتی که ماری مرا ترک کرده است، الکل حالم را جا می آورد. حقیقت این است که حتی یک مارک برایم باقی نمانده است و به این بی پولی امروزم عادت ندارم. هیچ چشم اندازی در آینده ی نزدیک، برای رها شدن از این بی پولی نمی بینم و این به شدت مرا عصبانی می کند. تنها چیزی که می توانم بفروشم، دوچرخه ام است ولی اگر تصمیم به انجام نمایش دوره گردی بگیرم، دوچرخه خیلی می تواند کمکم کند. این گونه در کرایه ی تاکسی و رفت و آمد صرفه جویی می کنم. آپارتمانم را هم به یک شرط می توانستم داشته باشم و آن هم این بود که حق فروش یا اجاره ی آن را ندارم. نمونه بارزِ هدیه دادن اشخاصِ ثروتمند این است که همیشه در آن مانعی وجود دارد. بالاخره توانستم خوردن کنیاک را مدیریت کنم. به پذیرایی رفتم و دفتر تلفن را باز کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب عقاید یک دلقک