فیدیبو نماینده قانونی نوین توسعه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کی

کتاب کی
ترفندهای علمی زمان‌سنجی عالی

نسخه الکترونیک کتاب کی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب کی

همه می‌دانند که زمان‌سنجی همه چیز است. اما چیز زیادی در مورد خود زمان‌سنجی نمی‌دانیم. زندگی ما زنجیره‌ای از تصمیم‌های پی در پی در مورد «کِی» هستند: کی یک کسب‌وکار را شروع کنیم، کی یک کلاس را در برنامه خود قرار دهیم و یا کی رابطه عاطفی خود با یک فرد دیگر را جدی تلقی کنیم. با این حال، ما این تصمیم‌ها را بر اساس شهود و حدسیات خود اتخاذ می‌کنیم. دنیل اچ پینک، با بهره‌گیری از یک مجموعه غنی از تحقیقات روان‌شناسی، زیست‌شناسی و اقتصاد نشان می‌دهد که چگونه می‌توانیم از این الگوهای پنهان جدید استفاده کنیم تا جدول زمانی ایده‌آل خود را ایجاد کنیم. چگونه می‌توانیم یک شروع متزلزل را تبدیل به یک شروع تازه کنیم؟ چرا باید از رفتن به بیمارستان در عصرها خودداری کنیم؟ چرا آوازخوانی به همراه دیگران به اندازه ورزش کردن برای شما مفید است؟ زمان ایده‌آل برای استعفا از یک شغل، تغییر حرفه و یا ازدواج کردن کی است؟ کتاب «کی»، یک روایت شگفت‌انگیز و خواندنی است که در مورد نحوه ایجاد یک زندگی غنی‌تر و پربارتر نکات جذابی را مطرح می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نوین توسعه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



درباره کتاب

همه می دانند که زمان سنجی همه چیز است.
اما چیز زیادی در مورد خود زمان سنجی نمی دانیم. زندگی ما زنجیره ای از تصمیم های پی در پی در مورد «کِی» هستند: کی یک کسب وکار را شروع کنیم، کی یک کلاس را در برنامه خود قرار دهیم و یا کی رابطه عاطفی خود با یک فرد دیگر را جدی تلقی کنیم. با این حال، ما این تصمیم ها را بر اساس شهود و حدسیات خود اتخاذ می کنیم.
دنیل اچ پینک، با بهره گیری از یک مجموعه غنی از تحقیقات روان شناسی، زیست شناسی و اقتصاد نشان می دهد که چگونه می توانیم از این الگوهای پنهان جدید استفاده کنیم تا جدول زمانی ایده آل خود را ایجاد کنیم. چگونه می توانیم یک شروع متزلزل را تبدیل به یک شروع تازه کنیم؟ چرا باید از رفتن به بیمارستان در عصرها خودداری کنیم؟ چرا آوازخوانی به همراه دیگران به اندازه ورزش کردن برای شما مفید است؟ زمان ایده آل برای استعفا از یک شغل، تغییر حرفه و یا ازدواج کردن کی است؟
کتاب «کی»، یک روایت شگفت انگیز و خواندنی است که در مورد نحوه ایجاد یک زندگی غنی تر و پربارتر نکات جذابی را مطرح می کند.
«آقای 'پینک' به سرعت در حال تبدیل شدن به یک استاد بین المللی است.»
مجله فایننشال تایمز

زمان مسئله اصلی نیست، بلکه تنها مسئله است.
- مایلز دِیویس

مقدمه: تصمیم کاپیتان ترنر

نیم ساعت از دوازده ظهر شنبه یکم ماه مِی ۱۹۱۵ گذشته بود، یک کشتیِ اقیانوس پیمای لوکس از اسکله ۵۴ واقع در بخش ساحلی منهتنِ رودخانه هادسون جدا شد و به مقصد لیورپول انگلستان به راه افتاد. از ۱۹۵۹ مسافر و خدمه ای که سوار این کشتی غول آسا شده بودند، مطمئنا برخی کمی احساس تهوع داشتند (البته دلیل آن بیشتر شرایط آن زمان بود نه امواج).
در تابستان سال پیش از آن، جنگ جهانی اول شروع شده بود و اکنون بریتانیای کبیر در حال جنگ با آلمان بود. آلمان اخیرا آب های مجاور جزایر انگلیس را که محل تردد کشتی ها بود، منطقه جنگی اعلام کرده بود. در هفته های پیش از حرکت کشتی، سفارت آلمان در ایالات متحده در روزنامه های آمریکایی تبلیغی را منتشر کرده بود که به مسافران احتمالی هشدار می داد که کسانی که «با استفاده از کشتی های انگلستان و متحدانش وارد این آب ها شوند، خطرات این عمل خود را پذیرفته اند».
با این حال، تنها چند مسافر سفرشان را لغو کردند. زیرا این کشتی تا آن زمان بیش از دویست بار طول اقیانوس را بدون حادثه پیموده بود. این کشتی یکی از بزرگ ترین و سریع ترین کشتی های مسافرتی دنیا بود که به تلگراف بی سیم هم مجهز بود و کشتی های نجات زیادی نیز در آن گنجانده شده بود (این مسئله مدیون درسی بود که از حادثه تایتانیک گرفته شده بود که تنها سه سال پیش غرق شده بود). شاید دلیل مهم تر این بود که کاپیتان ویلیام توماس ترنر ریاست کشتی را بر عهده داشت که یکی از باتجربه ترین دریانوردان بود (یک مرد پنجاه و هشت ساله بدعنق با جوایز و نشان های متعدد در حوزه کاری، و بدنی مانند گاوصندوق بانک).
کشتی، اقیانوس اطلس را پنج روز بدون حادثه پیمود. اما در ششم ماه می، وقتی این شناور عظیم الجثه به سمت ساحل ایرلند نزدیک می شد، به کاپیتان ترنر خبر دادند که زیردریایی های آلمانی، که یوبوت نامیده می شدند، در این منطقه گشت می زنند. او به سرعت عرشه کاپیتان را ترک کرد و در قسمت پل مستقر شد تا افق را زیر نظر بگیرد و برای تصمیمات سریع آماده باشد.
در روز جمعه، هفتم می، در حالی که کشتی تنها صد مایل از ساحل فاصله داشت، یک مه غلیظ همه جا را فرا گرفت در نتیجه ترنر سرعت کشتی را از ۲۱ گره دریایی به ۱۵ گره کاهش داد. البته این مه تا ظهر ناپدید شد و ترنر می توانست ساحل را از دور ببیند. آسمان صاف بود و دریا آرام.
با وجود این، در ساعت یک بعد از ظهر، «والتر شویگر» فرمانده زیردریایی آلمانی، متوجه کشتی شد و کاپیتان و خدمه کشتی از این موضوع اطلاع نداشتند. در یک ساعت بعد، ترنر دو تصمیم غیر قابل توضیح اتخاذ کرد. نخست، در عین حال که دید خوبی داشت، دریا آرام بود و می دانست که ممکن است زیردریایی ها در حال گشت زنی باشند، اما سرعت کشتی را تنها کمی افزایش داد و به ۱۸ گره دریایی رساند، اما از حداکثر سرعت کشتی که ۲۱ گره دریایی در ساعت بود استفاده نکرد. او در خلال سفر به مسافران اطمینان داده بود که کشتی را با سرعت بالا هدایت می کند زیرا سرعت زیاد این کشتی می تواند به راحتی از هر زیردریایی ای پیشی بگیرد. دوم اینکه در حدود ساعت ۱:۴۵ دقیقه بعد از ظهر، ترنر برای اینکه بتواند موقعیت خود را ارزیابی کند، عملیاتی که اصطلاحا «جهت یابی چهار نقطه ای» نام دارد را پیاده کرد که چهل دقیقه طول کشید، در حالی که انجام یک عملیات جهت یابی ساده تنها پنج دقیقه طول می کشید. ترنر به دلیل اجرای «جهت یابی چهار نقطه ای» مجبور شد به جای اینکه کشتی را به صورت زیگزاگی هدایت کند که بهترین روش برای فرار از زیردریایی ها و اجتناب از اژدرهای آنهاست، آن را در یک مسیر مستقیم قرار دهد.
در ساعت ۲:۱۰ دقیقه بعد از ظهر، یک اژدر آلمانی به سمت راست کشتی برخورد کرد و یک شکاف بزرگ در بدنه کشتی ایجاد کرد. آب دریا به داخل کشتی فوران کرد و تجهیزات خرد شده و قطعات کشتی را به روی عرشه پرتاب کرد. چند دقیقه بعد، یکی از اتاق های دیگ بخار پر از آب شد و بعد از آن نیز اتاق دیگر غرق شد. این تخریب ها باعث یک انفجار ثانویه شد. ترنر از کشتی به بیرون پرتاب شده بود. مسافران جیغ می زدند و به سمت قایق های نجات هجوم می بردند. هجده دقیقه بعد از اصابت اژدر، کشتی به یک سمت متمایل شد و شروع به غرق شدن کرد.
«شویگر» فرمانده زیردریایی با مشاهده صدماتی که وارد کرده بود به سمت دریا روانه شد. او لوزیتانیا را غرق کرده بود.
حدود ۱۲۰۰ نفر در این حمله جان خود را از دست دادند که از مجموع ۱۴۱ نفر آمریکایی مسافر کشتی ۱۲۳ نفر در این میان بودند. این رویداد جنگ جهانی نخست را تشدید کرد و باعث شد قواعد درگیری های دریایی تغییر کند و همچنین باعث شد ایالات متحده بعدها وارد جنگ شود. اما اتفاقاتی که یک قرن پیش، در آن بعد از ظهر در ماه می رخ داد هنوز هم یک راز است. دو تحقیقاتی که پس از این حمله انجام شد رضایت بخش نبود. مقامات انگلستان نخستین تحقیق را متوقف کردند تا اسرار نظامی فاش نشود. دومین تحقیق به رهبری «جان چارلز بیگهام»، حقوقدان انگلیسی معروف به «لرد مرسی»، بازرس فاجعه تایتانیک، انجام شد که طبق آن کاپیتان ترنر و شرکت کشتیرانی را از هر گونه خطا بری کرد. با وجود این، پس از اینکه دادرسی به پایان رسید، لرد مرسی از سمت خود استعفا داد و از دریافت حقوق برای ارائه خدمات خود اجتناب کرد و گفت: «پرونده لوزیتانیا یک ماجرای منحوس و کثیف بود». خبرنگاران در خلال قرن اخیر اخبار و یادداشت های شخصی مسافران را به دقت تجزیه و تحلیل کردند و غواصان لاشه کشتی را جستجو کردند تا شاید نشانه هایی از رویدادی که واقعا رخ داده است را پیدا کنند. نویسندگان و فیلم سازان هنوز هم به نوشتن کتاب ها و تولید فیلم های مستندی می پردازند که پر از فرضیات و حدس و گمان است.
آیا انگلستان عمدا لوزیتانیا را در معرض خطر قرار داده است و یا برای غرق کردن کشتی توطئه کرده است تا به این وسیله ایالات متحده را وارد جنگ کند؟ آیا کشتی که حامل مقدار کمی مهمات بوده است، در واقع برای انتقال حجم زیادی از تسلیهات قدرتمند به انگلستان به کار می رفته است؟ آیا افسر دریایی ارشد انگلستان به نام «وینستون چرچیل» به نحوی در این ماجرا دخالت داشته است؟ آیا کاپیتان ترنر که از این حمله جان سالم به در برد، تنها مهره ای در دستان مرد پرنفوذتری بوده است، آنگونه که یکی از مسافران نجات یافته او را «کسی که فاجعه را دعوت کرد» خواند؟ و یا آنچنان که دیگران ادعا کرده اند، او دچار سکته خفیفی شده بود که به قدرت قضاوت او صدمه زده بود؟ آیا تحقیقات و بررسی های انجام شده که هنوز منتشر نشده اند صرفا برای سرپوش گذاشتن بر روی آن انجام شده اند؟
هیچ کس به قطع و یقین نمی داند. بیش از صد سال روزنامه نگاری تحقیقی، تحلیل های تاریخی و گمانه زنی های اولیه تاکنون پاسخ مطمئنی ارائه نکرده است. اما شاید برای این موضوع توضیح ساده ای وجود داشته باشد که کسی تاکنون به آن توجه نکرده است. شاید اگر از دیدگاه تازه علوم رفتاری و زیستی به موضوع نگاه کنیم، توضیح یکی از مهم ترین فجایع تاریخ دریانوردی تا این اندازه شیطانی نباشد. شاید کاپیتان ترنر فقط تصمیم های بدی گرفته باشد و شاید این تصمیم ها به این دلیل بد بوده اند که او در بعد از ظهر آنها را اتخاذ کرده است.
موضوع این کتاب زمان سنجی است. همه ما می دانیم که زمان سنجی همه چیز است. مشکل اینجاست که اطلاعات زیادی در مورد خود زمان سنجی نداریم. زندگی ما زنجیره ای از تصمیم ها در مورد «کی» است (کی شغل خود را تغییر دهیم، کی خبر بد را برسانیم، کی یک کلاس را در برنامه بگذاریم، کی طلاق بگیریم، کی برای دویدن برویم و یا کی در مورد یک پروژه یا شخص، جدی فکر کنیم). اما بیشتر این تصمیم ها از یک باتلاق مه آلود شهود و حدسیات سرچشمه می گیرند. ما باور داریم که زمان سنجی یک هنر است.
نشان خواهم داد که در واقع زمان سنجی یک علم است (مجموعه ای از تحقیقات بین رشته ای و چندمنظوره که بینش جدیدی در مورد شرایط انسان ها ارائه می کند و ما را برای داشتن یک زندگی هوشمندانه تر و بهتر راهنمایی می کند). اگر به هر کتاب فروشی و یا کتابخانه ای سر بزنید، یک (یا یک دوجین) قفسه را می بینید که پر از کتاب هایی هستند که بیان می کنند چگونه کارهای مختلفی را انجام دهیم (از چگونه با دیگران دوست شویم و بر دیگران تاثیر بگذاریم گرفته تا چگونه در یک ماه به زبان تاگالوگ صحبت کنیم). حجم این حوزه از کتاب ها آنقدر زیاد است که دسته بندی خود را ایجاد کرده اند: چگونه. به این کتاب به عنوان یک دسته بندی جدید فکر کنید: کی.
در دو سال اخیر، دو محقق جسور و من بیش از هفتصد تحقیق را خوانده و تحلیل کرده ایم (در حوزه های اقتصاد و علم بیهوشی، انسان شناسی و علم غدد درون ریز، کرونوبیولوژی و روان شناسی اجتماعی) تا علم مخفی در زمان سنجی را کشف کنیم. در این کتاب، از این تحقیقات استفاده می کنم تا به بررسی پرسش هایی بپردازیم که طیف گسترده ای از تجربه انسانی را شامل می شوند اما غالبا از دید ما پنهان می مانند. چرا همیشه شروع ها (خواه یک شروع خوب یا نامناسب) تا این اندازه اهمیت دارند؟ و چگونه می توانیم در صورت ارتکاب اشتباه در شروع کار، یک شروع تازه را ایجاد کنیم؟ چرا رسیدن به نقطه میانی (یک پروژه، یک بازی و یا حتی زندگی) گاهی موجب ناامیدی و گاهی موجب انگیزه بخشی به ما می شود؟ چرا نقطه پایان به ما انرژی می دهد تا برای رسیدن به خط پایانی سخت تر تلاش کنیم و در عین حال الهام بخش ما می شوند که از سرعت خود بکاهیم و به دنبال معنا باشیم؟ چگونه زمان خود را با سایر افراد هماهنگ کنیم (خواه در حال طراحی نرم افزار باشیم یا خواندن یک سرود گروهی)؟ چرا برخی از برنامه های زمانی مدارس مانع یادگیری می شوند و برخی از انواع زمان های استراحت موجب بهبود نمره های دانش آموزان می شوند؟ چرا فکر کردن به گذشته باعث می شود به یک گونه رفتار کنیم اما فکر کردن در مورد آینده ما را به مسیر دیگری می برد؟ و در نهایت اینکه چگونه می توانیم سازمان ها، مدارس و زندگی هایی بسازیم که قدرت نامرئی زمان سنجی را در نظر می گیرند (و به این نکته توجه دارند که به قول «مایلز دیویس» زمان سنجی مسئله اصلی نیست، بلکه تنها مسئله است)؟
این کتاب تا حد زیادی علمی است. در این کتاب انبوهی از تحقیقات را مشاهده خواهید کرد که همه آنها در قسمت یادداشت ها آمده اند تا بتوانید مطالعات خود را عمیق تر ادامه دهید (و کار من را نیز بررسی کنید). اما در عین حال این کتاب کاربردی نیز هست. در انتهای هر فصل، بخشی آمده است که آن را «کتابچه ترفندهای زمان» نامیده ام و مجموعه ای از ابزارها، تمرین ها و نکاتی است که کمک می کند این بینش را به کار ببندید.

حالا از کجا شروع می کنیم؟

بهترین نقطه برای شروع تحقیق، خود مسئله زمان است. تاریخ زمان را مطالعه کنید (از نخستین ساعت های خورشیدی در مصر گفته تا ساعت های مکانیکی قرن شانزدهم در اروپا و ابداع مناطق زمانی در قرن نوزدهم) و درمی یابید که چیزهایی که ما آنها را به عنوان واحدهای «طبیعی» زمان می دانیم، در واقع مرزهایی هستند که پیشینیان ما ایجاد کرده اند تا زمان را به بند بکشند. ثانیه ها، ساعت ها، و هفته ها همگی ساخته بشر هستند. آنچنان که «دنیل بورستین» می نویسد، تنها با اختراع این چیزها «بشر می توانست از چرخه یکنواخت طبیعت رها شود».
اما یک واحد زمانی خارج از کنترل ما باقی مانده است که خلاصه چرخه یکنواخت بورستین است. ما در سیاره ای زندگی می کنیم که با سرعت یکنواختی و در الگویی قاعده مند به دور محور خود می چرخد و ما را در برابر دوره های منظم نور و تاریکی قرار می دهد. ما هر چرخش زمین را یک روز می نامیم. واحد زمانی روز، شاید مهم ترین روشی باشد که زمان خود را تقسیم، پیکربندی و ارزیابی می کنیم. در نتیجه بخش نخست کتاب بررسی ما از زمان سنجی را در بر می گیرد. دانشمندان در مورد ریتم یک روز چه چیزهایی یاد گرفته اند؟ چگونه می توانیم از این دانش برای بهبود عملکرد، تقویت سلامت و عمق بخشیدن به رضایت مندی خود استفاده کنیم؟ و آنگونه که کاپیتان ترنر نشان داد، چرا ما هرگز نباید تصمیم های مهم خود را در بعد از ظهر اتخاذ کنیم؟

پنج نوع استراحت تجدید قوا کننده: یک منو
اکنون شما از علم استراحت و چرایی اثرگذاری آنها در مقابله با افت بعد از ظهر و افزایش روحیه و عملکرد خود آگاه هستید. حتی یک لیست استراحت دارید که آماده است. اما استراحت شما باید از چه نوعی باشد؟ پاسخ درستی وجود ندارد. از فهرست پایین یکی را انتخاب کنید و یا اینکه چند تا را با هم ترکیب کنید و ببینید چه اتفاقی پیش می آید و زمان های استراحت خود را طراحی کنید که برای شما مناسب باشد.
۱. استراحت کوتاه: نیازی نیست یک استراحت تجدید قوا کننده حتما طولانی باشد. حتی استراحت هایی که یک دقیقه یا کمتر هستند می توانند مفید باشند (که محققان به آنها خرده استراحت می گویند). این موارد را در نظر داشته باشید:
قاعده ۲۰-۲۰-۲۰ پیش از اینکه کاری را شروع کنید، یک زمان سنج تنظیم کنید. هر بیست دقیقه برای بیست ثانیه به چیزی نگاه کنید که با شما بیست پا (۶ متر) فاصله داشته باشد. اگر پشت کامپیوتر کار می کنید، این خرده استراحت باعث استراحت چشم شما می شود و وضعیت بدنی شما را بهبود می بخشد که هر دوی اینها برای مقابله با خستگی خوب است.
آب بنوشید. شاید هم اکنون بطری آب داشته باشید. یک بطری کوچک تر پیدا کنید. وقتی آب تمام شد (که به خاطر اندازه بطری، حتما تمام می شود) به سراغ شیر آب بروید و آن را پر کنید. سه کار را در یک حرکت انجام می دهید: آب می نوشید، حرکت می کنید و استراحت می کنید. بدن خود را حرکت بدهید تا به ذهن خود استراحت بدهید. یکی از ساده ترین انواع استراحت این است: برای شصت ثانیه بایستید، دست و پاهای خود را تکان بدهید، عضلات خود را بکشید، کمر خود را بچرخانید و دوباره بنشینید.
۲. استراحت حرکتی: بیشتر ما زیاده از حد می نشینیم و تحرک کمی داریم. در نتیجه حرکت بیشتری را وارد استراحت خود کنید. چند گزینه:
هر ساعت پنج دقیقه قدم بزنید. (همان گونه که دیدیم، پنج دقیقه قدم زدن می تواند خیلی موثر باشد). این کار برای بسیاری از افراد ممکن است. و البته این کار خصوصا در زمان افت بعد از ظهر کارآمد است.
یوگا در دفتر کار: می توانید در پشت میز کار خود حرکات یوگا را انجام دهید (حرکات گردن، مچ دست و پشت) تا فشار را از روی گردن و پشت خود کم کنید و به انگشتان تایپ کننده خود استراحت بدهید و شانه های خود را ریلکس کنید. ممکن است این کار برای همه مقدور نباشد. اما همه می توانند آن را یک بار امتحان کنند. کافیست عبارت یوگای دفتر کار را جستجو کنید.
حرکت شنا: بله حرکت شنا. برای یک هفته روزانه دو بار حرکت شنا را انجام بدهید. سپس در هفته بعد آن را به روزانه چهار حرکت افزایش دهید و هفته پس از آن نیز روزانه شش حرکت را انجام بدهید. ضربان قلب خود را افزایش می دهید، ذهن خود را هشیار می کنید و شاید کمی هم قوی تر بشوید.
۳. استراحت طبیعت: ممکن است این نوع از استراحت کمی بیش از حد شاعرانه باشد اما تحقیقات مختلف نشان داده اند که طبیعت تاثیر خوبی در تجدید قوا دارد. نکته دیگر این است که مردم معمولا تاثیر طبیعت بر احساس خوب خود را دست کم می گیرند. انتخاب کنید:
بیرون قدم بزنید: اگر چند دقیقه وقت دارید و نزدیک پارک هستید، از میان آن عبور کنید. اگر در خانه کار می کنید و سگ دارید، آن را برای قدم زدن به بیرون ببرید.
بیرون بروید: اگر پشت ساختمان شما درخت و صندلی هست، به جای داخل ساختمان، آنجا بنشینید.
وانمود کنید بیرون هستید: اگر بهترین کاری که از دست شما ساخته است این است که به گیاهان داخل ساختمان نگاه کنید و یا از پنجره درختان بیرون را ببینید، همین کار را انجام دهید. تحقیقات نشان می دهد این کار هم مفید است.
۴. استراحت اجتماعی: تنها نروید. حداقل همیشه این طور نباشید. استراحت اجتماعی کارآمد است خصوصا وقتی خودتان تعیین کنید که این زمان را با چه کسی و چگونه سپری کنید. چند ایده:
کسی را ملاقات کنید و او را لمس کنید: با کسی که مدتی با او تماس نداشته اید تماس بگیرید تا حال او را بپرسید. زنده کردن این رابطه های خاموش نیز راه خوبی برای تقویت شبکه آشنایان شماست. یا اینکه از کسی که به شما کمک کرده است تشکر کنید (از طریق ایمیل، پیام و یا یک ملاقات کوتاه). سپاسگزاری (با ترکیب قدرتمند معنا و ارتباط اجتماعی) برای تجدید قوا بسیار کارآمد است.
برنامه ریزی کنید: قدم زدن و یا ملاقات در کافی شاپ و یا جلسات دورهمی با همکارانی که دوست دارید را برنامه ریزی کنید. یکی از مزایای استراحت اجتماعی این است که اگر فرد دیگری روی شما حساب کند، احتمال اینکه این کار را انجام بدهید بیشتر می شود. یا اینکه کاری را انجام بدهید که سوئدی ها آن را فیکا می نامند (یک استراحت کامل برای قهوه خوری که ظاهرا علت سطح بالای رضایت و بهره وری کارمندان سوئدی است).
برنامه ریزی نکنید: اگر برنامه شما برای انجام کارهای منظم جا ندارد، این هفته برای یک نفر یک قهوه بخرید. آن را برایش ببرید. بنشینید و برای پنج دقیقه در مورد چیزی غیر از کار صحبت کنید.
۵. استراحت تغییر موضوع: مغز ما به همان اندازه جسممان خسته می شود (و این موضوع در افت بعد از ظهر عامل بزرگی است). با انجام این کارها به مغز خود استراحت بدهید:
مدیتیشن: مراقبه یکی از بهترین انواع استراحت است. مطالب یو سی اِل اِی را بررسی کنید که مراقبه های کوتاه سه دقیقه ای پیشنهاد می کند:
(http://marc.ucla.edu/mindfulmeditations)
تنفس کنترل شده: آیا تنها چهل و پنج ثانیه وقت دارید؟ نیویورک تایمز توضیح می دهد «نفس عمیق بکشید، شکم خود را کش بیاورید. توقف کنید. به آرامی در پنج ثانیه هوا را خارج کنید و این کار را برای چهار بار تکرار کنید». این کار تنفس کنترل شده نام دارد و می تواند هورمون های استرس شما را کاهش دهد، فکر شما را روشن کند و شاید حتی سیستم ایمنی شما را نیز تقویت کند. و همه اینها در کمتر از یک دقیقه رخ می دهد.
شاد باشید: به یک پادکست کمدی گوش کنید. یک کتاب لطیفه بخوانید اگر حریم شخصی دارید، با استفاده از گوشی یکی دو آهنگ گوش کنید. در یک تحقیق شواهدی مطرح شده است که نشان می دهد حتی دیدن ویدئوی حرکات سگ ها هم آرامش بخش است.
لیست استراحت زمان افت خود را تهیه کنید
گاهی ممکن نیست که کارها یا پروژه های مهم را رها کنیم تا استراحت کنیم. وقتی شما و تیمتان باید کار را به پیش ببرید و کار را تمام کنید حتی اگر در حالت افت باشید، این دقیقا همان زمانی است که نیاز به یک وقفه هشیاری دارید که استراحت را با یک لیست ترکیب کرده اید.
این کار این گونه انجام می شود:
اگر کار یا پروژه شما حتی در زمان افت، نیاز به هشیاری و تمرکز مداوم دارد، در میانه کار جایی را پیدا کنید که بتوانید استراحت کنید. یک لیست با الهام گیری از کارت های استفاده شده در مرکز درمانی دانشگاه میشیگان تهیه کنید و برای این زمان استراحت برنامه ریزی کنید.
برای مثال، فرض کنید تیم شما باید امروز ساعت پنج عصر پیشنهادیه خود را تکمیل کند. هیچ کس وقت ندارد که به بیرون برود و قدم بزند. در عوض، دو ساعت پیش از زمان اتمام کار یک پنجره زمانی را در نظر بگیرید که همه گرد هم بیایند. لیست شما می تواند این گونه باشد:
۱. همه کارهای خود را متوقف کنند، یک قدم به عقب بروند و یک نفس عمیق بکشند.
۲. هر فرد در سی ثانیه روند کار خود را بیان کند.
۳. هر فرد در سی ثانیه گام بعدی خود را تشریح کند.
۴. هر فرد به این پرسش پاسخ بدهد که چه چیزی را فراموش کرده ایم؟
۵. تعیین کنید که قسمت فراموش شده توسط چه کسی انجام شود؟
۶. در صورت نیاز یک زمان استراحت دیگر را پیش بینی کنید.
مثل یک فرد حرفه ای کار را متوقف کنید
اندرس اریکسون، «متخصص متخصصان دنیاست»، روان شناسی که به مطالعه افراد دارای عملکرد فوق العاده می پردازد. او دریافت که افراد دارای عملکرد برتر یک نقطه اشتراک دارند: آنها واقعا در استراحت کردن خوب عمل می کنند.
بیشتر موسیقی دان ها و ورزشکاران تمرین خود را حدودا در ساعت نه صبح شروع می کنند و در اواخر صبح به اوج کار خود می رسند، بعد از ظهرها استراحت می کنند و عصرها هم چند ساعت دیگر تمرین می کنند. برای مثال، الگوی تمرین بیشتر نوازندگان ویولن این گونه است:



آیا این شکل را می شناسید؟
در تحقیق اریکسون، یک عامل بهترین ها را از سایرین جدا می کرد و آن این است که آنها در بعد از ظهرها کار را کاملا رها می کردند (حتی بسیاری از آنها به عنوان بخشی از برنامه خود می خوابیدند)، در حالی که افراد غیر متخصص، در متوقف کردن کار چندان تلاشی نمی کردند. ممکن است فکر کنیم که ستاره ها بدون وقفه تمام روز را تمرین می کنند. اما در واقع، آنها برای مدت چهل و پنج دقیقه تا نود و پنج دقیقه با تمرکز زیاد تمرین می کنند و سپس به استراحت های تجدید قوایی می روند.
شما هم می توانید همین کار را انجام دهید. کار را مانند یک حرفه ای متوقف کنید و شاید شما هم حرفه ای شدید.
به بچه ها وقت استراحت بدهید: اثبات استراحت
مدرسه ها سختگیرتر شده اند. خصوصا در ایالات متحده مدارس آزمون های مهمی را برگزار می کنند، معلمان را به سختی ارزیابی می کنند و رویکرد سختگیرانه ای در ارزیابی دارند. برخی از این معیارها منطقی به نظر می رسد اما جنگ با ضعف باعث شده است تا قربانی بزرگی داشته باشیم: وقت استراحت.
حدود ۴۰ درصد مدارس ایالات متحده (خصوصا مدارسی که تعداد زیادی از دانش آموزان خانواده های کم درآمد و رنگین پوست را پوشش می دهند)، زمان تفریح را حذف و یا آن را با ساعت نهار ادغام کرده اند. با این تفکر که آینده بچه ها در معرض خطر است، مدارس زمانی را صرف بازی بچه ها نمی کنند. برای مثال، در سال ۲۰۱۶، قانون گذاران نیوجرسی یک لایحه را به تصویب رساندند که در هر روز برای بچه های سطح کودکستان تا کلاس پنجم تنها بیست دقیقه وقت استراحت در نظر گرفته است. اما فرماندار نیوجرسی، «کریس کریستی» آن را وتو کرد و با زبانی که به لحن بچه های مدرسه ای شبیه بود توضیح داد که «این قانون احمقانه است».
همه این سختگیری ها اشتباه است. زنگ تفریح و وقت استراحت عدول از یادگیری نیستند. بلکه بخشی از روند آموزش هستند.
سال ها تحقیق نشان می دهد که وقت استراحت در همه زمینه های زندگی بچه های مدرسه ای برای آنها مفید است. بچه هایی که زنگ تفریح دارند، سخت تر کار می کنند، کمتر بی قراری می کنند و با شدت بیشتری تمرکز می کنند. آنها غالبا نمره های بهتری نسبت به بچه هایی که زنگ تفریح کمتری داشته اند به دست می آورند. مهارت های اجتماعی بهتری کسب می کنند، همدلی بیشتری از خود نشان می دهند و درگیری کمتری ایجاد می کنند. حتی غذای سالم تری نیز می خورند. به طور خلاصه می توان گفت اگر می خواهید بچه ها شکوفا شوند، اجازه بدهید از کلاس درس خارج شوند.
مدارس چگونه می توانند از زنگ تفریح بهره برداری کنند؟ در اینجا شش توصیه آمده است:
۱. زنگ تفریح را پیش از وقت نهار در نظر بگیرید. یک استراحت پانزده دقیقه ای کافی است و این زمان مفیدترین لحظه برای تمرکز بچه هاست. همچنین این کار باعث گرسنگی بیشتر آنها می شود و در نتیجه در هنگام نهار با اشتهای بیشتری غذا می خورند.
۲. حداقلی عمل کنید. نیازی نیست وقت استراحت ساختار سختگیرانه ای داشته باشد و همچنین نیاز به امکانات خاصی ندارد. بچه ها از ایجاد قواعد برای خود سود خواهند برد.
۳. مضایقه نکنید. در فنلاند که یکی از بهترین عملکردها را در سیستم مدارس دارد، دانش آموزان در هر یک ساعت، پانزده دقیقه استراحت می کنند. برخی از مدارس ایالات متحده (مثلا مدرسه ابتدایی ایگل مانتین در فورت ورث در تگزاس) از سیستم فنلاندی ها پیروی کرده اند و با در نظر گرفتن چهار زنگ تفریح برای بچه های کوچک تر میزان یادگیری را افزایش داده اند.
۴. به معلمان نیز استراحت بدهید. زنگ ها را به گونه ای برنامه ریزی کنید که معلمان نیز بتوانند به وظایف خود برسند و زمان استراحت نیز داشته باشند.
۵. آموزش جسمی را جایگزین نکنید. آموزش جسمی ساختارمند بخش مجزایی از آموزش است و جایگزین تفریح نیست.
۶. هر بچه در هر روز. محروم کردن بچه ها از تفریح را به عنوان مجازات در نظر نگیرید. این مسئله برای موفقیت همه بچه ها ضروری است حتی آنهایی که اشتباه کرده اند. مطمئن شوید که در تمام روزهای مدرسه زنگ تفریح قرار گرفته است.

چهار حوزه که می توانید پایان های بهتری را رقم بزنید
اگر از قدرت لحظات پایانی و توانایی خود در شکل دادن به آنها آگاه باشیم، می توانیم پایان های معنادارتر و به یاد ماندنی تری را در حوزه های مختلف زندگی ایجاد کنیم. در این جا چهار ایده مطرح می شود:
۱) روز کاری
وقتی روز کاری به اتمام می رسد، بسیاری از ما می خواهیم فرار کنیم (بچه ها را از مهد برداریم و به خانه برویم تا شام تهیه کنیم و یا اینکه به نزدیک ترین بار سری بزنیم). اما دانش پایان ها می گوید به جای فرار کردن، بهتر است پنج دقیقه آخر کار را صرف انجام چند عمل آگاهانه کنیم تا روز خود را با رضایت مندی بیشتری به پایان برسانیم. دو یا سه دقیقه را صرف نوشتن کارهایی که از صبح انجام داده اید کنید. پیشرفت کردن بزرگ ترین انگیزه بخش روزمره شغلی است. اما بدون زیر نظر گرفتن کارهای انجام شده، معمولا نمی دانیم چقدر پیشرفت کرده ایم. به پایان رساندن روز با ثبت کارهایی که انجام داده اید، می تواند تمام روز را مثبت تر رمزگذاری کند. (شهادت: من چهار سال است که این کار را انجام می دهم و سر این موضوع قسم می خورم. در روزهای خوب، این تمرین احساس کامل کردن را ایجاد می کند؛ در روزهای بد، غالبا نشان می دهد که بیشتر از چیزی که فکر می کرده ام کار انجام داده ام).
اکنون دو یا سه دقیقه دیگر را صرف آماده کردن برنامه خود برای فردا کنید. این کار کمک می کند تا در را پشت امروز ببنید و برای فردا انرژی پیدا کنید.
نکته اضافه: اگر یک دقیقه بیشتر وقت دارید، برای کسی (هر کسی) یک ایمیل تشکر ارسال کنید. در فصل دوم توضیح دادم که تشکر یک حرکت قدرتمند انرژی بخش است. این کار به همان اندازه ارتقابخش نیز هست.
۲) ترم یا سال تحصیلی
در انتهای ترم تحصیلی، بسیاری از دانشجویان احساس آزادی می کنند. اما با کمی فکر و برنامه ریزی، می توانند حس ارتقا نیز پیدا کنند. به همین دلیل است که برخی از معلمان از پایان ها به عنوان یک امر معناساز استفاده می کنند. برای مثال، آنتونی گونزالس، دبیر اقتصاد در «آکادمی نازرس» بیرون شیکاگو، از دانش آموزان سال آخری می خواهد تا نامه ای به خودشان بنویسند (که آن را پنج سال بعد به آنها ایمیل می کند). «آنها در این نامه، بینشی که در دبیرستان به دست آورده اند را بیان می کنند، حرفه احتمالی، درآمد، ماجراجویی هایی که امیدوارند دنبال کنند، قیمت سهام و مانند آن را حدس می زنند. این کار برای آنها فرصت خوبی است تا بیاندیشند». و این کار برای گونزالس هم راه خوبی است تا وقتی بیست و سه ساله شدند و دبیرستان تبدیل به خاطره دور شده است با آنها رابطه برقرار کند.
در دبیرستان نورث در شهر دس موینس، ایالت ایووا، «ونسا بردی»، معلم آواز، از شوهر خود می خواهد در اخرین روز مدرسه برای روز پنکیک اخر سال کره، شهد شکر، ماهی تابه و خمیر پنیک خانگی به مدرسه بیاورد.
«آلیسا جیووا»، که در دانشگاه ملی «لومونوسوف مسکو» در روسیه تدریس می کند، در آخرین کلاس ترم، دانشجویان خود را به یک رستوران کوچک می برد و به شادی هم می نوشند.
«بث پاندولفو» معلم هنرهای زبانی در دبیرستان «وست ویندسور پلینسبرو» در نیوجرسی، در ابتدای سال تحصیلی از دانش آموزان خود می خواهد یک شرح حال شش کلمه ای بنویسند که آن را روی یک بند که در جلوی کلاس کشیده شده است آویزان می کند. در انتهای سال، دانش آموزان یک شرح حال شش کلمه ای دیگر می نویسند. آنها شرح حال پیشین خود را بلند می خوانند، آن را از روی بند برمی دارند و سپس شرح حال جدید را می خوانند. پاندولفو می گوید «برای من، این کار مثل این است که زمانی که با هم بوده ایم را یک دوره کامل کنیم».
۳) تعطیلات
نحوه پایان رسیدن تعطیلات داستان هایی که بعدها در مورد تجربه خود می گوییم را تحت تاثیر می گذارد. آن گونه که «الیزابت دان»، روان شناس دانشگاه «بریتیش کلمبیا» به مجله نیویورک توضیح می دهد «به نظر می رسد آخرین لحظات یک تجربه تاثیر بسیار زیادی بر خاطره ما از آن می گذارد» که به این معناست که «با یک حرکت هیجان انگیز تمام کردن و یا سوار بالن شدن و یا هر کاری دیگر در آخرین روز سفر می تواند استراتژی خوبی برای به حداکثر رساندن خاطره باشد». وقتی برای تعطیلات بعدی خود برنامه ریزی می کنید، نیازی نیست همه بهترین ها را برای آخرین روز خود در نظر بگیرید. اما اگر آگاهانه یک تجربه پایانی ارتقابخش ایجاد کنید هم در آن لحظه لذت بیشتری می برید و هم بعدها خاطره بهتری خواهید داشت.
۴) خرید
با وجود تمام صحبت هایی که در مورد اهمیت خدمات به مشتریان انجام می شود، اما معمولا در مورد آخرین تعامل خود با مشتری بحث زیادی نمی شود. بله، بعضی از رستوران ها وقتی خدمتکار صورت حساب را ارائه می کند، شکلات رایگان نیز به مهمانان می دهند. و بله، در فروشگاه «نوردستورم»، فروشنده ها از پشت باجه بیرون می آیند تا شخصا خریدهایی که مشتریان انجام داده اند را به آنها بدهند. اما تصور کنید سازمان ها احترام و خلاقیت بیشتری برای پایان در نظر می گرفتند؛ برای مثال، چه می شود اگر رستوران ها در انتها، اگر مهمانان از حد مشخصی بیشتر هزینه کرده باشند، لیستی از خیریه ها را به آنها بدهند که انتخاب نمایند درصد مشخصی از پولشان به کدام خیریه پرداخت شود؟ و یا چه می شود اگر کسی از فروشگاهی خرید بزرگی انجام داد (کامپیوتر، لوازم خانه، لباس گران قیمت)، از جلوی صف کارمندان عبور کند و از او تشکر کنند و برای او کف بزنند؟
و یا چه می شود اگر نویسنده ای به عنوان نشان قدردانی، به خوانندگان خود چیزی ارائه کند که انتظار آن را نداشته باشند؟
مممم. ایده خوبی است. بیایید همین حالا آن را اجرا کنیم.
به عنوان تشکر به خاطر انتخاب این کتاب و خواندن آن تا این قسمت و این بخش، تمایل دارم که کتابچه امضا شده رایگان برای شما ارسال کنم. کافی است نام و آدرس پستی خود را به نشانی whenbookplate@danielpink.com ارسال کنید و من آن را به شما می رسانم. هیچ هزینه ای ندارد. نیازی نیست هیچ کاری انجام بدهید. فقط یک نشانه قدردانی است. پایان

هفت: تفکر در زمان ها

چند کلام پایانی
زمان، مانند یک تیر می رود. مگس های میوه موز دوست دارند.(۷)
- گروچو مارکس (احتمالا)

جمله ابتدای این فصل همیشه مرا به خنده می اندازد. کارهای همیشگی «گروچو» است، یک طنز زبانی، بازی با کلمات در راستای جملاتی مانند «علاوه بر یک سگ، کتاب بهترین دوست انسان است. داخل سگ برای مطالعه خیلی تاریک است». متاسفانه «جولیس هنری مارکس» که معروف ترین برادران مارکس بود، هرگز چنین چیزی نگفته است. تاریخ واقعی این جمله، و روند پیچیده فکری پشت آن، یک ایده نهایی برای این کتاب فراهم می کند.
پدر واقعی این جملات، و یا حداقل کسی که متن اصلی آن را ارائه کرده است، زبان شناس، ریاضی دان و متخصص علوم کامپیوتر، «آنتونی اتینگر» بود. امروز هوش مصنوعی و یادگیری ماشین موضوعات مطرحی هستند و منشاء علاقه عموم و میلیارد ها دلار بودجه تحقیقات و سرمایه گذاری شده اند. اما در اواخر دهه ۱۹۵۰، وقتی اوتینگر تدریس را در دانشگاه هاروارد شروع کرد، این مسائل اصلا شناخته شده نبودند. اوتینگر یکی از پیشگامان این حوزه بود (یک چندزبانه چندرشته ای و یکی از اولین افرادی که در دنیا به تحقیق در مورد روش های درک زبان انسان توسط کامپیوترها پرداخت). این ماموریت یک چالش بود و هنوز هم همین گونه است.
اتینگر در مقاله خود در «ساینتیفیک امریکن» که با دقت بالایی، بسیاری از کاربردهای بعدی کامپیوترها را پیش بینی کرد، می نویسد «ادعاهای اولیه در مورد اینکه کامپیوتر ها می توانند زبان ها را به یکدیگر ترجمه کنند بسیار اغراق آمیز هستند.». دشواری اولیه این است که اگر بسیاری از عبارت ها از زمینه زندگی واقعی جدا شوند، می توانند معانی متعددی داشته باشند. نمونه ای که او به کار برد جمله «زمان مانند تیر می رود(۸)» بود. این جمله می تواند به این معنا باشد که زمان با سرعت یک تیر رها شده در آسمان می گذرد. اما اوتینگر توضیح می دهد که زمان در اینجا می تواند یک فعل امری باشد (یک دستورالعمل برای محققی که سرعت حشرات را محاسبه می کند) تا کورنومتر خود را بیرون بیاورد و زمانی که مگس های سریع مانند تیر حرکت می کنند را محاسبه کند. و یا اینکه این جمله می تواند یک گونه خاص از حشرات پروازکننده (پرنده های زمان) را توصیف کند که علاقه زیادی به تیر دارند. او گفت برنامه نویسان می توانند کاری کنند که کامپیوترها تفاوت میان این سه معنا را درک کنند، اما این قواعد زیربنایی موجب ایجاد مشکلات دیگری می شود. این قواعد نمی توانند جملات ظاهرا مشابه اما دارای معنای متفاوت را درک کنند مثلا «مگس های میوه موز دوست دارند». مسئله بغرنجی بود.
چیزی نگذشت که جمله «زمان مانند تیر می گذرد» نمونه مرجع در کنفرانس ها و سخنرانی ها شد تا چالش های یادگیری ماشین را نشان دهد. «فردریک کروسن» استاد دانشگاه «نوتردام» و ویراستار یکی از نخستین کتاب های هوش مصنوعی می نویسد «در اینجا کلمه زمان می تواند اسم، صفت یا فعل باشد که سه تفسیر معنایی مختلف را ایجاد می کنند». کنار هم گذاشتن تیر و موز باقی ماند و سال ها بعد، این موضوع به گروچو مارکس نسبت داده شد. اما کتابدار و استاد کلمات قصار دانشگاه ییل، «فرد شپیرو» می گوید «هیچ دلیلی وجود ندارد که اثبات کند گروچو واقعا این جمله را گفته باشد».
با این حال، قدرت این جمله یک موضوع مهم را نشان می دهد. همان گونه که کروسن اشاره کرده است، حتی در یک جمله پنج کلمه ای «زمان» می تواند به عنوان یک اسم، یک صفت و یک فعل به کار رود. این کلمه یکی از گسترده ترین و پرکاربردترین کلماتی است که داریم. زمان می تواند یک نام صحیح باشد مانند «زمان مبنای گرینویچ». این نام می تواند یک مدت زمان مجزا را متمایز کند («چقدر زمان از دوره دوم باقی مانده است؟»)، یک لحظه خاص («اتوبوس ناریتا چه زمانی می رسد؟»)؛ یک مفهوم انتزاعی («زمان چه شد؟») یک تجربه کلی (من زمان خوشی را سپری می کنم)، نوبت انجام دادن کاری (او تنها یک بار سوار ترن هوایی شد)، یک دوره تاریخی (در زمان وینستون چرچیل) و موارد دیگر. در واقع، طبق گفته محققان انتشارات دانشگاه آکسفورد «زمان»، پرکاربردترین اسم زبان انگلیسی است.
این کلمه به عنوان فعل نیز معانی مختلفی دارد: می توانیم زمان یک مسابقه را بسنجیم که همیشه نیازمند یک ساعت است و یا برای یک حمله برنامه ریزی کنیم که نیازی به ساعت ندارد. در زمان نواختن یک ابزار موسیقی می توانیم آن را نگه داریم. و مانند داباوالاها و پاروزن ها می توانیم زمان خود را با دیگران هماهنگ کنیم. این کلمه می تواند به عنوان یک صفت باشد، مثل «بمب ساعتی»، «منطقه های زمانی» و «ساعت زمان». (و «قید زمان» دسته ای از این گونه کلمات ایجاد می کند).
اما زمان در زبان ما نفوذ کرده است و به افکار ما عمیقا رنگ می بخشد. بیشتر زبان های دنیا افعال را در زمان های مختلف صرف می کنند (خصوصا گذشته، حال و آینده) تا معانی را منتقل کنند و فکر را نشان دهند. تقریبا همه اصطلاحاتی که بیان می کنیم، جنبه ای از زمان را دارند. از یک نظر، تفکر ما در زمان است. و این موضوع خصوصا وقتی به خودمان فکر می کنیم صحت دارد.
به گذشته فکر کنید. گذشته چیزی است که گفته می شود خود را زیاد درگیر آن نکنیم. اما تحقیقات نشان می دهد که تفکر در زمان گذشته می تواند به درک بهتری از خودمان منجر شود. برای مثال، نوستالژی (فکر کردن و گاهی هوسِ رفتن به گذشته) در زمانی یک بیماری بود، یک مانع که ما را از اهداف کنونی خود دور می کرد. محققان قرن های هفدهم و هجدهم فکر می کردند این موضوع یک بیماری جسمانی است «یک بیماری مغزی که اساسا منشاء شیطانی» دارد و به دلیل «ارتعاشات مداوم روح حیوانی در بافت مغز میانی ایجاد می شود». دیگران فکر می کردند نوستالژی حاصل تغییرات فشار جو و یا «حجم بیش از حد صفرای سیاه در خون ایجاد می شود» و شاید یک بیماری مخصوص سوییسی هاست. در قرن نوزدهم، این ایده ها کنار گذاشته شدند اما بیماری شناسی نوستالژی رها نشد. محققان و پزشکان این دوره باور داشتند این موضوع ایراد ذهنی است، یک بیماری روان شناختی که با روان پریشی، اجبار و علائق اودیپی مرتبط است.
امروزه، به خاطر کارهای «کنستانتین سدیکیدز»، روان شناس دانشگاه «سوتامپتون» و دیگران، نوستالژی دیگر بیماری نیست. سدیکیدز آن را «یک منبع حیاتی شخصی که به تعادل روانی کمک می کند و یک منبع نیروی روانی» می داند. مزایای فکر کردن به گذشته از روی علاقه گسترده اند زیرا نوستالژی دو عنصر حیاتی برای خوشبختی را فراهم می کند: احساس معنا و ارتباط با دیگران. وقتی به گذشته می اندیشیم، غالبا خود را قهرمان رویدادها می بینیم (برای مثال جشن عروسی، یا فارغ التحصیلی) که شامل افرادی می شود که عمیقا برای ما مهم هستند. تحقیقات نشان می دهند نوستالژی می تواند روحیه را بهبود ببخشد، در برابر استرس و اضطراب از ما مراقبت کند و خلاقیت را نیز تقویت کند. نوستالژی می تواند امیدواری را زیاد کند، همدلی را عمیق کند و کسالت را تسکین دهد. نوستالژی می تواند احساسات روانی راحتی و گرما را نیز افزایش دهد. احتمال اینکه در روزهای سردتر احساس نوستالژی داشته باشیم بیشتر است. و وقتی آزمایش کنندگان احساس نوستالژی ایجاد می کنند (برای مثال از طریق موسیقی، و یا رایحه ها) مردم در برابر سرما بیشتر طاقت می آورند و دما را بالاتر تصور می کنند.
نوستالژی مانند «گزندگی» یک «احساس اساسا اجتماعی عموما مثبت و تلخ و شیرین» است. تفکر در زمان گذشته «دریچه ای به خود حقیقی» ما می گشاید، یک درگاه به آنچه که ما واقعا هستیم. نوستالژی باعث می شود زمان حال معنادار شود.
همین اصل در مورد آینده نیز اعمال می شود. دو جامعه شناس مطرح («دنیل گیلبرت» از دانشگاه هاروارد و «تیموثی ویلسون» از دانشگاه ویرجینیا) استدلال می کنند که اگرچه «همه حیوانات در سفری در زمان قرار دارند»، اما انسان ها یک مزیت دارند. آهو ها و سمندرها می توانند پیامدهای یک رویداد که قبلا تجربه کرده اند را پیش بینی کنند. اما تنها انسان ها می توانند آینده را در ذهن خود از پیش تجربه کنند که گیلبرت و ویلسون آن را «چشم انداز» می نامند. با این حال، ما به اندازه ای که فکر می کنیم در این توانایی خود مهارت نداریم. اگرچه دلایل آن متعدد است، زبان ما (زمان های مورد استفاده ما) در این موضوع نقش دارند.
ام کیث چن، اقتصاددان دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس، یکی از نخستین افرادی بود که ارتباط بین زبان و رفتارهای اقتصادی را بررسی کرد. او ابتدا سی و شش زبان را به دو گروه تقسیم کرد (زبان هایی که زمان آینده در آنها قوی بود و آنهایی که زمان آینده در آنها ضعیف و یا بدون زمان آینده بودند). چن یک آمریکایی است که در خانه ای بزرگ شده است که به زبان چینی صحبت می کردند، و تفاوت های بین انگلیسی و ماندارین را برای نشان دادن تمایز ها توضیح می دهد. او می گوید «اگر بخواهم به همکار انگلیسی زبان خود توضیح بدهم که در ساعت های بعدی امروز نمی توانم در جلسه شرکت کنم، نمی توانم بگویم که «من به سمینار می روم»». در زبان انگلیسی باید با بیان صریح زمان آینده بگویم «من به یک سمینار خواهم رفت» و یا «من مجبورم به یک سمینار بروم». اما چن می گوید اگر «من ماندارین صحبت کنم خیلی طبیعی است که علامت آینده را حذف کنم و بگویم «من به سمینار می روم»». زبان هایی که زمان آینده در آنها قوی است مانند انگلیسی، ایتالیایی و کره ای سخنگو را مجبور می کنند که بین اکنون و آینده صراحتا تمایز قائل شود. زبان هایی که آینده در آنها ضعیف است مانند ماندارین، فنلاندی و استونی تمایز کم یا ناچیزی ایجاد می کنند.
آنگاه چن به بررسی این موضوع پرداخت که آیا افرادی که به زبان های دارای آینده قوی سخن می گویند و افرادی که به زبان های دارای آینده ضعیف حرف می زنند متفاوت رفتار می کنند یا نه (با کنترل عوامل دیگر مانند درآمد، آموزش، سن و سایر عوامل). چن دریافت که احتمال اینکه سخن گویان به زبان های دارای آینده ضعیف (آنهایی که تفاوت زیادی بین حال و آینده قائل نمی شوند) برای دوران بازنشستگی خود پس انداز کنند بیشتر است و احتمال اینکه سیگار بکشند ۲۴ درصد کمتر است. همچنین آنها رابطه جنسی کم خطرتری داشتند، منظم تر ورزش می کردند و در دوران بازنشستگی هم سالم تر و هم ثروتمندتر بودند. این موضوع حتی در کشورهایی مانند سوییس که عده ای به یک زبان دارای آینده ضعیف (آلمانی) صحبت می کنند و عده ای به بک زبان دارای زمان آینده قوی (فرانسوی) نیز درست بود.
چن نتیجه گیری نکرد که عامل این رفتار زبانی است که فرد صحبت می کند. این امر می تواند تنها نشان دهنده تفاوت های بنیادینی باشد. و این پرسش که آیا زبان واقعا افکار ما و در نتیجه رفتار ما را شکل می دهد، پرسشی است که هنوز در حوزه زبان شناسی در حال بررسی است. در هر حال، تحقیقات دیگر نشان داده اند که اگر احساس کنیم آینده به لحظه کنونی و خود فعلی ما نزدیک تر است، مسئولانه تر عمل می کنیم و به طرز متفاوتی برنامه ریزی می کنیم. برای مثال، یکی از دلایلی که افراد برای دوران بازنشستگی پس انداز نمی کنند این است که آینده خود را شخص متفاوتی از خود فعلی تجسم می کنند. اما اگر تصاویر فرد به صورت پیر شده به آنها نشان داده شود، احتمال پس انداز کردن آنها بالا می رود. تحقیق دیگری نشان می دهد که فکر کردن به آینده در واحد های کوتاه تر (روز، و نه سال) «باعث می شود افراد حس کنند که به آینده خود نزدیک تر هستند و احتمال اینکه احساس کنند خود فعلی و آینده آنها یک نفر نیست کاهش پیدا کند». مانند نوستالژی، مهم ترین عملکرد آینده نیز این است که اهمیت زمان حال را نشان بدهد.
دو تحقیق در این زمینه روشن سازی می کنند. در تحقیق نخست، پنج محقق از هاروارد از مردم می خواستند تا «کپسول های زمانی» از لحظه حال ایجاد کنند، (سه آهنگی که اخیرا به آن گوش داده اند، یک لطیفه شخصی، آخرین مراسم اجتماعی که در آن شرکت کرده اند، یک تصویر جدید و...)یا اینکه در مورد مکالمه ای که اخیرا داشته اند بنویسند. سپس از آنها خواستند تعیین کنند که چند ماه بعد چقدر کنجکاو هستند که مواردی که ضبط کرده اند را ببینند. وقتی زمان بازدید این کپسول ها رسید، آنها بسیار کنجکاوتر از چیزی بودند که پیش بینی کرده بودند. همچنین دریافتند که محتوای چیزهایی که ثبت کرده بودند بسیار معنادار تر از چیزی بود که انتظار داشتند. در تحقیق های گوناگون اثبات شده است که مردم ارزش کشف دوباره تجربه های کنونی در آینده را دست کم می گیرند.
محققان می نویسند «با ثبت لحظه های معمولی امروز، فرد می تواند حال را تبدیل به هدیه ای برای آینده کند».
در تحقیق دیگر، اثر شگفتی مورد بررسی قرار گرفته است. آن گونه که این دو محقق بیان می کنند، شگفتی در «نواحی بالاتر از لذت و در مرز ترس» زندگی می کند. این «احساس کمتر بررسی شده ای است که برای تجربه مذهب، سیاست، طبیعت و هنر لازم است». شگفتی دو ویژگی دارد: وسعت (تجربه چیزی بزرگ تر از خودمان) و تطابق (این وسعت ما را مجبور می کند ساختارهای ذهنی خود را تنظیم کنیم).
«ملانی راد»، «کتلین ووس» و «جنیفر آکر» دریافتند که تجربه شگفتی (دیدن پارک ملی گرند کنیون، تولد یک نوزاد، رعد و برق مهیب) تصور ما از زمان را تغییر می دهد. وقتی شگفت زده می شویم، زمان کند می شود. زمان گسترده می شود. احساس می کنیم بیشتر زمان داریم و همین احساس حال ما را بهتر می کند. «تجربه های شگفتی، مردم را به زمان حال می آورد و حضور در لحظه حال، ظرفیت شگفتی در تنظیم تصور ما از زمان را شکل می دهد، تصمیم های ما را تحت تاثیر قرار می دهد و زندگی را رضایت بخش تر می کند».
همه این تحقیق ها در کنار هم نشان می دهند که مسیر رسیدن به یک زندگی معنادار و مهم، برخلاف آنچه استادان معنویت می گویند این نیست که «در لحظه حال زندگی کنید». بلکه این دیدگاه خود را از زمان در یک مجموعه کامل پیوسته ادغام کنیم تا به ما کمک کند درک کنیم که چه کسی هستیم و چرا اینجاییم.
در صحنه ای در فیلم «بیسکوئیت حیوانی» تولید ۱۹۳۰، گروچو مارکس اشتباه خود در استفاده از کلمه «هستیم» به جای کلمه «بودیم» را تصحیح می کند. او توضیح می دهد «من به جای زمان گذشته از حالت شرطی استفاده می کردم». سپس کمی بعد می گوید، «ما خیمه ها را پشت سر گذاشته ایم. ما حالا در کلبه زندگی می کنیم».
ما نیز فراتر از زمان ها هستیم. چالش انسان ها این است که گذشته، حال و آینده را با هم جمع کنیم.
وقتی کار نوشتن این کتاب را شروع کردم، می دانستم که زمان سنجی اهمیت دارد. اما در عین حال می دانستم که این موضوع خیلی قابل درک نیست. در ابتدای پروژه، نمی دانستم به کجا خواهم رسید. هدفم این بود که به چیزی برسم که نشان دهنده واقعیت باشد و واقعیات و بینش هایی را بیان کنم که می تواند به مردم و از جمله خودم، کمک کند تا کمی هوشمندتر شویم و کمی بهتر زندگی کنیم.
محصول نوشتن (این کتاب) بیشتر حاوی پاسخ است تا پرسش. اما روند نوشتن آن برعکس بود. نوشتن کشف چیزهایی که می اندیشید و چیزهایی که باور دارید است.
من فکر می کردم باید موج روزها را نادیده گرفت. اکنون باور دارم که باید روی آنها موج سواری کرد.
من باور داشتم که استراحت نهار، چرت زدن و قدم زدن کارهای مطلوبی است. اما حالا فکر می کنم اینها ضرورت دارند.
قبلا معتقد بودم بهترین راه برای غلبه بر یک شروع بد کاری، تحصیلی یا خانگی، این است که آن را فراموش کنیم و به پیش برویم. اما حالا معتقدم رویکرد بهتر این است که دوباره یا با هم شروع کنیم.
من فکر می کردم نقطه های میانی اهمیتی ندارند (بیشتر به این خاطر که من نسبت به وجود آنها آگاه نبودم). اکنون معتقدم نقاط میانی موضوع بنیادینی در مورد نحوه رفتار افراد و نحوه عملکرد دنیا را نشان می دهند.
من قبلا به ارزش پایان های خوش باور داشتم. اکنون باور دارم که قدرت پایان ها نه در شادی آنها، بلکه در گزندگی و معنای آنهاست.
من قبلا باور داشتم که هماهنگی با دیگران یک کار صرفا فیزیکی است. اکنون باور دارم که این کار نیازمند احساس تعلق است و احساس هدفمندی را تقویت می کند و بخشی از طبیعت ما را نمایان می سازد.
من قبلا معتقد بودم که زمان سنجی همه چیز است. اکنون باور دارم که همه چیز زمان سنجی است.

مطالعه بیشتر

زمان و زمان سنجی موضوعات بسیار جذابی هستند که نویسندگان دیگر با مهارت و توانایی زیادی آن ها را بررسی کرده اند. در اینجا شش کتاب به ترتیب الفبای انگلیسی معرفی می شوند که به درک شما عمق می بخشند:

۱۶۸ ساعت: شما بیشتر از آنچه فکر می کنید زمان دارید (۲۰۱۰)
نوشته لورا وندرکم
همه ما به یک اندازه زمان داریم: ۱۶۸ ساعت در هفته. وندرکم توصیه های دقیق و قابل اجرایی در مورد کسب بیشترین بهره وری در این ساعت ها از طریق اولویت بندی، حذف غیرضروری ها و تمرکز بر آنچه واقعا اهمیت دارد، بیان می کند.

جغرافیای زمان: ماجراجویی های زمانی یک روان شناس اجتماعی (۱۹۹۷)
نوشته رابرت وی لوین
چرا در برخی از فرهنگ ها سرعت بالاست و در برخی دیگر همه چیز کند پیش می رود؟ چرا برخی بر اساس زمان ساعت عمل می کنند و برخی دیگر انعطاف پذیرتر هستند و بر اساس رویدادها عمل می کنند؟ یک رفتارشناس پاسخ های جالبی ارائه می کند که بسیاری از آنها بر اساس ماجراهای خود اوست.

مراسم روزانه: هنرمندان چگونه کار می کنند (۲۰۱۳)
ویرایش شده توسط میسون کری
بزرگ ترین سازندگان جهان زمان خود را چگونه ساماندهی می کنند؟ این کتاب عادت های روزانه گروهی از بزرگان خلاقیت را نشان می دهد (آگاتا کریستی، سیلویا پلث، چارلز داروین، تونی موریسون، اندی وارهول و ۱۵۶ نفر دیگر)

زمان درونی: انواع زمان های درونی، تاخیر درونی اجتماعی، و اینکه چرا این قدر خسته اید (۲۰۱۲)
نوشته تیل روئنبرگ
اگر می خواهید تنها یک کتاب در مورد کرونوبیولوژی بخوانید، این را انتخاب کنید، شما در این کتاب دقیق و هوشمندانه، از هر منبع دیگری بیشتر اطلاعات کسب می کنید (که به بیست و چهار فصل تقسیم شده است تا نمایانگر بیست و چهار ساعت روز باشد).

رقص زندگی: بعد دیگر زمان (۱۹۸۳)
نوشته ادوارد تی هال
یک دیرینه شناس آمریکایی به بررسی نحوه تصور فرهنگ های مختلف از زمان می پردازد. این تحلیل کمی قدیمی است اما بینش های آن قدرتمند است و به همین دلیل این کتاب در دوره های دانشگاهی نیز تدریس می شود.

چرا زمان می گذرد: یک بررسی تا حد زیاد علمی (۲۰۱۷)
نوشته الن بردیک
یک کار جذاب و طنزآلود روزنامه نگاری که پیچیدگی، سختی ها و شادی های تلاش برای درک زمان را نشان می دهد.

تقدیرنامه

اگر اهل خواندن تقدیرنامه هستید (که به نظر می رسد این گونه است) احتمالا متوجه پدیده ای مشابه کشف لورا کارتنسن در مورد کاهش اندازه شبکه اجتماعی افراد مسن شده اید. نویسندگان معمولا در کتاب نخست خود از گروه کثیری از افراد تشکر می کنند (معلم ورزش کلاس سومم که کمک کرد تا بر ترس خود در بالا رفتن از طناب غلبه کنم، که شاید مهم ترین درسی بوده باشد که به عنوان یک نویسنده آموخته ام!)

اما با نوشتن هر کتاب بعدی، این لیست کوتاه تر می شود. تقدیرنامه به حلقه درونی محدود می شود. اینجا تقدیرنامه من است:
«کمرون فرنچ» محقق متعهد و پرکاری است که هر نویسنده ای انتظار دارد. چندین گیگ اطلاعات را در مقالات تحقیقاتی و مرور ادبیات پر کرد، بسیاری از ابزارها و نکته ها را آماده کرد و همه واقعیت ها و نقل قول ها را بررسی کرد. همچنین او این کارها را با چنان هوش، وجدان و روحیه ای انجام داد که وسوسه شده ام در کارهای بعدی تنها با افرادی کار کنم که در اورگان به دنیا آمده اند و به دانشگاه «سوارتمور» رفته اند. «شریاس رگوان» که اکنون دانشجوی دکترای دانشکده کسب وکار فیوکا در دانشگاه دوک است، بعضی از بهترین نمونه های کتاب را پیدا کرده است و بارها استدلال های مخالف را مطرح کرد و با حوصله زیاد تکنیک های آماری و تحلیل های کمی که از درک من خارج بود را توضیح می داد.
«ریف ساگالن» مدیر ادبی و دوست چند دهه ای من که مثل همیشه فوق العاده بود. در تمام مراحل کار (ایده پردازی، تولید متن و انتشار نتایج) غیرقابل چشم پوشی بود.
«جیک موریسی» زیرک و ژرف اندیش از انتشارات «ریورهد»، چندین بار متن را خواند و توجه خود را در همه صفحات بذل کرد. نظرات و پرسش های متعدد او («این فیلم نامه نیست»؛ «این کلمه درست است؟»؛ «اینجا می توانی عمیق تر کار کنی») غالبا مزاحم اما صحیح بودند. همچنین خوش شانس بودم که همکاران جیک، ستاره های انتشارات «کیت فریمن»، «لیندا هیرت»، «گیوف کلوسک» و «کیت استارک» در کنار من بودند.
«تانیا میبورودا» چندین نمودار طراحی کرد که ایده های اصلی من را با وضوح و ظرافت بیان می کرد. «الیزابت مک کلو» مثل همیشه اشتباهات املایی که از دید همه پنهان مانده بود را تصحیح کرد. «راجش پادماشالی» شریک، تعمیرکار، مترجم باهوش ما در بمبئی بود. «جان اوئربچ»، «مارک تتل» و «رنه زاکربرات»، از سال اول دانشگاه دوستان من هستند که کمک کردند تا موضوعات چندین مصاحبه را پیدا کنیم. همچنین از صحبت های «آدام گرنت»، «چیپ هیث» و «باب ساتون» بهره مند شدم که همگی پیشنهادات خوبی در مورد تحقیقات ارائه کردند و یکی از آنها «آدام» مرا از مسیر نامناسب اولیه منصرف کرد. تشکر ویژه از «فرانچسکو کیریلو» و «امبر بوس» به دلایلی که خودشان می دانند.
وقتی برای نخستین بار نوشتن را شروع کردم، یکی از بچه های من کودک بود و دوتای دیگر هنوز به دنیا نیامده بودند. اکنون هر سه آنها جوانان حیرت انگیزی هستند که غالبا حاضرند پدر نه چندان حیرت انگیز خود را کمک کنند. «سوفیا پینک» چند فصل را مطالعه کرد و ویرایش های هوشمندانه ای را پیشنهاد کرد. استعداد بسکتبالی «سول پینک» (در کنار مهارت های تحقیقات موبایلی) داستان های عالی ورزشی فصل چهار را فراهم کرد. «الیزا پینک» که در سال آخر دبیرستان است، الگوی من در تعهد و استقامت بود.
و در مرکز مادرشان قرار دارد. «جسیکا لرنر» تمام کلمات این کتاب را خواند. اما این همه اش نیست. او تمام کلمات این کتاب را با صدای بلند خواند. (اگر قهرمانانه بودن این عمل را باور ندارید، کافی است مقدمه را باز کنید و با صدای بلند بخوانید و ببینید تا کجا می توانید ادامه بدهید و سپس این کار را با کسی انجام بدهید که دائما شما را متوقف می کند زیرا شما با تاکید مناسب یا اشتیاق کافی آن را نخوانده اید). قدرت فکری و همدلی او این کتاب را بهتر کرده است همان طور که یک چهارم قرن با او بودن مرا انسان بهتری کرده است. او برای همه زمان ها عشق زندگی من بوده، هست و خواهد بود.

– پایان –

هشیاری، خودداری و راز روزانه عملکرد عالی
با لیندا آشنا شوید: سی و یک ساله، مجرد، پرحرف و بسیار باهوش است. لیندا در دانشگاه در رشته فلسفه تحصیل کرده است. به عنوان یک دانشجو عمیقا در مورد مسائل تبعیض و عدالت اجتماعی اهمیت می داد و در تظاهرات ضد انرژی هسته ای شرکت می کرد.
پیش از آنکه چیز بیشتری در مورد لیندا بگویم، اجازه بدهید از شما سوالی در مورد او بپرسم. کدام یک از موارد زیر محتمل تر است:
الف: لیندا کارمند بانک است.
ب: لیندا یک کارمند بانک است که در حرکت های جنبش زنان فعالیت می کند.
بیشتر افراد در برابر این پرسش، پاسخ ب را انتخاب می کنند. به لحاظ شهودی این موضوع درست به نظر می رسد. این طور نیست؟ یک فارغ التحصیل فلسفه که مخالف انرژی هسته ای و عدالت خواه است؟ این گونه به نظر می رسد که چنین فردی یک فعال جنبش زنان باشد. اما گزینه الف باید پاسخ درست باشد (و اینگونه نیز هست). پاسخ صرفا بحث واقعیت ها نیست. لیندا واقعی نیست. و بحث نظر افراد نیز مطرح نیست. این بحث یک بحث کاملا منطقی است.کارمندان بانکی که فعال جنبش زنان نیز هستند (مانند کارمندان بانکی که آواز می خوانند و یا از گشنیز متنفر هستند) زیر گروهی از همه کارمندان بانک هستند و زیرمجموعه ها هرگز نمی توانند از مجموعه اصلی خود بزرگ تر باشند(۲). در سال ۱۹۸۳، دنیل کانمن، که برنده جایزه نوبل شده است و به خاطر روش بازسازی روز معروف شد به همراه همکارش، اموس تورسکی، مسئله لیندا را ارائه کردند تا «مغالطه عطف منطقی» را نمایش دهند که یکی از روش های متعددی است که استدلال ما دچار خطا می شود.
وقتی محققان مسئله لیندا را در ساعت های مختلف روز مطرح کردند (برای مثال، در یکی از آزمایش های بسیار شناخته شده در ۹ صبح یا در ۸ عصر) معمولا زمان سنجی نشان می داد که آیا شرکت کننده پاسخ درست را پیدا می کند و یا اینکه دچار لغزش می شود. البته یک استثنای جالب و مهم در این یافته ها وجود دارد (که بعدا در مورد آن صحبت می کنیم). اما در مورد تماس گزارش درآمدی مدیران، عملکرد در ابتدای روز بسیار قوی بود و با گذشت زمان به مرور بدتر می شد.
همین الگو در مورد کلیشه ها نیز وجود دارد. محققان از شرکت کنندگان دیگر خواستند تا در مورد گناهکار بودن یا بی گناهی یک متهم فرضی نظر بدهند. همه داوران، مجموعه واحدی از داده ها را خواندند. اما برای نیمی از آنها، نام فرضی «رابرت گارنر» و برای نیمی دیگر، نام او «روبرتو گارسیا» بود. وقتی افراد صبح تصمیم گیری می کردند، تفاوتی بین حکم های گناهکاری دو فرد فرضی وجود نداشت. اما وقتی تصمیم خود را در اواخر روز اتخاذ می کردند، احتمال اینکه گارسیا گناهکار تشخیص داده شود و گارنر بی گناه دانسته شود بسیار بیشتر بود. برای این گروه از شرکت کنندگان، هوشیاری که با ارزیابی منطقی دلایل قابل مشاهده است، در اوایل روز بسیار بیشتر بود. و با گذشت زمان خستگی ذهنی افزایش پیدا می کرد که با تکیه بر کلیشه ها قابل مشاهده است.
دانشمندان بیش از یک قرن پیش شروع به ارزیابی تاثیر زمان روز بر قدرت مغز کرده اند که شروع آن آزمایش هایی بود که روان شناس آلمانی به نام «هرمان ابینگاس» انجام داد تا اثبات کند که مردم، در به خاطر سپردن مجموعه ای از حروف بی معنا، صبح بسیار بهتر از شب عمل می کنند. از آن زمان، محققان این تحقیقات را در مورد طیف وسیعی از کارهای فکری انجام داده اند (و سه نتیجه کلیدی از آنها به دست آمده است).
نخست اینکه توانایی های شناختی ما در تمام طول روز به یک اندازه نیست. در طول حدود شانزده ساعتی که بیدار هستیم، این توانایی ها تغییر می کنند (غالبا به صورت قاعده مند و قابل پیش بینی). در لحظه هایی از روز نسبت به بقیه لحظه ها، باهوش تر، سریع تر، خنگ تر، کندتر، خلاق تر و بی خلاقیت تر هستیم.
دوم اینکه این نوسانات روزانه بسیار شدیدتر از آنچه هستند که فکر می کنیم. آنچنان که «راسل فاستر»، متخصص علوم عصبی و کرونوبیولوژیست دانشگاه آکسفورد می گوید، «تغییرات عملکردی در مقایسه نقطه اوج و پایین ترین نقطه می تواند برابر با وضعیتی باشد که گویا به اندازه قانونی الکل مصرف کرده ایم». تحقیقات دیگری نشان داده اند که تاثیر زمان روز می تواند موجب ۲۰ درصد تغییر در عملکرد انسان در فعالیت های فکری باشد.
سوم اینکه تا چه اندازه به کارهایی که انجام می دهیم وابسته هستیم. «سیمون فولکارد»، روانشناس انگلیسی می گوید «شاید مهم ترین نتیجه ای که از تحقیقات مربوط به تاثیر زمان بر عملکرد می توان گرفت این است که بهترین زمان برای انجام هر کار خاص بستگی به طبیعت آن کار دارد».
مسئله لیندا یک کار تحلیلی است. مطمئنا این مسئله، یک تله است. اما نیازمند خلاقیت یا هوش فوق العاده ای نیست. این مسئله یک پاسخ صحیح قطعی دارد (که از طریق منطق می توانید به آن برسید). دلایل زیادی اثبات کرده اند که بزرگسالان در ساعت های اولیه روز در این گونه از تفکر بهترین عملکرد را دارند. وقتی بیدار می شویم، دمای بدن ما کم کم افزایش پیدا می کند. این افزایش دما کم کم سطح انرژی و هشیاری ما را افزایش می دهد (که این موضوع نیز خود باعث بهبود عملکرد اجرایی، توانایی تمرکز و قدرت نتیجه گیری ما می شود). برای بیشتر ما این توانایی های تحلیلی در اواخر صبح و یا حدود ظهر به اوج خود می رسند.
یکی از دلایل این موضوع این است که در اوایل روز ذهن ما بسیار هشیارتر است. در مسئله لیندا، مطالب سیاسی در مورد تجربه های دانشگاهی لیندا در واقع مسائل انحرافی هستند. این مطالب هیچ ارتباطی به حل خود مسئله ندارند. وقتی ذهن ما در حالت هشیاری باشد، که معمولا صبح ها این گونه است، می توانیم این مسائل فرعی را کنار بگذاریم.
اما هشیاری محدودیت دارد. پس از اینکه نگهبانان ذهنی ما چند ساعت بدون استراحت کار می کنند، خسته می شوند. آنها کار را تعطیل می کنند تا سیگاری بکشند و به دستشویی بروند. و وقتی آنها نیستند، مداخله جویان (منطق نادرست، کلیشه های خطرناک، اطلاعات بی ربط) وارد ذهن ما می شوند. هشیاری و سطح انرژی که در صبحگاه در حال افزایش است و در حدود ظهر به اوج خود می رسد، معمولا در بعد از ظهر افت می کند. و به همراه این افت، توانایی ما در تمرکز کردن و محدود کردن قدرت بازدارندگی خود کاهش پیدا می کند. قدرت تحلیل ما مانند برگ های برخی از گیاهان بسته می شوند.
تاثیر این موضوع می تواند بسیار زیاد باشد اما غالبا مورد توجه ما قرار نمی گیرد. برای مثال، دانش آموزان دانمارک، مانند دانش آموزان هر جای دیگر، مجموعه ای از آزمون های استاندارد را جهت ارزیابی چیزهایی که آموخته اند و عملکرد مدرسه انجام می دهند. کودکان دانمارکی این آزمون ها را روی کامپیوتر انجام می دهند. اما به دلیل اینکه تعداد کامپیوترهای همه مدارس از تعداد دانش آموزان کمتر است، دانش آموزان نمی توانند در آنِ واحد امتحان بدهند. در نتیجه زمان آزمون بر اساس برنامه زمانی کلاس ها و در دسترس بودن کامپیوترها تغییر می کند. برخی از دانش آموزان این آزمون ها را در صبحگاه و برخی دیگر آن را در ساعت های بعدی انجام می دهند.
وقتی «فراچسکا گینو» از دانشگاه هاروارد و دو محقق دانمارکی نتایج چهار سال از این آزمون ها از دو میلیون کودک دانمارکی را مورد بررسی قرار دادند و نمره ها را بر اساس ساعتی که دانش آموز امتحان داده است مقایسه کردند، به رابطه جالب و نگران کننده ای رسیدند. دانش آموزان، صبح نمره بیشتری نسبت به بعد از ظهر می گرفتند. در حقیقت، به ازای هر ساعتی که امتحان دیرتر برگزار می شد، نمره ها کمی افت می کردند. تاثیر امتحان آخر روز مشابه داشتن والدینی با درآمد یا تحصیلات کمتر است (و یا مشابه دو هفته غیبت از درس و کلاس). زمان سنجی همه چیز نبود، اما مسئله بسیار بزرگی بود.
همین مسئله در ایالات متحده نیز وجود دارد. «نولان پوپ»، اقتصاددان دانشگاه شیکاگو به نمره های آزمون های استاندارد و نمره های کلاسی دو میلیون دانش آموز در لس آنجلس نگاه کرد. فارغ از اینکه مدرسه واقعا در چه ساعتی شروع شده است، «برگزاری کلاس ریاضی در دو ساعت نخست در مقایسه با دو ساعت پایانی، نمره ریاضی دانش آموزان را افزایش می دهد» و این مسئله در مورد نمره های دانش آموزان در امتحانات سراسری کالیفرنیا نیز صحت داشت. اگرچه پوپ می گوید دلیل وقوع این امر مشخص نیست، «اما نتایج معمولا نشان می دهند که دانش آموزان در اوایل روز کارآمدتر هستند، خصوصا در مورد ریاضی» و مدارس باید «با تنظیم دوباره زمان برگزاری کلاس ها» یادگیری را بهبود ببخشند.
اما پیش از اینکه بروید و همه کارهای مهم خود را پیش از وقت نهار روی هم تلنبار کنید، مراقب باشید. همه کارهای فکری از یک جنس نیستند. برای نشان دادن این موضوع، سوال دیگری مطرح می کنیم:
«ارنستو» یک دلال سکه های قدیمی است. یک روز، فردی یک سکه برنزی زیبا را برای او می آورد. این سکه در یک طرف تصویر سر یک پادشاه را دارد و در روی دیگر تاریخ ۵۴۴ قبل از میلاد حک شده است. ارنستو سکه را بررسی می کند، اما به جای خرید سکه، به پلیس زنگ می زند. چرا؟
این همان چیزی است که دانشمندان علوم اجتماعی آن را «مسئله بصیرت» می نامند. استدلال به یک روش علمی و الگوریتمی نمی تواند در اینجا پاسخ درستی را پیدا کند. مردم در مورد مسائل بصیرتی معمولا کار خود را با رویکرد گام به گام و سیستماتیک شروع می کنند. اما در نهایت به بن بست می رسند. برخی تسلیم می شوند و آن را رها می کنند زیرا فکر می کنند نمی توانند از این دیوار بالا بروند و یا آن را تخریب کنند. اما برخی دیگر، با رسیدن به بن بست و ناامیدی، در نهایت موضوعی را تجربه می کنند که «جرقه روشنایی» نام دارد (یافتم!) و به آنها کمک می کند تا واقعیت ها را از زاویه جدیدی ببینند. آنها سوالات را دوباره دسته بندی می کنند و به سرعت راه حل را پیدا می کنند.
(آیا هنوز هم به جواب مسئله سکه پی نبرده اید؟ پاسخ این پرسش باعث می شود تا به سر خود بکوبید. تاریخ پشت سکه ۵۴۴ پیش از میلاد است. این تاریخ نمی توانسته است در آن زمان مورد استفاده بوده باشد زیرا مسیح هنوز به دنیا نیامده بوده است. و البته هیچ کس نمی دانست که مسیح پانصد سال بعد به دنیا خواهد آمد. و این سکه مسلما جعلی است).
دو روان شناس آمریکایی به نام های «ماریک ویث» و «رز زکس» این مسئله و چند مسئله بصیرتی دیگر را به گروهی از افرادی که گفته بودند، صبح بهترین عملکرد فکری را دارند ارائه کردند. این محققان نیمی از گروه را در ساعت ۸:۳۰ تا ۹:۳۰ صبح و گروه دوم را در ساعت ۴:۳۰ تا ۵:۳۰ عصر مورد آزمایش قرار دادند. افرادی که صبح بهتر فکر می کردند، احتمال اینکه مسئله سکه را در عصر حل کنند بیشتر بود. ویث و زکس دریافتند که «شرکت کنندگانی که مشکلات بصیرت را در زمانی غیر از زمان بهینه خود حل کردند... موفق تر از شرکت کنندگانی بودند که این کار را در زمان بهینه خود حل کردند».
اما موضوع چیست؟
مسئله به همان نگهبانانی برمی گردد که از قلعه شناختی ما نگهبانی می کنند. برای بیشتر ما، صبحگاه زمانی است که این نگهبانان هوشیار و آماده اند تا در برابر مهاجمان مقابله کنند. این هشیاری (که غالبا به نام «کنترل مهارکننده» شناخته می شود)، از طریق حذف مسائل انحرافی، به مغز ما کمک می کند تا مشکلات تحلیلی را حل کند. اما مسائل بصیرتی متفاوت هستند. آنها نیازمند هشیاری و مهارکنندگی کمتری هستند. احتمال اینکه آن لحظه «جرقه روشنایی» در زمانی که نگهبانان در سر کار خود نیستند رخ بدهد، بیشتر است. در این لحظه های آزادتر، یک عدم تمرکز کم می تواند به ما کمک کند تا رابطه هایی را کشف کنیم که در صورت وجود این نگهبانان نادیده می گرفتیم. برای مسائل تحلیلی، نبود کنترل مهارکننده، یک ایراد است اما برای مسائل بصیرتی، یک ویژگی مثبت به شمار می رود.
برخی این پدیده را «پارادوکس الهام بخشی» نامیده اند (این ایده که نوآوری و خلاقیت در زمانی که در بهترین شرایط خود نیستیم رخ می دهد، حداقل در رابطه با ریتم های روزانه). و همان گونه که تحقیق عملکرد مدارس دانمارک و لس آنجلس نشان می دهند که دانش آموزان در آزمون های تحلیلی مانند ریاضی، صبح بهتر هستند، ویث و زکس می گویند کار آنها «نشان می دهد دانش آموزانی که در حال برنامه ریزی جدول زمانی کلاس های خود هستند، در نظر داشته باشند که در کلاس هایی مانند هنر و نویسندگی خلاقانه در ساعت های غیر بهینه در مقایسه با ساعت های بهینه مغزی خود عملکرد بهتری خواهند داشت».
به طور خلاصه، احساسات و عملکرد ما در طی روز نوسان می کنند. برای بیشتر ما، خلق و خوی ما این الگوی متداول را طی می کند: یک اوج گیری، یک افت و یک اوج گیری مجدد. و این موضوع باعث می شود تا یک الگوی دو گانه عملکردی شکل بگیرد. در صبحگاه ها و در زمان اوج گیری، بیشتر ما در حل مسئله لیندا خوب عمل می کنیم (کارهای تحلیلی که نیازمند هشیاری، تیزهوشی و تمرکز است). ساعت های آخر روز، زمانی که در حال اوج گیری دوباره هستیم، بیشتر ما در حل مسئله سکه بهتر عمل می کنیم (کارهای بصیرتی که نیازمند مهارکنندگی و اراده کمتری است). ما مانند یک نسخه متحرک از گیاه مایران هستیم. توانایی های ما طبق ساعتی که تحت کنترل مان نیست، باز و بسته می شوند.
اما در این نتیجه گیری من یک نکته وجود دارد: توجه کنید که گفتم «بیشتر ما». در این الگوی گسترده استثنایی هم وجود دارد، خصوصا در عملکرد. که موضوع مهمی است.
تصور کنید کنار سه نفر که آنها را می شناسید ایستاده اید. احتمالا یکی از شما چهار نفر ارگانیسم متفاوتی است که ساعت متفاوتی نیز دارد.

چه وقتی ورزش کنیم: راهنمای نهایی
من بیشتر روی جنبه های احساسی و شناختی زندگی تمرکز کرده ام. اما جنبه جسمی چطور؟ به طور دقیق تر، چه زمانی برای ورزش بهترین زمان است؟ پاسخ بستگی به هدف شما دارد. بر اساس تحقیقات ورزشی، راهنمای ساده برای کمک به شما در تصمیم گیری این است:
در صبح ها ورزش کنید تا:
  • وزن کم کنید: وقتی تازه بیدار شده ایم، حداقل هشت ساعت چیزی نخورده ایم، و قند خون ما پایین است. از آنجا که قند خون برای دویدن لازم است، ورزش صبحگاهی از چربی ذخیره شده برای تامین انرژی مورد نیاز استفاده می کند (وقتی پس از خوردن ورزش می کنیم، از انرژی غذایی که مصرف کرده ایم استفاده می کنیم). در بسیاری از موارد، ورزش صبحگاهی می تواند تا ۲۰ درصد چربی بیشتری نسبت به ورزش های بعد از غذا بسوزاند.
  • روحیه خود را بالا ببرید: ورزش های هوازی (شنا، دو، و حتی گرداندن سگ) می تواند روحیه را بالا ببرد. وقتی صبح ورزش می کنیم، تمام روز از این اثر بهره مند می شویم. اگر تمرین خود را به عصر موکول کنید، در بخشی از این احساسات خوب در خواب خواهید بود.
  • برنامه روزانه خود را حفظ کنید: تحقیقاتی نشان می دهد که اگر صبح ورزش کنیم، احتمال اینکه آن را ادامه بدهیم بیشتر است. در نتیجه اگر می بینید در حفظ برنامه ای مشکل دارید، خصوصا اگر با یک شریک به ورزش صبحگاهی بپردازید، به شما کمک می کند تا یک عادت ایجاد کنید.
  • قدرت خود را بالا ببرید: بدن ما در طی روز تغییر می کند. یک نمونه: هورمون تستسترون که سطح آن صبح ها بالا می رود. تستسترون در ساخت عضلات موثر است در نتیجه اگر وزنه می زنید، تمرین خود را در ساعت های اولیه صبح قرار دهید.
در اواخر ساعات بعد از ظهر یا شب ورزش کنید تا:
  • از آسیب ها خودداری کنید: وقتی عضلات ما گرم هستند، کشش بیشتری دارند و احتمال آسیب دیدن آنها کمتر است. به همین دلیل است که کارهایی که در ابتدای تمرین خود انجام می دهیم گرم کردن نام دارد. وقتی بیدار می شویم، دمای بدن ما کم است و در طی روز به صورت منظم بالا می رود و در اواخر بعد از ظهر و اوایل شب به اوج خود می رسد. این موضوع بدان معناست که در ورزش های اواخر روز عضلات ما گرم است و آسیب ها کمتر رخ می دهند.
  • بهترین عملکرد خود را داشته باشید: ورزش کردن در عصر نه تنها به این معناست که کمتر آسیب می بینید، بلکه به شما کمک می کند تا با سرعت بیشتری بدوید و وزنه بیشتری بلند کنید. عملکرد شش ها در این لحظه از روز در اوج خود قرار دارد در نتیجه سیستم گردش خون شما اکسیژن و مواد مغذی بیشتری در بدن پخش می کند. همچنین این لحظه از روز که قدرت بالا می رود، زمان واکنش نیز کاهش پیدا می کند، هماهنگی دست و چشم بالا می رود و ضربان قلب و فشار خون پایین می آید. این عوامل باعث می شوند بهترین عملکرد ورزشی خود را به نمایش بگذارید. در واقع تعداد بسیار زیادی از رکوردهای المپیکی، خصوصا در دو و شنا در اواخر روز و اوایل شب رخ داده اند.
  • از ورزش کردن بیشتر لذت ببرید: مردم معمولا فکر می کنند در عصرها فشار کمتری به خود می آورند حتی اگر تمرین های آنها دقیقا مانند تمرین های صبح باشد. این موضوع نشان می دهد که ورزش در بعد از ظهر فشار کمتری بر ذهن و روح افراد وارد می کند.
چهار توصیه برای یک صبح بهتر
۱. وقتی بیدار می شوید یک لیوان آب بنوشید.
در طول روز چقدر پیش می آید که هشت ساعت بگذرد بدون اینکه چیزی ننوشید؟ با این حال، این اتفاق برای همه ما در شب می افتد. با توجه به بخار آبی که با تنفس خارج می شود و آبی که از طریق پوست از دست می دهیم و البته مقداری که در دستشویی از بدن خارج می شود، وقتی بیدار می شویم با کم آبی رو به رو هستیم. اولین کاری که می کنید یک لیوان آب بنوشید تا کمبود آب بدن را جبران کنید، گرسنگی اولیه صبح را به تاخیر بیاندازید و البته این کار به شما کمک می کند که بیدار شوید.

۲. وقتی تازه بیدار شده اید، قهوه ننوشید.
لحظه ای که بیدار می شویم، بدن ما کورتیزول تولید می کند که هورمون استرس است تا انرژی ما را بالا ببرد. اما مشخص شده است که کافئین در تولید کورتیزول اختلال ایجاد می کند (در نتیجه شروع روز با یک لیوان قهوه هشیاری ما را زیاد بالا نمی برد). بلکه بدتر، قهوه صبح زود باعث مقاومت ما در برابر کافئین می شود که بدان معناست که باید برای دست یابی به مزایای آن مقدار بیشتری از آن را مصرف کنیم. رویکرد بهتر این است که لیوان قهوه خود را یک ساعت تا ۹۰ دقیقه بعد از بیداری بنوشید، زمانی که تولید کورتیزول به اوج خود رسیده است و کافئین می تواند به کار خود بپردازد. اگر به دنبال افزایش انرژی در بعد از ظهر هستید، بین ساعت ۲ تا ۴ عصر سری به کافی شاپ بزنید زیرا در این زمان سطح کورتیزول دوباره افت می کند.

۳. از نور خورشید صبحگاهی بهره ببرید
اگر صبح ها احساس تنبلی می کنید، تا جایی که می توانید نور خورشید را جذب کنید. خورشید، برخلاف بیشتر لامپ ها، نورهایی ساطع می کند که طیف وسیعی از امواج نورها را پوشش می دهد. وقتی این طیف از نورهای امواج قوی به چشمان شما برخورد می کنند، به مغز شما پیام می فرستند که تولید هورمون های خواب را متوقف کند و هورمون های هشیاری را تولید کند.

۴. جلسات گفتار درمانی را صبح برگزار کنید.
تحقیقات در زمینه نوظهور «سایکونورواندوکرینولوژی(۴)» نشان می دهند که جلسات درمانیِ صبح تاثیر بیشتری را دارند. دلیل این امر به کورتیزول برمی گردد. بله، این یک هورمون استرس است. اما در عین حال، موجب تقویت یادگیری نیز می شود. در طول جلسات درمانی در صبح، وقتی سطح کورتیزول در بالاترین سطح خود است، بیماران تمرکز بیشتری دارند و توصیه را بهتر درک می کنند.

دو: بعد از ظهرها و قاشق های قهوه

قدرت استراحت، وعده نهار و اثبات فایده خواب بعد از ظهر در دنیای مدرن
بعد از ظهر از چیزی آگاه است که صبح هرگز تصور آن را نیز نمی کند.
- رابرت فراست

برای چند لحظه با من به بیمارستان «شوم» بیایید.
در این بیمارستان، احتمال اینکه دوز کشنده ای از داروهای بی هوشی به بیماران تزریق شود سه برابر بیمارستان های دیگر است و احتمال اینکه بیماران در چهل و هشت ساعت پس از جراحی فوت کنند بسیار بیشتر است. در اینجا متخصصان گوارش، در مقایسه با همکاران دقیق تر خود، در زمان کولونوسکپی تعداد کمتری از توده های بد خیم را پیدا می کنند، در نتیجه توده های سرطانی تشخیص داده نمی شوند. احتمال اینکه متخصصان داخلی برای عفونت های ویروسی آنتی بیوتیک های غیر ضروری تجویز کنند، ۲۶ درصد بیشتر است و در نتیجه ایجاد ویروس های مقاوم در برابر دارو را تشدید می کنند. و احتمال اینکه پرستاران و خدمه در سراسر این بیمارستان پیش از رسیدگی به بیمار دستان خود را بشویند، ده درصد از جاهای دیگر کمتر است که این امر احتمال اینکه بیمار به مرضی مبتلا شود که در بدو ورود به بیمارستان نداشته است، را افزایش می دهد.
اگر وکیل حوزه اشتباهات پزشکی بودم (که خوشبختانه نیستم)، تابلو خود را رو به روی چنین جایی نصب می کردم. اگر شوهر یا پدری بودم (که خوشبختانه هستم)، هرگز اجازه نمی دادم که اعضای خانواده من وارد این بیمارستان شوند. و اگر در مورد زندگی به شما راهنمایی هایی را ارائه می کردم (که به هر حال در این کتاب دارم همین کار را می کنم)، این توصیه را به شما می کردم که: «به آنجا نروید».
ممکن است اسم بیمارستان «شوم» واقعی نباشد. اما اینجا یک جای واقعی است. تمام چیزهایی که بیان کردم همان اتفاقاتی هستند که در مراکز بیمارستانی مدرن در بعد از ظهرها در مقایسه با صبح ها رخ می دهند. بیشتر بیمارستان ها و شاغلین حوزه سلامت قهرمانانه کار می کنند. فجایع درمانی بیشتر استثنا هستند تا روال عادی. اما برای بیمار بودن، بعد از ظهرها وقت بدی است.
در زمان افت اتفاقی می افتد، غالبا هفت ساعت پس از بیداری، و باعث می شود این لحظه از تمام زمان های دیگر روز خطرناک تر شود. در این فصل به این موضوع می پردازیم که چرا بسیاری از ما (از متخصصان بی هوشی گرفته تا کودکان مدرسه ای و کاپیتان لوزیتانیا) بعد از ظهرها اشتباه می کنیم. بعد از آن راه حل های این مشکل را بررسی می کنیم (به طور خاص، دو راه حل ساده که می تواند از بیماران مراقبت کند و موجب افزایش نمرات دانش آموزان شود و شاید حتی نظام قضایی را عادلانه تر کند). در خلال این مسیر، می آموزیم که چرا نهار (و نه صبحانه) مهم ترین وعده روز است، چگونه یک چرت عالی بزنیم و چرا زنده کردن یک رسم هزار ساله می تواند همان چیزی باشد که امروز برای تقویت بهره وری و عملکرد شرکتی به آن نیاز داریم.
اما ابتدا بیایید به یک بیمارستان واقعی برویم که با استفاده از کارت های سبز رنگ از وقوع فاجعه جلوگیری می شود.
مثلث های برمودا و چهار ضلعی های پلاستیکی: قدرت وقفه های هشیاری
یک بعد از ظهر سه شنبه ابری در «آن اربور» میشیگان است و برای نخستین (و شاید تنها) بار در زندگی روپوش سبز بیمارستان را پوشیده ام و دستانم را می شویم تا به اتاق جراحی بروم. در کنار من، دکتر کوین ترمپر، متخصص بی هوشی و استاد و رئیس دپارتمان بی هوشی دانشکده پزشکی میشیگان، قرار دارد.
ترمپر به من می گوید: «هر سال ما ۹۰ هزار نفر را بی هوش می کنیم و دوباره به هوش می آوریم. آنها را بی حس می کنیم و بدن آنها را می بریم». ترمپر بر بیش از ۱۵۰ پزشک و ۱۵۰ رزیدنت پزشکی نظارت می کند که این قدرت جادویی را به کار می گیرند. در سال ۲۰۱۰ او نحوه کار آنها را تغییر داد.
روی تخت اتاق جراحی یک مرد بیست و چند ساله دراز کشیده است که فکش خرد شده و شدیدا نیاز به درمان دارد. روی دیوار نزدیک آنجا یک تلویزیون بزرگ است که نام پنج نفر دیگر را که در لباس های سبز بیمارستان هستند نشان می دهد (پرستاران، پزشکان و یک تکنیسین) که در اطراف تخت حلقه زده اند. در بالای نمایشگر با خط زرد رنگ روی پس زمینه آبی، نام بیمار نوشته شده است. جراح، که مردی سی و چند ساله است، آماده است تا کار را شروع کند. اما پیش از آنکه کسی کاری انجام بدهد، مثل اینکه این تیم در حال بازی بسکتبال در مرکز کریسلر در دو مایلی آنجا باشد، اعلام زمان استراحت یا وقفه می کنند.
یکباره همه یک قدم به عقب برمی دارند و به نمایشگر یا به کارت پلاستیکی آویزان از کمربند خود نگاه می کنند و خود را به هم معرفی کرده و یک روند نه مرحله ای «تایید پیش از شروع» را طی می کنند که آنها را مطمئن می کند که بیمار همان فردی است که باید باشد، از شرایط او و هر گونه حساسیت موجود آگاه هستند، داروهایی که متخصص بی هوشی به کار می برد را می شناسند و تمام ابزارهایی که ممکن است نیاز شود را در اختیار دارند. وقتی همه خود را به یکدیگر معرفی کردند و به همه پرسش ها پاسخ دادند (که تمام این روند حدود سه دقیقه طول می کشد)، زمان وقفه به پایان می رسد و رزیدنت جوان بی هوشی وسایل را از بسته های خود بیرون می آورد تا بیماری که قبلا کمی بی هوش شده است را به طور کامل بی هوش کند. این کار آسان نیست. فک بیمار در شرایط بسیار نامناسبی قرار دارد و رزیدنت باید به جای دهان از بینی او برای لوله گذاری استفاده کند که کاری خسته کننده است. ترمپر، که مانند یک نوازنده پیانو قدی بلند و کشیده دارد، وارد می شود و لوله را از مجاری بینی وارد حلق بیمار می کند. کمی بعد بیمار، بی هوش می شود و علائم حیاتی او ثابت هستند و می توان جراحی را شروع کرد.
در این لحظه، تیم یک بار دیگر از تخت جراحی فاصله می گیرد.
هر فرد موارد موجود روی کارت «وقفه پیش از شروع» را بررسی می کند تا مطمئن شود که همگی آماده هستند. آنها تمرکز فردی و جمعی خود را دوباره به دست می آورند. در این لحظه است که همه دوباره به سمت تخت جراحی می روند و جراح درمان فک را آغاز می کند.



من چنین وقفه هایی را «وقفه هشیاری» می نامم (وقفه های کوتاه پیش از انجام کارهای مهم برای بازبینی دستورالعمل ها و پیش گیری از اشتباه). وقفه های هشیاری باعث شده اند که مرکز درمانی دانشگاه میشیگان در زمان افت بعد از ظهرها تبدیل به یک بیمارستان شوم نشود. ترمپر می گوید از زمانی که این وقفه ها را پیاده کرده است، کیفیت درمان افزایش پیدا کرده است، مشکلات کمتر شده اند و هم پزشکان و هم بیماران راحت تر هستند.
بعد از ظهرها همان مثلث برمودای روزهای ما هستند. این افت یک منطقه خطر برای بهره وری، اخلاق و سلامت است. تخصص بی هوشی یک نمونه است. محققان مرکز درمانی دوک حدود ۹۰ هزار جراحی در بیمارستان را بررسی کردند و مواردی را شناسایی کردند که «وقایع ناگوار بی هوشی» می نامند (اشتباهات انجام شده توسط متخصص بی هوشی، صدماتی که به بیماران وارد شده است و یا هر دو). زمان افت بسیار خسارت آفرین بود. اتفاقات ناگوار «در پرونده هایی که جراحی در ساعت ۳ تا ۴ بعد از ظهر شروع شده بود» بسیار بیشتر مشاهده می شد. احتمال بروز مشکل در ساعت ۹ صبح حدود یک درصد بود و در ساعت ۴ عصر حدود ۴.۲ درصد. به بیان دیگر، احتمال اینکه در عصر در زمان تزریق داروی بی هوشی به شما، اتفاق ناگواری رخ بدهد، چهار برابر بیشتر از زمان اوج بود. در مورد صدمات واقعی (نه صرفا خطاها، بلکه اتفاقاتی که به بیمار آسیب می رساند) احتمال وقوع در ساعت ۸ صبح ۰.۳ (سه دهم) درصد بود. اما همین احتمال در ساعت ۳ بعد از ظهر یک درصد بود (از هر صد مورد یکی، یعنی یک افزایش سه برابری). محققان نتیجه گیری کردند که افت بعد از ظهری، در هشیاری پزشکان خلل وارد می کند و بر عملکرد انسان در کارهای پیچیده مانند اموری که برای بی هوشی لازم است، اثر نامطلوبی دارد.
همچنین می توانید کلونوسکوپی را در نظر بگیرید. اکنون به سنی رسیده ام که عقل سلیم حکم می کند چنین اقداماتی را انجام دهم تا از حضور یا امکان وجود سرطان روده آگاه شوم. اما اکنون که تحقیقات را مطالعه کرده ام، هرگز زیر بار ویزیت شدن در بعد از ظهر نمی روم. برای مثال، یکی از تحقیق هایی که بیش از هزار مورد کلونوسکوپی را بررسی کرده است و بارها به آن ارجاع داده شده است نشان می دهد که احتمال اینکه اندوسکوپیست ها توده گوشتی را شناسایی کنند، با سپری شدن روز کاهش می یابد. هر ساعت که بگذرد، حدودا ۵ درصد از احتمال تشخیص این توده ها کمتر می شود. برخی از تفاوت های خاص بین پرونده های صبح و بعد از ظهر خیلی شدید بود. برای مثال، در ساعت یازده صبح، پزشکان در هر معاینه خود به طور متوسط حدود ۱.۱ توده را شناسایی کردند. این رقم در ساعت ۲ عصر حدودا نیمی از این تعداد را تشخیص می دادند در حالی که بیماران عصر تفاوتی با بیماران صبح نداشتند.
به این اعداد نگاهی بیاندازید و بگویید اگر قرار باشد کلونوسکوپی انجام دهید، آن را به چه وقتی موکول می کنید. نکته دیگر این است که تحقیق دیگری نشان می دهد وقتی پزشکان کولونوسکوپی را در بعد از ظهر انجام می دهند، احتمال اینکه آن را تا انتها ادامه دهند به شدت کمتر است.
همچنین مراقبت های پزشکی متداول نیز از بعد از ظهرها تاثیر می پذیرند. برای مثال، احتمال اینکه پزشکان در بعد از ظهرها برای عفونت های تنفسی شدید، آنتی بیوتیک تجویز کنند (که موارد غیر ضروری را هم شامل می شود)، نسبت به صبح ها بسیار بیشتر است. معاینه بیمار پس از بیمار دیگر، توان تصمیم گیری پزشک را تحلیل می برد، برای او بسیار ساده تر است که دارو تجویز کند تا اینکه بخواهد با معاینه دقیق تشخیص بدهد که آیا علائم بیمار نشان دهنده عفونت باکتریایی است که در این حالت آنتی بیوتیک مناسب خواهد بود یا اینکه عامل آن ویروس است که این دارو تاثیری ندارد.
انتظار داریم که ملاقات های مهم با افراد حرفه ای باتجربه مانند پزشکان، تحت تاثیر این موضوع باشد که بیمار کیست و بیماری او چیست. اما بسیاری از نتایج بستگی به این موضوع دارد که معاینه در چه ساعتی واقع شده است.
اتفاقی که می افتد کاهش هشیاری است. در سال ۲۰۱۵، «هنگچن دای»، «کترین میلکمن»، «دیوید هافمن» و «بردلی ساتس» یک تحقیق بسیار گسترده در مورد شستشوی دست در سی و چهار بیمارستان ایالات متحده انجام دادند. داده های دستگاه های پخش ضدعفونی کننده که مجهز به سیستم شناسایی با امواج رادیویی بود و می توانست اطلاعات کارمند را بخواند، به محققان امکان می داد تا ببینند چه کسی دست های خود را شسته است و چه کسی نشسته است. آنها روی هم رفته بیش از چهار هزار پرسنل را تحت نظر گرفتند (که دو سوم آنها پرستار بودند)، که در مدت این تحقیق حدودا ۱۴ میلیون بار با موقعیت شستشوی دست مواجه شدند. نتیجه تحقیق جالب نبود. این کارمندان به طور میانگین، کمتر از نیمی از موقعیت هایی که برای شستن دست های خود داشتند و به لحاظ حرفه ای موظف به این کار بودند را استفاده می کردند. بدتر از آن این بود که احتمال اینکه خدمه ای که معمولا کار خود را صبح شروع می کردند، عصرها دست های خود را بشویند کمتر بود. این کاهش از دقت صبحگاهی تا اهمال بعد از ظهر حدود ۳۸ درصد بود. یعنی به ازای هر ده باری که صبح ها دست های خود را می شستند، عصرها تنها شش بار این کار را انجام می دادند.
پیامد این کار ناخوشایند است. نویسندگان می نویسند «کاهش رعایت مقررات بهداشت دست ها که در یک شیفت معمولی شناسایی کردیم، منجر به ۷۵۰۰ عفونت غیر ضروری در سال می شود که هزینه سالانه آن در ۳۴ بیمارستان این تحقیق حدودا به رقم ۱۵۰ میلیون دلار می رسد». اگر این نرخ را برای تمامی بیمارستان های ایالات متحده در نظر بگیریم، هزینه افت بعد از ظهر به رقم سرسام آور ۶۰۰ هزار عفونت غیر ضروری می رسد که هزینه درمان آن ۱۲.۵ میلیارد دلار می شود و منجر به ۳۵ هزار مرگ غیر ضروری می شود.
البته بعد از ظهرها در خارج از بیمارستان نیز می تواند کشنده باشد. در انگلستان، تصادف های جاده ای مرتبط با خواب در طی روز دو بار اوج می گیرد. یک بار بین ساعت ۲ تا ۶ صبح که نیمه شب است. و دیگری بین ساعت ۲ تا ۴ عصر که نیمروز است. محققان همین الگوی تصادف را در کشورهای ایالات متحده، اسرائیل، فنلاند، فرانسه و سایر کشورها نیز مشاهده کرده اند.
یک نظر سنجی که در انگلیس انجام شده است بسیار دقیق تر عمل کرده و نشان می دهد که یک کارگر معمولی در ساعت ۲:۵۵ دقیقه بعد از ظهر به ناکارآمدترین لحظه خود در روز می رسد. وقتی وارد این ساعت می شویم، غالبا سردرگم می شویم. در فصل یک به صورت کوتاه به «تاثیر اخلاقی صبح» اشاره کردم که نشان می دهد احتمال اینکه مردم در بعد از ظهرها تقلب کنند بیشتر است زیرا اغلب ما در صبح ها توانایی بیشتری برای مقاومت در برابر فرصت های دروغگویی، تقلب، دزدی و یا سایر رفتارهای غیر اخلاقی داریم. این پدیده، تا حدی بستگی به نوع ساعت درونی افراد دارد که جغدها الگوی متفاوتی نسبت به چکاوک ها و پرنده های دسته سوم از خود نشان می دهند. اما در این تحقیق، افراد شب زنده دار در ساعت های ۱۲ تا ۱:۳۰ شب بیشتر اخلاقی عمل می کنند تا در بعد از ظهرها. اما فارغ از نوع ساعت درونی ما، بعد از ظهرها می تواند در قضاوت حرفه ای و اخلاقی ما تاثیر نامطلوب بگذارد.
خبر خوب این است که وقفه های هشیاری می توانند ما را از چنگ افت بعد از ظهری رها کنند. همانگونه که پزشکان دانشگاه میشیگان نشان دادند، وارد کردن زمان های وقفه هشیاریِ اجباری در کارها به ما کمک می کند تا تمرکز لازم برای انجام کارهای دشواری که باید در بعد از ظهرها انجام شود را به دست آوریم. تصور کنید کاپیتان ترنر، که شب پیش از این تصمیم سرنوشت ساز نخوابیده بود، با سایر خدمه یک وقفه هشیاری کوتاه در نظر می گرفت تا سرعت لوزیتانیا، و چگونگی هدایت کشتی برای فرار از زیردریایی ها را مشخص می کرد.
این دخالت ساده با شواهد روشنی تایید شده است. برای مثال، بزرگ ترین سیستم سلامت در ایالات متحده، اداره سلامت کهنه سربازان است که در ۱۷۰ بیمارستان در سراسر کشور اجرا می شود. در واکنش به تداوم خطاهای پزشکی (که بسیاری از آنها در بعد از ظهر رخ می داد)، تیمی از پزشکان از اداره امور کهنه سربازها یک سیستم جامع آموزشی را در بیمارستان ها اجرا کردند (که در این برنامه میشیگان مدل خود را ایجاد کرد) که حول محور استراحت های مکرر و هشیارانه تر شکل گرفته بود و ابزارهایی مانند «کارت های فهرست وظایف، تخته وایت برد، فرم های کاغذی و پوسترهای دیواری» را شامل می شد. یک سال پس از شروع برنامه، نرخ مرگ و میر جراحی ها (تعداد افرادی که در حین یا کمی پس از جراحی فوت می کنند) ۱۸ درصد کاهش یافت.
با این همه، کار بیشتر افراد شامل بی هوش کردن و بریدن دیگران (یا سایر مسئولیت هایی که مسئله مرگ و زندگی در میان باشد مانند پرواز با یک جت بیست و هفت تنی یا راهنمایی یک لشگر در جنگ) نمی شود. برای سایر افراد، نوع دیگری از استراحت راه ساده ای برای دوری از خطرات افت بعد از ظهر فراهم می آورد. نام آنها را «استراحت های تجدید قوا» بگذارید. برای درک این گونه از استراحت، بیایید ایالت های میانی آمریکا را رها کنیم و سری به اسکاندیناوی و خاورمیانه بزنیم.

از مدرسه تا دادگاه: قدرت استراحت تجدید قوا کننده
در فصل یک از نتایج عجیب آزمون های استاندارد ملی دانمارک آگاه شدیم. بچه های مدرسه ای دانمارکی که آزمون را در بعد از ظهر داده بودند، نمرات بسیار پایین تری نسبت به دانش آموزانی که صبح امتحان داده بودند اخذ کردند. موضوع برای مدیر مدرسه یا سیاست گذار عرصه آموزش روشن است: هر طور شده، همه آزمون ها را به صبح منتقل کنید. با این حال، محققان یک راه حل دیگر نیز کشف کردند که فراتر از مدرسه و آزمون نیز کاربرد دارد و توضیح دادن و اجرای آن بسیار ساده است.
وقتی دانش آموزان دانمارکی پیش از آزمون یک وقت استراحت بیست تا سی دقیقه ای داشتند تا «بخورند، بازی و گفتگو کنند»، نمرات آنها پایین نیامد. در واقع، نمره آنها افزایش پیدا کرد. آن گونه که محققان اذعان می کنند، «یک وقت استراحت باعث بهبودی در عملکرد می شود که اثر بیشتری از کاهش ساعتی آن دارد» یعنی بعد از ظهر نمره ها کاهش پیدا می کند اما پس از وقت استراحت، نمره ها با نرخ بیشتری افزایش پیدا می کند.
متاسفانه، مدارس دانمارک مانند بسیاری از مدارس دیگر در جهان، تنها دو زمان استراحت در هر روز در نظر گرفته اند. بدتر از آن این است که گروهی از سیستم های مدارس، با هدف افزایش سخت کوشی و (از قضا) کسب نمرات بالاتر، در حال کاهش زمان استراحت و سایر وقفه های تجدید قوا کننده هستند. اما همان گونه که «فرانچسکا گینو» از دانشگاه هاروارد بیان می کند، «اگر بعد از هر ساعت یک زمان استراحت در نظر بگیریم، نمرات در طول روز بهبود خواهند یافت».
بسیاری از دانش آموزان جوان در زمان افت، عملکرد پایینی دارند که دو خطر را ایجاد می کند نخست اینکه معلمان را در ارزیابی پیشرفت دانش آموز به خطا می اندازند و دیگر اینکه مدیران را به این نتیجه می رسانند که محتوا و نحوه آموزش را عامل اصلی قلمداد کنند در حالی که موضوع واقعا زمان برگزاری آزمون است. محققانی که این پدیده دانمارکی را مطالعه کرده اند می گویند: «ما معتقدیم این نتایج دو کاربرد مهم در سیاست گذاری دارند، نخست اینکه در هنگام تصمیم گیری در مورد طول روز درسی و همچنین تعداد و طول زمان های استراحت، باید خستگی شناختی را هم در نظر بگیریم. نتایج ما نشان می دهد که روزهای تحصیلی طولانی مدت قابل توجیه است البته در صورتی که تعداد زمان های استراحت مناسب باشد. دوم اینکه سیستم های ارزیابی مدارس باید تاثیر عوامل خارجی در نمره امتحانات را نیز در نظر بگیرند. رویکرد بهتر این است که طوری برنامه ریزی کنیم که آزمون ها دقیقا بعد از زمان استراحت برگزار شوند».
شاید منطقی است که یک لیوان آب سیب و چند دقیقه گشت و گذار بتواند در حل مسائل ریاضی به کودکان هشت ساله معجزه آسا باشد. اما استراحت های تجدید قوایی برای بزرگسالان با مسئولیت های مهم تر نیز تاثیر مشابهی دارد.
در اسرائیل، دو هیئت قضایی حدود ۴۰ درصد درخواست های آزادی مشروط زندانیان را بررسی می کنند. در راس این هیئت ها قضاتی هستند که کارشان این است که پرونده زندانیان را یکی پس از دیگری استماع کنند و در مورد سرنوشت آنها تصمیم بگیرند. آیا این زندانی به دلیل اینکه بخش قابل توجهی از محکومیت خود را سپری کرده است و علائم کافی از اصلاح شدن را نمایش داده است باید آزاد شود؟ آیا مجرمی که قبلا آزادی مشروط دریافت کرده است، اکنون می تواند بدون دستگاه ردیاب خود آزادانه رفت و آمد کند؟
قضات می خواهند منطقی، هشیار و خردمند باشند و بر اساس واقعیت ها و قانون عدالت را اجرا کنند. اما قضات انسان نیز هستند و در معرض همان چرخه روزانه ای قرار دارند که سایر افراد از آن تاثیر می پذیرند. ردای مشکی آنها، نمی تواند ایشان را در برابر افت بعد از ظهر بیمه کند. در سال ۲۰۱۱، سه متخصص علوم اجتماعی (دو اسرائیلی و یک آمریکایی) با استفاده از داده های این دو هیئت آزادی مشروط به بررسی تصمیم گیری های قضایی پرداختند. آنها دریافتند که به طور کلی، احتمال اینکه قضات رای مثبت بدهند (رای به آزادی مشروط یا رای به آزادی رفت و آمد بدون دستگاه ردیاب) در صبح ها بسیار بیشتر از بعد از ظهرهاست. (در این تحقیق انواع مجرمان، شدت جرم و سایر عوامل در نظر گرفته شده بود). اما الگوی تصمیم گیری پیچیده تر و جذاب تر از یک روند صبح و بعد از ظهر بود.
نمودار پایین نشان می دهد که چه چیزی رخ داده است. در اوایل روز قضات در حدود ۶۵ درصد موارد رای مثبت به پرونده می دادند. اما با گذشت روز، این نرخ کاهش پیدا می کرد. در اواخر صبح، رای های موافق آنها به نزدیک صفر رسید. در نتیجه اگر پرونده یک زندانی در ساعت ۹ صبح رسیدگی می شد احتمالا با آن موافقت می شد و اگر همین پرونده در ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه مطرح می شد، احتمال رای موافق به آن تقریبا صفر بود (فارغ از واقعیت های پرونده). به بیان دیگر، از آنجا که تصمیم پیش فرض در این هیئت ها عدم اعطای آزادی مشروط است، قضات در برخی از ساعت های روز از آن عدول می کردند و در ساعت های دیگر آن را تقویت می کردند.



اما ببینید پس از اینکه قاضی استراحت می کند چه اتفاقی می افتد. پس از نخستین وقت استراحت برای نهار، آنها به سرعت بخشنده می شوند (تمایل بیشتر به عدول از رای پیش فرض) و پس از چند ساعت نگرش آنها بسیار سخت گیرانه می شود. اما مانند بچه های مدرسه دانمارک، در اینجا هم مشاهده می کنید که وقتی این قضات به وقت استراحت دوم خود می روند چه اتفاقی می افتد (یک وقفه تجدید قوا کننده در بعد از ظهر برای نوشیدن آبمیوه و یا چرخی در سالن تفریحات). آنها به همان نرخ ارای موافق که در ابتدای صبح داشتند برمی گردند.
کمی به پیامدهای این موضوع فکر کنید: اگر بر حسب اتفاق، پیش از زمان استراحت در برابر هیئت بررسی آزادی مشروط قرار بگیرید و نه پس از آن، احتمالا چند سال دیگر را در زندان خواهید ماند (نه به دلیل واقعیت های پرونده بلکه به خاطر زمان روز). محققان می گویند نمی توانند دقیقا مشخص کنند که چه چیزی عامل این پدیده است. شاید دلیل آن این باشد که خوردن باعث بالا رفتن سطح گلوکز قضات می شود و ذهن آنها را تجدید قوا می کند. شاید فاصله گرفتن از مسند رای، روحیه آنها را بهتر می کند. شاید قضات خسته هستند و این وقت استراحت خستگی آنها را کم می کند. (یک تحقیق دیگر در دادگاه های فدرال ایالات متحده نشان داد که در اولین دوشنبه پس از تغییر ساعت به خاطر فصل، وقتی مردم به طور میانگین حدود ۴۰ دقیقه کم خوابی دارند، رای زندان قضات به طور معمول حدودا ۵ درصد طولانی تر از رای های صادره در سایر دوشنبه ها است).
توضیح این موضوع هر چه باشد، اما عاملی که نباید در تصمیم گیری های قضایی تاثیر داشته باشد و ربطی به خود عدالت نیز ندارد (اینکه آیا قاضی استراحت می کند یا این زمان استراحت چه وقتی است)، در تصمیم در باره اینکه آیا کسی باید آزاد شود یا در زندان بماند اهمیت زیادی داشت. و پدیده گسترده تر (که استراحت می تواند موجب کاهش تاثیر افت بعد از ظهر باشد) احتمالا در سایر تصمیم ها و قضاوت های مهم دیگر مانند تصمیم های قانون گذاران، تصمیم های مالی و تصمیم های مسئولین پذیرش دانشگاه ها نیز تاثیر دارد.
پس اگر زمان افت یک سم است و زمان استراحت تجدید قوا پادزهر، این زمان های استراحت باید چگونه باشند؟ پاسخ واحدی وجود ندارد اما علم پنج اصل راهنما را ارائه می کند:
۱. چیزی بهتر از هیچی است.
مشکل بعد از ظهر این است که اگر مدت زیادی روی کاری تمرکز کنیم، هدف خود در انجام این کار را فراموش می کنیم که به این پدیده «خوپذیری» می گویند. زمان های استراحت کوتاه می تواند به ما کمک کند تا از خوپذیری اجتناب کنیم و تمرکز خود را بالا ببریم و تعهد خود در رسیدن به هدف را دوباره تجدید کنیم. و زمان های استراحت مکرر بهتر از زمان های استراحت هر چند وقت یکبار است. شرکت «دسکتایم» که تولید کننده نرم افزارهای ارزیابی بهره وری است می گوید «موضوعی که در ده درصد کاربران برتر ما مشترک است، توانایی آنها در استفاده از زمان های استراحت است». شرکت دسکتایم پس از تحلیل داده های خود ادعا می کند که نرخ طلایی نسبت کار به استراحت را پیدا کرده است. تحقیقات شرکت چنین نتیجه گیری می کنند که افراد دارای عملکرد بالا پنجاه و دو دقیقه کار می کنند و سپس هفده دقیقه استراحت می کنند. دسکتایم هرگز داده های خود را در مجلاتی که توسط همتایان ارزیابی می شود منتشر نکرده است، در نتیجه شاید نرخ بهینه شما کمی متفاوت باشد. اما دلایل بسیار زیادی وجود دارد که نشان می دهد زمان های استراحت کوتاه کارآمد هستند (و در ازای هزینه کمی که دارند، سود قابل توجهی ارائه می کنند). حتی زمان های استراحت بسیار کوتاه نیز می تواند مفید باشد.

۲. حرکت بهتر از ثابت بودن است.
به ما گفته اند که در شرایط کنونی نشستن، مانند سیگار کشیدن است (یک خطر روشن و واقعی برای سلامتی). همچنین نشستن ما را در برابر خطرات ناشی از افت بعد از ظهر نیز آسیب پذیر می کند که به همین دلیل است که ایستادن و قدم زدن به مدت پنج دقیقه بعد از هر ساعت می تواند کار موثری باشد. یک تحقیق نشان می دهد که یک قدم زدن پنج دقیقه ای پس از هر ساعت می تواند سطح انرژی را بالا ببرد، تمرکز را افزایش دهد و «روحیه را تمام طول روز بهبود ببخشد و احساس خستگی را در بعد از ظهرها کاهش دهد». این استراحت ها که محققان آن را «زمان های کوتاه فعالیت» می نامند، در مقایسه با یک زمان سی دقیقه ای برای قدم زدن تاثیرگذارتر هستند (این تاثیر چنان است که محققان پیشنهاد می کنند سازمان ها «در طی روزهای هفته زمان های استراحتی برای فعالیت بدنی تعیین کنند»). همچنین قدم زدن های کوتاه مدت منظم در محل کار موجب افزایش انگیزه و تمرکز و بهبود خلاقیت می شود.
۳. اجتماع بهتر از تنهایی است.
برای ما افراد درون گرا، تنهایی می تواند تجدید قوا کننده باشد. اما حجم انبوهی از تحقیقاتی که در مورد استراحت های تجدیدقوایی انجام شده است، نشان می دهد که سپری کردن زمان با دیگران تا چه اندازه قدرتمند است خصوصا اگر در انتخاب اینکه زمان خود را با چه کسی بگذرانیم آزاد باشیم. در مشاغل دارای استرس زیاد مانند پرستاری، زمان های استراحت اجتماعی نه تنها خستگی های جسمی را کاهش می دهند و موجب کم شدن خطاهای پزشکی می شوند، بلکه نرخ استعفای کارمندان را نیز کاهش می دهند؛ پرستارانی که از این گونه استراحت ها استفاده می کنند، احتمالا زمان بیشتری در شغل خود می مانند. همین طور، تحقیقاتی که در ادارات کره جنوبی انجام شده است، نشان می دهد زمان استراحت اجتماعی (صحبت کردن با همکاران در مورد چیزی غیر از کار) در کاهش استرس و بهبود روحیه نسبت به زمان استراحت شناختی (پاسخ دادن به ایمیل) و استراحت تغذیه ای (خوردن یک خوراکی) موثرتر هستند.
۴. بیرون بهتر از داخل است.
سپری کردن زمان استراحت در طبیعت از همه چیز بیشتر به ما نیرو می بخشد. نزدیک بودن به درخت ها، گیاهان، رودخانه و نهرها یک ابزار قدرتمند برای تجدید قوای ذهنی است که البته بیشتر ما از تاثیر این موضوع آگاه نیستیم. برای مثال، افرادی که بیرون قدم می زنند نسبت به کسانی که در فضای پوشیده قدم می زنند، در بازگشت، روحیه بسیار بهتری دارند و بهتر تجدید قوا کرده اند. اگرچه افراد پیش بینی می کردند که از قدم زدن در فضای باز شادتر خواهند بود اما میزان این شادی را دست کم می گرفتند. سپری کردن چند دقیقه در طبیعت بهتر از این است که این زمان را در داخل ساختمان سپری کنیم. نگاه کردن به بیرون از پنجره استراحت بهتری نسبت به نگاه کردن به دیوار یا اتاقک اداره است. حتی قدم زدن در فضای بسته اما در کنار گیاهان بهتر از انجام این کار در جایی بدون گیاه است.
۵. رهایی کامل بهتر از نیمه درگیر بودن است.
اکنون کاملا روشن شده است که ۹۹ درصد ما نمی توانیم چند کار را به طور همزمان پیش ببریم. با این حال، وقتی کار را متوقف می کنیم، غالبا تلاش می کنیم تا استراحت خود را با یک فعالیت دیگر که به لحاظ شناختی خسته کننده است ادغام کنیم (بررسی پیام ها، و یا صحبت با همکار در مورد مسائل کاری). این کار اشتباه است. همان تحقیقی که در کره جنوبی انجام شده بود و قبلا به آن اشاره شد، نشان می دهد که استراحت آرامش بخش (انجام حرکات کششی یا رویاپردازی) استرس را از بین می برد و روحیه را بهبود می بخشد به گونه ای که زمان های استراحت چندکاری چنین اثری ندارد. همچنین استراحت بدون تکنولوژی «انرژی را بالا می برد و خستگی احساسی را کاهش می دهد». آن گونه که محققان دیگری بیان کرده اند «جدایی روانی از کار، در کنار جدایی جسمی، مهم است زیرا فکر کردن در مورد کارهای شغلی در زمان استراحت می تواند منجر به خستگی شود».
پس اگر به دنبال یک زمان استراحت تجدید قوایی ایده آل می گردید، ترکیبی از شال گردن کلاه و دستکش برای جلوگیری از سرمای عصرگاهی را به همراه داشته باشید و با دوست خود قدم کوتاهی در فضای آزاد بزنید و در مورد مسئله ای غیر کاری صحبت کنید.
وقفه هشیاری و استراحت تجدید قوا به ما امکان می دهند تا انرژی خود را بازیابی و تجدید قوا کنیم، خواه جراح باشیم یا متن های تبلیغات را ویراستاری کنیم. اما دو نوع استراحت دیگر نیز ارزش تامل را دارند. هر دوی این دو از ویژگی های زندگی حرفه ای و شخصی بوده اند و تنها اخیرا در فضای قرن بیست و یکمی که می خواهد صندوق پیام ها خالی، لپ تاپ ها روشن و سرها پایین باشد، آنها را بیهوده، بی اثر و پوچ دانسته و کنار گذاشته ایم. اما حالا این دو در حال بازگشت هستند.
مهم ترین وعده روزانه
پس از اینکه امروز از خواب بیدار شدید، پیش از اینکه روز کاری خود را، که پر از نوشتن گزارش، ارسال بسته و یا دنبال کردن بچه هاست، شروع کنید، احتمالا صبحانه خورده اید. شاید برای خوردن یک وعده کامل وقت نگذاشته باشید اما شرط می بندم روزه خود را که از شب پیش شروع شده بود شکسته اید (کمی نان، یا ماست، شاید با کمی قهوه یا چای). صبحانه بدن ما را تقویت می کند و به مغز ما انرژی می رساند. همچنین صبحانه از متابولیسم بدن ما نیز محافظت می کند و باعث می شود در ادامه روز پرخوری نکنیم که وزن و کلسترول ما را پایین نگه می دارد. این واقعیت ها چنان آشکار هستند و این مزایا چنان روشن هستند که این اصل تبدیل به یکی از شعارهای تغذیه شده است. بعد از من تکرار کنید: صبحانه مهم ترین وعده غذایی روز است.
به عنوان یکی از طرفداران پر و پا قرص صبحانه، این اصل را تایید می کنم. اما به عنوان کسی که برای گشت و گذار در مجلات علمی هزینه پرداخته ام، کم کم به این موضوع مشکوک شده ام. بیشتر تحقیقاتی که وعده غذایی صبح را رستگاری و ترک آن را گناه می دانند، تحقیقات مشاهده ای هستند نه آزمایش های تصادفی کنترل شده. محققان افرادی را زیر نظر می گیرند و کارهای آنها را نگاه می کنند ولی آنها را با گروه دیگری مقایسه نمی کنند. این موضوع بدان معناست که یافته های آنها تنها رابطه همبستگی را نشان می دهد (افرادی که صبحانه می خورند سالم تر هستند) اما الزاما علت آن را نشان نمی دهند (شاید احتمال اینکه کسانی که سالم هستند صبحانه بخورند بیشتر باشد). وقتی محققان روش های دقیق تری را پیاده کردند، پیدا کردن مزایای صبحانه بسیار دشوارتر شد.
یکی از محققان می گوید «توصیه به خوردن یا ترک صبحانه برای کم کردن وزن، برخلاف دیدگاه های بسیار شایع، تاثیری در این موضوع ندارد». یک محقق دیگر می گوید «اعتقاد به خوردن صبحانه بسیار قوی تر از دلایل علمی تاثیر آن است». همچنین در نظر داشته باشید که چندین تحقیق که مزایای صبحانه را نشان می دهند توسط گروه های صنعتی تامین مالی شده اند و این موضوع شکاکیت را بالا می برد.
آیا همه ما باید صبحانه بخوریم؟ نظر رایج این است که بله. اما همان گونه که متخصص انگلیسی تغذیه و علم آمار می گوید «وضعیت کنونی دلایل علمی نشان می دهد که متاسفانه پاسخ ساده تر این است که: نمی دانم».
پس اگر دوست دارید صبحانه بخورید. و یا اگر نمی خواهید نخورید. اما اگر از مشکلات بعد از ظهر واهمه دارید، وعده غالبا فراموش شده به نام نهار را جدی بگیرید (گوردون گکو در فیلمی در دهه ۱۹۸۰ گفت «نهار خوردن برای آدم های بی عرضه است»). در یک تخمین، حدود ۶۲ درصد کارمندان اداری آمریکا نهار خود را در همان جایی می خورند که تمام روز در آنجا کار می کنند. برای این صحنه های ملالت بار (گوشی در یک دست، ساندویچ در دست دیگر، و فضایی آکنده از یاس و ناامیدی) نام نیز انتخاب شده است: نهار غمناک پشت میز. و این نام موجب ایجاد یک جنبش آنلاین شده است که در آن مردم تصاویر وعده نهار رقت انگیز خود را منتشر می کنند. اما اکنون زمان آن رسیده است که توجه بیشتری به نهار بکنیم. زیرا دانشمندان علوم اجتماعی کشف کرده اند که این وعده از چیزی که فکر می کنیم بسیار مهم تر است.
برای مثال، یک تحقیق انجام شده در سال ۲۰۱۶ بیش از هشتصد نفر را از یازده سازمان مختلف بررسی کرده است (بیشتر در حوزه تکنولوژی، آموزش و رسانه)، که برخی از آنها به صورت منظم برای نهار از محل کار خود خارج می شوند و برخی دیگر خیر. کسانی که دور از میز خود نهار می خوردند در کنار آمدن با استرس محل کار بهتر عمل می کردند و خستگی کمتر و انرژی بیشتری از خود نشان می دادند، این موضوع نه تنها در ادامه روز صحت داشت بلکه حتی تا یک سال بعد نیز وضعیت به همین منوال بود.
محققان می گویند «وقت نهار یک فرصت مهم برای بازیابی انرژی و بهبود سلامت کاری است» (خصوصا برای کارمندانی که در مشاغلی کار می کنند که به لحاظ ذهنی یا احساسی خسته کننده است). برای گروه هایی که نیاز به سطح بالایی از همکاری دارند (مثلا آتش نشانان)، خوردن در کنار هم باعث بهبود عملکرد تیم می شود.
با این حال، تمامی انواع نهارها خوب نیستند. بیشتر وقت های نهار اثرگذار دو ویژگی کلیدی دارند؛ استقلال و جدایی. استقلال (اختیار در مورد اینکه چه کاری انجام دهید، آن را چگونه، چه زمانی و با چه کسی انجام دهید) برای داشتن عملکرد بالا حیاتی است، خصوصا در کارهای پیچیده. اما اینکه ما کِی از کارهای پیچیده فارغ می شویم نیز به همان اندازه مهم است. گروهی از محققان می گویند «نسبت به میزانی که کارمندان می توانند تعیین کنند زمان نهار خود را چگونه سپری کنند می تواند به اندازه کاری که در این زمان انجام می دهند اهمیت داشته باشد».
جدایی (هم روانی و هم فیزیکی) نیز اهمیت دارد. طبق داده های چندین تحقیق، تمرکز بر کار در زمان نهار و یا حتی استفاده از گوشی همراه برای بررسی رسانه های اجتماعی می تواند خستگی را دو چندان کند. اما تاثیر توجه به مسائل غیر کاری می تواند بر خلاف آن باشد. زمان نهار طولانی تر و دور از دفتر کار می تواند علاجی برای افت بعد از ظهر باشد. برخی از این محققان پیشنهاد می کنند که «سازمان ها می توانند تجدید قوا در زمان نهار را با فراهم کردن شرایط سپری کردن این زمان به روش های متفاوتی که باعث جدایی فرد از کار می شود تقویت کنند، مثلا سپری کردن زمان نهار در محیط غیرکاری و یا ارائه فضایی برای انجام فعالیت های آرامش بخش». سازمان ها آهسته آهسته در این مسیر گام برمی دارند. برای مثال، شرکت سی بی آر ای در تورنتو که یک شرکت بزرگ املاک است، خوردن نهار پشت میز کار را منع کرده است تا کارمندان از زمان نهار خود به طرز بهتری استفاده کنند.
با وجود این شواهد، و همچنین خطرات افت بعد از ظهر، روشن شده است که باید برخی از توصیه های کلیشه ای را تغییر بدهیم. برادران و خواهران، حالا بعد از من تکرار کنید: نهار مهم ترین وعده غذایی روز است.

خوابیدن در محل کار
من از چرت زدن متنفرم. شاید وقتی نوزاد بودم از چرت زدن خوشم می آمد. اما سن پنج سالگی به بعد آن را چیزی معادل شیشه نوزاد می دانم که برای بچه ها خوب است اما برای بزرگسالان احمقانه است. البته نه اینکه در بزرگسالی اصلا چرت نزده باشم. بارها چرت زده ام، گاهی از روی اختیار و گاهی ناخواسته. اما معمولا وقتی از این خواب ها بیدار می شوم احساس گیجی، عدم تعادل و سردر گمی می کنم (فرو رفتن در مه بی حالی و پیچیده شدن در ابرهای شرم). از نظر من، چرت زدن عنصری برای سلامتی نیست بلکه منبعی از بیزاری از خود است. چرت زدن نشانه ای از شکست فردی و ضعف اخلاقی است.
اما اخیرا نظرم را تغییر داده ام. و در واکنش به آن، رفتارم را نیز عوض کرده ام. چرت زدن به شکل مناسب می تواند واکنش مناسبی برای افت بعد از ظهر و یک استراحت ارزشمند باشد. تحقیقات نشان می دهد چرت زدن دو مزیت عمده دارد: موجب بهبود عملکرد ذهنی می شود و سلامت جسمی و ذهنی را تقویت می کند.
چرت زدن از بسیاری جهات مانند ماشینی است که برای صاف کردن یخ در ورزش های روی یخ استفاده می شود. چرت زدن شکاف ها، خراش ها و زوائدی که یک روز معمولی روی یخ ذهن ما ایجاد شده را صاف می کند. برای مثال، یک تحقیق شناخته شده در ناسا نشان داد که خلبانانی که تا چهل دقیقه چرت زده اند، پس از آن زمان، واکنش آنها ۳۴ درصد پیشرفت و دو برابر هشیاری را نشان می دهد. همین مزایا در مورد کارمندان برج مراقبت نیز مصداق دارد: پس از یک خواب کوتاه، هشیاری آنها بالا می رود و سطح عملکردشان افزایش پیدا می کند. آن دسته از ماموران پلیس ایتالیا که دقیقا پیش از شیفت بعد از ظهر و عصرگاهی خود خوابیده اند، ۴۸ درصد تصادفات رانندگی کمتری نسبت به مامورانی که نخوابیده بودند داشتند.
به هر حال، سود خوابیدن بیشتر از بیداری است. طبق تحقیقی که در دانشگاه برکلی کالیفرنیا انجام شده است، خواب بعد از ظهر ظرفیت مغز برای یادگیری را نیز افزایش می دهد. در یک آزمایش دیگر، احتمال اینکه افرادی که چرت زده بودند بتوانند یک مسئله پیچیده را حل کنند، دو برابر کسانی بود که نخوابیده بودند و این زمان را صرف انجام کارهای دیگر کرده بودند. خواب بعد از ظهر حافظه کوتاه مدت و همچنین حافظه پیوستی (نوعی از حافظه که به ما امکان می دهد نامی را به یک چهره پیوند بزنیم) را بهبود می بخشد. مزایای خواب بعد از ظهر برای مغز بسیار زیاد است خصوصا هر چه سن بالاتر برود این مزایا مشهودتر هستند. یک بررسی دانشگاهی در مورد پیشینه تحقیق در زمینه خواب بیان می کند که «حتی برای افرادی که خواب مورد نیاز خود را در شب تامین می کنند، خواب بعد از ظهر می تواند منجر به مزایای قابل توجهی در زمینه روحیه، هشیاری و عملکرد هوشی شود. این کار خصوصا در مورد عملکرد در کارهایی مانند جمع زدن، استدلال منطقی، زمان واکنش و شناخت نمادها موثر است». خواب بعد از ظهر حتی موجب افزایش «روان شدن» می شود که منبع قدرتمند درگیر شدن در کارها و خلاقیت است.
همچنین خواب بعد از ظهر سلامت کلی ما را نیز بهبود می بخشد. یک تحقیق گسترده در یونان که بیش از ۲۳ هزار نفر را به مدت شش سال زیر نظر گرفته بود نشان داد که با در نظر گرفتن سایر عوامل خطر، احتمال اینکه افرادی که بعد از ظهرها به خواب می روند به دلیل بیماری های قلبی فوت کنند، ۳۷ درصد کمتر از سایر افراد است. «که این تاثیر مشابه خوردن یک آسپرین یا ورزش کردن روزانه است».
خواب بعد از ظهر سیستم ایمنی بدن ما را تقویت می کند. یک تحقیق انگلیسی نشان داد که حتی انتظار به خواب رفتن می تواند فشار خون را کاهش دهد.
با این حال، حتی با وجود دیدن این شواهد هنوز هم در مورد خواب بعد از ظهر مردد بودم. یکی از دلایلی که از چرت زدن خوشم نمی آمد این بود که وقتی بیدار می شدم احساس می کردم کسی سوپ جو به خون من تزریق کرده است و به جای مغزم کهنه های آغشته به روغن گذاشته است. فهمیدم که این کار را اشتباه انجام می دهم.
اگرچه خوابیدن بین سی تا نود دقیقه می تواند مزایای بلند مدتی داشته باشد، اما هزینه زیادی دارد. خواب ایده آل (که هم کارآیی و هم بهره وری داشته باشد) بسیار کوتاه تر است و معمولا بین ده تا بیست دقیقه طول می کشد. برای مثال یک تحقیق استرالیایی که در مجله خواب منتشر شده است، نشان داد که چرت پنج دقیقه ای تاثیر کمی در کاهش خستگی دارد ولی انرژی را افزایش می دهد و فکر را روشن می کند. اما خواب های ده دقیقه ای اثری داشتند که سه ساعت باقی می ماند. خواب های کمی طولانی تر نیز کارآمد بودند. اما وقتی خواب از بیست دقیقه بیشتر شود، به بدن و مغز ما هزینه تحمیل می شود. این هزینه به نام «سکون خواب» شناخته می شود (احساس سردرگمی و گیجی که معمولا بعد از بیداری به من دست می داد). تجدید قوا پس از سکون خواب (تمام زمانی که صرف آب زدن به صورت، تکان دادن بخش فوقانی بدن مثل یک سگ خیس، و جستجو در کشوی میز برای پیدا کردن شکلات تا قند خون را بالا ببرم) از مزایای خواب کم می کرد. همان گونه که این نمودار نیز آن موضوع را نشان می دهد:



در مورد خواب های ده تا بیست دقیقه ای، تاثیر آن از لحظه بیداری روی عملکرد مغز مثبت است. اما در خواب های طولانی تر، فرد کم کم وارد بخش منفی می شود (سکون خواب) و باید برای بالا کشیدن خود تلاش کند. در خواب های بیش از یک ساعت، عملکرد مغز افت بیشتری دارد و بیشتر طول می کشد تا به سطح پیش از خوابیدن برسد و از آن بالاتر برود. یک تحلیل در مورد تحقیقات بیست ساله خواب بعد از ظهر نتیجه می گیرد که به صورت کلی افراد بزرگسال سالم، «باید در حالت ایده آل حدودا ده تا بیست دقیقه بخوابند». این خواب کوتاه «برای محیط کار مناسب است زیرا در این مکان عملکرد مغز به سرعت پس از بیداری مورد نیاز است».
دریافتم که اشتباهات دیگری نیز مرتکب می شدم. نه تنها خواب من اشتباه بود بلکه از یک داروی قوی (و قانونی) برای تقویت خواب کوتاه خود استفاده نمی کردم. آنچنان که تی اس الیوت می گوید باید میزان خواب خود را بر اساس قاشق های قهوه محاسبه کنیم.
یک تحقیق این موضوع را ثابت می کند. در این آزمایش، شرکت کنندگان به سه گروه تقسیم شدند و به همه آنها سی دقیقه وقت استراحت داده شد و پس از آن پشت شبیه ساز رانندگی نشستند. یک گروه قرص های دارونما دریافت کردند. گروه دوم دویست میلی گرم کافئین دریافت کردند و گروه سوم همین اندازه کافئین دریافت کردند و سپس چرت کوتاهی زدند. وقتی زمان آزمایش رسید، گروهی که کافئین تنها را دریافت کرده بودند عملکرد بهتری از گروهی که دارونما دریافت کرده بودند داشتند. اما گروهی که هم کافئین دریافت کرده بودند و هم خوابیده بودند از هر دو گروه بهتر عمل کردند. از آنجا که بیست و پنج دقیقه طول می کشد تا کافئین وارد خون شود، وقتی خواب آنها تمام شده بود یک افزایش انرژی دوباره را تجربه می کردند. محققان دیگری همین نتایج را تایید کرده اند (که دریافت کافئین معمولا به شکل قهوه و یک خواب ده تا بیست دقیقه ای تکنیکی ایده آل برای رفع خواب آلودگی و افزایش عملکرد است).
پس از چند ماه آزمایش با خواب های بیست دقیقه ای، نظر خود را تغییر داده ام. از یک مخالف چرت زدن به یک طرفدار چرت زدن تبدیل شدم، از کسی که از خواب بعد از ظهر شرمسار بود تبدیل به کسی شده ام که ترکیب قهوه و خواب که با نام «خوابوچینو» معروف است لذت می برد.

شروع دوباره
احتمالا تا کنون در زندگی خود اهداف سال جدید برای خود تعیین کرده اید. در روز اول سال تصمیم گرفته اید کمتر الکل بنوشید، بیشتر ورزش کنید و یا آخر هر هفته با مادر خود تماس بگیرید. شاید توانسته باشید به این هدف خود پایبند باشید و سلامت و روابط خانوادگی خود را بهبود ببخشید. و شاید یک ماه بعد روی کاناپه ولو شده اید و در نتفلیکس کارتن افسانه «خرگوش کنگ فوکار» را نگاه می کنید در حالی که سومین لیوان نوشیدنی خود را می خورید و تماس های مادر خود در اسکایپ را نادیده می گیرید. با این حال، فارغ از سرنوشت اهداف سال جدید، روزی که تصمیم گرفتید تا به خود انگیزه بدهید، یکی دیگر از ابعاد قدرت شروع را نشان می دهد.
نخستین روز سال چیزی است که متخصصان علوم اجتماعی آن را «نقطه عطف موقتی» می نامند. همان طور که انسان ها برای حرکت در فضا نیاز به نقاط عطف دارند (برای رسیدن به خانه باید از ایستگاه شل به سمت چپ بپیچم)، برای حرکت در زمان نیز از نقاط عطف استفاده می کنند. تاریخ های خاصی مانند این «ایستگاه شل» عمل می کنند. آنها از سایر روزهای فراموش شدنی و معمولی متمایز هستند و تمایز آنها به ما کمک می کند تا راه خود را پیدا کنیم.
در سال ۲۰۱۴، سه محقق از دانشکده وارتون در دانشگاه پنسیلوانیا مقاله ای در مورد دانش زمان سنجی منتشر کردند که درک ما از عملکرد نقاط عطف زمانی و نحوه استفاده از آنها برای ایجاد شروع های بهتر را گسترش می داد.
«دنگچن دای»، «کترین میلکمن» و «جیسون ریس» کار خود را با تحلیل داده های هشت و نیم سال از جستجوهای گوگل شروع کردند. آنها دریافتند که جستجوهای مرتبط با کلمه «رژیم غذایی» همیشه در روز اول ژانویه زیاد می شد (حدودا ۸۰ درصد بیشتر از روزهای عادی). شاید جای تعجب نباشد. با این حال، جستجوها در شروع هر چرخه تقویم نیز افزایش پیدا می کرد (نخستین روز هر ماه و نخستین روز هر هفته). حتی تعداد این جستجوها در نخستین روز پس از یک تعطیلی فدرال تا ده درصد افزایش داشت. در این روزها که به نوعی «نخستین» به شمار می رفتند چیزی وجود داشت که انگیزه مردم را تحریک می کرد.



محققان متوجه همین الگو در سالن های ورزشی شدند. در یکی از دانشگاه های شمال شرقی که دانشجویان برای استفاده از امکانات ورزشی نیاز به استفاده از کارت دانشجویی داشتند، محققان داده های یک سال را از حضور افراد گردآوری کردند. مراجعه به سالن ورزشی مانند جستجوهای گوگل، «در ابتدای هر هفته، ماه و سال» افزایش داشت. اما اینها تنها تاریخ هایی نبود که دانشجویان را از خوابگاه بیرون می کشید و روی تردمیل می فرستاد. دانشجویان دوره کارشناسی «در شروع هر ترم جدید و هم در نخستین روز پس از تعطیلات دانشگاهی» بیشتر ورزش می کردند. همچنین پس از تاریخ تولد خود نیز به سالن ورزشی می رفتند که یک استثنای بزرگ داشت: «دانشجویانی که ۲۱ ساله می شدند، فعالیت های ورزشی خود را پس از روز تولد افزایش می دادند».



برخی از تاریخ های تقویم، برای جستجوگران در گوگل و دانشجوهای ورزشکار اهمیت بیشتری داشتند. مردم از این تاریخ ها «برای نشان گذاری گذر زمان» بهره می برند تا یک دوره را به پایان برسانند و دوره جدیدی را از نو شروع کنند. دای، میلکمن و ریس نام این پدیده را «اثر شروع تازه» گذاشتند.
افراد برای ایجاد یک شروع تازه از دو نوع نقطه عطف زمانی استفاده می کنند (اجتماعی و شخصی). نقاط عطف اجتماعی آنهایی هستند که برای همه اجتماع مشترک هستند؛ دوشنبه ها، شروع ماه جدید، تعطیلات ملی. نقاط عطف شخصی آنهایی هستند که منحصر به خود فرد هستند: روز تولد، سالگردهای دیگر، تغییرات شغلی. اما این نشانه های زمانی، خواه شخصی یا اجتماعی، دو هدف را دنبال می کنند.
نخست، به افراد امکان می دهند تا «حساب ذهنی تازه» باز کنند، درست همان گونه که کسب وکارها در انتهای سال مالی خود دفاتر تجاری را می بندند و دفتر تازه ای برای سال جدید باز می کنند. این دوره جدید این فرصت را فراهم می کند که بتوانیم خود پیشین را در گذشته رها کنیم. این تاریخ باعث می شود از اشتباهات و کاستی های گذشته خود جدا شویم و نسبت به خود جدید و برترمان احساس اطمینان کنیم. ما با این اعتماد به نفس «نسبت به گذشته رفتار بهتری از خود نشان می دهیم و برای رسیدن به اهداف خود با انگیزه و اشتیاق بیشتری عمل می کنیم». غالبا تبلیغ کنندگان در ماه ژانویه از عبارت «سال جدید، شمای جدید» استفاده می کنند. وقتی نقاط عطف زمانی را به کار می گیریم، این همان اتفاقی است که در ذهن ما رخ می دهد. من سابق هرگز دندان های خود را نخ نمی کشید. اما من جدید که در نخستین روز بعد از تعطیلات تابستان متولد شده است، بهداشت دهان را جدی می گیرد.
دومین هدف این علائم زمانی این است که به ما تکانی بدهند تا بتوانیم نگاه خود را از یک درخت به جنگل معطوف کنیم. «نشانه های زمانی توجه به کارهای روزمره را متوقف می کند و باعث می شود تا مردم نگاه جامعی به زندگی خود بیاندازند و در نتیجه به رسیدن به اهداف خود تمرکز کنند». یک بار دیگر به نقاط عطف مکانی فکر کنید. ممکن است چندین مایل رانندگی کنید اما متوجه اطراف خود نباشید. اما دیدن ایستگاه شل باعث می شود تا متوجه این موضوع شوید. این موضوع در مورد تاریخ های شروع دوباره نیز مصداق دارد. دنیل کانمن بین تفکر سریع (تصمیم گیری بر اساس غریزه که توسط سوگیری های شناختی تحریف می شود) و تفکر آهسته (تصمیم گیری بر اساس استدلال و تعمق دقیق) تمایز قائل می شود. علائم زمانی تفکر ما را کند می کنند و به ما اجازه می دهند تا در سطح بالاتری بیاندیشیم و تصمیمات بهتری بگیریم.
کاربردهای اثر شروع تازه مانند عوامل ایجاد آن، هم شخصی و هم اجتماعی است. افرادی که شروع نامناسبی داشته اند (در یک شغل تازه، در یک پروژه مهم و یا تلاش در بهبود سلامت) می توانند این مسیر خود را با استفاده از یک نشانه زمانی برای شروع دوباره تغییر دهند. آنگونه که محققان وارتون می گویند، مردم می توانند «نقاط عطف استراتژیک را در تاریخ شخصی خود ایجاد کنند».
به عنوان نمونه به «ایزابل الند»، رمان نویس شیلیایی-آمریکایی نگاه کنید. او در هشتم ژانویه ۱۹۸۱ برای پدربزرگ مریض خود که در بستر مرگ بود نامه ای نوشت. این نامه بنیان نخستین رمان او به نام «خانه ارواح» شد. از آن زمان، رمان های بعدی خود را در همین تاریخ شروع کرده است و هشتم ژانویه را به عنوان یک نقطه عطف زمانی برای شروع تازه پروژه های جدید به کار گرفته است.
دای، میلکمن و ریس در تحقیق بعدی خود دریافتند که می توان با معنابخشی شخصی به یک روز عادی، قدرت لازم برای فعال کردن شروع های تازه را ایجاد کرد. برای مثال، وقتی بیستم ماه مارس به عنوان شروع بهار تعیین شد، این تاریخ شروع تازه کارآمدتری فراهم می کرد تا اینکه آن را صرفا سومین پنج شنبه ماه مارس بدانیم. برای شرکت کنندگان یهودیِ تحقیق آنها، پنجم اکتبر به عنوان نخستین روز پس از «یوم کیپور (مقدس ترین روز در تقویم عبری)» بسیار انگیزه بخش تر از این بود که آن را دویست و هفتاد و هشتمین روز سال بدانند. شناسایی روزهایی که برای شخص معنادار است (روز تولد یا سالگرد آشنایی با شریک زندگی) می تواند یک شروع اشتباه را حذف کند و به ما کمک کند تا دوباره شروع کنیم.
سازمان ها نیز می توانند از این تکنیک بهره مند شوند. تحقیقات اخیر نشان می دهند که اثر شروع تازه در تیم ها نیز قابل مشاهده است. فرض کنید فصل جدید در یک شرکت بد شروع شده باشد. برای جبران این وضعیت، به جای اینکه صبر کنیم تا فصل جدید که تاریخ شروع تازه ای است از راه برسد، رهبران می توانند یک تاریخ معناداری که زودتر می رسد را پیدا کنند (شاید سالگرد شروع یک محصول اصلی) که اشتباهات گذشته را در گذشته رها کند و به تیم کمک کند تا در مسیر مناسب قرار بگیرد. یا اینکه فرض کنید کارمندانی به صورت منظم پولی به حساب های بازنشستگی خود واریز نمی کنند و یا در کلاس های آموزشی مهم شرکت نمی کنند. ارسال یادآوری در تاریخ تولد در برابر ارسال همین ایمیل یادآوری در روز دیگر می تواند باعث شود تا دست به عمل بزنند. همچنین ریس دریافت که مصرف کنندگان نیز ممکن است در روزهایی که به عنوان شروع تازه دیده می شوند، پذیرایی بیشتری در برابر پیام ها داشته باشند. اگر می خواهید مردم را تشویق کنید که غذای سالم تری بخورند، کمپین دوشنبه های بدون گوشت بسیار تاثیرگذارتر از کمپینی است که پنجشنبه های گیاهی را توصیه می کند.
روز اول سال جدید همیشه قدرت زیادی در رفتار ما داشته است. ما تقویم را ورق می زنیم و تمام آن مربع های خالی را در تقویم می بینیم و یک حساب جدید در زندگی خود باز می کنیم. اما معمولا این کار را ناخواسته انجام می دهیم و نسبت به مکانیسم های روانی پشت این موضوع آگاه نیستیم. اثر شروع تازه به ما اجازه می دهد تا از همین اثر اما با آگاهی و عامدانه در روزهای مختلف دیگر استفاده کنیم. زیرا اهداف سال جدید اصلا حتمی نیستند. تحقیقات نشان می دهد که با گذشت یک ماه پس از سال جدید، تنها ۶۴ درصد از اهداف دنبال می شوند. ایجاد نقاط عطف زمانی خودمان، خصوصا مواردی که به لحاظ شخصی معنادار هستند، به ما فرصت های بسیار بیشتری می دهد تا شروع های نامناسب را جبران کنیم و دوباره شروع کنیم.

شروع با هم
در ماه ژوئن ۱۹۸۶، از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و بیکار بودم. در جولای ۱۹۸۶ به واشنگتن دی سی نقل مکان کردم تا زندگی پسا دانشگاه خود را شروع کنم. در آگوست ۱۹۸۶ شغل پیدا کردم و در نخستین حرفه خود مشغول شدم. فاصله بین دریافت مدرک در سالن اجتماعات دانشگاه تا نشستن پشت میز کارم در واشنگتن دی سی کمتر از شصت روز طول کشید. (که البته همه این روزها صرف پیدا کردن کار نشده بود. برخی از این روزها صرف جمع کردن وسایل و جابجایی شده بود و در برخی از روزهای دیگر به طور موقت در یک کتابفروشی کار می کردم تا بتوانم مخارج خود را تامین کنم).
هر چند دوست دارم فکر کنم که کوتاه بودن فاصله بین فارغ التحصیلی تا پیدا کردن کار به دلیل رزومه قوی و شخصیت گیرای خودم بوده است، اما دلیل قانع کننده تر چیزی است که اکنون شما را شگفت زده نمی کند: زمان سنجی. من در دوران خوبی فارغ التحصیل شدم. در سال ۱۹۸۶ ایالات متحده در حال عبور از یک رکود طولانی بود. نرخ بیکاری ملی در این سال ۷ درصد بود (عدد قابل توجهی نیست اما نسبت به سال ۱۹۸۳ که نرخ بیکاری ده درصد بود کاهش زیادی پیدا کرده بود). این موضوع به این معنا بود که نسبت به کسانی که چند سال پیش وارد بازار کار شده بودند، پیدا کردن کار برای من بسیار ساده تر بود. موضوع زیاد پیچیده نیست: نیاز نیست مدرک اقتصاد داشته باشید تا بفهمید که پیدا کردن شغل در زمانی که نرخ بیکاری ۷ درصد است نسبت به زمانی که این نرخ ۱۰ درصد است ساده تر است. با این حال، باید اقتصاددان خوبی باشید تا متوجه شوید که مزایای شروع کار در اقتصاد در حال رشد، بسیار زیاد بود.
«لیسا کان» اقتصاددان خوبی است. او با مطالعه افرادی مانند من اثر خود را در دنیای اقتصاد گذاشته است (مردان سفیدپوستی که در دهه ۱۹۸۰ از دانشگاه فارغ التحصیل شده اند). کان که در دانشکده مدیریت دانشگاه ییل تدریس می کند، داده های تحقیقات ملی وضع زندگی جوانان را بررسی کرد که هر سال از مجموعه ای از جوانان آمریکایی به عنوان نمونه پرسش هایی را در مورد آموزش، سلامت و شغل می پرسد. او از بین این داده ها، مردان سفیدپوستی را انتخاب کرد که بین سال های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۹ فارغ التحصیل شده بودند (و آنها را در بیست سال بعد زیر نظر گرفت)(۵).
کشف بزرگ او این بود: زمانی که این مردان شغل خود را شروع کردند به شدت بر اینکه کجا رفته اند و تا چه فاصله ای سفر کرده اند تاثیر گذاشته است. کسانی که در زمان اقتصاد ضعیف وارد بازار کار شده اند در شروع حرفه خود نسبت به کسانی که در اقتصاد قوی وارد بازار شده بودند درآمد کمتری داشتند (که جای تعجب نیست). اما این ایراد اولیه از بین نرفت. این موضوع تا بیست سال بعد نیز با آنها مانده بود.
او می نویسد «فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در اقتصاد ضعیف تاثیر بلندمدت منفی روی درآمد دارد». فارغ التحصیلان بدشانسی که شغل خود را در اقتصاد کند شروع کرده بودند، در اولین شغل خود درآمد کمتری نسبت به افراد خوش شانسی که در شرایط مساعد وارد بازار کار شده بودند کسب می کردند (و غالبا دو دهه طول می کشد تا بتوانند به شرایط برابر برسند). به طور میانگین، حتی پس از پانزده سال کار، کسانی که در سال های دارای نرخ بیکاری بالا وارد بازار کار شده اند ۲.۵ درصد کمتر از کسانی که در سال های دارای نرخ بیکاری پایین وارد بازار کار شده اند درآمد دارند. در برخی از موارد، تفاوت بین درآمد فارغ التحصیلان سال های بسیار خوب نسبت به درآمد فارغ التحصیلان سال های بسیار بد تا بیست درصد نیز می رسید (نه تنها پس از فارغ التحصیلی بلکه حتی وقتی که این مردان به اواخر دهه ۳۰ عمر خود رسیده بودند). هزینه کلی فارغ التحصیلی در یک سال بد (با اعمال نرخ تورم)، حدود ۱۰۰ هزار دلار بود. زمان سنجی همه چیز نبود اما یک هزینه شش رقمی بود.
یک بار دیگر، معلوم شد که شروع ها موجب ایجاد آبشاری می شوند که مسدود کردن آنها غیرممکن است. بخش اعظم رشد درآمدی هر فرد در نخستین دهه حرفه او شکل می گیرد. شروع کردن با درآمد بیشتر فرد را در مسیر جلوتر می اندازد. اما این تنها مزیت اول است. بهترین روش برای افزایش درآمد این است که مهارت های خاص خود را با نیازهای خاص کارفرما هماهنگ کنیم. این اتفاق معمولا به ندرت در نخستین شغل فرد رخ می دهد. (برای مثال شغل اول خودم خیلی افتضاح بود). در نتیجه افراد کار خود را رها می کنند و شغل دیگری انتخاب می کنند (غالبا هر چند سال یکبار) تا این هماهنگی را ایجاد کنند. در حقیقت سریع ترین راه برای رسیدن به درآمد بیشتر در یک حرفه این است که به کرّات شغل خود را عوض کنیم. با این حال، اگر شرایط اقتصاد مناسب نباشد، تغییر شغل دشوار است. کارفرمایان استخدام نمی کنند و این بدان معناست که کسانی که در شرایط نامناسب اقتصادی وارد بازار کار می شوند غالبا در شغل خود که با مهارت های آنها هماهنگ نیست به مدت طولانی تری می مانند. آنها نمی توانند به راحتی کارفرمای خود را عوض کنند در نتیجه، کاری که با مهارت های آنها همخوانی داشته داشته باشد دیرتر پیدا می شود و حرکت به سمت حقوق بیشتر به تاخیر می افتد. چیزی که کان در بازار کار کشف کرد همان چیزی است که نظریه پردازان پیچیدگی و آشفتگی از بسیار پیش ترها می دانستند: در سیستم های دینامیک، شرایط ابتدایی تاثیر زیادی روی ساکنین این سیستم ها می گذارد.
اقتصاددانان دیگری نیز نشان داده اند که شروع ها قدرت زیاد اما نامرئی در میزان درآمد افراد دارند. یک تحقیق در کانادا نشان داد که «هزینه رکود برای فارغ التحصیلان جدید قابل ملاحظه و نابرابر است». فارغ التحصیلان بدشانس، «تا ده سال از کاهش درآمد خود رنج خواهند برد» که کارکنانی که کمترین مهارت را دارند بیشتر تاثیر را می پذیرند. ممکن است در نهایت این زخم درمان شود اما اثر آن باقی خواهد ماند. یک تحقیق که در سال ۲۰۱۷ انجام شده است نشان می دهد که شرایط اقتصادی در ابتدای حرفه مدیران تاثیر طولانی مدتی روی رسیدن آنها به جایگاه مدیر عاملی دارد. فارغ التحصیلی در رکود، پیدا کردن نخستین شغل را دشوار می کند که این امر احتمال اینکه مدیران باانگیزه در شرکت های خصوصی کوچک تر مشغول به کار شوند و نه در شرکت های بزرگ سهامی عام را افزایش می دهد (یعنی آنها شروع به بالا رفتن از یک نردبان کوتاه تر می کنند). کسانی که حرفه خود را در دوران رکود شروع می کنند هم مدیرعامل خواهند شد (اما مدیرعامل شرکت های کوچک تری می شوند و از همکاران خود که در سال های رونق اقتصادی فارغ التحصیل شده اند درآمد کمتری دارند). این تحقیق نشان می دهد که فارغ التحصیلان دوره رکود سبک های مدیریتی محافظه کارانه تری دارند که شاید اثر شروع نامطمئن تر باشد.
تحقیق از دانشجویان ام بی ای دانشگاه استنفورد نیز نشان می دهد که شرایط بازار سهام در زمان فارغ التحصیلی آنها قدرت درآمدزایی این فارغ التحصیلان را شکل می دهد. این دو پدیده با سه پیوند به هم می رسند: نخست، احتمال اینکه دانشجویان در یک بازار رو به رشد وارد وال استریت شوند بیشتر است. در مقابل، در بازارهای در حال افت، درصد قابل توجهی از فارغ التحصیلان گزینه های جایگزین را انتخاب می کنند (مشاوره، کارآفرینی و یا موسسات غیرانتفاعی). دوم، کسانی که در وال استریت کار می کنند، معمولا به کار خود در آنجا ادامه می دهند. سوم، کار در شرکت های تامین سرمایه و سایر مشاغل مالی معمولا درآمد بیشتری از سایر رشته ها دارد. در نتیجه، «کسی که در یک بازار رو به رشد فارغ التحصیل می شود» و وارد حوزه تامین سرمایه می شود، «نسبت به حالتی که همین فرد در یک بازار در حال افول فارغ التحصیل می شد»، ۱.۵ تا ۵ میلیون دلار بیشتر درآمد خواهد داشت.
آگاهی از اینکه افت بازار سهام باعث می شود برخی از فارغ التحصیلان ام بی ای دانشگاه های خاص به جای اینکه وارد شرکت های گلدمن ساکس و یا موگان استنلی شوند، وارد شرکت های مک کنزی یا بین می شوند و در نتیجه به جای اینکه شدیدا پولدار شوند فقط پولدار می شوند، خواب مرا به هم نمی زند. اما تاثیر شروع ها در گروه بسیار بزرگی از نیروی کار بسیار تکان دهنده است خصوصا از آنجا که داده های به دست آمده از کسانی که در سال های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ در زمان رکود بزرگ وارد بازار کار شده اند خیلی ناگوار به نظر می رسد. کان و دو همکارش از دانشگاه ییل دریافتند که تاثیر منفی روی دانشجویانی که در سال های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۱ فارغ التحصیل شده اند «دو برابر چیزی بود که بر اساس الگوهای پیشین انتظار داشتیم». بانک فدرال رزرو نیویورک با نگاهی به این نشانه های اولیه هشدار داد که «کسانی که حرفه خود را در بازار کار در چنین شرایط ضعیفی شروع می کنند، شاید تا همیشه تحت تاثیر منفی این امر روی درآمد باشند».
این مشکل دشواری است. اگر میزان درآمد امروز شما تا حد زیادی وابسته به نرخ بیکاری روزی که کار خود را شروع کرده اید باشد نه نرخ بیکاری کنونی، دو استراتژی پیشین که در این فصل بیان شد (شروع مناسب و شروع دوباره) کافی نخواهد بود. برخلاف زمان شروع مدرسه، ما نمی توانیم این مشکل را به صورت یک طرفه حل کنیم و همه را وادار کنیم که شغل خود را در یک اقتصاد پررونق شروع کنند. همچنین به صورت انفرادی نیز قابل حل نیست که برای ترمیم شروع کند افراد، به آنها بگوییم در روز بعد از سالگرد تولد خود دنبال یک شغل جدید بگردند. در این گونه از مشکلات، باید با هم شروع کنیم. و دو راه حل هوشمندانه پیشین راهنمایی هایی را فراهم می آورند.
سال های متمادی، بیمارستان های آموزشی ایالات متحده با پدیده ای رو به رو بود که آن را «اثر جولای» می نامیدند. در هر ماه جولای، گروه جدیدی از فارغ التحصیلان پزشکی حرفه خود را به عنوان پزشک شروع می کردند. اگرچه این زنان و مردان بیرون از کلاس درس تجربه ناچیزی داشتند، اما بیمارستان های آموزشی غالبا مسئولیت های چشم گیری در درمان بیماران را به آنها محول می کردند. آنها از این طریق کار خود را یاد می گرفتند. تنها عیب این رویکرد این بود که بیماران از این آموزش حین کار آسیب می دیدند (که ماه جولای بدترین ماه بود). (در انگلستان، این ماه دیرتر است و با نام شفاف تری نیز خوانده می شود. پزشکان انگلیسی دوره ای را که دکترهای جدید شغل خود را شروع می کنند، «فصل کشتار آگوست» می نامند). برای مثال، تحقیقی که در مورد بیش از بیست و پنج سال از گواهی های فوت صادر شده در ایالات متحده انجام شده است نشان می دهد «در شهرستان هایی که بیمارستان های آموزشی حضور دارد، خطاهای پزشکی کشنده در ماه جولای ده درصد افزایش دارد. در مقابل، این افزایش در شهرستان هایی که بیمارستان های آموزشی ندارند دیده نمی شود». تحقیقات دیگری که در مورد بیمارستان های آموزشی انجام شده است نشان می دهد بیماران در ماه های جولای و آگوست نسبت به ماه های آوریل و می ۱۸ درصد بیشتر در معرض مشکلات جراحی و ۴۱ درصد بیشتر در معرض فوت در حین عمل قرار دارند.
با این حال، در دهه پیش، بیمارستان های آموزشی برای رفع این مشکل اقدام کرده اند. آنها به جای اینکه اعلام کنند شروع های بد یک مشکل غیر قابل اجتناب برای فرد است، آن را تبدیل به یک مشکل قابل اجتناب به عنوان یک گروه کردند. اکنون در بیمارستان های آموزشی مانند نمونه ای که من در دانشگاه میشیگان بازدید کردم، رزیدنت های جدید کار خود را به عنوان عضوی از یک تیم شروع می کنند که در آن پرستاران، پزشکان و سایر متخصصان با سابقه قرار دارند. بیمارستان هایی مانند این، با شروع در کنار هم، اثر جولای را تا حد زیادی کاهش داده اند.
یا اینکه نوزادانی که از مادران جوان در محله های کم درآمد به دنیا می آیند را در نظر بگیرید. کودکان در این شرایط غالبا شروع بسیار بدی را تجربه می کنند. اما یک راه حل کارآمد این بوده است که مطمئن شویم مادران و نوزادان تنها نباشند. یک برنامه ملی به نام «شراکت خانواده-پرستار» که در دهه ۱۹۷۰ شروع شده است پرستارانی را می فرستد تا به مادران جوان سر بزنند و به آنها کمک کنند که شروع بهتری را برای نوزادان خود فراهم کنند. این برنامه اکنون در هشتصد شهرداری در ایالات متحده اجرا می شود که شدیدا از ارزشیابی های خارج از سازمان بهره می برد (و نتایج خوبی نیز داشته است). بازدید پرستاران نرخ مرگ و میر نوزادان را کاهش داده است، مشکلات رفتاری و توجهی را کم کرده است و وابستگی خانواده ها به کوپن خواروبار و سایر برنامه های رفاه اجتماعی را پایین آورده است. همچنین این بازدیدها موجب ارتقای سلامت و آموزش نوزاد شده است، نرخ تغذیه از شیر مادر و واکسیناسیون را بهبود بخشیده است و احتمال اینکه مادران دنبال شغل درآمدزا بگردند و آن را حفظ کنند را نیز بالا برده است. خواه دلایل این برنامه اخلاقی باشد (زیرا این برنامه ها جان افراد را نجات می دهد) یا مالی (این برنامه ها در بلندمدت موجب صرفه جویی مالی می شود)، اصل موضوع یک چیز است: به جای اینکه افراد در معرض خطر را وادار کنیم تا گلیم خود را از آب بیرون بکشند، اگر با هم شروع کنیم در نهایت به سود همه خواهد بود.
ما می توانیم اصول مشابهی را در مورد مشکل افرادی که بدون اینکه تقصیری داشته باشند کار خود را در زمان نامناسبی شروع کرده اند اعمال کنیم. نمی توان این مسئله را نادیده گرفت: «موضوع فقط زمان سنجی بد است. کاری از دست کسی برنمی آید». در عوض باید توجه کنیم که اگر افراد زیادی درآمد کمی داشته باشند و یا در پیشرفت خود دچار موانعی باشند، همه ما تاثیر می پذیریم (مشتری کمتری برای چیزی که می فروشیم پیدا خواهد شد و یا پیامدهای محدود بودن فرصت ها را به شکل مالیات بیشتر پرداخت خواهیم کرد). ممکن است یک راه حل این باشد که دولت ها و دانشگاه ها یک برنامه بخشش وام دانشجویی ایجاد کنند که وابسته به نرخ بیکاری باشد. اگر نرخ بیکاری بیشتر از ۷.۵ درصد باشد، بخشی از وام دانشجویی افرادی که به تازگی فارغ التحصیل شده اند بخشیده شود. و یا اگر نرخ بیکاری از حد مشخصی بالاتر رفت، صندوق های دانشگاه یا فدرال هزینه مشاوران شغلی را پرداخت کنند تا فارغ التحصیلان جدید را راهنمایی کنند که راه خود را در شرایط نامساعد جدید پیدا کنند (درست مانند وقتی که دولت فدرال در مناطق سیل زده کیسه های شن و لشکری از مهندسان را پیاده می کند).
در اینجا هدف این است که دریابیم که مشکلات زمانی آهسته به همان اندازه مصائب سریع چیستی اهمیت دارند و واکنش جمعی ما را می طلبند.
بیشتر ما چنین حس می کنیم که شروع ها اهمیت دارند. اکنون علم زمان سنجی نشان داده است که شروع ها از آنچه ما فکر می کردیم قدرتمندتر هستند. شروع ها بسیار بیشتر از آنچه فکر می کنیم با ما می مانند: تاثیر آنها تا انتها باقی است.
به همین دلیل است که وقتی در زندگی خود چالشی را برطرف می کنیم (خواه کاهش کمی وزن و یا کمک به فرزندان خود در یادگیری و یا اطمینان از اینکه همشهری های ما در باتلاق مشکلات فرو نروند) باید واکنش های خود را متنوع کنیم و «کی» را نیز در کنار «چه» قرار دهیم. با برخورداری از این علم می توانیم در شروع خوب بسیار بهتر عمل کنیم (در مدارس و فراتر از آن). آگاهی از اینکه ذهن ما چگونه زمان را در نظر می گیرد می تواند به ما کمک کند تا از نشانه های زمانی استفاده کنیم تا شروع های نامناسب را جبران کنیم و شروع تازه ای ایجاد کنیم. و درک اینکه شروع های دشوار تا چه حد می توانند ناعادلانه و پایدار باشند، می تواند کمک کند تا شروع های بیشتری را با هم شکل بدهیم.
توجه کردن (و اهمیت قائل شدن برای کی به اندازه چه) مشکل را حل نمی کند، اما برای شروع خوب است.

کتابچه ترفندهای زمان.
با استفاده از استراتژی پیش مرگ از شروع نامناسب اجتناب کنید
بهترین روش برای جبران یک شروع نامناسب این است که اصلا چنین شروعی را تجربه نکنیم. و بهترین تکنیک برای انجام این کار چیزی است که آن را پیش مرگ می نامند.
احتمالا با کالبد شکافی آشنا هستید (وقتی پزشکان و پزشکان قانونی یک جسد را بررسی می کنند تا علت مرگ را کشف کنند). پیش مرگ حاصل کار «گری کلین» روان شناس است که همین اصل را به کار می گیرد اما موضوع آن پیش از مرگ است. فرض کنید شما و تیم تان می خواهید پروژه ای را شروع کنید. پیش از شروع پروژه، ابتدا یک پیش مرگ اجرا کنید. به تیم خود می گویید «فرض کنید هجده ماه از اکنون گذشته است و پروژه ما کاملا شکست خورده است. چه اشتباهاتی رخ داده است؟». تیم شما با قدرت با نگاهی به گذشته فرضی پاسخ هایی را ارائه می کند. شاید کارها به خوبی تعریف نشده اند. شاید افراد کمی در اختیار دارید، شاید تعداد افراد شما بیش از حد است و یا اینکه این افراد نامناسب هستند. شاید رهبر خوبی نداشتید و یا اهداف واقع گرایانه ای انتخاب نکرده اید. با تصور شکست از پیش (با اندیشیدن به اینکه چه چیزهایی می تواند موجب یک شروع نامناسب شود)، می توانید برخی از مشکلات احتمالی را پیش بینی کنید و وقتی پروژه به صورت واقعی شروع می شود از آنها اجتناب کنید.
از قضا پیش از شروع این کتاب یک پیش مرگ را اجرا کردم. دو سال پس از شروع را در نظر گرفتم و مجسم کردم که کتاب بسیار بدی نوشته ام و یا اینکه بدتر، هنوز اصلا کتابی ننوشته ام. چه اشتباهی کرده ام؟ بعد از بررسی پاسخ ها، دریافتم که باید نوشتن هر روزه را جدی بگیرم و تعهدات خارجی را نپذیرم تا تمرکز خود را از دست ندهم و ویراستار خود را در جریان پیشرفت (یا عدم پیشرفت) خود بگذارم و از او برای بررسی مفاهیم مختلف کمک بگیرم. سپس نسخه مثبت این بینش ها را روی یک کارت نوشتم و در محل میز کارم نصب کردم (مثلا: «من حداقل شش روز هفته هر روز صبح تمام وقت خود را بدون استثنا و بدون حواس پرتی صرف نوشتن می کنم»).
این تکنیک به من اجازه می داد تا اشتباهات را از پیش در تصور خود مرتکب شوم نه در زندگی و پروژه واقعی. اینکه آیا این پیش مرگ تاثیر گذار بوده است یا نه را به شما واگذار می کنم، خواننده عزیز. اما شما را تشویق می کنم که برای جلوگیری از وقوع شروع های نامناسب این روش را امتحان کنید.
هشتاد و شش روز در سال که می توانید شروع تازه ای داشته باشید
شما در مورد نقاط عطف زمانی خوانده اید و نحوه استفاده از آن برای یک شروع جدید را می دانید. برای اینکه به شما کمک کنیم تا روز ایده آل برای شروع نوشتن رمان یا تمرین برای ماراتن را پیدا کنید، هشتاد و شش روز که خصوصا برای شروع تازه مناسب هستند معرفی می شوند:
  • نخستین روز هر ماه (دوازده)
  • دوشنبه ها (پنجاه و دو)
  • نخستین روز بهار، تابستان پاییز و زمستان (چهار)
  • روز استقلال کشور شما و یا روز معادل آن (یک)
  • روزهای تعطیل مذهبی مهم (برای مثال، ایستر، راش هاشانا، عید فطر) (یک)
  • روز تولد شما (یک)
  • روز تولد شریک زندگی (یک)
  • نخستین روز مدرسه و یا ترم تحصیلی (دو)
  • نخستین روز در یک شغل جدید (یک)
  • روز بعد از فارغ التحصیلی (یک)
  • نخستین روز بعد از بازگشت از تعطیلات (دو)
  • سالگرد ازدواج، اولین دیدار و یا طلاق (سه)
  • سالگرد روز شروع کار، سالگرد روزی که شهروند یک کشور شدید، سالگرد روزی که سرپرستی از سگ یا گربه ای را پذیرفته اید، سالگرد روزی که از مدرسه یا دانشگاه فارغ التحصیل شده اید (چهار)
  • روزی که خواندن این کتاب را تمام کنید (یک)
چه زمانی باید نفر اول باشید
زندگی همیشه رقابت نیست. اما گاهی یک رقابت سریالی است. خواه یکی از چند نفری باشید که برای یک شغل به مصاحبه می روید و یا شرکت شما یکی از شرکت هایی باشد که پیشنهادات خود را برای اخذ مشتری جدید ارائه می کند و یا یکی از شرکت کنندگان مسابقه تلویزیونی آوازخوانی باشید، زمان رقابت می تواند به اندازه خود انجام کار اهمیت داشته باشد.
در اینجا، بر اساس چند تحقیق انجام شده یک مجموعه قواعد می آید که نشان می دهد چه زمانی باید نفر اول باشید (و چه زمانی اولین نفر نباشید):
چهار موقعیت که بهتر است در آن نفر اول باشید
۱. اگر نام شما روی برگه رای نوشته شده باشد (انتخابات شهرستان، انتخاب ملکه جشن آخر سال و یا مراسم اسکار)، اول بودن شما را جلو می اندازد. محققان این اثر را در هزاران انتخابات (از هیئت مدرسه گرفته تا شورای شهر و از کالیفرنیا گرفته تا تگزاس) بررسی کرده اند و مشخص است که رای دهندگان دائما نخستین نام روی برگه را ترجیح می دهند.
۲. اگر شما انتخاب پیش فرض نیستید (برای مثال، اگر رقیب تجاری شما شرکتی است که هم اکنون به مشتری مورد نظر شما خدمات ارائه می کند) اول بودن در اینجا می تواند کمک کند تا تصمیم گیرندگان با دیدگاه تازه ای به موضوع نگاه کنند.
۳. اگر تعداد رقبا نسبتا کم باشد (مثلا پنج تا یا کمتر)، اول بودن می تواند کمک کند تا از «اثر نخست بودن» بهره مند شوید. این اثر نشان می دهد که معمولا مردم نخستین فرد مجموعه را بهتر از سایرین به خاطر می سپارند.
۴. اگر برای مصاحبه شغلی می روید و چندین رقیب قدرتمند دارید شاید با اول بودن بتوانید کمی بهتر ظاهر شوید. «یوری سیمونسون» و «فرانچسکا گینو» بیش از ۹ هزار مصاحبه پذیرش در رشته ام بی ای را بررسی کردند و دریافتند که مصاحبه کنندگان غالبا دست به «محدود سازی» می زنند (فرض می کنند که مجموعه کوچکی از کاندیداها نماینده تمام یک رشته هستند). در نتیجه، اگر در ابتدای روند مصاحبه ها به چند متقاضی قوی برخورد کنند، شاید در موارد بعدی با شدت بیشتری به دنبال اشتباهات بگردند.

چهار موقعیت که نباید اول باشید
۱. اگر شما انتخاب پیش فرض هستید، نفر اول نباشید. از فصل پیش این مطلب را به خاطر بیاورید: قضات در ساعات آخر روز معمولا به گزینه پیش فرض تکیه می کنند (وقتی خسته باشند) در حالی که در اوایل روز و یا پس از استراحت این گونه نیست (وقتی تازه رسیده اند).
۲. اگر تعداد رقبا زیاد است (نه الزاما رقبای قوی بلکه صرفا تعداد بالای آنها) دیر رفتن می تواند مزیت کمی به همراه داشته باشد و آخرین نفر بودن می تواند مزیت بزرگی باشد. در تحقیقی که در مورد بیش از ۱۵۰۰ اجرای زنده در برنامه «آیدول» در هشت کشور انجام شد، محققان دریافتند که خوانندگانی که نفر آخر اجرا کرده اند حدودا ۹۰ درصد موارد وارد مرحله بعد مسابقه شده اند. تقریبا مشابه همین الگو در رقص روی یخ و حتی در چشیدن نوشیدنی نیز رخ می دهد. «آدام گلینسکی» و «موریس شویتزر» روان شناسان اجتماعی می گویند که در ابتدای رقابت ها، استاندارد قضات در مورد برتری بسیار ایده آل گرایانه است. با ادامه رقابت، یک استاندارد واقع گرایانه تر و جدید ایجاد می شود که به سود اجرا کنندگان پایانی است که آنها از این مزیت دیگر نیز برخوردارند که می بینند دیگران چگونه عمل کرده اند.
۳. اگر در محیط غیرقطعی کار می کنید، اول نبودن می تواند به سود شما باشد. اگر ندانید تصمیم گیرندگان چه انتظاراتی دارند، اجازه دادن به دیگران برای پیش افتادن می تواند کمک کند که معیارها هم در ذهن انتخاب کننده و هم شما شفاف تر شود.
۴. اگر رقابت ضعیف باشد، قرار گرفتن در انتها می تواند با برجسته کردن تفاوت های شما به شما کمک کند. سیمونسون می گوید «اگر روز بدی با تعداد زیادی از کاندیداهای بد وجود داشته باشد، آخر بودن ایده بسیار خوبی است».
چهار نکته برای یک شروع سریع در یک شغل جدید
شما در مورد خطرات فارغ التحصیلی در دوران رکود خواندید. برای اجتناب از این سرنوشت کار زیادی از دست ما برنمی آید. اما هرگاه شغل جدیدی را شروع کنیم (در رکود یا رونق)، می توانیم بر میزان لذت بردن خود از شغل و میزان درآمد خود تاثیر بگذاریم. در اینجا چهار توصیه مبتنی بر تحقیقات در مورد یک شروع سریع در یک شغل جدید می آید:

۱. پیش از آنکه شروع کنید، شروع کنید.
«مایکل واتکینز»، مشاور مدیران توصیه می کند یک روز و ساعت مشخص را تعیین کنید تا تصور کنید که در حال «متحول شدن» به نقش جدید خود هستید. اگر تصویری که از خودتان دارید در گذشته مانده باشد، ایجاد شروع سریع کار دشواری خواهد بود. اگر حتی پیش از اینکه وارد دفتر کار جدید خود بشوید تصور کنید که در حال «تبدیل شدن» به فرد جدیدی هستید، به محض شروع کار خود را آغاز می کنید. این موضوع خصوصا وقتی نقش های رهبری مطرح باشد مصداق دارد. طبق گفته استاد سابق دانشگاه هاروارد، «رام کاران»، یکی از دشوارترین جابجایی ها در انتقال از یک حوزه تخصصی به حوزه عمومی است. وقتی به نقش جدید خود فکر می کنید، فراموش نکنید که ارتباط آن را در زمینه بزرگ تری که قرار دارد پیدا کنید. تحقیقات نشان می دهد که برای یکی از بزرگ ترین مشاغل جدید (ریاست جمهوری ایالات متحده) یکی از بهترین معیارهای پیش بینی موفقیت رئیس جمهور، سرعت نقل و انتقالات و میزان کارآمدی مدیریت آن است.
۲. بگذارید نتایج شما حرف بزنند
شغل جدید می تواند ترسناک باشد زیرا نیازمند این است که جایگاه خود را در سلسله مراتب سازمان پیدا کنید. بسیاری از افراد برای جبران اضطراب نخستین خود، خیلی زود خود را مطرح می کنند. این موضوع می تواند زیانبار باشد. تحقیقات «کورین بندرسکی» از دانشگاه لس آنجلس نشان می دهد که افراد برون گرا در بلند مدت جایگاه خود را در گروه از دست می دهند. پس در ابتدا تمرکز خود را بر روی کسب چند موفقیت معنادار قرار دهید و وقتی جایگاه خود را با نمایش برتری خود تثبیت کردید، آنگاه می توانید خود را مطرح کنید.
۳. انگیزه خود را ذخیره کنید
در نخستین روز کار جدید خود، پرانرژی هستید. اما روز سی ام چطور؟ شاید انرژی کمتری داشته باشید. انگیزه مقطعی است (به همین دلیل است که روان شناس دانشگاه استنفورد «بی جی فاگ» توصیه می کند از «امواج انگیزه» بهره برداری کنید تا بتوانید «خشکسالی های انگیزه» را از سر بگذرانید). اگر فروشنده جدید هستید، از امواج انگیزه استفاده کنید تا سرنخ های جدید به دست بیاورید، تماس های خود را ساماندهی کنید و بر تکنیک های جدید تسلط پیدا کنید. در این حالت در خشکسالی انگیزه، می توانید کار اصلی خود را انجام دهید بدون اینکه نگران کارهای نه چندان جذاب فرعی شوید.
۴. روحیه خود را با کسب پیروزی های کوچک حفظ کنید.
شروع یک شغل جدید مثل ترک اعتیاد نیست اما توصیه های برنامه های ترک اعتیاد مانند الکلی های ناشناس می تواند مفید باشد. آنها به اعضای خود دستور نمی دهند که برای همیشه پاک باشند بلکه در عوض از آنها می خواهند «۲۴ ساعت دیگر» موفق شوند. که «کارل ویک» در تحقیق قابل توجه خود در مورد «پیروزی های کوچک» به آن اشاره می کند. او پس از بررسی ۱۲ هزار روزنوشته از صدها کارگر دریافت که بزرگ ترین انگیزه بخش، پیشرفت در کارهای معنادار است. برای اینکه پیروزی ها معنادار باشند نیازی نیست که بزرگ باشند. وقتی یک نقش جدید را می پذیرید، اهداف کوچک دارای احتمال وقوع بالا برای خود تعیین کنید و وقتی به آنها رسیدید جشن بگیرید. این اهداف به شما انگیزه و انرژی می دهند تا با چالش های بزرگ تر ادامه مسیر رو به رو شوید.
چه زمانی بهتر است ازدواج کنید
یکی از مهم ترین شروع ها برای بسیاری از ما در زندگی، ازدواج است. اینکه بهتر است با چه کسی ازدواج کنیم را به دیگران واگذار می کنم. اما می توانم در مورد زمان ازدواج توصیه هایی را ارائه کنم. دانش زمان سنجی در این خصوص پاسخ قطعی ارائه نمی کند اما سه اصل راهنما معرفی می کند:

۱. صبر کنید تا به اندازه کافی مسن شوید (اما نه بیش از حد)
جای تعجب نیست که احتمال اینکه افرادی که در سن پایین ازدواج می کنند طلاق بگیرند بیشتر است. برای مثال، طبق تحلیلی که یکی از جامعه شناسان دانشگاه یوتا به نام «نیکولاس ولفینگر» انجام داده است، احتمال اینکه یک آمریکایی که در سن ۲۵ سالگی ازدواج می کند طلاق بگیرد ۱۱ درصد کمتر از کسی است که در سن ۲۴ سالگی ازدواج کرده است. اما تاخیر زیاد نیز یک اثر منفی دارد. پس از سن سی و دو سالگی (حتی با کنترل عوامل مذهب، آموزش، موقعیت مکانی و سایر عوامل) احتمال طلاق به ازای هر سال ۵ درصد افزایش می یابد و تا یک دهه این گونه است.
۲. صبر کنید تا تحصیلات شما به پایان برسد
اگر زوج ها پیش از ازدواج تحصیلات بیشتری داشته باشند، معمولا از ازدواج خود رضایت بیشتری دارند و احتمال طلاق آنها نیز کمتر است. دو زوج را در نظر بگیرید: آنها هم سن و از یک نژاد هستند درآمد مشابهی دارند و میزان تحصیلات آنها نیز یکی است. حتی در میان این زوج های مشابه، احتمال اینکه زوجی که پس از اتمام تحصیلات خود ازدواج کرده اند با هم بمانند بیشتر است. پس پیش از اینکه ازدواج کنید، هر چه می توانید تحصیلات خود را بالا ببرید.
۳. صبر کنید تا رابطه شما به بلوغ برسد
«اندرو فرانسس تن» و «هوگو مایلن» از دانشگاه «ایموری» دریافتند که زوج هایی که پیش از ازدواج حداقل یک سال با هم رابطه داشته اند ۲۰ درصد کمتر از کسانی که زودتر از این مقدار ازدواج کرده اند طلاق می گیرند. احتمال اینکه زوج هایی که پیش از ازدواج بیش از سه سال با هم رابطه داشته اند طلاق بگیرند از این مقدار هم کمتر است. (همچنین فرانسس تن و مایلن دریافتند که هر چه زوج برای حلقه ازدواج و عروسی بیشتر هزینه کنند، احتمال اینکه طلاق بگیرند بیشتر است).
به طور خلاصه می توان گفت، برای یکی از مهم ترین پرسش های زمانی زندگی، عشق را فراموش کنید و به توصیه های دانشمندان توجه کنید. دوراندیشی برتر از علاقه است.

نمایش بین دو نیمه
در پاییز سال ۱۹۸۱، یک دانشجوی سال اولی از «کینگستون» جاماییکا، از طریق دانشگاه کمبریج ماساچوست وارد دانشگاه جورج تون شهر واشنگتون دی سی شد. «پاتریک اوینگ» به بیشتر دانشجویان سال اولی شباهتی نداشت. او قد بلند بود. بسیار بسیار بلندقد بود. با این حال، بسیار خوش حرکات بود و مرد جوان با سرعت یک دونده حرکت می کرد.
اوینگ به جورج تون آمده بود تا به «جان تامپسون» مربی کمک کند تا دانشکده خود را به عنوان یکی از قدرت های ملی بسکتبال مطرح کند. از همان روز نخست، حضور اوینگ در زمین بازی متحول کننده بود. نیویورک تایمز او را «یک غول متحرک» نامید. یک روزنامه دیگر به او لقب «مرکز قرون» داد. نشریه اسپورت الیستریتد از او به عنوان «یک بچه غول دو متر و ده سانتی» یاد کرد که می تواند دفاع حریف را مانند «پک من انسانی» بخورد. ادوینگ به سرعت جورج تون را تبدیل به یکی از تیم های دفاعی برتر کشور کرد. در فصل نخست او، تیم «هویاس» سی بازی را برد که سابقه نداشت. آنها برای نخستین بار در سی و نه سال به چهار تیم نهایی اتحادیه دانشگاه های آتلانتیک رسیدند که بازی نیمه نهایی خود را نیز بردند و برای رسیدن به قهرمانی کشوری به بازی فینال رفتند.
رقیب جورج تون در این مسابقه قهرمانی در سال ۱۹۸۲، دانشگاه کارولینای شمالی «تار هیلز» به رهبری «جیمز ورثی» و مربیگری «دین اسمیت» بود. دین اسمیت یک مربی معتبر و در عین حال بدشانس بود. او بیست و یک سال مربی «تار هیلز» بود و شش بار تا نیمه نهایی آمده بود که سه بار نیز به مرحله نهایی رسیده بود. اما به بدشانسی این ایالات بسکتبال پرست، هیچ وقت قهرمانی کشور را به دست نیاورده بود. در بازی ها، هواداران تیم های مخالف با فریاد «دین! خفه شو!» علیه او شعار می دادند.
در آخرین دوشنبه شب ماه مارس، تیم تار هیلز اسمیت و تیم هویاس تامپسون، در ورزشگاه سوپردوم لوییزیانا در برابر چشمان بیش از ۶۱ هزار طرفدار به مصاف هم رفتند که «بزرگترین جمعیتی بود که تا آن زمان در نیمکره غربی گرد هم آمده بود». اوینگ از ابتدا تحت تاثیر این جو قرار گرفت که مفید نبود. چهار گل ابتدایی تیم کارولینای شمالی به خاطر خطای دفاع اوینگ بود. (اوینگ به صورت غیرقانونی، در حالی که توپ به سمت حلقه می رفت، مداخله کرده بود، که معمولا این کار توسط بازیکنانی قابل انجام است که به قد و قامت او باشند). کارولینای شمالی در واقع در هشت دقیقه ابتدایی توپی را وارد سبد نکرده بود. اوینگ جلوی توپ ها را می گرفت، در برابر پرتاب های آزاد دفاع می کرد و در نهایت بیست و سه امتیاز گرفت. اما تیم کارولینای شمالی با فاصله کمی آنها را تعقیب می کرد. وقتی تنها چهل ثانیه از نیمه نخست باقی مانده بود، اوینگ در یک حمله همه جانبه با سرعت به سمت زمین تیم حریف رفت و چنان با شدت توپ را در سبد آنها قرار داد که نزدیک بود کف زمین از هم بپاشد. در نیمه بازی، جورج تون ۳۲ به ۳۱ جلو بود. در چهل و سه بازی نهایی قبلی در لیگ، تیمی که در نیمه نخست جلو بود، ۳۴ بازی را برده بود که نرخ موفقیت آنها ۸۰ درصد می شد. جورج تون در فصل عادی خود، رکورد ۲۶ به یک در پیروزی در نیمه اول را داشت.
استراحت بین دو نیمه یک نوع دیگر از نقاط میانی را نمایش می دهد (یک لحظه خاص در زمان که فعالیت ورزشی متوقف می شود و تیم ها استراحت و تجدید قوا می کنند). اما وقت استراحت ورزشی، از یک جنبه مهم نسبت به نقاط میانی دیگر در زندگی و پروژه ها متفاوت است: در این گونه از نقاط میانی، تیم عقب مانده با یک واقعیت سخت رو به رو است. تیم مقابل امتیاز بیشتری دارد. یعنی اگر در نیمه دوم به اندازه آنها امتیاز بگیرند بازی را خواهند باخت. تیمی که عقب است باید امتیاز بیشتری از رقیب خود بگیرد و همچنین این اضافه امتیاز باید عقب ماندگی آنها را نیز پوشش بدهد و از آن فراتر برود. تیمی که در انتهای نیمه اول جلو باشد، (در هر ورزشی) احتمال بیشتری در برنده شدن در بازی دارد. این موضوع ارتباط زیادی با انگیزه های شخصی ندارد و بیشتر تحت تاثیر واقعیت های سخت احتمالات است.
با این حال، یک استثنا وجود دارد؛ در شرایط خاصی که به نظر می رسد انگیزه بر ریاضیات غلبه می کند.
«جونا برگر» از دانشگاه پنسیلوانیا و «دوین پوپ» از دانشگاه شیکاگو، بیش از ۱۸ هزار بازی اتحادیه ملی بسکتبال در پانزده سال را بررسی کردند و توجه ویژه ای به امتیازات تیم ها در پایان نیمه نخست کردند. جای تعجب نیست که تیم هایی که در نیمه نخست جلو باشند، بازی های بیشتری را نسبت به تیم هایی که عقب هستند برنده می شوند. برای مثال، شش امتیاز جلو بودن در نیمه نخست، باعث می شود تیم جلو افتاده ۸۰ درصد احتمال برد داشته باشد. با این حال، برگر و پوپ یک استثنا در این قاعده پیدا کردند: تیم هایی که تنها یک امتیاز عقب هستند، احتمال بیشتری در برنده شدن دارند. در واقع، عقب بودن به اندازه یک امتیاز از اینکه یک امتیاز جلو باشیم سودمندتر است. تیم های میزبان که تنها یک امتیاز در نیمه نخست عقب هستند ۵۸ درصد شانس پیروزی دارند. در واقع، اگر تیمی در انتهای نیمه نخست تنها یک امتیاز عقب باشد، معادل این است که دو امتیاز پیش افتاده باشد.
برگر و پوپ نگاهی به داده های مسابقات ده ساله اتحادیه ملی بسکتبال انداختند که روی هم رفته تقریبا ۴۶ هزار بازی بود و همین موضوع البته با شدت کمتر قابل مشاهده بود. آنها می نویسند «کمی عقب بودن (در پایان نیمه نخست) احتمال پیروزی تیم را به شدت بالا می برد». وقتی الگوهای امتیازگیری را با دقت بیشتری بررسی کردند، دریافتند که تیم های عقب افتاده، تعداد بالایی از امتیازهای خود را دقیقا بعد از استراحت بین دو نیمه گرفته اند. آنها در ابتدای نیمه دوم بسیار قوی ظاهر شدند.
حجم انبوه داده های ورزشی می تواند همبستگی را نشان دهد اما در مورد علت پدیده ها، هیچ پایه قطعی ارائه نمی کند. در نتیجه، برگر و پوپ، چند آزمایش ساده انجام دادند تا مکانیسمی که در جریان است را کشف کنند. آنها شرکت کنندگانی را گرد هم آوردند و هر کدام را مقابل یک رقیب در اتاق دیگر قرار دادند تا ببینند کدام یک با سرعت بیشتری کلیدهای صفحه کلید را فشار می دهد. کسانی که امتیاز بیشتری نسبت به رقیب خود بگیرند، جایزه نقدی دریافت می کنند. بازی با یک وقت استراحت به دو زمان جداگانه تقسیم شده بود. در خلال وقت استراحت، آزمایش کنندگان رفتار متفاوتی با شرکت کنندگان داشتند. آنها به بعضی از افراد گفتند که از رقیب خود زیاد عقب مانده اند، به برخی دیگر گفتند که کمی عقب مانده اند و به برخی دیگر گفتند که با رقیب خود برابر هستند و گروه دیگر نیز گفتند که کمی جلو هستند.
نتیجه چه بود؟ سه گروه عملکرد مشابهی در دو نیمه داشتند اما یک گروه عملکرد بسیار بهتری نسبت به نیمه نخست خود داشت (کسانی که باور داشتند کمی عقب مانده اند). برگر و پوپ می نویسند «صرف اینکه به افراد بگوییم کمی از رقیب خود عقب تر هستند باعث می شود بیشتر تلاش کنند».
در نیمه دوم مسابقه نهایی سال ۱۹۸۲، تیم کارولینای شمالی کار را با حملات قوی و دفاع متمرکز شروع کرد. چهار دقیقه بعد، آنها عقب ماندگی خود را جبران کرده بودند و سه امتیاز نیز پیش افتاده بودند. اما جورج تون و اوینگ نیز جنگیدند و بازی تا دقایق آخر به صورت برابر پیش می رفت. وقتی تنها سی و دو ثانیه باقی مانده بود، جورج تون ۶۲ به ۶۱ جلو افتاد. دین اسمیت زمان استراحت اعلام کرد در حالی که تیم او تنها یک امتیاز عقب بود. تیم کارولینای شمالی توپ را به چرخش درآورد، هفت نفر را رد کرد و توپ را به سمت ضعیف زمین ارسال کرد؛ جایی که یک سال اولی گمنام توانست با یک پرتاب تیم تار هیلز را به پیش بیاندازد. در ثانیه های باقیمانده، هویاس کاری از پیش نبرد. و یک امتیاز کمتر کارولینای شمالی در نیمه نخست، تبدیل به یک امتیاز بیشتر در پیروزی قهرمانی ملی شد.
بازی قهرمانی سال ۱۹۸۲ در تاریخ بسکتبال تبدیل به یک افسانه شد. دین اسمیت، جان تامپسون و جیمز ورثی به عنوان سه نفر از میان ۳۵۰ نفر از بازیکنان، مربیان و سایر چهره های تاریخ بسکتبال شدند که توانسته اند در تالار مشاهیر بسکتبال صاحب پلاک شوند. و این سال اولی ناشناخته که توانست امتیاز پیروزی را بگیرد، مایکل جوردن بود که حرفه بسکتبالی او سرانجام خوبی داشت.
اما برای ما که به روان شناسی نقاط میانی علاقه داریم، مهم ترین لحظه زمانی بود که اسمیت در زمانی که یک امتیاز عقب بود با تیم خود صحبت کرد. او به آنها گفت «شرایط ما عالی است. من ترجیح می دهم جای شما باشم تا آنها. ما دقیقا جایی هستیم که باید باشیم».
نقاط میانی واقعیت های زندگی و نیروی طبیعت هستند اما این امر باعث نمی شود اثر آنها غیرقابل شکست باشد. بهترین راه برای تبدیل یک رکود به یک جرقه، سه گام دارد:
نخست، از وجود نقطه میانی آگاه باشید. نگذارید این نقاط نامرئی باشند.
دوم، از این نقاط استفاده کنید تا بیدار شوید نه اینکه تسلیم شوید (بگویید «اوه-اوه» نه اینکه «اوه نه!»)
سوم، در نقطه میانی، تصور کنید عقب مانده اید (اما فقط کمی). این کار انگیزه شما را بالا می برد و شاید کمک کند تا بتوانید در بازی نهایی در سطح کشوری پیروز شوید.

کتابچه ترفندهای زمان
چهار روش برای انگیزه بخشی دوباره در زمان رکود نقطه میانی
اگر به نقطه میانی یک پروژه یا کار رسیده اید، و اثر «اوه اوه» هنوز ایجاد نشده است، در اینجا چند روش اثبات شده و روشن وجود دارد تا خود را از رکود نجات دهید:

۱. اهداف موقتی تعیین کنید
برای حفظ انگیزه، و شاید برای شعله ور کردن آن، پروژه های بزرگ را تقسیم به بخش های کوچک کنید. در تحقیقی که در مورد کاهش وزن، اتوموبیل رانی، و جمع آوری مقدار مشخص مسافت پروازی برای دریافت بلیط رایگان، انجام شده بود، محققان دریافتند که انگیزه مردم در ابتدا و انتهای این هدف قوی است (اما در وسط راه احساس گیرافتادن در میانه راه به آنها دست می دهد). برای مثال، وقتی کسی می خواهد مسافت پروازی خود در یک خط هوایی را به ۲۵ هزار مایل برساند، وقتی ۴ هزار یا ۲۱ هزار مایل را طی کرده باشند، حاضرند بیشتر برای آن کار کنند. ولی وقتی ۱۲ هزار مایل طی کرده اند، کم کاری مشهود است. یک راه حل این است که میانه را با دید متفاوتی در نظر بگیریم. به جای اینکه به ۲۵ هزار مایل به عنوان یک مجموعه نگاه کنیم، وقتی به ۱۲ هزار مایل رسیدیم می توانیم یک هدف کوچک تر برای رسیدن به ۱۵ هزار مایل را در نظر بگیریم و بر آن تمرکز کنیم. در یک مسابقه، خواه واقعی یا استعاری، به جای اینکه از ابتدا خط پایان را در نظر بگیرید، تمرکز خود را عبور از مایل نخست قرار دهید.
۲. پایبندی به اهداف موقت خود را علنی بیان کنید
وقتی هدف کوچک خود را تعیین کردید، از قدرت تعهد علنی بهره بگیرید. اگر کسی بر ما نظارت کند، احتمال اینکه ما به یک هدف خود پایبند بمانیم، بسیار بیشتر است. یک راه برای غلبه بر رکود این است که به فرد دیگری بگویید که کار را تا کی و چگونه انجام خواهید داد. تصور کنید در نیمه راه نوشتن یک پایان نامه، طراحی یک برنامه آموزشی و یا برنامه استراتژیک سازمان خود هستید. توییت و یا مطلبی در فیسبوک منتشر کنید که زمان پایان بخش کنونی کار خود را تا تاریخ مشخص بیان می کند. از دنبال کنندگان خود بخواهید وقتی زمان موعود رسید، پیگیری کنند. وقتی این همه آدم انتظار داشته باشند که کار خود را انجام دهید، تمایل به اجتناب از شرمساری عمومی و رسیدن به هدف خود بالا می رود.
۳. جمله خود را نیمه رها کنید.
ارنست همینگوی در طول زندگی خود پانزده کتاب منتشر کرد و یکی از تکنیک های مورد علاقه او برای بهره وری همانی است که خود من هم از آن استفاده کرده ام (حتی برای نوشتن همین کتاب). او غالبا جلسات نوشتن خود را با پایان دادن به یک بخش یا پاراگراف تمام نمی کرد. بلکه کار را در میانه جمله رها می کرد. این حس تمام نشدن باعث می شد روز بعد کار خود را به سرعت شروع کند. یکی از دلایلی که تکنیک همینگوی جواب می دهد چیزی است که «اثر زیگارنیک» نامیده می شود و تمایل ما در به خاطر سپردن بهتر کارهای ناتمام در مقایسه با کارهای تمام یافته است. وقتی در میانه یک پروژه هستید، این آزمایش را انجام بدهید و کار را در جایی تمام کنید که میانه یک بخش باشد و گام بعدی آن روشن باشد. این کار می تواند انگیزه روزانه شما را بالا ببرد.
۴. زنجیره را پاره نکنید (تکنیک ساینفلد)
«جری ساینفلد» عادت دارد هر روز بنویسد. نه صرفا روزهایی که احساس الهام بخشی می کند بلکه تک تک روزها. او برای حفظ تمرکز خود یک تقویم که ۳۶۵ روز آن قابل مشاهده باشد را چاپ می کند. هر روز که می نویسد یک علامت ضربدر قرمز روی آن روز می گذارد. او به «برد آیسک» برنامه نویس می گوید «بعد از چند روز، یک زنجیره درست می شود. کار خود را ادامه بده و این زنجیره طولانی تر می شود. از دیدن این زنجیره خوشحال خواهی شد، خصوصا وقتی چند هفته کار را ادامه داده باشید. در این مرحله تنها کاری که باید انجام بدهید این است که زنجیره را پاره نکنید». تصور کنید در رکود میانی گیر افتاده اید اما وقتی به زنجیره سی، پنجاه و یا صد ضربدر خود نگاه کنید، مانند ساینفلد از جا برمی خیزید و کار را ادامه می دهید.
۵. یک نفر که کار شما به او کمک خواهد کرد را مجسم کنید
بیایید به صف مبازران قاتلان انگیزه میان دوره همینگوی و ساینفلد، «آدام گرنت»، استاد دانشگاه وارتون و نویسنده کتاب های «اوریجینال» و «بده و بستان» را اضافه کنیم. وقتی او با کارهای دشواری رو به رو می شود، برای پیدا کردن انگیزه از خود می پرسد کاری که انجام می دهد چگونه به دیگران سود خواهد رساند. رکود «چگونه می توانم ادامه بدهم؟» تبدیل به جرقه «چگونه می توانم کمک کنم؟» می شود. پس اگر احساس می کنید در وسط کار یک پروژه گیر افتاده اید، فردی را تصور کنید که از تلاش های شما سود خواهد برد. تقدیم کردن کار به این فرد باعث می شود به کار خود تعهد بیشتری داشته باشید.
پروژه بعدی خود را با استفاده از روش «شکل گیری-طوفان-اجرا» ساماندهی کنید
در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، «بروس تاکمن»، روان شناس سازمانی یک تئوری تاثیرگذار در مورد نحوه حرکت گروه ها در زمان ارائه کرد. تاکمن باور داشت که همه تیم ها چهار مرحله را طی می کنند: شکل گیری، طوفان، ثبات و اجرا. ما می توانیم بخش های مدل تاکمن را با تحقیقات گرسیک در مورد مراحل تیم ها ترکیب کنیم و برای پروژه بعدی شما یک ساختار سه مرحله ای ایجاد کنیم:

مرحله یک: شکل گیری و طوفان
وقتی تیم ها شکل می گیرند، غالبا یک دوره هماهنگی حداکثری و مناقشه حداقلی را طی می کنند. از این لحظات اولیه استفاده کنید تا یک چشم انداز مشترک ایجاد کنید و ارزش های گروه ها را تعیین کنید و ایده آفرینی کنید. البته در نهایت اختلاف هایی شکل خواهد گرفت (در نظریه تاکمن این همان طوفان است). ممکن است برخی از افراد سعی کنند تا اعمال نفوذ کنند و صداهای آهسته تر را خاموش کنند. ممکن است برخی از افراد نسبت به مسئولیت ها و نقش های خود اعتراض داشته باشند. با گذشت زمان، مطمئن شوید نظر همه شرکت کنندگان مطرح می شود و انتظارات روشن باشد و همه اعضا بتوانند کمک کنند.

مرحله دو: نقطه میانی
به دلیل وجود تمام مناقشات و درگیری های مرحله نخست، احتمالا افراد کار زیادی انجام نمی دهند. این بینشی است که گرسیک بیان می کند. در نتیجه از نقطه میانی (و اثر اوه-اوه ناشی از آن) استفاده کنید تا مسیر خود را مشخص کنید و سرعت خود را بالا ببرید. «آیلت فیشبچ» از دانشگاه شیکاگو که تحقیق او در مورد شمع های هانوکا قبلا مطرح شده است، دریافت که وقتی تعهد تیم ها برای رسیدن به یک هدف بالا باشد، بهترین کار این است که روی کاری تاکید کنیم که باقی مانده است. اما وقتی میزان تعهد تیم پایین است، بهتر است روی بخشی تمرکز کنیم که انجام شده است حتی اگر این مقدار زیاد نباشد. میزان تعهد تیم خود را بسنجید و بر اساس آن عمل کنید. وقتی مسیر خود را تعیین می کنید، به خاطر داشته باشید که معمولا تیم ها با گذشت زمان و رسیدن به نقطه میانی نسبت به ایده ها و راه حل های جدید مخالفت بیشتری نشان خواهند داد. با این حال، آنها نسبت به مربیگری بیشتر پذیرا خواهند بود. برای اینکه «دین اسمیت» درونی خود را بروز بدهید، توضیح بدهید که کمی عقب مانده اید و برای حرکت شور و اشتیاق ایجاد کنید.

مرحله سوم: اجرا
در این مرحله، اعضای تیم با انگیزه هستند، از رسیدن به هدف مطمئن اند و معمولا می توانند با کمترین میزان درگیری با هم کار کنند. روند پیشرفت را حفظ کنید اما از اینکه دوباره به مرحله «طوفان» برگردید اجتناب کنید. فرض کنید عضوی از یک گروه طراحی خودرو هستید، که طراحان مختلف معمولا با هم کنار می آیند، ولی رابطه آنها با هم کم کم در حال خصمانه شدن است. برای اینکه عملکرد بهینه خود را حفظ کنید، از همکاران خود بخواهید تا گامی به عقب بروند، نقش هر فرد را محترم بشمارند و چشم انداز مشترکی که به سوی آن رهسپار هستید را مجددا یادآوری کنید. اگر نیاز است تاکتیک خود را تغییر دهید اما در این مرحله تمام تمرکز خود را روی اجرا بگذارید.
پنج روش برای مقابله با رکود میان سالی
«برنه برون» نویسنده و استاد دانشگاه هیوستون تعریف زیبایی از «میان سالی» ارائه می کند. او می گوید این دوره «زمانی است که جهان شانه های شما را تکان می دهد و به شما می گوید «من با شما شوخی ندارم، از این هدیه ای که در اختیارتان است استفاده کنید». از آنجا که بیشتر ما یک روز با نمودار U شکل احساس خوشبختی رو به رو می شویم، در اینجا روش هایی برای واکنش در برابر زمانی که جهان شانه های شما را تکان می دهد اما شما هنوز کاملا آماده نیستید می آید:

۱. اهداف مهم خود را اولویت بندی کنید (تکنیک بافت)
مانند سایر میلیاردرها، «وارن بافت» هم آدم خوبی به نظر می رسد. او وصیت کرده است دارایی چند میلیاردی اش صرف امور خیریه شود. زندگی او معمولی است. و هنوز در هشتاد سالگی به سختی کار می کند. اما پیش گوی «اوماها» در مورد مواجهه با رکود میان سالی هم عاقلانه رفتار می کند.
آن گونه که افسانه ها می گویند، یک روز بافت با خلبان شخصی اش، که از اینکه نتوانسته است به تمام آرزوهای خود برسد ناامید شده بود، صحبت می کرد. بافت یک راه حل سه مرحله ای را به او پیشنهاد کرده است.
بافت گفت که اول، بیست و پنج هدف مهم خود برای بقیه زندگی را بنویس.
دوم، لیست خود را نگاه کن و از میان آنها پنج هدف را انتخاب کن که بدون تردید مهم ترین اولویت های توست. با این کار دو لیست خواهی داشت (لیست پنج هدف برتر و لیست بیست تای باقی مانده).
سوم، به سرعت برای رسیدن به آن پنج هدف برتر برنامه ریزی کن. بیست هدف بعدی چطور؟ آنها را دور بریز. هر طور که می توانی از آنها اجتناب کن. اصلا به آنها نگاه نکن مگر اینکه به پنج هدف اول خود رسیده باشی که شاید زمان زیادی طول بکشد.
احتمال اینکه انجام درست چند کار مهم شما را از رکود بیرون بیاورد بسیار بیشتر از انجام چندین پروژه نیمه کاره و نامناسب است.
۲. درون سازمان خود، به دنبال مربی برای میانه دوره شغل خود باشید
بیشتر آموزش های شغلی زمانی انجام می شود که فرد تازه وارد کسب وکار یا حوزه کاری شده است و کم کم فراموش می شود زیرا این باور شکل می گیرد که ما کاملا جا افتاده ایم و دیگر نیازی به راهنمایی نداریم.
«هانس شوانت» از دانشگاه زوریخ می گوید این کار اشتباه است. او پیشنهاد می کند که برای کارمندان در سراسر عمر حرفه ای آنها مربی گری موضوعی در نظر گرفته شود. این کار دو فایده دارد. نخست اینکه این کار توجه دارد که نمودارU شکل احساس خوشبختی چیزی است که بیشتر ما با آن رو به رو می شویم. صحبت شفاف در مورد این رکود می تواند به ما کمک کند تا بفهمیم که تجربه کمی خستگی در میانه حرفه بد نیست.
دوم، کارمندان با تجربه می توانند استراتژی هایی را برای کنار آمدن با این رکود ارائه کنند. و همکاران می توانند یکدیگر را راهنمایی کنند. دیگران برای هدفمند کردن دوباره کار خود چه کارهایی انجام داده اند؟ چگونه می توان رابطه های معناداری در دفتر کار و فراتر از آن ایجاد کرد؟
۳. رویدادهای مثبت را در ذهن خود حذف کنید
در محاسبات میان سالی، گاهی تفریق قدرتمندتر از جمع است. در سال ۲۰۰۸، چهار روان شناس اجتماعی از فیلم «زندگی زیباست» نکته ای را به عاریت گرفتند تا تکنیک جدیدی را بر اساس این ایده مطرح کنند.
ابتدا با فکر کردن به یک چیز مثبت در زندگی شروع کنید (تولد یک کودک، ازدواج، یک موفقیت کاری بزرگ). سپس تمام شرایطی که چنین چیزی را ممکن ساخته است فهرست کنید. (شاید یک تصمیم بی اهمیت در مورد اینکه کجا شام بخورید و یا کلاسی که بر اساس هوس در آن ثبت نام کردید و یا دوست دوست دوست تان که یک فرصت شغلی به شما معرفی کرد).
سپس، تمام رویدادها، شرایط و تصمیم هایی که ممکن بود هرگز رخ ندهد را بنویسید. اگر به آن جشن نمی رفتید و یا یک کلاس دیگر را انتخاب می کردید و یا با عموزاده خود قهوه نمی خوردید چه می شد؟ زندگی خود را بدون این زنجیره رخدادها تصور کنید و مهم تر از آن، زندگی را بدون نکته مثبت زندگی خود تصور کنید.
اکنون به زمان حال بیایید و به خود یادآوری کنید که زندگی طبق مراد شما پیش رفته است. تصادفات زیبا و شادی که این فرد یا فرصت را به زندگی شما آورده اند یاد کنید. نفس عمیقی بکشید. از اقبال بلند خود خرسند باشید. شکرگزار باشید. شاید زندگی شما شگفت انگیزتر از آن باشد که فکر می کنید.
۴. برای خودتان چند پاراگراف از روی مهرورزی به خویش بنویسید.
ما غالبا نسبت به دیگران مهربان تر از خودمان هستیم. اما دانش «مهرورزی به خویش» نشان می دهد که این سوگیری می تواند به خوشبختی ما آسیب بزند و مقاومت ما را کاهش دهد. به همین دلیل است که افرادی که در مورد این موضوع تحقیق می کنند، تمرین هایی مانند موارد زیر را توصیه می کنند.
ابتدا چیزی را در مورد زندگی خود شناسایی کنید که باعث شرم، پشیمانی و یا ناامیدی شما می شود. (شاید از کاری اخراج شده باشید، در کلاسی قبول نشده اید، رابطه ای را خراب کرده اید و یا امور مالی خود را نابود کرده اید). سپس بنویسید دقیقا چه احساسی در شما ایجاد می کند.
سپس در دو پاراگراف یک ایمیل برای خودتان بنویسید و در آن برای این بخش از زندگی، اظهار درک و مهربانی کنید. تصور کنید کسی که شما برایش مهم هستید در این رابطه چه چیزی می گوید. احتمالا او از شما بخشنده تر خواهد بود. در واقع، «کریستین نف» استاد دانشگاه تگزاس پیشنهاد می کند نامه خود را از دیدگاه یک دوست فرضی که بدون پیش شرط دوستتان دارد بنویسید. اما این درک را با عمل همراه کنید. چند جمله در مورد اینکه چه تغییراتی می توانید در زندگی ایجاد کنید و چگونه می توانید در آینده بهتر شوید اضافه کنید. یک نامه مهرورزی به خویش مثل عکس قاعده طلایی است: این کار راهی فراهم می کند تا با خود مانند سایر افراد رفتار کنید.
۵. صبر کنید
گاهی بهترین کار این است که کاری انجام ندهیم. بله، شاید این موضوع کمی گیج کننده باشد اما هیچ کار می تواند کار درستی باشد. رکود طبیعی است اما کوتاه نیز هست. بیرون آمدن از رکود مانند ایجاد آن طبیعی است. می توانید رکود را مانند سرماخوردگی در نظر بگیرید: یک جور ناراحتی است اما در نهایت از بین می رود و وقتی این اتفاق بیفتد، آن را فراموش خواهید کرد.

رمزگذاری: جیمی، جیم و زندگی خوب
در هشتم فوریه ۱۹۳۱، «میلدرد مری ویلسون» از شهر «ماریون» ایالت ایندیانا، فرزندی به دنیا آورد که تنها کودک او بود؛ یک پسر بچه که او و همسرش نامش را «جیمز» گذاشتند و جیمی صدا می زدند. جیمی دوران بچگی شاد ولی پرتلاطمی را پشت سر گذاشت. وقتی مدرسه ابتدایی را شروع کرد، خانواده اش از شمال ایندیانا به جنوب کالیفرنیا رفتند. اما چند سال بعد، مادرش به خاطر سرطان دچار مرگ غیرمترقبه شد (و پدر داغدارش او را به ایندیانا فرستاد تا با فامیل زندگی کند). بقیه زندگی این فرد جوان خوشایند و باثبات بود (کلیسا، تیم های ورزشی، کلوب بحث). وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شد، به جنوب کالیفرنیا برگشت تا به دانشگاه برود اما در آنجا تب فیلم او را گرفت و در سال ۱۹۵۱ کمی مانده تا بیست سالگی، از دانشگاه کالیفرنیای لس آنجلس انصراف داد تا حرفه بازیگری را دنبال کند.
آنگاه بود که این داستان معمولی، با یک چرخش غیرمعمول رو به رو شد.
جیمی به سرعت در چند تبلیغ و نقش تلویزیونی کوچک بازی کرد. و در سالی که بیست و سه ساله شد، یکی از مشهورترین کارگردانان این دوران او را در یکی از فیلم هایی که بر اساس رمان جان اشتاین بک اقتباس شده بود به کار گرفت. این فیلم موفق بود: جیمی نامزد اسکار شد. در همین سال، او نقش اصلی در یک فیلم مطرح تر را نیز به دست آورد: این فیلم نیز او را نامزد اسکار کرد. در چشم به هم زدنی، او در سن بسیار کم، تبدیل به یک ستاره بسیار بزرگ هالیوود شد. چهار ماه مانده به بیست و چهارمین سالگرد تولدش، جیمی که نام کامل او «جیمز بایرون دین» بود در یک تصادف رانندگی جان باخت.
لحظه ای صبر کنید و به این پرسش فکر کنید: اگر کلیت زندگی جیمی را در نظر بگیرید، فکر می کنید چقدر مطلوب بوده باشد؟ در یک مقیاس ۱ تا ۹ که یک نشان دهنده نامطلوب ترین زندگی و ۹ نشان دهنده خوشایندترین زندگی ممکن باشد، چه عددی را برای زندگی او در نظر می گیرید؟
اکنون یک حالت فرضی را مجسم کنید: تصور کنید جیمی چند سال دیگر زنده می ماند اما دیگر هرگز موفقیت کاری اوایل دهه بیست زندگی خود را تکرار نمی کرد. البته کار او به بی خانمانی یا اعتیاد نمی رسید. حرفه او نابود نمی شد. فقط ستاره او از بهشت آرزوها کمی به پایین می آمد. شاید پیش از مرگ در یک سریال تلویزیونی بازی می کرد و جوایز کوچک تری را در فیلم های کمتر موفق می برد. و مثلا در میانه دهه پنجاه زندگی می مرد. حالا این زندگی او را چگونه ارزیابی می کنید؟
وقتی محققان چنین سناریوهایی را مورد مطالعه قرار دادند، موضوع عجیبی را کشف کردند. مردم معمولا زندگی هایی مانند سناریوی نخست (زندگی کوتاه اما رو به ترقی) را ارزشمندتر از نوع دوم می دانند (زندگی طولانی تر که در حال افول است). وقتی این موضوع را از جنبه سودآوری نگاه کنیم، این نتیجه عجیب است. زیرا در حالت فرضی، جیمی سی سال بیشتر زندگی می کند. و این سال های بیشتر هم در بدبختی فرو نرفته است. این سال ها صرفا از سال های نخست کم فروغ تر بوده اند. حجم مزایای بیشتری که در زندگی طولانی تر حاصل می شود (که سال های ابتدایی را هم شامل می شود) بسیار بیشتر است.
«اد دینر»، «دریک ویرتز» و «شیگه هیرو اوشی» که جامعه شناس هستند می نویسند «این ایده که اضافه کردن سال های کمی خوشایند به یک زندگی بسیار مثبت موجب تقویت تصور ما از کیفیت زندگی نمی شود و آن را کم می کند ضدشهود است. ما این پدیده را «اثر جیمز دین» می نامیم زیرا یک زندگی کوتاه اما پرهیجان مانند زندگی جیمز دین بازیگر، به عنوان مثبت ترین زندگی دیده می شود»
اثر جیمز دین نمونه دیگری از این امر است که پایان ها چگونه بر تصور ما تاثیر می گذارند. آنها به ما کمک می کنند تا کلیت تجربه خود را رمزگذاری کنیم (یعنی ارزیابی و ثبت کنیم). ممکن است «قاعده اوج-انتها» را شنیده باشید. این قاعده در اوایل دهه ۱۹۹۰ توسط «دنیل کانمن» و همکارانش از جمله «دان ردلمیر» و «باربارا فردریکسون» ایجاد شده است که به مطالعه تجربه بیمارانی می پرداختند که کلونوسکوپی و سایر درمان های ناخوشایند را طی می کردند. این قاعده می گوید وقتی رویدادی را به خاطر می آوریم، بیشترین وزن را به شدیدترین لحظه (اوج) و نحوه به اوج رسیدن آن (انتها) می دهیم. در نتیجه یک کلونوسکوپی کوتاه تر که لحظات آخر آن دردناک است در خاطر فرد بدتر از یک کلونوسکوپی طولانی تر است که خوشایندتر به اتمام می رسد، حتی اگر مورد دوم در مجموع درد بیشتری را ایجاد کرده باشد. ما میزان تداوم یک امر نامطلوب را دست کم می گیریم (کانمن این پدیده را «چشم پوشی مدت» می نامد) و اتفاقی که در انتها می افتد را تشدید می کنیم.
رمزگذاری قدرت پایان ها بسیاری از نظرات و تصمیمات ما را شکل می دهد. برای مثال، چندین تحقیق نشان می دهد که ما معمولا کیفیت غذاها، فیلم ها و تعطیلات را نه بر اساس کل تجربه، بلکه بر اساس لحظه های خاص، خصوصا لحظات آخر ارزیابی می کنیم. پس وقتی ارزیابی خود را به دیگران می گوییم (در گفتگوها و یا بررسی های سایت تریپ ادوایزر) بیشتر اطلاعات ما حاصل واکنش به انتهاست. (برای مثال به بررسی های منتشر شده در مورد رستوران ها در یلپ نگاه کنید و ببینید که چه تعداد از بررسی ها بیان می کنند که غذای آنها چگونه به اتمام رسیده است –یک خوردنی دور از انتظار برای خداحافظی، یک چک دارای اشکال، خدمتکاری که دنبال مهمانان می دود تا چیزی که جا گذاشته اند را به آنها برساند). پایان ها در انتخاب های مهم نیز تاثیر می گذارند. برای مثال وقتی آمریکایی ها رئیس جمهور را انتخاب می کنند، به نظرسنجی ها می گویند که می خواهند بر اساس کلیت چهار سال دوره ریاست جمهوری تصمیم بگیرند. اما تحقیقات نشان می دهد رای دهندگان بر اساس اقتصاد سال رای گیری تصمیم گیری می کنند (انتهای چهار سال نه کلیت آن). سیاست شناسان بیان می کنند این «اکتشاف انتهایی» منجر به «رای کوته نظرانه» می شود و شاید در نتیجه منجر به سیاست های کوتاه مدت شود.
اثر رمزگذاری پایان ها خصوصا وقتی در مورد چیستی یک زندگی اخلاقی مطرح باشد تشدید می شود. سه محقق از دانشگاه ییل، با استفاده از نسخه های متفاوت از زندگی نامه کوتاه یک شخصیت فرضی به نام «جیم» یک آزمایش را طراحی کردند. در همه نسخه ها، جیم مدیرعامل یک شرکت بود اما محققان مسیر زندگی او را تغییر دادند. در یک حالت، آدم بدجنسی بود که به کارمندانش پول کمی می داد و آنها را از مزایای خدمات درمانی محروم می کرد و هرگز به خیریه ها کمک نمی کرد (رفتارهایی که سه دهه ادامه داشت). اما در اواخر کار خود، نزدیک به بازنشستگی، بخشنده شده بود. حقوق ها را افزایش داد، سود را تقسیم کرد و «شروع به هدیه مبالغ بزرگ به خیریه های مختلف در شهر خود کرد» (منتها شش ماه پس از نیکوکار شدن بر اثر حمله قبلی ناگهانی درگذشت). در سناریوی دیگر، جیم در مسیر مقابل قرار داشت. او چند دهه، یک مدیرعامل مهربان و بخشنده بود «رفاه کارمندان خود را بر سود مالی خود مقدم می دانست» و مبالغ بزرگی را به خیریه های محلی کمک می کرد. اما با نزدیک شدن به بازنشستگی، «به شدت رفتار خود را تغییر داد». حقوق ها را کم کرد، بیشتر سود را برای خودش برداشت و پرداخت به خیریه ها را نیز متوقف کرد (و شش ماه بعد نیز با حمله قلبی ناگهانی درگذشت).
محققان به نیمی از شرکت کنندگان در تحقیق زندگی نامه تبدیل آدم بد به خوب و به نیمی دیگر، زندگی نامه آدم خوب به بد را دادند. و از آنها خواستند تا کلیت شخصیت اخلاقی او را ارزیابی کنند. در نسخه های مختلف این تحقیق، مردم اخلاقی بودن جیم را تا حد زیادی بر اساس نحوه رفتار او در انتهای زندگی ارزیابی کردند. در واقع، آنها بیست و نه سال زندگی خبیثانه و شش ماه خوبی را مانند یک زندگی بیست و نه سال خوبی و شش ماه بدی برابر می دانستند. «مردم حاضرند مدت زمان طولانی ادامه یک رفتار را با یک دوره کوتاه از رفتار دیگر مورد چشم پوشی قرار بدهند زیرا این دوره کوتاه در انتهای زندگی فرد بوده است». این پدیده که محققان آن را «سوگیری پایان زندگی» نامیده اند، نشان می دهد که ما باور داریم که شخصیت واقعی افراد در انتها نمایان می شود (حتی اگر مرگ آنها ناگهانی باشد و مدت زمان بیشتری، زندگی بسیار متفاوتی داشته باشند).
پایان ها در رمزگذاری به ما کمک می کنند (ثبت، ارزیابی، و یادآوری تجربه ها). اما در این راه، می توانند تصور ما را تحریف کنند و تصویر بزرگ تر را تیره کنند. از چهار روشی که پایان ها بر رفتار ما تاثیر می گذارند، رمزگذاری موردی است که باید بیشتر از همه ما را نگران کند.

اوج گیری: اخبار خوب، اخبار بد و پایان های خوش
«من هم خبر خوب دارم و هم خبر بد»
بدون شک شما چنین چیزی را قبلا گفته اید. خواه والد باشید یا معلم، یک پزشک یا یک نویسنده که می خواهید مهلت سپری شده را توجیه کنید، باید اطلاعاتی را ارائه کنید (که بخشی از آن مثبت و بخشی از آن منفی است) و کار خود را با این رویکرد دو جانبه شروع کرده اید.
اما کدام بخش از اطلاعات را باید در ابتدا مطرح کنید؟ آیا خبر خوب باید پیش از خبر بد بیاید؟ یا اینکه خبر خوب باید بعد از خبر بد بیاید؟
به عنوان فردی که بیش از آنچه که باید و خواست خودش باشد اخبار ترکیبی را می رساند، من همیشه کار را با خبر خوش شروع می کنم. غریزه ام به من می گوید یک لایه نازک از احساس خوب را ایجاد کنم تا کمی از اثر ضربه خبر بد را کاهش دهد.
البته غریزه من اشتباه بوده است.
برای درک چرایی این موضوع بیایید دیدگاه خود را تغییر بدهیم (از شما به من). فرض کنید شما دریافت کننده خبر ترکیبی من هستید و پس از شنیدن جمله «یک خبر خوب دارم و یک خبر بد»، یک پرسش از شما می پرسم: «دوست دارید کدام یک را اول بشنوید؟»
کمی به این موضوع بیندیشید.
احتمالا انتخاب شما این است که اول خبر بد را بشنوید. چندین تحقیق در چند دهه مختلف نشان داده اند که از هر پنج نفر، چهار نفر «ترجیح می دهند با خبر ضرر یا نتیجه منفی شروع کنند و در نهایت با خبر سود یا نتیجه مثبت کار را تمام کنند، نه برعکس». ترجیحات ما، خواه بیماری باشیم که نتیجه آزمایش را دریافت می کنیم و یا دانشجویی که منتظر نمره های میان ترم هستیم، روشن است: اول خبر بد، خبر خوب آخر.
اما ما به عنوان خبررسان معمولا عکس این موضوع را پیاده می کنیم. دادن خبر بررسی عملکرد بد احساس ناخوشایندی ایجاد می کند در نتیجه ترجیح می دهیم بحث را کم کم به این موضوع برسانیم و برای اینکه نیت خیر و طبیعی مهربان خود را نشان بدهیم، ابتدا چند قاشق شکر می دهیم تا بعد داروی تلخ را به طرف بدهیم. البته می دانیم که دوست داریم خبر بد را اول بشنویم. اما درک نمی کنیم که کسی که رو به روی ما نشسته است، و نگران خبر دو گانه ماست، همین گونه احساس می کند. او هم ترجیح می دهد ابتدا خبر بد را بشنود و در انتها از موضوع امیدوارکننده تر آگاه شود. آن گونه که دو محققی که این موضوع را مورد مطالعه قرار داده اند می گویند «یافته های ما نشان می دهد که پزشکان، معلمان و شرکا... شاید در ارائه خبر بد و خوب عملکرد نامناسبی داشته باشند زیرا آنها برای لحظه ای فراموش می کنند که اگر خودشان بیمار، دانشجو یا همسر باشند، چگونه تمایل دارند خبر را بشنوند».
ما اشتباه می کنیم (من اشتباه می کنم) زیرا ما اثر نهایی پایان ها را درک نمی کنیم: در صورت وجود حق انتخاب، انسان ها پایان هایی را ترجیح می دهند که آنها را ارتقا دهند. دانش زمان سنجی (بارها) چیزی را دریافته است که به نظر می رسد ترجیح ذاتی برای پایان های خوش است. ما زنجیره رویدادهایی را ترجیح می دهیم که اوج بگیرند نه اینکه افت کنند، که بهبود بیابند نه اینکه نابود شوند، که به ما روحیه بدهند نه اینکه ما را ناراحت کنند. و دانستن این موضوع می تواند به ما کمک کند رفتار خود را درک کنیم و تعامل خود با دیگران را بهبود ببخشیم.
برای مثال، «اد اوبرایان» و «فیبی السورث» روان شناسان اجتماعی دانشگاه میشیگان می خواستند ببینند پایان ها چه تاثیری در قضاوت افراد دارند. آنها یک بسته شکلات «هرشی کیس» را برداشتند و به سمت یک نقطه شلوغ دانشگاه «ان اربور» رفتند. میز خود را برپا کردند و به دانشجویان گفتند در حال اجرای یک آزمون طعم در مورد انواع شکلات هایی هستند که از محتویات محلی درست شده اند.
افراد کنار میز حلقه زدند و دستیار تحقیقات که نمی دانست برایان و السورث چه چیزی را ارزیابی می کنند، یک جعبه شکلات از کیف بیرون آورد و از شرکت کنندگان خواست آن را بچشند و از ۰ تا ۱۰ به آن امتیاز بدهند.
سپس دستیار تحقیق گفت، «این شکلات دوم شماست» و یک شکلات دیگر به شرکت کننده داد و از او خواست تا به این یکی هم امتیاز بدهد. سپس آزمایش گر و شرکت کننده همین کار را برای سه شکلات دیگر تکرار کردند که با این کار مجموع شکلات ها به عدد پنج می رسید. (فرد چشنده نمی دانست که تعداد کل شکلات هایی که در آزمایش وجود دارد چند تاست).
نکته جالب آزمایش درست پیش از چشیدن شکلات پنجم بود. دستیار محقق به نیمی از شرکت کنندگان می گفت «این شکلات بعدی شماست». اما به نیمی دیگر از شرکت کنندگان می گفت «این شکلات آخر شماست».
کسانی که می دانستند پنجمین شکلات، آخرین شکلات است (و تصور می کردند که آزمایش در حال به پایان رسیدن است) در مقایسه با کسانی که صرفا می دانستند این شکلات بعدی است، بیان کردند که از این شکلات بسیار بیشتر لذت برده اند. در واقع، افرادی که می دانستند این شکلات، آخرین شکلات است، آن را از تمام شکلات هایی که چشیده بودند بیشتر دوست داشتند. آنها در ۶۴ درصد از موارد بیان کردند که شکلات پنجم، شکلات مورد علاقه آنهاست (در مقایسه با گروهی که به آنها گفته بودند «شکلات بعدی» که ۲۲ درصد موارد آن را پسندیده بودند). «شرکت کنندگانی که می دانستند در حال خوردن آخرین شکلات آزمون طعم هستند، از آن بیشتر لذت بردند و آن را به شکلات های دیگر ترجیح دادند و تجربه کلی آن را لذت بخش تر از سایر شرکت کنندگان می دانستند که فکر می کردند در حال خوردن یک شکلات دیگر از یک مجموعه هستند».
فیلم نامه نویسان پایان های ارتقابخش را درک می کنند اما آنها نیز می دانند که بهترین پایان ها نیز همیشه به معنای سنتی، شاد نیستند. غالبا، مانند شکلات، تلخ و شیرین هستند. استاد فیلم نامه نویسی، «رابرت مک کی» می گوید «هر کسی می تواند یک پایان شاد بنویسد (کافی است به شخصیت ها هر چیزی که می خواهند را بدهیم) اما هنرمند به ما احساسی می دهد که وعده آن را به ما داده است. اما با کمی بینش دور از انتظار». معمولا این حالت زمانی است که شخصیت اصلی بالاخره یک واقعیت را که به لحاظ احساسی پیچیده است درک می کند. «جان آگوست» که فیلم نامه چارلی و کارخانه شکلات و فیلم های دیگری را نوشته است، بیان می کند که این نوع از ارتقای پیچیده راز موفقیت فیلم های پیکسار مانند «بالا»، «ماشین ها»، و سه گانه «داستان اسباب بازی ها» است.



«در هر فیلم پیکسار، قهرمان به هدف خود می رسد اما درمی یابد که این چیزی نیست که به آن نیاز داشته است. معمولا این موضوع باعث می شود تا چیزی که می خواهد را رها کند (یک خانه، یک جام پیستون، اندی) تا بتواند به چیزی که نیاز دارد برسد (یک همراه صادق اما غیرمحتمل، دوستان واقعی، یک عمر در کنار دوستان)». به نظر می رسد این پیچیدگی احساسی در مرکز پایان های ارتقادهنده قرار داشته باشد.
هال هرشفیلد، یکی از محققان سنین مختوم به نُه که قبلا بیان کردیم، با «لورا کارستنسن» و دو محقق دیگر تیمی را تشکیل دادند تا عامل معنادار شدن پایان ها را بررسی کنند.
در یکی از تحقیق های آنها، محققان در روز فارغ التحصیلی به دانشجویان سال آخر دانشگاه استنفورد مراجعه می کردند و در مورد احساس آنها نظرسنجی می کردند. آنها به یک گروه این دستورالعمل را دادند: «تجربه کنونی خود را در ذهن داشته باشید، بگویید هر احساس زیر را تا چه درجه ای حس می کنید» و سپس لیستی از نوزده احساس را ارائه می کردند. آنها به گروه بعد یک جمله دیگر را در دستورالعمل اضافه کردند تا اهمیت پایان یافتن یک چیز را افزایش بدهند: «به عنوان یک دانشجوی سال آخر که در حال فارغ التحصیل شدن است، امروز آخرین روزی است که دانشجوی استنفورد هستید. این موضوع را در نظر داشته باشید و هر احساس زیر را تا چه درجه ای حس می کنید».
محققان دریافتند که در ذات پایان های معنادار یکی از پیچیده ترین احساسات تجربه انسانی قرار دارد: گزندگی، ترکیبی از شادی و ناراحتی. برای فارغ التحصیلان و بقیه افراد، قدرتمندترین پایان ها، حاوی گزندگی هستند زیرا گزندگی نشان از اهمیت دارد. یکی از دلایلی که ما گزندگی را نادیده می گیریم، این است که گزندگی برعکس فیزیک احساسی عمل می کند. اضافه کردن کمی غم در یک لحظه شاد به جای اینکه آن را نابود کند، آن را ارتقا می بخشد. محققان می نویسند «به نظر می رسد گزندگی در تجربه پایان ها ویژه باشد». بهترین پایان ها ما را در شادی رها نمی کنند. در عوض، چیز غنی تری ایجاد می کنند (هجوم یک بینش دور از انتظار و یک لحظه کوتاه اوج گیری، و این امکان که با رها کردن چیزی که می خواهیم، به چیزی که نیاز داریم می رسیم).
پایان ها خبرهای خوب و بدی را در مورد رفتار و قضاوت ما به ارمغان می آورند. البته من اول خبر بد را به شما می دهم. پایان ها به ما کمک می کنند تا رمزگذاری کنیم، اما گاهی می توانند با تاکید بیش از حد بر لحظات آخر و کنار گذاشتن کلیت تجربه، حافظه ما را فریب بدهند و تصور ما را گمراه کنند.
اما پایان ها می توانند یک نیروی مثبت نیز باشند. می توانند به ما کمک کنند تا انگیزه بیشتری برای رسیدن به هدف خود داشته باشیم. می توانند کمک کنند غیرضروری ها را از زندگی خود حذف کنیم و می توانند به ما کمک کنند تا ارتقا پیدا کنیم (نه از طریق دنبال کردن ساده خوشبختی، بلکه از طریق قدرت پیچیده تر گزندگی). پایان ها، نتیجه ها و اوج ها یک نکته ضروری را در مورد شرایط انسان ها نشان می دهند: در پایان، ما به دنبال معنا هستیم.

رهبر گروه سرود، سکان دار کشتی و ساعت: هماهنگی با رئیس
«دیوید سیمونز» هم قد «اهیلو ادهاو» است اما شباهت های آنها تنها در قد خلاصه می شود. سیمون سفیدپوست و آمریکایی و فارغ التحصیل دانشکده حقوق است و روزهای خود را صرف جمع کردن گروه سرود می کند نه جابجایی غذا. پس از اینکه بیست و پنج سال پیش وکالت را کنار گذاشت، (یک روز وارد دفتر شریک ارشد دفتر وکالت خود شد و گفت «من دیگر نمی توانم این کار را انجام بدهم»)، او که پسر یک کشیش لوتری بود و به موسیقی علاقه داشت، رهبر گروه سرود شد. اکنون مدیر هنری «کنگره آواز» در واشنگتن دی سی است. در یک شب جمعه سرد در اواخر زمستان، در مرکز هنرهای اجرایی اطلس روی به روی هشتاد خواننده قرار گرفته است و در حال اجرای برنامه «سفر جاده ای» است (یک برنامه دو نیم ساعته که در آن بیش از بیست آواز و نغمه آمریکایی اجرا می شود).
گروه هم آوایی چیز عجیبی است. ممکن است یک صدای تنها بتواند یک آواز را بخواند. اما وقتی چند صدا در کنار هم باشد، نتیجه از مجموع صداها فراتر است. با این حال، کنار هم گذاشتن همه این صداها چالش برانگیز است، خصوصا برای گروه کری مانند این که تماما از افراد غیرحرفه ای تشکیل شده است. گروه کر کنگره، شهرت خود را زمانی به دست آورد که در میانه دهه ۱۹۸۰ دوازده کارمند کنگره به دنبال مکانی برای دنبال کردن علاقه خود به موسیقی بودند و می خواستند خستگی های خود از سیاست را به نحوی بیرون بریزند. امروز حدود صد نفر بزرگ سال (هنوز هم تعدادی از آنها از کارمندان کنگره هستند، به علاوه وکلا، لابی گران، حسابداران، بازاریاب ها و معلمان) در این گروه کر اجرا می کنند. (در واقع واشنگتن دی سی، به نسبت جمعیت بیشتر از هر شهر دیگر در ایالات متحده گروه کر دارد). بسیاری از آوازخوانان تجربه گروه های کر دانشگاه یا کلیسا را دارند. برخی واقعا بااستعداد هستند. اما هیچ کدام از آنها حرفه ای نیستند. و به دلیل اینکه همه آنها تعهدهای کاری دیگر دارند، می توانند هر هفته تنها چند بار تمرین کنند.
با این شرایط، سیمونز چگونه آنها را با هم هماهنگ می کند؟ در خلال آهنگ موج سوار کالیفرنیا، چگونه می تواند هفتاد خواننده غیرحرفه ای را هم صدا کند و شش نفر رقاص غیرحرفه ای را که در جلوی آنها اجرا می کنند با هم هماهنگ کند تا بدون وقفه (در زمان واقعی و در حضور بینندگان) از آهنگ «دختر موج سوار» به «از پس آن برمی آیم» بروند و در نهایت همه افراد آخرین بخش های آخرین کلمات آهنگ «ایالات متحده موج سوار» را دقیقا در آن واحد بخوانند؟
او به من می گوید «من یک دیکتاتورم. مجبورشان می کنم واقعا زحمت بکشند».
سیمونز با هر نفر از اعضا مصاحبه می کند و به تنهایی تصمیم می گیرد که چه کسی بیاید و چه کسی نیاید. او جلسات تمرین را دقیقا در ساعت ۷ عصر شروع می کند که از پیش برنامه هر دقیقه کاملا مشخص است. تمام آهنگ های تمام کنسرت ها را انتخاب می کند (می گوید اگر مردم سالار باشیم و به اعضا اجازه بدهیم که آواز را انتخاب کنند، کنسرت به جای اینکه مانند یک وعده غذایی رستوران های عالی باشد، تبدیل به یک «شام شراکتی» می شود). او زیاد به دنبال توافق خواننده ها نیست. اما دلیل این کار یک تمایل درونی استبدادی نیست. دلیل آن این است که او دریافته است کارآمدی در این حوزه نیازمند راهنمایی های قاطع و گاهی نیز کمی استبداد است. یکی از آوازخوانان او که در ابتدا از این نوع رهبری ناراضی بود به او گفت «همیشه برای من جالب است که وقتی کار را شروع می کنیم هیچ کس در تمرین اول هیچ چیزی نمی داند. اما در آخرین کنسرت، با یک حرکت دست همگی ما حروف را با هم ادا می کنیم».
نخستین اصل هماهنگی سریع و آهسته این است که زمان سنجی گروه نیازمند یک رئیس است (کسی یا چیزی که بالاتر و جدای از خود گروه باشد تا سرعت را تعیین کند، استانداردها را حفظ کند و ذهن جمعی را متمرکز کند).
در اوایل دهه ۱۹۹۰، یک استاد جوان دانشکده مدیریت «اسلون» در دانشگاه ام ای تی، از اینکه نحوه عملکرد سازمان ها در فضای آکادمیک به خوبی مورد بررسی قرار نگرفته است، خسته شده بود. «دبورا انکونا» می نویسد «احتمالا زمان فراگیرترین جنبه زندگی ماست. با این حال، نقش مهم و روشنی در تحقیقات رفتار سازمانی ایفا نکرده است». در نتیجه در سال ۱۹۹۳ او در مقاله ای با نام «زمان همه چیز است»، مفهومی را از «زیست شناسی زمانی افراد» به امانت گرفت و آن را در حوزه زیست شناسی زمانی تیم ها پیاده کرد.
شما در فصل یک دیدید که در بدن و مغز ما ساعت های زیستی وجود دارند که بر عملکرد، روحیه و هشیاری ما تاثیر می گذارند. اما ممکن است به خاطر نیاورید که روز این ساعت ها معمولا کمی بیشتر از بیست و چهار ساعت است. اگر تنها به خودمان متکی باشیم، (مثلا آن گونه که در برخی از آزمایش ها انجام شده است، ماه ها در یک زیرزمین بدون نور و دیگران سپری کنیم)، رفتار ما به تدریج تغییر می کند و پس از مدتی بعد از ظهرها می خوابیم و شب ها کاملا بیدار خواهیم بود. چیزی که در دنیای بیرون باعث پیشگیری از چنین ناهماهنگی ای می شود، علائم محیطی و اجتماعی مانند طلوع خورشید و زنگ ساعت است. روندی که ساعت های درونی ما با علائم بیرونی هماهنگ می شوند تا برای رفتن به محل کار به موقع بیدار شویم و یا در ساعت خاصی بخوابیم، «دنبال کردن» نام دارد.
انکونا استدلال می کند که دنبال کردن در سازمان ها نیز رخ می دهد. برخی از فعالیت ها (توسعه محصول یا بازاریابی) سرعت خود را تنظیم می کنند. اما این ریتم ها باید الزاما با ریتم خارجی زندگی سازمانی هماهنگ شوند (سال مالی، چرخه فروش، و حتی سن شرکت و مراحل شغل افراد). انکونا بیان می کند که همان گونه که افراد علائم خارجی را دنبال می کنند، سازمان ها نیز همان کار را انجام می دهند.
در زیست شناسی زمانی، این علائم خارجی به عنوان «زایتگیبر» شناخته می شوند (کلمه آلمانی به معنای «تعیین کننده زمان») یا آن گونه که «تیل روئنبرگ» بیان می کند، «علائم محیطی که می توانند ساعت درونی را تنظیم کنند». این تفکر انکونا کمک کرد تا اثبات کنیم که گروه ها نیز نیاز به «زایتگیبر» دارند. گاهی این تعیین کننده سرعت یک رهبر تنها است، کسی مانند دیوید سیمونز. در واقع، شواهد نشان می دهند که گروه ها معمولا خود را با سرعت مورد نظر اعضایی که در بالاترین جایگاه آن هستند تنظیم می کنند. با این حال، جایگاه و بزرگی همیشه این عملکرد را ندارند.
قایقرانی رقابتی تنها ورزش سرعتی است که ورزشکاران پشت خود را به خط پایان می کنند. تنها یک عضو تیم رو به جلو است. و در تیم زنان بخش یک دانشگاه جورج واشنگتن، «لیندا باربر»، سکاندار است. باربر که فارغ التحصیل سال ۲۰۱۷ است، در رقابت ها و تمرین ها در جلوی قایق می نشیند در حالی که یک هدست روی سر خود گذاشته است و دستورالعمل ها را به هشت پاروزن خود اعلام می کند. به لحاظ سنتی، کوچکترین و سبک وزن ترین افراد به عنوان سکاندار انتخاب می شوند تا وزن قایق کمتر شود. قد باربر تنها ۱۲۱ سانتی متر است (او دچار کم رشدی است). اما روحیه و مهارت های او ترکیب ویژه ای از تمرکز و رهبری است و از بسیاری از جهات او قایق را به پیش می برد.
باربر تعیین کننده سرعت بود و در نتیجه رئیس یک تیم قایقرانی بود که رقابت های ۲۰۰۰ متر آنها معمولا کمتر از هفت دقیقه طول می کشید. او به من گفت در این ۴۰۰ تا ۵۰۰ ثانیه، او زمان پارو زدن ها را اعلام می کند که به این معنا بود که «باید حاضر باشید کنترل را به دست بگیرید و شخصیت بزرگی داشته باشید». معمولا مسابقه در حالی شروع می شود که قایق در آب ساکن است و در نتیجه پاروزنان باید پنج بار با حرکات کوتاه پارو بزنند تا راه بیفتند. باربر بعد از آن، پانزده بار «پاروی بلند» را اعلام می کند (با سرعتی در حدود چهل بار در دقیقه). سپس سرعت را کمی کم می کند و این کار را این گونه اعلام می کند «تعویض یک... تعویض دو... تعویض»
در ادامه مسابقه، کار او این بود که قایق را هدایت کند، استراتژی مسابقه را پیاده کند و مهم تر از همه، انگیزه و هماهنگی تیم را حفظ کند. در مسابقه ای که در برابر تیم دانشگاه «دوکین» انجام شد، بخشی از فریادهای او این گونه بود:

این مسابقه مال ماست
خیلی عالی
پارو رو بذارین... حرکت
(ضربه)
این یک
(ضربه)
دو...
بجنبین
سه...
فاصله رو پر کنین
چهار...
فاصله رو پر کنین
پنج
ادامه بدین
شش...
حرکت کن...
هفت...
حرکت کن
هشت...
پای بزرگ
نه...
خودشه..
ده...
بشینین! پارو درست...
همینه! پا بذارین! حرکت...

قایق نمی تواند بدون هماهنگی دقیق پاروزنان با یکدیگر به بیشترین سرعت خود دست پیدا کند. اما بدون باربر نمی توانند به خوبی با هم هماهنگ شوند. سرعت آنها وابسته به کسی است که هرگز تاکنون دست به پارو نزده است، دقیقا همان گونه که هماهنگی گروه کر کنگره به سیمونز وابسته است که هرگز آواز نخوانده است. رئیس، برای زمان سنجی گروهی، بالاتر از تیم، جدا و ضروری است.
اما در مورد داباوالاها، رئیس (زایتگیبر) در جلوی گروه و یا در عرشه کشتی قرار نمی گیرد. رئیس در ایستگاه قطار روی سر آنها قرار دارد و در تمام طول روز در ذهن آنهاست.
بیشتر دریافت های صبح گاهی «اهیلو ادهاو» سریع و کارآمد است (دستی از داخل آپارتمان بیرون می آید و کیسه ای را به دست ادهاو می دهد). او از قبل تماس نمی گیرد. مشتری ها مانند تاکسی های اوبر یا لیفت او را روی نقشه دنبال نمی کنند. در انتهای مسیر، پانزده کیسه دارد که از دوچرخه او آویزان است. به سمت پیاده رویی در رو به روی ایستگاه قطار ویلو پارلی می رود که در آنجا ده والای دیگر به او ملحق می شوند. آنها نهارها را باز می کنند و روی زمین کنار هم می چینند و با سرعت و اطمینان کیسه ها را دسته بندی می کنند. هر والا ده تا بیست نهار را برمی دارد، آنها را به هم می بندد و بسته را روی پشت خود می گذارد. سپس به ایستگاه قطار و جایگاه خط غربی سیستم ریلی بمبئی می روند.
داباوالاها در شغل خود استقلال زیادی دارند. هیچ کس به آنها نمی گوید مسیر خود برای دریافت و تحویل غذاها را چگونه انتخاب کنند. آنها بین خود تقسیم کار می کنند بدون اینکه کسی رئیس باشد.
اما از یک جهت، آنها اصلا آزادی عمل ندارند: زمان. فرهنگ کاری هندی معمولا زمان نهار را بین ساعت ۱ تا ۲ بعدازظهر در نظر می گیرد. این موضوع بدان معناست که داباوالاها باید تمام غذاهای خود را پیش از ۱۲:۴۵ دقیقه ظهر تحویل بدهند. و این امر بدان معناست که تیم ادهاو باید سوار قطار ۱۰:۵۱ دقیقه ایستگاه ویلو پارلی شوند. اگر از این قطار عقب بمانند، تمام برنامه آنها به هم می ریزد. برای والاها، برنامه حرکت قطارها رئیس است (استاندارد خارجی که تنظیم کننده ریتم، سرعت و شدت کار آنهاست. نیرویی که به دنیای پرتلاطم آنها نظم می بخشد). این حاکم مستبد، زایتگیبری است که هرگز به چالش کشیده نمی شود و تصمیمش قطعی است (یک سکاندار و یا رهبر گروه کر بی جان).
در این دوشنبه، مانند سایر روزها، داباوالاها وقتی هنوز چند دقیقه وقت دارند وارد ایستگاه قطار می شوند. وقتی ساعت روی سرشان ۱۰:۴۵ دقیقه را نشان می دهد، همگی کیسه های خود را جمع کرده اند و پیش از اینکه قطار کاملا متوقف شود، وارد کوپه بار می شوند تا به جنوب بمبئی بروند.

اما این بار نمی تواند سوار شود. کوچه ها پر از خودرو هستند و بیشتر آنها ظاهرا از مفهوم خط کشی خیابان اطلاع ندارند، اما هل دادن دوچرخه بین خودروهای متوقف شده، موتورسیکلت های پرصدا و گاوهای سرگردان، سریع تر از راندن آن است. نخستین مقصد او یک فروشگاه قطعات الکترونیک در یک خیابان در بازاری شلوغ به نام «ویتالاداس لین» است که کیسه غذا را روی میز مالک فروشگاه می گذارد. هدف این است که همه غذاها را تا ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه تحویل بدهد تا مشتری های او (و خود داباوالاها) بتوانند بین ساعت ۱ تا ۲ بعد از ظهر غذا بخورند و ادهاو بتواند ظروف خالی را جمع کند تا بتواند به قطار ساعت ۲:۴۸ برسد. امروز ادهاو کار خود را در ساعت ۱۲:۴۶ تمام می کند.



اهیلو ادهاو دو غذا را در یک خیابان بازار شلوغ در بمبئی تحویل می دهد.

بعد از ظهر دیروز، «مج» رئیس اتحادیه، کار داباوالاها را به عنوان یک «ماموریت مقدس» تعریف کرده بود. او عادت دارد که ارسال نهار را با عبارات مذهبی گونه توصیف کند. او به من گفت دو ستون حیاتی کار داباوالا این است که «کار عبادت است» و «مشتری خداست». و این فلسفه بهشتی تاثیر زمینی دارد. مج به «استفان تامک»، نویسنده مطالعه موردی دانشکده کسب وکار هاروارد می گوید، «اگر شما دابا را فقط یک ظرف بدانید، ممکن است آن را جدی نگیرید. اما اگر تصور کنید که این ظرف حاوی دارویی است که باید به بیمار برسد و در غیر این صورت او فوت خواهد کرد، احساس فوریت باعث ایجاد تعهد می شود».
این هدف بالاتر، نسخه دیگری از هماهنگی در قلب برای والاهاست. یک ماموریت جمعی در هماهنگی به آنها کمک می کند اما موجب ایجاد یک چرخه خوب دیگر نیز می شود. علم نشان می دهد که کار کردن در هماهنگی با دیگران احتمال انجام کارهای خیر را افزایش می دهد. برای مثال، تحقیق انجام شده توسط «بهار تونچگنچ» و «اما کوهن» از دانشگاه آکسفورد نشان می دهد که کودکانی که یک بازی ریتمی و هماهنگ دست زدن را انجام داده اند، در مقایسه با کودکانی که بازی های غیرهماهنگ انجام داده اند، احتمالا بیشتر به دوستان خود کمک می کنند.
در آزمایش های مشابهی اثبات شد که احتمال اینکه کودکانی که ابتدا بازی های هماهنگ انجام داده اند بگویند اگر قرار باشد فعالیت های دیگری انجام دهند، آن را با کودکی که در گروه نخست آنها نبوده است انجام بدهد، در مقایسه با دیگران بیشتر است. حتی تاب خوردن همزمان با بچه های دیگر روی یک تاب، همکاری و مهارت های مشارکتی را در ادامه افزایش می داد. عمل کردن به صورت هماهنگ ما را نسبت به دیگران پذیرا تر می کند و احتمال اینکه رفتارهای اجتماعی تری از خود نشان دهیم را بالا می برد. به بیان دیگر، همکاری باعث می شود انسان های بهتری باشیم و انسان بهتر بودن باعث می شود تا همکاری کنیم.
آخرین مقصد پس گرفتن ظرف ادهاو در «صنایع جیمن» است که یک تولیدکننده کالاهای جراحی است که یک دفتر دو اتاقه شلوغ دارد. وقتی ادهاو وارد می شود، مالک کسب وکار، «هیتندرا زاوری» هنوز وقت نکرده است تا غذای خود را بخورد. در نتیجه ادهاو منتظر می ماند و زاوری غذای خود را باز می کند. این غذا، یک غذای پشت میزی غمگین نیست. ظاهر خوبی دارد (نان چپاتی، برنج، سوپ عدس و سبزیجات).
زاوری که بیست و سه سال از این خدمات استفاده می کند می گوید او ترجیح می دهد غذای خانگی بخورد زیرا از کیفیت آن مطمئن است و غذای بیرون «برای سلامتی خوب نیست». او از چیزی که آن را «دقت زمانی» می نامد نیز راضی است. اما یک موضوع ظریف تر باعث شده است تا مشتری وفاداری باشد. غذای او توسط همسرش پخته می شود. او دو دهه است که این کار را انجام می دهد. اگرچه او مسیر زیادی را طی می کند و روز پرمشغله ای دارد، اما این استراحت کوتاه میانه روز او را به همسرش مرتبط می کند. داباوالاها این کار را ممکن می کنند. ماموریت ادهاو شاید خیلی مقدس نباشد، اما به تقدس هم نزدیک است. او غذا تحویل می دهد (غذاهای خانگی که اعضای خانواده برای هم پخته اند). او این کار را نه برای یک بار یا یک بار در ماه، بلکه تقریبا در هر روز انجام می دهد.
کاری که ادهاو انجام می دهد، اساسا با تحویل یک پیتزای دومینو متفاوت است. او یک عضو خانواده را صبح می بیند و یک عضو دیگر را در میانه روز می بیند. او کمک می کند اولی، دومی را تغذیه کند و دومی قدردان اولی باشد. ادهاو یک بافت پیونددهنده است که خانواده ها را در کنار هم قرار می دهد. ممکن است کسی که پیتزا تحویل می دهد کارآمد باشد، اما کار او اوج دهنده نیست. اما ادهاو کارآمد است به دلیل اینکه کارش تعالی بخش است.
او ابتدا با رئیس هماهنگ می شود (قطار ساعت ۱۰:۵۱ دقیقه ایستگاه ویلو پارلی). سپس با قبیله خود هماهنگ می شود (والاهای همکار او که به یک زبان صحبت می کنند و کد رمزگذاری شده را می دانند). اما او نهایت، با انجام کاری دشوار که مردم را تغذیه می کند و خانواده ها را به هم متصل می کند، با یک چیز بسیار متعالی هماهنگ می شود (قلب).
در یکی از مقصدهای صبحگاهی ادهاو، در طبقه هفتم یک ساختمان به نام «پلیکان»، مردی را دیدم که پانزده سال مشتری خدمات داباوالاها بوده است. مانند بسیاری از افراد دیگری که دیدم، او نیز می گوید تاکنون اشتباه، تاخیر یا فراموشی برای غذای او رخ نداده است.
اما یک گلایه هم داشت.
در سفر شگفت انگیزی که غذا از آشپزخانه به دوچرخه ادهاو، و ایستگاه قطار و پشت داباوالا و ایستگاه قطار بعدی و خیابان های شلوغ بمبئی به میز کار او طی می کند، «گاهی ادویه کاری با برنج مخلوط می شود».

کتابچه ترفندهای زمان
هفت روش برای رسیدن به «سرخوشی هماهنگی»
هماهنگی و انطباق با سایر افراد روش قدرتمندی است که می توان با آن رفاه جسمی و روانی خود را ارتقا بخشید. اگر اکنون در چنین فعالیت هایی مشارکت نمی کنید، در اینجا روش هایی آمده است که می توانید به سرخوشی هماهنگی دست پیدا کنید:

۱. در گروه کر آواز بخوانید
حتی اگر هرگز جزء گروه موسیقی نبوده اید، آواز خواندن با دیگران می تواند به سرعت روحیه شما را بهبود ببخشد. برای جلسات کر در سراسر دنیا می توانید به آدرس زیر بروید:
https://www.meetup.com/topics/choir/.
۲. با دیگران بدوید.
دویدن در کنار دیگران سه مزیت دارد: ورزش، تعامل با دیگران و هماهنگی (همه در یک حرکت)
۳. قایقرانی کنید.
فعالیت های کمی نیازمند هماهنگی عالی مانند قایقرانی است. همچنین این کار یک ورزش کامل است: طبق گفته برخی از فیزیولوژیست ها، یک مسابقه ۲۰۰۰ متری به اندازه یک مسابقه کامل بسکتبال کالری می سوزاند.
۴. برقصید.
رقص باله و سایر انواع رقص در واقع هماهنگی با فرد دیگر و هماهنگی حرکات با موسیقی است.
۵. به کلاس یوگا بروید
انگار که هنوز هم نیاز دارید که یک دلیل دیگر برای خوب بودن کلاس یوگا بشنوید، انجام این کار به صورت گروهی باعث ایجاد سرخوشی هماهنگی می شود.
۶. رقص گروهی عمومی
برای کسانی که از رقص عادی ماجراجوتر هستند و از انجام یوگا پرجنب و جوش تر هستند، رقص گروهی عمومی را توصیه می کنم. (یک روش غیرجدی برای غریبه ها تا با غریبه های دیگر برقصند). معمولا این برنامه ها رایگان هستند و بیشتر آنها از پیش تبلیغ می شوند.
۷. دو نفری آشپزی کنید
آشپزی، خوردن و تمیز کردن به صورت تنهایی می تواند کار سختی باشد اما در کنار فرد دیگر نیازمند همکاری است و می تواند روحیه را عوض کند (و البته غذای خوبی هم به دست می آید). نکات آشپزی دو نفره را در آدرس زیر مشاهده کنید:
https://www.acouplecooks.com/menu-for-a-cooking-date-tips-for-cooking-together/.
این پرسش ها را بپرسید و سپس به پرسیدن آنها ادامه بدهید:
وقتی گروهی با هماهنگی عمل کند، کار اعضا تمام نشده است. هماهنگی گروهی یک چیز ثابت و پایدار نیست. این کار نیازمند هدایت و نظارت دائمی است. این بدان معناست که برای حفظ یک گروه هماهنگ، باید به طور منظم (یک بار در هفته یا یک بار در ماه) این پرسش ها را مطرح کنید:
۱. آیا ما یک رئیس مشخص داریم (خواه یک فرد یا یک استاندارد بیرونی) که احترام برانگیز باشد و نقش او شفاف بوده و همه بتوانند تمرکز اولیه خود را به سمت او متوجه کنند؟
۲. آیا ما احساس تعلق داشتن ایجاد می کنیم که هویت فردی را غنا ببخشد، رابطه ها را عمیق تر کند و اجازه بدهد همه افراد با قبیله هماهنگ شوند؟
۳. آیا ما روحیه دهی لازم (داشتن احساس خوب و انجام کارهای خوب) برای موفقیت گروه ها را فراهم کرده ایم؟
چهار تمرین بداهه که می تواند مهارت زمان سنجی گروهی شما را بهبود ببخشد
تئاتر بداهه نه تنها نیازمند این است که سریع فکر کنید، بلکه هماهنگی شما نیز باید عالی باشد. زمان سنجی کلمات و حرکات با سایر بازیگران بدون وجود نمایشنامه بسیار چالش برانگیزتر از آن است که مخاطبان می پندارند. به همین دلیل است که گروه های بداهه، انواع تمرین های زمان سنجی و هماهنگی را انجام می دهند. در اینجا، چهار تمرین پیشنهاد شده توسط استاد بداهه «کتی سلیت» می آید که می تواند برای تیم شما مناسب باشد:

۱. آینه آینه
یک شریک پیدا کنید رو به روی او قرار بگیرید. سپس به آرامی دست یا پای خود را تکان بدهید (یا ابروی خود را بالا ببرید و یا حالت چهره خود را تغییر بدهید). وظیفه شریک شما این است که کار شما را تقلید کند (با همان سرعت و در آن واحد کار شما را انجام بدهد). سپس جای خود را عوض کنید و او عمل کند و شما تقلید کنید. شما می توانید این کار را در گروه های بزرگ تر نیز انجام بدهید. در یک دایره بنشینید و هر کس حرکت نفر مقابل خود را تقلید کند. سلیت می گوید «معمولا این کار خیلی ظریف شروع می شود اما تا جایی پیش می رود که همه یک حرکت را انجام می دهند».

۲. ترکیب ذهنی
این تمرین یک روش مفهومی تر برای هماهنگی است. یک شریک پیدا کنید. با هم تا سه بشمارید و هر کدام یک کلمه (هر کلمه ای که می خواهید) را به صورت همزمان بگوید. فرض کنید شما کلمه «موز» را انتخاب کرده اید وشریک شما می گوید «دوچرخه». اکنون هر دوی شما تا سه بشمارید و سپس یک کلمه بگویید که به نحوی دو کلمه قبلی را به هم مربوط کند. در این مثال، ممکن است هر دوی شما بگویید «میز». ذهن ها ترکیب شدند. اما اگر دو نفر شما کلمات متفاوتی به کار ببرید (مثلا یک نفر می گوید «فروشگاه» و دیگری می گوید «چرخ»)، این روند ادامه پیدا می کند و تا سه می شمارید و یک کلمه می گویید که کلمات فروشگاه و چرخ را به هم مرتبط کند. آیا در این حالت هر دوی شما به یک کلمه رسیدید؟ (من به «سبد خرید» فکر می کنم، شما چطور؟) اگر این گونه نیست، ادامه بدهید تا اینکه بالاخره به یک کلمه برسید. این کار سخت تر از آن است که به نظر می رسد اما واقعا ماهیچه هماهنگی ذهنی شما را تقویت می کند.

۳. دست را منتقل کنید.
این یک تمرین کلاسیک بداهه است. یک دایره تشکیل بدهید. نفر اول به سمت راست خود می چرخد و با نفر دوم رابطه چشمی برقرار می کند. سپس آن دو همزمان دست می زنند. در گام بعد، نفر دوم به سمت راست خود می چرخد و با نفر سوم رابطه چشمی برقرار می کند و هر دو به صورت همزمان دست می زنند (یعنی نفر دوم دست زدن را به نفر سوم منتقل کرده است). نفر سوم این روند را ادامه می دهد. همان طور که دست زدن از فردی به دیگری منتقل می شود، فرد می تواند مسیر دست زدن را تغییر بدهد و آن را منتقل نکند. و بعد هم هر کسی دیگر می تواند مسیر آن را تغییر بدهد. هدف این است که تنها با یک نفر هماهنگ شویم که کمک می کند تمام گروه هماهنگ شوند و جسم نامرئی را منتقل کنند. عبارت «انتقال دست زدن» را در یوتیوب جستجو کنید و تمرین را در عمل ببینید. و در حالی که منتظر نتایج جستجوی خود هستید، دنبال نام دیگری برای این تکنیک باشید که پوزخند کمتری ایجاد کند.

۴. بستای بوی رپ
در این بازی گروهی که نام خود را از یک گروه موسیقی هیپ هاپ گرفته است، افراد ساختاری ایجاد می کنند که به دیگران کمک می کند تا به صورت هماهنگ عمل کنند. نخستین فرد یک بیت شعر را به صورت رپ می خواند که وزن و آهنگ خاصی داشته باشد. ویکی مرکز منابع بداهه ((https://wiki.improvresourcecenter.com از این نمونه استفاده کرده است: «زندگی کردن توی این خونه خیلی ناجوره». بقیه گروه با همین آهنگ و وزن شعر را ادامه می دهند: «تن ت تن تن ت تن تن تتن تتن» سپس هر نفر یک بیت جدید اضافه می کند و کمی صبر می کند تا همه گروه آن را با هم هم خوانی کنند. برای نمونه ادامه این شعر می تواند این گونه باشد:
نفر دوم: «من همیشه نهارم رو توی یک کیسه قهوه ای می ذارم»
گروه: «تن ت تن تن ت تن ت تن تتن تتن»
نفر سوم: «من دوست دارم روی فرش کرک چرت بزنم»
گروه «تن ت تن تن ت تن ت تن تتن تتن»
توجه کنید که همه به سرعت در این تمرین ها راه نمی افتند. اما گاهی باید برای هماهنگ شدن کمی بجنگید.
چهار تکنیک برای ایجاد تعلق خاطر در گروه
۱. به سرعت به ایمیل ها جواب بدهید
وقتی از مدیر هنری گروه کر کنگره، «دیوید سیمونز» پرسیدم از چه استراتژی هایی برای ایجاد حس تعلق خاطر استفاده می کند، پاسخ او موجب تعجب من شد. او گفت «من به ایمیل های آنها جواب می دهم». تحقیقات این گفته سیمونز را تایید می کند.
طبق تحقیق انجام شده توسط «دانکن واتس»، جامعه شناس دانشگاه کلمبیا که اکنون محقق اصلی مرکز تحقیقات مایکروسافت است، زمان پاسخ به ایمیل ها بهترین نشان دهنده میزان رضایت کارمندان از رئیس خود است. هر چه رئیس زمان بیشتری جواب به ایمیل ها را به تاخیر بیاندازد، مردم رضایت کمتری از رهبر خود دارند.
۲. داستان هایی را در مورد تلاش بگویید.
یک روش برای اینکه گروه ها هماهنگ شوند داستان سرایی است. اما نیازی نیست داستان هایی که گروه شما می گوید همیشه مربوط به پیروزی باشد. داستان شکست و آسیب پذیر بودن نیز احساس تعلق خاطر را ایجاد می کند. برای مثال، «گریگوری والتون» از دانشگاه استنفورد دریافته است که برای افرادی که ممکن است احساس کنند از گروه بیرون افتاده اند (برای مثال، زنانی که در محیط مردانه قرار می گیرند و دانشجویان رنگین پوست در دانشگاه هایی که اکثریت آنها سفیدپوست هستند) این گونه از داستان ها می تواند قدرتمند باشد.
صرف خواندن ماجرای دانشجوی دیگری که در سال ابتدایی عملکرد خوبی نداشت اما در نهایت توانست به جایگاه خود برسد، احساس تعلق خاطر را بالا برد.
۳. تشویق مراسم گروهی خودجوش
گروه های پیوسته و هماهنگ همگی مراسمی دارند که کمک می کند هویت و احساس تعلق را منتشر کنند. اما همه مراسم ها قدرت برابری ندارند. ارزشمندترین مراسم از طرف افراد داخل گروه نشئت می گیرد نه اینکه توسط افراد راس گروه تحمیل شود. برای پاروزنان، شاید این مراسم آوازی باشد که همگی در زمان گرم کردن با هم می خوانند. ممکن است برای اعضای گروه سرود این مراسم کافی شاپی باشد که همه پیش از تمرین در آنجا جمع می شوند. همان گونه «راب ویلر» از دانشگاه استنفورد دریافته است «اگر عملکردهای اجتماعی محل کار توسط مدیران شکل بگیرند تاثیر کمتری دارند. مراسم بهتر آنهایی هستند که توسط کارمندان ایجاد شده باشند و در زمان و مکانی که برای گروه مناسب است شکل گرفته باشند». مراسم اصیل و نه مصنوعی باعث ایجاد همبستگی می شود.
۴. یک کلاس جیگسا را امتحان کنید
در اوایل دهه ۱۹۷۰، روان شناس اجتماعی، «الیوت ارونسون» و دانشجویان کارشناسی ارشد او از دانشگاه تگزاس، یک تکنیک آموزشی همکاری محور را ایجاد کردند که فاصله نژادی بین مدارس عمومی شهر «آستن» که اخیرا یکپارچه شده بودند را برطرف کنند. آنها آن را «کلاس پازل جیگسا» نام نهادند. و وقتی کم کم در مدارس جا افتاد، آموزش دهندگان دریافتند که این تکنیک می تواند باعث ایجاد هر نوع همکاری بین افراد شود.
این کلاس اینگونه عمل می کند
معلم دانش آموزان را به گروه های پنج نفره «جیکسا» تقسیم می کند. سپس درس آن روز را به پنج بخش تقسیم می کند. برای مثال اگر کلاس در حال یادگیری زندگی آبراهام لینکلن است، این درس می تواند به کودکی، اوایل حرفه سیاسی، ریاست جمهوری پیش از جنگ های داخلی ایالات متحده، امضای اعلامیه آزادی بردگان و ترور او تقسیم شود. هر دانش آموز گروه مسئول تحقیق در مورد یکی از این بخش ها می شود.
سپس دانش آموزان بخش متعلق به خود را مطالعه می کنند و با سایر افرادی که از گروه های دیگر که همین تکلیف را دارند، «گروه های تخصصی» تشکیل می دهند. (به عبارت دیگر، همه دانش آموزانی که بخش امضای اعلامیه آزادی بردگان به آنها محول شده است جلسه می گذارند). وقتی تحقیق کامل شد، هر دانش آموز به گروه جیکسا پازل خود برمی گردد و آموخته های خود را به گروه می آموزد.
کلید این استراتژی آموزشی وابستگی متقابل افراد است. هر دانش آموز بخشی از یک کلیت را فراهم می آورد، چیزی که همه برای دیدن کلیت تصویر به آن نیاز دارند. موفقیت هر دانش آموز بستگی به همکاری خود او و شرکای اوست. اگر معلم هستید، این کار را امتحان کنید. اما حتی اگر شما سن مدرسه را پشت سر گذاشته اید، می توانید رویکرد جیکسا را در بسیاری از محیط ها پیاده کنید.

بخش یکم. روز

یک: الگوی پنهان زندگی روزمره

مردم در کارهایی که به طور روزانه انجام می دهند، نمی دانند چه کاری می کنند!
- ویلیام شکسپیر؛ هیاهوی بسیار برای هیچ

اگر بخواهید وضعیت احساسی دنیا را ارزیابی کنید، به طوری که احساسات مردم تمام نقاط دنیا را نشان دهد، ابزاری بهتر از توییتر پیدا نخواهید کرد. حدود یک میلیارد نفر حساب کاربری دارند و حدود شش هزار توییت در هر ثانیه ثبت می کنند. حجم این مقدار از پیام های کوچک (چیزهایی که مردم بیان می کنند و نحوه بیان آنها) اقیانوسی از داده را ایجاد کرده است که دانشمندان علوم اجتماعی می توانند از آن برای درک رفتار انسان ها استفاده کنند.
چند سال پیش، دو متخصص علوم اجتماعی از دانشگاه کورنل به نام های «مایکل میسی» و «اسکات گولدر» بیش از ۵۰۰ میلیون توییت را که توسط ۲. ۴ میلیون کاربر از ۸۴ کشور در یک دوره دو ساله ارسال شده بود، بررسی کردند. آنها امیدوار بودند بتوانند با بهره گیری از این گنجینه، احساسات مردم را ارزیابی کنند (مخصوصا اینکه ببینند «احساسات مثبت» (از قبیل اشتیاق، اعتماد به نفس و هشیاری) و «احساسات منفی» (احساساتی مانند خشم، بی علاقگی و عذاب وجدان) به مرور زمان چه تغییراتی می کنند). البته محققان تک تک این توییت ها را نخوانده اند. بلکه این پیام ها را وارد یک برنامه تحلیل گر متنی بسیار قدرتمند و رایج کردند که «ال آی دابلیو سی» نام دارد (سرواژه های بررسی زبانی و شمارش کلمات(۱))، که کلمات را بر اساس احساسی که منتقل می کنند، ارزیابی می کند.
چیزی که میسی و گولدر دریافتند و در مجله معروف «ساینس» منتشر کردند، الگوی بسیار ثابتی بود که در ساعت های بیداری افراد وجود داشت. احساسات مثبت (کلماتی که نشان از فعال بودن، توجه کردن و امیدوار بودن کاربر می داد) معمولا در صبح ها افزایش داشت، در بعد از ظهر کاهش پیدا می کرد و در اوایل شب دوباره اوج می گرفت. اینکه توییت کننده در آمریکای شمالی بود یا آسیا، مسلمان بود یا خداناباور، سیاه پوست بود یا سفیدپوست و یا رنگین پوست تاثیری نداشت. آنها نوشتند «الگوهای نمودی زمانی در فرهنگ های مختلف و مناطق جغرافیایی گوناگون به یک شکل است». همچنین اینکه افراد روز دوشنبه توییت کرده اند یا پنجشنبه نیز تاثیری نداشت. اساسا همه روزهای کاری هفته مثل هم بودند. نتایج مربوط به تعطیلات آخر هفته کمی تفاوت داشت. احساسات مثبت معمولا در روزهای شنبه و یکشنبه کمی بیشتر بودند (و نقطه اوج صبح هم حدودا دو ساعت دیرتر از بقیه روزها بود) اما کلیت شکل نمودار یکسان بود. خواه این ارزیابی در کشور دارای تنوع و بزرگی مانند ایالات متحده انجام شده بود یا کشور کوچک و یکدست تری مانند امارات متحده عربی، این الگو به طرز عجیبی یکسان بود. این الگو چیزی مانند این شکل بود:



در قاره های مختلف و مناطق زمانی گوناگون، یک حرکت نوسانی روزانه کاملا قابل پیش بینی وجود داشت (یک اوج گیری، یک فرود و یک اوج گیری مجدد). در پشت ظاهر زندگی روزمره یک الگوی پنهان وجود دارد: مهم، دور از انتظار و افشا کننده.
درک این الگو (از کجا آمده است و به چه معناست) از یک گیاه، یا به عبارت دقیق تر یک گل قهر و آشتی شروع شد که در پشت پنجره یک دفتر کاری در قرن هجدهم در فرانسه بود. این دفتر کاری و گل متعلق به ژان ژاک دورتوس دو مایران یکی از ستاره شناسان برجسته آن زمان بود. در یکی از عصرهای تابستانی سال ۱۷۲۹، دو مایران در پشت میز خود نشسته بود و همان کاری را انجام می داد که همه ستاره شناسان فرانسوی قرن هجدهمی و نویسندگان آمریکایی قرن بیست و یکمی، وقتی کار مهمی دارند، انجام می دهند: از پنجره به بیرون خیره شده بود. با نزدیک شدن غروب، دو مایران متوجه شد که برگ های گل قهر و آشتی در حال بسته شدن هستند. در طول روز، وقتی نور خورشید از پنجره به داخل می تابید، برگ ها کاملا باز بودند. این الگو (باز شدن برگ ها در صبح های آفتابی و جمع شدن آنها با نزدیک شدن تاریکی) باعث ایجاد پرسش هایی شد. گیاه چگونه محیط پیرامون خود را حس می کند؟ و اگر الگوی نور و تاریکی را بهم بزنیم، چه اتفاقی رخ خواهد داد؟
در نتیجه، دو مایران گلدان را از پشت پنجره برداشت و آن را در یک کابینت قرار داد و در آن را بست تا جلوی نور را بگیرد. صبح روز بعد در کابینت را باز کرد تا به گیاه سر بزند و (خدای من!) برگ های گل علی رغم اینکه در تاریکی کامل بودند باز شده بودند. او این تحقیقات خود را برای چند هفته ادامه داد و حتی پرده های سیاهی پشت پنجره های خود نصب کرد تا جلوی نور را به صورت کامل بگیرد. الگوی رفتاری برگ ها ادامه داشت. برگ های گیاه قهر و آشتی صبح ها باز و در غروب نیز بسته می شدند. عکس العمل گیاه در برابر نور خارجی نبود. بلکه بر اساس ساعت داخلی خود عمل می کرد.
از این کشف دو مایران، سه قرن می گذرد و اکنون دانشمندان اثبات کرده اند که تقریبا همه موجودات زنده (از ارگانیسم های تک سلولی که در برکه ها ساکن هستند تا ارگانیسم های چندسلولی که رانندگی می کنند) یک ساعت زیستی دارند. این زمان سنج های داخلی نقش مهمی در عملکرد صحیح آنها دارند. آنها مجموعه ای از عملکردها را تنظیم می کنند که ریتم های شبانه روزی نام می گیرند (این عبارت از کلمه لاتین سیرکا به معنای چرخه و دیم به معنای روز گرفته شده است)، که زندگی روزانه زندگی تمام جانداران را تنظیم می کنند. (در واقع، از گیاه گلدان دو مایران در نهایت یک علم جدید در مورد ریتم های زیستی ایجاد شد که کرونوبیولوژی نام دارد).
ساعت درونی من و شما در واقع همان هسته سوپراکیاسماتیک و یا اس سی ان است که توده ای متشکل از ۲۰ هزار سلول است که به اندازه یک دانه برنج بوده و در قسمت هیپوتالاموس مغز قرار دارد که در بخش پایینی مرکز مغز واقع شده است. اس سی ان، وظیفه کنترل بالا یا پایین رفتن دمای بدن، تنظیم هورمون های بدن و خوابیدن در شب و بیدار شدن در روز را به عهده دارد. هر چرخه ساعت روزانه اس سی ان کمی بیشتر از زمانی است که زمین یک دور کامل به دور خود می زند (حدود ۲۴ ساعت و یازده دقیقه). در نتیجه ساعت درونی ما از نشانه های اجتماعی (برنامه کاری و ساعت حرکت اتوبوس ها) و علائم محیطی (طلوع و غروب) استفاده می کند تا اصلاحات کوچکی انجام دهد و چرخه های داخلی و خارجی را با هم هماهنگ کند که به این روند همراهی می گویند.
نتیجه این روند این است که انسان ها، مانند گیاه پشت پنجره دو مایران در زمان های قاعده مندی در طول روز «باز» و «بسته» می شوند. این الگوها برای همه افراد مشابه نیستند (همان گونه که فشار خون من دقیقا مشابه فشار خون شما و یا حتی مشابه فشار خون خودم در بیست سال پیش و یا بیست سال بعد نیست). اما کلیت آنها با هم مشابه است. و در جاهایی که با هم فرق دارند، این تفاوت ها قابل پیش بینی است.
متخصصان کرونوبیولوژی و سایر محققان کار خود را با بررسی عملکردهای فیزیوبیولوژیک مانند تولید ملاتونین و واکنش های متابولیک شروع کردند اما اکنون حوزه کار گسترش پیدا کرده است و احساسات و رفتار را نیز در بر می گیرد. تحقیقات آنها نشان از الگوهای زمان محور جالبی در احساسات و عملکرد ما می دهد (که ما را راهنمایی می کند که زندگی روزمره خود را چگونه تنظیم کنیم).

نوسانات احساسی و نوسانات بازار سهام
با وجود حجم گسترده صدها میلیون توییت، این مقدار هنوز هم دید کاملی از احساسات ما در طول روز ارائه نمی کند. اگرچه تحقیقات دیگری که با استفاده از توییتر احساسات را ارزیابی کرده اند به الگوهای مشابه میسی و گولدر رسیده اند، اما هم این رسانه و هم این روش تحقیق محدودیت هایی دارند. معمولا مردم از رسانه های اجتماعی استفاده می کنند تا یک تصویر ایده آل از خود به دنیا ارائه کنند و این امر می تواند احساسات واقعی و شاید غیر ایده آل آنها را نمایش ندهد. به علاوه، ابزارهای تحلیلی قدرتمند مورد نیاز برای تفسیر این حجم از داده همیشه نمی توانند طعنه، کنایه و سایر ترفندهای ظریف انسانی را کشف کنند.
خوشبختانه، دانشمندان رفتارشناسی روش های دیگری در اختیار دارند تا افکار و احساسات ما را درک کنند و یکی از این روش ها به خوبی تغییرات ساعت به ساعت احساسات ما را ثبت می کند. این روش، «روش بازسازی روز» نام دارد و حاصل کار یک گروه پنج نفری از محققان بود که از جمله آنها دنیل کانمن، برنده جایزه نوبل اقتصاد، و الن کروگر رئیس کارگروه مشاوران اقتصادی کاخ سفید در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما بودند. در این روش، شرکت کنندگان روز قبل خود را مطرح می کنند (همه چیزهایی که انجام داده بودند و احساسات خود در هنگام انجام آن را بر اساس زمان وقوع ثبت می کنند). برای مثال، تحقیق روش بازسازی روز اثبات کرد که در هر روز، معمولا مردم در هنگام رفت و آمد کمترین میزان شادی و در زمان معاشقه بیشترین میزان آن را تجربه می کنند.
در سال ۲۰۰۶، کانمن، کروگر و بقیه گروه، روش بازسازی روز را به کار گرفتند تا «کیفیت نمودی که غالبا نادیده گرفته می شود: ریتمی بودن آن در طول روز» را ارزیابی کنند. آنها از بیش از نهصد زن آمریکایی (ترکیبی از نژادها، سنین، میزان درآمد و سطح تحصیلات مختلف) خواستند تا روز قبل خود را به عنوان «مجموعه ای پشت سر هم از صحنه ها و بخش های یک فیلم» مجسم کنند که هر کدام حدود پانزده دقیقه تا دو ساعت ادامه دارد. سپس زنان توضیح می دادند که در هر قسمت چه کارهایی می کردند و برای توصیف احساسات خود در هر کدام از این قسمت ها، از بین دوازده صفت فهرست شده (شاد، درمانده، لذت بردن، بی حوصله و مانند آن) انتخاب می کردند.
وقتی محققان داده ها را بررسی کردند، یک «الگوی پایدار و سخت دو حالته» را در طول روز کشف کردند (دو قله ای). احساسات مثبت زنان در ساعت های صبحگاهی اوج می گرفت تا اینکه در میانه روز به یک نقطه احساسی ایده آل می رسید. پس از آن احساسات خوب آنها به شدت کاهش پیدا می کرد و در خلال بعد از ظهر پایین بود تا اینکه در اوایل غروب دوباره افزایش پیدا می کرد.
برای مثال، در اینجا نمودارهای مربوط به سه احساس مثبت آمده است؛ شاد، گرم (صمیمی) و لذت. محور عمودی نشان دهنده شدت احساسات از نظر شرکت کننده است (عددی بین ۰ تا ۶) که رقم های بالاتر مثبت و اعداد پایین منفی هستند. محور افقی زمان روز را نشان می دهد که از ساعت ۷ صبح شروع شده و تا ۹ شب ادامه دارد.







روشن است که این سه نمودار یکسان نیستند اما کلیت شکل همه آنها یکی است. نکته دیگر این است که این شکل، (و چرخه روز که به نمایش در آمده است) شباهت زیادی به نمودار صفحه ۲۳ دارد. یک اوج گیری در اوایل، یک فرود و یک اوج گیری دوباره.
در موضوعی به فرّاری احساسات انسان، هیچ تحقیق و یا روشی مسلم و قطعی نیست. این روش بازسازی روز تنها در مورد زنان انجام شده بود. به علاوه، «چی» و «کِی» موضوعاتی هستند که تشریح آنها سخت است. یکی از دلایلی که «لذت بردن» در ظهر بالاست و ساعت ۵ بعد از ظهر پایین است این است که معمولا ما از معاشرت با دیگران لذت می بریم (که معمولا در هنگام نهار رخ می دهد) و از ترافیک نیز بیزاریم (که معمولا در غروب رخ می دهد). با این حال، این الگو چنان منظم است و چنان تکرار شده است که نادیده گرفتن آن دشوار است.
تا اینجا، تنها بیان کردیم که محققان روش بازسازی روز، چه چیزهایی را در مورد احساسات مثبت دریافته اند. بالا یا پایین رفتن احساسات منفی (درماندگی، نگرانی، عجز) تا این اندازه شدید نبودند اما آنها نیز معمولا الگوی متضاد قبلی را نشان می دادند که در بعد از ظهر اوج می گرفتند و با نزدیک شدن روز به پایان کاهش پیدا می کردند. اما وقتی محققان این دو احساس را با هم تلفیق کردند، تاثیر آن بسیار شدید بود. نمودار بعدی نشان دهنده چیزی است که می توانید آن را «احساس خوب خالص» بنامید. این نمودار امتیازهای شادی در هر ساعت را در نظر می گیرد و امتیازهای درماندگی را از آن کم می کند.



یک بار دیگر شاهد الگوی اوج گیری، افت و اوج گیری مجدد هستیم.
احساسات، وضعیت درونی هستند اما تاثیر بیرونی دارند. ممکن است تلاش کنیم تا احساسات خود را مخفی کنیم اما در نهایت بروز پیدا می کنند (و همین امر تعیین کننده واکنش دیگران در برابر کلمات و اعمال ماست).
که این موضوع ما را به بحث کنسرو سوپ می رساند.
اگر تا کنون کاسه ای از سوپ گوجه فرنگی برای نهار درست کرده باشید، شاید دلیل آن داگ کونانت باشد. کونانت از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱ مدیر عامل شرکت سوپ کمپبل بود که برند و کنسروهای شناخته شده ای دارد. او در مدت مدیر عاملی خود تلاش کرد تا شرکت را جان تازه ای ببخشد و رشد پایداری ایجاد کند. کونانت مثل همه مدیران عامل چندین وظیفه را به صورت همزمان پیش می برد. اما کاری که او با آرامش و اطمینان زیادی انجام می داد، یکی از مراسم زندگی شرکتی است که به عنوان تماس درآمدهای فصلی شناخته می شود.
هر سه ماه یک بار، کونانت و دو یا سه مدیر زیر دست او (غالبا مدیر ارشد مالی، بازرس و رئیس روابط سرمایه گذاران) وارد اتاقی در دفتر مرکزی شرکت در کمپبل کمدن، در ایالت نیوجرسی می شدند. هر فرد در پشت یکی از اضلاع یک میز چهارگوش می نشست. مرکز میز یک تلفن قرار داشت که یک تماس کنفرانسی یک ساعته از این طریق انجام می شد. در طرف دیگر تلفن، حدود صد نفر از سرمایه گذاران، روزنامه نگاران ومهم تر از همه، تحلیل گران سهام بودند که شغل آنها ارزیابی نقاط قوت و ضعف شرکت است. در نیم ساعت اول، کونانت گزارش فروش، هزینه ها و درآمد شرکت در فصل گذشته را ارائه می کرد. در نیم ساعت بعدی، مدیران به پرسش های تحلیل گران پاسخ می دادند که به دنبال علائمی از نحوه عملکرد شرکت بودند.
در شرکت سوپ کمپبل و همه شرکت های سهامی عام، تماس های درآمدی موضوع مهمی هستند. نحوه واکنش تحلیل گران (آیا نظرات مدیر عامل باعث شده است که آنها در مورد آینده شرکت امیدوار باشند یا ناامید؟) می تواند باعث افزایش یا کاهش قیمت سهام شرکت شود. کونانت به من گفت «باید تعادل ایجاد کنید. باید مسئولیت پذیر و بدون سوگیری باشید و واقعیت ها را گزارش کنید. اما در عین حال این فرصت را دارید که از شرکت دفاع کنید و جواب شایعات را بدهید». کونانت می گوید هدف او همیشه این بوده است که «عدم اطمینان را از بازار بدون اطمینان خارج کند. این تماس ها برای من یک احساس اطمینان ریتمی در رابطه من و سرمایه گذاران ایجاد می کنند».
البته مدیران عامل انسان هستند و در نتیجه در معرض همان تغییرات احساسی در طی روز قرار می گیرند که متوجه بقیه افراد نیز هست. اما مدیران عامل بسیار مصمم نیز هستند. آنها دارای ذهنیت قوی و استراتژیک هستند و می دانند که هر کلمه ای که در این تماس ها بیان می کنند سرنوشت میلیون ها دلار را تعیین می کند در نتیجه برای این جلسات با آمادگی و وقار حاضر می شوند. مطمئنا اینکه این تماس ها چه زمانی برقرار شوند نمی تواند تفاوت چندانی (در عملکرد مدیر عامل و یا سرمایه شرکت) ایجاد کند، این طور نیست؟
سه استاد آمریکایی دانشکده کسب وکار تصمیم گرفتند پاسخ این پرسش را پیدا کنند. آنها در تحقیقی که در نوع خود برای نخستین بار انجام می شد، بیش از ۲۶۰۰۰ تماس تله کنفرانس گزارش فصلی از بیش از ۲۱۰۰ شرکت سهامی عام را که در یک مدت شش و نیم ساله انجام شده بود، با الگوریتم های زبانی مشابه آنچه در تحقیق توییتری وجود داشت، تحلیل کردند. آنها به دنبال این بودند که ببینند آیا زمان روز تاثیری بر محتوای این مکالمات مهم داشته است یا خیر (و در نتیجه روی قیمت سهام شرکت تاثیری گذارده است یا نه).
مشخص شد که تماس هایی که در اول صبح برقرار شده اند، تا حد زیادی سرزنده و مثبت هستند. اما هر چه از شروع روز می گذرد، «لحن مکالمات منفی تر و عدم قطعیت بیشتر می شود». در نزدیکی ظهر، وضعیت کمی بهتر می شود و استادان این گونه تفسیر کردند که شاید دلیل آن این باشد که شرکت کنندگان باتری احساسی و ذهنی خود را تازه شارژ کرده اند. اما در بعد از ظهر روند منفی ادامه پیدا می کند و بعد از پایان ساعت کاری است که وضعیت بهبود می یابد. به علاوه، این الگو حتی «با در نظر گرفتن عواملی مانند هنجارهای صنایع مختلف، بحران های مالی، فرصت های رشد و اخباری که شرکت ها گزارش می کردند» نیز صادق بود. به بیان دیگر، حتی وقتی محققان اخبار اقتصادی (یک وقفه در چین که باعث تاخیر در صادرات شرکت شده است) و یا امور بنیادین شرکت (مثلا شرکتی که سود فصلی بسیار کمی را گزارش کرده است) را نیز در محاسبات خود لحاظ کردند، باز هم تماس های بعد از ظهر منفی تر، کج خلق تر و خصمانه تر از تماس های صبحگاهی بودند.
شاید مهم تر از اینها، خصوصا برای سرمایه گذاران، این موضوع باشد که زمان تماس و روحیه ناشی از آن بر قیمت سهام شرکت ها تاثیر داشته است. سهام در واکنش به لحن منفی افت می کند (حتی با در نظر گرفتن اصل خبر بد یا خوب) و به صورت موقت منجر به اشتباه در تعیین قیمت سهام شرکت هایی می شود که تماس های خود را در انتهای روز برقرار می کنند.
اگرچه قیمت سهام در نهایت تصحیح می شود، اما این نتایج بسیار شگفت انگیز هستند. همان گونه که این محققان بیان می کنند، «شرکت کنندگان در این تماس ها تقریبا تجسم انسان اقتصادی ایده آل هستند». هم تحلیل گران و هم مدیران از اهمیت این جلسات آگاه هستند. موضوع تنها افرادی که به این تماس ها گوش می دهند نیست، بلکه تمام بازار از این مسئله تاثیر می پذیرد. یک کلمه اشتباه، یک پاسخ نابجا و یا یک واکنش بی تاثیر می تواند قیمت سهام را به زیر بکشاند و آینده شرکت و درآمد مدیران آن را به خطر بیندازد. این تجار مصمم انگیزه کافی برای رفتار عاقلانه را دارند و مطمئنم باور دارند که این گونه است. اما عقل اقتصادی نمی تواند در برابر ساعت زیستی که طی میلیون ها سال تکامل شکل گرفته است، مقاومت کند. حتی «نمایندگان اقتصادی پیچیده که در شرایط واقعی و بسیار مشوقانه عمل می کنند، تحت تاثیر ریتم های روزانه در عملکرد وظایف حرفه ای خود هستند».
محققان می گویند این یافته ها کاربردهای گوناگونی دارند. نتایج «نشان از یک پدیده بسیار فراگیرتر از ریتم های روزانه دارند که روی تعاملات شرکتی، تصمیم گیری و عملکرد تمام کارمندان در سطوح مختلف و کسب وکارهای متفاوت در تمام اقتصاد تاثیر می گذارند». این نتایج چنان واضح بودند که نویسندگان مقاله کاری کردند که به ندرت در مقالات دانشگاهی رخ می دهد: آنها توصیه های کاربردی دقیقی را ارائه کردند.
«یکی از نتایج تحقیق ما برای مدیران شرکت ها این است که ارتباط با سرمایه گذاران و همچنین سایر مذاکرات و تصمیم های مهم مدیریتی باید در اوایل روز انجام شود».
آیا بقیه افراد نیز باید از این توصیه پیروی کنند؟ (اتفاقا، شرکت کمپبل، تماس های گزارش درآمد خود را صبح انجام می داد). احساسات ما در یک الگوی منظم نوسان می کنند (و این موضوع بدون اینکه مورد توجه واقع شود بر نحوه عملکرد مدیران در کار خود نیز تاثیر می گذارد). آیا بقیه انسان ها که به درجه مدیریت ارشد نرسیده اند نیز باید برنامه صبح خود را کامل پر کنند و تمام کارهای مهم را صبح انجام دهند؟
پاسخ مثبت است. و البته منفی هم هست.

چکاوک ها، جغدها و گروه سوم پرنده ها
یک روز پیش از طلوع آفتاب در سال ۱۸۷۹، توماس آلوا ادیسون در آزمایشگاه خود در منلو پارک در ایالت نیوجرسی نشسته بود و به مسئله ای فکر می کرد. او اصول اساسی یک لامپ الکتریک را فهمیده بود اما هنوز ماده ای پیدا نکرده بود که بتواند به عنوان یک رشته ارزان قیمت و دارای عمر بالا به کار بگیرد. در حالی که در آزمایشگاه تنها بود (همکاران عاقل او در خانه خود خوابیده بودند)، ماده ای کربنی دوده مانند که برای آزمایش دیگری در نظر گرفته شده بود را برداشت و آن را بین انگشت شصت و انگشت اشاره خود لوله کرد (در قرن نوزدهم این کار معادل فشار دادن توپ ضد استرس بوده است).
در همان موقع ایده ای در ذهن ادیسون شکل گرفت.
نخ نازک کربنی که در بین انگشتان او در حال شکل گیری بود شاید به عنوان رشته کار کند. او آن را مورد آزمایش قرار دارد. این ماده نور زیادی تولید می کرد و مسئله را حل کرد. و حالا من این جمله می نویسم و شما آن را می خوانید در حالی که در اتاقی هستیم که اگر لحظه روشنایی اختراع ادیسون نبود در تاریکی می بود.
توماس ادیسون یک جغد شب زنده دار بود که به بقیه جغدهای شب زنده دار قدرت بخشید. یک نویسنده زندگی نامه او گفت «احتمال اینکه نیمه شب او را در آزمایشگاه می دیدید بسیار بیشتر از این بود که در نیمه روز او را در آنجا ببینید».
همه انسان ها تجربه یکسانی از یک روز ندارند. هر کدام از ما یک الگوی زمانی داریم (یک الگوی شخصی از ریتم روزانه که بر جسم و روان ما تاثیر می گذارد). الگوی زمانی ادیسون های میان ما دیر شروع می شود. آنها چند ساعت پس از طلوع خورشید بیدار می شوند، از صبح ها متنفر هستند و تا اواخر روز و اوایل غروب به اوج نمی رسند. بقیه افراد الگوی زمانی زود دارند. این افراد زود بیدار می شوند و در طول روز احساس پر انرژی بودن دارند اما تا عصر انرژی آنها به پایان می رسد. برخی از ما جغد هستیم و برخی دیگر چکاوک.
شاید واژه های جغد و چکاوک را قبلا شنیده باشید. این کلمات، میانبرهای راحتی هستند که برای توصیف این الگوهای زمانی به کار می روند، دو دسته ساده از پرندگان که می توانیم از آن برای دسته بندی شخصیت و تمایلات گونه بدون پر خود استفاده کنیم. اما واقعیت الگوهای زمانی، نکات ریزی دارد، آنچنان که خود واقعیت نیز بیشتر اوقات این گونه است.
نخستین تلاش ها برای ارزیابی تفاوت های ساعت درونی انسان ها در سال ۱۹۷۶ انجام شد که دو دانشمند، یکی سوییسی و دیگری انگلیسی یک پرسشنامه ۱۹ سواله برای الگوی زمانی افراد طراحی کردند. چند سال بعد، «مارتا مرو»ی آمریکایی و «تیل رونبرگ» آلمانی، پرسشنامه ای را طراحی کردند که استقبال بسیار بیشتری از آن شد و به عنوان «پرسشنامه الگوی زمانی مونیخ» معروف شد که بین الگوهای خواب افراد در روزهای کاری (وقتی باید در ساعت خاصی بیدار باشیم) و روزهای تعطیل (وقتی در بیداری خود حق انتخاب داریم) تمایز قائل شد. افراد به پرسش ها پاسخ می دهند و یک امتیاز عددی به دست می آورند. برای مثال، من این پرسشنامه را جواب دادم و در یکی از رایج ترین گروه ها قرار گرفتم: «کمی سحرخیز».
با این حال، رونبرگ که شناخته شده ترین کرونوبیولوژیست دنیاست، راه های ساده تری برای تعیین الگوی زمانی فرد ارائه کرده است. در واقع می توانید هم اکنون آن را انجام دهید.
لطفا به رفتار خود در روزهای «تعطیل» فکر کنید (روزهایی که نیازی نباشد در ساعت خاصی بیدار باشید). اکنون پاسخ این پرسش ها را بدهید:
۱. معمولا چه زمانی به خواب می روید؟
۲. معمولا چه زمانی از خواب بیدار می شوید؟
۳. نقطه میانی این دو ساعت چه زمانی است (یعنی نقطه میانی خواب شما چه ساعتی است)؟ برای مثال اگر شما معمولا در ساعت ۱۱:۳۰ شب می خوابید و ساعت ۷:۳۰ صبح از خواب بیدار می شوید، نقطه میانی خواب شما ۳:۳۰ صبح است.
اکنون نقطه میانی خود را روی نمودار زیر پیدا کنید که من آن را از تحقیقات رونبرگ اتخاذ کرده ام.



به احتمال زیاد، شما به صورت کامل یک جغد یا چکاوک نباشید بلکه جایی در میانه این دو قرار بگیرید (چیزی که من آن را پرنده دسته سوم نامیده ام)(۳). رونبرگ و دیگران دریافته اند که «زمان خواب و بیداری نشان از یک توزیع طبیعی در میان جمعیت دارد». یعنی اگر الگوهای زمانی افراد را روی یک نمودار قرار دهید، نتیجه آن مانند یک منحنی زنگی خواهد بود. یک تفاوت که در این نمودار قابل رویت است این است که افراد بسیار جغد، بیشتر از افراد بسیار چکاوک هستند. به لحاظ آماری و شاید به لحاظ جسمی، جغدها دم درازتری دارند. اما بیشتر مردم نه جغد هستند و نه چکاوک. طبق تحقیقاتی که در چند دهه در قاره های مختلف انجام شده است، حدود ۶۰ تا ۸۰ درصد از ما جزء گروه سوم هستیم. رونبرگ می گوید «موضوع مثل پا است. برخی از افراد پاهای بزرگی دارند و برخی دیگر پاهایی کوچک، اما بیشتر مردم جایی در این بین قرار می گیرند.»
الگوهای زمانی از یک جهت دیگر نیز مانند پا هستند. اینکه کار زیادی در مورد اندازه و شکل آنها از دست ما بر نمی آید. حداقل نیمی از علت الگوهای زمانی به ژنتیک برمی گردد که نشان می دهد جغدها و چکاوک ها این گونه به دنیا می آیند و با آموزش اینگونه نشده اند. در واقع زمان تولد فرد نقش مهمی در این موضوع دارد. احتمال اینکه افرادی که در پاییز و زمستان به دنیا می آیند چکاوک باشند بسیار بیشتر است؛ و احتمال اینکه کسانی که در بهار و تابستان به دنیا می آیند جغد باشند بالاست.
پس از ژنتیک، مهم ترین عامل سن فرد است. همان گونه که والدین می دانند، بچه ها معمولا چکاوک هستند. صبح زود بیدار می شوند، تمام طول روز بالا و پایین می پرند اما بعد از رسیدن غروب زیاد دوام نمی آورند. در حدود سن بلوغ، این چکاوک ها تبدیل به جغد می شوند. دیر بیدار می شوند (حداقل در روزهای تعطیل)، در اواخر بعد از ظهر و عصر انرژی می گیرند و پس از والدین خود به خواب می روند. طبق برخی از تخمین ها، نقطه میانی خواب نوجوانان ساعت ۶ و یا حتی ۷ صبح است که زیاد با ساعت مدرسه همخوانی ندارد.
آنها در سن بیست سالگی به اوج جغد بودن خود می رسند و بعد از آن تا آخر عمر به سمت چکاوک شدن برمی گردند. الگوهای زمانی زنان و مردان نیز متفاوت است، خصوصا در نیمه ابتدایی زندگی. مردان معمولا به سمت شب تمایل دارند و زنان به سمت صبح متمایل هستند. با این حال، این تفاوت های جنسیتی در سن پنجاه سالگی از بین می روند. آنگونه که رونبرگ بیان می کند «افرادی که بیش از ۶۰ سال سن دارند، به طور میانگین الگوی زمانی زودتری پیدا می کنند که حتی از کودکان نیز زودتر است».
به طور خلاصه، بیشتر افرادی که در سن دبیرستان و دانشگاه هستند تا حد زیادی جغد هستند؛ درست همان گونه که افراد بالای ۶۰ سال بیشتر چکاوک هستند. مردان بیشتر از زنان جغدی هستند. با وجود این، فارغ از سن و جنسیت، بیشتر مردم نه کاملا جغد هستند و نه کاملا چکاوک بلکه در دسته سوم پرندگان قرار می گیرند. با وجود این، حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد از جمعیت از انواع کاملا شب کار هستند (و شخصیت و رفتاری از خود بروز می دهند که برای درک الگوی نامرئی روز باید آن را مورد توجه قرار دهیم).
بیایید از شخصیت شروع کنیم که از جمله شامل موضوعی می شود که متخصصان علوم اجتماعی آن را «پنج ویژگی بزرگ» می نامند (گشودگی، وجدان، برون گرایی، قابلیت موافقت و روان رنجوری). تحقیقات زیادی نشان می دهند که افراد سحرخیز انسان هایی مطبوع و کارآمد هستند (مردان و زنان درون گرا، با وجدان، دوست داشتنی، با پشتکار و به لحاظ احساسی باثبات که ابتکار عمل دارند و امیال آنی ناخوشایند را سرکوب می کنند و برای آینده برنامه ریزی می کنند). همچنین سحرخیزان معمولا در احساسات مثبت امتیاز بالایی می گیرند (یعنی مانند چکاوک ها شاد هستند).
در همین حال، جغدها تمایلات تاریک تری را نمایش می دهند. آنها گشاده روتر و برون گراتر هستند اما در عین حال روان رونجوری بیشتری دارند (و غالبا تحت تاثیر تمایلات آنی، هیجان طلب، و ابن الوقت و خوشگذران هستند). احتمال اینکه از نیکوتین، الکل و کافئین استفاده کنند نسبت به چکاوک ها بیشتر است (و همچنین حشیش، اکستازی و کوکائین). همچنین بیشتر در معرض اعتیاد، اختلالات تغذیه ای، دیابت، افسردگی و بی وفایی نسبت به شریک زندگی خود قرار دارند. جای تعجب نیست که نمی خواهند روز در معرض دید قرار بگیرند. و جای تعجب نیست که رئیسان، افراد سحرخیز را متعهدتر و با صلاحیت تر می دانند و به جغدها امتیاز کمتری در عملکرد می دهند.
بنجامین فرنکلین این موضوع را به خوبی بیان کرده است: «زود رفتن به خواب و زود بیدار شدن باعث می شود فرد سالم، ثروتمند و دانا شود».
البته این موضوع درست نیست. وقتی محققان این گفته فرنکلین را در معرض آزمایش قرار دادند، دریافتند که «هیچ توجیهی وجود ندارد که افراد سحرخیز نشانه های برتری اخلاقی از خود بروز داده باشند». این جغدهای نابکار در واقع خلاقیت بیشتری از خود نشان می دهند، حافظه کاری بهتری دارند و در آزمون های هوش مانند جی مت امتیاز بالاتری می گیرند. حتی حس طنز بالاتری دارند.
مشکل اینجاست که فرهنگ شرکت، دولت و آموزش ما برای ۷۵ تا ۸۰ درصدی تنظیم شده است که چکاوک هستند و یا در دسته سوم قرار می گیرند. جغدها مانند چپ دستان در یک دنیای راست دست هستند (مجبور به استفاده از قیچی، صندلی و دست کش های ورزشی ای هستند که برای دیگران طراحی شده اند). واکنش آنها قطعه آخر پازل درک رتیم روزانه است.

هماهنگی و روز سه مرحله ای
بیایید به مسئله لیندا برگردیم. منطق ساده حکم می کند که احتمال اینکه لیندا یک کارمند بانک فمنیست باشد کمتر از این است که صرفا یک کارمند بانک باشد. بیشتر مردم مسئله لیندا را در ۸ صبح بهتر حل می کنند تا ۸ شب. اما برخی از افراد برعکس این حالت هستند. احتمال اینکه آنها در ساعت ۸ شب از مغالطه عطف منطقی اجتناب کنند و به پاسخ صحیح برسند نسبت به ۸ صبح بالاتر است. این افراد عجیب چه کسانی هستند؟ جغدها (کسانی که الگوی زمانی آنها به سمت غروب متمایل است). وقتی جغدها در مسئله هیئت منصفه فرضی نیز قرار گرفتند عملکرد مشابهی داشتند. در حالی که افراد سحرخیز و دسته سوم در ساعت های پایانی روز به کلیشه ها روی آوردند (و با استفاده از داده های مشابه گارسیا را مجرم خواندند و گارنر را بی گناه تشخیص دادند)، جغدها برعکس آن عمل کردند. آنها در اوایل روز به کلیشه ها متوسل می شدند اما با گذشت زمان هشیارتر، عادل تر و منطقی تر می شدند.
توانایی حل مشکلات بصیرتی مانند فهمیدن اینکه سکه ای که ۵۴۴ قبل از میلاد ضرب شده است باید جعلی باشد نیز استثنا داشت. چکاوک ها و دسته سومی ها در ساعات دیرتر روز که در مرحله بازیابی مجدد خود قرار داشتند و مهارکننده های آنها کنار گذاشته شده بودند به جرقه روشنایی می رسیدند. اما جغدهای ادیسون مانند در اوایل صبح زودتر متوجه این مسئله شدند که زمان غیربهینه آنها محسوب می شود.
چیزی که در نهایت اهمیت دارد، این است که نوع شخصیت، کار، و زمان با هم هماهنگ باشند (چیزی که دانشمندان علوم اجتماعی «اثر هماهنگی» خوانده اند). برای مثال، اگرچه رانندگی در شب بسیار خطرناک تر است، اما جغدها در اوایل روز بسیار بدتر رانندگی می کنند زیرا صبح ها با چرخه هوشیاری آنها هماهنگ نیست. جوان ترها معمولا حافظه قوی تری نسبت به مسن ترها دارند. اما بسیاری از این تفاوت های شناختی سن محور با در نظر گرفتن این هماهنگی، ضعیف و یا ناپدید می شوند. در واقع، برخی از تحقیقات نشان می دهند که بزرگسالان مسن در اموری که به حافظه مربوط می شود از همان بخش هایی از مغز استفاده می کنند که بزرگسالان جوان، صبح آن ها را به کار می گیرند اما نسبت به بخش هایی که در ساعت های بعدی روز مورد استفاده آنهاست متفاوت است.
هماهنگی حتی بر رفتار اخلاقی ما نیز تاثیر می گذارد. در سال ۲۰۱۴، دو محقق بیان کردند که «اثر اخلاقی صبحگاهی» را کشف کرده اند که نشان می دهد احتمال اینکه افراد، صبح دروغ بگویند و یا در کارها تقلب کنند کمتر از ادامه روز است. اما تحقیقات بعدی نشان داد که برای این اثر یک دلیل وجود دارد و آن این است که بیشتر مردم سحرخیز و یا از دسته سوم هستند. اگر جغد بودن را در نظر بگیریم، این اثر دقیق تر می شود. درست است، افراد سحرخیز اثر اخلاقی بودن صبحگاهی را از خود نشان می دهند. اما جغدها نیز در شب اخلاقی تر از صبح ها هستند. این محققان می نویسند «هماهنگی بین الگوی زمانی فرد و زمان روز عامل دقیق تری برای پیش بینی اخلاقی بودن است تا صرفا زمان به تنهایی».
به طور خلاصه، همه ما طول روز را در سه مرحله تجربه می کنیم (اوج گیری، افت و بازیابی دوباره). و حدودا سه چهارم از ما (چکاوک ها و دسته سوم) روز را به همین ترتیب تجربه می کنیم. اما حدود یک چهارم افراد که ژن ها و سنشان باعث می شود جغد باشند، روز را تقریبا برعکس این حالت تجربه می کنند (بازیابی، افت و اوج گیری).
برای بررسی این ایده، از همکار خودم «کمرون فرنچ» خواستم تا ریتم های روزانه تعدادی از هنرمندان، نویسندگان و مخترعان را تحلیل کند. منبع او کتاب شگفت انگیزی بود که توسط «میسون کری» نوشته شده و به نام «مناسک روزانه: هنرمندان چگونه کار می کنند» است که تمام الگوهای کاری و استراحتی ۱۶۱ انسان خلاق را تشریح می کند و در میان آنها «جین آستین»، «جکسون پولاک»، «آنتونی ترولوپ» و «تونی موریسون» قرار دارند. فرنچ برنامه زمانی کارهای روزانه آنها را مطالعه می کرد و هر کدام را در یک گروه قرار می داد: کار خالص، غیرکاری، کار کم (چیزی مشابه الگوی اوج، افت و بازیابی).
برای مثال، «پیوتر ایلچ چایکوفسکی»، آهنگ ساز، معمولا بین ساعت ۷ تا ۸ صبح از خواب بیدار می شد و سپس مطالعه می کرد، چای می نوشید و قدم می زد. در ساعت ۹:۳۰ به سمت پیانوی خود می رفت و چند ساعت موسیقی کار می کرد. سپس به نهار می رفت و در بعد از ظهر نیز به قدم زدن می رفت (او معتقد بود قدم زدن، که گاهی به دو ساعت نیز طول می کشید، برای خلاقیت ضروری است). در ساعت ۵ عصر به کار خود بر می گشت و چند ساعت ادامه می داد و شام خود را در ساعت ۸ شب صرف می کرد. صد و پنجاه سال بعد، «جویس کرول اوتس» در یک ریتم مشابه کار می کند. او معمولا از ۸ تا ۸:۳۰ صبح کار نوشتن خود را شروع می کند و تا ۲ بعد از ظهر ادامه می دهد. سپس نهار می خورد و تا ساعت چهار که دوباره به کار بر می گردد استراحت می کند. او کار خود را تا ساعت ۷ شب که شام می خورد ادامه می دهد. هم «چایکوفسکی» و هم «اوتس» جزء گروه اوج-افت-بازیابی هستند.
سایر انسان های خلاق بر اساس ضرب آهنگ دیگری حرکت می کنند. «گوستاو فلوبر» رمان نویس، که بیشتر بزرگسالی خود را در خانه مادر خود سپری کرد، معمولا تا ساعت ده صبح از خواب بیدار نمی شد بعد از آن یک ساعت صرف استحمام، آرایش و پیپ کشیدن می کرد. حدود ساعت ۱۱ «به خانواده ملحق می شد تا یک وعده غذایی بخورد که هم صبحانه و هم نهار او بود». بعد از آن به خواهرزاده خود آموزش می داد و بیشتر بعد از ظهر را صرف استراحت و مطالعه می کرد. در ساعت ۷ عصر، شام می خورد و سپس در کنار مادرش می نشست و با او حرف می زد تا اینکه مادرش در ساعت ۹ شب به تخت خواب می رفت. سپس نوشتن خود را شروع می کرد. روز «فلابرت» که جغد شب بود در جهت عکس پیش می رفت (از بازیابی به افت و اوج).
فرنچ پس از کدگذاری برنامه زمانی روزانه این خلاقان و مشخص کردن اینکه چه کسی چه کاری را کی انجام داده است، دریافت که چیزی که ما اکنون فهمیده ایم یک توزیع قابل پیش بینی است. حدود ۶۲ درصد این خلاقان از الگوی اوج، افت و بازیابی پیروی می کردند که کار جدی آنها صبح انجام می شد و بعد از آن کار خاصی نمی کردند و سپس یک دوره کوتاه از کار نه چندان جدی را انجام می دادند. حدود ۲۰ درصد نمونه، الگوی کاملا برعکس را نشان می دادند (بازیابی در صبح، و رسیدن به کار در شب هنگام مانند فلابرت). و حدود ۱۸ درصد هم ناهماهنگ بودند و یا داده کافی در مورد آنها وجود نداشت و در نتیجه هیچ الگویی را مشاهده نکردیم. اگر گروه سوم را کنار بگذاریم، می بینیم که درصد قبلی در این مورد هم صادق است. به ازای هر سه الگوی اوج افت و بازیابی، یک الگوی بازیابی، افت و اوج وجود دارد.
این موضوع برای شما چه کاربردی دارد؟
در انتهای این فصل، نخستین بخش از «کتابچه ترفندهای زمان» وجود دارد که تاکتیک ها، عادات و روال هایی را پیشنهاد می کنند که دانش زمان سنجی را در زندگی روزمره خود به کار بگیرید. اما اساس موضوع صریح است. ببینید از کدام گروه هستند، کار خود را درک کنید و سپس زمان مناسب آن را انتخاب کنید. آیا الگوی پنهان شما اوج، افت و بازیابی است؟ و یا بازیابی، افت و اوج؟ سپس به دنبال هماهنگی باشید. حتی اگر کنترل کمی روی برنامه زمانی خود دارید، تلاش کنید مهم ترین کار خود را که معمولا نیازمند هشیاری و تفکر شفاف است، در زمان اوج خود قرار دهید و کارهای کمتر مهم و کارهایی که نیاز به نبود مهارکنندگی دارند را در دوره بازیابی قرار دهید. هر کاری که می کنید، اجازه ندهید کارهای دیگر وارد دوره اوج شما شوند.
اگر رئیس هستید، این دو الگو را درک کنید و اجازه دهید افراد از دوره اوج خود محافظت کنند. برای مثال، «تیل رونبرگ» در کارخانه تولید هواپیمای آلمانی آزمایشی را انجام داد که در آن برنامه زمانی را با الگوهای زمانی افراد هماهنگ کرد. نتیجه این بود که کارآیی بالاتر رفت، استرس کاهش پیدا کرد و رضایت شغلی بیشتر شد. اگر مدرس هستید، بدانید که همه زمان ها با هم برابر نیستند: به این موضوع دقت کنید که کدام کلاس و کار را در برنامه صبح قرار می دهید و کدام یک را در ساعت های بعدی قرار می دهید.
نکته دیگری که به همین اندازه اهمیت دارد این است که فارغ از اینکه روز خود را صرف تولید خودرو یا آموزش کودکان کنید، از آن دوره میانی آگاه باشید. زمان افت، همان گونه که خواهیم دید، خطرناک تر از آن چیزی است که فکر می کنیم.

کتابچه ترفندهای زمان
چگونه زمان روزانه خود را تعیین کنیم: یک روش سه مرحله ای
این فصل علم پشت الگوهای روزانه ما را بررسی کرد. اکنون در اینجا یک تکنیک سه مرحله ای آمده است (می توانید نام آن را نوع، کار، زمان بگذارید) که این دانش را در تصمیم های زمانی روزانه خود به کار بگیرید.
نخست، نوع الگوی خود را با استفاده از پرسش های صفحه ۵۷ و یا پرسشنامه آنلاین در آدرس (http://www.danpink.com/MCTQ) تعیین کنید.
دوم، مشخص کنید که چه کاری باید انجام دهید. آیا این کار نیازمند تحلیل خالص است و یا اینکه نیاز به بصیرت بالا دارد؟ (البته همه کارها به روشنی در این تقسیم بندی قرار نمی گیرند، اما در این مورد یک تصمیم بگیرید). آیا تلاش می کنید در مصاحبه شغلی افراد را تحت تاثیر قرار دهید، با توجه به اینکه می دانید بیشتر مصاحبه گران شما، صبح احساس بهتری دارند؟ و یا اینکه می خواهید تصمیم بگیرید (که آیا پیشنهاد شغلی ارائه شده را بپذیرید یا نه)، که در این حالت الگوی زمانی خودتان باید در نظر گرفته شود؟
سوم، به این جدول نگاه کنید تا بفهمید زمان بهینه روز چه ساعتی است:



برای مثال، اگر یک وکیل چکاوک گونه هستید که می خواهد یک لایحه بنویسد، تحقیقات و نوشتن خود را اوایل صبح انجام دهید. اگر یک مهندس نرم افزار جغدی هستید، کارهای غیر اساسی تر را صبح انجام دهید و کارهای مهم را در اواخر بعد از ظهر و شب انجام دهید. اگر در حال تشکیل یک گروه مشاوره ای هستید، بعد از ظهرها این کار را انجام دهید. زیرا بیشتر اعضای تیم شما احتمالا از دسته سوم هستند. وقتی نوع الگو و کار خود را بدانید، تعیین زمان کار ساده ای است.
چگونه زمان روزانه خود را تعیین کنیم: نسخه پیشرفته
برای تعیین زمان روزانه خود به صورت دقیق تر، رفتار خود را برای یک هفته به صورت سیستماتیک ثبت کنید. زنگ هشدار گوشی خود را تنظیم کنید تا هر ۹۰ دقیقه به صدا دربیاید. هر بار که صدای زنگ را شنیدید، این سه پرسش را پاسخ بدهید:

۱. چه کاری انجام می دهید؟
۲. در مقیاس ۱ تا ۱۰ اکنون از چه حدی از هوشیاری برخوردارید؟
۳. در مقیاس ۱ تا ۱۰ به لحاظ جسمی تا چه حد احساس پر انرژی بودن می کنید؟

این کار را برای یک هفته ادامه دهید و نتایج خود را جدول بندی کنید. ممکن است از الگوی کلی کمی انحراف داشته باشید. برای مثال، ممکن است زمان افت شما زودتر از برخی از افراد فرا برسد و یا اینکه زمان بازیابی شما کمی دیرتر شروع شود.
برای ثبت پاسخ های خود می توانید این صفحات را کپی کنید. و یا از وبسایت من این صفحات را دانلود کنید:
(http://www.danpink.com/chapter1supplement)
۷ صبح
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۸:۳۰ صبح
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۱۰ صبح
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۱۱:۳۰ صبح
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۱ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۲:۳۰ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی:۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۴ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۵:۳۰ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۷ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۸:۳۰ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی:۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۱۰ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی:۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
۱۱:۳۰ بعد از ظهر
چه کاری انجام می دهم:
هشیاری ذهنی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰
انرژی جسمی: ۱-۲-۳ -۴ -۵ -۶- ۷ -۸- ۹ -۱۰

اگر روی برنامه زمانی روزانه خود کنترلی ندارید چطور؟
واقعیت تلخ کار (شغل ما هر چه باشد و هر عنوانی داشته باشیم) این است که بسیاری از ما زمان خود را به صورت کامل در اختیار نداریم. در نتیجه وقتی ریتم الگوی روزانه شما با ضروریات برنامه روزانه شما هماهنگ نیست چه باید کرد؟ نمی توانم یک راهکار جادویی ارائه کنم اما می توانم دو استراتژی را پیشنهاد کنم که زیان ها را به حداقل برسانید.

۱. آگاه باشید.
صرف آگاهی از اینکه شما در حال کار در یک زمان غیربهینه هستید می تواند مفید باشد، زیرا می توانید از طریق کارهای کوچک اما قدرتمند کمی از اثر آن را بکاهید.
فرض کنید جغدی هستید که مجبورید در یک جلسه صبح زود شرکت کنید. اقدامات پیشگیرانه ای را انجام دهید. شب قبل، لیستی از همه چیزهایی که برای جلسه نیاز دارید تهیه کنید. پیش از اینکه پشت میز کنفرانس بنشینید، بیرون قدم کوتاهی بزنید (حدودا ده دقیقه). و یا یک کار خوب برای یکی از همکاران خود انجام دهید (یک لیوان قهوه برایش بخرید و یا در جابجایی جعبه ها به او کمک کنید) که باعث بهبود روحیه شما می شود. در خلال جلسه، بسیار هوشیار باشید. برای مثال اگر کسی سوالی از شما بپرسد، پیش از جواب دادن آن را تکرار کنید تا مطمئن شوید که درست متوجه آن شده اید.

۲. از حاشیه ها استفاده کنید.
حتی اگر نمی توانید کارهای بزرگ را کنترل کنید، شاید بتوانید موضوعات کوچک را تغییر دهید. اگر یک چکاوک هستید و اتفاقا یک ساعت خالی در برنامه صبح دارید، آن را روی جواب دادن به ایمیل ها هدر ندهید. این شصت دقیقه را صرف انجام مهم ترین کار خود کنید. سعی کنید رابطه خود با رئیس تان را نیز مدیریت کنید. به آرامی به رئیس خود گوشزد کنید که چه زمانی بهترین کار خود را انجام می دهید اما این موضوع را در چهارچوب اینکه برای سازمان بهتر است مطرح کنید («من صبح ها بیشترین کار را روی پروژه بزرگی که به من محول شده است انجام می دهم. پس شاید بهتر باشد پیش از ظهر در جلسات کمتری شرکت کنم»). از چیزهای کوچک شروع کنید. اصطلاح جمعه های غیر رسمی به گوشتان خورده است. شاید بهتر باشد جمعه های «الگوهای زمانی» را پیشنهاد کنید که یک روز در ماه هر کس طبق برنامه زمانی خود کار کند. و شاید جمعه الگوی زمانی خود را اعلام کنید. در روزهای آخر هفته و یا تعطیلات برنامه ای بریزید که اثر هماهنگی را به حداکثر برساند. برای مثال، اگر چکاوکی هستید که در حال نوشتن یک رمان هست، زودتر بیدار شوید و تا ساعت یک بعد از ظهر بنویسید و خرید مایحتاج و گرفتن لباس ها از خشکشویی را به بعد از ظهر موکول کنید.

اثبات خواب بعد از ظهر در دنیای مدرن
یک دهه پیش، دولت اسپانیا گامی برداشت که شدیدا غیراسپانیایی به نظر می رسید: به صورت رسمی خواب بعد از ظهر را حذف کردند. اسپانیایی ها قرن ها از استراحت نیم روزی لذت می بردند که غالبا به خانه برمی گشتند و نهار را با خانواده خود صرف می کردند و کمی می خوابیدند. اما اسپانیا، که اقتصاد آهسته ای داشت، اراده کرده بود تا با واقعیت های قرن بیست و یکم کنار بیاید. وقتی هر دو والدین کار می کنند و رقابت در سطح جهان بالا گرفته است، این رسم دوست داشتنی فرصت های اسپانیا را از بین می برد. آمریکایی ها از این حرکت استقبال کردند. اسپانیا کار را جدی گرفته بود. بالاخره اروپای کهنه در حال مدرن شدن بود.
اما اگر معلوم شود این عمل حذف شده یک رسم هوشمندانه بوده است، و به جای اینکه یک رسم تن آسایی باشد در واقع یک نوآوری برای بالا بردن بهره باشد چه؟
در این فصل، دیدیم که زمان های استراحت مهم هستند (و حتی زمان های کوتاه اهمیت دارند). زمان های وقفه هشیاری، از اشتباهات خطرناک پیشگیری می کنند. استراحت های تجدید قوایی، عملکرد را بهبود می بخشند. نهار و چرت زدن به ما کمک می کند تا افت بعد از ظهر را جبران کنیم و در عصرها کارهای بیشتر و بهتری ارائه کنیم. اکنون علوم مختلفی موضوع را روشن کرده اند: زمان استراحت نشانه تنبلی نیست بلکه نشان دهنده قدرت است.
پس به جای اینکه نابودی خواب بعد از ظهر را جشن بگیریم، شاید بهتر باشد این رسم را دوباره زنده کنیم (البته به گونه ای که با زندگی کاری امروزی همخوانی بیشتری داشته باشد). خواب بعد از ظهر (سی یستا) از کلمه لاتین «هورا سکستا» گرفته شده است که به معنای «شش ساعت» است. این استراحت معمولا شش ساعت پس از طلوع آفتاب شروع می شده است. در دنیای کهن که بیشتر مردم در فضای باز کار می کردند و تا تهویه مطبوع چند هزار سال فاصله بود، فرار از خورشید نیم روز به لحاظ جسمی ضروری بود. امروز، فرار از افت بعد از ظهر یک ضرورت روانی است.
شاید استراحت بتواند از بعد علمی و غیر دینی، به یک رسم سازمانی ریشه دار تبدیل شود.
استراحت نیم روزی مدرن به این معنا نیست که در وسط روز به همه افراد دو یا سه ساعت مرخصی بدهیم. این کار واقع گرایانه نیست. اما به این معناست که زمان استراحت را به عنوان بخشی ضروری از ساختار سازمان در نظر بگیریم (درک زمان استراحت نه به عنوان یک امتیاز ویژه بلکه به عنوان یک راه حل منطقی). این امر به این معناست که نهارهای غمناک پشت میز را کنار بگذاریم و مردم را تشویق کنیم که چهل و پنج دقیقه به بیرون بروند. این امر به این معناست که به جای اینکه زمان تفریح و استراحت بچه های مدرسه ای را حذف کنیم، از آن پشتیبانی کنیم و آن را گسترش بدهیم. حتی می تواند به این معنا باشد که اقدامات شرکت های «بن اند جری»، «زپوس»، «اوبر» و «نایک» را در ایجاد فضاهای خواب در دفاتر برای کارمندان پیاده کنیم. (البته احتمالا آنگونه که یکی از شهرهای سوئد پیشنهاد کرده است به این معنا نیست که در هر هفته یک ساعت را تعطیل کنیم تا کارمندان به خانه بروند تا رابطه جنسی برقرار کنند).
مهم تر از همه این موضوع بدان معناست که تفکر خود را در مورد کارهایی که انجام می دهیم و نحوه انجام موثر آنها تغییر دهیم. تا ده سال پیش، کسانی که می توانستند تنها با چهار ساعت خواب در روز زندگی کنند و افراد بااراده ای که تمام شب کار می کردند مورد تحسین ما بودند. آنها در چشم ما قهرمان بودند و افرادی بودند که تعهد شدیدشان ضعف و بی نظمی بقیه را نشان می داد. اما علم خواب محبوب شد و ما نگرش خود را تغییر دادیم. دیگر آن مرد بی خواب قهرمان نبود. او احمق بود. احتمالا کارهای نامطلوبی ارائه می کرد و شاید به دلیل انتخاب های نامناسب خود به ما نیز آسیب می رساند.
اکنون زمان استراحت جای خواب آن زمان را گرفته است. زمانی نهار نخوردن نشان افتخار بود و چرت زدن نشانه شرم. اما دیگر این گونه نیست. علم زمان سنجی همان چیزهایی را تایید کرده است که دنیای کهن آن را درک کرده بود: باید به خودمان استراحت بدهیم.
کتابچه ترفندهای زمان
فهرستی از زمان های استراحت فراهم کنید
احتمالا لیست کارهایی که باید انجام بدهید را دارید. اکنون زمان آن رسیده است تا «لیست استراحت نیز درست کنید» و به همان اندازه به آن توجه کنید و با همان احترام با آن برخورد کنید. هر روز در کنار لیست کارها، جلسات و موعدهای خود لیستی از زمان های استراحت را تهیه کنید.
کار را با سه وقت استراحت در روز شروع کنید. زمان این استراحت ها را تعیین کنید، مدت آنها و کاری که در هر کدام انجام خواهید داد را معین کنید. حتی بهتر است زمان استراحت را وارد گوشی همراه یا تقویم کامپیوتر خود کنید تا با یک زنگ هشدار نامطلوب به شما یادآوری کند. به خاطر داشته باشید که کاری که در برنامه قرار بگیرد، انجام می شود.
چگونه یک چرت ایده آل بزنیم
همان گونه که توضیح دادم، متوجه اشتباهات خود در چرت زدن شدم و به راز چرت عالی پی بردم. کافی است این پنج قدم را دنبال کنید:
۱. زمان افت بعد از ظهر خود را پیدا کنید. کلینیک «مایو» می گوید که بهترین زمان برای چرت زدن بین ساعت ۲ تا ۳ بعد از ظهر است. اما اگر می خواهید دقیق تر باشید، نموداری از روحیه و سطح انرژی خود در بعد از ظهرها را با استفاده از توضیحات همین فصل تهیه کنید. احتمالا یک زمان نسبتا دقیق را پیدا می کنید که انرژی شما کاهش پیدا می کند که برای بسیاری از افراد حدودا هفت ساعت پس از بیداری است. این همان زمان ایده آل چرت شماست.
۲. محیط آرامش بخشی فراهم کنید. زنگ گوشی خود را خاموش کنید. اگر دفتر شما در دارد، آن را ببندید، اگر کاناپه دارید، از آن استفاده کنید. برای اینکه نور و صدا را از خود دور کنید، از گوش گیر یا ماسک خواب استفاده کنید.
۳. یک فنجان قهوه بخورید. جدی می گویم. کارآمدترین نوع چرت زدن همان «خوابوچینو» است. کافئین تا بیست و پنج دقیقه وارد جریان خون شما نمی شود در نتیجه پیش از خواب یک فنجان قهوه بنوشید. اگر قهوه دوست ندارید، یک جستجوی آنلاین انجام دهید تا نوشیدنی های جایگزین که دویست میلی گرم کافئین داشته باشند را پیدا کنید (اگر کلا کافئین مصرف نمی کنید، این مرحله را نادیده بگیرید. همچنین انتخاب های زندگی خود را مجددا بررسی کنید).
۴. زنگ هشدار گوشی خود را روی بیست و پنج دقیقه تنظیم کنید. اگر خواب شما از نیم ساعت بیشتر شود، دچار سکون خواب می شوید و نیاز به زمان بیشتری برای سرحال شدن دارید. اگر کمتر از پنج دقیقه چرت بزنید سود زیادی نصیب شما نمی شود. اما خواب بین ده تا بیست دقیقه باعث افزایش هشیاری و عملکرد مغز شما می شود و همچنین احساس خواب آلودگی ایجاد نمی کند. از آنجا که حدودا هفت دقیقه طول می کشد تا بیشتر مردم به خواب بروند، بیست و پنج دقیقه زمان خوبی است. و البته وقتی بیدار شوید، کافئین کم کم اثر می کند.
۵. این کار را دائما تکرار کنید. شواهدی وجود دارد که نشان می دهد کسانی که خواب بعد از ظهر را به عادت تبدیل کرده اند، نسبت به سایر افراد از این چرت کوتاه تاثیر بیشتری می گیرند. اگر برنامه شما امکان ایجاد یک خواب منظم بعد از ظهری را فراهم می آورد، این کار را تبدیل به یک عادت همیشگی کنید. اگر چنین فرصتی فراهم نیست، روزهایی که واقعا انرژی از دست می دهید (روزهایی که شب پیش کم خوابیده اید یا استرس یا مشغله های کاری بیشتر از حد معمول است) را انتخاب کنید. تفاوت را احساس خواهید کرد.

بخش دوم. شروع ها، پایان ها و میان این دو

سه: شروع ها

شروع مناسب، شروع دوباره، شروع با هم
خوش شانس بودن در شروع کار همه چیز است
میگل دو سروانتس - دون کیشوت

مرکز پیشگیری و کنترل بیماری های ایالات متحده که نهادی دولتی و مسئول حفاظت از سلامت آمریکایی ها در برابر خطرات است، هر جمعه نشریه ای را منتشر می کند که «گزارش هفتگی مرگ و میر و بیماری» نام دارد. اگرچه این نشریه مانند سایر اسناد دولتی با زبان خشک و بی روح رسمی نوشته شده است، اما محتوای آن می تواند مانند رمان های استفان کینگ ترسناک باشد. هر نسخه فهرستی از مخاطرات جدیدی را مطرح می کند (صرفا بیماری های شناخته شده مانند ایبولا، هپاتیت و ویروس نیل غربی نیست بلکه خطرات کمتر شناخته شده ای مانند طاعون پنومونی انسانی، هاری در سگ های وارداتی از مصر و افزایش مونوکسید کربن در پیست های اسکیت سرپوشیده را نیز در بر می گیرد).
تمام محتوای این نشریه در هفته نخست آگوست سال ۲۰۱۵ مثل همیشه نگران کننده بود. اما برای والدین آمریکایی، مقاله پنج صفحه ای اصلی واقعا ترسناک بود. مرکز کنترل بیماری ها یک بیماری را کشف کرده بود که حدود ۲۶ میلیون نوجوان آمریکایی را در معرض خطر قرار می داد. گزارش نشان می داد که این موضوع خطرات زیادی را برای جوانان ایجاد می کرد:
  • اضافه وزن و احتمال بیشتر چاقی
  • علائم افسردگی بالینی
  • کاهش عملکرد تحصیلی
  • رغبت بیشتر به انجام کارهایی که برای سلامتی خطرناک هستند از قبیل مصرف الکل، دخانیات و مواد مخدر.
در همین حال، محققان دانشگاه ییل تلاش می کردند خطری را که برخی از برادران و خواهران این نوجوانان را تهدید می کرد شناسایی کنند. این امر، سلامت جسمی یا روانی آنها را تهدید نمی کرد (حداقل فعلا نه) اما امرار معاش آنها را هدف قرار داده بود. این زنان و مردان بیست و چند ساله متوقف شده بودند. با وجود اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند، درآمدی را که انتظار داشتند با مدرک کارشناسی به دست بیاورند نداشتند و بسیار کمتر از افرادی که چند سال پیش فارغ التحصیل شده بودند درآمد داشتند. و این موضوع یک مسئله کوتاه مدت نیز نبود. آنها تا دهه ها و شاید بیشتر، از این درآمد کمتر رنج خواهند برد. همچنین این مسئله به این گروه بیست و چند ساله ها محدود نمی شد و برخی از والدین آنها نیز که در اوایل دهه ۱۹۸۰ فارغ التحصیل شده بودند از همین مسئله رنج می بردند و هنوز هم از آن رها نشده بودند.
چه مشکلی این همه آدم را تحت تاثیر قرار داده بود؟
پاسخ کامل این پرسش ترکیبی از زیست شناسی، روان شناسی و سیاست های عمومی است. اما علت اصلی ساده است: این افراد به این دلیل رنج می کشیدند که شروع خوبی نداشتند.
در مورد این نوجوانان مسئله این بود که روز مدرسه خود را خیلی زودتر از حد معمول شروع می کردند (که این مسئله توانایی یادگیری آنها را به خطر می انداخت). در مورد افراد بیست و چند ساله و حتی برخی از پدران و مادران آنها موضوع این بود بدون اینکه تقصیری داشته باشند، حرفه خود را در زمان رکود شروع کرده بودند (و این مسئله در سال های بعد نیز درآمد آنها را تحت تاثیر قرار می داد).
معمولا وقتی به مشکلات جانکاهی مانند نوجوانان ضعیف و یا درآمدهای کم برخورد می کنیم، در قلمرو چیستی ها به دنبال راه حل آن می گردیم. افراد چه اشتباهاتی دارند؟ چه کارهایی را می توانند بهتر انجام دهند؟ دیگران برای کمک، چه کارهایی می توانند انجام دهند؟ اما بیش از آنچه فکر می کنیم، بیشتر پاسخ ها در قلمرو زمان است. به طور خاص، زمان شروع کار (روز مدرسه، یک شغل) می تواند نقش بزرگی در سرنوشت فردی و جمعی ما داشته باشد. برای نوجوانان، شروع روز تحصیلی پیش از ساعت ۸:۳۰ دقیقه می تواند باعث آسیب رساندن به سلامت و کاهش نمرات آنها شود که در ادامه می تواند قدرت انتخاب آنها را کاهش و مسیر زندگی آنها را تغییر دهد. برای افراد مسن تر، شروع یک حرفه در یک وضعیت اقتصادی ضعیف می تواند منجر به محدود شدن فرصت ها و کاهش قدرت درآمدزایی تا میان سالی شود. شروع ها تاثیر بسیار بیشتری از آنچه ما فکر می کنیم دارند. در واقع، شروع ها می توانند تا پایان اهمیت داشته باشند.
اگرچه همیشه نمی توانیم زمان شروع را تعیین کنیم، اما می توانیم در شروع تاثیرگذار باشیم (و در مورد شروع های نه چندان مطلوب، این تاثیر می تواند پیامدهای قابل توجهی داشته باشد). دستورالعمل این کار روشن است. در بیشتر کارها باید نسبت به اهمیت شروع هشیار باشیم و هدف خود را یک شروع قدرتمند قرار دهیم. در صورت عدم بهره گیری از این موضوع، می توانیم به یک شروع تازه فکر کنیم. و اگر شروع کلا از اختیار ما خارج است، می توانیم دیگران را با خود همراه کنیم تا یک شروع دسته جمعی ایجاد کنیم. اینها سه اصل شروع موفقیت آمیز هستند: درست شروع کنید. دوباره شروع کنید. دسته جمعی شروع کنید.
درست شروع کنید
من در دبیرستان برای چهار سال فرانسوی خواندم. از آنچه آموختم چیز زیادی به خاطر نمی آورم اما یک جنبه از کلاس فرانسوی که به خاطر دارم می تواند برخی از کاستی های مرا توضیح بدهد.
فکر می کنم، کلاس خانم «انگلیس» در زنگ اول قرار داشت (حدودا ۷:۵۵ دقیقه صبح). او معمولا برای گرم کردن ما همان پرسشی را مطرح می کرد که معلم های فرانسوی (از دانشگاهیان زبان های اروپایی قرن هفدهم گرفته تا مدرسه خود من در اوهایوی مرکزی در دهه ۱۹۸۰) همیشه از دانش آموزان خود می پرسند: «حال شما چطور است؟»
همه پاسخ های همه دانش آموزان کلاس خانم «انگلیس» در همه صبح ها یکسان بود: «من خسته ام». ریچارد خسته بود. لوری خسته بود. و من هم غالبا خیلی خسته بودم. احتمالا کلاس بیست و هفت نفره ما در چشم یک بازدیدکننده فرانسوی زبان این گونه به نظر می رسید که گویا همه ما مبتلا به نوعی از اختلال خواب گروهی عجیب هستیم؛ «یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه خسته اند؟»
اما توضیح واقعی این موضوع خیلی معمولی تر است. همه ما نوجوانانی بودیم که تلاش می کردیم قبل از ساعت هشت صبح از مغز خود کار بکشیم.
همان گونه که در فصل یک توضیح دادم، نوجوانان در این دوره از زندگی خود تغییرات شگرفی را تجربه می کنند. شب ها دیر به خواب می روند و به خاطر وضعیت زیستی خود، صبح ها نیز دیرتر از خواب بیدار می شوند (یک دوره جغد بودن که تا اوایل دهه بیست زندگی ادامه پیدا می کند).
با این حال، بیشتر مدارس دبیرستان دنیا این جغدها را مجبور می کنند تا طبق برنامه ای که برای چکاوک های هفت ساله طراحی شده است کار کنند. نتیجه این است که دانش آموزان نوجوان از خواب خود می زنند و پیامدهای این مسئله بر آنها تحمیل می شود. طبق گفته مجله پزشکی اطفال، «نوجوانانی که کمتر از میزان نیاز خود می خوابند، بیشتر در معرض افسردگی، خودکشی، سوء استفاده از مواد مخدر و تصادفات رانندگی هستند. همچنین شواهد نشان می دهند خواب کوتاه مدت با چاقی مفرط و ضعف سیستم ایمنی بدن رابطه دارد». اگرچه دانش آموزان کم سن تر در امتحاناتی که صبح برگزار می شوند نمره بیشتری می گیرند اما نوجوانان در ساعات بعدی روز نتیجه بهتری می گیرند. زمان شروع زود با نمره های درسی و امتحانی بدتر رابطه مستقیم دارد خصوصا در مورد ریاضی و زبان. در واقع، تحقیقی که در دانشگاه مک گیل و موسسه دانشگاه سلامت ذهنی داگلاس، هر دو در مونترال، انجام شده است نشان می دهد که مقدار و کیفیت خواب تا حد زیادی تفاوت عملکرد دانش آموزان را در کلاس های فرانسوی توضیح می دهد.
شواهد این آسیب چنان زیاد است که در سال ۲۰۱۴، آکادمی پزشکی اطفال آمریکا بیانیه ای صادر کرد که از مدارس راهنمایی و دبیرستان می خواست تا کلاس ها را قبل از ساعت ۸:۳۰ شروع نکنند. چند سال بعد، مرکز کنترل و پیشگیری بیماری هم نظر خود را اعلام کرد و چنین نتیجه گرفت که «تاخیر در زمان شروع مدرسه، پتانسیل ایجاد بیشترین تاثیرات جمعیتی» را در زمینه آموزش و سلامت نوجوانان دارد.
بسیاری از مناطق آموزشی (از دابس فری در نیویورک گرفته تا هیوستون در تگزاس و ملبورن استرالیا) از این شواهد پیروی کرده اند و نتایج چشم گیری گرفته اند. برای مثال، در یک تحقیق داده های نه هزار دانش آموز به مدت سه سال از هشت مدرسه در ایالت های مینه سوتا، کلورادو و وایومینگ که برنامه زمانی خود را تغییر داده بودند تا کلاس پس از ساعت ۸:۳۵ دقیقه شروع شود، مورد بررسی قرار گرفته بود. در این مدارس، حضور افراد افزایش پیدا کرده بود و تاخیر کم شده بود. دانش آموزان در «درس های اصلی ریاضی، انگلیسی، علوم و مطالعات اجتماعی» نمرات بالاتری گرفته بودند و عملکرد خود را در آزمون های سراسری یکسان سازی شده ایالتی و فدرال بهبود بخشیده بودند. در یک مدرسه، پس از اینکه زمان شروع کلاس ها از ساعت ۷:۳۵ به ۸:۵۵ منتقل شد، تعداد تصادفات رانندگی رانندگان نوجوان ۷۰ درصد کاهش پیدا کرد.
یک تحقیق دیگر که از ۳۰ هزار دانش آموز در هفت ایالت انجام شد، نشان می دهد که دو سال پس از به تاخیر انداختن زمان شروع مدرسه، نرخ فارغ التحصیلان بیش از ۱۱ درصد افزایش پیدا کرده است. یک مطالعه ادبیات موجود در مورد زمان شروع چنین نتیجه گرفت که زمان شروع دیرتر با «مشارکت بیشتر، تاخیر کمتر و نمرات بهتر» رابطه مستقیم دارد. همچنین در این حالت نه تنها دانش آموزان در مدرسه نتایج بهتری گرفتند بلکه در سایر زمینه های دیگر زندگی خود نیز پیشرفت کردند. تحقیقات زیادی نشان می دهد که به تاخیر انداختن زمان شروع مدرسه باعث تقویت انگیزه، افزایش سلامت احساسی، کاهش افسردگی و پایین آوردن میزان اقدامات ناشی از انگیزه های آنی می شود.
مزایای این کار تنها در مورد دانش آموزان دبیرستان صدق نمی کند بلکه در مورد دانشجویان دانشگاه نیز صحت دارد. در آکادمی نیروی هوایی ایالات متحده، تاخیر زمان شروع دانشکده به مدت پنجاه دقیقه باعث شد تا عملکرد تحصیلی افراد بهبود پیدا کند؛ هر چه کلاس نخست افراد دیرتر شروع می شد، نمره های دانشجویان بالاتر می رفت. در واقع، تحقیقی که در مورد دانشجویان دانشگاه های ایالات متحده و انگلستان انجام شد و در نشریه «پیشگامان علم عصب شناسی» منتشر شد چنین نتیجه می گیرد که بهترین زمان برای شروع کلاس های دانشگاه پس از ساعت ۱۱ صبح است.
این موضوع حتی در هزینه ها هم تاثیر دارد. وقتی یک اقتصاددان، سیستم مدارس شهر «ویک» در ایالت کارولینای شمالی را بررسی کرد، دریافت که «یک ساعت تاخیر در زمان شروع باعث افزایش سه درصدی نمرات ریاضی و خواندن می شود» که بیشترین تاثیر در دانش آموزان ضعیف قابل مشاهده است. اما او که اقتصاددان بود به محاسبه نسبت هزینه به سود تغییر برنامه زمانی پرداخت و چنین نتیجه گیری کرد که تاخیر در زمان شروع در مقایسه با سایر اقداماتی که در اختیار سیاست گذاران قرار دارد، بیشترین سود را در ازای هزینه تحصیلی فراهم می کند. این موضوع در تحلیل موسسه «بروکینگز» نیز تکرار شده است.
با این حال، درخواست های متخصصان اطفال و مقامات ارشد سلامت عمومی و همچنین تجربه مدارسی که وضعیت کنونی را به چالش کشیده اند نادیده گرفته شده اند. امروز از هر پنج مدرسه راهنمایی در ایالات متحده کمتر از یکی، توصیه آکادمی پزشکی اطفال آمریکا مبنی بر شروع کلاس ها پس از ساعت ۸:۳۰ را پیاده کرده اند. میانگین زمان شروع برای نوجوانان آمریکایی ساعت ۸:۰۳ دقیقه است که یعنی تعداد زیادی از مدارس در ساعت هفت صبح شروع می شوند.
چرا چنین مقاومتی وجود دارد؟ یکی از دلایل مهم این است که تاخیر در زمان شروع کلاس ها دردسرهایی را برای والدین ایجاد می کند. مدیران باید زمان حرکت سرویس مدارس را دوباره تنظیم کنند. والدین شاید نتوانند در مسیر خود به محل کار، فرزندان را به مدرسه برسانند. معلم ها باید بعد از ظهرها بیشتر در مدرسه بمانند. شاید مربیان زمان کمتری برای تمرین ورزشی داشته باشند.
اما در ورای این توجیهات، یک دلیل عمیق تر و تکان دهنده تر وجود دارد. ما مسئله «کی» را به اندازه مسئله «چه چیزی» جدی نمی گیریم. تصور کنید مدارس از همین مشکلات ناشی از زمان شروع زود رنج می بردند (آموزش بدتر و کاهش سلامت) اما دلیل این مشکلات یک ویروس بود که کلاس ها را آلوده می کرد. والدین به مدرسه می آمدند تا مدرسه را وادار به انجام اقداماتی کنند و کودکان خود را در خانه نگه می داشتند تا زمانی که مشکل برطرف شود. همه مدارس به سرعت وارد عمل می شدند. اکنون تصور کنید اگر می توانستیم با تزریق ساده یک واکسن شناخته شده و ارزان، این ویروس را از بین ببریم و از همه دانش آموزان مراقبت کنیم. در چنین حالتی این تغییر هم اکنون رخ داده بود. از هر پنج مدرسه آمریکایی، چهار مدرسه (بیش از یازده هزار) دلایل و شواهد را نادیده نمی گرفتند و بهانه تراشی نمی کردند. بهانه تراشی در این حالت به لحاظ اخلاقی شنیع و به لحاظ سیاسی غیرقابل دفاع می بود. والدین، معلمان و تمام جامعه چنین چیزی را تحمل نمی کردند.
زمان شروع مدارس مسئله جدیدی نیست. اما از آنجایی که این موضوع یک مشکل زمانی است و نه یک مشکل چیستی مانند ویروس و یا تروریسم، خیلی از افراد به سادگی آن را نادیده می گیرند. افراد چهل و پنجاه ساله می پرسند «مگر یک ساعت چه تفاوتی می تواند ایجاد کند؟». برای برخی از دانش آموزان، این موضوع به معنای فارغ التحصیل شدن از دبیرستان یا ترک تحصیل است. برای برخی دیگر این موضوع به معنای عملکرد نامناسب تحصیلی و یا تسلط بر ریاضی و زبان های خارجی است (که بعدا می تواند بر احتمال رفتن به دانشگاه و یا پیدا کردن شغل مناسب تاثیر بگذارد). در برخی از موارد، این تفاوت کوچک در زمان بندی موجب کاهش رنج و حتی نجات جان افراد می شود.
شروع مهم است. همیشه نمی توانیم شروع را کنترل کنیم. اما این مورد یکی از مواردی است که در کنترل ماست و باید این کار را انجام دهیم.

چهار: نقطه میانی

شمع های هانوکا و بیماری میان سالگی چه چیزهایی در مورد انگیزه به ما می آموزند
«وقتی در میانه داستان هستید، اصلا داستانی در کار نیست؛ بلکه تنها یک سردرگمی است؛ یک غرش تاریک، یک کوری، یک ویرانی از شیشه های شکسته و چوب های خرد شده»
- مارگارت اتوود؛ (کتاب) آلیاس گریس

زندگی ما به ندرت یک مسیر خطی و روشن را طی می کند. بیشتر اوقات زندگی مجموعه ای از قسمت های مختلف است (که شروع، میانه و پایان دارند). غالبا شروع ها را به خاطر می آوریم. (آیا می توانید نخستین دیدار خود را با شریک زندگیتان به یاد بیاورید؟). پایان ها نیز برجسته هستند. (وقتی خبر فوت یکی از والدین، پدربزرگ یا مادربزرگ و یا عزیزی را شنیدید کجا بودید؟). اما میانه ها تیره اند. آنها طنین نمی اندازند و فراموش می شوند. آنها جایی در میانه ها گم می شوند.
با این حال، دانش زمان سنجی نشان می دهد که نقاط میانی تاثیر زیاد و البته عجیبی بر کاری که می کنیم و نحوه انجام آن می گذارند. گاهی رسیدن به نقطه میانی (یک پروژه، یک ترم تحصیلی و یا یک زندگی) علاقه ما را از بین می برد و روند پیشرفت ما را مختل می کند. گاهی نیز این میانه ها به ما انگیزه می دهند و ما را تحریک می کنند؛ رسیدن به میانه راه انگیزه ما را بیدار کرده و ما را به مسیر های بهتری می کشاند.
من نام این دو اثر را «رخوت» و «جرقه» گذاشته ام.
نقاط میانی می توانند ما را ناامید کنند. این همان رخوت است. اما همچنین می توانند ما را به حرکت وادارند. این همان جرقه است. چگونه می توانیم تفاوت این دو را شناسایی کنیم؟ و در صورت امکان، چگونه می توانیم رخوت را تبدیل به جرقه کنیم؟ پیدا کردن این پاسخ ها نیازمند روشن کردن شمع های تعطیلات، ساخت یک تبلیغ رادیویی و بازبینی یکی از بهترین بازی های بسکتبال دانشگاهی است. اما بیایید جستجوی خود را با چیزی شروع کنیم که بسیاری از افراد آن را نهایت یاس میانی فیزیکی، احساسی و وجودی می دانند: میان سالگی.
من به این خاطر از تو خوشم می آید
در سال ۱۹۶۵، یک روانکاو کانادایی ناشناخته به نام «الیوت جکس» مقاله ای در یک نشریه ناشناخته تر به نام «نشریه بین المللی روانکاوری» نوشت. جکس به بررسی زندگی نامه های هنرمندان معروف از جمله موزارت، رافائل، دانته و گوگن مشغول بود و متوجه شده بود که ظاهرا تعداد زیادی از آنها در سن سی و هفت سالگی فوت کرده اند. او روی این بنیان لرزان واقعیت، چند طبقه از واژه های فرویدی اضافه کرد و در مرکز آن راه پله ای از حکایت های بالینی قرار داد و در نهایت به یک نظریه کامل رسید.
جکس نوشت: «در روند توسعه فرد، مراحل حیاتی ای وجود دارد که ویژگی های لحظات تغییر و یا دوره های تحولات سریع را دارند». او گفت «ناشناخته ترین و در عین حال حیاتی ترین این مراحل، در حدود سن سی و پنج سالگی رخ می دهد که من نام آن را بحران میان سالی می گذارم».
بووم!
این ایده مثل بمب صدا کرد. عبارت «بحران میان سالی» روی جلد مجلات رفت. وارد گفتگوهای تلویزیونی شد. در هالیوود ده ها فیلم در این باره ساخته شد و حداقل دو دهه صنعت میزگرد را به خود اختصاص داد.
جکس گفت: «ویژگی اصلی و مهم دوره میان سالی، اجتناب ناپذیر بودن مرگ محتوم فرد است». وقتی مردم به میانه عمر خود می رسند، یکباره سایه فرشته مرگ را در افق می بینند که باعث شروع یک «دوره پریشانی روانی و در هم شکستگی می شود». افراد میان سال که مدام به شبح مرگ فکر می کنند، یا تسلیم اجتناب ناپذیر بودن آن می شوند و یا اینکه مسیر خود را به شدت تغییر می دهند تا با آن رو به رو نشوند. این عبارت با سرعت خیره کننده ای در گفتگوهای سراسر دنیا پخش شد.
امروز این عبارت بخشی از دایره لغات ماست؛ تابلوی کلیشه های فرهنگی مثل همیشه روشن و شفاف است. می دانیم که بحران میان سالی چه شکلی است حتی اگر برای دنیای معاصر به روز شده باشد. مادر با یک تصمیم آنی یک مازراتی قرمز می خرد (در بحران میان سالی خودروها همیشه قرمز و اسپرت هستند) و با دستیار بیست و چند ساله خود با سرعت دور می شوند. پدر با کارگر استخر ناپدید می شود تا یک کافه ویگن در «پالائو» افتتاح کند. نیم قرن پس از اینکه جکس این نارنجک مفهومی را ایجاد کرد، بحران میان سالی همه جا دیده می شود.
همه جا اما نه در بین دلایل و شواهد.
وقتی روان شناسان رشد در محیط آزمایشگاهی و یا در تحقیقات میدانی به دنبال آن گشتند، چیزی پیدا نکردند. وقتی نظرسنجی ها این موضوع را در نظرسنجی های عمومی پیگیری کردند، اثری از این پدیده نیافتند. در عوض، در ده سال گذشته، محققان یک الگوی آرام تر را در میان سالی پیدا کرده اند که در سراسر دنیا قابل مشاهده است و حقیقت بزرگ تری را در مورد نقاط میانی خیلی از چیزها نشان می دهد.
برای مثال، در سال ۲۰۱۰، چهار متخصص علوم اجتماعی از جمله اقتصاددان برنده نوبل، «انگس دیتون»، تحقیقی را انجام دادند که آن را «تصویری از پراکندگی سنی رفاه در ایالات متحده» می نامند. این تیم از ۳۴۰ هزار شرکت کننده خواست تا خود را روی نردبانی تصور کنند که هر پله آن شماره ای دارد که پایین ترین قسمت آن صفر و بالاترین قسمت آن ده است. اگر بالاترین پله نمایانگر بهترین زندگی ممکن آنها، و پایین ترین پله نمایانگر بدترین زندگی ممکن شان باشد، هم اکنون در چه پله ای قرار می گیرند. (در واقع این پرسش روش هنرمندانه ای برای پرسیدن این بود که «از صفر تا ده، چقدر احساس خوشبختی می کنید؟»). نتایج، حتی با کنترل درآمد و عامل جمعیتی، به شکل U در نمودار در می آمد که در پایین می بینید. مردم در دهه بیست و سی زندگی خود تا حد مطلوبی خوشبخت بودند و در دهه چهل و پنجاه کمتر احساس خوشبختی می کردند و از پنجاه و پنج سالگی به بعد دوباره میزان حس خوشبختی آنها بالا می رفت.



افت خوشبختی در میان سالگی شدید و ویران کننده نیست. بلکه کاهش پیدا می کند.
این منحنی یو شکل (یک افت ملایم و نه یک بحران مفرط) یک یافته بسیار بزرگ است. تحقیقی که کمی پیش از این توسط دو اقتصاددان به نام های «دیوید بلانش فلاور» و «اندرو آزوالد» در مورد بیش از ۵۰۰ هزار آمریکایی و اروپایی انجام شده بود نشان می داد که خوشبختی همیشه در میانه زندگی کاهش پیدا می کند. آنها بیان کردند «نظم این پدیده، جالب است. شکل U هم برای زنان و هم برای مردان و برای مردم دو طرف اقیانوس اطلس مشابه است». اما این موضوع تنها یک پدیده مربوط به کشورهای انگلیس و آمریکا نبود. بلانش فلاور و آزوالد داده های مربوط به نقاط مختلف جهان را نیز بررسی کردند و موضوع شگفت انگیزی را کشف کردند. آنها می نویسند: «در مجموع، ما این منحنی U شکل در مورد خوشبختی و یا رضایتمندی از زندگی را در هفتاد و دو کشور مستند کردیم که به لحاظ آماری قابل توجه است»، از آلبانی و آرژانتین گرفته و به صورت الفبایی تا ازبکستان و زیمباوه ادامه پیدا می کند.
تحقیق های متعددی در طیف وسیعی از موضوعات اجتماعی – اقتصادی، جمعیت شناسی و شرایط زندگی، همین نتیجه را در پی داشته است: خوشبختی در اوایل بزرگ سالی اوج می گیرد اما در اواخر دهه چهارم و اوایل دهه پنجم افت می کند و در دهه پنجاه به پایین ترین حد خود می رسد. (بلانش فلاور و آزوالد دریافتند که «رضایتمندی شخصی در میان مردان آمریکایی در حدود ۵۲.۹ سالگی به پایین ترین میزان خود می رسد»). اما ما به سرعت از این افت بیرون می آییم و غالبا احساس خوشبختی دوره پایانی زندگی از خوشبختی اوایل زندگی نیز بالاتر می رود. «الیوت جکس» در مسیر مناسبی قرار گرفته بود اما سوار قطار اشتباهی شده بود. مطمئنا در میان سالگی برای ما اتفاقی رخ می دهد، اما شواهد واقعی بیانگر چیزی است که بسیار از تخمین های اولیه ملایم تر است.
اما چرا؟ چرا این نقطه میانی ما را به پایین می کشد؟ یک دلیل ناامیدی ناشی از انتظارات برآورده نشده است. در خام اندیشی های دهه بیست و سی زندگی بیش از حد امیدواریم و تصورات ما همه گل و بلبل است. اما واقعیت مثل چکه آب از سقف کم کم رخنه می کند. تنها یک نفر در شرکت مدیرعامل می شود (که شما نیستید). بعضی از ازدواج ها به طلاق ختم می شود (که متاسفانه ازدواج شما هم جزء همین دسته است). وقتی به سختی از پس پرداخت اقساط وام خانه خود بر می آیید، رویای تملک یک تیم دسته یک فراموش می شود. با این حال، ما مدت زیادی را در این زیرزمین احساسی سپری نمی کنیم زیرا پس از مدتی انتظارات خود را با واقعیات انطباق می دهیم و بعدا درمی یابیم که زندگی خوب است. به طور خلاصه می توان گفت دلیل افت میان سالی ما، پیش بینی های غیرواقعی مان است. در جوانی، انتظارات ما زیاد است. در دوران پیری، کم توقع می شویم.
با این حال، یک دلیل دیگر نیز متصور است. در سال ۲۰۱۲، پنج محقق از مسئولین باغ وحش و محققان حوزه حیوانات در سه کشور خواستند تا در درک بهتر بیش از ۵۰۰ عضو از خانواده میمون ها به آنها کمک کنند. این نخستین سانان (شامپانزه و اورانگوتان ها)، در سنین مختلفی از کودکی تا پیری بودند. محققان می خواستند دریابند که اوضاع آنها چگونه است. در نتیجه از کارمندان خود خواستند تا روحیه و خوشبختی این میمون ها را ارزیابی کنند (نخندید! محققان توضیح می دهند که پرسشنامه مورد استفاده آنها یک روش به اثبات رسیده برای ارزیابی احساسات مثبت در نخستین سانانِ در اسارت است). آنها این امتیازات خوشبختی را با سن این حیوانات مقایسه کردند. نتیجه نموداری است که در اینجا می آید.



این موضوع یک احتمال جالب را مطرح می کند: آیا رکود میان سالی می تواند ناشی از زیست باشد نه اجتماع، یک ویژگی طبیعت و نه واکنش در برابر شرایط محیط؟

روشن کردن شمع و میان بر زدن
یک جعبه سنتی شمع جشن هانوکا حاوی چهل و چهار عدد شمع است که به دقت در قوانین دین یهود تعیین شده است. هانوکا هشت شب متوالی ادامه دارد و یهودی هایی که این مناسبت را جشن می گیرند، این مراسم را با روشن کردن شمع در شمعدانی به نام «منورا» اجرا می کنند. در نخستین شب، شرکت کنندگان یک شمع روشن می کند. در شب دوم، دو شمع و به همین منوال ادامه پیدا می کند. از آنجا که فرد در کنار هر شمع یک شمع کمکی هم روشن می کند، شب اول دو شمع استفاده می شود. در شب دوم سه شمع و در نهایت در شب هشتم، نه شمع استفاده می شود که فرمول زیر نتیجه می شود:
۴۴ = ۹ + ۸ + ۷ + ۶ + ۵ + ۴ + ۳ +۲
چهل و چهار شمع به این معناست که وقتی این مراسم به اتمام برسد، جعبه خالی می شود. با این حال، در خانه های یهودیان سراسر جهان، در پایان این مراسم هنوز در جعبه شمع باقی مانده است.
موضوع چیست؟ چگونه این معمای شمع ها را حل کنیم؟
«دایان مهتا» بخشی از پاسخ را ارائه می کند. «مهتا» یک رمان نویس و شاعر است که در نیویورک زندگی می کند. مادر او یک یهودی اهل بروکلین است و پدرش پیرو آیین «جین» و اهل هندوستان است. او در نیوجرسی بزرگ شده است و در آن زمان هانوکا را جشن می گرفتند و با اشتیاق شمع ها را روشن می کرد و «چیزهایی مانند جوراب به عنوان هدیه دریافت می کرد». وقتی پسردار شده بود، پسرش نیز از روشن کردن شمع ها لذت می برد. اما با گذشت زمان (تغییر شغل، طلاق و بالا و پایین زندگی) رسم شمع روشن کردن نظم و ترتیب خود را از دست داد. او به من گفت «روز های اول این کار هیجان انگیز است. اما بعد از چند روز بی انگیزه می شوم». وقتی پسرش پیش پدرش برود، او شمع روشن نمی کند. اما می گوید گاهی در روزهای آخر این مناسبت، «متوجه می شوم که هنوز هم هانوکاست و دوباره شمع ها را روشن می کنم. به پسرم می گویم، «شب آخر است». بهتر است این کار را انجام بدهیم».
مهتا غالبا هانوکا را با اشتیاق شروع می کند و با اراده به پایان می رساند اما در وسط کار انگیزه او کاهش پیدا می کند. گاهی در شب سوم، چهارم، پنجم و ششم شمع روشن نمی کند (و در نتیجه وقتی این تعطیلات تمام می شود هنوز در جعبه شمع مانده است). او در این کار تنها نیست.
«مافریما توره تیلری» و «آیلت فیشبچ» دو جامعه شناس هستند که در مورد نحوه دنبال کردن هدف توسط مردم و رعایت استانداردهای شخصی مطالعه می کنند. چند سال پیش، آنها به دنبال حوزه ای در دنیای واقعی بودند که بتوانند این دو ایده را بررسی کنند و دریافتند که هانوکا یک حوزه ایده آل برای این کار است. آنها رفتار بیش از دویست یهودی شرکت کننده در مراسم را زیر نظر گرفتند تا ببینند آیا آنها شمع روشن می کنند یا نه (و در صورت مثبت بودن پاسخ، چه زمانی شمع روشن می کنند). پس از هشت شب گردآوری داده، یافته های آنها از این قرار است:
در شب نخست، ۷۶ درصد شرکت کنندگان شمع روشن کردند.
در شب دوم این درصد به ۵۵ درصد کاهش پیدا کرد.
در شب های بعدی، کمتر از نیمی از شرکت کنندگان شمع روش کردند که در شب هشتم، این تعداد دوباره به بالاتر از پنجاه درصد رسید.



این محققان چنین نتیجه گیری کردند که در طی مراسم هانوکا، «وفاداری به استانداردها از یک الگوی U شکل پیروی می کند».
اما شاید این افت یک دلیل ساده داشته باشد. شاید شرکت کنندگان کمتر مذهبی، برخلاف سایر همتایان مقیدتر خود، در روزهای میانی این کار را رها می کردند و در نتیجه میانگین را پایین می آوردند. «توره تیلری» و «فیشبچ» این امکان را هم بررسی کردند. آنها دریافتند که الگوی U شکل در مورد افراد مذهبی تر بسیار شدید تر است. احتمال اینکه آنها در شب اول و هشتم شمع روشن کنند بسیار بیشتر است. اما در شب های وسطی «رفتار آنها تقریبا از شرکت کنندگان غیرمذهبی قابل تشخیص نیست».
این محققان حدس زدند که شاید آنچه رخ می دهد «تظاهر» باشد. همه ما دوست داریم دیگران ما را خوب بدانند. و برای برخی افراد، روشن کردن شمع های هانوکا، که غالبا در حضور دیگران انجام می شود، نشانه ای از کار خیر مذهبی است. اما، شرکت کنندگان باور داشتند که نشانه هایی که بیشترین اهمیت را دارند، یا همان هایی که تصویر آنها با قدرت بیشتری نمایان می کنند، همان روزهای اول و آخر هستند. روزهای میانی اهمیت چندانی ندارد. معلوم شد که حق با محققان است. وقتی توره تیلری و فیشبچ در آزمایش بعدی خود از شرکت کنندگان خواستند تا میزان مذهبی بودن سه شخصیت تخیلی را بر اساس زمان روشن کردن شمع های هانوکا تعیین کنند، شرکت کنندگان نشان دادند که فکر می کنند کسانی که شمع ها را در شب های اول و آخر روشن نمی کنند نسبت به فردی که مراسم را در روزهای میانی نادیده گرفته است، کمتر مذهبی هستند.
ما، در نقطه میانی کمتر به استانداردهای خود پایبند هستیم؛ شاید به این دلیل که دیگران در ارزیابی خود از ما تساهل بیشتری به خرج می دهند. ما در میانه، بنا به دلایلی که غیرقطعی اما روشنگر هستند، میانبر می زنیم (همان گونه که آزمایش آخر نشان می دهد). توره تیلری و فیشبچ در یک آزمایش دیگر شرکت کنندگان را در آزمایشی به کار گرفتند که ادعا می کنند آزمایش نحوه عملکرد بزرگسالان در مهارت هایی است که از کودکی به کار نگرفته اند. آنها پنج کارت را به افراد می دادند که روی هر کدام شکلی کشیده شده بود. شکل در همه کارت ها یکسان بود اما در هر کارت به یک جهت چرخیده بود. آنها به افراد قیچی دادند و از آنها خواستند تا با دقت هر چه تمام، این اشکال را خارج کنند. سپس این اشکال خارج شده را به کارکنان آزمایشگاه که در این آزمایش دخیل نبودند دادند و از آنها خواستند تا در مقیاس یک تا ده به دقت برش این پنج کارت امتیاز بدهند.
نتیجه چه بود؟ مهارت قیچی کردن شرکت کنندگان در شروع و پایان بالا بود اما در میان کار افت می کرد. «ما دریافتیم که در حوزه استانداردهای عملکرد، احتمال اینکه شرکت کنندگان در کارت های میانی گوشه ها را قیچی کنند بیشتر از کارت اول و آخر است».



در میانه، اتفاقی رخ می دهد (اتفاقی که بیشتر مثل یک قدرت ماورایی است تا یک انتخاب فردی). همان گونه که یک الگوی قله مانند در نمودار نشان دهنده یک گونه نظم در طبیعت است، الگوی U شکل نیز نظم دیگری را نشان می دهد. ما نمی توانیم آن را از بین ببریم. اما مانند سایر گونه های نیروهای طبیعی (رعد و برق، جاذبه زمین و تمایل انسان به دریافت کالری بیشتر)، می توانیم برخی از مشکلات آن را برطرف کنیم. نخستین گام آگاهی است. اگر رکود در دوران میان سالی اجتناب ناپذیر است، صرف آگاهی از آن از رنج های آن می کاهد و همچنین آگاهی از پایدار نبودن این رکود نیز همین اثر را دارد. اگر بدانیم که احتمال دارد استانداردهای ما در میانه راه افت کنند، این آگاهی می تواند به ما کمک کند تا پیامدهای آن را جبران کنیم. حتی اگر نمی توانیم جلوی نیروی بیولوژی و طبیعت را بگیریم، می توانیم برای مواجهه با پیامدهای آن آماده شویم.
اما یک انتخاب دیگر نیز داریم. می توانیم با کمک بیولوژی به مبارزه آن برویم.

اثر اوه-اوه
بهترین دانشمندان معمولا کوچک شروع می کنند و بزرگ فکر می کنند. این همان کاری است که «نیلز الدریج» و «استفان جی گولد» انجام دادند. آنها در اوایل دهه ۱۹۷۰ هر دو دیرینه شناس جوان بودند. الدریج یک گونه از بندپایان خرچنگی را مطالعه می کرد که بیش از ۳۰۰ میلیون سال پیش می زیسته است. گولد تلاش های خود را روی دو گونه از حلزون های خشکی کارائیب متمرکز کرده بود. اما وقتی الدریج و گولد در سال ۱۹۷۲ همکاری خود با هم را شروع کردند، این موضوعات کوچک، آنها را به یک بینش عظیم راهنمایی کرد. در آن دوران، بیشتر زیست شناسان به یک تئوری به نام «تدریج گرایی فیلتیک» باور داشتند که بیان می کرد گونه ها به تدریج و آهسته و کم کم تکامل پیدا کرده اند. این تفکر بیان می کرد که تکامل به تدریج رخ می دهد (طی میلیون ها سال). مادر طبیعت با همکاری پدر زمان همیشه در حال کار است. اما الدریج و گولد در فسیل های بندپایان و نرم تنان چیز دیگری مشاهده کردند. گاهی تکامل گونه ها به کندی حلزون ها بوده است. اما گاهی نیز به صورت انفجاری رخ داده است. گونه هایی که مدت مدیدی در حال سکون بوده اند، ناگهان با تغییرات آنی مواجه شده اند. پس از آن گونه تکامل یافته جدید، برای یک مدت طولانی دیگر ثابت بود (تا اینکه یک تغییر ناگهانی دیگر مسیر آن را عوض می کرد). الدریج و گولد تئوری جدید خود را «تعادل نقطه ای» نامیدند. مسیر تکامل یک مسیر سربالایی مستقیم نبوده است. این مسیر تا این حد خطی نبوده؛ دوره های ثبات بی رخداد، با انفجار تغییرات رو به رو می شدند. خود تئوری الدریج و گولد نیز یک نوع تعادل نقطه ای بود (یک انفجار مفهومی که ثبات زیست شناسی تکاملی پیش از خود را متحول کرد و آن را به مسیر دیگری کشاند).
یک دهه بعد، محققی به نام «کانی گرسیک» آماده می شد تا یک ارگانیسم دیگر (انسان) را در محیط طبیعی زیستگاه خود (اتاق کنفرانس) مطالعه کند. او گروهی از افراد را که روی پروژه هایی کار می کردند (کارگروه یک بانک برای ایجاد یک نوع حساب بانکی جدید، مدیران بیمارستان ها برای برنامه ریزی درمان های یک روزه، اساتید و مدیران دانشگاه که به طراحی یک موسسه جدید علوم کامپیوتری مشغول بودند)، از نخستین جلسه تا آخرین لحظه ای که به مهلت نهایی خود می رسیدند، زیر نظر گرفت. صاحب نظران مدیریت بر این باور بودند که تیم هایی که روی پروژه کار می کنند به تدریج مراحل مختلف را طی می کنند (و گرسیک معتقد بود که می تواند با ضبط ویدئویی جلسات و پیاده کردن متن تمام حرف ها، این روندهای هماهنگ تیم ها را به روش دقیق تری درک کند).
اما چیزی که او با آن مواجه شد، عدم هماهنگی بود. تیم ها با یک روند هماهنگ و مداوم مراحل را طی نمی کردند. آنها از رویکردهای بسیار متنوع و خاص برای انجام کارها استفاده می کردند. تیم بیمارستان در مقایسه با تیم بانک به طرز متفاوتی پیش می رفت که آن تیم هم نسبت به تیم علوم کامپیوتری به نحوی متفاوت ادامه می داد. با این حال، او می نویسد، چیزی که در همه تیم ها مشترک است، حتی وقتی همه عوامل دیگر در حال فاصله گرفتن از هم باشد، «زمان شکل گیری، حفظ و تغییر گروه ها» بود.
هر گروه ابتدا یک دوره ایستایی طولانی را سپری می کرد. اعضا با یکدیگر آشنا می شدند اما کار خاصی انجام نمی دادند. در مورد ایده های خود صحبت می کردند اما جلو نمی رفتند. ساعت تیک تیک می کرد و زمان می گذشت.
آن گاه یک تحول ناگهانی رخ می داد. گرسیک دریافت «گروه ها در یک تغییرات ناگهانی و سریع، الگوهای قدیمی خود را کنار گذاشتند و مجددا با ناظران بیرونی خود تعامل برقرار کردند، دیدگاه های تازه ای را در مورد کار خود پذیرفتند و پیشرفت سریعی را به دست آوردند». آنها پس از مرحله رکود ابتدایی، وارد مرحله تمرکز و فعالیت شدند، برنامه را اجرا کردند و به سمت موعد مقرر نزدیک شدند. اما نکته ای که جالب تر از این انفجار حرکتی بود زمان شروع آن بود. فارغ از اینکه چقدر زمان برای تیم در نظر گرفته شده بود، «همه تیم ها این تحول را در یک زمان مشخص در تقویم خود تجربه کردند (دقیقا بعد از گذشت نصف زمان بین اولین جلسه تا موعد اتمام آن)».
بانکی ها کار خود در طراحی یک نوع حساب جدید را در «هفدهمین روز از یک مدت سی و چهار روزه» شروع کردند. مدیران بیمارستان در ششمین هفته از یک مهلت دوازده هفته ای مسیر جدید کارآمدتر خود را انتخاب کردند. همه تیم ها همین گونه بودند. گرسیک می نویسد «وقتی هر گروه به وسط فاصله بین زمان شروع و موعد اتمام خود می رسید، تغییرات بزرگی در آن ایجاد می شد». گروه ها با یک سرعت یکنواخت و ثابت به سمت هدف خود نمی رفتند. در عوض، زمان زیادی را بدون انجام کاری سپری می کردند (تا اینکه یک باره حجم انبوهی از فعالیت ها را انجام می دادند که همیشه با «نقطه میانی زمان» یک پروژه مصادف بود).
از آنجا که گرسیک نتایجی به دست آورد که انتظار آن را نداشت، و از آنجا که این نتایج با دیدگاه رایج همخوانی نداشت، او به دنبال راهی می گشت تا این موضوع را درک کند. او نوشت «پارادایمی که من از طریق آن، این یافته ها را تفسیر می کردم، نسبتا مشابه یک مفهوم جدید در حوزه تاریخ طبیعی است که تا کنون در مورد گروه ها اعمال نشده است: تعادل نقطه ای». تیم های انسانی که با هم کار می کنند، نیز مانند بندپایان و نرم تنان، به صورت تدریجی پیشرفت نمی کنند. آنها دوره های سکون طلایی را تجربه می کنند (و این سکون با موجی از فعالیت های گسترده ادامه پیدا می کند). در مورد انسان ها، این دوره ها به جای اینکه میلیون ها سال طول بکشد تنها چند ماه به طول می کشید و تعادل همیشه در یک نقطه خاص رخ می داد: در وسط مدت.
برای مثال، گرسیک یک گروه از دانش جویان کسب وکار را مورد مطالعه قرار داد که یازده روز وقت داشتند تا یک پرونده را بررسی کنند و یک مقاله تشریحی در این خصوص بنویسند. اعضای تیم در ابتدا به بحث پرداختند و نسبت به پیشنهادهای خارج از گروه مقاومت می کردند. اما در روز ششم، (دقیقا در میانه پروژه) مسئله زمان وارد صحبت های آنها شد. یکی از اعضا هشدار داد که «ما زمان خیلی کمی داریم». کمی پس از این حرف، گروه رویکرد ابتدایی ناکارآمد خود را کنار گذاشت و یک استراتژی جدید را مطرح کرد و تا آخر از آن پیروی کرد. گرسیک می نویسد، در میانه راه، اعضای این تیم و تیم های دیگر احساس «فوریت» کردند.
این پدیده را «اثر اوه-اوه» بنامیم.
وقتی به نقطه میانی می رسیم، گاهی به رکود و رخوت می رسیم اما گاهی نیز از جا بلند می شویم. یک زنگ هشدار ذهنی به ما می گوید که نیمی از زمان خود را از دست داده ایم. این موضوع دوز قابل قبولی از استرس را به ما وارد می کند (اوه اوه زمان در حال به پایان رسیدن است) و به ما انگیزه می دهد و به استراتژی ما شکل تازه ای می بخشد.
گرسیک در تحقیقات بعدی، قدرت اثر اوه-اوه را اثبات کرد. در یک آزمایش، هشت تیم از دانشجویان ام بی ای ایجاد کرد و بعد از اینکه یک خلاصه از طرح را مطالعه کردند، ایجاد یک تبلیغ رادیویی را در یک ساعت به آنها محول کرد. سپس مانند تحقیقات پیشین، تعاملات بین افراد را ضبط کرد و محتوای مکالمات آنها را پیاده کرد. در همه گروه ها، بین دقیقه های بیست و هشتم تا سی و یکم این پروژه یک ساعته، در مورد اوه–اوه حرفی زده شد (خیلی خوب، ما به نقطه میانی راه رسیده ایم و حالا واقعا به دردسر افتاده ایم). شش تیم از این هشت تیم «بیشترین پیشرفت» خود را در یک «انفجار متمرکز میانی» به دست آوردند.
او دریافت که این مسئله در دوره های طولانی تر هم رخ می دهد. در تحقیق دیگری که انجام داد، یک سال را صرف پیگیری روند کار یک شرکت استارتاپ که از محل سرمایه خطرپذیر تامین مالی شده بود کرد که آن را «ام تک» می نامید. شرکت ها بر خلاف تیم های پروژه های کوچک، زندگی محدود یا مهلت خاصی ندارند. با این حال، او دریافت که ام تک بسیاری از علائم الگوهای زمانی منظمی که در گروه های پروژه ها مشاهده می شود را بروز می دهد اما در یک سطح پیچیده تر و عامدانه تر. به بیان دیگر، مدیرعامل شرکت ام تک همه برنامه ریزی های کلیدی شرکت و جلسات ارزیابی را در ماه جولای قرار داد که در نقطه میانی تقویم سال می افتد و از چیزهایی که می فهمید، برای جهت دهی به ام تک در نیمه دوم استفاده می کرد.
گرسیک می نویسد «تحولات میانه سال، مانند تحولات نقطه میانی گروه ها تاثیر زیادی در روند حرکت ام تک داشت». این وقفه های زمانی تاکتیک ها و استراتژی های در حال اجرای شرکت را متوقف می کنند و فرصت هایی برای مدیریت فراهم می کنند تا روند حرکت شرکت را ارزیابی کنند و تغییر دهند.
همان گونه که می بینیم، نقطه های میانی می توانند یک تاثیر دو گانه داشته باشند. در برخی از موارد، آنها می توانند انگیزه ما را نابود کنند؛ در برخی از موارد دیگر، به ما انگیزه می دهند. گاهی واکنش «اوه-نه» را در ما ایجاد می کنند و ما کنار می کشیم؛ گاهی اوقات نیز یک واکنش «اوه-اوه» را در ما ایجاد می کنند و ما پیشرفت می کنیم. در تحت شرایط خاصی، ما را به رکود می کشند در برخی از شرایط دیگر، جرقه ای ایجاد می کنند.
نقاط میانی را به عنوان یک ساعت درونی مجسم کنید. آنها تنها زمانی کارآمد هستند که ساعت را تنظیم کرده باشیم و بتوانیم صدای هشدار بیدارباش آن را بشنویم و دکمه چرت زدن را فشار ندهیم. اما در مورد نقاط میانی، مانند ساعت های زنگدار، انگیزه بخش ترین هشدارها زمانی رخ می دهد که تنها کمی از برنامه خود عقب تر باشید.

پنج: پایان ها

ماراتن ها، شکلات ها و قدرت تلخی
اگر یک پایان خوش می خواهید، بستگی دارد که کجا، داستان را تمام کنید.
- اورسون وِلز

هر سال، بیش از نیم میلیون نفر در آمریکا در دوی ماراتن شرکت می کنند. آنها پس از چند ماه تمرین، یک صبح آخر هفته بیدار می شوند و بند کفش های خود را می بندند تا در یکی از ۱۱۰۰ ماراتنی که هر سال در ایالات متحده برگزار می شود ۲۶.۲ مایل را بدوند. در سایر نقاط دنیا نیز هر سال ۳۰۰۰ مسابقه ماراتن دیگر برگزار می شود که بیش از یک میلیون نفر را شامل می شود. بسیاری از این دونده ها، هم در ایالات متحده و هم در سایر نقاط جهان، برای نخستین بار است که در دوی ماراتن شرکت می کنند. طبق برخی از تخمین ها، حدود نیمی از افراد شرکت کننده برای نخستین بار در این مسابقه شرکت می کنند.
چه چیزی باعث می شود این تازه کارها ریسک آسیب دیدن زانو، پیچیدن مچ پا و مصرف بیش از حد نوشیدنی ورزشی را به جان بخرند؟ برای «رد هانگ یی» هنرمند استرالیایی، «ماراتن همیشه یکی از چیزهایی بود که انجام آن غیرممکن به نظر می رسید» در نتیجه تصمیم گرفت تعطیلات آخر هفته را برای این کار کنار بگذارد و آن را ادامه بدهد. پس از شش ماه تمرین، برای نخستین بار در ماراتن ۲۰۱۵ ملبورن شرکت کرد. «جرمی مدینگ» که در کسب وکار الماس در تل آویو فعالیت می کند و ماراتن ۲۰۰۵ نیویورک نخستین مسابقه ماراتن او بوده است، به من گفت «همیشه هدفی وجود دارد که وعده آن را به خودمان می دهیم» و ماراتن هم هدفی بود که اجرایی نشده بود. «سیندی بیشوپ» که در فلوریدای مرکزی وکیل است، گفت نخستین ماراتن خود را در سال ۲۰۰۹ دویده است «تا زندگی خود را تغییر دهم و خودم را از نو بسازم». «اندی موروزوفسکی»، جانورشناسی که در حوزه تکنولوژی های زیستی مدیریت می کند، در ماراتن ۲۰۱۵ سان فرانسیسکو دویده است با وجود اینکه پیش از آن هرگز چنین مسافتی را ندویده بود. او به من گفت «من برای بردن برنامه ای نداشتم. برنامه من این بود که آن را تمام کنم. می خواستم ببینم چه کاری از دست من بر می آید».
چهار نفر در چهار حرفه مختلف که در چهار نقطه متفاوت زندگی می کنند، همگی در یک خواسته مشترک برای دویدن ۲۶.۲ مایل متحد شده اند. اما چیز دیگری نیز این دونده ها و انبوه دوندگانی که برای نخستین بار در ماراتن می دوند را به هم پیوند می زند.
«رد هونگ یی» نخستین ماراتن خود را در بیست و نه سالگی دوید. جرمی مدینگ نخستین ماراتن خود را در سی و نه سالگی دوید. سیندی بیشوپ در چهل و نه سالگی برای اولین بار در ماراتن شرکت کرد و موروزوفسکی در سن پنجاه و نه سالگی دوید.
همه آنها در شرایطی بودند که «آدام آلتر» و «هال هریشفیلد» روان شناسان اجتماعی آن را «منتهی به نُه» می نامند؛ افرادی که در آخرین سال از یک دهه عمر خود هستند. هر کدام از آنها خود را وادار به انجام کاری در بیست و نه، سی و نه، چهل و نه و پنجاه و نه کردند. رسیدن به انتهای یک دهه از زندگی به نحوی تفکر آنها را مغشوش کرد و رفتار آنها را تغییر داد. پایان ها چنین تاثیری دارند.
پایان ها مانند شروع ها و میانه ها، در سکوت بر کاری که انجام می دهیم و نحوه انجام آن تاثیر می گذارند. در واقع، پایان ها از هر نوعی که باشند (تجربه ها، پروژه ها، ترم تحصیلی، مذاکرات، مراحل زندگی) به چهار طریق پیش بینی پذیر بر رفتار ما تاثیر می گذارند. آنها به ما انرژی می بخشند. به ما کمک می کنند تا رمزگذاری کنیم. کمک می کنند ویرایش کنیم و کمک می کنند ارتقا بیابیم.
انرژی بخشی: چرا در نزدیکی خط پایان بیشتر تلاش می کنیم
دهه های تاریخی اهمیت مادی ناچیزی دارند. تفاوت های روانی بین «فرد» سی و نه ساله و «فرد» چهل ساله از نظر زیست شناس و پزشک زیاد نیست (شاید مشابه تفاوت های فرد در سی و هشت سالگی و سی و نه سالگی). شرایط زندگی ما نیز در سال هایی که به نُه ختم می شوند در مقایسه با سال هایی که به صفر ختم می شوند چندان تغییری ندارد. داستان زندگی ما غالبا از بخشی به بخش دیگر حرکت می کند درست مانند فصل های یک کتاب. اما داستان واقعی چندان در قید و بند اعداد گرد شده نیست، همان طور که رمان ها هم این گونه اند. شما کتاب را بر اساس تعداد صفحاتش ارزیابی نمی کنید: «صفحات صد و شصت و خورده ای هیجان انگیز بودند اما صفحات صد و هفتاد و خورده ای کسل کننده شدند». با این حال، وقتی مردم به انتهای یک دهه می رسند، چیزی ذهن آنها را بیدار می کند که رفتار آنها را تغییر می دهد.
برای مثال، شرکت کنندگان برای دویدن در ماراتن باید از پیش ثبت نام کنند و در این قسمت سن خود را نیز اعلام کنند. آلتر و هرشفیلد دریافتند که تعداد افرادی که سن آنها به نُه ختم می شود در بین افرادی که برای نخستین بار مسابقه می دهند ۴۸ درصد بیشتر است. در تمام طول زندگی، سنی که بیشترین احتمال برای دویدن نخستین ماراتن را دارد بیست و نه سالگی است. احتمال اینکه بیست و نه ساله ها در ماراتن شرکت کنند، دو برابر بیست و هشت ساله ها و یا سی ساله هاست.
در همین حال، شرکت کنندگانی که برای نخستین بار در ماراتن حضور پیدا می کنند، در چهل ساله ها کاهش پیدا می کند ولی در سن ۴۹ سالگی اوج می گیرد. احتمال اینکه کسی که چهل و نه ساله است در ماراتن بدود، سه برابر کسی است که تنها یک سال بزرگتر است.
نکته دیگر این است که به نظر می رسد نزدیک شدن به انتهای یک دهه باعث افزایش سرعت دونده نیز می شود. کسانی که در چندین ماراتن شرکت کرده اند، در سنین بیست و نه و سی و نه سالگی بهتر از نتایج سنین دو سال پیش یا پس از این سنین دویده اند.





اثر انرژی بخش انتهای یک دهه از نظر موروزوفسکی، متخصص دوی ماراتن منطقی به نظر نمی رسد. او به من گفت «حساب سن خودمان را داشته باشیم؟ زمین به این موضوع اهمیتی نمی دهد. اما مردم اهمیت می دهند زیرا زندگی ما کوتاه است. ما به این خاطر حساب سن خود را داریم که ببینیم در چه وضعی هستیم». «می خواستم پیش از اینکه به شصت سالگی برسم این چالش جسمی را انجام بدهم. که این کار را انجام دادم.». برای «یی» هنرمند استرالیایی، دیدن این مرز زمانی انگیزه بخش بود. او گفت «وقتی به سی سالگی نزدیک می شدم، باید در بیست و نه سالگی خود واقعا کاری انجام می دادم. نمی خواستم این سال همین طوری بگذرد».
با این حال، همیشه رسیدن به سنی که به نه ختم شود، باعث ایجاد یک رفتار سالم نمی شود. آلتر و هرشفیلد دریافتند که «نرخ خودکشی در افرادی که سن آنها به نه ختم می شود بالاتر از کسانی است که سن آنها به اعداد دیگر ختم می شود». ظاهرا، احتمال اینکه مردان به همسران خود خیانت کنند نیز در این سن بیشتر است. در وب سایت روابط خارج از ازدواج «اشلی مدیسون»، حدودا از هر هشت مرد، یک نفر در سنین بیست و نه، سی و نه، چهل و نه و یا پنجاه و نه قرار دارد که حدود ۱۸ درصد بیشتر از گزینه های تصادفی است.
خوب یا بد، چیزی که انتهای دهه ایجاد می کند، انرژی بخشی به حس دنبال کردن اهمیت است. آن گونه که آلتر و هرشفیلد توضیح می دهند:
«از آنجا که نزدیک شدن به دهه جدید نشان دهنده یک مرز چشم گیر در مراحل زندگی است و به عنوان یک نشان پیشرفت در طول زندگی به شمار می رود، و به دلیل اینکه تحولات زندگی معمولا موجب تغییراتی در ارزیابی فرد از خویش می شود، احتمال اینکه مردم زندگی خود را در انتهای دهه ها ارزیابی کنند بیشتر از مواقع دیگر است. افرادی که سن آنها به نه ختم می شود خصوصا درگیر پیر شدن و معنای زندگی هستند که این امر پیوند نزدیکی با افزایش رفتارهایی دارد که نشان از بحران و یا جستجوی معنا دارند.»
همچنین رسیدن به انتها باعث می شود با فوریت بیشتری در سایر حوزه ها دست به عمل بزنیم. برای مثال به لیگ ملی فوتبال نگاه کنید. هر بازی شصت دقیقه طول می کشد که در دو نیمه سی دقیقه است. طبق داده های «STATS LLC»، در فصل های ده سال بین ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۷، تیم ها در مجموع ۱۱۹۰۴۰ گل زده اند. حدود ۵۰.۷ درصد این گل ها در نیمه نخست و حدود ۴۹.۳ درصد در نیمه دوم بوده است که تفاوت چندانی نیست، خصوصا با توجه به اینکه تیم هایی که جلو افتاده اند به دنبال گل های بیشتر نیستند و می خواهند زمان را سپری کنند. اما اگر چند لایه آماری پایین تر را نگاه کنیم، و الگوهای گل زنی دقیقه به دقیقه را بررسی کنیم، می بینیم اثر انرژی بخشی پایان ها به وضوح قابل مشاهده است. در این فصل ها، تیم ها در مجموع ۳۲۰۰ گل را در دقیقه آخر بازی ها زده اند که از تمام دقایق دیگر بازی بیشتر است. اما این رقم در مقایسه با ۷۹۰۰ گلی که تیم ها در دقیقه آخر نیمه نخست زده اند چیزی نیست. در دقیقه آخر نیمه نخست، وقتی تیم صاحب توپ انگیزه لازم برای کسب امتیاز را دارد، تیم ها بیش از دو برابر گل های سایر دقایق بازی را به ثمر می رسانند.
هر چند «کلارک هال» چهل سال پیش از تاسیس لیگ ملی فوتبال به دنیا آمده است، اما از این موضوع تعجب نمی کند. هال یک روان شناس مطرح آمریکایی در اوایل قرن بیستم و از پیشگامان رفتارگرایی است که بر این باور است که انسان ها فراتر از موش هایی که در یک مارپیچ عمل می کنند رفتار نمی کنند. در اوایل دهه ۱۹۳۰، هال چیزی پیشنهاد کرد که آن را «فرضیه شیب هدف» می نامید. او یک راهرو طولانی ساخت که به دو بخش مساوی تقسیم می شد. او در هر «خط پایان» خوراکی هایی را قرار داد. سپس موش هایی را وارد مسیر کرد و زمان دویدن آنها را در هر بخش محاسبه کرد. او دریافت که «حیواناتی که مارپیچ را طی می کنند، هر چه به هدف نزدیک تر می شوند با سرعت بیشتری حرکت می کنند». به بیان دیگر، هر چه موش ها به خوراکی نزدیک تر می شدند، سرعت آنها بیشتر می شد. فرضیه شیب هدف هال بسیار بیشتر از سایر بینش های رفتارگرایان دوام آورد. در ابتدای حرکت برای یک هدف، از میزان پیشرفت خود انگیزه می گیریم؛ در انتها، از تلاش برای طی کردن فاصله ای که مانده است انرژی می گیریم.
قدرت انگیزه بخشی پایان ها، یکی از دلایلی است که غالبا مهلت ها (ددلاین ها) اثربخش هستند. برای مثال، «کیوا» یک سازمان غیرانتفاعی است که به کارآفرینان کوچک وام های کوچک کم بهره و یا بی بهره می دهد. متقاضیان وام، باید یک فرم درخواست طولانی آنلاین را پر کنند تا برای دریافت وام مورد بررسی قرار بگیرند. بسیاری از آنها پر کردن فرم را شروع می کنند اما آن را به پایان نمی رسانند. کیوا از آزمایشگاه «کامن سنتس» که یک آزمایشگاه تحقیقات رفتاری است، خواست تا راه حلی ارائه کند. پیشنهاد آنها این بود: یک مهلت برای آن در نظر بگیرید. یک مهلت دقیق چند هفته ای برای پر کردن فرم در نظر بگیرید. این کار از یک نظر غیرمنطقی به نظر می رسید. یک مهلت مطمئنا به این معناست که برخی از افراد فرم خود را به موقع پر نمی کنند و در نتیجه از گرفتن وام محروم می شوند. اما کیوا دریافت که وقتی برای متقاضی یک پیام یادآوری مهلت ارسال کند، در مقایسه با ارسال یک پیام یادآوری بدون مهلت، ۲۴ درصد متقاضی بیشتر فرم خود را تکمیل می کند. در تحقیقات دیگر نیز معلوم شد احتمال اینکه افرادی که مهلت دقیقی به آنها داده شده بود (تاریخ و ساعت) تا برای پر کردن فرم اهدای عضو اقدام کنند، بیشتر از افرادی که گزینه بدون مهلت به آنها ارائه شده بود این کار را انجام می دادند. احتمال اینکه مذاکره کنندگانی که مهلت دارند به توافق برسند بسیار بیشتر از مذاکره کنندگانی است که مهلتی ندارند (و این توافق بیشتر در انتهای مهلت تعیین شده حاصل می شود).
این پدیده را به عنوان عموزاده اثر شروع تازه در نظر بگیرید (اثر پایان سریع). وقتی به انتها نزدیک می شویم، کمی بیشتر تلاش می کنیم.
مطمئنا این اثر همیشه یکنواخت و یا مثبت نیست. برای مثال، وقتی به خط پایان نزدیک می شویم، وجود چند روش برای عبور از خط می تواند روند پیشرفت ما را کند نماید. مهلت ها، خصوصا برای کارهای خلاقانه، می توانند گاهی انگیزه واقعی را کاهش دهند و خلاقیت را از بین ببرند. و اگرچه تعیین یک پایان قطعی برای مذاکرات می تواند رسیدن به توافق را تسریع کند (برای قراردادهای مدیریت کار و یا توافق های صلح)، این کار همیشه به بهترین و یا پایدارترین راه حل ها ختم نمی شود.
با وجود این، مانند موش های کلارک هال، توانایی دیدن خط پایان (خواه پاداش کمی پنیر باشد یا کمی معنا) می تواند به ما انگیزه بدهد تا با سرعت بیشتری حرکت کنیم.
رد هونگ یی، که اکنون سی و یک ساله است، هنوز هم برای ورزش می دود اگرچه دوباره در ماراتن شرکت نکرده است و حتی برنامه ای برای شرکت دوباره در ماراتن نیز ندارد. او می گوید «شاید بتوانم در سی و نه سالگی این کار را انجام بدهم».

ویرایش: چرا کمتر بیشتر است – خصوصا نزدیک به انتها
زندگی ما همیشه دراماتیک نیست اما می تواند مانند یک بازی سه پرده ای باشد: پرده اول: شروع. ما از کودکی به بزرگ سالی می رسیم و با اشتیاق تلاش می کنیم تا جایی در دنیا برای خود دست و پا کنیم. پرده دوم: واقعیت های ناگوار بر ما تحمیل می شوند. برای کسب درآمد تلاش می کنیم، شاید همسری بیابیم و خانواده ای تشکیل بدهیم. پیشرفت می کنیم و با ناملایمات رو به رو شویم. پیروزی و ناامیدی با هم ترکیب می شوند. پرده سوم: اوج تلخ و شیرین. شاید به موفقیتی دست پیدا کرده باشیم. شاید کسانی دوستمان داشته باشند. با این حال، پایان نمایش نزدیک است و پرده ها می خواهند پایین بیفتند.
شخصیت های دیگر (مجموعه دوستان و خانواده) در تمام این نمایش ظاهر می شوند. اما آن گونه که «تمی انگلیش» از دانشگاه واشنگتن در سنت لوییس و «لورا کارستنسن» از دانشگاه استنفورد کشف کرده اند، زمان آنها روی صحنه از پرده ای به پرده دیگر متفاوت است. انگلیش و کارستنسن داده های ده سال در مورد افراد هجده تا نود و سه ساله را بررسی کردند تا ببینند شبکه اجتماعی و دوستان آنها در سه پرده از زندگی چه تغییراتی را به خود دیده است. (این محققان افراد را بر اساس سن تقسیم بندی نکردند. من این ایده را روی داده های آنها پیاده کرده ام تا موضوعی را نشان بدهم). همان گونه که در این نمودار می بینید، وقتی مردم به سن شصت سالگی برسند، تعداد دوستان آنها کاهش پیدا می کند و اندازه شبکه اجتماعی آنها کوچک می شود.



این موضوع منطقی به نظر می رسد. وقتی از نیروی کار جامعه بیرون بیاییم، ارتباطات و دوستانی که زندگی ما را غنی می کردند از دست می دهیم. وقتی بچه های ما از خانه بروند و وارد پرده دوم زندگی خود شوند، غالبا کمتر آنها را می بینیم و بیشتر دلتنگ آنها می شویم. وقتی به سن شصت و هفتاد سالگی برسیم، هم سن و سالان ما شروع به مردن می کنند و با این کار یک عمر رابطه را از بین می برند و تعداد هم قطاران ما کمتر می شود. داده ها چیزی که از پیش می دانستیم را تایید می کنند: پرده سوم زندگی سرشار از تاسف است. پیری می تواند تنهایی و جدایی در پی داشته باشد. داستان غم انگیزی است.
اما این داستان واقعی نیست.
بله، افراد مسن شبکه اجتماعی کوچک تری نسبت به دوران جوانی خود دارند. اما دلیل آن تنهایی و جدا ماندن نیست. دلیل آن هم شگفت انگیز تر و هم رضایت بخش تر است. این انتخاب ماست. با بالا رفتن سن، وقتی از پایان نهایی خود آگاه می شویم، دوستان خود را ویرایش می کنیم.



انگلیش و کارستنسن از افراد خواستند تا شبکه اجتماعی خود را ترسیم کنند و خود را در مرکز قرار دهند که سه دایره آن را محاصره کرده باشد. دایره کوچک برای افرادی است «احساس نزدیک بودن با آنها می کنید؛ چنان نزدیک که تصور زندگی بدون آنها دشوار باشد». دایره میانی برای کسانی است که برای شما مهم هستند اما از افراد دایره میانی کم اهمیت تر هستند. در دایره بیرونی افرادی قرار می گیرند که شرکت کننده احساس نزدیک بودن کمتری در مقایسه با افراد دایره میانی داشته باشد. به نموداری که اندازه دایره های درونی و بیرونی را در طول زمان نشان می دهد نگاه کنید.
کمی بعد از سن شصت سالگی، دایره بیرونی کوچک می شود اما دایره مرکزی اندازه خود را حفظ می کند. در اواخر دهه شصت، تعداد افرادی که در دایره مرکزی قرار می گیرند کم کم از دایره بیرونی پیش می افتد.
انگلیش و کارستنسن می نویسند: «با بالا رفتن سن شرکت کنندگان، تعداد شرکای بیرونی کاهش پیدا می کند. اما تعداد شرکای اجتماعی نزدیک تا آخر عمر پایداری بالایی دارد». با این حال، دوستان دایره بیرونی و میانی در پرده سوم به آرامی از صحنه خارج نمی شوند. محققان می گویند «آنها به صورت فعالانه حذف می شوند». افراد مسن دوستان کمتری دارند نه به دلیل شرایط بلکه به خاطر اینکه آنها روند «هرس کردن شرکای دور که رابطه با آنها به لحاظ احساسی معنای کمتری دارد» را شروع کرده اند.
کارستنسن این ایده را در سال ۱۹۹۹ شروع کرد. او در این سال (به همراه دو دانشجوی سابق خود) مقاله ای منتشر کرد که «جدی گرفتن زمان» نام داشت. او نوشت «همین طور که افراد زندگی را پشت سر می گذارند، بیشتر و بیشتر آگاه می شوند که زمان آنها در حال تمام شدن است. تعامل های اجتماعی بیشتری، تصنعی (بی اهمیت) به نظر می رسند و در مقابل رابطه های نزدیک کنونی قوی تر می شوند. اهمیت انتخاب درست بیشتر می شود تا زمان را برای سودی که در آینده کمتر می شود هدر ندهند».
کارستنسن تئوری خود را «انتخاب گری اجتماعی-احساسی» نام نهاد. او استدلال کرد که دیدگاه ما در مورد زمان به زندگی ما جهت می دهد و در نتیجه اهداف ما را نیز تعیین می کند. وقتی زمانی گسترده و بی نهایت باشد، مانند پرده های اول و دوم زندگی، ما به سمت آینده متمایل هستیم و «اهداف مرتبط با دانش» را انتخاب می کنیم. شبکه های اجتماعی ما گسترده و بی مرز است به این امید که اطلاعات کسب کنیم و روابطی ایجاد کنیم که بتوانند در آینده به ما کمک کنند. اما وقتی به افق نزدیک می شویم، وقتی آینده کوتاه تر از گذشته شود، دیدگاه ما تغییر می کند. اگرچه بسیاری از افراد باور دارند که افراد مسن در یاد گذشته اند، کارهای کارستنسن نشان می دهد که چیز دیگری در جریان است. او می نویسد «تفاوت عمده سنی در جهت گیری زمانی به گذشته مربوط نمی شود بلکه به زمان حال ربط پیدا می کند».
وقتی زمان محدود باشد، مانند پرده سوم زندگی، نسبت به زمان حال دقیق می شویم. اهداف متفاوتی را دنبال می کنیم (رضایت احساسی، قدردانی از زندگی، حس معنا). و این اهداف به روز شده، باعث می شوند افراد «در گزینش شرکای اجتماعی خود بسیار انتخاب گر» شوند. رابطه های خود را ویرایش می کنیم. افراد اضافه را حذف می کنیم. تصمیم می گیریم سال های باقی مانده را با شبکه ای کوچک، نزدیک و پر از افرادی سپری کنیم که نیازهای سطح بالاتری را تامین می کنند.
به علاوه، کارستنسن دریافت، چیزی که باعث این ویرایش می شود خود سن نیست، بلکه هر گونه پایانی این تاثیر را دارد. برای مثال، وقتی دانشجویان سال آخر دانشگاه را با دانشجویان سال اول مقایسه کرد، مشاهده کرد که دانشجویان سال آخر همین رفتار هرس کردن شبکه اجتماعی را مانند پدربزرگ و مادربزرگ خود انجام می دهند. وقتی افراد در شرف تغییر شغل و یا نقل مکان به یک شهر جدید باشند، شبکه اجتماعی نزدیک خود را ویرایش می کنند زیرا زمان آنها در شرایط فعلی در حال به پایان رسیدن است. حتی تغییرات سیاسی چنین اثری دارند. در تحقیقی که در مورد مردم هنگ کنگ در چهار ماه پیش از انتقال آن از تسلط انگلستان به جمهوری خلق چین در سال ۱۹۹۷ انجام شده است، هم جوانان و هم افراد مسن دایره دوستان خود را محدود کردند.
متضاد این وضعیت هم واقعیت دارد: گسترش افق زمانی افراد باعث می شود رفتار ویرایشی آنها متوقف شود. کارستنسن آزمایشی را اجرا کرد که در آن از افراد می خواست «تصور کنند که همین الان از طرف پزشک آنها با آنها تماس گرفته می شود و خبر یک کشف جدید پزشکی داده می شود که احتمالا بیست سال به زندگی آنها خواهد افزود». تحت این شرایط، احتمال اینکه افراد مسن شبکه اجتماعی خود را هرس کنند بیشتر از افراد جوان نبود.
با این حال، وقتی پایان ها برجسته باشند (هرگاه وارد پرده سوم از هر نوعی شویم) مداد قرمز وجودی خود را تیز می کنیم و هر کس و یا هر چیزی که غیر ضروری باشد را خط می زنیم. پیش از اینکه پرده بیفتد، ویرایش می کنیم.

کتابچه ترفندهای زمان
آخرین خطوط را بخوانید
«در اواخر تابستان آن سال، ما در خانه ای روستایی زندگی می کردیم که کنار رودخانه و دشتِ منتهی به کوه ها بود.»
شاید افراد اهل ادبیات، این کلمات را به عنوان نخستین جمله ارنست همینگوی در کتاب «وداع با اسلحه» بشناسند. در ادبیات، شروع ها وظیفه سنگینی بر دوش دارند. آنها باید خواننده را جذب کنند و او را در کتاب غرق کنند. به همین دلیل است که خط های آغازین به سختی نقد می شوند و تا مدت ها در خاطر می مانند.

اما خط های آخر چطور؟ آخرین کلمات یک کتاب به همین اندازه اهمیت دارند و باید به همین اندازه حرمت داشته باشند. آخرین خطوط، می توانند باعث ارتقا و رمزگذاری شوند (با خلاصه کردن یک موضوع، جواب دادن یک پرسش، اجازه دادن به داستان برای ماندن در ذهن خواننده). همینگوی گفت پایان وداع با اسلحه را حداقل نود و نه بار نوشته است.
یک راه ساده برای درک قدرت پایان ها و بهبود توانایی خود در ایجاد آنها این است که کتاب های مورد علاقه خود را بردارید و صفحه آخر آن را بگشایید. آخرین خط را بخوانید. آن را دوباره بخوانید. کمی به آن فکر کنید. شاید بتوان آن را حفظ کرد.
در اینجا برخی از گزینه های مورد علاقه من می آیند تا بتوانید شروع کنید:
«حیوانات بیرون، از خوک ها به انسان ها نگاه می کردند و از انسان ها به خوک ها و دوباره از خوک ها به انسان ها: اما دشوار بود که بگوییم کدام یک کدام است» - مزرعه حیوانات، جورج اورول
«عادلانه نیست، درست نیست. خانم هاتچینسون فریاد کشید و آنگاه آنها بر سرش ظاهر شدند» - بخت آزمایی شرلی جکسون
«او حالا همان چیزی را می دانست که شالیمار می دانست: اگر تسلیم باد شوی، می توانی سوارش شوی» - نغمه سلیمان، تونی موریسون
«در جایی دور از همه و همه جا، برای لحظه ای خوابم برد» - سرگذشت پرنده کوکی، هاروکی موراکامی
«ما ادامه می دادیم. قایق ها علیه جریان آب، که بدون وقفه به عقب برگردانده می شدیم» - گتسبی بزرگ، اف اسکات فیتس جرالد
آخرین جمله داستان وداع با اسلحه چطور؟ همان که همینگوی بالاخره انتخاب کرد؟ «کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک کردم و زیر باران به هتل برگشتم.»
می خواهید از شغل خود استعفا بدهید: یک راهنما
بسیاری از پرسش های زمانی، شامل پایان می شوند. و یکی از بزرگترین ها، رها کردن شغل نامناسب است. این کار گام بزرگ و حرکت خطرناکی است و که همیشه برای برخی از افراد ناگزیر است. اما اگر به این گزینه فکر می کنید، در اینجا پنج پرسش می آید تا در تصمیم گیری به شما کمک کند.
اگر به دو تا یا بیشترِ این پرسش ها جواب منفی بدهید، وقت آن است که به پایان کار خود فکر کنید.

۱. آیا می خواهید در سالگرد کاری بعدی خود هنوز در این سمت باشید؟
احتمال اینکه افراد در اولین سالگرد کاری خود آن را رها کنند از همه بیشتر است. دومین گزینه محتمل؟ دومین سالگرد کاری. سومین؟ سومین سالگرد. متوجه شدید. اگر می ترسید که در سالگرد بعدی کار خود هنوز در همین کار باشید، همین الان به فکر باشید. وقتی زمان موعود فرا برسد آماده خواهید بود.
۲. آیا کار کنونی شما هم سخت و هم تحت کنترل تان است؟
رضایت بخش ترین کارها، یک ویژگی مشترک دارند: ما را وادار می کنند تا در بالاترین سطح خود کار کنیم اما به نحوی که خودمان و نه کس دیگری، کنترل را در دست داشته باشیم. مشاغلی که سخت هستند اما استقلال لازم را فراهم نمی آوردند ما را از پای درمی آورند. مشاغلی که استقلال دارند اما چالش کافی ایجاد نمی کنند حوصله مان را سر می برند. (و مشاغلی که نه سخت و نه تحت کنترل ما هستند، از همه بدترند). اگر شغل شما هم چالش و هم استقلال فراهم نمی آورد، و نمی توانید برای بهتر شدن اوضاع کاری انجام بدهید، به فکر استعفا باشید.
۳. آیا رئیس شما اجازه می دهد بهترین کار خود را ارائه کنید؟
«رابرت ساتون» استاد دانشکده تحصیلات عالی کسب وکار استنفورد در کتاب عالی خود به نام «رئیس خوب، رئیس بد: چگونه بهترین باشیم و از بدترین ها بیاموزیم» ویژگی هایی که باعث می شود کسی ارزش کار کردن برای او را داشته باشد توضیح می دهد. اگر رئیس شما، هوای شما را دارد، به جای سرزنش کردن دیگران مسئولیت پذیر است، تلاش های شما را تشویق می کند اما مانع شما نیز نمی شود و به جای از کوره در رفتن حس شوخی و طنز را از خود بروز می دهد، احتمالا در جای خوبی قرار دارید. اگر در شرایط متضاد هستید، مراقب باشید (و شاید بهتر است از آنجا بروید).
۴. آیا شما بیرون از پنجره افزایش حقوق سه تا پنج ساله قرار دارید؟
یکی از بهترین روش های افزایش حقوق این است که سازمان خود را تغییر بدهید. بهترین زمان برای انجام این کار غالبا سه تا پنج سال پس از شروع کار است. شرکت ای دی پی، شرکت بزرگ مدیریت منابع انسانی دریافته است که این مدت نشان دهنده نقطه ایده آل برای افزایش حقوق است. ممکن است کمتر از سه سال برای کسب بیشتر مهارت های ارزشمند زود باشد. بیش از پنج سال زمانی است که کارمندان به شرکت خود وابسته می شوند و شروع به ارتقا در بخش های رهبری می کنند که باعث می شود شروع کار در جای دیگر دشوار تر باشد.
۵. آیا کار روزانه شما با اهداف بلندمدت شما همخوانی دارد؟
تحقیقات فراوانی از کشورهای مختلف نشان می دهد که وقتی اهداف شخصی و اهداف سازمان شما با هم در یک راستا باشند، شادتر و کارآمدتر هستید. پس لحظه ای درنگ کنید و دو یا سه هدف مهم خود برای پنج یا ده سال آینده را فهرست کنید. اگر کارفرمای کنونی شما می تواند در رسیدن به آنها به شما کمک کند، عالی است. اگر نه، به پایان فکر کنید.
چه زمانی یک ازدواج را خاتمه دهیم: یک حصار
چه زمانی باید طلاق بگیرید؟ این نوع پایان بسیار ترسناک است، تحقیقات این حوزه بسیار پراکنده است و شرایط زندگی مردم خیلی متنوع است تا بتوان پاسخ قطعی به این سوال داد. اما برخی از تحقیقات نشان می دهند که چه زمانی ممکن است همسر شما به فکر طلاق باشد.
«جولی برینز» و «برایان سرافینی» درخواست ها طلاق چهارده سال در ایالت واشنگتن را بررسی کردند و یک ریتم فصلی واضح را شناسایی کردند. درخواست های طلاق در ماه های مارس و آگوست اوج می گرفت که این الگو بعدا در چهار ایالت دیگر نیز مشاهده شد که نموداری را ایجاد می کرد که در ادامه آمده است و مانند یک علامت خفاش است.
دلیل این اوج ها در این دو ماه روشن نیست. اما برینز و سایرین حدس می زنند شاید این دو اوج گیری حاصل مراسم و تقویم خانوادگی باشد. نشریه «بلومبرگ بیزینس ویک» می نویسد: «فصل پرکار وکلای طلاق، ژانویه و فوریه هستند که تعطیلات به پایان رسیده اند و بالاخره زمان آن رسیده است که مردم وانمود به خوشبختی را کنار بگذارند». در تعطیلات زمستان، زوج ها آخرین فرصت را به ازدواج خود می دهند. اما وقتی جشن ها تمام می شود و توهم ها کنار می روند، به وکیل طلاق مراجعه می کنند. از آنجایی که طلاق بدون رضایت طرفین نیز نیازمند کمی کار است، معمولا چهار تا شش هفته طول می کشد تا اسناد ثبت شوند که اوج گیری پرونده ها در ماه مارس را توجیه می کند. همین موضوع می تواند در پایان سال تحصیلی رخ بدهد. والدین به خاطر بچه ها با هم کنار می آیند. اما وقتی مدرسه تمام می شود، در ماه جوئن و جولای به دفتر وکیل می روند که نتیجه آن این است که پرونده های طلاق ماه آگوست به شدت بالاست. به شما هشدار داده شده است.



بخش سوم. هماهنگی و تفکر

شش: هماهنگی سریع و آهسته

راز زمان سنجی گروهی
شادی این است: حل شدن در چیزی کامل و بزرگ!
- ویلا کاتر، (کتاب) آنتونیای من

در یک صبح گرفته فوریه، وقتی نور خورشید روی بیلبوردهای بزرگی که تخفیف پنجاه درصدی لباس های عروسی را تبلیغ می کردند می تابید، بزرگ ترین شهر هند در حال بیدار شدن بود. اینجا در بمبئی، بوی دود در هوا پراکنده است. خودروها، کامیون ها و گاری های موتوری جاده ها را بند می آورند و مانند غازهای خشمگین، بوق می زنند. کارمندان در لباس های هندی در خیابان ها حرکت می کنند و وارد قطارها می شوند. «اهیلو ادهاو»، چهل ساله، کلاه سفید خود را تنظیم می کند و روی دوچرخه خود می پرد تا کار خود را شروع کند.
ادهاو در منطقه «ویلو پارلی» بمبئی پدال می زند و از فروشندگان خیابانی که همه چیز از کلم تازه گرفته تا جوراب های بسته بندی شده می فروشند عبور می کند و به سمت جلوی یک ساختمان می رود. از دوچرخه پیاده می شود (توانایی پیاده شدن سریع از روی وسایل در حال حرکت یکی از مهارت های بیشمار ادهاو است). وارد ساختمان می شود و با آسانسور به آپارتمان خانواده «توراکیا» در طبقه سوم می رود.
ساعت ۹:۱۵ دقیقه بامداد است. یک بار زنگ می زند و دوباره آن را می فشارد. در باز می شود. بعد از یک عذرخواهی کوتاه به خاطر معطل شدن در پشت در، «ریانکا توراکیا» یک کیسه برزنتی قهوه ای می دهد که به اندازه یک گالن شیر است. داخل این کیسه، چهار ظرف فلزی استوانه ای است. داخل این ظرف ها که «تیفین» نام دارند، نهار همسر اوست (گل کلم، سوپ عدس، برنج و نان). سه و نیم ساعت دیگر، این نهار خانگی روی میز شوهرش در مرکز بمبئی، در سی کیلومتری آنجا ظاهر خواهد شد. و حدود هفت ساعت بعد، کیسه برزنتی و ظروف خالی دوباره در همین خانه ظاهر می شوند.
ادهاو یک داباوالاست. (دابا در هندی همان ظروف فلزی هستند و والا ترکیبی از انجام دهنده یا کاسب است). در خلال نخستین شصت و هشت دقیقه این دوشنبه، او پانزده عدد از این نهارها را گردآوری می کند و هر کیسه را به دسته و یا ترک دوچرخه خود می بندد. سپس با تیمی از چندین داباوالای دیگر که کیسه های خود را از جاهای دیگر این محله نیم میلیون نفری جمع کرده اند همراه می شود و غذاها را دسته بندی می کند و بیست عدد از آنها را بر پشت خود می گذارد و سوار بخش باری یک قطار می شود و این نهارها را به فروشگاه ها و دفاتر کاری منطقه تجاری شهر می رساند.
او تنها نیست. حدود پنج هزار داباوالا در بمبئی کار می کنند. آنها هر روز بیش از ۲۰۰ هزار نهار را به مقصد می رسانند. هر هفته شش بار این کار را انجام می دهند و با همان دقتی که می تواند با سیستم پستی فداکس و یو پی اس رقابت کند.
توراکیا در نخستین توقف ادهاو به من می گوید «در دنیای امروز، ما نسبت به سلامت خیلی توجه داریم. ما عاشق غذاهای خانگی هستیم و این افراد در رساندن غذاها به جای درست و در زمان مناسب بسیار دقیق عمل می کنند». شوهر او که برای یک شرکت دلالی کار می کند، ساعت هفت صبح خانه را ترک می کند که این ساعت برای درست کردن نهار خیلی زود است. اما داباوالا برای خانواده زمان و آرامش را به ارمغان می آورد. توراکیا می گوید «آنها بسیار بسیار هماهنگ و دقیق هستند». در پنج سالی که او از خدمات ادهاو و همکارانش استفاده می کند، آنها حتی یک بار نیز در ارسال غذا اشتباه نکرده اند و تاخیر نداشته اند و قیمت این خدمات نیز برای بیشتر خانواده های طبقه متوسط مناسب است (حدود ۱۲ دلار در ماه).



داباوالا «اهیلو ادهاو» غذایی را به ترک دوچرخه خود می بندد.

کاری که هر روز توسط داباوالاها انجام می شود چیزی در حد ناممکن است. بمبئی بیست و چهار ساعته در تکاپوست؛ یک محیط پر جنب و جوش که باعث می شود منهتن مانند یک روستای ماهیگیری به نظر برسد. بمبئی صرفا یکی از بزرگترین شهرهای دنیا نیست، بلکه یکی از پرجمعیت ترین شهرها به نسبت مساحت است. جمعیت متراکم شهر (۱۲ میلیون شهروند در محدوده ای به وسعت یک پنجم رود آیلند)، یک تپش و هرج و مرج شدید را رقم می زند. «سوکتو مهتا»روزنامه نگار، آن را «شهری بارور» می نامد. با این حال، داباوالاها هرطور که هست غذاهای خانگی در کیسه های برزنتی را از میان هرج و مرج بمبئی با یک دقت و وقت شناسی در حد امور نظامی به مقصد می رسانند.
شگفت انگیز تر اینکه داباوالاها عمیقا با یکدیگر در هماهنگی هستند، چنان با آهنگ وظایف خود هماهنگ هستند که می توانند این حرکت ناممکن را انجام دهند (۲۰۰ هزار غذا در هر روز)، بدون اینکه جز دوچرخه و قطار تکنولوژی دیگری در کار باشد.
بدون گوشی های هوشمند. بدون اسکنر. بدون بارکد و بدون جی پی اس.
و بدون خطا.
انسان ها به ندرت کاری را تنها انجام می دهند. بیشتر آنچه انجام می دهیم (در محل کار، مدرسه یا در خانه)، با همکاری سایر افراد است. توانایی ما در زنده ماندن، حتی در زیستن، وابسته به قابلیت ما در هماهنگی با دیگران در زمان است. بله، زمان سنجی انفرادی (مدیریت شروع ها، میانه ها و پایان های ما) مهم است. اما زمان سنجی گروهی هم به همان اندازه اهمیت دارد و لازم است که بدانیم در قلب این موضوع چه چیزی نهفته است.
بیماری را در نظر بگیرید که به خاطر یک حمله قلبی جدی به اورژانس منتقل می شود. اینکه آیا این بیمار زنده می ماند یا می میرد، به این موضوع بستگی دارد که کادر پزشکی چقدر با هم هماهنگ باشند (آیا می توانند در حالی که زمان می گذرد و جان بیمار در معرض خطر است به سرعت فعالیت های خود را با هم هماهنگ کنند).
یا شرایط کم اهمیت تری را در نظر بگیرید که نیازمند زمان سنجی تیمی است. مهندسان نرم افزاری که در قاره های مختلف و زمان های مختلف با هم کار می کنند تا محصولی را در تاریخ معین ارائه کنند. برنامه ریزان مراسمات که گروه های مختلفی از تکنیسین ها، کارمندان هتل ها و ارائه کنندگان را هماهنگ می کنند تا یک سمینار سه روزه بتواند به موقع و بدون مشکل اجرا شود. کاندیداهای سیاسی که داوطلبان کمپین ها را برای جذب رای ساماندهی می کنند، رای دهندگان را ثبت نام می کنند و پیش از روز رای گیری تبلیغات را پخش می کنند. معلمان مدارس که سوار و پیاده شدن شصت دانش آموز را در اتوبوس و در طی یک سفر علمی به موزه سرپرستی می کنند. تیم های ورزشی. گروه های راهپیمایی. شرکت های کشتی رانی. کارخانه ها. رستوران ها. همگی نیازمند این هستند که افراد با هم هماهنگ باشند و فعالیت های خود را با هم وفق بدهند تا با یک سرعت به سمت یک هدف مشترک به پیش بروند.
پیشرفتی که باعث شده است بتوانیم بیشتر این کار ها را انجام دهیم در اواخر قرن شانزدهم رخ داد که «گالیلئو گالیله» دانشجوی نوزده ساله رشته پزشکی دانشگاه «پیزا» بود. گالیله با الهام گیری از یک چلچراغ در حال نوسان، چند آزمایش کوتاه روی پاندول انجام داد. او دریافت که چیزی که بیشترین تاثیر را روی حرکت پاندول می گذارد، طول نخ آن است (و به ازای هر مقدار مشخص از نخ، پاندول نیاز به زمان ثابتی برای انجام یک حرکت رفت و برگشتی دارد). او چنین نتیجه گرفت که این تناوب باعث می شود پاندول ها بهترین نشان دهنده زمان باشند. چند دهه بعد، این بینش گالیله منجر به اختراع ساعت پاندولی شد. و ساعت های پاندولی در ادامه منجر به تولید چیزی شد که ما آن را مفهوم جدیدی نمی دانیم: زمان.
زندگی را تصور کنید بدون اینکه کسی اصلا بداند زمان چیست. می توان به زندگی ادامه داد. اما این زندگی دشوار و ناکارآمد خواهد بود که امروزه در تصور ما هم نمی آید. چگونه می دانید که کی بسته ای را ارسال کنید، اتوبوس کی می رسد و یا کی کودک خود را به دندان پزشکی ببرید؟ ساعت های پاندولی، که از ساعت های پیش از آن بسیار دقیق تر بودند، تمدن ما را از طریق کمک به افراد برای هماهنگ کردن اعمال خود شکل تازه ای بخشید. ساعت های عمومی در میدان های شهر ظاهر شدند و شروع به ایجاد یک ساعت استاندارد کردند. ساعت دوی من همان ساعت دوی شما شد. و این مفهوم زمان عمومی (زمان)، چرخ های تجارت و تعاملات اجتماعی را روغن کاری کرد. کمی بعد، استانداردسازی زمان های محلی، منطقه ای شد و استانداردسازی منطقه ای، ملی شد و این امر باعث ایجاد برنامه های زمانی قابل پیش بینی و تنظیم دقیق حرکت قطارها شد.
این توانایی هماهنگ سازی اعمال ما با دیگران، که حاصل موجی بود که گالیله چند قرن پیش راه انداخته بود، برای پیشرفت انسان ها ضروری بوده است. با این حال، توافق روی اینکه ساعت چه می گوید تنها ابتدای راه است. گروه هایی که برای موفقیت نیازمند هماهنگی هستند (گروه های سرود، تیم های قایقرانی، و این داباوالاهای بمبئی) سه اصل زمان سنجی گروهی را رعایت می کنند. یک استاندارد بیرونی، سرعت را مشخص می کند. یک حس با هم بودن به افراد کمک می کند تا پایبند باشند. و هماهنگی نیازمند و ارتقادهنده خوشبختی است.
به بیان دیگر، گروه ها باید در سه سطح با هم هماهنگ باشند: با رئیس، با قبیله و با قلب.

مزایای تعلق داشتن: هماهنگی با قبیله
یک موضوع را باید در مورد داباوالاهای بمبئی بدانید: بیشتر آنها در بهترین حالت، تا کلاس هشتم درس خوانده اند. بسیاری از آنها نمی توانند بخوانند یا بنویسند. واقعیتی که غیرممکن بودن کاری که انجام می دهند را عمیق تر می کند.
فرض کنید یک سرمایه گذار خطرپذیر هستید و من ایده کسب وکار زیر را به شما ارائه می کنم:
این ایده یک کسب وکار ارسال نهار است. غذاهای خانگی از آپارتمان های مردم جمع آوری می شود و در طرف دیگر شهر دقیقا در زمان نهار به اعضای خانواده آنها تحویل داده می شود. البته، این شهر دهمین شهر بزرگ جهان است که دو برابر نیویورک جمعیت دارد اما زیرساخت های اساسی را ندارد. کسب وکار ما بدون استفاده از گوشی همراه، پیام متنی، نقشه آنلاین و هر گونه تکنولوژی ارتباطی دیگر فعالیت می کند. برای تامین نیروی کار، افرادی را استخدام می کنیم که از مدرسه راهنمایی فارغ التحصیل نشده اند و بسیاری از آنها عملا بی سواد هستند.
حدس می زنم مرا به جلسه دوم دعوت نمی کنید، چه برسد به اینکه بخواهید تامین سرمایه کنید.
با این حال، «راگوتاث مج» رئیس اتحادیه تامین کنندگان ظروف غذای بمبئی ادعا می کند که نرخ اشتباه آنها ۱ در ۱۶ میلیون است، این آمار بارها تکرار شده است اما تاکنون تایید نشده است. با این حال، کارآمدی والاها به اندازه کافی قابل توجه بوده است که مورد تحسین ریچارد برنسون و شاهزاده چارلز قرار گرفته است (و در یک مطالعه موردی دانشکده کسب وکار هاروارد مطرح شده است). این کار به هر صورتی که بوده است، از سال ۱۸۹۰ تا امروز جواب داده است. یکی از دلایل کارآمدی آن دومین اصل زمان سنجی گروهی است.
بعد از هماهنگی افراد با رئیس، یا استاندارد بیرونی که سرعت کار را تعیین می کند، آنها باید با قبیله خود هماهنگ شوند (با یکدیگر). این کار نیازمند یک حس عمیق تعلق داشتن است.
در سال ۱۹۹۵، دو روان شناس اجتماعی به نام های «روی بومیستر» و «مارک لیری» موضوعی را مطرح کردند که آن را «فرضیه تعلق داشتن» می نامیدند. آنها بیان کردند که «نیاز به تعلق داشتن یکی از انگیزه های اساسی انسان هاست و بیشتر کارهایی که انسان ها انجام می دهند در خدمت تعلق داشتن است». متفکران دیگر، از جمله زیگموند فروید و ابراهام مازلو ادعای مشابهی کرده بودند اما بومیستر و لیری به دنبال شواهد تجربی گشتند. شواهدی که گردآوری کردند بسیار زیاد بود (مقاله بیست و شش صفحه ای آنها به بیش از سیصد منبع ارجاع داده است). آنها دریافتند تعلق داشتن تاثیر شگرفی بر افکار و احساسات ما دارد. نبود این احساس منجر به آثار نامطلوبی می شود و وجودش منجر به سلامتی و رضایتمندی می گردد.
تکامل تا حدی این موضوع را توضیح می دهد. پس از اینکه از درختان پایین آمدیم و در صحرای اطراف راه افتادیم، تعلق داشتن به گروه تبدیل به یک ضرورت زنده ماندن شد. ما برای تقسیم کار و امنیت خود به دیگران نیاز داشتیم. تعلق داشتن ما را زنده نگه داشت. تعلق نداشتن باعث می شد غذای یک حیوان ماقبل تاریخ شویم.
امروز، این احساس تعلق داشتن به ما کمک می کند تا کارهای خود را با دیگران هماهنگ کنیم. بسیاری از محققان دریافته اند که انسجام اجتماعی منجر به هماهنگی بیشتر می شود. یا آن گونه که سیمونز می گوید «اگر احساس تعلق وجود داشته باشد، صدای بهتری به دست می آورید. نرخ بالاتری از افراد در تمرین ها شرکت می کنند و بیشتر لبخند می زنند». اگرچه تعلق داشتن یک انگیزه ذاتی است، اما به سه شکل بروز می کند: کدها، پوشش و لمس.
کدها
برای داباوالاها، کدهای رمزی، روی تمام کیسه های غذایی که حمل می کنند چاپ شده اند (یا با ماژیک نوشته شده اند). برای مثال، نگاهی به این عکس بیاندازید که از زاویه بالای یک ظرف غذا گرفته شده است:



برای من و حتی برای مالک کیسه غذا، چیزی که اینجا نوشته شده است بی معناست. اما برای داباوالاها، این نوشته کلید هماهنگی است. وقتی قطار ما به سمت جنوب بمبئی حرکت می کند و بدن های ما با آن تکان می خورد (این سفر تجملاتی نیست)، ادهاو این نمادها را توضیح می دهد. عبارت های VP و Y محله و ساختمانی که این غذا صبح از آنجا دریافت شده است را نشان می دهد. عدد ۰ ایستگاهی است که نهار از قطار خارج می شود. عدد ۷ می گوید کدام والا غذا را از ایستگاه به مشتری می رساند و عبارت S۱۳۷ نشان دهنده ساختمان و طبقه ای است که مشتری در آنجا کار می کند. تمام. بدون بارکد، و حتی بدون آدرس خیابان. ادهاو می گوید «من به این نگاه می کنم و همه اش در ذهنم حاضر می شود».
داباوالاها در واگن باری (هیچ کس اجازه ندارد بسته های بزرگ را در واگن های شلوغ خطوط قطار بمبئی حمل کند) روی زمین بین حدود دویست ظرف غذای داخل کیسه و پلاستیک می نشینند. آنها به زبان «ماراتی»، زبان ایالت «ماهاراشترا» با هم حرف می زنند و شوخی می کنند و زبان فراگیر تر «هندی» جایی ندارد. داباوالاها همگی از روستاهای محدوده ۱۵۰ کیلومتری جنوب شرقی بمبئی آمده اند. بسیاری از آنها با هم خویشاوند هستند. ادهاو و مج در واقع عموزاده هستند.
«سواپنیل بچ» یکی از داباوالاها، به من می گوید که زبان مشترک آنها و هم روستایی بودن باعث ایجاد «احساس برادری» می شود. و این احساس رابطه، مانند کد روی ظروف غذا درک متقابلی ایجاد می کند که باعث می شود والاها بتوانند کارهای یکدیگر را پیش بینی کنند و با هماهنگی پیش بروند.
احساس تعلق باعث افزایش رضایتمندی شغلی و بهبود عملکرد می شود. تحقیقات انجام شده توسط «الکس پنتلند» در دانشگاه ام ای تی نشان می دهد که هر چه تیم ها یکپارچه تر و پرمعاشرت تر باشند (هر چه بیشتر حرف بزنند و سخن چینی کنند)، کارهای بیشتری انجام می دهند. حتی ساختار عملیات نیز باعث ایجاد احساس تعلق می شود. داباوالاها یک شرکت نیستند اما با هم همکاری می کنند که بر اساس یک مدل اشتراک سود عمل می کنند که هر والا سهم برابری دارد(۶). زبان و فرهنگ مشترک تقسیم سود را آسان می کند.
پوشاک
ادهاو لاغر و کشیده است. اگر بدن او به جای مانکن یک چوب رختی می بود، پیراهن سفید او بیشتر متناسبش می بود. او شلوار سیاه و صندل می پوشد و دو نقطه روی پیشانی او حک شده است. اما مهم ترین بخش پوشاک او روی سرش قرار دارد (یک کلاه مدل گاندی که نشان می دهد او یک داباوالاست). یکی از معدود محدودیت هایی که برای والاها تعیین شده است این است که باید این کلاه را در تمام مدت کار خود بر سر کنند. این کلاه یکی از عناصر هماهنگ کننده آنهاست. این کلاه باعث می شود تا هم را بشناسند و سایر افراد نیز آنها را تشخیص دهند.



«اکناث خنبر» (سمت چپ) و «سواپنیل بچ» دو داباوالا در حال بررسی کدی که نشان می دهد غذا باید به کجا تحویل داده شود.

پوشاک به عنوان یک نماد شناسایی و آشنایی عمل می کند و همکاری را ممکن می کند. رستوران های تجملی را در نظر بگیرید که کارهای داخلی آنها مانند یک رقص باله است و بخش دیگر کار آنها مانند حمله های نظامی. «آگوست اسکوفر» یکی از پیشگامان رستوران های فرانسوی، باور داشت که پوشاک باعث ایجاد هماهنگی می شود. یک تحلیل گر می نویسد «اسکوفر، آشپزان خود را نظم می بخشید، تمرین می داد و لباس می پوشاند. یونیفرم ها باعث صاف ایستادن و رفتار مناسب می شوند. کت سفید تبدیل به استانداردی شد که تمیزی و بهداشت عالی را نشان می دهد. نکته ظریف تر اینکه این کت ها کمک می کنند تا یک حس وفاداری، تعلق و غرور در میان آشپزها و سایر کارکنان رستوران ایجاد شود».
چیزی که در مورد غذاسازان فرانسوی صحت دارد در مورد غذارسانان هندی نیز درست است.

لمس
برخی از گروه های کر هماهنگی خود را به انگشتان خود می رسانند و در زمان آواز خواندن دست یکدیگر را می گیرند (تا با دیگری رابطه برقرار کنند و کیفیت صدای خود را بهبود ببخشند). داباوالاها دست یکدیگر را نگه نمی دارند. اما سایر علائم جسمی راحت بودن با افراد آشنا را نشان می دهند. آنها گاهی دست خود را روی شانه همکار خود می گذارند و یا به پشت آنها ضربه ای می زنند. با همکاران خود که کمی فاصله دارند با حرکت دست یا علائم دیگر ارتباط برقرار می کنند. در قطار، در واگن باری که صندلی وجود ندارد، غالبا به هم تکیه می دهند و یا یک والا سرش را روی شانه دیگری می گذارد و چرت می زند.
لمس کردن یکی دیگر از علائم تعلق داشتن است. برای مثال، چند سال پیش، محققان دانشگاه کالیفرنیا-برکلی تلاش کردند تا موفقیت تیم های بسکتبال ان بی ای را با بررسی زبان لامسه آنها پیش بینی کنند. آنها یک بازی در اوایل فصل از همه تیم ها نگاه می کردند و تعداد دفعاتی که بازیکنان یکدیگر را لمس می کردند را می شمردند (لیستی که شامل تماس مشت ها، زدن کف یک دست به دست نفر مقابل، ضربه سینه ها، ضربه شانه ها، ضربه دست به سینه، ضربه دست به سر، گرفتن سر، ضربه دو کف دست به دست های نفر مقابل، آغوش کامل، نیم آغوش و جمع شدن تیمی می شد). سپس عملکرد تیم را در بقیه فصل زیر نظر می گرفتند.
حتی با کنترل عوامل واضح که بر نتیجه بسکتبال تاثیر می گذارند (مثلا کیفیت بازکنان) آنها دریافتند که لمس کردن نشان دهنده عملکرد فرد و تیم است. آنها می نویسند «حس لامسه در زمان تولد توسعه یافته ترین حس انسان است که در تکامل انسان بر زبان پیشی می گیرد. لمس کردن حس همکاری را در گروه ها افزایش می دهد که در نتیجه عملکرد گروهی را ارتقا می بخشد». لمس کردن نوعی از هماهنگی است و روشی ذاتی است که نشان می دهد کجا هستید و کجا می روید. آنها می نویسند «بسکتبال زبان لمسی خود را دارد. در تعاملات گروهی، زدن کف دست ها به هم و لمس مشت ها به نظر نمایش کوچکی می آیند اما در مورد همکاری بین اعضای تیم و اینکه تیم پیروز می شود یا می بازد بسیار تعیین کننده اند».
زمان سنجی گروهی نیازمند تعلق داشتن است که از طریق کدها، لباس و لمس جلوه پیدا می کند. وقتی گروه ها با قبیله هماهنگ شوند، آماده اند تا هماهنگی را به سطح بالاتر خود برسانند.
تلاش و شادی: هماهنگی در قلب
وقت استراحت به پایان رسیده است. خواننده های گروه کر کنگره روی سکوهای خود می روند تا اجرای دوم «سفر جاده ای» را اجرا کنند. در هفتاد دقیقه بعد، آنها چند آواز دیگر را اجرا می کنند که از جمله آنها یک اقتباس زیبای بیست و چهار نفره از آهنگ «عزیزم، چه سورپرایز بزرگی» است.
صدای آوازخوانان در هماهنگی کامل است. همه می توانند این را بشنوند. اما اگرچه چیزی که در بدن آنها اتفاق می افتد صدا ندارد، اما مهم و جالب است. در خلال این اجرا، احتمالا قلب های این گروه متنوع آوازخوانان با یک سرعت می تپد.
هماهنگی در قلب سومین اصل زمان سنجی گروهی است. هماهنگی باعث می شود احساس خوبی داشته باشیم (و داشتن احساس خوب کمک می کند تا چرخ های گروه به نرمی بچرخد). هماهنگی با دیگران باعث می شود کارهای خوب نیز انجام بدهیم (و انجام کارهای خوب همکاری را تقویت می کند).
ورزش یکی از فعالیت های زندگی است که بدون شک برای ما خوب است (کاری که مزایای بی شماری دارد و هزینه های کمی ایجاد می کند). ورزش به ما کمک می کند طولانی تر زنده بمانیم. ورزش با بیماری های قلبی و دیابت مقابله می کند. ورزش وزن را کاهش می دهد و قدرت ما را بهبود می بخشد. و ارزش روانی آن نیز بسیار زیاد است. ورزش می تواند به اندازه دارو برای کسانی که افسرده هستند، کارآمد باشد. ورزش برای افراد سالم به عنوان یک عامل روحیه بخش عمل می کند. هر کسی که علوم ورزش کردن را مطالعه کند، به یک نتیجه می رسد: ورزش نکردن اشتباه است.
آوازخوانی کر می تواند یک ورزش جدید باشد.
تحقیقات در مورد مزایای آوازخوانی در گروه شگفت انگیز است. آوازخوانی دسته جمعی ضربان قلب را کاهش می دهد و سطح اندورفین خون را بالا می برد. این کار عملکرد را بهبود می بخشد. تحمل درد را بالا می برد و نیاز به مسکن ها را کم می کند. علائم سندروم روده تحریک پذیر را رفع می کند. آواز دسته جمعی (نه صرفا اجرا، بلکه تمرین نیز) باعث افزایش تولید ایمونوگلوبین می شود که مقابله با عفونت ها را آسان می کند. در واقع، بیماران سرطانی که در گروه های کر آواز می خوانند واکنش ایمنی بهتری را بعد از حتی یک تمرین از خود بروز می دهند.
اگرچه مزایای جسمی این کار زیاد است اما مزایای روانی آن بیشتر است. چندین تحقیق نشان می دهند که آوازخوانی گروهی باعث تقویت شدید روحیه مثبت می شود. همچنین اعتماد به نفس را افزایش می دهد و احساس استرس و علائم افسردگی را کم می کند. این کار احساس هدفمندی و معنا را در فرد بهبود می بخشد و او را نسبت به دیگران حساس تر می کند. این آثار از آوازخوانی تنها به دست نمی آیند بلکه از آوازخوانی گروهی حاصل می شوند. برای مثال، کسانی که در گروه های کر آوار می خوانند احساس خوشبختی بیشتری را نسبت به کسانی که به تنهایی آواز می خوانند گزارش کرده اند.
پیامدهای این کار یک چرخه از احساسات خوب و هماهنگی بیشتر است. احساس خوب باعث همبستگی اجتماعی می شود و هماهنگی را ساده تر می کند. هماهنگی با دیگران نیز باعث ایجاد احساس خوب می شود که وابستگی و هماهنگی را عمیق تر می کند.
گروه های کر، نمود خوبی از این پدیده هستند اما سایر فعالیت ها که شرکت کنندگان آنها راهی برای هماهنگی پیدا کنند نیز همین احساسات خوب را ایجاد می کنند. محققان دانشگاه آکسفورد دریافته اند که گروه های رقص (یک فعالیت فراگیر انسانی که نیازمند انجام حرکات هماهنگ با موسیقی است)، آستانه تحمل شرکت کنندگان را بالا می برند. این موضوع برای قایق رانی، که تلاشی طاقت فرساست نیز صحت دارد. تحقیق دیگری از دانشگاه آکسفورد که روی اعضای تیم قایقرانی انجام شده است، نشان می دهد که افزایش آستانه تحمل درد در زمانی که پارو زدن گروهی باشد بیشتر از حالتی است که شرکت کننده به تنهایی پارو می زند. آنها این وضع ذهنی را که شرکت کنندگان هماهنگ رنج کمتری تحمل می کنند «سرخوشی پاروزنان» می نامند.
کتاب «پسران روی قایق» نوشته «دنیل جیمز برون» که داستان نه نفر از تیم پاروزنی دانشگاه واشنگتن است که برنده مدال طلای المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ می شوند، توصیف دقیقی ارائه می کند:
«و او فهمید که اگر این رشته های مرموز اعتماد و مهربانی به درستی پرورش بیابند، می توانند عضو تیم را از فضای عادی خارج کنند و او را به جایگاهی برسانند که نه پسر به نوعی تبدیل به یک چیز شوند. چیزی که نمی توان آن را دقیقا تعریف کرد، چیزی که چنان با آب و زمان و آسمان هماهنگ است که با پارو زدن، لذت جای تلاش را می گیرد».
اینکه نه نفر می توانند تبدیل به یک واحد آوازخوان شوند و اینکه در نتیجه این حالت، لذت می تواند جایگزین تلاش و زحمت شود، نشان می دهد که نیاز به هماهنگی در ما بسیار ریشه دار است. برخی از محققان بیان می کنند که ما تمایل ذاتی داریم که احساس کنیم با دیگران در صلح هستیم. یک بعد از ظهر یکشنبه از دیوید سیمونز یک پرسش فراتر از اینکه چگونه آوازخوانان کروه کر کنگره آواز خود را در آن واحد اجرا می کنند پرسیدم: چرا انسان ها گروهی آواز می خوانند؟
او کمی در این باره فکر کرد و گفت «این کار باعث می شود احساس کنند که در این دنیا تنها نیستند».
به کنسرت گروه کر کنگره برمی گردیم، و نسخه ای از آهنگ «فرصت من» از «همیلتون» باعث می شود حضار همگی بایستند. جمعیت نیز اکنون هماهنگ شده است و با تشویق و شادی هماهنگ همگام شده است.
برای آهنگ یکی مانده به آخر، سیمونز نام آهنگ را اعلام می کند «این زمین زمین توست». اما پیش از اینکه آوازخوانان شروع کنند، او به حضار می گوید «از شما دعوت می کنم که در آخر آواز به ما ملحق شوید، منتظر علامت من باشید». موسیقی آغاز می شود و آوازخوانان آواز می خوانند. سیمونز با علامت دست به حضار علامت می دهد و کم کم سیصد نفر (که بیشتر آنها یکدیگر را نمی شناسند و هرگز دوباره زیر یک سقف نخواهند بود)، با هم آواز می خوانند، عالی نیست اما با احساس، تا اینکه به بیت آخر می رسند: «این زمین برای من و تو ساخته شده است».
اهیلو ادهاو بعد از یک سواری چهل دقیقه ای، در ایستگاه «مارین لاینز» از قطار خارج می شود که نزدیک جایی است که جنوب بمبئی به دریای عرب می رسد. او به داباوالاهای سایر نقاط شهر ملحق می شود. با استفاده از کدها، به سرعت غذاها را مجددا دسته بندی می کنند. آن گاه، ادهاو دوچرخه ای که یک والای دیگر در ایستگاه گذاشته است را برمی دارد و به سمت تحویل غذا ها می رود.

نظرات کاربران درباره کتاب کی