فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خلسه‌ی عشق

کتاب خلسه‌ی عشق
مجموعه غزل

نسخه الکترونیک کتاب خلسه‌ی عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خلسه‌ی عشق

آسمان شهر من امروز آبی رنگ نیست چون که فهمیده کسی مانند من دلتنگ نیست دیر می‌فهمی...؛ ولی من دوستت دارم؛ بفهم هیچ کس با تو شبیه من چنین یک‌رنگ نیست من چه می‌خواهم؟ تو را... تنها تو را... تنها تو را شاعر این قصه‌ها دربند نام و ننگ نیست صاف و ساده بر حریر شانه‌ات لم داده‌ام بر دل آیینه‌گون من پشیزی زنگ نیست تهمت و تحقیرها را می‌سپارم دست باد حیف که مانند این مردم دلم از سنگ نیست می‌زنم آخر به دریا این دل دیوانه را یادتان باشد که شاعر هرچه باشد منگ نیست

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خلسه‌ی عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

کنارم می نشینی می کنی یک ریز طنازی
و با عمق نگاه خود، برایم شعر می سازی

یکی باید شبیه ما بفهمد درد را حتما
همان روزی که کل زندگی را خوب می بازی

خرابم می کند آخر، خم ابروی خونریزت
منم یک شهر ویرانه، تویی یک لشکر تازی

میان دفترم قطعا، قوافی را به هم ریزم
اگر از شعرهای من، شوی یک لحظه ناراضی

چه بهتر اینکه بگذاری رقیبان را به حال خود
بده امیدواری را به تاس آخر بازی

تو را توی خیالاتم به رنگ عشق می بینم
از این پس می روم هرشب پی افسانه پردازی

دو

باز با یک دل مجاب شده
از تمام جهان، عتاب شده

تازگی ها عجیب خسته شدم
مثل یک غوره ی شراب شده

من همان عاشق پر از تشویش
تو همان عشق انتخاب شده

می رسم با دو چشم بارانی
ته یک جاده ی سراب شده

یک نفر بر سکوت حلقِ من
ریخته آهن مذاب شده

روی سجاده ی غزل پهنم
با دعایی که مستجاب شده

پیش چشمم دوباره می رقصد
یک زن مستِ بی حجاب شده

خسته ام از قضاوت این قوم
بی گناهی که هِی عقاب شده

آخر ای شیخ! بر سرت ریزد
سقفِ این خانه ی خراب شده

به دل آب بر نخواهی گشت
موج بیچاره ی حباب شده!

به تو ایمان ندارد ای حاکم!
شهرِ درگیرِ انقلاب شده

مانده اینجا قداست تاریخ
از خجالت دوباره آب شده

این منم شاعری که با تهمت
با همه خلق، بی حساب شده

سه

آسمان شهر من امروز آبی رنگ نیست
چون که فهمیده کسی مانند من دلتنگ نیست

دیر می فهمی...؛ ولی من دوستت دارم؛ بفهم
هیچ کس با تو شبیه من چنین یک رنگ نیست

من چه می خواهم؟ تو را... تنها تو را... تنها تو را
شاعر این قصه ها دربند نام و ننگ نیست

صاف و ساده بر حریر شانه ات لم داده ام
بر دل آیینه گون من پشیزی زنگ نیست

تهمت و تحقیرها را می سپارم دست باد
حیف که مانند این مردم دلم از سنگ نیست

می زنم آخر به دریا این دل دیوانه را
یادتان باشد که شاعر هرچه باشد منگ نیست

چهار

شانه ات گُم بود وقتی غم فروان داشتم
روزهایی که دو چشم از جنس باران داشتم

تو نبودی زیر آغوش لگدها، له شدم
کوله باری درد، هم وزن خیابان داشتم

حیف شد که دیر فهمیدم؛ وجودم نیست شد
من به این نامردمان یک روز، ایمان داشتم

کوچ کردی از شبِ پس کوچه ی تاریک و سرد
آن زمان همسایه هایی شکل انسان داشتم

از همان روزی که گفتم چشم هایت را بپوش
ترس از قاجار و از تاراجِ کرمان داشتم

چاک خورد از نابرادرها دل پیراهنم
یادمانی سرخ از تاریخ کنعان داشتم

آمدی؛ اما کمی دیر است می دانی عزیز!؟
کاشکی حالا که برگشتی کمی جان داشتم

پنج

اگرچه می کشی بر بسترم رنج پرستاری
ولی ای کاش برگردم به آن دوران بیماری

به جنگ واژه می آید شب درد نگاه تو
و چشمت هی غزل می بارد از مژگانِ تاتاری

کشیدی سرمه و کرمان پر از آشوب خواهد شد
مرا یکریز می ترسانی از تاراجِ قاجاری

اگر شاهی کنی در کشور ابیاتِ تلخِ من
شوم یک شاعر دیوانه ی مجنون درباری

زمانی که نباشی؛ تا سحر کابوس می بینم
شبم را می کُشد آخر همین کابوسِ بیداری

زدی چوب حراج خود به زیر آبروی من
خدایی هست و پایان می پذیرد مردم آزاری

مرا "قد قامتِ" سروِ قد نازت مسلمان کرد
اذان گفتند و بر گلدسته ام اسلام می باری

من و چای و غزل، با عطر باران و هوای سیب
تمام عمر من طی شد در این اوضاع تکراری

بخشش ای مهربانِ من! زمانی که بهم ریزم
طبیعیست نیست اغلب، حالتِ مردان سیگاری

مرا بغضی که از چشمت غزل آورده، فهمانده
هنوز ای همسفر! مثل گذشته دوستم داری...

شش

بی تو غرقم؛ غرقِ در انبوهی از تکرارها
کاش تکراری شود هرلحظه این دیدارها

روح من زخمی شده از کاکتوس درد و داغ
چون بهاری له شده در روزگارِ خارها

گریه می خواهد دلم بر شانه ی پر مهر تو
این همان حرفیست که من با تو گفتم بارها

سیب سرخ گونه هایت را مپوشان ای بهشت!
تا تو را پیدا کنم در بین گندم زارها

می رسد عطر تو در شهر و گمانم آخرش
می شود بی اعتبار آوازه ی عطارها

رو بپوشان در کنارم تا مبادا گل کند
قصه ی عشق من و تو بر سر بازارها

تا نگاه مهربانت دلربایی می کند
چشم خود را وا نکن در حمله ی قاجارها

شب گذشت و در هوای بوسه ای خاموش شد
بین لب های من و تو آتشِ سیگارها

آرزو دارم که روزی در هوای شهرمان
دست بردارند از آیینه ها، زنگارها

من دوباره حصر خواهم شد میان یک سکوت
تا دوباره خو بگیرم با همان دیوارها

جانِ عاکف ول مکن این شاعر آزاده را
تا که بغضش نشکند در قامت خودکارها...

هفت

هرشب میان خواب ها کابوس می بینم
در سینه ام یک درد ناملموس می بینم

در بین ابیات پر از تشویشِ بی ربطم
یک شاعر مجنونِ بی قاموس می بینم

آتش گرفته بر بلندای شب عنقا
اینجا فقط خاکسترِ ققنوس می بینم

سوت قطارم گم شد و در شهر دهقانان
یک قهرمانِ کورِ بی فانوس می بینم

در دفترم داغ است و درد است و شکیبایی
خود را درونِ واژه ها، محبوس می بینم

رنگ جماعت کار خود را کرده؛ می دانی؟
آری؛ میان کرکسان طاووس می بینم

پای عقال عقل را ای کاش می بستند
این شهر را با عشق، نامانوس می بینم

وقتی نگاهم می کند چشمان مست تو
خود را میان عمقِ اقیانوس می بینم

شب های من وقتی نباشی سرد و بی روح است
هرشب میان خواب ها کابوس می بینم

هشت

چشم هایم از سر شب تا سحر بارانی است
بی تو ای دریای من! شهر دلم طوفانی است

کاش همراهی کنی من را رفیق نیمه راه!
حال و روزم همسفر! آنگونه که می دانی است

یک قلم با تکه ای کاغذ بیاور زودتر
خوب می دانی دوای من غزل درمانی است

هرچه می خواهی بگو تقدیرمان اینگونه بود
من رعیت زاده و خوی تو امّا خانی است

بیت هایم را ببخش؛ امشب حلام کن رفیق!
شعر من درگیر کلی بی سروسامانی است

شیخ ها دنبال ماه و من به دنبال توام
فرق عید ما و ایشان قصه ای طولانی است

چشم تو شد یک غزل، ایل قجر بیدار شد
فتنه ها زیر سر یک شاعر کرمانی است

نه

باید از این تاریخ بی تکرار، برگردم
از لحظه های مملو از آزار برگردم

این شهر، درگیرِ ریاکاریست باید که
از مردمان کوچه و بازار برگردم

من را ببر با خود به اوج واژه های ناب
تا باز هم از یک غزل، سرشار، برگردم

از پنجره بیرون مکن من را که می دانی
هر لحظه امکان دارد از دیوار برگردم

من را گذر دادند از صد شهر تا شاید
از هفت خوانِ حضرتِ عطار برگردم

ای عشق! نیرویی بده تا باز برخیزم
از مجلس این واعظِ بیکار برگردم

تا صبح محشر ای قلم! بیدار می مانم
تا آنکه از پیشِ خدا بیدار برگردم

دودم رسید آنجا که دادم را نفهمیدند
از کوچه ها باید که با سیگار برگردم

نقالی سهراب را امشب به من بسپار
تا از سر یک نعش رستم وار برگردم

ای دوستان! این آخرین فریاد منصور است
امشب نباید از کنارِ دار برگردم

هر بار رفتم بر درش راحت جوابم کرد
باید که با دستانِ پر این بار برگردم

باید که در زیر لوای سبز آزادی
از شهر نامردانِ لاکردار برگردم

شعرم کتابِ قصه هایم را ورق می زد
شاید از این تاریخ بی تکرار برگردم

تقدیم به:
همراهان همیشگی زندگی ام

نظرات کاربران درباره کتاب خلسه‌ی عشق