فیدیبو نماینده قانونی آموزه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی شجاعانه

کتاب زندگی شجاعانه
شجاعت آسیب‌پذیری و تغییر شیوه زندگی، مهرورزی، فرزندپروری و رهبری

نسخه الکترونیک کتاب زندگی شجاعانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی شجاعانه

کتاب حاضر ضمن اینکه شناخت خواننده را از جامعۀ آمریکایی واقع‌بینانه‌تر می‌کند و در حقیقت، «مدینۀ فاضله» بودن آن را بی‌اعتبار می‌گرداند، چارۀ خلاصی از تهاجم فرهنگ «کمبود» را (‌که گریبان جامعۀ نویسنده و صد چندان جامعه ما را گرفته است‌) ‌نه کوچ و فرار بلکه زیستن شجاعانه، وارد گود شدن و خود را نشان دادن با وجود تمامی ضعف‌ها و نقص‌ها می‌داند. تغییر در حوزه فردی، در روابط زناشویی، فرزند‌پروری، تعلیم و تربیت، و مدیریت شرکت‌ها پیوستاری را شکل می‌دهد که ممکن است شروع آن با یأس و ناامیدی همراه باشد ولی آرام آرام به امید و شکل‌گیری ارزش‌های شگرف می‌انجامد؛ به جامعه‌ای که در آن فرد برای احساس خوشبختی نباید با معیارها و ملاک‌های تحمیل شده از بیرون جور دربیاید و خودش معیار و ملاک احساس خوشبختی‌اش است؛ البته به شرط اینکه به «آسیب‌پذیری» تن دهد و در گود زندگی خود، فعالانه حاضر شود.

ادامه...
  • ناشر آموزه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی شجاعانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه: ماجراهای من در گود(۴)

مستقیم نگاهش کردم و گفتم: “از آسیب پذیری بدجوری متنفرم.” فکر می کردم او که روان درمانگر است، مطمئناً موردهای سخت تری هم داشته است. به علاوه، هرچه زودتر بداند با چه چیزی سر و کار دارد، سریع تر قال قضیه درمان کنده می شود. برای همین گفتم: “از نامطمئن بودن متنفرم. از ندانستن متنفرم. تحمل ندارم خودم را آشکار کنم و آسیب ببینم یا ناامید شوم. عذاب آور است. آسیب پذیری «جانکاه» (excruciate) هم هست. متوجه منظورم می شوی؟”
دایانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: “بله، آسیب ـ پذیری را می شناسم؛ خوب هم می شناسم. احساسی «جانفَزا» (exquisite) است.” سپس سرش را بلند کرد و لبخندی زد؛ انگار چیز واقعاً زیبایی در ذهنش مجسم شده بود. معلوم بود گیج شده ام؛ چون نمی توانستم تصور کنم که چه چیزی را در ذهنش مجسم کرده است. داشتم نگران سلامت او و خودم می شدم.
دوباره گفتم: “جانکاه، نه جانفزا! و بگذار برای ثبت در پرونده ام بگویم که اگر پژوهش من آسیب پذیربودن و زندگی «حضورمندانه» را به هم پیوند نداده بود، الان اینجا نبودم. از احساسی که در من به وجود می آورد متنفرم.”
“آن احساس چیست؟”
“مثل این است که همه چیز به هم ریخته است. انگار هر اتفاقی را
باید سروسامان بدهم و سعی کنم بهتر شود.”
“و اگر نتوانی؟”
“آن وقت احساس می کنم دوست دارم با مشت بکوبم توی صورت یک نفر.”
“و می کوبی؟”
“نه. البته که نه!”
“خوب، پس چه می کنی؟”
“خانه را تمیز می کنم، کره بادام زمینی می خورم، مردم را سرزنش می کنم. عیب هر چیزی را که دور و برم هست برطرف می کنم، هر چیزی را که بتوانم کنترل می کنم؛ هر چیزی که نابسامان است.”
“چه وقت هایی احساس می کنی بیشتر از همیشه آسیب پذیری؟”
“وقتی که می ترسم.”
سرم را بالا کردم. واکنش دایانا همان مکث آزاردهنده و سر تکان دادن مخصوص روان درمانگرها بود وقتی که دارند از ما حرف می کشند. [پس ادامه دادم.]
“وقتی مضطربم و نمی دانم کارها چطور پیش خواهد رفت، یا گفت و گوی سختی در پیش دارم یا می خواهم کار تازه ای بکنم که ناراحتم می کند یا مرا در معرض انتقاد و داوری قرار می دهد.”
پاسخ دایانا مکث آزاردهنده دیگری بود و همچنان از روی همدلی سر تکان می داد.
“وقتی فکر می کنم که بچه ها و استیو را چقدر دوست دارم و اگر اتفاقی برای آنها بیفتد زندگی ام تمام می شود. وقتی می بینم کسانی که برایم مهم اند در جدال اند و من نمی توانم به درست شدن یا بهبود شرایط آنها کمک کنم و تنها کاری که از دستم بر می آید این است که در کنارشان باشم.”
“می فهمم.”
“وقتی همه چیز زیادی خوب یا زیادی ترسناک است و من می ترسم، بله، آن وقت احساس آسیب پذیری می کنم. واقعاً دلم می خواهد حس کنم که جانفَزاست اما فعلاً جانکاه است. آیا آدم می تواند این احساس را تغییر بدهد؟”
“بله، به نظر من می تواند.”
“می توانی مشق شبی، تمرینی چیزی بدهی که در خانه انجام دهم؟ آیا باید داده های پژوهشم را مرور کنم؟”
“نه مرور داده ها و نه مشق شب، نه تکلیفی و نه آفرینی. فقط کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن.”
“آیا می توانم در فرایند آسیب پذیر شدن، احساس آسیب پذیری نکنم و فقط جانفزایی و دلپذیری را احساس کنم؟”
“خیر.”
“خوب، گندش بزنند! وحشتناک است.”

اگر از طریق کتاب های دیگرم، وبگاهم یا ویدیوهای تد من که جزو پربیننده ترین ها در اینترنت هستند، شناختی از من به دست نیاورده اید، اجازه دهید خودم را معرفی کنم. اما اگر با اشاره به درمانگر دچار کمی دلشوره شده اید، کلاً از خیر این بخش بگذرید و یک راست بروید سراغ ضمیمه که درباره فرایند پژوهش من است(۵). من تمام عمر تلاش کرده ام از آسیب پذیری جلو بزنم و از آن باهوش تر باشم. من نسل پنجم یک خانواده تگزاسی هستم که شعارش همیشه این بوده است: “آماده دفاع باش.”(۶) بنابراین، به طور ژنتیک از نامطمئن بودن و از بی حفاظی عاطفی [ر.ک. پانوشت ص.۱۵] متنفرم. من مهارت های فرار از آسیب پذیری را در دوره راهنمایی، که شروع دست و پنجه نرم کردن با آسیب پذیری است، در خود ایجاد و تقویت کردم.
در سراسر زندگی ام، همه نوع «بودن» را امتحان کرده ام: از دختر خوب بودن یعنی دختر حرف شنو کامل و بی نقصی که همه را راضی نگاه می دارد تا شاعری که سیگار معطر می کشد تا یک فعال اجتماعی عصبانی تا آدمی که می خواهد نردبان ترقی حرفه ای را به سرعت بالا برود تا دختر پارتی برویی که نمی شود مهارش کرد. در نگاه اول، شاید این موارد، مراحل رشدی معقول اگرچه پیش بینی ناپذیر، به نظر برسند اما برای من، چیزی بیش از گذر از مراحل رشد بوده اند. همه این مراحل برای من حکم زره هایی را داشتند که مرا از درگیر شدن و آسیب پذیری بیش از حد محافظت می کردند. همه این راهبردها بر پایه یک پیش فرض بنا شده بودند: فاصله ای را با همه حفظ کن و همیشه یک راه خروج را برای خودت در نظر بگیر.
من به همراه ترس از آسیب پذیری، قلبی بزرگ و آماده برای همدلی نیز به ارث برده ام. بنابراین، در اواخر دهه سوم زندگی ام، از شغل مدیریتی خود در شرکت مخابراتی ای تی اندتی کناره گیری کردم و به عنوان پیشخدمت در یک رستوران مشغول به کار شدم و به دانشکده رفتم تا مددکار اجتماعی شوم. وقتی به ملاقات رئیسم در ای تی اند تی رفتم تا استعفا بدهم، حرفی به من زد که هرگز آن را فراموش نمی کنم. او گفت: “بگذار حدس بزنم. تو از اینجا می روی تا مددکار اجتماعی شوی یا مجری برنامه هدبنگرزبال در شبکه ام تی وی.” [یک برنامه موسیقی هوی متال.]
مانند بسیاری از آدم هایی که جذب مددکاری (social work) می شوند، من هم ایده سرو سامان دادن به مردم و سازمان ها را دوست داشتم. گرچه پس از طی کردن دوره کارشناسی ، زمانی که داشتم دوره کارشناسی ارشدم را به پایان می رساندم، دیگر فهمیده بودم که مددکاری اجتماعی به سر وسامان دادن به دیگران ربطی ندارد. مددکاری به طور کلی، شناخت بافت و موقعیت و به پیش راندن(lean in) است، پیش راندن به سوی شرایط مبهم و بی اطمینانی و ناراحتی حاصل از آنها. مددکاری حفظ فضا برای همدلی است طوری که مردم بتوانند راه خود را پیدا کنند. در یک کلام، کار سختی است.
زمانی که دغدغه من این بود که چگونه می توانم در حرفه مددکاری اجتماعی کار کنم، جمله ای از یکی از استادانم در درس پژوهش مرا میخ کوب کرد: “چیزی که قابل اندازه گیری نباشد، وجود ندارد.” او می گفت که برخلاف بقیه کلاس های دوره، منظور از پژوهش، پیش بینی و کنترل کردن است. عاشق این جمله شده بودم. یعنی دیگر لازم نبود که در این حرفه، به پیش برانم و در فکر حفظ فضای همدلی باشم؟ و فقط کافی بودکه پیش بینی و کنترل کنم!؟ در این صورت، به خواسته ام رسیده بودم.(۷)
مطمئن ترین نتیجه ای که از کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای خود در مددکاری اجتماعی به دست آوردم، این است: ما به خاطر ارتباط اینجا هستیم. ما برای ارتباط با دیگران ساخته شده ایم. ارتباط چیزی است که به زندگی ما معنا و هدف می بخشد و بدون آن، زندگی چیزی جز رنج بردن نیست. و من می خواستم تحقیقی انجام دهم که آناتومی ارتباط را توضیح دهد.
مطالعه و بررسی ارتباط یک ایده ساده بود اما پیش از اینکه این نکته را بفهمم، شرکت کنندگان در تحقیقم مرا به مسیر دیگری کشاندند: من از آنها می خواستم درباره مهم ترین روابط و تجربه های ارتباطی خود حرف بزنند اما آنها مدام از دل شکستگی، خیانت و شرم ( ترس از ارزشمند نبودن برای ارتباط واقعی ) حرف می زدند. ما آدم ها مایلیم چیزها را با بیان آنچه که نیستند تعریف کنیم؛ به خصوص وقتی پای تجارب عاطفی مان در میان باشد.
بنابراین، به طور تصادفی پژوهشگر شرم و همدلی شدم و شش سال از زندگی ام را صرف گسترش نظریه ای کردم که توضیح می دهد شرم چیست، چگونه عمل می کند و ما چگونه می توانیم در رویارویی با این باور که کافی نیستیم، یعنی ارزش عشق و متعلق بودن را نداریم، «تاب آوری» را در خود پرورش دهیم. [ر.ک. منابع].
در سال ۲۰۰۶ برای من مشخص شد که باید نقطه مقابل شرم را هم درک کنم؛ یعنی بفهمم وجه مشترک کسانی که بیشترین تاب آوری را در مقابل شرم دارند چیست. منظورم کسانی است که به ارزشمند بودن خود باور دارند و من آنها را «افراد حضورمند» می نامم. امید زیادی داشتم که پاسخ، «داشتن اطلاعات بسیار درباره شرم» باشد و این نتیجه حاصل شود که شرم پژوهان بیشترین تاب آوری را دارند، اما اشتباه می کردم چون تنها متغیری که به حضورمندی کمک می کند درک شرم است و منظور از درک شرم، درگیر شدن با دنیا از منظر ارزشمندی است.(۸)
در کتاب قبلی ام، موهبت های کامل نبودن(۹)، [ر.ک. منابع] ده مشخصه برای زندگی حضورمندانه تعریف کرده ام که نشان می دهند حضورمندان، می کوشند چه چیزهایی را در خود پرورش دهند (cultivate) و چه چیزهایی را رها کنند. آنها کسانی اند که:

۱. خود واقعی (authenticity) را پرورش می دهند: آنچه دیگران فکر می کنند را رها می کنند.
۲. خودهمدردی (self-compassion) را پرورش می دهند: کمال گرایی را رها می کنند.
۳. روحیه تاب آوری (resilient spirit) را پرورش می دهند: احساس کرختی و بی قدرتی را رها می کنند.
۴. روحیه سپاسگزاری و شادمانی را پرورش می دهند: احساس کمبود و ترس از فقدان را رها می کنند.
۵. شهود (درک غریزی) و توکل (trusting faith) را پرورش می دهند: نیاز به اطمینان و یقین را رها می کنند.
۶. خلاقیت را پرورش می دهند: مقایسه کردن را رها می کنند.
۷. تمایل به بازی و استراحت را در خود پرورش می دهند: بی وقفه کار کردن و خسته و کوفته بودن را به عنوان ملاک و نماد ارزشمندی رها می کنند.
۸. آرامش و قرار را پرورش می دهند: تشویش و نگرانی را به عنوان سبک زندگی رها می کنند.
۹. تمایل به انجام کار معنا دار را در خود پرورش می دهند: «خود تردیدی» (self-doubt) و «از من انتظار دارند که...» را رها می کنند.
۱۰. تمایل به خندیدن، رقصیدن و آواز خواندن را در خود پرورش می دهند: میل به حفظ فاصله، خودداری و همیشه در کنترل بودن را رها می کنند.

وقتی داده ها را تحلیل می کردم، دریافتم که در زندگی خودم زمانی که پای زیستن حضورمندانه به میان می آید، از ده، دو می گیرم. این نتیجه که درست چند هفته قبل از چهل و یکمین سالگرد تولدم به آن رسیدم برای من خُردکننده بود و گره زندگی آشفته مرا در میانسالی آشکار کرد. من متوجه شدم که تحقیق و اندیشه ورزی در این موضوعات، به معنای زیستن و عشق ورزیدن از صمیم دل نیست.
در کتاب موهبت های کامل نبودن، درباره معنای «حضورمندی» و همچنین «بیداری معنوی» که پس از احساس فروپاشی ایجاد می شود، به طور مفصل نوشته ام. اما در اینجا می خواهم زندگی حضورمندانه را تعریف کنم و سپس، پنج مورد از مهم ترین اصول برگرفته از این پژوهش را بیان کنم که اتفاقاً مرا به سوی موفقیت هایی رهنمون شده اند که در کتاب حاضر به آنها اشاره کرده ام. تعریف زیر به شما نشان می دهد که چه در پیش رو خواهید داشت:
زیستن حضورمندانه یعنی درگیرشدن با زندگی از زاویه ارزشمند بودن؛ یعنی پرورش دادن شجاعت، همدردی و ارتباط. برای اینکه وقتی صبح بیدار می شویم، با خود فکر کنیم: “مهم نیست چه کارهایی انجام داده ام و چه مقدار از کارهایم باقی مانده است. من کافی هستم” و شب با این فکر به خواب رویم که “آری من کامل نیستم، آسیب پذیرم و گاهی می ترسم اما هیچ یک از این موارد این حقیقت را تغییر نمی دهد که شجاعم و ارزش عشق و متعلق بودن را دارم.” اساس این تعریف، پنج اصل بنیادی زیر است:

۱. عشق و احساس تعلق، نیازهای کاستی ناپذیر همه مردان، زنان و کودکان هستند. ما برای ارتباط ساخته شده ایم. ارتباط به زندگی ما هدف و معنا می دهد. نبودن عشق، احساس تعلق و ارتباط همیشه به درد و رنج ختم می شود.
۲. اگر مردان و زنانی را که من با آنها مصاحبه کرده ام به طور کلی به دو گروه تقسیم کنیم ( کسانی که احساس عمیق عشق و تعلق دارند و کسانی که برای داشتن این دو احساس می جنگند) درمی یابیم که تنها یک عامل آنها را از هم جدا می کند: کسانی که احساس می کنند دوست داشتنی هستند، عشق می ورزند و احساس تعلق را تجربه می کنند، کسانی اند که باور دارند که ارزش عشق و تعلق را دارند. آنها زندگی های بهتر یا آسان تری ندارند، کمتر از دیگران با اعتیاد و افسردگی مبارزه نکرده اند و کمتر از دیگران دچار ضربه های روحی، ورشکستگی یا طلاق نبوده اند. فقط در میان همه این جدال ها کارهایی انجام داده اند که آنان را قادر می سازد بر این باور بمانند که ارزش عشق، احساس تعلق و حتی شادی را دارند.
۳. باور پایدار به خود ارزشمندی به خودی خود شکل نمی گیرد؛ این باور زمانی در ما ایجاد می شود که نشانی از خود ارزشمندی در همه انتخاب ها و کارهای روزانه مان وجود داشته باشد.
۴. مهم ترین ویژگی مردان و زنان حضورمند این است که زندگی شان با شجاعت، همدردی و ارتباط تعریف می شود.
۵. آسیب پذیری در زیستن حضورمندانه، عامل تقویت کننده شجاعت ، همدردی و ارتباط است. در حقیقت، میل به آسیب پذیر بودن تنها ارزش روشنی است که در همه مردان و زنانی که به عقیده من حضورمندانه زندگی می کنند، مشترک است. آنها همه چیز، از موفقیت های حرفه ای و ازدواجشان گرفته تا غرورآمیزترین لحظات فرزندپروری خود را به توانایی شان در آسیب پذیر بودن نسبت می دهند.

در کتاب های قبلی ام، درباره آسیب پذیری نوشته ام و حتی بخشی از پایان نامه ام را به آن اختصاص داده ام [ر.ک.منابع]. پذیرش آسیب پذیری از همان آغاز پژوهش برایم مقوله مهمی بود. من همچنین به ارتباط آسیب پذیری و دیگر عواطف مورد بررسی ام پی بردم اما در آن کتاب ها فرضم این بود که رابطه آسیب پذیری و مفاهیمی چون شرم، احساس تعلق و حس ارزشمندی تصادفی است. در واقع، پس از دوازده سال فرورفتن به عمق این موضوع، سرانجام، نقشی را که آسیب پذیری در زندگی ما بازی می کند درک کردم: آسیب پذیری جوهر، قلب و مرکز تجربه های معنی دار انسان است.
این اطلاعات تازه مرا با دو راهی سختی مواجه کرد: از یک سو، نمی توانستم صادقانه و معنی دار درباره اهمیت آسیب پذیری حرف بزنم بی آنکه آسیب پذیر شوم و از سوی دیگر، اگر آسیب پذیر می شدم باید اعتبارم را به عنوان یک پژوهشگر قربانی می کردم. صادقانه بگویم به باور من در معرض بودن یا بی حفاظی عاطفی برای پژوهشگران و دانشگاهیان، محرک و عامل احساس شرم است. در کودکی و از همان ابتدای آموزش، به ما یاد می دهند که قاطی نشدن با دیگران و نگه داشتن فاصله مناسب به ما اعتبار می بخشد و اگر بیش از اندازه در دسترس باشیم، اعتبارمان زیر سوال می رود. در حالی که در بسیاری حیطه ها دادن صفت «خشک» به افراد توهین تلقی می شود، ما در برج عاج پژوهشگری یادگرفته ایم که برچسب «خشک بودن» را چون زرهی محافظ بر تن کنیم.
حال چگونه می توانستم ریسک کنم و واقعاً آسیب پذیر شوم و از مسیر پر فراز و نشیب خود در جریان این تحقیق، قصه ها بگویم بی آنکه فردی کاملاً نامتعارف به نظر برسم؟ آن وقت با زره حرفه ای ام چه باید می کردم؟
ژوئن۲۰۱۰ برای من فرصت «شجاعت ورزی با تمام توان» بود؛ کاری که تئودور روزولت افراد جامعه مدنی را به انجام دادن آن سفارش کرده است. در آن زمان برای سخنرانی در تدِکس هوستون دعوت شدم [ر.ک.منابع]. تدِکس هوستون یکی از همایش هایی است که به شیوه تد اما مستقل از آن اجرا می شود. تد(۱۰) سازمانی غیرانتفاعی است که در دنیای فناوری، سرگرمی و طراحی در پی یافتن ایده هایی است که ارزش فراگیر شدن را دارند.
سازمان دهندگان تد و تدِکس شگفت انگیزترین متفکران و کنشگران را دور هم جمع می کنند و به آنها هجده دقیقه یا کمتر فرصت می دهند تا مهم ترین سخنرانی زندگی خود را ارائه کنند.
اما مسئولان تدِکس هوستون به هیچ یک از برگزارکنندگانی که تا آن زمان می شناختم شبیه نبودند. معمولاً دعوت از یک پژوهشگر شرم و آسیب پذیری، برای بسیاری از برگزارکنندگان کار مطمئنی نیست و ممکن است بخواهند از محتوای سخنرانی کم وبیش آگاهی یابند. وقتی از دست اندرکاران تدِکس پرسیدم که مایل اند من درباره چه چیزی صحبت کنم، گفتند: “ما کارت را دوست داریم. در مورد هر چیزی که خودت را راضی می کند، حرف بزن. کار خودت را بکن. ما خوشحال می شویم که زمانی را با تو بگذرانیم.” به راستی مطمئن نیستم که آنها بر اساس چه فکری اجازه دادند کار خودم را بکنم؛ چون قبل از آن سخنرانی مطمئن نبودم که حرفی برای زدن دارم.
آزاد بودن موضوع آن سخنرانی را دوست داشتم و در عین حال، از آن متنفر بودم؛ چون مرا در فشار روانی قرار می داد: “آیا باید به طرف رنج و ناراحتی پیش روم یا به محافل دوستانه قدیمی که در آنها می توانم همه چیز را پیش بینی و کنترل کنم پناه ببرم؟” تصمیم گرفتم که آن سخنرانی را انجام بدهم. راستش را بگویم، اصلاً نمی دانستم وارد چه ماجرایی می شوم.
تصمیم من برای شجاعت ورزی با تمام توان، ریشه در اعتماد به نفسم نداشت بلکه حاصل اعتقادی بود که به تحقیقم داشتم. می دانستم که محقق خوبی هستم و مطمئن بودم نتایجی که از داده ها به دست آورده ام، معتبر و قابل اطمینان اند. آسیب پذیری مرا به جایی می برد که می خواستم بروم یا شاید باید می رفتم. در هر حال، خود را این چنین دلداری دادم: “سخنرانی چندان هم مهم نیست: اینجا هوستون است و مخاطبان، جمعی از مردم شهر. در بدترین حالت، پانصد نفر به اضافه چند نفری که سخنرانی را به طور زنده تماشا می کنند، به این نتیجه می رسند که من دیوانه ام.”
صبح بعد از آن سخنرانی، با یکی از بدترین سردردهای ناشی از آسیب پذیری در زندگی ام از خواب بیدار شدم. این احساس را می شناسید؟ اینکه از خواب بیدار شوید و همه چیز خوب به نظر برسد و یک دفعه، خاطره در معرض (دید) قرارگرفتنتان به ذهنتان هجوم آورد و دلتان بخواهد زیر پتویتان مخفی شوید؟ آه! من چه کردم؟ پانصد نفر رسماً فکر می کنند دیوانه ام و این خیلی بد است.
شش ماه بعد، ایمیلی از برگزارکنندگان تدِکس هوستون دریافت کردم که در آن به من تبریک گفته بودند؛ چون قرار بود سخنرانی من در تارنمای تد اصلی به نمایش درآید. با اینکه می دانستم اتفاق خوبی است و افتخاری است که در حسرتش بودم، اما باز وحشت کردم. اول، این دلخوشی را از من می گرفت که «فقط» پانصد نفر فکر می کنند من دیوانه ام. دوم، در فرهنگی پر از منتقد و عیب جو، بی گدار به آب زدن در حرفه خود، احساس امنیت را از آدم می گیرد.
شاید اگر می دانستم ویدیویی درباره «آسیب پذیری و اجازه دیده شدن به خود دادن» چنان پربیننده می شود که می تواند آسایش را از من بگیرد و (البته از شوخی روزگار) مرا آسیب پذیر کند و در معرض دید و قضاوت دیگران قرار دهد، پاسخ دیگری به آن ایمیل می دادم.
امروز آن سخنرانی با بیش از پنج میلیون بار دیده شدن، یکی از پربیننده ترین ویدیوها در سایت تد دات کام است و به ۳۸ زبان زنده دنیا ترجمه شده است. من هیچ وقت آن را تماشا نکرده ام. با این حال، به خاطر انجام آن سخنرانی خوشحالم هرچند خاطره اش هنوز واقعاً ناراحتم می کند.
سال ۲۰۱۰ برای من سال سخنرانی در تدِکس هوستون و سال ۲۰۱۱ سال ارائه مباحث آن سخنرانی در محافل دیگر بود. من در سراسر کشور برای گروه های مختلف، از ۵۰۰ شرکت موفقِ مجله فورچون، استادان مدیریت و رهبری، و ارتش گرفته تا وکلای دادگستری، گروه های فرزندپروری، و مدارس نواحی مختلف سخنرانی کردم. در سال ۲۰۱۲ برای سخنرانی دیگری در همایش تد دعوت شدم که در لانگ بیچ کالیفرنیا برگزار می شد. سخنرانی سال ۲۰۱۲ فرصتی بود برای به اشتراک گذاشتن کاری که به معنای واقعی، شالوده و موتور محرک پژوهش من بوده است: سخن گفتن درباره شرم و اینکه اگر به راستی می خواهیم با تمام توان شجاعت بورزیم، چگونه باید شرم را بفهمیم و روی آن کار کنیم.
تجربه سخنرانی درباره پژوهشم، مرا به نوشتن این کتاب هدایت کرد. پس از گفت و گو های بسیار با ناشرم درباره امکان نگارش کتاب های متفاوت برای مخاطبان مختلف، از جمله رهبران و مدیران کسب و کار، والدین و آموزگاران، به این نتیجه رسیدم که در اصل، فقط یک کتاب باید نوشته شود؛ چون متوجه شدم که فارغ از اینکه کجا هستم و با چه کسانی حرف می زنم، همه با این مسائل مواجه اند: ترس، پرهیز از درگیرشدن [ر.ک. پانوشت ص. ۱۵] و اشتیاق برای شجاع تر بودن.
سخنرانی های من در شرکت ها تقریباً همیشه، حول محور رهبری الهام بخش یا خلاقیت و نوآوری می چرخد. مهم ترین موضوعاتی که همه ( از مدیران ارشد گرفته تا کارگران خط تولید) با من درباره آن حرف می زنند عبارت اند از پرهیز از درگیرشدن و نبود بازخورد، نگرانی در مورد حفظ ارتباطات در هنگامه تغییرات سریع، و ضرورتِ داشتن انگیزه و هدف روشن. اگر بخواهیم آتش خلاقیت و اشتیاق را دوباره روشن کنیم، باید محیط کار را انسانی تر کنیم. وقتی ایجاد شرم به یک روش مدیریتی تبدیل می شود، میل به درگیر شدن از بین می رود. وقتی شکست یک انتخاب نیست [نمی پذیریم که ممکن است شکست بخوریم]، یادگیری، خلاقیت و نوآوری فراموش می شود.
در بحث فرزند پروری، قضاوت درباره پدرها و مادرها به عنوان پدر و مادر خوب یا بد، بسیار رایج و به شدت مخرب است و فرزندپروری را به میدان مین شرم تبدیل می کند. پرسش اصلی از والدین باید این باشد: “آیا درگیر هستید؟ آیا توجه می کنید؟” اگر چنین است، آماده باشید که مرتکب اشتباه های بسیار شوید و تصمیم های غلط بگیرید؛ زیرا لحظه هایی که در فرزندپروری کامل نیستیم، وقتی تبدیل به لحظه های خوش زندگی ما می شوند که فرزندانمان متوجه می شوند که ما داریم تلاش می کنیم اشتباهاتمان را بشناسیم و می خواهیم بفهمیم که چطور می توانیم در آینده بهتر عمل کنیم. فرمانی صادر نشده است که همه باید کامل باشیم و فرزندانی شاد پرورش دهیم. «کمال» وجود ندارد و من فهمیده ام چیزی که بچه ها را خوشحال می کند، همواره نمی تواند آنها را برای شجاع بودن و درگیر شدن در بزرگسالی آماده کند. این موضوع در مورد مدارس هم صادق است. همه مشکلاتی را که تاکنون با آنها مواجه شده ام، می توانم ناشی از این بدانم که والدین، آموزگاران، مدیران مدارس و دانش آموزان مایل نیستند خود را درگیر کنند.
من فهمیده ام سخت ترین و لذت بخش ترین چالش کارم این است که هم مسافر باشم و هم ترسیم کننده نقشه. نقشه هایم یا نظریه هایم در مورد شرم تاب آوری، حضورمندی و آسیب پذیری از تجربه های شخصی ام به دست نیامده اند بلکه حاصل داده هایی هستند که در دوازده سال گذشته گرد آورده ام؛ حاصل تجربه های هزاران مرد و زنی که راه ها را در جهتی هموار کرده اند که من و بسیاری دیگر می خواهیم زندگی مان را در آن جهت پیش ببریم.
در طول سال ها آموخته ام که ترسیم کننده نقشه یا طراح سفری که می خواهد از همه چیز مطمئن شود، لزوماً مسافری چالاک نیست. من بارها لغزیده و افتاده ام و همواره خود را در جایی می بینم که ناچارم مسیر را عوض کنم. اغلب سعی می کنم نقشه ای را که خود رسم کرده ام، دنبال کنم اما بارها و بارها ناامید شده ام و خود تردیدی وجودم را فراگرفته است؛ پس آن نقشه را مچاله کرده و در کیسه کاغذ باطله ها در آشپزخانه چپانده ام. سفر از احساسی جانکاه، به احساسی جانفزا، سفر آسانی نیست اما برای من هر گامش ارزش داشته است.
در مورد همه ما «حقیقتی» مطرح است که در چند سال گذشته درباره اش با رهبران، والدین و معلمان حرف زده ام و موضوع اصلی این کتاب است: آنچه می دانیم مهم است اما اینکه چه کسی هستیم، مهم تر است. «بودن» به جای «دانستن» نیازمند آن است که خود را نشان دهیم و به خود اجازه دیده شدن بدهیم؛ نیازمند آن است که شجاعت بورزیم و وارد سفر آسیب پذیری شویم. اولین مرحله این سفر، درک جدال هایمان، موانع پیش رویمان و راه حل هایمان است و بررسی فرهنگ فراگیر «هرگز کافی نیست» بهترین نقطه شروع است.

فصل ۱: کمبود

نگاهی به پدیده «هرگز کافی نیست» در فرهنگ ما

در دوازده سال گذشته، با انجام دادن پژوهشی که این کتاب حاصل آن است و مشاهده مشکلات بسیاری که احساس کمبود در خانواده ها، نهادها و اجتماعات ما ایجاد می کند، دریافته ام که همه ما یک نقطه مشترک داریم و آن این است که از احساس ترس بیزاریم و دلمان می خواهد با تمام توان شجاعت بورزیم. همه ما از گفت وگویی همیشگی و معمول که حول این دو سوال می چرخد، خسته ایم: اینکه “از چه چیزی باید بترسیم” و “چه کسی را باید مقصر بدانیم و سرزنش کنیم”. همه ما دلمان می خواهد شجاع و جسور باشیم.

“نمی توانی جُم بخوری و به یک آدم خودشیفته نخوری!”(۱۱)
من در یکی از سخنرانی هایم این ضرب المثل را به کار بردم و البته قبول دارم که می توانسته ام به جای آن، از جمله گویاتری استفاده کنم. به هر حال، در آن سخنرانی خاص ایده «نمی توانی جُم بخوری و...» زمانی وارد ذهن من شد که زنی از میان شنوندگان فریاد زد: “بچه های امروز تصور می کنند که خیلی فوق العاده اند. چه عاملی باعث می شود که بسیاری از آدم ها خودشیفته شوند؟”جواب نه چندان گویای من به سوال او این بود: “بله... این روزها نمی توانی جُم بخوری و به یک آدم خودشیفته نخوری!” این پاسخ ریشه در یاسی دارد که وقتی درباره «خودشیفتگی» (narcissism) حرف هایی از این طرف و آن طرف می شنوم احساس می کنم؛ حرف هایی از این قبیل که “فیس بوک آدم ها را خودشیفته می کند”، “چرا آدم ها فکر می کنند کاری که خودشان انجام می دهند خیلی مهم است”، “بچه های امروزی همه شان خود شیفته اند؛ همه اش می گویند من... من...”، “رئیس من عجیب خودشیفته است؛ فکر می کند از همه بهتر است و مدام دیگران را تحقیر می کند”.افراد غیرمتخصص خودشیفتگی را چون یک تشخیص کلی برای هر مورد، از تکبر و خودپسندی گرفته تا رفتارهای بی ادبانه، به کار می برند؛ حال آنکه پژوهشگران تلاش می کنند بفهمند این مفهوم را در چه گستره ای می توان به کار برد. برای مثال، اخیراً گروهی از محققان [ر.ک. منابع] آهنگ های روز سه دهه اخیر را به کمک رایانه تحلیل کردند و با استناد به آمار نشان دادند که گرایش معنا داری به خودشیفتگی و دشمنی در موسیقی مردمی (پاپ) وجود دارد. در ضمن، استفاده از ضمیر «ما» کاهش و ضمیر «من» افزایش یافته است (که البته این یافته با فرضیه آن ها نیز همسو بود).
این پژوهشگران همچنین کاهش استفاده از واژه های مرتبط با ارتباط اجتماعی و احساسات مثبت و در مقابل، افزایش استفاده از واژه های مرتبط با خشم و رفتارهای ضد اجتماعی مانند نفرت و کشتار را گزارش کرده اند. دو تن از پژوهشگران این پروژه مطالعاتی، جین توئنج و کیت کمپبل، (نویسندگان کتاب خودشیفتگی همه گیر) در این باره بحث می کنند که در ده سال اخیر، ناهنجاری شخصیتی خودشیفتگی در ایالات متحد بیش از دو برابر شده است. به قول مادربزرگم “خداوند آخر و عاقبتمان را به خیر کند.”(۱۲)
آیا واقعاً این گونه است؟ آیا خودشیفته ها ما را احاطه کرده اند؟ آیا فرهنگ ما به فرهنگ مردمی خودخواه و پرمدعا تبدیل شده است که فقط به قدرت، موفقیت، زیبایی و خاص بودن می اندیشند؟
آیا در شرایطی که در هیچ کار ارزشمندی مشارکت نداریم و به هیچ موفقیت درخور توجهی دست نیافته ایم، واقعاً حق داریم که احساس برتر بودن داشته باشیم؟
آیا حقیقت دارد که ما از احساس همدلی و یگانگی، که باعث می شود آدم هایی مهربان با پیوندهایی قوی باشیم، بی بهر ه ایم؟ اگر شما
هم با من هم عقیده باشید احتمالاً کمی چهر ه تان را در هم می کشید و فکر می کنید که “بله، مشکل درست همین است. البته مشکل من نیست اما انگار به طور کلی... مشکل این است.” در اینجا به نظر می رسد به توجیهی نیاز داریم که به شکلی متقاعد کننده احساس بهتری نسبت به خودمان در ما ایجاد کند و دیگران را مقصر و درخور سرزنش جلوه دهد.
در واقع، هر وقت مردم را در حال بحث و گفت وگو درباره خودشیفتگی می بینم، می شنوم که حرف هایی از سر بی احترامی، خشم و قضاوت درباره یکدیگر، میانشان رد و بدل می شود. صادقانه بگویم من هم وقتی داشتم آن قسمت از سخنرانی ام را می نوشتم، دچار چنین احساساتی شده بودم.
در برخورد با خود شیفته ها اولین فکرمان این است که آنها را سرجایشان بنشانیم؛ به اصطلاح رویشان را کم کنیم! فرقی نمی کند که معلم باشیم یا والدین یک دانش آموز یا مدیرکل یک شرکت یا یک همسایه. همیشه به یک پاسخ می رسیم: “خودشیفته ها باید بدانند خاص و استثنایی نیستند، آن قدر ها هم مهم نیستند و باید خودشان را کنترل کنند. به علاوه، کسی به آنها اهمیت نمی دهد.” (پاسخی به عموم آنها در هر رده سنی!)
اما نکته پیچیده و البته مایوس کننده و حتی کمی دردناک این است که به رغم افزایش آگاهی اجتماعی در مورد موضوع خودشیفتگی یعنی به رغم اینکه مردم می توانند به درستی آن را با الگویی از رفتارها شامل خودنمایی، نیاز بیش از حد به تحسین و ستایش، و نداشتن احساس همدلی مرتبط کنند، اما این آگاهی حاصل نشده است که پایه و اساس رفتارهای یادشده، در هر سطحی که باشند، شرم است. این بدان معناست که ما با یادآوری بی لیاقتی ها و ضعف های افراد و به اصطلاح سر جای خود نشاندن آنها، نمی توانیم تکلیف خودشیفتگی و رفتارهای ناشی از آن را روشن کنیم یا آن را از بین ببریم. ممکن است شرم دلیل این رفتارها باشد ولی صد البته [پاسخی که به این رفتارها می دهیم یعنی ایجاد شرم] راه درمان آن ها نیست.

نگاهی به خودشیفتگی از دریچه آسیب پذیری

تشخیص علت رفتارهای مردم و برچسب زدن به آنان اغلب زیان آور است و در بهبود یا تغییر آنها مفید و اثربخش نیست حال آنکه مشکلات و درگیری های ایشان بیش از آنکه منشا ژنتیک یا ارگانیک داشته باشد محیطی و آموختنی است .
وقتی با یک مشکل همه گیر در جامعه روبه رو می شویم، (به غیر از بیماری های جسمی همه گیر) علت آن به احتمال بسیار زیاد محیطی است. برچسب زدن به افرادی که مشکلی دارند به جای اینکه انتخاب هایشان را مورد سوال قرار دهد هویت آنها را زیر سوال می برد و از گشوده شدن گره کار جلوگیری می کند و باعث می شود به خود بگویند: “ من خیلی بدم خیلی بد.” من از طرفداران سرسخت این عقیده ام که مردم مسئول رفتارهایشان هستند. بنابراین، در اینجا درباره اینکه سیستم مقصر است یا نه، حرف نمی زنم بلکه به بررسی ریشه ای مشکلات می پردازم.
شناخت الگوهای رفتاری و درک آنچه احتمالاً این الگوها نشان می دهند اغلب مفید و موثر است اما برچسب بیماری به کسی زدن و او را به واسطه آن تعریف کردن کاری بسیار متفاوت است. برچسب گذاری چیزی است که به عقیده من و بر اساس نتایج حاصل از تحقیقات اغلب احساس شرم را تشدید می کند و مانع می شود که مردم برای حل مشکلاتشان از یکدیگر کمک بخواهند.
من متوجه شده ام که بررسی الگوهای رفتاری از لنز آسیب پذیری بسیار مفیدتر و دگرگون کننده تر است. برای مثال، وقتی من از دریچه آسیب پذیری به خودشیفتگی نگاه می کنم ترس از معمولی بودن را می بینم ترسی که منشا آن شرم است. ترس از اینکه آن قدر فوق العاده نباشی که کسی به تو توجه کند، دوستت بدارد، احساس کنی که به کسی تعلق داری یا می توانی به احساس معنادار بودن دست یابی. گاهی همین که مشکلات را در چارچوب مشکلات انسانی ببینیم نور سازنده ای بر آنها تابیده می شود، نوری که اغلب به محض اینکه برچسب زشتی، چون داغ، بر کسی نهاده شود، رو به خاموشی می رود.
این تعریف جدید از خودشیفتگی وضوح بیشتری دارد و هر دو مورد یعنی منشا مشکل و راه حل های احتمالی آن را توضیح می دهد. من می توانم بفهمم که چگونه و چرا بیشتر مردم در حال دست و پنجه نرم کردن با این مسئله اند که باور کنند کافی هستند. من این پیام فرهنگی را در همه جا می بینم؛ پیامی که می گوید یک زندگی معمولی پوچ و بی ارزش است. من می بینم که چگونه بچه هایی که تحت تاثیر دائمی نمایش های زنده تلویزیونی، فرهنگ شهرت و رسانه های اجتماعی نظارت نشده رشد می کنند، این پیام ها را جذب می کنند و به مفهوم کاملاً دستکاری شده ای از جهان می رسند: “من فقط به اندازه لایک هایی که در فیس بوک و اینستاگرام می گیرم، خوبم.”
از آنجا که همه ما در برابر این پیام های فرهنگی که منجر به رفتارهای خود شیفته وار می شوند آسیب پذیریم، لنز جدید آسیب پذیری می تواند تفکر «ما» در مقابل «آن خودشیفته های لعنتی» را تضعیف کند.
من می دانم چقدر دلمان می خواهد که باور داشته باشیم «کاری که انجام می دهیم مهم است» و چقدر ساده این خواسته ما می تواند با میل به «فوق العاده بودن» اشتباه گرفته شود. می دانم که وسوسه می شویم کوچکی زندگی هایمان را با ملاک های برگرفته از زندگی افراد مشهور بسنجیم و می دانم که خود برتربینی، حق به جانب بودن و تحسین ـ طلبی، درد «ناکافی و معمولی بودن» را تسکین می دهد. بله، این اندیشه ها و رفتارها در نهایت باعث رنج بیشتر می شوند و به ارتباط ـ گسیختگی بیشتری تری می انجامند. وقتی احساساتمان جریحه دار شده و عشق و احساس تعلق ما پادرهواست، اغلب به دنبال چیزی می گردیم که فکر می کنیم بیشترین حمایت را از ما خواهد کرد.
بی شک مواردی هست که باید «تشخیصی» (diagnosis) در کار باشد تا بتوان درمان درست را پیدا کرد اما از نظر من بررسی چنین کشمکش هایی از منظر آسیب پذیری همیشه مفید و اثربخش است. توجه به این پرسش ها بسیار آموزنده است:

۱. چه پیام ها و انتظارهایی فرهنگ ما را تعیین و تعریف می کنند و چگونه فرهنگ بر رفتارهای ما تاثیر می گذارد؟
۲. کشمکش های شخصی ما به چه رفتارهای می انجامند تا از ما محافظت کنند؟
۳. رفتارها، فکرها، و عواطف ما چگونه با آسیب پذیری و نیاز به حس قوی ارزشمند بودن مربوط می شوند؟

اگر به پرسش آغازین بحث برگردیم که آیا افراد مبتلا به ناهنجاری شخصیتی خودشیفتگی ما را احاطه کرده اند یا نه، پاسخ من «نه» است. در حال حاضر، تاثیر فرهنگی پرقدرتی در جریان است که فکر می کنم «ترس از معمولی بودن» بخشی از آن است ولی ماجرا عمیق تر از این است. برای یافتن منشا این ترس باید از نام گذاری و برچسب گذاشتن عبور کنیم.
تا بدینجا لنز آسیب پذیری را بر تعدادی از رفتارهای خاص متمرکز کرده ایم اما اگر آن را تا حدی که می توانیم باز (wide) کنیم چشم انداز تغییر خواهد کرد. با این کار، مشکلاتی را که درباره آنها سخن گفتیم همچنان مشاهده خواهیم کرد اما به عنوان بخشی از منظره ای بزرگ تر. در این صورت، می توانیم به درستی بزرگ ترین تاثیر فرهنگی زمان خود را بشناسیم یعنی جو و شرایطی را که نه تنها شیوع خودشیفتگی را توجیه می کند بلکه چشم اندازی پانورامیک از اندیشه ها، رفتارها و احساساتی فراهم می آورد که دارند به آرامی همه چیز ما را تغییر می دهند و این همه چیز یعنی کسی که هستیم و نحوه ای که زندگی می کنیم، مهر می ورزیم، کار می کنیم، فرزند می پروریم، حکومت می کنیم، آموزش می دهیم و با یکدیگر مرتبط می شویم. جو و شرایطی که از آن سخن می گویم، فرهنگ کمبود است.

کمبود: مشکل «هرگز کافی نبودن»

یکی از جنبه های حساس کار من پیدا کردن زبانی است که بتواند داده ها و تجربه های شرکت کنندگان در تحقیق را به درستی بیان کند. وقتی می بینم مردم طوری وانمود می کنند که انگار حرف هایم را می فهمند و یا به توضیحات من با گفتن «آهان» یا «جالب است» واکنش نشان می دهند، متوجه می شوم که در بیان مقصود به بیراهه رفته ام. به عکس، با توجه به موضوعات مورد مطالعه ام، وقتی متوجه می شوم که بعضی از مردم رویشان را برمی گردانند، به سرعت چهره هایشان را با دست می پوشانند یا با عبارت هایی نظیر “ایش...”، یا “دهنت را ببند” یا “دست از سرم بردار” واکنش نشان می دهند، می فهمم که به هدف زده ام و در مسیر درست قرار دارم.
معمولاً افراد وقتی جمله “هیچ وقت به اندازه کافی... نیستم” را می بینند یا می شنوند ابتدا می گویند “دست از سرم بردار” اما کمی بعد جای خالی آن را به صورت های زیر پر می کنند:
  • هیچ وقت به اندازه کافی خوب نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی کامل نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی کافی لاغر نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی قدرتمند نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی موفق نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی باهوش نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی در امان نیستم.
  • هیچ وقت به اندازه کافی فوق العاده نیستم.
ما با احساس کمبود زندگی می کنیم پس، آن را درک می کنیم.
لین توئیست، فعال مشکلات جهانی و امور خیریه، یکی از نویسندگان محبوب من است که درباره موضوع کمبود قلم می زند. او در کتاب روح پول [ر.ک.منابع] به کمبود با عنوان «دروغ بزرگ» اشاره می کند و می نویسد:

برای من و بسیاری از ما، اولین فکری که با آن از خواب بیدار می شویم، این است که “به قدر کافی نخوابیده ام”. فکر دیگر این است که “به قدر کافی وقت ندارم”. درست یا غلط، حتی پیش از اینکه به سوالی فکر کنیم یا درصدد پاسخ گویی به آن برآییم فکرِ “کافی نیست” به طور خودکار برای ما پیش می آید. ما بیشتر ساعت ها و روزهای زندگی مان را با شنیدن، توضیح دادن، شکایت کردن یا نگران بودن درباره چیزهایی که به قدر کافی نداریم، می گذرانیم... صبح ها پس از بیدار شدن، حتی پیش از اینکه در رختخواب بنشینیم و یا پاهایمان کف اتاق را حس کنند، احساس می کنیم که کافی نیستیم، عقب مانده ایم، بازنده ایم و چیزی هست که نداریم. هنگام شب هم که به رختخواب می رویم، فکرمان درگیر زنجیره ای از چیزهایی است که آن روز به دست نیاورده ایم یا کارهایی که انجام نداده ایم. ما با افکاری این چنین مزاحم و آزاردهنده به خواب می رویم و با خواب و خیال فقدان بیدار می شویم. درون متاثر از کمبود و ذهنیت ناشی از آن، عامل اساسی حسادت ها، طمع ها، غرورها و مشاجره های ما با زندگی است...

کمبود (scarcity) مشکل «هرگز کافی نبودن» است. واژه scarce [معادل های آن در زبان فارسی کمیاب، ناکافی، کم، به ندرت، به سختی و خیلی کم است]، از واژه قدیمی نورمانی ـ فرانسوی scars به معنای «محدود از نظر کمیت و مقدار» آمده است [ر.ک. منابع].
کمبود در فرهنگی رشد می کند که در آن هرکس به خوبی می داند فقدان چیست و چگونه است. در چنین فرهنگی درباره هر چیز، از امنیت و عشق گرفته تا پول و منابع، احساس محدودیت و فقدان وجود دارد. ما زمان بیش از اندازه ای را صرف محاسبه این می کنیم که چقدر داریم، چقدر می خواهیم، چقدر نداریم، افراد دیگر چقدر دارند، چقدر نیاز دارند و چقدر می خواهند.
آنچه این محاسبه و مقایسه مداوم را بسیار بیهوده جلوه می دهد، این است که ما اغلب در حال مقایسه ایم. مقایسه زندگی خود، ازدواج خود، خانواده خود و اجتماع خود با تصورات کمال گرایانه و آرمان های دست نیافتنی مورد توجه رسانه های جمعی، یا مقایسه زندگی واقعی مان را با شرایط آرمانی ای که تصور می کنیم دیگران دارند. غم گذشته (نوستالژی) نیز شکل خطرناک دیگری از مقایسه است. ما اغلب خود و زندگی مان را با خاطره ای مقایسه می کنیم که نوستالژی به آن شکلی آرمانی می بخشد:“یادت میاد...”

ریشه کمبود

کمبود در یک فرهنگ هرگز یک شبه شکل نمی گیرد بلکه احساس آن در فرهنگ های مستعد شرم رشد و نمو می کند؛ فرهنگ هایی که عمیقاً در مقایسه کردن غرق شده اند و به دلیل «پرهیز از درگیر شدن»(۱۳) از هم گسیخته اند. به نظر من در فرهنگ مستعد شرم، افراد از هویت جمعی خود شرمگین نیستند بلکه بسیاری از آنها با موضوع ارزشمند بودن، که شکل دهنده فرهنگ است، در جدال اند.(۱۴)
در دهه گذشته، من شاهد دگرگونی های اساسی در اندیشه غالب مردم کشورمان بوده ام. صادقانه بگویم این دگرگونی را نه فقط در داده های تحقیقم بلکه در چهره کسانی که با آنها ملاقات می کنم، مصاحبه می کنم و حرف می زنم نیز می بینم. دنیا هرگز جای راحتی نبوده است اما دهه گذشته برای بسیاری از مردم ما آن چنان آسیب زا و تکان دهنده بوده که فرهنگ ما را تغییر داده است. از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۲ تاکنون، ما از چندین جنگ و رکود اقتصادی گرفته تا بلایای طبیعی مصیبت بار و خشونت های فزاینده گاه و بیگاه و تیر اندازی در مدارس، جان به در برده ایم. حوادثی که احساس امنیت ما را به شدت خدشه دار کرده اند؛ به طوری که حتی اگر مستقیم هم درگیر آنها نبوده ایم، گویی این آسیب ها را خود تجربه کرده ایم. در میان این مشکلات تکان دهنده، وقتی به مشکل تعداد حیرت آور بیکاران و افراد نیمه شاغل می رسیم، هر یک از ما به طور مستقیم تحت تاثیر قرار می گیریم و یا احساس می کنیم به کسی که به نوعی درگیر این مشکل بوده است، نزدیکیم.

نگرانی درباره کمبود، پاسخی است که فرهنگ ما به فشار روانی حاصل از ضربات روحی مختلف در عمل می دهد. این نگرانی زمانی ایجاد شده است که ما به شدت غرق در مشکلات بوده ایم و به جای دور هم جمع شدن و ارائه راه حل ـ که مستلزم آسیب پذیر شدن است ـ عصبانی شده ایم، ترسیده ایم و به جان هم افتاده ایم. من فهمیده ام که همان دینامیکی که فرهنگ کلی و بزرگ تر کشور را تحت تاثیر قرار می دهد، در فرهنگ خانواده، فرهنگ کار، فرهنگ مدرسه و فرهنگ جامعه هم تاثیر می گذارد. فرمول شرم، مقایسه و پرهیز از درگیر شدن در همه این فرهنگ ها وجود دارد. حس کمبود، حاصل این شرایط است و تا زمانی که بخش مهمی از مردم انتخاب های متفاوتی نکنند و فرهنگ های کوچک تری را که متعلق به آنها هستند تغییر ندهند، این وضع ادامه خواهد داشت.

یکی از راه های فکر کردن به سه مولفه کمبود (شرم، مقایسه و پرهیز از درگیر شدن) و چگونگی تاثیرگذاری آنها بر فرهنگ، تامل در پرسش های زیر است. هنگام تامل در این پرسش ها، درباره فرهنگ یا نظام اجتماعی ای که جزئی از آن هستید، اعم از کلاس درس، خانواده، جمعیت یا گروه کارتان، خوب بیندیشید.

۱. شرم (shame): آیا در فرهنگ شما برای کنترل یا مدیریت مردم از ترسی که آنها از مورد تمسخر یا تحقیر واقع شدن دارند، استفاده می شود؟ آیا خودـ ارزشمندی فرد به میزان موفقیت، بهره وری یا سرسپاری اش گره خورده است؟ آیا در پی مقصر بودن و انگشت اتهام را به سوی دیگران گرفتن روالی عادی است؟ آیا توهین و برچسب زدن شایع است؟ آیا تبعیض وجود دارد؟ آیا کمال گرایی رواج دارد؟
۲. مقایسه (comparison): رقابت سالم سودمند است اما در فرهنگ شما، آیا مقایسه و رتبه بندی همیشگی به صورت آشکار و نهان وجود دارد؟ آیا خلاقیت، سرکوب شده است؟ آیا مردم به جای اینکه با استعدادهای بی مانند و تلاش هایشان شناخته شوند همواره به طرف مسیری تعریف شده سوق می یابند؟ آیا فقط یک روش ایده ال زندگی یا یک شکل از استعداد به عنوان معیار سنجش ارزش های افراد مورد استفاده قرار می گیرد؟
۳. پرهیز از درگیر شدن (disengagement): در فرهنگ شما، آیا مردم از ریسک کردن یا آزمایش چیزهای تازه می ترسند؟ آیا ساکت ماندن از حرف زدن درباره ماجرا ها، تجربه ها و عقاید فردی آسان تر است؟ آیا به نظر می رسد که کسی واقعاً توجه نمی کند و گوش نمی دهد؟ آیا همه برای دیده و شنیده شدن مبارزه می کنند؟

وقتی به این پرسش ها می نگرم و به فرهنگ بزرگ ترمان، رسانه ها و وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مان می اندیشم، پاسخ من به همه آنها آری است، به راستی آری!
وقتی در ارتباط با این سوال ها به خانواده ام فکر می کنم، می بینم که اینها همان موضوعاتی هستند که من و همسرم، استیو، هر روز برای غلبه بر آنها تلاش می کنیم. از کلمه غلبه استفاده می کنم زیرا رشد یک رابطه یا یک خانواده، ایجاد یک فرهنگ سازمانی، اداره یک مدرسه یا پرورش یک جمعیت مذهبی، آن هم در جهتی که در اساس ضد فرهنگ کمبودی باشد که بر جامعه حاکم است، به آگاهی، تعهد و تلاش، آن هم تلاش هر روزه نیاز دارد. فرهنگ بزرگ تر همواره فشار را تحمیل می کند و اگر آن را به عقب نرانیم و برای آنچه بدان عقیده داریم نجنگیم، وضعیت کمبود بر فرهنگ های کوچک تر چیره می شود. من و همسرم هرگاه انتخابی می کنیم که جو اجتماعی کمبود را به مبارزه می طلبد، «با تمام توان شجاعت ورزیده ایم».
رهیافت مخالف زندگی در کمبود، زندگی در فراوانی یا «بیش از حدِ تصور داشتن» نیست. به باور من، کمبود و فراوانی دو روی یک سکه اند. فراوانی (abundance) با نگرش مبتنی بر «هرگز کافی نیست» ضدیت ندارد. ضد کمبود، در حقیقت، احساس کافی بودن یا چیزی است که من آن را «با حضور بودن/حضورمندی»(۱۵) می نامم. همان گونه که در مقدمه کتاب توضیح داده ام حضورمندی مولفه های بسیاری دارد اما جوهر اصلی آن آسیب پذیری و حس ارزشمند بودن است، یعنی رو به رو شدن با بی اطمینانی، در معرض قرار گرفتن، ریسک های عاطفی و خود را کافی دانستن.
اگر به سه مجموعه پرسشی که پیش تر در مورد کمبود مطرح کرده ام برگردیم و از خود بپرسیم که آیا می خواهیم در موقعیت های حاصل از ارزش های جو کمبود، آسیب پذیر باشیم و با تمام توان شجاعت بورزیم، به نظر می رسد پاسخ بیشترمان یک «نه» بزرگ است؛ و باز اگر از خود بپرسیم آیا اینها موقعیت هایی هستند که به پرورش ارزشمند بودن منجر می شوند، پاسخ باز هم «نه» خواهد بود. اما باید بدانیم که بزرگ ترین ضربه ها زمانی به فرهنگ کمبود وارد می شود که ما بخواهیم آسیب پذیر باشیم و بتوانیم با دنیا از جایگاه ارزشمند بودن درگیر شویم.
در مدت دوازده سالی که مشغول این تحقیق بوده ام، دیده ام که چگونه احساس کمبود خانواده ها، سازمان ها و اجتماعات ما را خوار و حقیر می کند. می توانم بگویم همه ما یک احساس مشترک داریم: می خواهیم با تمام توان شجاعت بورزیم. از ترسیدن بیزاریم و از بحث درباره اینکه «از چه بترسیم» و«مقصر کیست» خسته شده ایم.
در فصل بعد خواهیم گفت که چگونه باورهای نادرست درباره آسیب پذیری احساس کمبود را تقویت می کند و چگونه دلیری قدم اول را برمی دارد وقتی خودی نشان می دهیم و اجازه می دهیم دیده شویم.

یادداشت مترجمان

ما در یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۹۳ هم پیمان شدیم که کتاب حاضر را به یاری یکدیگر به فارسی برگردانیم. این تصمیم گیری به دنبال بررسی اجمالی کتاب توسط یکی از ما (آزاده) انجام شد و بررسی دقیق تر کتاب، هنگام ترجمه آن صورت گرفت؛ یعنی وقتی که برای درک متن انگلیسی و برگرداندن آن به فارسی، با دقت بیشتری با مفاهیم کتاب درگیر شدیم.
در این هنگام، هر یک از ما به نوبه خود متوجه شد که از ترجمه فراتر رفته است و انگار دارد با کتاب زندگی می کند. کتاب برای ما حکم آینه ای را پیدا کرده بود که در آن واقعیت ترس ها و نگرانی های خود را می دیدیم. در نشست های گاه و بی گاهمان،که قرار بود درباره پیچ و خم های ترجمه کتاب صحبت شود، سخن از تاثیراتی می رفت که از کتاب گرفته بودیم و راهکار های جدیدی که به مدد آن، پیدا کرده بودیم.
برای مثال، یکی از ما (آزاده) برای نخستین بار دعوت برای یک سخنرانی در ارتباط با «آسیب ها و راهکارهای موفقیت حرفه ای زنان» را بی تامل پذیرفت؛ کاری که اگر قبل از آشنایی با مفاهیم کتاب مطرح می شد، شاید به راحتی زیر بار آن نمی رفت. چون فکر می کرد هنوز باید تلاش کند تا پخته تر و کامل تر شود، نقص های دانشی و بیانی اش را برطرف نماید و صلاحیت بیشتری برای این کار پیدا کند. دیگری (افسانه) برای اولین بار تردید نکرد که می تواند و باید مجموعه کلاس هایی را در زمینه فعالیت حرفه ای خود (ویرایش) به طور مستقل راه اندازد و نباید بیش از این منتظر بماند تا شرایط بهتر شود یا او آماده تر گردد و سرانجام، فرح بر این شد که در نهادی محلی برای بهتر کردن اوضاع محله خود فعالانه مسئولیت بپذیرد و دیگر منتظر نماند تا...
آری، هر یک از ما جسورانه وارد عرصه ای شد که قبلاً از ورود به آن هراس داشت. به راستی، ترجمه کتاب حاضر، برای ما نه فقط برگردان یک متن از انگلیسی به فارسی بلکه نوعی کشف و شهود و به بصیرت رسیدن بود. ازاین رو، فکر می کنیم به دلیل درگیرشدن با مفاهیم کتاب، کمابیش توانسته ایم روح زنده و درخشان این مفاهیم را نخست به زندگی خویش و سپس به برگردان فارسی اثر منتقل کنیم و این را مهم ترین ویژگی این ترجمه می دانیم.

چرا مطالعه این کتاب را به هموطنان خود پیشنهاد می کنیم؟

مطالعه این اثر محققانه، برای آمریکایی ها مفید و کارساز است؛ چون طبق ادبیات برنه براون (که با آن آشنا خواهید شد ) خود شیفتگیِ ناشی از خود کم بینی و «شرم»، گریبان بسیاری از آنان را گرفته است؛ چون در فرهنگی مبتنی بر «هرگز کافی نیست» یا «کمبود» زندگی می کنند، چون جامعه آمریکایی با شوک های روحی یازده سپتامبر، کشتارهای هولناک مدرسه ای یا رکود اقتصادی و بحران های اجتماعی دست و پنجه نرم کرده است، ولی به نظر می رسد ما ایرانیان صد چندان نیاز داریم که این کتاب را بخوانیم و با راهکارهایش آشنا شویم. چرا؟
زیرا «ما»ی نوعی ایرانی نیز با زخم های روحی متعددی دست و پنجه نرم کرده ایم؛ از جنگ و جنگ زدگی، فشارهای اقتصادی و اجتماعی، بحران شدید بیکاری، تورم مهارگسیخته و گرانی گرفته تا تکه پاره شدن خانواده ها به دلیل مهاجرت گسترده به کشورهای توسعه یافته، خشک شدن رودخانه ها و دریاچه ها و نابودی محیط زیست.
زیرا طبق تعاریف نویسنده، ما نیز به شدت تحت تاثیر فرهنگ «کمبود»، مقایسه و رقابت قرار داریم.

و سرانجام، زیرا برای ما فقط احساس «خودـ ارزشمندی» فردی (به بیان برنه براون) نیست که از دست رفته است بلکه «احساس هویت جمعی و ارزشمندی آن» نیز زیر فشار دوگانگی یا چند گانگی های فرهنگی آسیب جدی دیده است. فرهنگی که در داخل کشور، انواع رسانه ها و سیستم های تعلیم و تربیتی آن را تبلیغ و تجویز می کنند و فرهنگ های دیگری که توسط شبکه های مجازی و کانال های ماهواره ای غربی القا می گردند، مای نوعی ایرانی را گیج و سر در گم کرده است؛ به طوری که خود را در سرزمین خویش بیگانه احساس می کنیم و نمی دانیم که هستیم، ارزش هایمان کدام اند و خود، چه ارزشی داریم.
کتاب حاضر ضمن اینکه شناخت خواننده را از جامعه آمریکایی واقع بینانه تر می کند و در حقیقت، «مدینه فاضله» بودن آن را بی اعتبار می گرداند، چاره خلاصی از تهاجم فرهنگ «کمبود» را ( که گریبان جامعه نویسنده و صد چندان جامعه ما را گرفته است ) نه کوچ و فرار بلکه زیستن شجاعانه، وارد گود شدن و خود را نشان دادن با وجود تمامی ضعف ها و نقص ها می داند.
تغییر در حوزه فردی، در روابط زناشویی، فرزند پروری، تعلیم و تربیت، و مدیریت شرکت ها پیوستاری را شکل می دهد که ممکن است شروع آن با یاس و ناامیدی همراه باشد ولی آرام آرام به امید و شکل گیری ارزش های شگرف می انجامد؛ به جامعه ای که در آن فرد برای احساس خوشبختی نباید با معیارها و ملاک های تحمیل شده از بیرون جور دربیاید و خودش معیار و ملاک احساس خوشبختی اش است؛ البته به شرط اینکه به «آسیب پذیری» تن دهد و در گود زندگی خود، فعالانه حاضر شود.
پذیرش آسیب پذیری، وارد گود شدن و نمایش خود را به اجرا گذاشتن در تک تک لحظات زندگی، همانا زندگی شجاعانه است. فقط کافی است شمار درخور توجهی از ما تلاش کنند و خورشید گرمی بخش تغییرات رخ بنماید.

چگونه این کتاب را بهتر مطالعه کنیم؟

به باور پل گرایس، فیلسوف و تحلیل گر زبان (۱۹۸۸-۱۹۱۳)، اصل «زمینه قبلی» یکی از شروط انتقال درست پیام یک گفته یا یک نوشته است. بر اساس این اصل، مخاطب می تواند با تکیه بر دانسته های قبلی خود، حقایق بیان نشده در یک گفته یا نوشته را از آن استخراج کند؛ زیرا گوینده/نویسنده و شنونده/ خواننده مفاهیمی مشترک در ذهن دارند. پس اگر در مورد مفاهیم و حقایق ضمنی یک متن، میان آنچه در ذهن نویسنده است با آنچه در ذهن خواننده است تفاوتی باشد، به این معناست که قواعد رمزگذاری فرستنده با قواعد رمزگشایی گیرنده همخوان نیست و بدیهی است که ارتباط درستی میان آن دو برقرار نشود.
با توجه به این نکته، یکی از نگرانی های ما برقرار نشدن ارتباط درست میان نویسنده و خواننده ایرانی به دلیل برخی از کلیدواژه های کتاب حاضر است مانند در معرض قرار گرفتن از نظر عاطفی، آسیب پذیری، شرم، تقصیر، درگیر شدن، حضورمندی، کمال گرایی و... که ممکن است از منظر خوانندگان ایرانی مفاهیمی متفاوت با مفاهیم مورد نظر نویسنده داشته باشند.
از این رو، به خواننده این اثر پیشنهاد می کنیم ضمن مطالعه دقیق پانوشت هایی که برای روشن تر کردن مفهوم برخی از این کلیدواژه ها ارائه کرده ایم، فعالانه تلاش کند بار ارزشی بعضی از این واژه ها (اعم از مثبت یا منفی) و گاه حتی معنای آشنا و مالوف آنها را کنار بگذارد و اجازه ندهد پیش فرض ها و قضاوت های ارزش گذارانه درباره واژه ها مانع درک پیام مورد نظر نویسنده، تعمق او در باورهای خویش و شکل گیری تغییرات مثبت در بعضی پنداره هایش گردد.
همچنین پیشنهاد می کنیم کتاب زندگی تاب آورانه که نویسنده آن را مقدم بر اثر حاضر نوشته است و به تازگی ترجمه و توسط انتشارات آموزه منتشر شده است، در برنامه مطالعاتی خوانندگان قرار گیرد چراکه به درک و تعمیق مفاهیم و نظریات مندرج در کتاب حاضر به ویژه در حوزه شرم و شرم تاب آوری بسیار کمک می کند.

چاپ حاضر و کارگاه بلند خوانی

چندی است بدین باور رسیده ایم که بایسته است ترجمه یک اثر توسط گروهی از خوانندگان، به عنوان نماینده مخاطبان آتی اثر بلندخوانی شود و متناسب با بازخوردهای آنها، روان سازی شده، سپس منتشر گردد تا خوانندگان بعدی اثر مطالعه ای شیرین تر و مفیدتر را تجربه کنند.
این حرکت را با کتاب زندگی تاب آورانه که به تازگی منتشر شده است، تجربه کردیم و اطمینان داریم که آن کتاب تجربه مطالعه ای لذت بخش تر را برای خوانندگانش رقم خواهد زد.
خوشبختانه کتاب حاضر نیز چنین فرایندی را پشت سر گذاشته است. از اعضای کارگاه بلند خوانی که این مسیر را با ایشان شروع کردیم و به یاری پروردگار ادامه خواهیم داد، بی نهایت سپاسگزاریم.
در پایان از خوانندگانی که این کتاب را انتخاب می کنند و به مطالعه آن همت می گمارند، متشکریم و خود را وامدار ایشان خواهیم دانست اگر از طریق ایمیلradnejada@gmail.com زحمت بازخورددهی را بر خود هموار کنند. باشد که در آینده بهتر و بیشتر در خدمت ایشان باشیم. این یادداشت را با پاره ای از ترجمه شعر لحظه ها به پایان می بریم(۱) و امیدواریم که خوانندگان، همچون ما، اوقات خوشی را با کتاب حاضر سپری کنند.

... اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم
می کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی کوشم بی نقص باشم
رها تر خواهم بود
واقعی تر خواهم زیست
چیزهای کمتری را جدی می گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر خطر خواهم کرد..

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی شجاعانه

کتاب و هنوز نخوندم اما tedtalk ایشونو دیدم خیلی عالی آسیب پذیری رو تعریف میکنه.
در 2 ماه پیش توسط راضیه موسوی