فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خفگی

کتاب خفگی

نسخه الکترونیک کتاب خفگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خفگی

چیزی که اینجا می‌خوانید، داستانی احمقانه درباره‌ی یک پسربچه‌ی گیج است. یک داستان مسخره‌ی واقعی درباره‌ی کسی که اصلاً دل‌تان نمی‌خواهد ببینیدش. پسرک خل‌وچلی را تصور کنید که قدش تا کمرتان می‌رسد و یک مشت موی بلوند روی سرش دارد که یک‌وری شانه شده. این توله‌ی کوچولوی نچسب را با دندان‌های شیری یکی‌درمیان و یک دندان بلوغ کج‌ومعوج در نظر بگیرید که دارد توی عکس‌های قدیمی لبخند می‌زند. او را با آن ژاکت مسخره‌ی راه‌راه آبی و زرد تصور کنید؛ همان هدیه‌ی تولدش که اتفاقاً سوگلی لباس‌هایش هم هست. در سن و سالی مجسمش کنید که ناخن‌ها و سرانگشت‌های صاحب‌مرده‌اش را می‌جود. کفش‌های مورد علاقه‌اش مارک کدْز و غذای محبوبش کورن‌داگ زهرماری. یکی از آن عقب‌افتاده‌ها را مجسم کنید که بعد از شام، مادرش او را سوار یک اتوبوس مدرسه‌ی دزدی کرده و بدون اینکه کمربند ایمنی‌اش را ببندد، می‌گازد. یک ماشین پلیس جلوی مُتل محل اقامت‌شان پارک کرده و برای همین هم مادر با سرعت ۱۱۰کیلومتر بر ساعت ویژژژ از کنارش می‌گذرد.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خفگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

چاک پالانیک، درباره ی رمان خفگی می گوید: «دفعه ی بعدی که کسی داشت خفه می شد و خواستید نجاتش بدهید، اول خوب نگاهش کنید.»
پالانیک با انتشار رمان باشگاه مشت زنی(Fight Club) و تولید نسخه ی سینمایی آن به شهرت رسید؛ اما خفگی اولین رمانش بود که به طور رسمی به فهرست پرفروش های نیویورک تایمز راه یافت و به هجده زبان ترجمه شد؛ داستان مردی اسیر چنگال نوعی اعتیاد خاص که روزگارش حول محور خفگی می گردد. ویکتور یک دانشجوی پزشکی ترک تحصیلی است که برای تامین هزینه های درمانی مادرش با استفاده از ترفند خفگی کسب درآمد می کند.
پالانیک در برنامه ی مستندِ کارت پستال هایی از آینده گفت، از میان تمامی شخصیت هایی که تاکنون خلق کرده، بیش از همه در برابر شخصیت مکمل دِنی در رمان خفگی احساس شفقت دارد: «شخصاً بیشتر شخصیت هایی را که خلق می کنم دوست ندارم؛ چون باورها و ایده آل هایی دارند که نمی پسندم، اما از میان تمامی آن ها دِنی را واقعاً دوست دارم.»
خفگی حکایت زوال و رستگاری عناصر بیمار، کلبی مسلک، مردم گریز، و بازنده ی جامعه است؛ کسانی که هر روز در کوی و برزن از کنارشان می گذریم، اما چشم برزخی نداریم که توفان درون شان را ببینیم.
گروه راک اسکاتلندی بیفی کلایرو(۱)، با الهام از یکی از سطور این رمان ترانه ای عالی و هنرمندانه با عنوان جوی دیسکاوری اینوِنشِن(۲) ساخته که به علاقه مندان سبک آلترناتیو راک، پیشنهاد می کنم حتماً آن را گوش کنند.
و تا فراموش نکرده ام، باید بگویم به دلیل ملاحظات فرهنگی ناگزیر شدم بخشهایی از کتاب را حذف و یا اصلاح کنم؛ خوشبختانه در این امر، نهایت باریک بینی و تلاش را به کار بسته ام تا پیرنگ رمان به تمامی حفظ شود.

خوش بخوانید.
رضا اسکندری آذر اردیبهشت ۹۶

فصل ۱

اگر می خواهید این داستان را بخوانید، خودتان را به زحمت نیندازید.
بعد از چند صفحه، دیگر دل تان نمی خواهد اینجا باشید. پس فراموشش کنید. بگذارید بروید. بروید و تا بلایی سرتان نیامده، خودتان را نجات بدهید.
احتمالاً تلویزیون برنامه ی جالبتری دارد یا از آنجا که به اندازه ی کافی وقت دارید، شاید بتوانید کلاس شبانه بردارید و دکتری چیزی بشوید. چیزی از خودتان بسازید. خودتان را به شام مهمان کنید. موهایتان را رنگ کنید.
جوانی تان دیگر قرار نیست برگردد.
چیزی که اینجا اتفاق می افتد، اولش حسابی اعصاب تان را به هم می ریزد و بعد، همین طور بدتر و بدتر می شود.
چیزی که اینجا می خوانید، داستانی احمقانه درباره ی یک پسربچه ی گیج است. یک داستان مسخره ی واقعی درباره ی کسی که اصلاً دل تان نمی خواهد ببینیدش. پسرک خل وچلی را تصور کنید که قدش تا کمرتان می رسد و یک مشت موی بلوند روی سرش دارد که یک وری شانه شده. این توله ی کوچولوی نچسب را با دندان های شیری یکی درمیان و یک دندان بلوغ کج ومعوج در نظر بگیرید که دارد توی عکس های قدیمی لبخند می زند. او را با آن ژاکت مسخره ی راه راه آبی و زرد تصور کنید؛ همان هدیه ی تولدش که اتفاقاً سوگلی لباس هایش هم هست. در سن و سالی مجسمش کنید که ناخن ها و سرانگشت های صاحب مرده اش را می جود. کفش های مورد علاقه اش مارک کدْز و غذای محبوبش کورن داگ زهرماری.
یکی از آن عقب افتاده ها را مجسم کنید که بعد از شام، مادرش او را سوار یک اتوبوس مدرسه ی دزدی کرده و بدون اینکه کمربند ایمنی اش را ببندد، می گازد. یک ماشین پلیس جلوی مُتل محل اقامت شان پارک کرده و برای همین هم مادر با سرعت ۱۱۰کیلومتر بر ساعت ویژژژ از کنارش می گذرد.
قصه ی ما درباره ی یک راسوی احمق کوچولوست، که قطع به یقین، ابله ترین موش کوچولوی مزخرف نق نقوی آشغالی است که روی زمین خدا قدم گذاشته.
یک آشغال کله ی گُه کوچولو.
مادر می گوید: «باید عجله کنیم.» و کوره راه باریک را می گیرد و از تپه بالا می رود و چرخ های عقب اتوبوس روی یخ این ور و آن ور می لغزد. برف که توی نور چراغ آبی می زند، لحافش را از حاشیه ی جاده تا دل جنگلِ سیاه پهن کرده.
فکر کنید همه ی این ها تقصیر پسرک است. این تخم سگ رنگ پریده ی شیربرنجی.
مادر اتوبوس را با فاصله ای از بیخ یک صخره ی سنگی نگه می دارد، نور چراغ روی دیواره ی سفیدش می افتد و می گوید: «دیگه نمی تونیم از اینجا جلوتر بریم.» و کلمات به شکل بخاری سفید بیرون می جوشند تا نشان دهند فضای داخل شش هایش چقدر بزرگ است.
ترمز دستی را می کشد و می گوید: «حالا می تونی پیاده شی، ولی کتتو بذار تو اتوبوس بمونه.»
این خوک کوچولو را در حالی تصور کنید که می گذارد مادرش او را صاف جلوی اتوبوس مدرسه بایستاند. بِندیکت آرنولد(۳) بی اصل ونصب می ایستد و به نور چراغ زل می زند و اجازه می دهد مادر، ژاکت سوگلی را از تنش درآورد. این آدم فروش مردنی حقیر، همان جا وسط برف می ایستد، نیمه عریان، درحالی که موتور اتوبوس می غرد و نعره اش روی تن صخره بازمی تابد؛ و مادر پشت سرش در دل سیاهی و سرما ناپدید می شود. نور چراغ دیدش را کور می کند. غرش موتور صدای خش خش برگ درختان در باد را درون خودش می پوشاند. هوا آن قدر سرد است که هر بار بیش از یک قلپ نمی شود فروکشید، پس این توده خلط بی ارزش، سعی می کند با سرعتی مضاعف نفس بکشد.
او فرار نمی کند. اصلاً هیچ کاری نمی کند.
مادر از جایی پشت سرش می گوید: «حالا، هر کار می کنی بکن؛ فقط برنگرد.»
مادر حکایتی برایش تعریف می کند که آن قدیم ها در یونان باستان دختر زیبایی زندگی می کرد؛ دختر مرد سفالگر.
این بار هم مثل تمام دفعاتی بود که مادر از زندان بیرون می آید و همچون خرگوشی برش می دارد. بچه و مادر هر شب در یک متل متفاوت می خوابند. همه ی وعده ها را فست فود می خورند و هر روز، از خروس خوان تا بوق سگ توی جاده ها می کوبند. امروز سر ناهار، بچه سعی کرد کورن داگش را داغ داغ بخورد و می شود گفت همه اش را یکجا بلعید، اما کورن داگ توی گلویش گیر کرد و نتوانست نفس بکشد یا حرف بزند، تا وقتی که مادرش از آن طرف میز خیز برداشت.
بعد یک جفت دست از پشت حلقه شد دور شکمش، روی هوا بلندش کرد، و مادر نجوا کرد: «نفس بکش! نفس بکش! دِ یالّا!»
بعد از آن، بچه زد زیر گریه و کل رستوران دورشان جمع شد.
انگار آن لحظه، برای همه ی دنیا اهمیت داشت چه بر سر او می آید. همه بغلش کردند و دست محبت به سرش کشیدند. همه پرسیدند: «حالت خوبه؟»
به نظرش آمد آن لحظه تا ابدیت ادامه می یابد. انگار حتماً باید جانت را به خطر بیندازی تا عشق دریافت کنی. باید تا لب پرتگاه مرگ بروی تا کسی به خودش زحمت بدهد و به کمکت بیاید.
مادر همان طورکه دهان پسرک را پاک می کرد، گفت: «آها، بفرما! بهت جونِ دوباره دادم.»
لحظه ای بعد، یکی از دختران پیشخدمت، پسرک را از عکس روی روزنامه ی یک کارتن قدیمی شیر شناخت و مادر دوباره آشغال کوچولوی شیطان صفت را سوار کرد و با سرعت ۱۱۵کیلومتر بر ساعت گازید سمت متل.
در راه برگشت، از بزرگراه خارج شد و یک اسپری رنگ سیاه خرید.
نیمه های شب، بعد از آن همه عجله و بگازبگاز فقط توانستند به نقطه ای وسط ناکجاآباد برسند.
حالا این طفل کودن، از پشت سرش صدای تِلق تِلق تکان دادن اسپری رنگ را می شنود. همان طورکه ساچمه ی توی اسپری بالا و پایین پرتاب می شود، مادر تعریف می کند که دختر زیبای قصه ی ما چطور دلباخته ی یک مرد جوان شد: «اما اون مرد جوون، اهل یه مملکت دیگه بود و باید برمی گشت به وطنش.»
صدای فش فشی بلند می شود و پسرک بوی رنگ را حس می کند. موتور اتوبوس تغییر آهنگ می دهد، تلق تلوقی می کند و با دور تندتر و سروصدای بیشتر به کار می افتد و اتوبوس روی تایرها پابه پا می شود.
مادر همچنان تعریف می کند آخرین شبی که دختر زیبا و دلباخته اش کنار هم بودند، دختر فانوسی می آورد و طوری قرارش می دهد که سایه ی دلباخته روی دیوار بیفتد.
فش فش اسپری قطع و از نو بلند می شود. یک فش ش کوتاه، بعد از آن یک فش ش ش بلند.
و مادر تعریف می کند که دختر دور سایه ی دلباخته اش خط می کشد تا همیشه تصویری از او داشته باشد؛ شاهدی از آن لحظه ی به خصوص؛ واپسین لحظه ای که می توانستند کنار هم باشند.
بچه ی نق نقوی ما صاف به چراغ اتوبوس خیره می ماند. چشم هایش خیس شده و وقتی پلک می زند، نور را به رنگ سرخ از پس پلک هایش، از پس گوشت و خونش می بیند.
و مادر می گوید، فردای آن روز دلباخته ی دختر یونانی رفت، اما سایه اش همچنان آنجا ماند.
پسرک فقط برای یک لحظه سربرمی گرداند و به مادر که دارد روی دیواره ی صخره، دور سایه ی مزخرفش خط می کشد، نگاه می کند. آن قدر دور ایستاده که سایه اش یک سروگردن از مادر بلندتر است. دسته های نی قلیانی اش ستبر و پاهای نحیفش بلند به نظر می آید و شانه های افتاده اش پهن شده اند.
و مادر می گوید: «نگاه نکن! جُم نخور وگرنه تمام زحمتمو به باد می دی.»
و این آدم فروش کوچولوی پخمه، برمی گردد و باز به چراغ زل می زند.
اسپری فش فش می کند و مادر می گوید که قبل از یونانی ها، هیچ قومی چیزی به نام هنر نداشت. و این گونه بود که نقاشی ابداع شد. داستان پدر آن دختر را گفت که با خط انداختن روی دیوار، نسخه ی سنگی مرد جوان را ساخت و بدین ترتیب مجسمه سازی ابداع شد.
مادر با لحنی جدی اضافه کرد: «هنر هیچ وقت از شادی در نمیاد.»
و اینجا بود که نمادها خلق شدند.
پسرک ایستاده، اخم کرده و می لرزد. جان می کند تا تکان نخورد و مادر به کارش ادامه می دهد. به سایه ی غول آسا می گوید روزی همه ی چیزهایی را که مادر به او آموخته به دیگران درس می دهد. روزی پزشک می شود و جان انسان ها را نجات می دهد. شادی و سرور را به آن ها برمی گرداند، یا شاید هم چیزی بهتر از شادی؛ مثلاً صلح.
روزی می رسد که مردم به او احترام می گذارند.
روزی.
و تمام این ها زمانی اتفاق می افتد که کاشف به عمل آمده خرگوش عید پاک دروغی بیش نیست. بعد از آنکه معلوم شد بابانوئل، پری دندان، سنت کریستوفر، فیزیک نیوتونی، و مدل اتمی نیلز بور هیچ کدام دروغی بیش نبوده؛ و این بچه ی بی عقل پخمه هنوز حرف های مادرش را باور داشت.
مادر به سایه می گوید، یک روز وقتی بزرگ شد، به اینجا برمی گردد و می بیند که چطور توی تصویری که امشب روی صخره کشیده، جا می شود.
دسته های برهنه ی پسرک از سرما می لرزند.
و مادر می گوید: «خودتو کنترل کن، اَه! تکون نخور وگرنه گند می زنی به کارم.»
و پسرک کوشید گرم تر شود، اما چراغ ها هرقدر هم روشن، گرمای خاصی نداشتند.
مادر گفت: «باید یه تصویر واضح بکشم. اگه بلرزی، کج وکوله درمیاد.»
تا سال ها بعد، که این بازنده ی فسقلی کودن با افتخار تمام به کالج راه پیدا کرد و ماتحتش را چاک داد تا وارد دانشکده ی پزشکی کالیفرنیای جنوبی شود ـ تا وقتی به بیست وچهار سالگی رسید و سال دوم پزشکی، که بیماری مادرش را تشخیص دادند و او شد قیمش ـ تنها آن وقت بود که به ذهن این دست نشانده ی حقیر خطور کرد که قدرتمند، پول دار و باهوش شدن، تنها نیمه ی اول داستان زندگیست.
حالا گوش های پسرک از زور سرما درد گرفته، احساس سرگیجه و تنگی نفس دارد. سینه ی مُخبرمآبش، مثل پوست مرغ دون دون شده، نوک سینه هایش از فرط سرما به شکل دانه های سرخ ریز درآمده و این آشغال به دردنخور به خودش می گوید، واقعاً که حقمه.
و مادر می گوید: «اقلاً سعی کن صاف واستی.»
پسرک شانه هایش را عقب می دهد و مجسم می کند چراغ، جوخه ی آتش است. حقش است ذات الریه بگیرد. حقش است سل بگیرد.
ایضاً رجوع شود به هایپوترمی(۴).
ایضاً رجوع شود به تب تیفوئید.
و مادر می گوید: «بعدِ امشب، دیگه نیستم که یه ریز سرت غر بزنم.»
موتور اتوبوس درجا کار می کند و گردبادی طویل از دود آبی بیرون می دهد.
و مادر می گوید: «پس صاف واستا، وگرنه میام کتک مالت می کنم.»
و شک نکنید که این نخاله ی ننر حقش همان کتک مال شدن بود. هر چه به سرش آمد، حقش بود. او همان کدّی فسقلی ساده لوحی بود که واقعاً فکر می کرد آینده ی بهتری در راه است. اگر به اندازه ی کافی تلاش کنی، درس بگیری و سگ دو بزنی، اوضاع روبه راه می شود و زندگی ات به جایی... به چیزی می رسد.
باد تنوره می کشد و دانه های برف خشک را از روی درخت ها می تکاند. سردی بلورهای برف، گوش ها و گونه هایش را می گزد و برف بیشتری لای بند کفش هایش آب می شود.
و مادر: «حالا می بینی؛ ارزش یه کم اذیت شدنو داره.»
این می توانست قصه ای باشد که او، شاید روزی برای پسر خودش بگوید. شاید.
مادر می گوید، آن دختر عهد دقیانوسی دیگر هیچ وقت دلداده اش را ندید.
و این بچه آن قدر کودن است که به خیالش یک نقاشی، یک مجسمه، یا یک داستان می تواند به نحوی جای خالی کسی را که عاشقش هستی پر کند.
و مادر می گوید: «تو یه آینده ی بزرگ پیش روته.»
باورش سخت است، اما این همان توله ی حقیر مضحک تنبل پخمه ای است که ایستاد، لرزید، در برابر پرتوی کورکننده ی نورافکن و صدای غرش موتور چشم درهم کشید و خیال برش داشت که آینده واقعاً روشن است. تصور کنید کسی آن قدر ابله باشد که نداند امید هم یکی از فازهای زندگی است که زمانی پشت سر می گذاری. چه فکر باطلی... که می توانی چیزی بسازی، هر چیزی، که تا ابد باقی بماند.
حتی یادآوری این چیزها احمقانه است. و اینکه پسرک بزرگ شد و به این سن رسید، خودش جزء عجایب خلقت است.
پس، یک بار دیگر محض محکم کاری؛ اگر می خواهید این داستان را بخوانید... اصلاً نخوانید.
این داستان درباره ی یک فرد شجاع، مهربان، و فداکار نیست. اصلاً همچو آدمی وجود ندارد که بعدها عاشقش بشوید.
محض اطلاع تان، آنچه می خوانید داستان کامل و بی رحمانه ی یک معتاد است؛ چون در مرحله ی چهارم بیشتر دوره های دوازده مرحله ای ترک، وادارت می کنند از زندگی ات فهرستی تهیه کنی؛ از همه ی لحظات مزخرف و گند و گُه زندگی ات. باید یک دفترچه برداری و شروع کنی به نوشتن. یک فهرست تمام وکمال از جرائمت. این طوری، همه ی گناهانت را توی مشتت داری. و بعد باید همه اش را راست وریس کنی. این برنامه برای الکلی ها، عملی ها، شکم باره ها و حتی معتادان اخلاقی یک جور است.
به این ترتیب می توانی هر وقت عشقت کشید، برگردی و بدترین های زندگی ات را مرور کنی.
چون از قرار معلوم، آنان که گذشته را فراموش می کنند، ناگزیر دست به تکرارش می زنند.
پس، اگر دارید این را می خوانید... اصلاً راستش را بخواهید... فضولی اش به هیچ خری نیامده.
آن پسرک ابله کوچولو و آن شب سرد، تمام این ها افکار گند مزخرفی را تشکیل می دهد که به وقت لزوم بهشان فکر می کنی تا تقه ات دیرتر در بیاید.
این همان تکه تاپاله ی ریقماسی مردنی است که مادرش می گفت: «یه کم دیگه تحمل کن، یه ریزه دیگه واستی همه ش ردیف می شه.»
ها ها! ای خدا!
همان مادری که می گفت: «یه روزی می بینی که ارزششو داشته، بهت قول می دم.»
و این کرمِ زبون، این ابله کوچولوی حقیر بی عرضه، آن همه وقت آنجا ایستاد به لرزیدن، نیمه عریان توی برف، و واقعاً باورش شد که روزی می آید و وعدهای محقق با خودش به ارمغان می آورد.
پس اگر فکر می کنید این داستان قرار است نجات تان بدهد...
اگر فکر می کنید اصلاً چیزی هست که نجات تان بدهد...
خواهش می کنم، این را به عنوان آخرین هشدار از جانب من بپذیرید.

فصل ۲

به کلیسا که می رسم، هوا تاریک شده و باران می بارد. نیک درحالی که توی سرما کز کرده، منتظر است کسی بیاید قفل در کناری را باز کند.
یک تکه پارچه ی ابریشمی گرم کوچک، به اندازه ی یک مشت می دهد به دستم و می گوید: «اینو واسه م نگه می داری؟ فقط واسه یکی دو ساعت. خودم جیب ندارم.» یک ژاکت نارنجی از جنس جیر مصنوعی، با یقه ی برگردان خز نارنجی روشن به تن کرده. دامن لباس بلند گلدارش از زیر ژاکت بیرون زده. جوراب نپوشیده. از پله های منتهی به در کلیسا بالا می رود. پاهایش را با احتیاط و کمی کج روی پاشنه های بلند فرود می آورد.
پشت درهای شیشه ای، زنی مشغول تی کشیدن است. نیک به شیشه تقه می زند و بعد به ساعت مچی اش اشاره می کند. زن تی را می زند توی سطل، بلند می کند و می چلاند. دسته ی تی را به درگاه تکیه می دهد و یک دسته کلید از جیب روپوش اش می کشد بیرون. حین باز کردن قفل، از پشت شیشه داد می زند: «شما امشب تو اتاق ۲۳۴ هستین؛ اتاق مدرسه ی یکشنبه(۵).»
حالا دیگر افراد بیشتری توی محوطه ی پارکینگ گرد آمده اند. از پله ها بالا می آیند، سلام می کنند و من امانتی نیک را می چپانم توی جیبم. پشت سرم، بقیه آخرین پله ها را دو تا یکی جست می زنند تا پیش از بسته شدن در بچپند تو. باور کنید یا نه، اینجا باشی همه را می شناسی.
این آدم ها اسطوره اند؛ هر کدام از این مردها و زن ها. سال ها درباره شان شنیده اند.
نیمه ی راه اتاق ۲۳۴، وسط راهرو، نیک کنار دیوار نگهم می دارد و بعد از اینکه همه گذشتند، می گوید: «بیا کارت دارم. یه جایی رو بلدم که می تونیم بریم.»
بقیه دارند می روند به اتاق مدرسه ی یکشنبه و پشت سر آن ها نیش نیک باز می شود. انگشتش را توی گوش اش می کند ـ علامت بین المللی برای دیوانه ـ و می گوید «بازنده های بدبخت!» و مرا می برد طرف دری که رویش نوشته بانوان.
میان حضار اتاق ۲۳۴، یک مامور قلابی اداره ی بهداشت هم هست که درخواست کرده برای دختران چهارده ساله در باب مسائل بلوغ آزمون برگزار شود.
اینجا یک دخترچیر لیدر(۶) داریم که توی اورژانس وادار شده اند معده اش را با پمپ تخلیه کنند و در حدود نیم کیلو... اصلاً ولش کن. همین قدر بدانید که اسمش لو آن است.
یا آن آقایی که توی سینما کار می کند، می توانید استیو صدایش بزنید. امروز با آن ظاهر ماتم زده اش دور یک میز پر از لکه های رنگ نشسته و ماتحت چاقش را به زور توی صندلی یکی از بچه های مدرسه ی یکشنبه جا کرده.
همه ی این ها از نظر شما آدم را از خنده روده بُر می کند. چرا که نه؟ بروید جلو، بهشان بخندید تا بزنند آن کله ی وامانده تان را بترکانند.
این ها همه معتادان اخلاقی/ اجتماعی اند.
همه ی این آدم هایی که فکر می کردید اسطوره های زندگی شهری اند، خب، همه شان آدمیزادند. آدم های راست راستی با اسم و چهره، شغل و خانواده، مدرک دانشگاهی و سوءسابقه.
کاشی های کف دستشویی بانوان بوی مواد ضدعفونی می دهد. سرما و برجستگی هایشان را زیرم حس می کنم. دیوارها تا سقف پنلی عایق صوتی قد کشیده و هوا به همراه ذرات پُرز، غبار، و کثافت تهویه می شود. از توی سطل فلزی کنار دیوار بوی خون به مشام می رسد.
خطاب به نیک بشکن می زنم: «اوه، فرمِ تفویضت! با خودت آوردیش؟»
دست می کند توی یقه ی لباسش، یک کاغذ تاشده ی آبی بیرون می آورد و می چسباند روی سینه ام.
می گویم: «ای دختر خوب.» و خودکار را از جیب پیراهنم بیرون می کشم.
با چشمانی نیمه باز نگاهم می کند و من خودکار را در هوا می چرخانم، همان طورکه یک فنجان چای را هم می زنی. برجستگی های سنگ دیوار را از روی پیراهن، روی پشتم حس می کنم.
کاغذ آبی را باز می کنم، به عنوان زیردستی می گذارم روی پشتش و زیر کلمه ی «حامی» امضا می زنم. غزن فلزی و قلاب های ریزش را زیر کاغذ حس می کنم. و استخوان های دنده اش زیر لایه ای پوست و ماهیچه.
همین الان، انتهای راهرو، توی اتاق ۲۳۴، نامزدِ پسرعموی رفیق فابریک تان نشسته؛ همان دختری که نزدیک بود بعد از استعمال داروی شیمیایی کانتاریدین(۷) به واسطه ی توهم خودش را به کشتن بدهد. اسمش مَندی است.
بابایی هست که دزدکی با روپوش سفید وارد کلینیک شده و برای همه ی بیمارها تست پِلویک(۸) انجام داده.
یکی دیگر هست که همیشه توی اتاقش در متل، خودش را در وضعیتی نیمه عریان به خواب می زند تا نظافتچی متل برای نظافت سر برسد.
همه ی آن دوستانِ دوستانِ دوستانِ دوستانتان که درباره شان هزار جور شایعه می شنوید... همه اینجا هستند.
دختری که به قصد خفگی کنترل شده ی لذت بخش، خودش را تا سرحد مرگ از میله ی پرده ی حمام حلق آویز کرد، اسمش پائولاست. او هم همان درد بقیه را دارد.
سلام، پائولا.
برایم از منحرفین توی مترو بگو؛ و از مردان عریان نمایی که یک بارانی بلند می پوشند و راه می افتند توی خیابان به ترساندن مردم.
مردانی که توی دستشویی و اتاق پروْ دوربین کار می گذارند.
همه ی آن منحرفان چشم چران دیدزن. همه ی نیمْفومنیا(۹)ها. پیرمردهای مهربان کودک نواز. آن هایی که توی توالت های عمومی به دنبال طعمه می گردند. آن هایی که عاشق آزار رهگذرها هستند.
همه ی این لولوخورخوره های منحرف، همان زنانی که مادرتان درباره شان بهتان هشدار داده، همه ی آن قصه های ترسناک هشداردهنده.
همه اینجا جمعیم؛ زنده و ناخوش.
این دنیای دوازده مرحله ای درمان اعتیاد ماست. اعتیاد به رفتارهای ناشایست اخلاقی.
هر شب هفته، در اتاق پشتی یکی از کلیساها همایش می گذارند. یا در اتاق کنفرانس مرکز اجتماعات. همایش معتادان اخلاقی گمنام. هر شب، در هر یک از شهرها. حتی میتینگ های مجازی در اینترنت.
در یکی از همین میتینگ ها با رفیق فابریکم دِنی، آشنا شدم.
دِنی و تمام این مردان و زنانی که از نظر شما خوفناک، مسخره یا رقت انگیزند، همه اینجا با خودِ واقعی شان حاضرند. اینجا جایی است که ما می رویم تا سفره ی دل مان را باز کنیم.
اینجا روسپی ها و مجرمان اخلاقی ای داریم که از زندان مرخصی سه ساعته می گیرند تا شانه به شانه ی زنانی بنشینند که عاشق فعالیت های غیرعادی اند و همین طور کنار مردانی که در فروشگاه های آدولت بوک(۱۰) دنبال مشتری می گردند. اینجا، کاسبکارها با منحرفان گمنام یکجا جمع می شوند. آزاردهنده، رو در روی آزارشونده.
ازش می پرسم: «نیک، حالا که همدیگه رو بهتر شناختیم، از نظرت من آدم دلنشینی ام؟»
نگاهم می کند: «دکتر که باشی می تونی واسه هر چیز نسخه بنویسی، درسته؟»
البته این در صورتی است که به دانشکده ی پزشکی برگردم. هیچ وقت قدرت یک مدرک پزشکی را در دلبری از خانم ها دست کم نگیرید.
بدون اینکه نگاهم کند، می گوید: «دوستام باهام شرط بستن که تو متاهلی.»
«سرِ چقدر؟»
به نیک می گویم احتمالاً دوستانش شرط را می برند.
حقیقت این است، هر پسری که توسط یک مادر مطلقه/ بیوه بزرگ می شود، یک جورهایی از همان عنفوان کودکی متاهل است. نمی دانم، ولی تا وقتی مادرت زنده است، به نظر می رسد عنوان هیچ کدام از دیگر زن های زندگی ات از معشوقه بالاتر نمی رود.
در افسانه ی اُدیپِ مدرن، این مادر است که پدر را می کشد و پسر را صاحب می شود.
و اینطوری هم نیست که بتوانی مادرت را طلاق بدهی یا بکشی.
نیک می گوید: «منظورت چیه، همه ی زنای دیگه؟ خدایا! مگه راجع به چند نفر داریم حرف می زنیم؟!»
برای دسترسی به فهرست کامل شان باید یک بار دیگر فهرست مرحله ی چهارم ترک اعتیادم را مرور کنم. دفترچه ی حسابرسی اخلاقی من. تاریخچه ی کامل و بی رحمانه ی اعتیادم.
و این در صورتی امکان پذیر است که برگردم و آن مرحله ی کوفتی را تکمیل کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب خفگی

این کتاب درباره یک فرد مبتلا به اعتیاد به رابطه جنسیه. بخاطر شهرت پالانیک کتابی ترجمه شده که امکان ترجمه‌اش نبوده و حذفیات زیادی داره. نسخه پی دی اف متن انگلیسی رو با نمونه کتاب مقایسه کمردم و نتیجه بسیار غم‌انگیزه. کاش اینقدر دنبال خالی کردن جیب مردم نباشیم
در 4 روز پیش توسط ima...igi