فیدیبو نماینده قانونی شمعدونی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پولیتزر

کتاب پولیتزر
زندگینامه ژوزف پولیتزر، پیشگام روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در آمریکا

نسخه الکترونیک کتاب پولیتزر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۳۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پولیتزر

شما ممکن است نام جایزه پولیتزر را پشت عنوان برخی از کتاب‌ها دیده باشید. آیا تا به حال از خود سوال کرده‌اید که این اسم از کجا آمده است و چرا یکی از مشهورترین جوایز ادبی و روزنامه‌نگاری به نام پولیتزر نام‌گذاری شده است؟ سال‌هاست که نام پولیتزر با جوایز ژورنالیسم و ادبیات پیوند خورده و نمی‌توان دنیای روزنامه‌نگاری و ادبیات را بدون پایه‌گذار اصلی این جایزه معتبر یعنی ژوزف پولیتزر به یاد آورد. ژوزف پولیتزر یکی از نمادهای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در آمریکاست که تحولی شگرف در صفحه اول مطبوعات پدید آورد و عکس را وارد صفحه اول روزنامه ها کرد. وی همچنین با تاسیس مدرسه روزنامه‌نگاری به پیشرفت کیفی روزنامه‌نگاری کمک شایانی کرد. این کتاب زندگینامه و بیوگرافی ژوزف پولیتزر است که به صورت داستانی بیان شده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم: پولیتزر به ‌صراحت حرف می‌ زد:«چرا احزاب سیاسی باید روزنامه‌ها را کنترل کنند؟ چرا فقط صفحه‌ای را برای انتشار اخبار آن‌ها اختصاص نمی‌دهیم؟ سردبیر باید فقط در سرمقاله درباره احزاب سیاسی بنویسد. روزنامه باید با خوانندگان صادق باشد، حقایق را منتشر کند و اجازه بدهد خوانندگان خودشان تصمیم بگیرند. روزنامه باید به مردم خدمت کند و نه به احزاب سیاسی.» پولیتزر لبخندی زد و گفت:«می‌دانم به نظرتان عجیب است. تأسیس مدرسه روزنامه‌نگاری، فکر تازه‌ای است. شاید دیگران به من بخندند و بگویند که یک روزنامه‌نگار، مادرزادی و فطری روزنامه‌‌نگار است و نیاز به آموزش ندارد. من هم باور دارم که بهترین مدرسه برای روزنامه‌نگار، تجربه و کار عملی است. مهم‌ترین دلیل برای تأسیس این مدرسه، آموزش درست اندیشیدن به زنان و مردان جوان است. آن‌ها باید یاد بگیرند که چگونه باید مقاله و گزارش‌هایی بنویسند که در واقع قلب تپنده روزنامه محسوب می‌شود. بدون آموزش ادبیات، دانش عمومی و هنر، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و این همان آموزشی است که مدرسه روزنامه‌نگاری من به آن‌ها آموزش می‌دهد.»

ادامه...
  • ناشر شمعدونی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پولیتزر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

بندر هیوستون تاریک بود و تنها انعکاس نور کشتی ها در آب دریا نمایان می شد. جنگ خونین ۱۸۶۴ در جریان بود.
پسری در کشتی لنگر انداخته ای، به نقاط نورانی درخشان در تاریکی نگاه می کرد. تاریکی همه چیز را پوشانده بود، حتی چهره ملوانان نیز دیده نمی شد.
پسر بی هیچ صدایی به آن سوی کشتی رفت. پایین پرید و همچون ماهی، زیر آب سرد آ ن قدر شنا کرد تا از کشتی دور شد. خطری تهدیدش نمی کرد. سرش را از آب بیرون آورد و خشکی را نگاه کرد.
در نزدیکی ساحل قایق های کوچک به یکدیگر چسبیده بودند. آن ها را چند ساعت پیش از تاریک شدن هوا، هنگام ورود به بندر دیده بود. بااحتیاط و بی صدا به ساحل نزدیک شد. اگر دیده بان صدایش را می شنید حتماً نگهبانان را خبر می کرد. دست هایش آب را بی سروصدا می شکافت. موج ها کمکش می کردند و بدنش را به ساحل می بردند. از کشتی دور شده بود و فاصله چندانی تا ساحل نداشت. اگر به ساحل می رسید، می توانست چراغ های خیابان را ببیند. ترس، ضعف و سردی آب، ناتوان و بیمارش کرده بودند. موج ها چندین بار سرش را ناگهان زیر آب کرده بودند. می دانست که باید کمک بخواهد تا نگهبانان او را از آب بیرون بکشند یا با فریادهایش آن ها نگهبانان را خبر کند. اما در این صورت، نگهبانان به سویش شلیک می کردند و او را به کشتی باز می گردانند. به حرکت ادامه داد. امیدوار بود پیدایش نکنند. درد، پای راستش را از کار انداخته بود. پای چپش هم درد می کرد. زیر آب رفت. موج بزرگی او را مقابل تیرهای چوبی که در دریا کاشته شده بود انداخت. دیگر به خشکی رسیده بود.
از آب بیرون نیامد تا کمی استراحت کند و سرحال بیاید. سپس آرام از آب خارج شد و از تپه بالا رفت. صدای پای نگهبان نزدیک شد. سرش را از بالای صفحه های چوبی که برای پیاده روی نصب شده بود، می دید. دیده بان از مقابلش گذشت. حالا دیگر احساس امنیت می کرد. به سرعت وارد خیابانی تاریک شد. انتهای خیابان، به حیاطی رسید که اسب ها را در آن نگهداری می کردند. علوفه ها کف حیاط پراکنده بود و پسر خسته روی همان علوفه ها به خواب رفت.
از خواب که بیدار شد، پیش از چیزی شکرگزار بود. روزهای سخت گذشته را به یاد می آورد و هنوز از اتفاقات چند روز گذشته شگفت زده بود. او برای تاجر آلمانی پانصد دلار ارزش داشت. تاجر پول را زمانی می گرفت که او را به افسر ارتش ایالات شمالی - در جنگ داخلی آمریکا - تحویل بدهد و حالا گریخته بود. پسر پس از خروج کشتی از بندر هامبورگ از این معامله باخبر شده بود. همان زمان کاملاً تصادفی گفت وگوی تاجر و کاپیتان کشتی را شنیده بود: «به ازای هر نفر که در هیوستون به ستاد فرماندهی تحویل بدم، پانصد دلار می گیرم. آن ها را به افسری تحویل می دهم و بعد پولش را می گیرم. این چهارمین بار است که به آمریکا می روم. آن قدر پولدار می شوم که می توانم در هامبورگ زندگی کنم. پسرهای ثروتمند نیواینگلندی(۱) دنبال مردان جوانی هستند که به جای آن ها بجنگند. معمولاً کمتر آمریکایی هایی پیدا می شوند که پول بگیرند و بجنگند. من هم مردانی را پیدا می کنم که دوست دارند به آمریکا بروند؛ آن ها عضو ارتش می شوند و من هم پولدار می شوم.»
کاپیتان کشتی خشمگین گفت: «یعنی پول می دهند تا کس دیگری بجنگد و کشته شود! شرم آور است. کسی که می جنگند باید پانصد دلار بگیرد.»
مرد آلمانی گفت: «کسی نظر تو را نخواست. نظرت رو برای خودت نگه دار.»
ژوزف ماجرا را برای همسفرانش تعریف کرد. پسرها از عصبانیت جوزف تعجب کردند. پرداخت پول برای اجیر کردن فردی که بجنگند چندان هم عجیب نبود. پسرها با ژوزف نبودند و گفتند: «ما به این معامله اهمیتی نمی دهیم؛ شاید کارش غیرقانونی باشد اما رسیدن به آمریکا مهم است.»
ژوزف از اینکه همسفرانش از حقوق خود بی خبر بودند تعجب کرد و سر آن ها فریاد زد: «اگر ماجرای سفرمان را رو تعریف کنیم، راحت می توانیم حقه بازی تاجر را ثابت کنیم. کاغذی که امضاء کردیم به زبان انگلیسی بود. امضاء کردن کاغذ به زبانی که نمی توانیم بخوانیم ظالمانه است. موافقت نامه باید به زبان آلمانی نوشته می شد. تاجر گفت موافقت نامه رو امضاء کنیم اما حرفی درباره پول نزد. فقط گفت وارد ارتش می شوی و با برده داری می جنگی.»
همسفرانش با تردید و ترس گفتند: «بس کن بابا، این حرف های احمقانه باعث دردسر می شوند. ما برگه را امضاء کردیم و آمدیم. ما فقط می خواهیم برای آمریکا بجنگیم.»
«اما سربازهایی که در هیوستون می جنگند نباید به تاجر پول بدهند.»
«فکر می کنی بدون دانستن زبان انگلیسی، کسی داستان ما را باور می کند؟ ما باید وارد ارتش بشویم. هیچ کار دیگری هم از ما برنمی آید اگر وارد ارتش نشویم بلافاصله ما را برمی گردانند.»
ژوزف تصمیم گرفت فرار کند. بی شک سربازان هم با تاجر آلمانی همکاری می کردند و به حرف های او اهمیتی نمی دادند. باید از بوستون دور می شد. اسم تنها شهری که به گوشش خورده بود نیویورک بود. باید به ساحل می رسید و به سمت نیویورک حرکت می کرد.
جاده منتهی به شهر نیویورک را پیدا کرد. تصور عصبانیت تاجر آلمانی بعد از اینکه می فهمید او گم شده، او را به خنده می انداخت. حالا دیگر ژوزف مردی آزاد و بدون قیم بود.
حالا چه پیش می آمد وقتی حتی یک کلمه هم زبان انگلیسی را نمی دانست؟ می توانست سریع یاد بگیرد. او بدون کمک دوستانش از بوداپست به وین، پاریس، لندن و هامبورگ سفر کرده و پس از عبور از اقیانوس به خاک آمریکا رسیده بود.
وقتی در خیابان های خلوت و آرام بوستون راه می رفت، نور آفتاب همه جا را روشن کرده بود. اقبال با او بود که توانست جاده جنوب غربی را پیدا کند. در جاده، کشاورزی گاری اش را متوقف کرد و ژوزف پیش از آنکه روی گاری بنشیند، پرسید: «نیویورک؟»
«بیا بالا. خیلی راه مانده است. لباس دیگری نداری؟»
راه افتادند و کشاورز به حرف افتاد.
«هنوز یک ساعت از طلوع آفتاب نگذشته که این طور پیاده راه افتادی، لباست هم که خیس است و می لرزی، فرار می کنی؟»
ژوزف حرف های کشاورز را نمی فهمید. باید احتیاط می کرد وگرنه به دردسر می افتاد: «ژوزف پولیتزر هستم. به نیویورک می روم تا وارد ارتش بشوم و بجنگم.»
ژوزف به آلمانی حرف می زد و کشاورز فقط «ارتش آمریکا» را متوجه شد؛ دستش را گرفت و گفت: «صبر کن ببینم. تو آلمانی هستی و برای جنگیدن به جبهه می روی. حتماً فرار کرده ای. اما اگر عضو نیروهای ما شوی از اینجا دورت می کنم.»
رفتار کشاورز دوستانه شد. ژوزف به اطراف نگاه کرد. مراتع و مزارع وسیع در ساعت های اول صبح، حس خانه را برایش تداعی می کردند. او عاشق کشتزار و روستا بود. در مجارستان و در شهر کوچک ماکا (mako) که اطرافش پر از کشتزار بود، به دنیا آمده بود. اما مدت زیادی آنجا زندگی نکرد. پدرش نگهبان فروشگاه بود و خانواده اش در بوداپست زندگی می کردند. وقتی کوچک تر بود پدر و مادرش هنوز پول کافی برای گذران زندگی داشتند؛ اما پس از مرگ پدرش زندگی تغییر کرد. مادرش با «مکسل بلاو»، ناپدری پست فطرتش ازدواج کرد. ژوزف در هفده سالگی تصمیم گرفت بوداپست و خانواده اش را ترک کند.
پس از آن، سعی کرد به ارتش اتریش بپیوندد؛ اما چشم هایش ضعیف بود. سلامتش به خطر می افتاد و صلاحیتش برای پیوستن به ارتش تائید نشد. به امید پیوستن به ارتش و بهره گیری از خدمات آن به پاریس و لندن رفت. پولش را در سفرهای متعدد از دست داد و تصمیم گرفت به مجارستان برگردد. در هامبورگ تصمیم گرفت به ارتش آمریکا ملحق شود. پس از پایان جنگ تصمیم گرفت در آمریکا بماند. آمریکا سرزمینی بزرگ و بکر بود و در آنجا می توانست موفق شود.
گاری در حرکت بود، آسمان به تدریج صاف شد و توانست روستاهای اطراف را ببیند. اینجا زمین های کشاورزی با مجارستان تفاوت داشت. کشتزارها آرام و منظم بودند.
پسرک می دید که زندگی روستاییان و کشاورزان آمریکایی بهتر از کشاورزان فقیر مجارستان است. اسباب کشی از بوداپست به شهر کوچک را به خاطر آورد. اسب به آرامی در خیابان خاکی حرکت می کرد. ناگهان اسب سواری خوش لباس به سرعت عبور کرد و ابری از گرد و خاک روی آن ها پاشید.
کشاورز گاری را متوقف کرد و بر سر اسب سوار خوش لباس فریاد کشید. کشاورزان مجار جرئت این کار را نداشتند. آن ها باید اسب و گاری را کنار می کشیدند تا ثروتمندان به راهشان ادامه بدهند. این کار، نشانه احترام به ثروتمندان بود.
تقریباً یک هفته طول کشید تا ژوزف به نیویورک برسد. سفر سختی بود. کیلومترها پیاده روی کرد و چند بار سوار کالسکه شد. در خانه چندین کشاورز خوابید. در ازای جای خواب و غذا در خانه شان کار می کرد. به تدریج صحبت کردن به انگلیسی را یاد گرفت. جملاتی مثل «متشکرم»، «کار؟ هر کاری باشد»، «راه نیویورک اینه؟» را می توانست بگوید. بزرگی و زیبایی نیویورک حتی با شهرهای بزرگ اروپا هم قابل مقایسه نبود. شتاب، سروصدا و عجله مردم برای رسیدن به خانه، محل کار، قرار ملاقات و هر جای دیگر، او را مسحور کرد.
در نیویورک، خانه ها و ساختمان هایی غول پیکر برای کسب وکارها و تجارت های بزرگ ساخته شده بود. او شیفته حرف زدن سریع مردم شده بود. حس می کرد بزرگ و قدرتمند شده است. نیویورک شبیه خودش بود: جوان و سرشار از شور زندگی.
گاهی تا کلمه «ارتش متحد» را به زبان می آورد، مردم کمکش می کردند. سرانجام به «سیتی پارک» رسید و ستاد فرماندهی ارتش را پیدا کرد. کنار پارک دفاتر کوچکی برپا بود که مردان جوان پس از امضاء کردن کاغذی به ارتش می پیوستند. می دید که مردم به دفاتر متفاوتی مراجعه می کنند و فهمید که باید یکی از شاخه های ارتش را انتخاب کند. روی سر در یکی از دفاتر نوشته شده بود: «سواره نظام لینکلن.»
ژوزف اسم لینکلن را خوب می شناخت؛ اما معنای کلمه سواره نظام را نمی دانست.
مستاصل جلوی دفتر ایستاده بود که سربازی به آلمانی پرسید: «اسب سواری بلدی؟»
ضربان قلب ژوزف تند شد. اسب سواری بلد بود! در واقع این کاری بود که به بهترین شکل انجام می داد و می خواست که در ارتش هم همین کار را انجام بدهد.
با شک و تردید پرسید: «می توانم عضو ارتش بشوم؟»
افسری خشن روی شانه اش زد و گفت: «یالا پسر! بیا اینجا. تو هم می خواهی برای این کشور بجنگی؟ از اروپا آمدی؟ همه اعضای سواره نظام لینکلن آلمانی هستند. از تو مثل برادر مراقبت می کنند.»
خنده سربازان اتاق را پر کرد.
«این پسر که هنوز به سن قانونی نرسیده؛ نمی تواند عضو ارتش شود.»
افسر، سربازان را ساکت کرد و از ژوزف خواست پشت میز بنشیند. چند برگ کاغذ برداشت و یادداشت کرد.
«اسمت چیست؟»
«ژوزف پولیتزر»
افسر اسمش را آن قدر بدخط نوشت که در دوران خدمت او را «پولتزس» صدا می کردند.
«چند سالت است؟»
«هفده سال، متولد ۱۰ آوریل ۱۸۴۷»
«اسم و شغل پدر؟»
«فیلیپ پولیتزر. نگهبان انبار. فوت کرده است.»
افسر سریع یادداشت کرد.
«اسم مادر؟»
«اسم مادرم یوئیز بدگر بود، اما الان اسمش شده: لوئیز پولیتزر- لائو.»
افسر، وقت را برای پیوستن پسر به ارتش تلف نمی کرد.
«اهل کجایی؟»
«مجارستان. پدرم یهودی مجار بود و مادرم آلمانی. من هم کاتولیک هستم چون مادرم این طور می خواست.»
افسر که زمانی در بوداپست زندگی کرده بود، گفت: «شهر قشنگی است. درخت های بزرگی در خیابان هایش کاشته بودند. رودخانه دانوب هم از وسط شهر می گذرد. خیلی زیباست.»
ناگهان اشک از چشمان ژوزف جاری شد. حرف های افسر او را به روزهای شاد کودکی اش برده بود.
«فرار کردی؟»
خوشحال بود که بالاخره کسی پیدا شده بود که آلمانی می دانست. داستان زندگی اش را تعریف کرد. از ناپدری اش مکس بلائو، مادر بی نظیرش و دلایل سفرش به آمریکا گفت. عصبی بود و به سرعت حرف می زد، افسر که هیچ علاقه ای به شنیدن نداشت، گفت: «اینجا را امضاء کن.» ژوزف کاغذی که جلویش بود را امضا کرد و به مردی که بالای سرش ایستاده بود و پانصد دلار می گرفت نگاه کرد. درخواست پول کار اشتباهی است؟ شاید این افسر به ازای هر کسی که به ارتش معرفی می کرد پول می گرفت. اگر قرار بود کسی از این معامله درآمدی داشته باشد، آن فرد ژوزف بود.
«پس پانصد دلار من چی شد؟»
چهره افسر از عصبانیت کبود شد و فریاد زد: «پانصد دلار!»
این درخواست، افسر را شگفت زده کرد.
«تو اصلاً از پانصد دلار چه می دانی؟ کی به تو در این باره حرفی زد؟ فکر می کنی حالا که کشتی را ترک کردی...»
ژوزف حالا دیگر می دانست حق با اوست. عصبانیت افسر آن را ثابت می کرد.
به سمت در رفت و گفت: «تا پانصد دلار نگیرم هیچ کاغذی را امضاء نمی کنم. من می جنگم، شما چرا باید پول بگیرید؟»
افسر خشمگین به ژوزف نگاه کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «حتماً پولت را می گیری. من در دفتر گرم و نرمم می نشینم و تو هم انجام وظیفه می کنی.» اما ژوزف در نهایت تا پول را نگرفت، کاغذ را امضاء نکرد. افسر گفت: «حالا این کلمات را تکرار کن.»
وقتی کلمات را تکرار می کرد، سرشار از غرور بود؛ حالا او دیگر عضو سواره نظام شده بود.
افسر مقابلش ایستاد. دست های بزرگش دو برابر دست های ژوزف بود. از چهره جدی افسر، فلاکت و سیاهی می بارید. با صدایی گرفته گفت: «حالا دیگر نظامی هستی. توصیه می کنم احمق نباشی.» سپس مشت محکمی به صورت پسر کوبید و گفت: «اطاعت کردن را یادت می دهم اطاعت کنی.» سپس مشت دیگری به سرش خورد: «نباید حرف بزنی و جواب مافوقت را بدهی.»

فصل دوم

کاپیتان رمزی که با فرمانده سواره نظام لینکلن حرف می زد، صدای افسری که سر ژوزف داد می زد را شنید. حرف هایش را به وضوح نمی شنید اما می دانست که دیوانه شده است. پسر دوباره به دردسر افتاده بود.
کاپیتان نگرانش شد. به فرمانده نگاه کرد و برای کمک کردن به ژوزف راه افتاد.
فرمانده گفت: «کاپیتان رمزی بمان.»
«اطاعت قربان. می دانم پولیتزر را دوست ندارید، اما شرایط او هر روز بدتر می شود. سربازان دوستش ندارند و با او بدرفتاری می کنند. حتی اگر می توانستند با زخم زبان و مشت و لگد به او آسیب بزنند، حتماً این کار را می کردند. دیشب که او را دیدم، یک طرف صورتش زخمی شده بود. خودش گفت از اسب افتاده است. اما دروغ می گفت. کتکش زده بودند. من نمی توانم کتک خوردن او را ببینم. پسر خوبی است...»
فرمانده خندید و گفت: «پسر خوب! او ممکن است برای تو پسر خوبی باشد، اما در ارتش فقط یک معضل است. تو برای انجام وظیفه های به خصوصی اینجا هستی. از شطرنج بازی کردن با پولیتزر لذت ببر. تو حرف های او را می شنوی و فکر می کنی که صرف بازی کردن و حرف زدن، سرباز خوب می سازند؟ کاپیتان رمزی، من از سربازها فقط سه چیز می خواهم: اجرای دستور، اطاعت از مافوق و خوب جنگیدن. «پولیتزس» هنوز فرصتی برای جنگیدن نداشته است؛ اما من از یک چیز مطمئنم. اگر پولیتزس به جای جنگیدن با دشمن حرف بزند، حتماً پیروز خواهد شد. همه همین نظر را دارند. او نمی تواند هیچ دستوری را بدون سوال پرسیدن اجرا کند. همیشه جوابی در آستین دارد. او باید خودش را کنترل کند و بقیه سربازها هم کمکش خواهند کرد.»
کاپیتان رمزی به فرمانده یادآوری کرد: «فراموش کردید که سربازهایی که در سواره نظام لینکلن خدمت می کنند باید سوارکارهایی حرفه ای باشند؟ ژوزف یکی از بهترین سوارکارهاست.»
افسر جواب داد: «فراموش نکردم. تا حالا سوارکاری بهتر از او ندیدم. اما او حتی نمی تواند صاف بایستد. موقع راه رفتن جلوی پایش را نگاه نمی کند. اصلاً یادش می رود که کلاهش را بگذارد و نمی تواند جلوی حرف زدنش را بگیرد.»
کاپیتان رمزی لبخند زد. همه این توصیف ها درباره ژوزف صحیح بود، اما رمزی بقیه ماجرا را هم می دانست. رفتا رهای عجیب و غریب او فرمانده را عصبانی کرده بود.
یک روز فرمانده با صدای بلند فریاد زد: «این احمق را از جلوی چشمم دور کنید. نمی خواهم در گروهانم باشد.»
همه این کلمات به ژوزف برچسب می زدند و او را از سایر سربازان جدای می کردند. از آن زمان به بعد او دیگر از دایره لطف و پشتیبانی افسران خارج شد. رمزی می دانست که پسر هیچ دوستی ندارد و بیشتر سربازان از اذیت کردن او لذت می برند.
به هر حال، کاپیتان رمزی باید می پذیرفت که ژوزف مشکل ساز شده است. او در میان کهنه سربازان نمی توانست احساسات بیش از حدش را کنترل کند. این مردان، مرگ دوستانشان را در جنگ دیده بودند. پولیتزر جوان، معنای جنگ را نمی دانست، بیش از اندازه حرف می زد و آن ها را عصبی می کرد.
رمزی علاقه ژوزف به کتاب خواندن و شیوه حرف زدن پرشور او را تحسین می کرد. این ویژگی ها ژوزف را از بقیه متمایز می کرد. او در هفده سالگی طبیعتی ناآرام و بی ثبات داشت. لحظه ای نوجوان بود و لحظه ای دیگر مردی جاافتاده می شد.
تحمل زندگی خشن ارتش با توجه به گذشته ناخوشایند او دشوار بود. او گاهی خشمگین و ناامید بود و گاهی اشک هایش سرازیر می شد.
رمزی می دانست که پدر و مادر ژوزف او را برای چنین شرایط دشواری تربیت نکرده بودند، قدی بلند و اندامی لاغر داشت که سر بزرگ او را حمل می کرد. ویژگی های متمایز او غرور، دماغ بزرگ و چشم هایش بود. معمولاً جوانان مراوده چندانی با مردان مسن سواره نظام نداشتند. چهره های جوان و جذابشان، کهنه سربازان را به یاد فرزندانشان می انداخت، اما در این میان چهره عادی ژوزف اسباب مسخره آنان بود.
کاپیتان اما از معاشرت با ژوزف لذت می برد. شبی که مشغول بازی شطرنج بودند، رمزی قانون شکنی کرد و درباره مشاجره اش با افسر پرسید.
«چیزی نبود کاپیتان رمزی.»
«اما افسر سروصدای زیادی راه انداخته بود.»
«درباره دستوری که داده بود پرسیدم، او هم عصبانی شد. من حق داشتم سوال بپرسم، اما او فکر می کرد که می خواهم سرپیچی کنم.»
رمزی لبخندی زد تا حرف هایش آزاردهنده نباشد: «اگر فکر می کنی که حق با توست پس سوال نکن. تو بیش از حد سوال می پرسی؛ البته علاقه ات برای پیدا کردن پاسخ وقتی به کارت می آید که از ارتش بیرون رفته باشی. اما تا زمانی که در ارتش خدمت می کنی، دیگر آدم مستقل نیستی. تو زمانی حرکت می کنی که دستور حرکت بدهند. ارتش فکر تو را کنترل می کند. به تو مربوط نیست که ژنرال در غرب چه کار می کند، چرا رئیس جمهور لینکلن آن کار را انجام داده یا چرا فلان فرمانده نصف سواره نظامش را به ویرجینیا برده است.»
ژوزف شتاب زده گفت: «کدام فرمانده؟ کی می رویم؟ چه دستوری داده شده؟ بقیه سواره نظام کجا می روند؟ آیا باید به سرعت منتقل شویم؟ آیا من هم باید به ویرجینیا بروم؟»
رمزی دست هایش را به حالت تسلیم بلند کرد و گفت: «بس کن. این رفتار هیچ فایده ای برای تو ندارد. بیا بازی کنیم.»
خبرها درست بودند. افسران از این جابه جایی خوشحال بودند و این یعنی جنگ به زودی تمام می شد. سربازان مشغول انجام آخرین کارها بودند و کاری به ژوزف نداشتند. یکی از سربازان گفت از دیگران شنیده است که پولتزس بهترین سوارکار سواره نظام لینکلن است. برخی از سربازان می گفتند که گروهان سواره نظام باید به او افتخار کند. این حرف ها ژوزف را خوشحال می کرد. اما روز بعد بزرگ ترین مشکلی که می توانست برای یک سرباز ایجاد شود گریبانش را گرفت.
صبح زود بود که سربازان برای برگزاری مراسم صبحگاه فراخوانده شدند. ژوزف شتابان، چند لحظه دیرتر از دیگران رسید، بدون اینکه کتش را بپوشد سر جایش ایستاد. سربازی که مسئولیت گروهان را بر عهده داشت به او دستور داد یک قدم جلو بیاید. پسر اطاعت کرد. سرباز اما فریاد زد و به کشور و اعضای خانواده ژوزف فحاشی کرد. خون ژوزف به جوش آمد و مشتی به صورت سرباز زد.
اعضای گروهان ساکت بودند. سربازان نمی توانستند آنچه را می دیدند باور کنند. حمله به مامور! باورکردنی نبود.
مامور جوان به آرامی گفت: «سرباز، این مرد را به ستاد فرماندهی ببر.» و به مردی که تازه از زمین بلند شده بود، گفت: «قربان شما به وظایفتان ادامه بدید. مسئولیت پولتیزس با من است.»
ژوزف به ساختمان ستاد فرماندهی منتقل شد. روی تخت کوچکی نشست و سرش را بین دست هایش گرفت. این هولناک ترین اتفاقی بود که در زندگی اش تجربه می کرد. حالا چه پیش می آمد؟ جنگ هنوز تمام نشده بود و احتمال داشت حتی اعدام شود. او در دنیایی مردانه مملو از نقش هایی خشن و واقعی گیر کرده بود. می ترسید روی تخت دراز بکشد و می خواست گریه کند.
از کاری که کرده بود ناراحت نبود. اگر دوباره به او فحاشی ها می شد باز هم همین واکنش را نشان می داد. ساعت ها گذشت و او از خستگی خوابش برد. از سر و صدای بیرون از خواب بیدار شد. بلافاصله ایستاد. صدای تاختن اسب ها توجهش را جلب کرد. چه اتفاقی برایش می افتاد؟ آیا او را به مکانی ناشناخته منتقل می کردند؟ یا پیش از حرکت گروهان اعدام می شد؟ عجیب بود که او را تا این ساعت فراموش کرده بودند.
صدای پایی را شنید. کسی انگار آهسته با نگهبان حرف می زد؛ در سلول باز شد. ژوزف ایستاد و سرش را پایین انداخت. به مردی که در تاریکی جلوی در ایستاده بود نگاه کرد. وقتی کاپیتان رمزی را دید ضربان قلبش تند شد. کاپیتان به او گفت: «دوباره به دردسر افتادی؟»
«با من چه کار می کنند، کاپیتان؟»
«افسری را که کتک زدی، آن قدر عصبانی بود که می خواست تلافی کند؛ اما چند نفر از بچه های گروهان با فرمانده صحبت کردند و نجاتت دادند.»
«پس یعنی اعدام نمی شوم؟»
«اعدام! این را دیگر از کجا درآوردی؟ ارتش اجازه ندارد پسری هفده ساله را اعدام کند.»
کاپیتان رمزی دستش را روی دست او گذاشت و آهسته گفت: «ژوزف، تو وظایفت را در ویرجینیا درست انجام دادی. حالا باید از هم جدا شویم. تا جنگ تمام نشده با هیچ افسر یا ماموری دعوا نکن.»
کاپیتان دستش را روی شانه ژوزف گذاشت و گفت: «حالا دیگر باید با هم خداحافظی کنیم. سعی کن همیشه خوب بازی کنی، شطرنج باز بزرگ.»
ژوزف سوار اسب شد و به سمت قرارگاه جدید حرکت کرد. در طول راه به خودش قول داد که به حرف های رمزی عمل کند و تا انتهای جنگ هم موفق شد بدون هیچ مشکلی به وظایفش عمل کند. اما سختی ها و رفتا رهای غیرانسانی که در دوران خدمت در ارتش تجربه کرد تاثیر زیادی رویش گذاشته بود و دیگر آن آدم شاد، بی خیال، سرحال و متکی به خود نبود.
روز ۲۳ ماه مه سال ۱۸۶۵، ارتش متحد وارد شهر واشنگتن شد. جنگ پایان یافته بود و برای ژوزف که با گروهان سواره نظام لینکلن حرکت می کرد، پایان جنگ و ورود به واشنگتن لحظه ای مهم بود. نشانه های صلح و پیروزی در خیابان ها به چشم می خورد، اما شهر سوگوار مرگ رئیس جمهور آبراهام لینکلن(۲) بود.
روز هفتم ماه ژوئیه، اعضای گروهان لینکلن آخرین حقوق خود را در شهر نیویورک دریافت کردند. آن ها اکنون آزاد بودند تا به خانه هایشان بازگردند. برخی از سربازان در این شهر ماندگار شدند. پولی که به ژوزف پرداخت شد بیش از چیزی بود که تاکنون در زندگی اش دیده بود. اتاقی کرایه کرد و به رستوران ها و کافه های معروف شهر می رفت. مردم با او که لباس نظامی پوشیده بود مهربان بودند و برایش آرزوی موفقیت می کردند. صلح، سربازان را به آشنایانی دوست داشتنی تبدیل کرده بود.
در مدت سه هفته، حضور سربازان نیویورک را به شهری شلوغ تبدیل کرد. اما ژوزف کم کم تغییری را حس می کرد؛ علاقه مردم به سربازان کم شده بود. کفگیر ژوزف هم به کف دیگ خورده بود و باید کار پیدا می کرد. هنوز انگلیسی را چندان خوب صحبت نمی کرد.
در این شرایط، شغلی برای سربازان وجود نداشت و تجار از آن ها می خواستند شهر را ترک کنند.
ژوزف روزبه روز فقیرتر می شد. پول کمی برای خرید غذا و پرداخت کرایه اتاق مانده بود. با وجود اینکه نمی توانست سوراخ های لباس هایش را رفو کند، اما همیشه تمیز و مرتب به نظر می رسید. هر وقت پولی داشت به فروشگاه کوچک نزدیک فرنچ هتل می رفت تا کفش هایش را واکس بزند.
یک روز مردی که کفش هایش را واکس می زد، گفت: «دیگر اینجا نیا.»
«چرا؟»
مرد که نمی خواست ژوزف را ناراحت کند، گفت: «مشتری هایم خوششان نمی آید که کنار کسی بنشینند که فقیر است. آن ها از دیدن سربازها خسته شده اند.»
ژوزف حرف های مرد را قبول کرد و وقتی از مغازه خارج می شد، فریاد مرد را شنید که می گفت: «از نیویورک برو.»
حرف های مرد باعث شد که تصمیم بگیرد به شهری دیگر برود. دیگر دلیلی وجود نداشت در نیویورک بماند. اما نمی دانست کجا برود؛ باید شهری را پیدا می کرد که در آن کسی به زبان آلمانی صحبت نکند. باید خودش را مجبور می کرد انگلیسی یاد بگیرد. همان روز یکی از هم خدمتی هایش را دید و پرسید: «به نظرت کجا بروم؟»
«برو سنت لوئیس در ایالت میسوری. همه انگلیسی حرف می زنند.»
حرف دوستش را پذیرفت و گفت: «عالیه. در آنجا از همه می خواهم به جای پولتزش، من را پولیتزر صدا کنند. این اسم برای آمریکایی ها خوش آهنگ تر است. به سنت لوئیس آمدی به من هم سر بزن.»
اما نمی دانست که دوباره گول خورده است. سنت لوئیس، مقصد اول مهاجران آلمانی بود. سالانه صدها آلمانی زبان به این شهر نقل مکان می کردند و افراد کمی در این شهر انگلیسی حرف می زدند.
روز بعد وقتی پای پیاده از نیویورک خارج می شد، فقط چند سنت پول داشت، اما تصمیم گرفته بود به هر وسیله ای، چه سواره و چه پیاده، به سنت لوئیس برود.
بعد از ظهر روز دهم اکتبر، وقتی به رودخانه می سی سی پی رسید، آه در بساط نداشت و ناگزیر چند تکه از لباس هایش را فروخت. کنار رودخانه زیر بوران و برف ایستاده بود و به چراغ هایی که در شهر سنت لوئیس سوسو می زد می نگریست. تنها چند مایل با مقصدش فاصله داشت، اما نمی توانست به شهر برود. پلی برای عبور از عرض رودخانه نبود و پولی هم برای سوار شدن به قایق و قدم گذاشتن به بهشت موعود نداشت.
احساس گرسنگی، سرما و ضعف داشت. نمی دانست شب را چگونه صبح کند؛ قدرتی هم برای پیدا کردن غذا و جای خواب نداشت. ایستاد و قایق هایی را که از ساحل دور می شدند، تماشا کرد. قایقرانان فریاد می زدند که از بندر دور شود، اما حتی توان این کار را هم نداشت. رویاهایش نابود شده بود. حالا ایستاده بود و فقط به عبور قایق ها و مسافران نگاه می کرد.
خود را به نزدیکی یکی از قایق ها کشاند. صدای قایقرانان آلمانی را شنید. یکی از آن ها فریاد زد: «جوهان کجاست؟ هر وقت با او کار داریم، غیب می شود.»
ژوزف، گرسنه و سرمازده بود. اشک از چشم هایش جاری شد و فریاد زد: «کمک می خواهید؟ من می خواهم به سنت لوئیس بروم اما هیچ پولی ندارم.»
قایقرانی تنومند نگاهی به چهره لاغر و کبود ژوزف انداخت و گفت: «اینجا دنبال چی هستی؟»
«کار. پولی ندارم که سوار قایق بشوم. اگر هم اینجا بمانم یخ می زنم.»
ناامیدانه به گریه افتاد؛ توجه قایقران به لباس های کهنه و نازکش جلب شد.
«معلوم است که به دردسر افتادی. اگر جوهان نیاید می توانی اینجا کار کنی.»
سوار قایق شد. هوا طوفانی بود و قایق برای رسیدن به مقصد به قدرت بیشتری نیاز داشت. او تا صبح زغال در کوره ریخت تا آتش موتورخانه شعله ور بماند. بادی سرد به پشتش می خورد و هوای گرم صورتش را می سوزاند.
وقتی قایق در بندرگاه سنت لوئیس پهلو گرفت، به سختی از قایق پیاده شد. کار سخت و طاقت فرسا رمقی برایش باقی نگذاشته بود. قایقران دستمزدش را پرداخت و آدرس مسافرخانه و رستورانی را کف دستش گذاشت.
وقتی به مسافرخانه رسید، بارش برف قطع شده و شهر سوت و کور بود. به سختی از پله ها بالا رفت و دربان خواب آلود را دید. وارد اتاق شد. روی تخت دراز کشید و بی هوش شد.

نظرات کاربران درباره کتاب پولیتزر

کتاب بدی نیست. چیزای خوبی می‌گه. نویسنده هرجا که حال کرده تو داستان عمیق شده و هرجا که حال نکرده، نشده. یعنی الگویی مشاهده نمی‌شه برای گذر از حوادث زندگی سوژه یا تاکید و بسطش. ولی به هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.
در 1 ماه پیش توسط galile
تبندیا
در 2 ماه پیش توسط تستt تست