فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شدن

کتاب شدن

نسخه الکترونیک کتاب شدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شدن

شدن روایتی از زندگی شخصی خانم اوباما،‌ همسرِ اولین رئیس‌جمهورِ سیاه‌پوست آمریکا، قبل و بعد از ورود به کاخ سفید است. میشل اوباما در این کتاب با استفاده از شیوه‌ای روایی و صمیمانه خواننده را به دنیای خود دعوت می‌کند و تجربیاتی را شرح می‌دهد که سازندۀ شخصیت او بوده است؛ از دوران کودکی، در منطقه‌ای فقیرنشین در شیکاگو تا زمانی که بانوی اول آمریکا گردید. این کتاب سرگذشتِ زنی است که قدم‌به‌قدم با دشواری‌ها و موانع زندگی روبه‌رو می‌شود و با تلاش، صبوری، تدبیر و ایستادگی چشم به آینده‌ای روشن‌تر می‌دوزد و تسلیم بن‌بست‌های طبیعی، اجتماعی و نژادی نمی‌گردد. شدن در نخستین ماهِ انتشار به رکورد بیش از سه میلیون نسخه فروش رسید و عنوان پرفروش‌ترین کتاب سالِ آمریکا را نصیب خود کرد.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شدن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



من شدن

فصل ۱

اکثرِ عُمرم را به ندایِ تلاش کردن گوش سپرده ام. این ندا به شکل یک موسیقیِ ناکوک یا لااقل یک موسیقی ناشیانه به گوشم می رسید، از کفِ اتاق خوابم برمی خاست ـ صدای دنگ، دنگ، دنگِ هنرآموزانی که جلوی پیانوی عمه رابی(۶) در طبقه پایین می نشستند و آرام و ناشیانه گام های موسیقی را فرامی گرفتند. خانواده ام در محله ساوث شُرِ(۷) شیکاگو در یک خانه ویلاییِ آجری و تمیز که به رابی و شوهرش تِری(۸) تعلق داشت، زندگی می کردند. پدرومادرم آپارتمانی را در طبقه دوم اجاره کرده بودند؛ درحالی که تِری و رابی در طبقه اول زندگی می کردند. رابی عمه مادرم بود و سال ها نسبت به او سخاوت زیادی نشان داده بود، اما برای من تجسمِ وحشت بود. زنی بود جدی و مبادی آداب که در کلیسای محل' گروه سرود را رهبری می کرد. علاوه بر این، معلم پیانوی محله ما نیز بود. کفش هایی با پاشنه بلند می پوشید و یک عینک مطالعه را با زنجیری دور گردنش می انداخت. لبخند موذیانه ای داشت، اما مثل مادرم از گوشه وکنایه خوشش نمی آمد. گاهی می شنیدم که هنرآموزانش را به خاطر اینکه به اندازه کافی تمرین نکرده بودند، به باد سرزنش می گرفت یا اینکه پدرومادرشان را به خاطر اینکه آن ها را برای درس دیر آورده بودند، ملامت می کرد.
وسط روز فریاد می کشید: «شب خوش!» شاید اگر کس دیگری بود و به همان اندازه به خشم می آمد می گفت: «اوه، تو رو خدا بس کن دیگه!» به نظر می رسید عده کمی تحمل این رفتار رابی را داشتند.
اما صدای کسانی که تلاش می کردند، به نوای موسیقی زندگی ما تبدیل شد. صدای دنگ' بعدازظهرها شنیده می شد و شب ها نیز همین طور. خانم های کلیسا گاهی می آمدند و سرود کلیسایی تمرین می کردند و صدای ایمان و پارسایی آن ها در دیوارها طنین افکن می شد. بر اساس قوانین رابی، بچه هایی که درس پیانو می دیدند، اجازه داشتند فقط روی یک آواز کار کنند. از اتاقم به تلاش آن ها گوش می دادم که نُت های خود را پشت سر هم تمرین می کردند و تایید او را به دست می آوردند، «ترانه های عید پاک»(۹) و «لالایی برامْس»(۱۰) را تمرین می کردند و پس از تلاش های زیاد بالاخره موفق می شدند. موسیقی' هیچ گاه آزاردهنده نبود؛ فقط همیشه به گوش می رسید. این موسیقی از پلکانی که محل زندگی ما را از محل سکونتِ رابی جدا می کرد، بالا می خزید. در تابستان از پنجره های باز عبور می کرد و با افکارم همراه می شد، درحالی که من با عروسک های باربی بازی می کردم یا با قطعه های اسباب بازی برای خود پادشاهیِ کوچکی می ساختم. تنها زمانی آرامش پیدا می کردیم که پدرم از نوبت کاری خود در کارخانه تصفیه آب به خانه می آمد و بازی تیم کابْز(۱۱) را در تلویزیون تماشا می کرد و صدای تلویزیون را آن قدر بلند می کرد که تمام این صداها را محو می ساخت.
این خاتمه دهه شصت در محله جنوبی شیکاگو بود. تیم کابْز بد نبود، اما عالی هم نبود. روی پای پدرم در صندلی راحتی اش می نشستم و به صحبت هایش گوش می دادم. تعریف می کرد چطور تیم کابْز افت شدیدی کرده یا اینکه بیلی ویلیامز(۱۲)، که در نزدیکی ما در خیابان کُنستانس(۱۳) زندگی می کرد، از سمت چپ ضربه ای جانانه زده؛ اما، خارج از ورزشگاه، آمریکا در بحبوحه تحولی عظیم و نامعلوم بود. خانواده کِندی مرده بودند. مارتین لوتر کینگ(۱۴) درحالی که روی بالکن در مِمفیس(۱۵) ایستاده بود، ترور شد؛ به همین دلیل شورش های سرتاسری در آمریکا ازجمله در شیکاگو آغاز شد. بعدازاینکه پلیس با باتون و گاز اشک آور با معترضینِ جنگ ویتنام در گرانْت پارک(۱۶) حدود چهار مایلی خانه ما مقابله کرد، کنوانسیون ملی دموکرات ها در سال ۱۹۶۸ (۱۷) به خشونت کشیده شد. درعین حال، خانواده های سفیدپوست که شیفته حومه شهر شده بودند ـ به امید مدارس بهتر، فضای بیشتر و احتمالاً سفیدی بیشتر ـ دسته دسته از شهر خارج می شدند.
هیچ یک از این ها واقعاً برایم قابل درک نبود. من فقط یک بچه بودم، دختری با عروسک های باربی و قطعه های اسباب بازی، با یک پدر و یک مادر و یک برادر بزرگ تر که هر شب سرش را در فاصله سه متری از سر من می گذاشت و می خوابید. خانواده ام دنیای من بودند، مرکزِ همه چیزِ من. مادرم در سن کودکی خواندن را به من یاد داد، مرا به کتابخانه عمومی می برد و کنارم می نشست و من برایش کلماتی را می خواندم که روی یک صفحه نوشته شده بود. پدرم هرروز با لباسِ آبی رنگِ کارگران شهری سر کار می رفت، اما هر شب' عشق و علاقه اش به موسیقیِ جاز و هنر را نشان می داد. در نوجوانی در کلاس های دانشکده هنر شیکاگو شرکت کرده بود و در دبیرستان نقاشی کرده بود و مجسمه ساخته بود. همچنین در مدرسه' شناگر و مشت زن قهاری بود و در بزرگ سالی مثل هر کس دیگری طرفدار تمام ورزش هایی بود که در تلویزیون پخش می شد، از گلف حرفه ای گرفته تا تیم ملی هاکی. از دیدن پیشرفت آدم هایِ قوی خشنود می شد. وقتی برادرم کرِیگ(۱۸) به بسکتبال علاقه مند شد، پدرم سکه هایی را بالای آستانه در آشپزخانه قرار می داد و او را تشویق می کرد بپرد و آن ها را بردارد.
آنچه برایمان مهم بود، در فاصله ای بود به اندازه پنج ساختمان ـ یعنی پدربزرگ و مادربزرگم و پسرعموها و دخترعموهایم، کلیسایی در همان نزدیکی که ما البته به طور منظم در برنامه یکشنبه ها شرکت نمی کردیم، یک پمپ بنزین که مادرم اغلب مرا برای خریدن سیگار نیوپورت(۱۹) به آنجا می فرستاد و یک فروشگاه مشروب فروشی که نان تُست و پاستیل و شیر می فروخت. در شب های گرم تابستان من و کرِیگ از صدای خنده هایِ توپ بازیِ تیم بزرگ سالان، که از پارک عمومیِ نزدیک خانه شنیده می شد، چرتمان پاره می شد.
اختلاف سنی من و کرِیگ دو سال کامل هم نیست. چشم های مهربان و روح خوش بین پدرم و سرسختی مادرم را به ارث برده است. هردوی ما همیشه رابطه بسیار خوبی باهم داشته ایم که این مسئله تااندازه ای به خاطر پیمان ناگسستنی و غیرقابل وصفی بوده که ظاهراً از همان ابتدا نسبت به خواهر کوچکش احساس کرده است. یک عکس سیاه وسفیدِ قدیمیِ خانوادگی از چهار نفر ما وجود دارد که در آن روی مبل نشسته ایم و مادرم لبخند می زند و مرا روی پاهایش نشانده و کرِیگ روی پای پدرم نشسته و پدرم جدی و مغرور به نظر می رسد. لباس شیک و مرتب پوشیده ایم که به کلیسا یا شاید یک مراسم عروسی برویم. حدود هشت ماهه هستم، یک بچه تپل مُپل، با پوشکِ مخصوص و یک لباسِ سفیدِ اتوکشیده، و جوری که انگار هرلحظه ممکن است از چنگ مادرم فرار کنم. طوری هم به دوربین خیره شده ام که گویا می خواهم آن را بخورم. کنار من کرِیگ قرار دارد، مثل یک آقا پاپیون زده و کت وشلوار به تن دارد و حالت چهره اش جدی است. دو سال سن دارد و تجسمِ مسئولیت و هوشیاری برادرانه است ـ دستش را به سمت من دراز کرده و انگشت های پرمهرش دور مچ تپل من پیچیده شده است.
زمانی که این عکس گرفته شد، ما روبه روی سرسرایِ والدینِ پدرم در پارک وِی گاردِنز(۲۰) زندگی می کردیم، مجموعه مسکونی ارزان قیمتی در بخش جنوبی که آپارتمان های مدرن آن را پر کرده بودند. این مجتمع در دهه پنجاه ساخته شده بود و به شکل تعاونی طراحی شده بود تا کمبود مسکن را برای خانواده های سیاهِ طبقه کارگر، پس از جنگ جهانی دوم، جبران کند. بعدها این محله به دلیل فقر و خشونت گانگستری به زوال کشیده شد و به یکی از مناطق خطرناک شهر تبدیل گردید. مدت ها پیش ازاین، وقتی هنوز شیرخوار بودم، والدین من ـ که در نوجوانی با یکدیگر ملاقات کرده بودند و در بیست وچندسالگی باهم ازدواج کرده بودند ـ این پیشنهاد را قبول کردند که چند مایل به سمت جنوب، به خانه رابی و تِری، در محله ای بهتر نقل مکان کنند.
در خیابان اوکلید(۲۱) ما دو خانواده بودیم که زیر یک سقفِ نه چندان بزرگ زندگی می کردیم. از ظاهرش پیدا بود که فضای طبقه دوم به عنوان آپارتمانی فرعی برای یک یا دو نفر ساخته شده بود، ولی ما، چهار نفر، خود را در آن فضای کوچک جا داده بودیم. پدرومادرم در یک اتاق محقر می خوابیدند، درحالی که من و کرِیگ از فضای بزرگ تری برخوردار بودیم که به نظرم قرار بود اتاق نشیمن باشد. بعداً وقتی بزرگ شدیم، پدربزرگم ـ پورنِل شیلدْز(۲۲)، پدرِ مادرم که نجار نه چندان ماهر، اما علاقه مندی بود ـ چندتکه چوب ارزان قیمت آورد و یک دیوار موقتی درست کرد و اتاق را به دو فضای نیمه خصوصی تبدیل کرد. یک دربِ آکاردئونیِ پلاستیکی نیز برای هر فضا ساخت و یک مکانِ بازی کوچک جلوی جایی که می توانستیم اسباب بازی و کتاب هایمان را نگه داریم، ایجاد کرد.
من عاشق اتاقم بودم. این قدر بزرگ بود که یک تخت دونفره و یک میزتحریرِ باریک در آن جا شود. تمام حیوانات اسباب بازی ام را روی تخت نگه می داشتم و با زحمت زیاد هر شب آن ها را دور سرم می چیدیم و به نوعی آرامشِ آیینی می رسیدم. کرِیگ در سمت خود، طرفِ دیوار، نوعی زندگی معکوس داشت، چون تختش به دیوار چسبیده بود، در راستای تخت من. دیوار بین ما آن قدر نازک بود که ما می توانستیم هنگام شب، درحالی که در رختخوابمان دراز کشیده ایم، باهم صحبت کنیم.
در ضمن، عمه رابی خانه اش را مثل یک مرقد نگه داری می کرد، مبلمان را در روکشی پلاستیکی پیچیده بود که وقتی من جرئت نشستن روی آن را پیدا می کردم، در تماس با پای برهنه ام سرد و چسبناک به نظر می رسید. قفسه هایش پر بود از مجسمه های سفالی که ما اجازه نداشتیم به آن ها دست بزنیم. گاهی دست هایم را بالای چند سگ شیشه ای و زیبا ـ یک مادرِ زیبا و سه توله سگِ کوچولو ـ نگه می داشتم و بعد آن را عقب می کشیدم، چون می ترسیدم رابی به خشم بیاید. وقتی درس و تمرینی نبود، طبقه همکف مثل قبرستان ساکت بود. تلویزیون هرگز روشن نبود، هرگز رادیو روشن نبود. مطمئن نیستم عمه رابی و شوهرش حرف زیادی باهم می زدند. نام کامل شوهر رابی، ویلیام ویکتور تِری(۲۳) بود، اما به دلیل نامعلومی او را با نام خانوادگی صدا می زدیم. تِری مثل یک سایه بود، مردی متشخص که هرروزِ هفته یک کت وشلوارِ سه تکه می پوشید و هیچ وقت کلمه ای بر زبان نمی آورد.
کم کم احساس کردم طبقه پایین و بالا دو دنیای متفاوت اند که عقل و شعور متفاوت در آن ها حاکم است. در طبقه بالا من و کرِیگ سروصدا می کردیم و اصلاً از این کار احساس ندامت نمی کردیم. من و کرِیگ در آپارتمان توپ بازی می کردیم و دنبال یکدیگر می دویدیم. روی کفِ چوبی سرسرا اسپری براق کننده مبلمان می پاشیدیم تا بتوانیم درحالی که جوراب به پا داشتیم بیشتر و سریع تر سُر بخوریم و اغلب هم به دیوار اصابت می کردیم. در آشپزخانه مسابقه مشت زنی بین خواهر و برادر به راه می انداختیم و از دو دستکشی استفاده می کردیم که پدرم برای کریسمس به ما داده بود. البته دستورالعمل شخصی خودش را نیز به ما داده بود که چگونه ضربه ای جانانه وارد کنیم. موقع شب سراغ شطرنج بازی می رفتیم، داستان و جوک تعریف می کردیم و صفحه موسیقی گروه جکسون فایو(۲۴) را گوش می دادیم. وقتی رابی از شنیدن این همه سروصدا به ستوه می آمد، کلید لامپِ طبقه بالا را در پلکان مشترکان چند بار روشن و خاموش می کرد. این شیوه ای مودبانه بود تا به ما بفهماند ساکت باشیم.
رابی و تِری پیرتر بودند. در زمان متفاوتی بزرگ شده بودند و تفکرات متفاوتی داشتند. چیزهایی را دیده بودند که پدرومادرِ ما ندیده بودند ـ چیزهایی که من و کرِیگ در کودکیِ شاد خود نمی توانستیم درک کنیم. وقتی درباره بداخلاقیِ آن ها در طبقه پایین کلافه می شدیم، مادرم توضیحاتی می داد. حتی اگر موضوع را درک نمی کردیم، به ما خاطرنشان می کردند که دلیلی برای این موضوع وجود دارد. به ما می گفتند همه آدم های دنیا گذشته ای پنهان دارند و به همین دلیل باید تحمل داشته باشیم. سال ها بعد فهمیدم رابی از دانشگاه نورث وسترن(۲۵) به خاطر تبعیض نژادی شکایت کرده بود. چون در سال ۱۹۴۳ در یک کارگاه موسیقی کُر ثبت نام کرده بود، و در خوابگاه زنان اتاقی به او نداده بودند. به او گفته بودند در پانسیونی در شهر بماند ـ محلی برای «رنگین پوستان». از طرفی تِری در یکی از خطوط قطارِ مسافری شبانه کارگری می کرد. این قطار در مسیر شیکاگو کار می کرد. شغل او آبرومند بود، ولی پول زیادی نمی گرفت. در این حرفه اکثر سیاه پوست هایی کار می کردند که اونیفورم تروتمیز می پوشیدند و ساک مسافران را حمل می کردند، غذا سرو می کردند و اغلب به نیازهای مسافران قطار رسیدگی می کردند و گاهی نیز کفش های آن ها را برق می انداختند.
تِری، سال ها پس از بازنشستگی، هنوز زندگی رسمی و خشکی داشت ـ لباسی بی نقص به تن می کرد، کمی مطیع بود و لااقل تا جایی که من می دیدیم، هرگز اظهارنظر نمی کرد. انگار برای اینکه با همه مدارا کند، بخشی از وجودش را تسلیم کرده بود. می دیدم در گرمای شدیدِ تابستان چمن ما را مرتب می کرد، درحالی که کفش هشت ترَک به پا داشت، بند شلوار بسته بود و یک کلاه با لبه نازک بر سر داشت و آستین پیراهنش را به دقت بالا کشیده بود. دقیقاً روزی یک سیگار می کشید و ماهی یک بار مشروب می خورد و مثل پدرومادرم که ماهی چند بار آبجو یا مشروب می خوردند و شنگول می شدند، او شنگول نمی شد. بخشی از وجودم می خواست تِری با من صحبت کند و اسرار نهانی خود را بیرون بریزد. تصور می کردم داستان های جالبی می توانست در مورد شهرهایی که دیده یا اینکه ثروتمندان در قطار چگونه رفتار می کردند، تعریف کند؛ اما ما هرگز داستانی از او نشنیدیم. به دلایلی نمی خواست چیزی بگوید.
***
چهارساله بودم که تصمیم گرفتم پیانو یاد بگیرم. کرِیگ که کلاس اول بود، هر هفته به طبقه پایین می رفت و از رابی پیانو یاد می گرفت و صحیح و سالم برمی گشت. احساس کردم من نیز آمادگی این کار را دارم. نسبتاً مطمئن بودم که درواقع از طریق تاثیرپذیری مستقیم' چیزهایی از پیانو را یاد گرفته ام ـ آن همه ساعت به بچه هایی گوش داده بودم که برای خواندن آواز دست وپا می زدند. موسیقی در سرم بود. فقط می خواستم به طبقه پایین بروم و به عمه سخت گیرم نشان دهم چه دختر بااستعدادی هستم و اینکه به راحتی می توانم بهترین هنرآموزِ او شوم.
پیانوی رابی در اتاق کوچک مربع شکلی در انتهای خانه بود، نزدیک پنجره ای که رو به حیاط خلوت باز می شد. در گوشه ای یک گلدان داشت و یک میز تاشو که هنرآموزان می توانستند صفحاتِ نُت خود را روی آن بگذارند. در خلال درس، روی یک صندلی با پشتی بلند و روکش دارِ شق ورق می نشست و با یک انگشتش ضرب می گرفت و سرش را به جلو خم می کرد و به دقت به یک یک اشتباهات گوش می داد. آیا من از رابی می ترسیدم؟ راستش را بخواهید نه؛ اما حالت ترسناکی داشت؛ نوعی اقتدار را نشان می داد که در جای دیگری ندیده بودم. از هر کودکی که پشت میز پیانو می نشست، انتظار داشت محشر کند. او را به چشم کسی می دیدم که باید بر او چیره شوم یا بر او غالب گردم. همیشه احساس می کردم، در کنار او، باید خودم را ثابت کنم.
در اولین درس' پاهایم از میز پیانو آویزان شده بود؛ پاهایم آن قدر کوتاه بود که به زمین نمی رسید. رابی اولین کتاب آموزش مقدماتی موسیقی را به من داد. به وجد آمدم. به من نشان داد چگونه دست هایم را درست روی کلیدهای پیانو قرار دهم.
پیش از آنکه حتی درس را شروع کرده باشیم، رابی مرا سرزنش کرد و گفت: «خب، حواست جمع باشه. کلید سی رو پیدا کن.»
وقتی کوچک هستی، خیال می کنی پیانو هزار کلید دارد. به کلیدهای سیاه وسفیدی خیره می شوی که طولش بیشتر از آن است که دو دست کوچک بتواند به آن ها برسد. به زودی متوجه شدم که کلیدِ سی، کلید وسطی است. خطی بود میان جایی که دست چپ و راست در حرکت بودند، بین کلید ترِبل و باس. اگر بتوانی انگشت شست خود را روی کلید سی بگذاری، همه چیز خودبه خود در جای خودش قرار می گیرد. کلیدهای پیانویِ رابی ازنظر رنگ و شکل' ناصافیِ خاصی داشت؛ جاهایی که تکه هایی از عاجِ آن در طول زمان شکسته شده بود، آن ها را به شکل یک رج دندانِ زشت نشان می داد. گوشه کلید سی هم از بین رفته بود، به اندازه ناخن انگشت من که همیشه مرا به وسط کلیدها می بُرد.
معلوم شد که پیانو را دوست دارم. نشستن پشت پیانو طبیعی به نظر می رسید، انگار چیزی بود که من برای آن ساخته شده بودم. خانواده من پر بود از موسیقیدان ها و شیفتگان موسیقی، مخصوصاً از جانب مادرم. یکی از دایی های من در یک گروه حرفه ای می نواخت. چند نفر از خاله هایم در گروه های سرودِ کلیسا آواز می خواندند. عمه رابی هم بود که علاوه بر گروه سرود و درس هایی که می داد، چیزی به نام «کارگاه اپرایِ کوچک»(۲۶) را مدیریت می کرد؛ یک برنامه تئاترِ موزیکال کوچک برای بچه ها که من و کرِیگ هر شنبه صبح در زیرزمین کلیسا در آن شرکت می کردیم؛ اما مرکزِ موسیقی خانواده من پدربزرگم شیلدْز بود؛ او نجار بود و برادر کوچک تر رابی. آدم شکم گنده بی خیالی بود که خنده ای مُسری داشت، با یک ریش کوسه ای جوگندمی. وقتی جوان تر بودم، او در بخش غربی شهر زندگی می کرد و من و کرِیگ او را مرد غربی می نامیدیم؛ اما همان سالی که شروع به یادگیری پیانو کردم، به محله ما نقل مکان کرد و ما نام او را مرد جنوبی گذاشتیم.
مرد جنوبی ده ها سال پیش از مادربزرگ جدا شده بود، یعنی وقتی مادرم در سن نوجوانی بود. او با خاله کارولین(۲۷)، خواهرِ بزرگ ترِ مادرم و دایی استیو(۲۸)، جوان ترین برادرش، زندگی می کرد، درست دو بلوک دورتر از ما در خانه ای یک طبقه و دنج که پر بود از سیم موسیقی و در هر اتاقی بلندگو کار گذاشته بود، حتی در حمام. در اتاقِ ناهارخوری کمد بزرگی برای نگهداری تجهیزات صوتی خود ساخته بود که اکثر آن ها را در حراج های بزرگ گیر آورده بود. دو گرامافون تابه تای گردون داشت و یک دستگاه پخش معیوب و قفسه هایی که پر بود از صفحه های گرامافونی که طی سال ها جمع آوری کرده بود.
چیزهای زیادی در دنیا وجود داشت که مرد جنوبی به آن اعتماد نداشت. از آن آدم های سنتی بود که به نظریه توطئه اعتقاد داشت. به دندان پزشک ها اعتماد نداشت و همین باعث شده بود که عملاً هیچ دندانی در دهان نداشته باشد. به پلیس اعتماد نداشت و هیچ وقت هم به سفیدپوست ها اعتماد نمی کرد، چون نوه یک برده جورجیایی بود و کودکی اش را در آلاباما در دوره تبعیض نژادی گذرانده بود، پیش از اینکه در دهه بیست به شیکاگو بیاید. وقتی مرد جنوبی بچه دار شده بود، زحمت زیادی کشیده بود تا آن ها را سالم نگه دارد ـ آن ها را با داستان های واقعی و خیالی می ترساند و می گفت چه بلاهایی ممکن است بر سر کودکان سیاه پوستی بیاید که سر از محله های عوضی دربیاورند و به آن ها گوشزد می کرد که از پلیس دوری کنند.
موسیقی پادزهری بود برای نگرانی هایم، شیوه ای برای یافتن آرامش و بیرون راندن نگرانی ها. وقتی مرد جنوبی مزد نجاری اش را می گرفت، گاهی ولخرجی می کرد و برای خودش آلبوم جدیدی می خرید. دائماً برای خانواده جشن می گرفت و همه را وادار می کرد علی رغم صدای موسیقی با صدای بلند صحبت کنند، چون موسیقی همیشه حضوری قدرتمند داشت. اکثر مراسم مهم زندگی مان را در خانه مرد جنوبی جشن می گرفتیم، به این معنا که، طی سال ها، هدیه های کریسمس را با ترانه های اِلا فیتزجرالد(۲۹) باز می کردیم، و شمع های تولد را با ترانه های کولْترِین(۳۰) فوت می کردیم. مادرم می گفت، مرد جنوبی در جوانی' موسیقی جاز به خوردِ هفت فرزندش می داده و اغلب هنگام سپیده دم با روشن کردن یکی از صفحه های گرامافونش با صدای بسیار بلند' آن ها را بیدار می کرده است.
عشق او به موسیقی واگیردار بود. وقتی مرد جنوبی به محله ما نقل مکان کرد، تمام بعدازظهرها را در خانه او می گذراندم و آلبوم های او را به صورت تصادفی از قفسه هایش بیرون می کشیدم و در دستگاه استریوی او می گذاشتم و هر یک از آن ها دنیایی بود که در آن غرق می شدیم. بااینکه کوچک بودم، ولی هیچ محدودیتی برای من قائل نمی شد و به هرچه که دلم می خواست دست می زدم. بعدها برایم اولین آلبومم را خرید، آلبوم «کتاب سخن گو» اثر استیوی واندِر(۳۱) و من آن را در خانه اش روی قفسه مخصوصی که برای صفحه های موردعلاقه ام طراحی کرده بود، نگه می داشتم. اگر گرسنه می شدم، میلک شیک به من می داد یا یک مرغ درسته را سرخ می کرد، درحالی که ما به آرِتا(۳۲) یا مایلْز(۳۳) یا بیلی(۳۴) گوش می دادیم. مرد جنوبی، برای من، به بزرگیِ بهشت بود؛ و بهشت، آن گونه که آن را تصور می کردم، حتماً جایی بود سرشار از موسیقیِ جاز.
***
در خانه، به تلاشم ادامه دادم تا یک موسیقیدان شوم. پشت پیانوی رابی می نشستم و چیزی نگذشت که گام های موسیقی را فراگرفتم ـ این تاثیرپذیری واقعی بود ـ و من خود را غرق صفحه های نت های موسیقی ای می کردم که رابی به من می داد. ازآنجایی که خودمان پیانو نداشتیم، باید به طبقه پایین می رفتم و با پیانوی او تمرین می کردم و باید صبر می کردم تا کس دیگری مشغول یادگیری پیانو نباشد، و اغلب مامانم را با خودم به پایین می کشیدم تا روی صندلیِ تودوزی شده بنشیند و به نواختن من گوش کند. یکی پس از دیگری از روی کتاب پیانو' ترانه ها را یاد گرفتم. احتمالاً بهتر از بقیه هنرآموزان نبودم و کمتر از آن ها نیز اشتباه نمی کردم، اما انگیزه داشتم. برای من در آموختن نوعی سحر و جادو وجود داشت. از یادگیری حظی نشئه آور می بردم. به دلیلی، نوعی همبستگی ساده و دلگرم کننده را بین مدت تمرین و میزان موفقیتم انتخاب کرده بودم؛ و همین مسئله را نیز در رابی حس می کردم ـ عمیق تر از آن بود که فقط یک خوشیِ گذرا باشد؛ بلکه موجی بود از چیزی سبک تر و شاداب تر که از سمت او ساطع می شد، وقتی ترانه ای را به خوبی می خواندم، وقتی دست راستم آهنگی را انتخاب می کرد و دست چپم نوایی را از پیانو بیرون می آورد. از گوشه چشم متوجه این مسئله شدم: لب هایِ رابی کمی باز می شدند؛ انگشتش که ضرب گرفته بود، کمی به بالا می پرید.
معلوم شد که این دوره ماه عسلِ ما بود. شاید وقتی شیوه تدریس او در پیانو مطرح بود، اگر من کنجکاوی کمتری می کردم یا احترام بیشتری می گذاشتم، من و رابی به همین منوال ادامه می دادیم، اما کتاب درسی خیلی ضخیم بود و پیشرفت من هم در چند ترانه اول خیلی کند. این بود که ناشکیبا شدم و دزدانه به جلو نگاه کردم ـ نه فقط چند صفحه، بلکه به عمق کتاب فرو رفتم و عنوان آهنگ های پیشرفته تر را دیدم و طی جلسات تمرین، با نواختن آن ها، وقتم را می گذراندم. وقتی باافتخار یکی از آهنگ های آخر کتاب را برای رابی اجرا کردم، از کوره دررفت و با گفتن یک «شب به خیرِ» بدخواهانه توی ذوقم زد. همان طور که شنیده بودم چگونه دیگران را جلوی من سرزنش می کند، مرا سرزنش کرد. من فقط سعی کرده بودم بیشتر و سریع تر یاد بگیرم، اما این کار برای رابی به منزله گناهی شبیه خیانت بود. اصلاً تحت تاثیر قرار نگرفت. ابداً.
من هم آدم نشدم. از آن بچه هایی بودم که برای سوالاتم به دنبال جواب محکم می گردند و دوست دارند منطقِ همه چیز را بفهمند، حتی اگر طاقت فرسا باشد. لحن یک قاضی را داشتم و کمی دیکتاتور بودم و برادرم که اغلب او را از فضای بازی مشترکمان بیرون می کردم، به این مسئله اذعان داشت. وقتی فکر می کردم در مورد مسئله ای فکر خوبی به ذهنم رسیده، اصلاً نمی خواستم جواب منفی بشنوم؛ و این بود که من و عمه بزرگم بالاخره روی هم درآمدیم؛ هر دو عصبانی و تسلیم ناپذیر بودیم.
«آخر چرا فقط به خاطر اینکه می خواهم آهنگ جدیدی یاد بگیرم، باید از دست من عصبانی باشید؟»
«تو آمادگی این کار رو نداری. این طوری پیانو یاد نمی گیری.»
«اما من آمادگی دارم. همین الان اون آهنگ رو زدم.»
«این طوری نمی شه.»
«آخه برای چی؟»
درس های پیانو ملال آور و طاقت فرسا شد، بیشتر به این دلیل که من از شیوه تجویزشده تبعیت نمی کردم و تا حدی به خاطر اینکه رابی در روش خودسرانه من نسبت به کتاب آهنگ هایش حس خوبی نداشت. تا جایی که به خاطر دارم، همین طور کلنجار رفتیم. من لج باز بودم و او نیز لج باز بود. من دیدگاه خود را داشتم و او هم دیدگاه خودش را. در خلال این بگومگوها همچنان به نواختن پیانو ادامه دادم و او نیز به گوش دادن ادامه داد و کوهی از اشتباهات مرا تذکر می داد. در پیشرفتِ کارم، به عنوان نوازنده، ارزشِ کمی برای فعالیتِ او قائل بودم. او نیز برای پیشرفت کارم ارزش کمی قائل بود؛ اما درس همین طور ادامه یافت.
در طبقه بالا، پدرومادرم و کرِیگ، از این کار لذت می بردند. سر میز شام وقتی از دعواهایم با رابی صحبت می کردم، آن ها شوخی می کردند و درحالی که اسپاگتی یا کوفته قلقلی می خوردم، از شدت خشم جوش می آوردم. کرِیگ به نوبه خود مشکلی با رابی نداشت، بچه ای بود شاد و حرف گوش کن که هنرآموز جدی ای در پیانو نبود. پدرومادرم هم نه برای آلام من و نه برای درد و رنج های رابی هیچ گونه همدردی نشان نمی دادند. در کل' آدم هایی نبودند که در مسائل خارج از درس دخالت کنند و انتظار داشتند که من و کرِیگ مشکلاتمان را خودمان حل وفصل کنیم. ظاهراً وظیفه خود می دانستند که فقط در میان چهار دیوار خانه مان گوش کنند و از ما حمایت کنند؛ و برخلافِ پدرومادرهایی که اگر بچه ای مثل من با بزرگ ترش گستاخی کند، او را شماتت می کنند، آن ها اهمیتی نمی دادند. مادرم از سن شانزده سالگی کم وبیش با رابی زندگی کرده بود و از تمام مقرراتِ عجیب وغریبی که این زن وضع می کرد، تبعیت کرده بود و احتمال این هم وجود دارد که در کنه وجودش خوشحال بود که می دید اقتدارِ رابی این گونه به چالش کشیده می شود. حالا وقتی به این مسئله نگاه می کنم، فکر می کنم پدرومادرم این حالت پرخاشگریِ مرا ستایش می کردند و من از این بابت خوشحال هستم. این شعله ای در وجودم بود که آن ها می خواستند آن را روشن نگه دارند.
***

مقدمه

مارس ۲۰۱۷
وقتی بچه بودم، آرزوهایم ساده بودند. دلم می خواست یک سگ داشته باشم. دلم می خواست خانه ای داشته باشم که داخلش پله باشد ـ دوطبقه برای یک خانواده. به دلیلی نامشخص دلم می خواست به جای یک اتومبیلِ بیوکِ(۱) دودر که باعث شادی و مباهات پدرم بود، یک استیشن واگنِ چهاردر داشته باشم. عادت داشتم به همه بگویم وقتی بزرگ شدم، دلم می خواهد پزشک اطفال شوم. چرا؟ چون عاشق این بودم که دوروبرِ بچه های کوچک باشم و فوراً متوجه شدم که بزرگ ترها از شنیدن این پاسخ خوشحال می شوند. آه، یک پزشک! چه انتخاب خوبی! در آن روزها مویم را دم اسبی درست می کردم و برای برادر بزرگ ترم رئیس بازی درمی آوردم و تمام تلاشم را می کردم تا در مدرسه نمره الف بگیرم. خیلی بلندپرواز بودم، اما دقیقاً نمی دانستم چه هدفی را در زندگی دنبال می کنم. حالا فکر می کنم این یکی از سوالات بیهوده ای است که بزرگ ترها از بچه ها می پرسند: وقتی بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی؟ انگار بزرگ شدن محدودیت زمانی دارد. انگار در یک برهه از زمان در زندگی ات برای خودت کسی می شوی و کار تمام است.
تا حالا در زندگی ام وکیل بوده ام. معاون یک بیمارستان بوده ام و مدیر یک سازمان غیرانتفاعی که به جوانان کمک می کند تا شغل درست وحسابی برای خود دست وپا کنند. در یک دانشکده حسابی که عمدتاً دانشجوی سفیدپوست می پذیرفت، دانشجو بودم. در هر اتاقی که فکرش را کنید، فقط یک زن بودم، یک زنِ سیاه پوستِ آمریکایی. عروس بودم، زنی که تازه مادر شده و بسیار مضطرب بود، دختری که غم و غصه تاروپودش را از هم گسیخته بود؛ و تا همین چند وقت پیش بانوی اول ایالات متحده آمریکا بودم ـ شغلی که عملاً شغل نیست، اما امتیازی فوق العاده و غیرقابل تصور در اختیار من گذاشت. گاهی مرا به چالش کشید و تحقیر کرد، گاهی مرا بالا برد و به پایین انداخت. کم کم دارم متوجه می شوم طی چند سالِ گذشته چه اتفاقی افتاد ـ از زمانی که در سال ۲۰۰۶ شوهرم برای اولین بار درباره شرکت در انتخابات ریاست جمهوری صحبت کرد تا صبح سرد زمستان امسال که همراه مِلانیا ترامپ(۲) سوار لیموزین شدم و همراه او برای شرکت در مراسم تحلیف شوهرش شرکت کردم. عجب سفری بود.
وقتی بانوی اول هستی، آمریکا بدترین و بهترین حالت هایش را به تو نشان می دهد. به خانه های شخصیِ کسانی رفته ام که کمک مالی جمع می کنند، خانه هایی که بیشتر به موزه های هنری شباهت دارند، خانه هایی که در آن حمام ها از جواهر ساخته شده اند. خانواده هایی را دیده ام که داروندار خود را در تندباد کاترینا(۳) از دست داده بودند، اشک می ریختند و خدا را شکر می کردند که تنها یک اجاق و یخچال سالم برایشان باقی مانده بود. با مردمی برخورد کرده ام که سطحی نگر و دورو بودند و کسان دیگری مثل معلم ها و همسران افسران و بسیاری کسان دیگر که روحشان چنان ژرف و نیرومند بود که مرا به حیرت می انداخت؛ و با کودکانی برخورد کرده ام ـ کودکان بسیاری در سراسر جهان ـ که مرا می خندانند، وجودم را از امید سرشار می کنند و خوشبختانه وقتی در خاک وخُلِ یک باغ به دنبال چیزی می گردیم، می توانند مقامِ مرا فراموش کنند.
از زمانی که برخلاف میلم وارد زندگی اجتماعی شده ام، مرا یا به عنوان قدرتمندترین زن جهان تحسین کرده اند و یا به عنوان یک «زن سیاه پوستِ خشمگین» مورد تحقیر قرار داده اند. همیشه دلم می خواست از این عیب جویان بپرسم کدام بخش از این عبارت بیش از همه برایشان مهم است: «خشمگین» یا «سیاه» یا «زن»؟ برای گرفتن عکس با کسانی لبخند می زدم که شوهرم را در تلویزیون ملی با وحشتناک ترین القاب خطاب می کردند و بااین حال یک عکس یادگاری برای شومینه خود می خواستند. در مورد کثیف ترین بخش های فضای مجازی شنیده ام که همه چیز مرا زیر سوال می برند تا این حد که من مرد هستم یا زن. یکی از نمایندگان فعلی کنگره باسنِ مرا مسخره کرده است. رنجیده خاطر شدم. خشمگین شدم؛ اما بیش از همه، سعی کردم بخندم و به روی خودم نیاورم.
چیزهای زیادی هست که درباره آمریکا نمی دانم، درباره زندگی، درباره اینکه آینده آبستن چه حوادثی خواهد بود؛ اما خودم را خوب می شناسم. پدرم، فریزِر(۴)، به من آموخت سخت کار کنم، همیشه بخندم، و سرِ قولم بمانم. مادرم، ماریان(۵)، به من نشان داد چگونه برای خودم فکر کنم و نظر خودم را بیان کنم. در آپارتمانِ محقرمان، در بخش جنوبی شیکاگو، آن ها باهم به من کمک کردند ارزش سرگذشتِ خودمان، سرگذشتِ خودم و سرگذشتِ بزرگ تر کشورم را ببینم. حتی وقتی زیبا یا کامل نیست. حتی وقتی بیش ازآنچه بخواهی، واقعی است. سرگذشت تو چیزی است که داری و برای همیشه خواهی داشت. چیزی است برای داشتن.
هشت سال در کاخ سفید زندگی کردم، محلی با پله های فراوان، آن قدر زیاد که نمی توانی آن ها را بشماری ـ علاوه بر آسانسورهای زیاد، یک محل بازی بولینگ و یک گل آراییِ داخل کاخ. در رختخوابی می خوابیدم که با پارچه ایتالیایی تزئین شده بود. غذایمان را تیمی از سرآشپزهای طرازِ اول جهان مهیا می ساختند و پیشخدمت هایی حرفه ای، که از افرادِ رستوران ها و هتل های پنج ستاره زبده تر بودند، آن را سرو می کردند. ماموران مخفی پلیس، مجهز به گوشی های شنود و اسلحه و چهره های کاملاً سرد و بی روح، بیرون در اتاق ما می ایستادند و نهایت تلاش خود را می کردند که از زندگی خصوصی و خانوادگی ما بیرون بمانند. بالاخره به آن عادت کردیم، به شکوه و عظمت خانه جدیدمان و همچنین به حضور آرام و دائمی دیگران.
کاخ سفید جایی است که دو دختر ما در راهروها توپ بازی می کردند و در چمن جنوبی از درختان بالا می رفتند. در اینجا باراک تا دیروقت بیدار می ماند و گزارش های اطلاعاتی و دست نویس های سخنرانی ها را در اتاقِ تریتی بررسی می کرد و سانی، یکی از سگ های ما، گاهی در آنجا، روی فرش، خودش را خلاص می کرد. من روی بالکنِ ترومَن می ایستادم و گردشگرانی را نظاره می کردم که از خود عکسِ سلفی می گرفتند و از لای حصار آهنی به داخل سرک می کشیدند و سعی می کردند حدس بزنند داخل کاخ سفید چه خبر است. روزها می شد که این واقعیت مرا خفه می کرد که پنجره های اتاق هایمان باید به دلایل امنیتی بسته نگه داشته می شد، و اینکه نمی توانستم هوایی تازه تنفس کنم بی آنکه قشقرقی به پا شود. گاهی می شد که از دیدن گل های ماگنولیا که بیرون شکوفه داده بودند، به حیرت می افتادم و همین طور از هیاهوی فعالیتِ دولتی و شکوه یک استقبال نظامی. روزها، هفته ها و ماه ها بود که سیاست' حسی از نفرت در من ایجاد می کرد؛ و لحظاتی بود که زیبایی این کشور و مردمانش چنان مرا مبهوت خود می ساخت که نفسم در سینه حبس می شد. بعد همه چیز تمام شد. حتی اگر پایان این نوع زندگی را پیش بینی کنی، حتی وقتی واپسین هفته ها سرشار از خداحافظی های عاطفی باشد، خودِ آن روز هنوز گنگ است. دستی روی کتاب مقدس قرار می گیرد و سوگند تکرار می شود. اسباب و اثاثیه یک رئیس جمهور به خارج منتقل می شود، درحالی که اسباب و اثاثیه رئیس جمهور دیگر به داخل منتقل می گردد. در عرض چند ساعت کمدها خالی و دوباره پر می شوند. درست به همین سادگی، آدم های جدید روی بالش های جدید می خوابند ـ خلق وخوهای نو و رویاهای نو. وقتی همه چیز به پایان می رسد، وقتی برای واپسین بار از در همان معروف ترین خانه به بیرون گام برمی داری، تازه باید دوباره به هزار شکل مختلف خود را بیابی.
پس اجازه بدهید از همین جا شروع کنیم با اتفاقی که مدتی، نه خیلی وقتِ پیش، رخ داد. در خانه آجرقرمزی بودم که خانواده ام به تازگی به آنجا نقل مکان کرده بودند. خانه جدید ما حدود دو مایل از خانه قدیمی ما فاصله دارد، در محله ای خلوت. تازه داریم جا می افتیم. در اتاق نشیمن' اسباب واثاثیه ما طوری چیده شده که در کاخ سفید چیده شده بود. در همه جایِ خانه یادگارهایی وجود دارد که به ما یادآوری می کند همه این اتفاقات واقعی بوده است ـ عکس های خانوادگی در کمپ دیوید، ظروف سفالیِ دست ساز که دانشجویانِ بومیِ آمریکایی به من هدیه دادند و کتابی که نلسون ماندلا برایم امضا کرده است. آنچه در مورد این شب' عجیب به نظر می رسید این بود که همه رفته بودند. باراک در سفر بود. ساشا با دوستانش بیرون بود. مالیا در نیویورک کار و زندگی می کند و آخرین سال بین دبیرستان و رفتن به دانشگاه را می گذراند. فقط من بودم، دو سگ، و یک خانه خموش و خالی که در طی هشت سال گذشته شبیهِ آن را ندیده بودم.
گرسنه بودم. از اتاق خوابم خارج شدم و از پله ها پایین رفتم و سگ ها پشت سر من راه افتادند. در آشپزخانه' در یخچال را باز کردم. یک لقمه نان گیر آوردم، دوتکه از آن را کندم و در تُستر گذاشتم. درِ کابینت را باز کردم و یک بشقاب بیرون آوردم. می دانم گفتنش عجیب است، اما برداشتن بشقاب از روی قفسه آشپزخانه، بی آنکه اول کسی اصرار کند که آن را برایم بردارد، و اینکه تک وتنها بایستم و منتظر بمانم که نان در تُستر برشته شود، این احساس را در من بیدار می کرد که به همان زندگی که از آن آمده بودم، برگشته ام. یا شاید هم این زندگی جدید من است که خود را این گونه اعلام می کند.
سرآخر، فقط نانِ تُست درست نکردم؛ تستِ پنیری درست کردم و بین آن پنیرِ چدار گذاشتم. بعد بشقابم را به حیاط خلوت بردم. فقط رفتم. پاهایم برهنه بود و یک شلوارک به پا داشتم. بالاخره سرمای زمستان بساطش را جمع کرده بود. گل های زعفران کم کم در امتداد دیوارِ پشتی از بسترشان بیرون زده بودند. هوا بوی بهار می داد. روی پله های ایوان نشستم و گرمای آفتاب را احساس کردم که هنوز تخته سنگ زیر پایم را گرمی می بخشید. جایی در دوردست سگی پارس کرد و سگ های من مکثی کردند و به صدای آن گوش دادند. برای لحظه ای گیج به نظر می رسیدند. به نظرم رسید که این صدایی ناخوشایند برای سگ ها بود؛ با توجه به اینکه ما همسایه نداشتیم، چه رسد به سگ های همسایه در کاخ سفید. وقتی سگ ها شروع به گشتن در محوطه حیاط کردند، من در تاریکی نان تُستم را خوردم و با تمام وجود احساس تنهایی کردم. به نگهبانانی که با اسلحه در فاصله کمتر از صد یاردی مقر نگهبانی در گاراژ ما نشسته بودند، فکر نمی کردم، یا این واقعیت که نمی توانم بدون ماموران امنیتی در خیابان قدم بزنم. درباره رئیس جمهور جدید یا رئیس جمهور قبلی هم فکر نمی کردم.
در عوض' به این فکر می کردم که چگونه چند دقیقه بعد به درون خانه ام برگردم، بشقابم را در ظرف شویی بشویم و به رختخواب بروم و شاید پنجره ای را باز کنم تا بتوانم هوای بهاری را احساس کنم ـ چقدر این کار دلپذیر بود! همچنین به این فکر می کردم که این آرامش فرصتی فوق العاده برایم ایجاد می کرد تا بیندیشم. به عنوان بانوی اول، به پایان یک هفته پرمشغله می رسیدم و لازم بود به خاطر آورم چگونه این هفته شروع شده بود. دخترهایم که با عروسک های پالی پاکت وارد کاخ سفید شده بودند، و با پتویی به نام بلَنکی و ببری اسباب بازی به نام تایگر، حالا نوجوان بودند، زنان جوانی که برای خود برنامه و دیدگاهی داشتند. همسرم حالا دارد خود را با زندگی بعد از کاخ سفید منطبق می سازد و استراحت می کند؛ و من اینجا، در این مکان جدید، هستم و حرف های زیادی برای گفتن دارم.

درباره کتاب

شدن روایتی از زندگی شخصی خانم اوباما، همسرِ اولین رئیس جمهورِ سیاه پوست آمریکا، قبل و بعد از ورود به کاخ سفید است. میشل اوباما در این کتاب با استفاده از شیوه ای روایی و صمیمانه خواننده را به دنیای خود دعوت می کند و تجربیاتی را شرح می دهد که سازنده شخصیت او بوده است؛ از دوران کودکی، در منطقه ای فقیرنشین در شیکاگو تا زمانی که بانوی اول آمریکا گردید.
این کتاب سرگذشتِ زنی است که قدم به قدم با دشواری ها و موانع زندگی روبه رو می شود و با تلاش، صبوری، تدبیر و ایستادگی چشم به آینده ای روشن تر می دوزد و تسلیم بن بست های طبیعی، اجتماعی و نژادی نمی گردد.
شدن در نخستین ماهِ انتشار به رکورد بیش از سه میلیون نسخه فروش رسید و عنوان پرفروش ترین کتاب سالِ آمریکا را نصیب خود کرد.

درباره نویسنده

میشل رابینسون اوباما، متولد ۱۹۶۴ در شیکاگو، وکیل، فعال اجتماعی، نویسنده و نخستین بانوی اولِ آمریکایی ـ آفریقایی در تاریخ ایالات متحده آمریکاست. میشل اوباما دانش آموخته دانشگاه پرینستون و دارای دکترای حقوق از دانشگاه هاروارد است.

درباره مترجم

دکتر علی سلامی نویسنده، تحلیلگر گفتمان، کنشگر حقوق بشر و استاد دانشگاه تهران است.



برخی آثار و فعالیت های دکتر سلامی به شرح زیر است:
سردبیری روزنامه بین المللی تهران تایمز؛ ترجمه کتاب های آتش و خشم، یک وفاداری بالاتر و وحشت؛ تالیف و ترجمه بیش از ۲۰۰ کتاب در ایران و خارج از ایران؛ ترجمه مجموعه آثار شکسپیر و برخی آثار برجسته ادبی به فارسی؛ برگردان قرآن کریم، دیوان حافظ، رباعیات خیام و مجموعه اشعار شاعران معاصر ایران به انگلیسی و بیش از صدها مقاله درزمینه حقوق بشر، مسائل خاورمیانه و سیاست های آمریکا به زبان انگلیسی در نشریه های بین المللی از قبیل گاردین، لس آنجلس تایمز، ایج، گلوبال ریسرچ و وترنز تودی.
مقالات سلامی به بیش از بیست زبان دنیا ترجمه شده است.
یولیسیز/اولیس شاهکار جیمز جویس و اولین کتاب از صد اثر برترِ مادرن لایبرری توسط علی سلامی در دست انتشار است.

نظرات کاربران درباره کتاب شدن

سلام کتاب خیلی جذاب نوشته شده ولی قیمتش بسیار زیاده لطفا قیمت کتاب رو تعدیل کنید
در 4 هفته پیش توسط مصطفی شکوری مغانی
خیلی دوس دارم بخونمش ولی خیلی گرونه😢😢😢
در 4 هفته پیش توسط shaghayegh as
دیجی کالا یه سیاست کثیف داره که توی فیدیبو هم استفاده میکنه: قیمت قبل اژ تخفیف رو خیلی بالا میژنه بعد به اون تخفیف میده و به مشتری «توهم تخفیف گرفتن و سود کردن» میده. اینجا رو ببینید: قیمت قبل تخفیف همون قیمت کتاب چاپیه!!! اخه اقای مدیر! مشتری احمقه؟؟ نمیگه این قیمت ها از کجا میاد؟؟ واقعا براتون متاسفم و خوشحالم اپ های مشابهی وجود داره که بذون اجرای سیاستهای نخ نمای شما با احترام با مشتری برخورد میکنه.
در 3 هفته پیش توسط sadeq
چقدر قیمتش گزاف است. ما خودمان نمی خریمش تا ارزان شود. این همه کتاب نخوانده دارم. میشل را دیر نمی شود فعلا
در 4 هفته پیش توسط fat...deh
سلام، منم موافقم که هزینه کتابای الکترونیکی خیلی خیلی بیش از اونیه که انتظار میرفت باشه. اصلا معقول نیست. لطفا درباره قیمت ها یه کارشناسی دقیق انجام بدین.
در 3 هفته پیش توسط
شنیدم این ترجمه خیلی بد هست و ترجمه سپیده حبیبی خیلی خیلی از این ترجمه بهتره این کتاب سانسور هم شده و تعداد صفحات آنی نیست که در شناسه کتاب اومده و ۵۰ - ۶۰ صفحه کمتر از ترجمه خانم حبیبی است در خرید این نسخه عجله کردم و شرمنده ی خودم شد سودجویی (سواستفاده) به کتاب و کتابفروشی های معتبر هم رسید
در 3 هفته پیش توسط جواد آزادی
لطفا به ناشرین محترم گوشزد کنید که قیمت گذاری بالا تنها موجب فروش کم تر کتاب و روی آوردن خواننده ها به دانلود غیر مجاز خواهد شد.
در 4 هفته پیش توسط ساناز سردشتی
من شخصا کتاب هایی که دست کم نصف قیمت چاپیش نباشه نمیخرم، اگر شماها هم نخرید اون وقت اینجوری سوارتون نمیشن و هر قیمتی رو که خواستن بندازن، اما ما ایرانی ها اتحاد نداریم
در 3 هفته پیش توسط omid GH
یک کتاب فوق العاده است و خوندن این کتاب رو به تمام خانم هایی که سعی می کنند هم پیشرفت کنند هم کارکنند هم مادر و همسری فوق العاده باشند حتما توصیه می کنم کتابها رو لطفا ارزون کنید تا بتونیم ازشون استفاده کنیم اگر من این مبلغ رو نداشتنم واقعا شاید این کتاب رو نمی خنودم و از لذت اش بهره نمی بردم خیلی از دوستان من ماه هاست که حقوقی دریافت نکردن لطفا بیایید با هم مهربان باشیم و منصف باشیم
در 3 هفته پیش توسط صنم اکبری
نه عزیزم..توان خریدش رو ندارم...و متاسفم
در 3 هفته پیش توسط r d