فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تارتوف

کتاب تارتوف

نسخه الکترونیک کتاب تارتوف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تارتوف

اگر ترجمه‌هاي موجود در کتابخانه‌ها، تنها راه مواجهه ما با نمايش‌نامه‌هاي خارجي باشد، در اين صورت درک و دريافت‌مان از تاريخ ادبيات نمايشي، ناکامل و مجازي خواهد بود، که اين تاريخ چيست مگر سير متون نمايشي که هر يک به دوره‌اي تعلق دارند و به جغرافيايي. در ايران بسيارند نمايش‌نامه‌هايي که ترجمه شده‌اند درحالي‌که نه مهم بوده‌اند و نه در ميان آثار نويسنده‌شان جايگاهي داشته‌اند. بسيارند نمايش‌نامه‌هايي که چنان در سير ترجمه تحريف شده‌اند و تغيير شکل يافته‌اند که استناد به آن‌ها تنها ما را به تاريخي جعلي از ادبيات نمايشي مي‌رساند. بسيارند نمايش‌نامه‌هاي جريان‌ساز که از سير ترجمه‌هاي متون نمايشي جامانده‌اند، آثاري که به هر دليلي دشواري متن، ناهمخواني با گفتمان سياسي دوران، فقدان مترجم براي برخي زبان‌ها و... ترجمه نشده‌اند و عدم ترجمه‌شان بيش از همه، دانشجويان تئاتر را با معضلي جدي روبه‌رو کرده است. سال هزار و نهصد و پنجاه مرز تاريخ نگارش آثاري قرار گرفته که در اين مجموعه‌ جاي گرفته‌اند و ديگر آن‌که اهميت نمايش‌نامه‌ در تاريخ ادبيات نمايشي جهان، دلايل ديگري را هم در برمي‌گيرد. مقاله‌ي تفصيلي پايان هر نمايش‌نامه، در واقع توضيح اهميت هر اثر خواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تارتوف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

این کمدی ای است که هیاهوی بسیار به پا کرده و مدتی دراز سرکوب شده است؛ و اشخاصی که به سخره می گیرد به خوبی نشان داده اند که در فرانسه از همه کسانی که تاکنون به سخره گرفته ام قدرتمندتر بوده اند. اشرافان متکلف، زنان متصنع، قلتبان ها و پزشکان با بردباری تحمل کرده اند که به نمایش در آیند و در کنار دیگران وانمود کرده اند که از تصویری که از آن ها ارائه شده تفریح می کنند؛ اما ریاکاران تحمل ریشخند را نداشته اند؛ بی درنگ به ایشان بر خورد و عجیب دیدند که من شهامت به سخره گرفتن اداهایشان را داشته باشم و خواسته باشم از کاری انتقاد کنم که این همه انسان های شریف درگیر آن اند. این جنایتی است که نمی توانند به خاطرش مرا ببخشند؛ و همگی با خشمی هولناک در رد کمدی من مسلح شده اند. آن ها توجه داشته اند که به کمدی من از منظر آنچه جریحه دارشان کرده است حمله نکنند: ماهرتر از این حرف هایند و بسیار خوب می دانند که چگونه عمق روحشان را آشکار نسازند. بنا به عرف ستایش انگیزشان، منافعشان را با انگیزه ای الهی پنهان داشته اند؛ و تارتوف بر زبانشان نمایش نامه ای است که به تقوا توهین روا می دارد. سراسر آن آکنده از اعمال زشت است و چیزی در آن نیست که در خور سوزاندن نباشد. همه واژه های آن کفرآمیز است و اداهای آن جنایت بار؛ و در کمترین گوشه چشمی، در کمترین حرکت سری و در کمترین قدمی به راست یا به چپ رازهایی نهفته است که آن را به زیان من تعبیر می کنند.
بارها آن را از صافی روشنگری های دوستانم و عیب جویی همگان گذرانده ام؛ اما تصحیح هایی که توانسته ام انجام دهم، قضاوت شاه و ملکه که نمایش را دیده اند، تمجید شه زادگان بزرگ و آقایان وزیران که با حضور خود در جمع همگان آن را مفتخر ساخته اند، شهادت انسان های شریفی که آن را سودمند یافته اند، هیچ کدام نفعی نداشته است. آن ها حاضر نیستند دست بردارند؛ و هنوز هم هرروز متعصبان دو آتشه ای را وا می دارند که در ملاعام پارسایانه به من ناسزا بگویند و از سر شفقت لعنتم فرستند.
به همه آنچه ممکن است به من بگویند وقعی نمی گذاشتم اگر مهارتشان در تراشیدن دشمنانی که محترمشان می دارم در کار نبود، و همراه کردن انسان هایی به راستی شریف با خود از طریق فریفتن حسن نیتشان، انسان هایی که به سبب اشتیاقی که به منافع آسمانی دارند به سادگی تاثیرپذیرند.
این است آنچه وادارم می سازد که از خود دفاع کنم. می خواهم در همه جا کمدی ام را نزد زاهدان راستین توجیه کنم؛ و از صمیم قلب از ایشان استدعا دارم که چیزی را پیش از دیدن محکوم نکنند، هرگونه پیش داوری را از خود دور سازند و در خدمت سودای کسانی در نیایند که رفتار ریاکارانه شان موجب بدنام کردن ایشان است.
چنانچه زحمت بکشند و با حسن نیت کمدی مرا بررسی کنند، بی شک خواهند دید که نیات من در سراسر آن عاری از هر غرضی است و من به هیچ روی میل ندارم آنچه را باید محترم داشت به سخره بگیرم؛ و با همه احتیاطی که لازمه سنجیدگی در این باره است به موضوع پرداخته ام؛ و همه هنر و همه مراقبت های ممکن را به کار برده ام تا شخصیت انسان ریاکار را از زاهد راستین جدا سازم. دو پرده تمام را بدان اختصاص داده ام تا آمدن انسان تبهکار مورد نظرم را مهیا کنم. او حتی لحظه ای هم مخاطبان را دچار تردید نمی کند؛ او را بی درنگ با نشانه هایی که درباره اش ارائه داده ام باز می شناسند؛ و در سراسر نمایش یک واژه یا یک عمل نیست که شخصیت انسان بدسگال را برای تماشاگران ترسیم نکند و شخصیت انسان شریف راستین را که در مقابلش قرار می دهم برجسته نسازد.
می دانم این آقایان می کوشند القا کنند که سخن گفتن از مسائل دینی وظیفه نمایش نیست؛ اما اجازه بدهند از ایشان بپرسم که این پند زیبا را بر چه اساسی بنا می نهند. این را بنا به گمان خود توصیه می کنند و هیچ دلیل مبرهنی بر ای آن ندارند؛ و یقیناً به سادگی می توان به آن ها نشان داد که نویسندگان باستان در آغاز کمدی(۱) را از دین برگرفتند و کمدی جزو آیین های دینی شان بوده است؛ همسایگان ما اسپانیایی ها نیز هیچ جشنی را بدون کمدی برگزار نمی کنند؛ و حتی در میان خود ما هم تولد کمدی مدیون انجمنی است که امروزه نیز هتل دو بورگونْی(۲) به آن تعلق دارد؛ مکانی که به نشان دادن مهم ترین کمدی های آیینی دین ما اختصاص داشت؛ هنوز هم در آنجا نمایش نامه هایی به حروف گوتیک با نام یک دکتر الهیات چاپ می شود؛ نیازی نیست که راه دوری برویم؛ در همین دوران ما، نمایش نامه های مقدسی از آقای کورنی(۳) در همان جا اجرا شده که تحسین همه فرانسه را برانگیخته است.
اگر کاربرد کمدی تصحیح عیب انسان هاست، نمی دانم چرا باید برخی ممتاز باشند. عیب ذکر شده(۴) در کشور پیامدی بس خطرناک تر از عیب های دیگر دارد؛ و دیده ایم که کمدی در تصحیح عیب ها بسیار کارساز است. بهترین گوشزدهای درس اخلاق، در بیشتر اوقات، از گوشزدهای هجائیه ها قدرت کمتری دارند؛ و هیچ چیز انسان ها را بیش از تصویر نقص هایشان اصلاح نمی کند. بدترین چیز برای عادات زشت آن است که در معرض خنده همگان قرار گیرند. انسان به سادگی سرزنش ها را تحمل می کند؛ اما تحمل مسخره شدن را ندارد. آدمی حرفی ندارد که بدجنس باشد اما نمی پذیرد که مضحک باشد.
به من ایراد می گیرند که اصطلاح هایی از پارسایی را بر زبان شخصیت شیاد نمایش نامه ام جاری کرده ام. عجبا! آیا برای نشان دادن شخصیت ریاکار می شد که از این عمل خودداری کنم؟ به اعتقاد من کافی بود انگیزه های مجرمانه ای را که موجب می شد سخنانی آن گونه را به زبان بیاورد آشکار کنم، و البته واژه های مقدسی را که شنیدن آن ها از زبان او موجب رنجش خاطر می شد از آن میان حذف کرده ام. ــ اما او در پرده چهارم اصول اخلاقی مخربی بر زبان می آورد. ــ ولی آیا این اصول چیزی است که مردم گوششان از آن پر نبوده باشد؟ آیا چیز تازه ای در کمدی من گفته می شود؟ آیا می شود نگران آن بود که مسائلی چنین مورد نفرت همگان بر اذهان تاثیر بگذارد و آیا اگر من آن ها را به نمایش در آورم خطرناک تر می شوند و اگر بر زبان تبهکاری جاری شود نافذ می شود؟ مطلقاً چنین چیزی به نظر نمی رسد؛ یا باید کمدی تارتوف تایید شود یا به طور کلی باید همه کمدی ها را محکوم کرد.
این نکته ای است که از مدتی پیش سخت به آن پیله کرده اند؛ و تاکنون هرگز چنین شدید در رد کمدی طغیان نکرده بودند. انکار نمی کنم که برخی از آبای کلیسا کمدی را محکوم کرده اند؛ اما این را نیز نمی توان انکار کرد که برخی از آن ها ملایمت بیشتری در قبال آن نشان داده اند. بنا بر این، اقتداری که با تکیه بر آن ادعای ممیزی می کنند با این دودستگی متزلزل می شود؛ و نتیجه ای که از این تنوع افکار در میان اذهانِ روشن به نوری واحد می توان گرفت آن است که کمدی را به گونه ای متفاوت دیده اند و برخی جنبه ناب آن را در نظر گرفته اند، حال آنکه برخی دیگر انحراف آن را دیده اند و آن را با همه کمدی های ناجوری اشتباه گرفته اند که به حق کمدی شرم آور نامیده شده.
در واقع، از آنجا که باید از چیزها سخن گفت نه از واژه ها، و از آنجا که بیشتر اختلاف ها از سوءتفاهم ناشی می شود و از این نکته که چیزهای متضاد را به کلامی واحد بیان می کنند، کافی است که پرده ابهام را پاره کنند و کمدی را در واقعیت وجودش بنگرند و ببینند که آیا باید محکومش کرد یا نه. در آن صورت، خواهند فهمید که کمدی چیزی نیست مگر شعری نبوغ آمیز که اشتباه های آدمیان را با درس هایی خوشایند مطرح می کند و به همین دلیل ممیزی آن جز بی عدالتی نمی تواند باشد؛ و اگر به شهادت دوران باستان توجه کنیم، می بینیم که بزرگ ترین فیلسوفانِ آن کمدی را ستوده اند، یعنی کسانی که از خردمندی پالوده دفاع کرده اند و همواره بر فساد دوران خود تاخته اند. دوران باستان به ما نشان می دهد که ارسطو پژوهش های بسیاری را به کمدی اختصاص داده و قواعدی برای هنر کمدی ارائه داده است. آگاهمان می سازد که مردان بزرگی از دوران باستان و صاحب نامان بزرگ افتخار کرده اند به اینکه خود کمدی هایی آفریده اند؛ و کسان دیگری بوده اند که با علاقه نمایش نامه هایشان را در برابر مردم خوانده اند؛ یونان احترامش را به این هنر با جوایزی افتخارآمیز بیان داشت و نمایش خانه های باشکوهی به افتخار این هنر برپا کرد. و سرانجام اینکه در رم، همین هنر به افتخارهایی شگفت انگیز نایل آمد. منظورم رم هرزه در دوران آزادی بی حد و حصر امپراتوران نیست بلکه رم با انضباط در دوران کنسول ها در مدنظر من است و در زمان جریان داشتن فضیلت رومی.
اعتراف می کنم که کمدی در برخی دوره ها به تباهی کشیده شده. آیا در دنیا چیزی هست که هرروزه رو به تباهی نرود؟ معصومانه ترین چیزی هم نیست که انسان ها آن را به سمت جنایت نکشاند؛ سودمندترین هنر هم قادر است نیات را وارونه کند؛ هیچ چیزِ بنفسه خوب نیست که نتوانند استفاده سوء از آن بکنند. طبابت هنری سودمند است و همه آن را به عنوان یکی از اعلاترین داده ها حرمت می نهند؛ با این حال اوقاتی بوده که اعمالی نفرت انگیز از آن سر زده و غالباً هنری شده برای مسموم کردن انسان ها. فلسفه عطیه خداوندی است؛ به ما داده شده تا با تماشای شگفتی های طبیعت، اذهانمان را به شناخت خداوند معطوف داریم؛ با این حال می دانیم که غالباً آن را از کاربردش دور داشته اند و آشکارا آن را به دفاع از کفر مشغول کرده اند. حتی مقدس ترین چیزها نیز از فساد انسان ها در امان نیستند؛ و تبهکارانی را می بینیم که هر روز از دیانت سوء استفاده می کنند و آن را بدسگالانه به خدمت جنایات برخی از بزرگان در می آورند. اما این باعث نمی شود که از تفکیک های لازم دست بکشیم. نمی شود خوبی چیزهایی را که با شیطنت تباه کنندگان تباه می شود با نتیجه گیری کاذب پوشاند. همیشه استفاده نادرست را از نیت هنر تفکیک می کنند؛ و از آنجا که دلیلی ندارد طبابت منع شود زیرا طبیبانی از رم تبعید شدند(۵) و یا فلسفه زیرا در ملا عام در آتن محکوم شد(۶)، پس نباید بخواهند کمدی را ممنوع سازند زیرا که زمانی ممیزی می شد. این ممیزی دلایل خود را داشت، دلایلی که در اینجا وجود ندارند. این ممیزی به چیزی که دیده بود محدود شد؛ نباید آن را از مرزهایی که برای خود ایجاد کرده است بیرون کشید و آن را دورتر از حد لازم گسترش داد و تر و خشک را باهم سوزاند. کمدی ای که این ممیزی قصد حمله بدان را دارد کمدی ای نیست که بخواهیم از آن دفاع کنیم. باید از خلط این کمدی با آن یکی حذر کرد. دو شخصیتی که عرف و عاداتشان کاملاً فرق دارد. این دو جز تشابه اسمی هیچ شباهتی به یک دیگر ندارند؛ و بی عدالتی وحشتناکی است که بخواهند اولمپ را که زنی درستکار است بدان سبب محکوم کنند که زن دیگری با نام اولمپ هرزه بوده است. چنین حکم هایی یقینا‍ً در جهان بی نظمی به وجود خواهد آورد. در این زمینه چیزی نیست که محکوم نباشد؛ و از آنجا که در قبال همه چیزهایی که همه روزه از آن سوءاستفاده می شود چندان سخت گیری نمی کنند، پس باید همین بخشایش در مورد کمدی اعمال شود و نمایش نامه هایی را که در آن آموزندگی و درستکاری حاکم است تایید کنند.
می دانم انسان هایی وجود دارند که ظرافت طبعشان قادر به تحمل هیچ کمدی ای نیست و می گویند که صادق ترین کمدی ها خطرناک ترینِ آن هاست و اشتیاق هایی که در این نمایش ها توصیف می شود هرقدر سرشار از فضایل اخلاقی باشند تاثیرگذارترند و روح انسان ها با چنین نمایش هایی بیشتر متاثر می شود. نمی دانم چه جنایتی در متاثرشدن از دیدن اشتیاقی صادقانه وجود دارد؛ فضیلت بسیار بالایی است این بی اعتنایی کاملی که می خواهند روحمان را به آن عادت دهند. شک دارم که چنین کمالی در توان طبیعت انسان باشد؛ نمی دانم آیا بهتر آن است که اشتیاق های انسانی را کاملاً از میان ببرند یا در راه تصحیح و تلطیف آن تلاش کنند. اعتراف می کنم مکان هایی هست که برای رفت وآمد بهتر از تئاتر است؛ و اگر بخواهند همه چیزهایی را که مستقیماً به خداوند ارتباطی ندارد سرزنش کنند، شکی نیست که کمدی باید جزو آن ها باشد و فکر می کنم بد نباشد که آن را نیز با باقی چیزها محکوم کنند؛ اما فرض بر این باشد، و البته حقیقت هم دارد، که به وقفه ای در اعمال تقوا نیاز داشته باشیم و انسان ها نیازمند سرگرمی باشند، تاکید دارم که نمی توان برای این کار چیزی بی ضررتر از کمدی یافت. سخن را به درازا کشاندم. با سخنی از شاه زاده ای بزرگ در باره کمدی تارتوف به گفته ام پایان می دهم.
هشت روز پس از آنکه تارتوف ممنوع شد، نمایش نامه ای با عنوان اسکاراموشِ راهب در حضور درباریان اجرا شد؛ شاه به شاه زاده بزرگ گفت: «دلم می خواهد بدانم چرا مردمی که این همه از کمدی مولیر توی ذوقشان خورده در باره اسکاراموش حرفی نمی زنند.» شاه زاده چنین پاسخ داد: «دلیلش این است که اسکاراموش آسمان و دین را به سخره می گیرد که این آقایان نگران آن نیستند، اما نمایش نامه مولیر خود آن ها را به سخره می گیرد؛ و آن ها تاب تحمل چنین چیزی را ندارند.»

ناشر به خواننده

از آنجا که کمترین سخنانی که از خامه آقای مولیر تراوش می کند دارای زیبایی هایی است که ظریف ترین اذهان از ستایشش خسته نمی شوند، وظیفه خود دانستم که موقعیت را مغتنم شمارم و شما را از این عریضه ها بی نصیب نسازم، و بجا دانستم که عریضه ها را به پیوست تارتوف منتشر کنم، نمایش نامه بی نظیری که همه جا سخن از آن است.

عریضه نخست به حضور شاه

در مورد کمدی تارتوف
شاها،

از آنجا که وظیفه کمدی اصلاح کردن انسان هاست در حین سرگرم کردنشان، به نظرم آمد که با توجه به شغلم، بهترین کاری که می توانستم بکنم این بود که با توصیف هایی مسخره به عادات زشت سده ای که در آن زندگی می کنم حمله کنم؛ و از آنجا که ریاکاری بی شک یکی از رایج ترین و نامطبوع ترین و خطرناک ترینِ این عادات است، به این فکر افتادم، شاها، که خدمت کمی به مردمان شریف نخواهد بود اگر کمدی ای بیافرینم که ریاکاران را بی اعتبار کند و همه اداهای حساب شده این آدم های زیاده خوب را، همه شیادی های پنهان این زاهدان ریایی را به درستی نمایان سازد، کسانی که می خواهند مردم را با تعصبی تقلیدی و شفقتی گمراه کننده فریب دهند.
شاها، من این نمایش را با همه دقتی که به آن معتقدم و همه احتیاطی که ظرافت چنین موضوعی طلب می کرد آفریده ام؛ و برای آنکه ارزش و احترامی را که برای زاهدان راستین قایلیم حفظ کنم، تا جایی که توانستم آن را از شخصیتی که موضوع کارم بود متمایز ساختم. جای ابهامی باقی نگذاشتم و هرچه را که ممکن بود بد و خوب را باهم خلط کند حذف کردم و در این توصیف فقط از جلوه های دقیق و خصوصیات اساسی ای استفاده کردم که در وهله نخست موجب می شود یک ریاکار واقعی و صریح را باز شناسیم.
با این همه، تمام احتیاط ها بیهوده بود. شاها، از حساسیت روحی شما در باب مسائل دینی استفاده کردند و شما را از تنها وجهی که ممکن بود فریب دادند، منظورم احترام به چیزهای مقدس است. تارتوف های پشت پرده ماهرانه الطاف اعلیحضرت را جلب کردند؛ و سرانجام نسخه های اصلی رونوشت را، هرقدر هم بی ضرر بوده و هرقدر هم شباهت داشته، حذف کردند.
اگرچه حذف این کار ضربه ای حساس بر من وارد کرد، اما با شیوه ای که اعلیحضرت به توضیح مسئله پرداختند، بدبختی ام ملایم تر شد؛ و گمان کردم، شاها، دیگر جایی برای شکوه نمانده است حال که اعلیحضرت با مرحمت تمام اعلام کرده اند چیزی در این کمدی ندیده اند که مانع نمایش عمومی آن شود.
اما با وجود این اعلام افتخارآفرینِ بزرگ ترین و روشن ضمیرترین شاه جهان و باوجود تایید عالی جناب نماینده پاپ(۷) و بخش اعظم بلندمرتبگان روحانیت، که همگی در روخوانی ویژه ای که از کتابم خدمتشان ارائه دادم با احساسات اعلیحضرت هم عقیده بوده اند، با وجود همه این ها شاهد کتابی هستیم نوشته کشیش... که همه این شهادت های عالی مرتبه را رد می کند. هرقدر اعلیحضرت گفته باشند و هرقدر عالی جناب لو لِگا و عالی جنابان دیگر قضاوتشان را اعلام کرده باشند، او بی آنکه کمدی ام را دیده باشد آن را شیطانی و مغز مرا شیطانی می داند؛ من اهریمنی هستم پوشیده از گوشت و در لباس انسان، یک آزاداندیش، یک بی دین درخور شکنجه ای مثالی. بدان نمی توان بسنده کرد که آتش در برابر همگان تاوان اهانت مرا باز دهد، که این جبرانی بس نازل خواهد بود؛ تعصب خیرخواهانه این مردِ نیکِ آداب دان به همین اکتفا نمی کند و مایل است که رحمت خداوند شامل حالم نشود؛ می خواهد که مطلقاً لعنت شوم و این قضیه ای است پایان یافته.
این کتاب، شاها، به حضور مبارکتان ارائه شد؛ و اعلیحضرت خود به خوبی قضاوت می کنند که چقدر برایم ناگوار است که هرروز در معرض دشنام های این آقایان قرار گیرم؛ چه خسرانی در جهان بر من وارد می آورد چنین افتراهایی اگر مجاز باشند؛ و سرانجام چه نفعی خواهم داشت از اینکه دامان خود از دروغ هایی که در پی این کتاب روان است بشویم و به مردمان نشان دهم که کمدی من اصلاً آن چیزی نیست که می خواهند باشد. شاها، نیازی به گفتن نیست که برای شهرت خود و برای اثبات بی ضرربودن کتابم نزد همگان چه تقاضایی دارم: شاهان آگاهی چون شما نیازی ندارند که خواستمان را نزدشان ابراز کنیم؛ آن ها، همان طور که خدا آگاه است، خوب می دانند که ما چه می خواهیم و بهتر از خود ما می دانند که چه چیزی باید به ما عطا کنند. برایم همان بس که منافعم را به دستان آن اعلیحضرت بسپارم؛ و با احترام تمام از آن اعلیحضرت انتظار دارم که آنچه خود مایل است در این باره فرمان دهد.

عریضه دوم

به حضور شاه در اردوگاهش در برابر شهر لیل در فلاندر
شاها

کاری بس گستاخانه است که مصدع اوقات فرمانروایی بزرگ شوم در میانه فتوحات افتخارآفرینش؛ اما شاها، در وضعیتی که هستم، کجا می توان حمایتی یافت مگر در همین مکانی که به جست وجویش آمده ام؟ و در برابر اقتدار قدرتی که به ستوهم آورده، به که توسل توانم جست مگر منبع قدرت و اقتدار، مگر مقسم عادل فرامین مسلم، مگر داور عالی مقام و صاحب اختیار همه چیز؟
شاها، کمدی من نتوانست الطاف اعلیحضرت را به خود جلب کند. بیهوده آن را تحت عنوان شیاد آفریدم و شخصیتش را در لباس مبدل مردی دنیادار؛ هرچه کوشیدم تا کلاه کوچک و گیسوان بلند و یقه ای بزرگ و یک شمشیر و مقداری دانتل به روی لباس برایش تدارک ببینم و در بسیاری جاها تلطیف هایی صورت دادم و با دقت حذف کردم هرآنچه را که تصور کردم ممکن است کمترین بهانه ای به دست چهره های مشهوری بدهد که می خواستم ترسیم کنم، هیچ کدام سودمند نیفتاد. گروه فشار به ساده ترین حدس و گمان ها در باره موضوع بیدار شد. آن ها توانستند اذهانی را غافلگیر کنند که همواره در سطحی بالا تلاش می کنند تا غافلگیر نشوند. کمدی من به محض ارائه شدن با صاعقه قدرتی روبه رو شد که باید به رعایت احترام ملزم کند؛ همه کاری که توانستم بکنم تا در این دیدار خود را از ترکش های توفان در امان دارم این بود که بگویم اعلیحضرت با الطاف خود به من اجازه دادند اثرم را به اجرا در بیاورم و گمان نمی کردم که لازم آید از دیگران کسب اجازه کنم زیرا تنها ایشان اند که می توانستند آن را ممنوع سازند.
شاها، شکی ندارم مردمانی که در کمدی ام توصیف می کنم در حضور اعلیحضرت تلاش بسیاری خواهند کرد و مردمانی به راستی نیک خصال را در جناح خود معرفی خواهند کرد، همان طور که پیش تر نیز کرده اند، مردمانی که دیگران را از چشم خود داوری می کنند و به همین دلیل زودتر می توان فریبشان داد. آن ها این هنر را دارند که به همه نیات خود رنگی زیبا ببخشند. هرقدر که تظاهر کنند، انگیزه شان هیچ نشانی از مسائل الوهی ندارد: این را به خوبی نشان دادند آن گاه که بارها و بارها اجرای برخی کمدی ها را پذیرفتند بی آنکه کلامی بر زبان آورند. آن نمایش نامه ها فقط به تقوا و به دین حمله می کردند، مسائلی که چندان محل دغدغه آنان نبود؛ اما این یکی به خودشان حمله می کند و آنان را به سخره می گیرد؛ و این چیزی است که تاب تحملش را ندارند. نمی توانند مرا ببخشند که شیادی شان را در چشم همگان افشا کرده باشم؛ و بی شک به شما خواهند گفت که از کمدی من خشم گرفته اند. اما شاها، حقیقت محض آن است که همه پاریس صرفاً از دفاعی که آنان از خودشان می کنند منزجر شده اند و باوجدان ترینشان این نمایش را سودمند یافته اند و حیرت کرده اند از اینکه انسان هایی که آن همه به شرافت معروف بوده اند چنین ملاحظه ای نسبت به کسانی ابراز دارند که باید مورد نفرت همه باشند و این گونه با تقوای راستین که خود بدان تظاهر می کنند به مخالفت برخاسته باشند.
من با نهایت احترام منتظرم که آن اعلیحضرت رایشان را در این زمینه صادر کنند؛ اما، شاها، اطمینان دارم که اگر تارتوف ها پیروز شوند، من دیگر نباید به آفریدن کمدی بیندیشم؛ زیرا آن ها به خود حق خواهند داد که بیش از همیشه به آزارم بپردازند و امکان خواهند یافت که به بی ضررترین چیزهایی که از خامه ام تراوش کند ایراد بگیرند.
باشد که الطاف شما، شاها، حامی من گردد در برابر خشم زهرآگینشان؛ و باشد که بتوانم اعلیحضرت را در بازگشت لشگرکشی افتخارآمیزش از خستگی فتوحات آسایش بخشم و خنده بر لبان فرمانروایی آورم که همه اروپا را به لرزه در می آورد.

عریضه سوم

به حضور شاه
شاها،

طبیبی بس درستکار، که افتخار دارم بیمار وی باشم، به من وعده داده و مایل است در برابر محضردار متعهد شود که سی سال دیگر مرا در قید حیات نگاه دارد اگر بتوانم مرحمتی از اعلیحضرت برای او بستانم. در باب وعده اش به او گفتم که این اندازه از او نخواهم و از وی راضی خواهم بود اگر عهد کند که جانم نستاند. این مرحمت، شاها، عایدات کشیشیِ نمازخانه شاهی وَنسِن است که بلاتصدی است در پی فوتِ...
جسارتاً این مرحمت را از حضور اعلیحضرت درست در روز رستاخیز بزرگ تارتوف که به الطاف شما زندگی دوباره یافته است خواستار شده ام. این نخستین عنایت موجب شد تا با مومنان متعصب آشتی کنم؛ عنایت دوم موجب آشتی ام با طبیبان خواهد شد. بی شک در قبال من زیاده مرحمتی است توامان؛ اما شاید که برای اعلیحضرت زیاده نباشد؛ و من با اندکی امیدِ حاکی از احترام به انتظار پاسخ عریضه خود می نشینم.

خانم پرنل: چه زبانی!
دورین: نه به خودش اعتماد می کنم نه به خدمتکارش
مگر اینکه ضامن معتبری باشد دنبالش.
خانم پرنل: البته نمی دانم آن خدمتکار چه جور آدمی است
اما من ضامن که اربابش مرد محترمی است.
ازش بدتان می آید، می خواهید سر به تنش نباشد، چرا؟ ۷۵
چون با وجود او حقایق درونتان کاملاً می شود برملا.
قلب او فقط در برابر گناه خشم می گیرد،
انگیزه اش هم فقط مسائل آسمانی را در بر می گیرد.
دورین: بله، اما نکته در این است که مدتی است
نمی خواهد کسی بیاید اینجا، قضیه چیست؟ ۸۰
یک ملاقات صادقانه چه مغایرتی با آسمان دارد
که برایش سروصدایی راه می اندازد که پایان ندارد؟
بین خودمان، توضیحی برایتان دارم،

[المیر را نشان می دهد]

راستش، در مورد بانو حسادت می کند، به گمانم.
خانم پرنل: ساکت باشید، فکر کنید به چیزی که در می آید از دهنتان، ۸۵
تنها او نیست که برای این دیدارها ایراد می گیرد ازتان.
تمام سروصدایی که دوستانتان به پا می کنند،
این کالسکه هایی که مدام دم در ایستاده اند،
جمع شدن این همه نوکر و این هیاهوها
بازتاب خوبی ندارد پیش همسایه ها. ۹۰
دلم می خواهد قبول کنم که موضوع مهمی نیست،
ولی همه حرفش را می زنند، این هم چیز خوبی نیست.
کلئانت: هی! خانم، می خواهیم مانعِ حرف مردم بشویم؟
ولی در زندگی کار شایسته ای نمی کنیم
اگر به خاطر حرف های احمقانه ای که می آید توی کار ۹۵
مجبور شویم بهترین دوستانمان را بگذاریم کنار؛
تازه اگر خودمان را راضی کنیم به این کار،
فکر می کنید می شود همه را به سکوت کرد وادار؟
در برابر بدگویی دیواری نمی شود افراشت،
پس نباید به بدگویی ابلهان توجهی داشت؛ ۱۰۰
سعی کنیم خودمان پاک زندگی کنیم،
ورّاجان را هم به حال خودشان رها کنیم.
دورین: دافنه، خانم همسایه مان و همسر بی مصرفش
همان هایی نیستند که بد می گویند از ما همه اش؟
آدم هایی که از همه مضحک تر است رفتارشان ۱۰۵
همیشه اولین کسانی اند که بد می گویند از دیگران؛
محال است بگذارند از دستشان در برود
کمترین جرقه دلبستگی که در جایی سوسو می زند،
تا خبرش را با خوشحالی همه جا بپراکنند،
البته به همان شکلی که خودشان درنظر دارند؛ ۱۱۰
رنگ خودشان را می زنند به اعمال دیگران
به گمان اینکه وجاهت ببخشند به اعمال خودشان؛
تازه به امید واهیِ شباهت هایی چند،
روابطشان را خیلی معصومانه قلمداد می کنند،
یا سرزنشی را که عموماً با آن مواجه اند ۱۱۵
به بهانه خصوصیاتی مشترک متوجه دیگران می کنند.
خانم پرنل: همه این استدلال ها کاری از پیش نمی برد،
همه می دانند که اورانت زندگی نمونه ای دارد؛
همه اش به آخرت فکر می کند، کاملاً هم معلوم است
که شیوه زندگی این خانه از نظر او محکوم است. ۱۲۰
دورین: مثال تحسین انگیزی است و خانم دافنه واقعاً عالی است!
راستی هم که زندگیش نمونه پرهیزگاری است؛
اما سن و سال است که این تعصب را توی دلش جا کرده،
همه هم می دانند که به رغم خودش او را باتقوا کرده؛
تا وقتی خواهش دل ها به دنبالش پر می کشیده، ۱۲۵
چه استفاده ها کرده از جاذبه ای که در وجودش می جوشیده؛
اما تا دیده درخشش چشم ها به سردی گراییده،
فکر کرده دست بکشد از دنیایی که از او دل بریده،
فکر کرده کاستی جاذبه های نخ نماشده گذشته را
بپوشاند با پرده شکوهمندی از فرزانگی والا؛ ۱۳۰
این ها جز ترفند های عشوه گران زمان نیست
که کنارکشیدن خوش خدمتان برایشان آسان نیست.
چنان رهایشان کرده اند که این ها هم راهی ندارند
جز آنکه به شغل زاهدنمایی پناه بیارند؛
این بانوان نیک نفس چنان سختگیری می کنند ۱۳۵
که از هیچ چیز نمی گذرند و همه چیز را بد می دانند؛
به زندگی همه ایراد می گیرند بی پرده و علنی،
آن هم از سر حسرت، نه از سر خیرخواهی؛
اصلاً تحمل دیدن خوشی هایی را ندارند
که خودشان با گذشتن ایام از آن وا مانده اند. ۱۴۰
خانم پرنل: این هم قصه های عجیبی که باب دل شماست.
عروس من، توی خانه شما سکوت بهترینِ کارهاست،
چون این خانم سرامد همه در پرحرفی است.
اما من هم مایلم حرف بزنم البته تا وقت باقی است.
بهتان می گویم، پسرم عاقلانه ترین کار را کرده ۱۴۵
که آن شخص با تقوا را به خانه اش آورده؛
لطف آسمان او را به این خانه فرستاده ناچار
تا ذهن گمراه همه شما را بگیرد به کار؛
باید برای نجات خودتان حرفش را بشنوید،
اصراری هم ندارد وقتی بهش نیازی ندارید. ۱۵۰
این دیدارها، این مهمانی ها، این مکالمات
همه زاییده ذهن شیطان است، به کائنات!
اینجا هرگز حرفی نیست از بحث های مومنانه،
همه اش حرف های بی ربط است و سبکسرانه؛
هم نوعان اغلب سهم زیادی از آن دارند، ۱۵۵
غیبت ها در باره فلان و بهمان از درودیوار می بارند.
خلاصه آدم های عاقل به دیدن چنین اوضاعی
سوت می کشد کله شان از این جور گردهمایی؛
هزار جور شایعه از توش در می آید به یک آن؛
یک روحانی آن روز چه حرف خوبی آورد به زبان، ۱۶۰
که اینجا راستی راستی همان برج بابِل است،
چون هرکس حق به جانب است و مشغول بِل بِل است؛
و اما داستانی که مصداق این گفته اش بود...

[کلئانت را نشان می دهد]
ببینید آقا چه خندان شده زود!
می خواهید بخندید بروید دنبال دلقک هاتان، ۱۶۵
بدونِ... اصلاً خداحافظ عروس، کاری ندارم باهاتان.
بدانید که احترامتان نصف شده در نظرم،
کو تا بار دیگر به این خانه پا بگذارم!

[به فلیپوت سیلی می زند]

هی، شما، حواستان کجاست، توی رویایید.
خداوندا! حسابی گوشتان را خواهم کشید. ۱۷۰
راه بیفتید اکبیری، یالّا، راه بیفتید.

تارتوف

بازیگران

خانم پِرنِل، مادر اورگون
اورگون، شوهر اِلمیر
اِلمیر، زن اورگون
دامی، پسر اورگون
ماریان، دختر اورگون و محبوبه والِر
والِر، محبوب ماریان
کلئانت، برادرزن اورگون
تارتوف، زاهد ریایی
دورین، ندیمه ماریان
آقای لوایال، گروهبان
مامور اجرای قانون
فلیپوت، خدمتکار خانم پرنِل

صحنه نمایش در پاریس است(۸).

پرده اول

صحنه یک
خانم پرنل و فلیپوت خدمتکارش، المیر، ماریان، دورین، دامی، کلئانت

خانم پرنل: یالّا، فلیپوت، یالّا، می خواهم خلاص بشوم از دستشان.
المیر: آن قدر تند می روید که نمی شود آمد دنبالتان.
خانم پرنل: ول کنید عروس من، ول کنید، از این جلوتر لازم نیست؛
 این ها اداهایی است که اصلاً به شان نیازی نیست.
المیر :ما وظیفه مان را ادا می کنیم، شما هم همین انتظار را دارید. ۵
ولی مادر جان، چرا این قدر زود قصد رفتن دارید؟
خانم پرنل: راستش چشم دیدن این اوضاع را ندارم،
کسی هم که نمی خواهد ببیند من چی دوست دارم.
دارم با حس خیلی بدی خانه تان را ترک می کنم،
اینجا هم همه چیز را خلاف آموخته هایم می دانم. ۱۰
هیچ حرمتی نیست، بلندحرف زدن شده مرام،
در یک کلام، اینجا دقیقاً شده بازار شام.
دورین: اگر...
خانم پرنل :شما عزیزم یک خدمتکارید،
زیادی هم زبان دراز و سخت گستاخید،
به همه چیز کار دارید، نخود هر آشید. ۱۵
دامی: ولی...
خانم پرنل :پسرم، شما یک ابلهید در چهار حرف، می دانید؟
منم که دارم به تان می گویم، مادربزرگتان؛
صد بار هم به پسرم گفته ام، به پدرتان،
جانم، حال وهوای اوباش شرور در وجود شماست،
فقط هم که دردسرش مال آن آقاست. ۲۰
ماریان: گمان می کنم...
خانم پرنل :خدای من، شما خواهرش ظاهراً ملاحظه کارید،
هیچ شرّی در شما نیست، آرام به نظر می آیید،
اما می گویند آبی بدتر از آب راکد نیست،
شما هم راهی در خفا پیش گرفته اید که مایه دل آزاری است.
المیر : اما مادر جان...
خانم پرنل: عروس من، بدتان نیاید لطفاً ۲۵
رفتار شما در همه چیز ناشایست است، کاملاً؛
شما باید سرمشقشان باشید، مادر مرحومشان
الگوی بهتری بود از شما برایشان.
شما ولخرجید؛ دلم را به آتش می کشید
وقتی این طور مثل شا زده خانم ها لباس می پوشید. ۳۰
زنی که بخواهد فقط برای شوهرش خوشایند باشد،
نیازی ندارد این همه به فکر خودآراستن باشد.
کلئانت: : ولی، خانم، در هر حال...
خانم پرنل: و اما شما، جناب اخوی ایشان،
محترمید، دوستتان دارم و ارزش قایلم برایتان،
اما خب، اگر به جای پسرم بودم، به جای همسر او، ۳۵
ازتان می خواستم که هیچ وقت از در منزلم نیایید تو.
جناب تان اندرزهایی برای زندگی موعظه می کنند
که مردم شریف اصلاً نباید در پی آن باشند.
صریح حرف می زنم، این خلق وخوی من است،
بی محابا به زبان می آرم هرچه در وجود من است. ۴۰
دامی: بی شک برای آقای تارتوفِ شما خیلی خوشحال کنندست...
خانم پرنل: او مرد خوبی است که باید به حرف هایش دل بست؛
تحملش را ندارم، خشم در من فراگیر می شود
وقتی دیوانه ای مثل شما با او درگیر می شود.
دامی :چی؟ یعنی تحمل کنم که یک خرده گیر ریاکار ۴۵
بیاید اینجا و مستبدانه قدرتش را ببندد به کار،
ما هم هیچ جوری نتوانیم خودمان را سرگرم کنیم
مگر به میل این آقای خوش قیافه عمل کنیم؟
دورین: اگر بنا باشد پیِ توصیه های این آقا را بگیریم،
جز خلاف راه دیگری پیش پایمان نداریم؛ ۵۰
این خرده گیر باغیرت همه را زیر نظر دارد.
خانم پرنل: خیلی هم خوب است که از همه چیز خبر دارد.
او می خواهد هرکس راه بهشت را دنبال کند،
پسرم هم باید همه را به دوست داشتنش مجاب کند.
دامی:ببینید مادر، نه پدر نه هیچ کس دیگری ۵۵
نمی تواند مجبورم کند به خوش رفتاری.
چیز دیگری بگویم، خلاف میلم گفته ام؛
رفتارش واقعاً دقّی است توی سینه ام؛
موضوع بیخ دارد و بگویم خدمت عزیزتان،
باید با این لندهور کاری بکنم کارستان. ۶۰
دورین: البته این هم واقعیتی است که آدم دیوانه می شود
وقتی یک غریبه تو جلد رئیس خانواده می رود.
یک بی سروپایی که وقتی آمد کفش هم به پا نداشت
لباسش هم سراپا دو پول سیاه ارزش نداشت
کارش به جایی برسد که چنان خودش را گم کند ۶۵
که با همه مخالف باشد و خود را ارباب تصور کند.
خانم پرنل: هیهات! خدا به ما رحم کند! همه چیز بهتر می شد
اگر دستورات مشفقانه او به اوضاع مسلط می شد.
دورین: توی وهم و خیالِ شما او آدم مقدسی است؛
اما قبول کنید که رفتارش فقط دورویی است. ۷۰

نظرات کاربران درباره کتاب تارتوف

جذاب
در 2 ماه پیش توسط moh...adi