فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه دختر حوا

کتاب سه دختر حوا

نسخه الکترونیک کتاب سه دختر حوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سه دختر حوا

الیف شافاک،نویسنده مشهور و جسور ترک،این روزها نامی آشنا برای مخاطبان ادبیات در سراسر دنیا است . کارهای او به زبان های مختلف ترجمه می شوند و در صدر پر فروشهای بازار کتاب در اروپا و آمریکا و دیگر نقاط جهان قرار دارند.از جمله،کتاب ملت عشق او در ایران هم با استقبال شگفت انگیزی مواجه شده و کمتر کتاب دوستی است که آن را نخوانده باشد. این نویسنده چیره دست در کنار اورهان پاموک نقش بسزایی در شناساندن ادبیات ترکیه به مخاطبان جهانی داشته و جوایز متعددی را هم دریافت کرده است. سه دختر حوا داستان زندگی زنی است که میان عشق و باورهایش قرار گرفته،باورهایی که نمی داند کدامشان درست و کدامشان غلط است . جست و جوی او برای درک مفهوم زندگی و عشق او را به ورطه های تازه و ماجراهای گوناگون می کشاند. ما در عصر دوگانگی زندگی می‌کنیم. اختلافات ما در دو چیز خلاصه می‌شود؛ ایمان و شک. ما به هر دوی آنها نیاز داریم. مقداری ایمان و مقداری شک تا همدیگر را به چالش بکشند. این رمان فراتر از دوگانگی‌ها سعی می‌کند درباره دو چیز حرف بزند که همان ایمان و شک است. . الیف شافاک در جواب به خبرنکار نیویورک تایز که از او خواست کتاب سه دختر حوا را در پنجاه کلمه توصیف کند. دختران حوا در مورد سه دختر مسلمان در آکسفورد است که الیف شافاک از آنها به عنوان سه سمبل ایمان، گناه و تردید استفاده کرده است. شافاک خود درباره این رمان می‌گوید: «سوالی که در جستجوی آن بودم، این است که چگونه سه زن با روحیه های متفاوت، مانند سه خواهر در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند؟»

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه دختر حوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شاعر بی زبان

استانبول، سال ۱۹۸۰

وقتی که پری کوچک بود خانواده «نعلبنداوغلو» در محله ای قدیمی نشین در میانه های استانبول، در خیابان «شاعر بی زبان»، زندگی می کردند. از پنجره باز آن ها بوی ماست و موسیر، بادمجان سرخ کرده، قهوه تازه دم شده، «پیده»ای که همین حالا از فر بیرون آمده و عطر روزهای قدیمی همراه با مرکب نم خورده داخل می شد. آن قدر زیاد و نزدیک که همه جا را فرا می گرفت. این بوها از درز و شکاف مغازه ها به داخل خانه ها هجوم می آورد؛ اما ساکنان محله اصلاً متوجه وضعیت نبودند. فقط غریبه ها می توانستند این بوها را تشخیص بدهند. گاهی وقت ها برای اینکه به جزئیات چیزی یا مکانی پی ببری یا باید «حرفه ای» می بودی یا بیگانه؛ هرچند هیچ غریبه ای به این اطراف سر نمی زد و همه همدیگر را می شناختند. در میان این همه نزدیکی و رفاقت، همیشه دو اثر میان مردم وجود داشت، یکی مفیدبودن و دیگری مضربودن. همسایه ها کمک حال یکدیگر بودند و اصول زندگی را با هم تقسیم می کردند؛ اما در عین حال چشم همه روی زندگی یکدیگر بود؛ در محیط هایی این چنینی و با جمود فکری، فرق داشتن و تفکر متفاوت پذیرفتنی نبود.
نمای خانه ها، مثل قبرهایی که در گورستانی قدیمی کنار هم قرار داشتند، از ریخت و قیافه افتاده بودند و اهالی، که داخل خانه ها را حسابی تمیز و آراسته نگه داشته بودند، وظیفه تمیز نگه داشتن کوچه ها را بر عهده رفتگران می دانستند. همان افرادی که نمی گذاشتند کمی خاک به خانه هایشان بنشیند در ریختن پوست میوه و آشغال و کاغذ در خیابان ها تردید نمی کردند. گاه سکوتی خسته کننده همه جا را فرا می گرفت و گاه هم صدای همهمه بچه هایی که در خیابان ها بازی می کردند همه را خسته می کرد. در مورد نام عجیب وغریب خیابان روایت های مختلفی وجود داشت. بعضی ها می گفتند که قدیم ترها شاعری عثمانی در این محل زندگی می کرده. آن طور که می گفتند هنرمند از پاداش دریافتی در ازای شعرهایی که برای قصر فرستاده بود راضی به نظر نمی آمد و از این موضوع به سلطان شکایت کرد. البته با خودش قسم خورده بود که برای تنبیه نشدن دیگر دهانش را در این مورد باز نکند.
«شک نداشته باشید که فکرکردن به حکمران هفت آسمان و هفت دریا، همان کسی که خداوند بزرگ او را مالک و پادشاه قرار داده است، برای نوشتن به این دستان ناتوان قدرت خواهد داد و آن را احیا خواهد کرد؛ اما اگر ایشان به شعرهای من توجهی نشان ندهند، من هم تا آخر عمر دیگر بیتی نخواهم گفت؛ زیرا شاعری مرده به شاعری بی لباس ارجحیت دارد.»
او قبل از اینکه مثل شبی برفی در سکوت مطلق دفن شود، این حرف ها را گفته بود. کاری که کرده بود فقط فراترگذاشتنِ پا از حدوحدود خودش نبود؛ بلکه برای مفهوم حکمران در ذهن و فکر خودش حرمت قائل شده بود و ترس و صداقت را توامان از او دریافت کرده بود. هرچه باشد در همین سرزمین این طور چیزها را یاد گرفته بود؛ یعنی، اطاعت بی حدواندازه از پادشاه را! با وجود این، او هنرمند بود و قلبش برای آزادی و رهایی می تپید. او نمی توانست در جایی بسته بماند و هر طور که شده می بایست روزنه ای به بیرون می یافت. دریچه ای که هوا از آن به داخل بیاید. دلش می خواست کمی توجه، قدرت و محبت دریافت کند و اگر پول بیشتری، هرچند کم، گیرش می آمد بد نبود. وقتی که شاعر باشی تعادل برقرارکردنِ بین دخل وخرج کمی سخت می شود. وقتی که موضوع به گوش پادشاه رسید توجهی نشان نداد؛ حتی از اینکه شاعر با این جرئت در برابرش ظاهر شده بود خوشش آمده بود. قول داد که وضعیت را روبه راه کند. او هم مثل همه سلاطین به طایفه هنرمندان نظر خاصی داشت. از یک سو، از رفتار نامتعادل آن ها و قانون نشناسی شان ناراضی بود؛ اما از دیگر سو، آنان را آدم هایی عبوس و عجیب وغریب می دانست؛ چون تا زمانی که حد خودشان را می دانستند بودنشان خوشایند بود. به همین دلیل هم خوشش می آمد که یکی، دوتا از هنرمندان را در قصر و در کنار خودش نگه دارد تا شعر بگویند، بخندانند، سرگرم کنند و شعرهای اساطیری و در وصف وطن بگویند. در عین حال، دلش می خواست که آن ها به هیچ وجه افکار سیاسی در ذهن نپرورانند؛ یعنی به «ماموریت الهی» سلطان باور داشته باشند. پادشاه می گفت: «کشاورزان کشاورزی شان را بکنند؛ کفاشان کفش هایشان را بدوزند و شاعران دم از پروانه ها بزنند؛ اما کارهای سلطنت را فقط به عهده یک رئیس و سلطان بگذارند.»
اما تقدیر چیز دیگری بود. سلطان پسری داشت که از او هم حریص تر بود. یکی از نوزده پسرش! این فرزند، در آن هفته، همه اهل قصر را برای پایین کشیدن پدرش از تخت به سمت خود کشید و پادشاه هم برای جلوگیری از خون و خونریزی او را خفه کرد و کشت! هرچه باشد طایفه عثمانی برای این کشت وکشتارها هم پاسخ خوبی پیدا می کرد. کسانی که زیادی حرف می زدند باید خفه می شدند، عصیانگران سرشان را از دست می دادند، دهان ندیمه ها دوخته می شد و خبرچین ها به دریا انداخته می شدند، برای برخی تبعید، برخی شمشیر و برخی زندان... در واقع، عاقبت آدم ها به شغل و پیشه شان بستگی داشت! هر هفته بر بالای درختان، نمایشگاهی از سرهای بریده شده برگزار می شد. در این میان، شاعر ما هم حس می کرد او را به خفقان واداشته اند و تا آخرین نفس هم دهانش را باز نکرده بود؛ اما اهالی محل با توجه به دانسته هایشان، داستان را متفاوت جلوه دادند و آن را به گونه ای دیگر تعریف کردند. آن طور که روایت می کردند داستان به طور کل به شکل دیگری اتفاق افتاده بود. شاعر خیلی مودبانه درخواست پاداش کرده بود و سلطان که این کار به نظرش گستاخانه می آمد عصبانی شده بود و همان جا مجازاتش کرده بود: «همین حالا زبانش بریده شود.»
همیشه همین طور است. قرن هاست... کسی که زیادی حرف می زند تو هستی، کسی که حد و حدود را نمی شناسد، کسی که در برابر ناعدالتی سر بلند می کند... به همین دلیل در این سرزمین اول همه زبانت را از دست می دهی. کلمه هایت از هم می پاشند و گوشت از استخوانت جدا می شود.
بعد از اینکه زبانِ شاعر بریده شد، سرخ شد. هرچند با آن غذای هفت محله تامین می شد، به دلیل حرف های زیادی که زده بود زبانش مزه ای متفاوتی داشت و حتی زدن روغن و پختن آن در کنار نخود هم بی فایده بود. تا حدی که گربه ها هم از این غذا روی برگرداندند و رفتند. همسر شاعر که از پس پنجره ها این صحنه را می دید، خیلی پنهانی بیرون آمد، تمام قطعه ها را جمع کرد و به هم دوخت. وقتی که کارش را کنار هم جمع کرد آن را روی تخت رها کرد و برای گذاشتن دوباره زبان در دهان همسرش به دنبال جراح رفت؛ اما به محض اینکه زن بیچاره پایش را از خانه بیرون گذاشت، یک مرغ دریایی وارد اتاق شد و زبان را برداشت و به پرواز درآمد. آخر مرغ های دریایی استانبول هر چیزی را که در دنیا پیدا کنند می خورند و نباید برای این موضوع زیاد تعجب کرد. به هر حال پرنده ای که بتواند چشم حیوانی دو برابر خودش را دربیاورد و قورت بدهد حتماً می تواند هر چیز دیگری را هم بخورد! به این ترتیب بود که شاعر تمام عمرش را مثل ماهیگیری تنها در سکوت سپری کرد. ابیاتی را که او نمی توانست ادا کند، مرغان دریایی بر فراز دریا با جیغ های پی درپی شان و حرکت سماع گونه شان، که دایره وار بر بالای آسمان انجام می دادند، به همه دنیا نشان می دادند. تنها کسانی که شنیدن را بلد بودند می توانستند صدای مرغان دریایی را بفهمند. فقط آن ها بودند که گوش جان سپردند؛ اما بقیه حتی آن را نشنیدند.
خیابانی که پشت اسمش هرچه می خواهد باشد و خانواده نعلبنداوغلو در آن زندگی می کردند جایی ساکت و تا حدودی فقیرنشین بود. در این مکان محافظه کارانه، فضیلت های انسانی درست مثل سه شکل ماده در حال تغییر بودند: در برابر خداوند و پیامبرانش، اطاعتی بی حد و اندازه وجود داشت، تسلیم شدن به اوامر آن ها بی هیچ حرف و اعتراضی انجام می شد و ثبات قدم رعایت می شد (حالت جامد)؛ هر اتفاق نکبت بار و کثیفی که در زندگی این افراد رخ می داد باز هم زندگی را رودی جاری می دیدند (حالت مایع)؛ معتقد بودند تمام ثروت ها و ملک و مال تبدیل به بخار می شود و از دست می رود و باید از تمام هوس ها دست کشید (حالت گاز). همه قبول داشتند که سرنوشت هر انسانی از قبل نوشته و تعیین شده است. انتظار می رفت تمام سختی هایی که در تقدیر هرکسی نوشته شده است بلامنازع تحمل شود و این موضوع شامل اذیت های همسایه ها در قبال هم و رنج دادن یکدیگر نیز می شد؛ مثل دعوا بر سر مسابقه های ورزشی «تو چطور می توانی از باغ من میوه بدزدی؟!» و حتی چک و لگدهای گاه و بیگاه.
خانه خانواده پری ساختمانی آلبالویی رنگ و دوطبقه بود که در طول سال ها، آن را به رنگ های زیادی درآورده بودند: سبز زیتونی، قهوه ای گردویی و بنفش کلمی. خانواده نعلبنداوغلو طبقه پایین را کرایه کرده بود و صاحبخانه هم در همان ساختمان زندگی می کرد. هرچند آن ها خانواده ثروتمندی نبودند و با توجه به الگو های زمان و مکان هر مدل ثروتی را زیادی می دانستند، پری در حالی رشد کرد که هرگز خودش را از هیچ چیزی محروم ندید. البته با گذشت سال ها، افسرده بودن خانواده اش را بیشتر درک می کرد و پذیرفته بود بزرگ شدن یعنی اینکه به نواقص و کاستی های پدر و مادرش واقف شود.
پری آخرین فرزند خانواده نعلبنداوغلو بود، ته تغاری آن ها. راستش آمدن او بعد از دو پسر که حالا داشتند دوران بلوغشان را سپری می کردند برای آن ها غافلگیرکننده بود. پری سال های اول زندگی را در حالی گذرانده بود که روی دست بزرگش می کردند و بی بروبرگرد به تمام خواسته هایش جواب مثبت می دادند. با وجود این، وقتی که پدر و مادرش در یک اتاق با هم تنها می شدند او می توانست فضای سنگین و جو ناآرام میان آن ها را حس کند.
پدر و مادرش به اندازه تفاوت مسجد و میخانه با هم فرق داشتند. با دیدن ابروهایی که موقع حرف زدن یک وری می شدند و نگاه سردی که همیشه صدای آن ها را مشایعت می کرد، می توانست بفهمد که آن ها زوجی عاشق نیستند و مثل دو رقیب ازلی در بازی شطرنج اند. در زمینه زندگی مشترک آن ها، چشم داشتن به حمله بعدی و نگه داشتن رخ، فیل ها و وزیر و برنامه ریزی برای پیروزی حرف اول را می زد. هر دو طرف هم خودش را «قلندر خانواده» می دانست و طرف مقابل را تحمل ناشدنی می پنداشت و بلافاصله سعی می کرد طرفش را «مات» کند. لجبازی با طرف مقابل آ ن قدر عمیق بود که دیگر برای مظلوم جلوه دادن و معذب بودن خودشان دنبال دلیل نمی گشتند. پری با آن سن وسال کمش می دانست که پدر و مادرش با عشق ازدواج نکرده اند و نه امروز، که هیچ زمان دیگری هم یکدیگر را دوست نداشته اند.
و فرزند زوجی بودن که هیچ وقت همدیگر را دوست نداشته اند چقدر سخت است. پدرش هر شب با شیشه بزرگ نوشیدنی سر میزی می نشست که انواع و اقسام خوراکی ها روی آن چیده شده بودند: خوراک جگر، کنگر و روغن زیتون، پنیر سفید و چیزی که از همه بیشتر آن را دوست داشت، سالاد مغز؛ اما «منصور»خان آدمی نبود که خیلی وابسته شکمش باشد. او غذا را فقط به این دلیل می خورد که مجبور نباشد با شکم خالی نوشیدنی بنوشد. به همین دلیل، هرگونه طعمی را با آن ذائقه مشکل پسندش تست می کرد و آرام آرام فرو می داد.
هرازگاهی هم می گفت: «من قماربازی نمی کنم، دزدی نمی کنم، سیگار نمی کشم، دنبال زن و دختر هم نمی دوم، نه از کسی رشوه گرفتم، نه مال کسی را برداشتم، پیشانی ام سفید است؛ به هیچ کس ضرری نمی رسانم، در قاموس من دروغ و دغل جایی ندارد؛ مطمئنم که خداوند این یک لیوان نوشیدنی هر شب را به من زیادی نمی بیند و این گناه را هم به من می بخشد.»
گاهی اوقات یکی، دوتا از دوستانش هم به این مراسم طولانی شام اضافه می شدند. از سیاست و از سیاست مداران حرف می زدند و درباره وضعیت مملکت درددل می کردند. مثل خیلی از آدم هایی که در این سرزمین زندگی می کنند آن ها هم بیشتر قسمت های صحبت هایشان را به جاهایی می کشاندند که خودشان از آن خوش شان می آمد.
منصور به دخترش می گفت: «دنیا را بگرد و ببین. آن وقت می بینی که نوشیدن در بین مردم دنیا چقدر متفاوت است.» خودش که تعمیرکار کشتی بود در جوانی جاهای زیادی را دیده بود. «در مملکتی که دموکراسی در آن حاکم است، انسان وقتی که سرخوش می شود گریه می کند و می گوید: "معشوقه من کجا رفته است؟" اما در جایی که دموکراسی وجود ندارد، انسان در پس گریه هایش می گوید: "مملکت زیبای من کجا رفته است؟"»
خیلی نمی گذشت که کلمه ها جای خودشان را به نغمه ها می دادند و منصورخان و دوستانش شروع به خواندن آهنگ های لطیف می کردند؛ اول از آسمان های بالکان، بعد هم آهنگ های انقلابی و بعد هم آهنگ های غمگین بومی مثل کردی، ترکی، زرگری، رومی ، ارمنی و لاتین. در این بین، شعرها مثل حلقه های بخار در آسمان به هم می پیوستند.
پری گوشه ای از اتاق به تنهایی می نشست و آن ها را تماشا می کرد. این طور وقت ها، سنگینی خاصی را روی قلبش حس می کرد. همیشه کنجکاو بود بداند چرا پدر عزیزش این طور غمگین است؛ چطور می تواند در این قلعه ناامیدی سرگردان شود و چرا از تجربه کردن دست کشیده است. پری برعکس تمام اعضای خانواده طرفدار پدرش بود.
از داخل قاب عکس روی دیوار، «آتاتورک» با چشمان آبی رنگ و پرحلاوتش آن ها را می نگریست و عکس های «اولو اوندر» همه جای خانه خودنمایی می کردند: در آشپزخانه، عکسی از آتاتورک با لباس فرم نظامی، در اتاق نشیمن، آتاتورک با لباس رهبانیت، در اتاق خواب، آتاتورک با پالتو و کلاه خز و در راهرو هم در عکسی با دستکش های ابریشمی و شنلی بر دوش.
منصور به دخترش می گفت: «اگر پدرمان نبود، وضعیت ما هم مثل خیلی از کشورهای دیگر می شد.»
بیشتر دوستان منصور معلمان، کارمندان بانک و مهندسان بودند و آن ها هم به اندازه منصور به آتاتورک و مملکتشان وابسته بودند. برخی از آن ها شب ها، شعرهای قهرمانی می خواندند؛ حتی اگر از دلشان می گذشت، شعرهایشان را می نوشتند. بیشتر این شعرها از لحاظ ریتم آ ن قدر به هم نزدیک بودند که بیشتر از آنکه اثری ادبی به نظر بیایند، شبیه هم خوانی گروهی از «یانکی ها» بودند.
پری دوست داشت در اتاق نشیمن بماند و به این صحبت های بااحساس گوش دهد. منصور و دوستانش هم از بودن پری در آنجا هیچ شکایتی نداشتند؛ حتی از عکس العمل هایی که درباره حرف های آن ها نشان می داد خوش شان می آمد و آن ها به جوانی و آینده اش امیدوار می شدند. به این ترتیب، در دوران کودکی، پری در حالی که در فنجان مورد علاقه اش آب پرتقال می نوشید، هر شب کنار پدرش می نشست. یک طرف فنجان عکسی از آتاتورک به چشم می خورد و در طرف دیگرش این جمله نوشته شده بود: «دنیای مدنی خیلی جلو رفته است. برای رسیدن به آن مجبوریم خودمان را در آن دخالت بدهیم.» پری این فنجان را خیلی دوست داشت؛ از اینکه بی نقص بودن را میان انگشتانش حس کند لذت می برد؛ اما به محض اینکه نوشیدنی داخلش تمام می شد حس می کرد از دنیای مدنی عقب مانده است و غم و غصه تمام وجودش را در بر می گرفت.
البته همیشه هم کنار آن ها نمی نشست و گاه برای پرکردن مخزن یخ، خالی کردن جای خاکستر سیگارها و تکه کردن نان بلند می شد و می رفت؛ چون در این مواقع، مادرش آن اطراف دیده نمی شد. «سلما» به محض آماده کردن میز غذا و گذاشتن غذاها به اتاقش پناه می برد و تا فردا صبح هم از آنجا بیرون نمی آمد. احتمالاً از همان جایی که خوابیده بود می توانست صدای آن ها را بشنود. ممکن نبود که نشود. هرچند دیوارها به اندازه کاغذ نازک بودند، مدت زیادی بود که میان منصور و سلما دیوار دیگری کشیده شده بود و هر سال هم لایه ای به آن اضافه می شد. چندی قبل، سلما به گروه واعظی نامدار ملحق شده بود که خطابه هایی جاندار بیان می کرد.

سلما تحت تاثیر دستور العمل های این شیخ عجیب وغریب حسابی عوض شده بود. حالا دیگر دست دادن با جنس مخالف را رد می کرد و حتی در اتوبوس هم از نشستن در جای مردی که از روی صندلی بلند می شد سر باز می زد و برایش هم فرقی نمی کرد که آن آدم بیچاره از روی نزاکت برای او جا باز کرده باشد! مانند دیگر دوستانش به سمت سرکردن روسری و زدن برقع نرفته بود؛ اما یک روز صبح بدون هیچ مقدمه ای حجاب را انتخاب کرد. اصلاً با موسیقی پاپ موافق نبود و از نظر او، استفاده انواع آب نبات، بستنی و چیپس سیب زمینی ممنوع بود؛ حتی اگر روی آن کلمه حلال نوشته شده بود؛ زیرا از جناب واعظ شنیده بود که برای تهیه این مواد از ژلاتین استفاده می شود و خواه ناخواه در ساخت ژلاتین از پودر استخوان خوک استفاده می شد. به همین دلایل هم از خاک رس به جای شامپو، از مسواک خالی به جای خمیردندان و از ظرفی پر از کره به انضمام فتیله به جای شمع استفاده می کرد! برای استراحت دادن به خودش، با دوستانش در اطراف استانبول برنامه های تفریحی می گذاشت و در این بین، همه برای نجات روح زنانی که در کنار دریا و پلاژها با مایو مشغول آفتاب گرفتن بودند تلاش می کردند؛ حتی در این راه، از کلمات سنگین و وعظ های محافظه کارانه هم استفاده می کردند و مدام به مردم گوشزد می کردند که خداوند اصلاً راضی نمی شود دختران حوّا این طور نیمه عریان در انظار ظاهر شوند. شب هم که پلاژها خالی می شدند همان حرف ها در غالب بروشورها و کارت ها در هوا به رقص درمی آمدند؛ «تن»، «گناه»، «جهنم» و هزاران حرف دیگر.
سلما از همان ابتدا هم آدم هیجان زده ای بود؛ اما در این دوره جدید زندگی اش، به ویژه با فکر به راه آوردن شوهرش، صحبت کردن را قطع کرده بود. منصور هم که هیچ تصمیمی برای «سربه زیرشدن» نداشت. در نتیجه به هیچ وجه در خانه در کنار هم بند نمی شدند. خانه نعلبنداوغلوها دیگر واقعاً به میدان جنگ تبدیل شده بود!
مسئله باور و هویت، خانواده نعلبنداوغلو را به دو دسته جداگانه تقسیم کرده بود. پسر کوچکِ دین دار و ملی گرای خانواده با نام «هاکان»، بدون ذره ای تردید، به جبهه مادرش پیوسته بود. در طرف دیگر، پسر بزرگ تر بود که مدتی در تصمیمش تعلل داشت؛ اما از تمام حرف ها و رفتارهایش مشخص بود که در نهایت تصمیم دارد به سمت چپ قدم بردارد و بالاخره روزی می رسید که او از چپ گرا بودنش دفاع می کرد و همه می فهمیدند او مارکسیستی تمام عیار است.
این وضعیت نصفه ونیمه، پری را در بد موقعیتی قرار داده بود. هم منصور و هم سلما سعی داشتند او را به سمت خودشان بکشانند. دختر بیچاره میان دین داربودن مادرش و ماتریالیسم بودن پدرش گیر کرده بود و مجبور بود یکی را انتخاب کند؛ چون پری آدمی بود که تا حد ممکن دلش نمی خواست دل کسی را بشکند یا کسی را ناراحت کند. در نتیجه، با وجود تمام مشاجره ها و کشمکش های اطرافش، فکرکردنِ در سکوت را انتخاب کرده بود؛ اما آتشی غریب در درونش بیداد می کرد. هرچند پری با دست خودش این آتش را خاموش می کرد، برای رو به راه کردن اوضاع و خوشایند دیگران روز به روز از خودش دورتر می شد. به این ترتیب، او نه در دوران کودکی اش به معنای واقعی کودک بود و نه در دوران جوانی اش به معنای واقعی جوانی کرد. او همیشه فرسنگ ها از سن خودش جلوتر بود.
بارزترین مکان جنگ برای مادر و پدر پری اتاق نشیمن بود. از دو طاقچه بالای تلویزیون، اولی به کتاب های منصور اختصاص داده شده بود: کتاب آتاتورک نوشته «لرد کینروس»(۱۱)، نطق های آتاتورک، تولد دوباره یک ملت، تمام آثار «ناظم حکمت»، جنایت و مکافات اثر «داستایفسکی»(۱۲)، دکتر ژیواگو اثر «بوریس پاسترناک»(۱۳) و کتاب رباعیات خیام، که از شدت خوانده شدن کاملاً برگ برگ شده بود...
دومین طاقچه هم دنیای دیگری بود. پیشتر، ظروف چینی با نوارها و یراق های طلایی چشم نوازشان آنجا روی طاقچه دیده می شدند؛ اما آن ها هم کم کم جای خود را به کتاب ها دادند: حدیث های ائمه، آثار امام محمد غزالی، اصول وضو و نماز، زندگی اخلاق مدارانه مسلمانان، راه های صبر و قدردانی، زنان مسلمان، تعبیر خواب اسلامی و... اما بالای تمام آن ها فقط کتاب «جناب کشمش باز» را گذاشته بود: در این دنیایی که به سرعت رو به تباهی می رود چگونه می شود پاک ماند؟ همان طور که تعداد کتاب ها زیاد می شدند، آثار موجود سانتی متر به سانتی متر به یکدیگر نزدیک شده و همان طور روی هم تلنبار می شدند.
فوران فکر و اندیشه و این همه تضاد فکری پری را سردرگم کرده بود. با وجود تمام چیزهایی که یاد گرفته بود می دانست خداوند واحد و یکتاست؛ اما نمی توانست باور کند خدای مادرش که همیشه از او با ترس و گاه محبت یاد می کرد با خدای پدرش یکی باشد که همیشه برای بندگانش درد نازل می کند و آن ها را جزا می دهد! دو انسانی که دیگر از تختخوابی مشترک استفاده نمی کنند، اما باز هم حلقه ای مشترک بر انگشتان دارند چطور می توانند تا این اندازه پروردگار تخیلی ِ متضاد و متناقضی داشته باشند؟! چطور می شود وجود و حقیقتی واحد این همه تفاسیر متفاوت داشته باشد؟!

اولین قسمت

کیف

استانبول، سال ۲۰۱۶

وقتی که فهمید می تواند یک نفر را بکشد روزی معمولی از روزهای پاییزی استانبول بود. این داستان در یکی از شب های آرام و ساکت شروع شد که چندان تفاوتی با شب های دیگر نداشت.
او سوار بر قایق هایی که چندان قرص و محکم نیستند و حتی آرام ترین و صبورترین زن ها را هم به زانو درمی آورند دل به طوفان زد و تجربه کسب کرد. خب، هیچ کس از دیوانه بازی معاف نیست؛ البته به استثنای کسانی که عقل کل به نظر می آیند! اما او می دانست که از جنس زنان آرام و صبور نیست و بیش از هر چیز پتانسیل کارهای عجیب را دارد. البته راستش این کلمه «پتانسیل» کمی عجیب بود؛ مگر نه اینکه ترکیه زمانی فکر می کرد می تواند «مدل کشوری غرب زده، لائیک و دموکرات در غالب جغرافیای مسلمان باشد»، اما تفکرش به نمونه ای کامل از پتانسیل های محقق نشده پیوسته بود؟ کسی چه می داند. شاید احتمال دیوانه بازی در او هم درست مثل همین نمونه باید از بین می رفت، بدون اینکه به حقیقت بپیوندد.
خدا را شکر که زندگی، یا به نظر برخی افراد تقدیر، یعنی آن نامه مهموری که اتفاقات افتاده و هنوز نیفتاده در آن پنهان اند، او را از انجام دادن خطاهای وحشتناک محروم کرده بود.
در تمام این سال ها، زندگی درست و شرافتمندانه ای داشت. فکر نمی کنم به جز شایعه پراکنی های هرازگاهش و دروغ های مصلحتی ای که هرچند یک بار برای شادی دل دیگران مجبور به گفتنشان می شد، ضرر دیگری به کسی رسانده باشد؛ البته اگر بنیان گذار این شایعه پراکنی ها را نادیده بگیریم. هرچه باشد، بالاخره همه پتانسیل اندکی غیبت و شایعه سازی را در وجود خود دارند. در غیر این صورت، اگر این غیبت های کوچک به طور جدی جزء گناهان محسوب شوند، جهنم باید تا خرخره پر از آدم باشد! به همین دلیل خیالش راحت بود. راستش مشکل اصلی او با آدم ها نبود، بلکه با خدا بود. اگر کسی هم وجود داشت که همیشه ذهنش درگیر او بود، باز هم خدا بود. اگر قرار بود کسی را بازخواست کند، باز هم آن شخص خدا بود. می گفتند خداوند خیلی زود غضب می کند و حق را می گیرد. خدا را شکر که با وجود این، خدا باز هم نه می رنجید و نه کسی را می رنجاند.
گاهی وقت ها کنجکاو می شد و از خودش می پرسید: «ما به چه کسی می گوییم "خوش قلب"؟ یعنی می شود در برابر هیچ کسی هیچ وقت جبهه نگرفت و خوب ماند؟ یعنی امکان ندارد که متشخص ترین و کامل ترین انسان ها هم ناخواسته کار بدی بکنند؟ حال چه عمدی و چه ناخواسته؟!»
از نظر خانواده و دوستانش، «نازپری نعلبنداوغلو»(۱) انسان بسیار خوبی بود؛ البته دوستانش او را «پری» صدا می زدند. او یک خارجی باسواد بود. به خیریه ها کمک می کرد، برای ایجاد تغییر نگرش درباره آلزایمر تلاش می کرد، برای خانواده های محتاج پول جمع می کرد، به خانه های سالمندان سر می زد، با سالمندانی که هیچ کس را نداشتند ورق بازی می کرد و از روی عمد به آن ها می باخت. همیشه برای گربه های خیابانی سرگردانِ استانبول در کیفش غذا به همراه داشت؛ حتی گاهی وقت ها با هزینه خودش آن ها را عقیم می کرد. از نزدیک، به وضعیت مدرسه بچه ها رسیدگی می کرد، برای رئیس و همکاران شوهرش مهمانی ترتیب می داد، سفره های باشکوهی پهن می کرد و در ماه رمضان و به ویژه اول و آخر هر ماه روزه می گرفت و در این سرزمین، تمام مراسم را اجرا می کرد. در تمام عیدهای قربان، حتماً یک گوسفند قربانی می کرد. برخی اوقات آدم هایی را در خیابان می دید که آب دهانشان را روی زمین می انداختند، پارک ها را کثیف می کردند یا در سوپرمارکت ها نوبت را رعایت نمی کردند. پری همیشه در درون کار آن ها را منفور می دانست. البته گاه هم نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و این موارد را به آن ها گوشزد می کرد. در مجموع، وقتی که از بیرون به پری نگاه می کردی فقط یک انسان خوب را نمی دیدی؛ بلکه او در آنِ واحد همسری خوب، مادری خوب، زن خانه داری خوب، هم وطنی خوب و مسلمانی مدرن و لائیک بود؛ گویا توانش را برای کشمکش های اجتناب ناپذیر این مملکت جمع کرده بود، تمام توان و گذشته اش را. داستان پری در اصل کمی هم حکایت ترکیه بود و به هم خوردن تعادل روانی پری با به هم خوردن تعادل ترکیه فرق چندانی نداشت.
زمان، درست مثل خیاطی چیره دست دو تکه از پارچه زندگی پری را به هم دوخته بود؛ یعنی، هم افکار اطرافیانش را درباره او و هم افکار او را درباره خودش. این پارچه با اثری که مردم روی او گذاشته بودند به خوبی دوخته شده بود؛ به طوری که پری دیگر نمی دانست چه تعداد از روزهای زندگی اش را به خواست دیگران و چقدر از آن ها را به خواست خودش شکل داده است. گاهی وقت ها دلش می خواست سطل آب و صابون به دست بگیرد و راه بیفتد به سمت خیابان ها، میدان ها و بناهای دولتی و به ویژه کسانی که در سردر ساختمان «تی. بی. ام. ام»(۲) در حال مشاجره بودند. بعد هم آن زبان تند و تیزشان را بشوید! آ ن قدری کثافت برای تمیزکردن و آ ن قدری خطا برای رفع و جبران وجود داشت که او دلش می خواست همه آن ها را پاک کند. پری مدام در حال مقایسه کردن اتفاقات دنیای بیرون از وجود خودش بود؛ اما بزرگ ترین رنج ها را در درون خویش نگه می داشت. هرچند از آن دست زن هایی بود که مدام خودش را بررسی می کرد و مورد نقد قرار می داد. به همین دلیل بود که حال در ۳۵سالگی درست مثل خاتونی سرد و گرم چشیده رفتار می کرد. برای همین هم به هیچ وجه انتظار نداشت که در چنین روز ساده و پیش پا افتاده ای ناگهان با فضای تهی روحش روبه رو شود.
بعد از آن، یعنی شاید خیلی بعدترش، با خودش می گفت: «تمام این اتفاقات به دلیل ترافیک رخ داد.» شهر به این بزرگی به حیاط بزرگ یک ساختمان تبدیل شده بود. استانبول به طرزی کنترل ناشدنی بزرگ شده بود و به این رشد هم ادامه می داد. در این شهر عزیز، بدون آنکه متوجه باشی خیلی بیشتر از ظرفیت معده ات فرو می دادی؛ آن قدر که آدم یاد ماهی های ژاپنی می افتاد که مدام در این سو و آن سو به دنبال خوردنی می گشتند! بعدها هرگاه که پری به یاد آن شب شوم می افتاد، شاید اگر آ ن قدر به مقوله ترافیک ناامیدانه نگاه نمی کرد، می توانست به یادآوری زنجیره ای از خاطرات قناعت کند که فقط در خواب و رویا به آن ها دسترسی داشت.
دخترش در صندلی کناری اش نشسته بود و بیشتر از چهل دقیقه بود که ترافیک میلی متر به میلی متر جلو می رفت. جایی در آن جلوها یک کامیون چپ کرده بود و دوتا از کوچه های اطراف هم بسته شده بودند. تمام ماشین ها با انواع و اقسام مدل ها و با حالتی کلافه در راه مانده بودند و انتظار می کشیدند. ترافیک مانند گرزی آتشین شده بود که به دست آدم هایی پلید افتاده باشد. چیزی که دقیقه ها را به ساعت ها، انسان ها را به موجوداتی وحشی و افراد عاقل را به دیوانه هایی تمام عیار تبدیل کرده بود. البته این وضعیت اصلاً برای استانبول مهم نبود. به هر حال زمان، کشمکش و دیوانگی چیزی نبود که در آنجا کم باشد. گرچه بعد از زمانی مشخص دیگر هیچ چیز فرقی نداشت؛ چه یک ساعت زودتر، چه یک ساعت دیرتر، چه همهمه ای کمتر و چه دیوانه بازی ای بیشتر.
دیوانگی درست مثل ماده ای رونده در رگ های شهر جاری بود. هر روز میلیون ها نفر استانبولی یک دوز دیگر از این سرم را مصرف می کردند. آدم ها بدون اینکه حتی یک کلمه با یکدیگر حرف بزنند، سلامی بدهند و حتی یک لقمه از نانشان را با هم تقسیم کنند به قسمت ‎کردن این همه دیوانگی میان خودشان مشغول بودند. آن زمان چیزی به نام «زوال عقل» هم وجود داشت؛ یعنی، از دست رفتن کلی دانش. این وضعیت دیگر به شکل بحران نبود؛ بلکه اگر کمی بیشتر ادامه پیدا می کرد، به حقیقتی محتوم تبدیل می شد. اگر همه به ناراحتی و غم مشخصِ تعداد مشخصی انسان بخندند و جدی اش نگیرند، آن مصیبت به شوخی ای مسخره تبدیل خواهد شد!
پری ناگهان به دخترش پرید و گفت: «می شود لطفاً این ناخن جویدن را تمام کنی! چندبار باید این موضوع را به تو گوشزد کنم؟»
دنیز(۳) سعی می کرد از داخل لیوان کاغذی روی میز چند جرعه آب برای فرودادن خشمش بیرون بکشد. در همان حال گفت: «ای وای مادر به تو چه ربطی دارد! مگر این ناخن ها مال من نیستند؟»
قبل از اینکه راه بیفتند اول سری به یکی از شعبه های «استاربورک»(۴) زده بودند. در این اواخر، این استاربورک خیلی طرفدار پیدا کرده بود. البته «استارباکس»(۵) برای استفاده از لوگو، منو و حتی نامش بارها از آن ها شکایت کرده بود؛ اما به دلیل اشکالات موجود در سیستم حقوقی هنوز توانسته بود سرپا بایستد. از آنجا دو نوشیدنی خریده بودند: برای پری یک «لاته» رژیمی و برای دخترش هم یک «فراپاچینوی» دوبله شکلاتی با خامه. پری خیلی وقت بود که نوشیدنی خودش را تمام کرده بود؛ اما دنیز مثل پرنده ای زخمی آرام آرام و جرعه جرعه می نوشید و حسابی طولش داده بود. در همان حال هم به آخرین تشعشعات نوری خیره شده بود که هنگام غروب از افق می تابید و رنگ نارنجی ای که به آرامی روی گلدسته های مسجد و شیشه های خانه ها سایه پهن کرده بودند.
پری زیر لب غُرغُر کرد: «اگر ناخن ها مال تو هستند، اتومبیل هم مال من است. همه جایش را داغان کرده ای و انداخته ای یک گوشه.»
به محض اینکه این کلمات از دهانش بیرون آمدند احساس پشیمانی وجودش را در بر گرفت. اتومبیل من! چه حرف ناخوشایندی؛ یعنی، واقعاً این چیزی بود که آدم به بچه اش یا هر انسان دیگری بگوید! یعنی، تبدیل شده بود به یکی از همان آدم هایی که مال و ثروت دنیا چشم و گوش شان را پر کرده است؟ با عصبانیت لب هایش را ورچید. از خودش خجالت کشیده بود. دنیز هم توجهی نکرد. بازوهای لاغرش را بغل کرد و از پنجره به بیرون خیره شد و از طرف دیگر هم به جویدن ناخن هایش ادامه داد.
ترافیک کم وبیش شروع به پیش روی کرد؛ اما آن جلو با توقف یک «رنج رووِر» برای تعویض لاستیک هایش دوباره ترافیک کُند شد. بر اساس اطلاعات کاتالوگ ها، رنگ ماشین باید «آبی مونتو کارلو» می بود. البته داخل بروشور رنگ های دیگری هم وجود داشت: سفید یخچالی، بنفش یاسی، قرمز اژدهای خاور دور،(۶) صورتی چرک، سبز تیم هاکی یا سبز کیسه ای. خدا می داند چه کسی این اسامی را برای این رنگ های بیچاره انتخاب می کند! آخر این اسم ها به عقل چه کسی می رسند؟ پری کنجکاو شد که بداند آیا صاحبان این اتومبیل های لوکس و گران قیمت می دانند که این طور فرارکردن از دست پلیس و این طور ویراژدادن در شهر چیزی کمتر از رانندگی در گل ولای و شن های صحرایی ندارد؟
اتومبیل های لوکس و اشرافی حالا از هر رنگی در استانبول جولان می دادند و سگ های اصلاح نژادشده آدم را فریب می دادند. درست است که آن ها برای زندگی راحت و اشرافی به دنیا آمده بودند، اما حالا آن ها به جای سگ های بومی و اصیل کشور خودمان، سر از این اتومبیل های لوکس درآورده بودند.
پری در حالی که از پیداکردن جایی برای فرار خسته و کلافه شده بود به جیپ های بزرگ و بد قواره ای نگاه می کرد که فقط در فیلم های قدیمی آمریکایی دیده بود. در میان آن همه اتومبیل لوکس و گران قیمت، جیپ ها بسیار ناخوش جلوه می کردند و به دنبال جایی برای پارک می گشتند. این ترافیک اصلاً قصد جلورفتن نداشت و بی تابش کرده بود. اینجا شهری بود که جلال و جبروتی ظاهری داشت، شهری فریبکار.
پری گفت: «جایی خواندم که ما بدترین جای ممکن را برای زندگی انتخاب کردیم.»
«چی؟»
«منظورم ترافیک است. مقام اول را در دنیا داریم. از قاهره هم بدتر است؛ حتی از دهلی هم افتضاح تر است؛ یعنی، روی دست هندوستان بلند شدیم!»
گرچه پری نه به قاهره رفته بود و نه به دهلی، به هر حال همین بود که هست. مطمئن بود که در استانبول با آن راه های باریک هم می شد خیلی مدنی تر از حالا رفتار کرد. هرچه باشد این شهر یکی از درهای همسایگی اروپا محسوب می شود و این همه نزدیکی باید معنایی داشته باشد؛ حتی آ ن قدر نزدیک بود که زمانی سعی می کرد پایش را فراتر بگذارد و بالاخره هم خودش را به اروپا اضافه کرد؛ اما خب با تمام تلاش هایی که در این راه کرده بود هنوز هم نتوانسته بود خیلی از خواسته هایش را به کرسی بنشاند. در ضمن، اروپا هم بارها سعی کرده بود درهایش را به روی او ببندد.
دنیز گفت: «چه خوب، عالی است!»
«چی عالی است؟»
«حداقل در یک چیزی مقام اول را در دنیا آوردیم، بد است مگر؟»
مدت ها بود که رابطه شان به همین شکل پیش می رفت. هر زمان که پری در مورد چیزی نظرش را می گفت، بلافاصله دنیز با او مخالفت می کرد. صحبت های پری هرچقدر که می خواست منطقی و به جا باشد، اما از طرف دخترش با واکنشی شدید مواجه می شد. قبول، دنیز فقط سیزده سال داشت و در این سن بچه ها دوست داشتند از سلطه والدینشان و به ویژه مادرشان نجات پیدا کنند. پری متوجه این موضوع بود و آن را می فهمید. می دانست چرا چیزی که به هیچ وجه اهمیتی ندارد برای دخترش این قدر اعصاب خُردکن است. بیچاره پری در هیچ دوره ای از زندگی اش، حتی در دوران بلوغ، تا این اندازه عصبی و پرخاشگر نبود؛ در حالی که دوران بلوغ او خیلی سخت تر و پرمشقت تر از بقیه سپری شده بود و شرایطش هم سخت تر بود؛ اما مادرش حتی نیمی از درک و شفقت امروز او را نداشت. با وجود تمام این ها پری در دوران نوجوانی اش این طور عصبی و عصیانگر نشده بود. حالا وقتی که دخترش آن طور عصبی و پرخاشگر در اطرافش رفت وآمد می کرد او فقط خودش را مقصر می دانست. راستش چیز عجیبی بود؛ این تاثیر سه جانبه که مادربزرگ ها روی مادرها و مادرها هم روی نوه ها داشتند.
پری زیر لب نجوا کرد: «وقتی به سن من برسی تو هم درباره این شهر صبور می شوی.»
دنیز در حالی که رفتار او را تقلید می کرد گفت: «به سن من که برسی... قدیم ها اصلاً این طور صحبت نمی کردی.»
«چون قدیم ها رابطه ها و وضعیت این قدر افتضاح نبود. همه چیز رفته رفته از بین می رود!»
دنیز با لحنی آزرده خاطر گفت: «نه مامان جان، مسئله این نیست. مسئله این است که تو داری پیر می شوی! چیزی که انسان را فرتوت می کند سنش نیست، طرز صحبت کردن و طرز لباس پوشیدنش است. به وضعیت خودت نگاهی بنداز!»
«آآآ، مگه وضعیتم چه طوری است؟»
سکوت.
پری با ناراحتی نگاهی به لباسش انداخت؛ آن همه به خودش رسیده بود. کلی زیورآلات به خودش آویزان کرده بود و لباس پنبه ای طوسی رنگش نگین داشت و روی آن کار شده بود. ژاکتش هم خیلی گران قیمت بود و آن را از مرکز خریدی گرفته بود که به تازگی باز شده بود. آن روز وقتی که به قیمت لباس اعتراض کرده بود صندوق دار چیزی نگفته بود و فقط با لبخند استهزاآمیزش نگاهی بی معنی به او انداخته بود. انگار می خواست بگوید: «اگر پولت کفاف نمی دهد، خب برای چه به اینجا آمده ای زن؟» این نگاهِ از بالا خیلی برای پری گران تمام شده بود و با گفتن: «بگذریم، می خرمش.» سروته داستان را هم آورده بود؛ در حالی که اصلاً مطمئن نبود از این لباس خوشش آمده یا نه. حالا هم سنگینی آن پارچه را روی بدنش حس می کرد و می دید که این رنگ انتخاب اشتباهی برای او بوده. رنگ طوسی که زیر نور لامپ های فلورسانت مغازه خیلی بااُبهت به نظر می رسید، بیرون از آنجا خیلی بی روح و حتی زِبر و زمخت به نظر می آمد.
این ها همه افکاری بیهوده بودند؛ چون وقت آن را نداشت که به خانه برگردد و لباسش را عوض کند. امشب در منزل یکی از تاجران سرشناس، که در این سه، چهار سال اخیر بسیار ثروتمند شده بود، برای مهمانی شام دعوت بودند. وضعیت این آدم چیز پیش پااُفتاده ای نبود. استانبول از ثروتمندان تازه به دوران رسیده پر شده بود و البته از آن هایی که تا حد ممکن دلشان می خواست زودتر به پول دست پیدا کنند. پری هرگز از این مهمانی های شام خوشش نیامده بود که تا دیروقت هم ادامه داشتند. اگر به او بود، در خانه می نشست و ترجیح می داد سرش را در صفحات یک رمان خوب فرو کند و ساعت ها همان جا بماند. کتاب ها را دوست داشت، آن هم خیلی زیاد. رابطه اش با کائنات بیشتر به واسطه کلمات بود. رابطه اش با تنهایی هم خوب بود. هرچند تنهایی نعمتی بود که به ندرت می شد در استانبول پیدایش کرد؛ چون همیشه جایگزینی مناسب برای این تنهایی یا حتماً کاری برای انجام دادن پیدا می شد؛ درست مثل بچه ای که از تنهایی می ترسد و نمی خواهد در این اجتماع خودش را تنها بگذارد. در سفره های بورژوایی اول از همه تعارف و تشریفات وجود داشت. سیگار، صحبت، سیاست و کفش ها و لباس های مارک دار؛ اما از همه مهم تر، کیف هایی بودند که همین حالا از زیر دست طراحان بیرون آمده بودند. پری به هیچ وجه نمی توانست این رقابت میان لباس پوشیدن را در آدم های هم جنس هم درک کند. بعضی از زن ها کیف هایشان را مثل غنیمت هایی که از میادین جنگ و از راه های دور به دست آورده اند با خودشان حمل می کردند. انسان چرا باید برای به دست آوردن چنین چیز گران بهایی به خودش مغرور شود؟! البته مسئله اصل بودن و تقلبی بودن کیف ها هم خیلی مطرح بود. بعضی از زنان طبقه متوسط و رو به بالای استانبول، برای اینکه دیگران آن ها را در حال خریدن مارک های تقلبی نبینند، به جای رفتن به بازار، مراکز خرید یا فروشگاه ها، مغازه داران را به منزلشان دعوت می کردند. فروشندگان هم «شنل »(۷)ها، «لویی ویتون»(۸)ها و «بوتگا»(۹)هایی را که میان بار مانده، خراب شده و مارک هایشان از شدت مخدوش شدن خوانده نمی شدند سوار بر ماشین ها می کردند. بعد خریداران مثل وقتی که بخواهند اجناس قاچاق بخرند از در پشت پارکینگ ها برای خرید داخل می شدند. پرداخت ها همه نقدی بودند، فاکتوری نوشته نمی شد و سوالی هم پرسیده نمی شد. در مراسم بعدی که برگزار می شد همین خانم ها دوباره به چشم خریدار یکدیگر را برانداز می کردند. راستش را بخواهید مجادله بزرگی بود. اگر آدم این همه انرژی را صرف کارهای دیگری بکند، خیر بیشتری نخواهد دید؟!
چرا زن ها این همه یکدیگر را بررسی می کردند؟ آن هم با دقت، پیش داوری و کنجکاوی ای که هرگز فروکش نمی کرد؟ در اصل، آن ها به شکلی مشهود یا نهانی به دنبال خطاها می گشتند. مانیکورهای ترمیم نشده، وزن های اضافه شده، ابروهای برداشته شده، چربی های کم شده، صورت های بوتاکس شده، چربی هایی که از هم پنهانشان می کردند، موهای رنگ شده، جوش هایی که زیر آن همه کرم پودر پنهان شده بودند یا حتی چین وچروک ها... هیچ چیز از نگاه برنده آن ها پنهان نمی ماند. در هر مراسم و هر دعوتی تعداد زیادی از مدعوین خانم، هم قربانی و هم فاعل این نگاه های ریزبینانه و منفعلانه بودند. راستش پری هیچ تمایلی برای رفتن به چنین کارناوالی نداشت. وقتی که دخترش برای استراحت دادن به پاهایش از ماشین پیاده شد، پری بدون لحظه ای فکرکردن فرصتی پیدا کرد تا سیگاری روشن کند. بیشتر از ده سال بود که سیگار را ترک کرده بود؛ اما این اواخر دوباره پاکت سیگارش را به همراه داشت و هرازگاهی این طوری دل به دریا می زد. البته همیشه هم با چند پُک قانع می شد و همه اش را نمی کشید. با وجود این، وقتی که بقیه سیگار را بیرون می انداخت، عذاب وجدان نامحسوسی وجودش را فرا می گرفت. برای همین هر بار بعد از کشیدن سیگارش یک آدامس نعنایی در دهان می گذاشت و آن را می جوید؛ هرچند طعمش را اصلاً دوست نداشت. با خودش فکر کرد: «اگر بخواهیم مزه های آدامس را به رژیم های سیاسی تعبیر کنیم، آدامس نعنایی بدون شک فاشیست خواهد بود.»
دنیز به محض سوارشدن دوباره به ماشین گفت: «وای مادر، این لعنتی را خاموش کن، نمی دانی که چقدر مضر است؟»
بچه های این سن وسال، با کسانی که سیگار می کشند مثل خون آشام هایی رفتار می کنند که انگار به تازگی از تابوت هایشان بلند شده اند. دنیز چند هفته پیش کنفرانسی درباره مضرات سیگار ارائه داده بود و در این مورد یادداشت های زیادی جمع کرده بود. از همان روز بود که با هر نوع توتونی به جنگ برخاسته بود؛ مخصوصاً از همان نوعی که مادرش با سیگار مصرف می کرد.
پری در حالی که دستش را دور سرش می چرخاند گفت: «باشه، باشه.»
«اگر من جای رئیس جمهور بودم، به خدا حتماً به پدر و مادرهایی که در حضور بچه ها سیگار می کشند جریمه می دادم. جدی می گویم!»
پری غُرغُرکنان گفت: «خدا را شکر که قرار نیست وارد سیاست بشوی.» و بلافاصله برای بازکردن پنجره دکمه را فشار داد.
دودی که به بیرون فوت کرده بود در هوا موج زنان ناپدید شد و به شکلی باورنکردنی از پنجره باز اتومبیل کناری به داخل رفت. چیزی که انسان در این شهر اصلاً از آن رهایی نداشت همین بود: مجبور بود با آدم ها نفس به نفس زندگی کند. پیاده ها در خیابان در یک مسیر قدم برمی دارند، مسافران در کشتی های بخار تنگ به تنگ هم می نشینند، آدم ها داخل اتوبوس و مترو بغل به بغل هم چمباتمه می زنند، به هم می خورند و بدن هایشان با هم ممزوج می شود، درست مثل نی هایی که در برابر هجوم باد با هم به یک سو می رقصند.
در اتومبیل کناری دو نفر نشسته بودند و ناگهان هر دو با هم لبخند زدند. در استانبول هر زن برای زندگی کردن به یک واژه نامه «تازه کارها» احتیاج داشت. طبق مواد این واژه نامه، یک زن وقتی که دود سیگارش را به سمت صورت یک نفر (حتی درون اتومبیلش) فوت کند یعنی دعوتی «بی شرمانه» از او کرده است و یادآوری این موضوع برق از سر پری می پراند. این شهر مثل دریایی طوفانی بود. زن ها باید مطیع و فرمان بردار می بودند. مساوات، حتی در کلام هم در این شهر اجرا نمی شد؛ حتی اگر آن حرف حقیقت داشته باشد. در این فرهنگ، مدام از زن ها انتظار می رفت که چشمانشان را به زمین بدوزند. جنس لطیف مدام باید برای دادن پیام های ناموسی سر به زیر می انداخت. انسان چطور می تواند در این حالت رانندگی کند؟ و حتی چطور می تواند راه برود؟! که البته این خودش داستانی جداگانه داشت. زنان در برابر خطرات زندگی شهری و به ویژه مسائلی مثل تعرض ها و تجاوزها باید قدرتمندتر و باتدبیرتر عمل می کردند؛ اما چطور ممکن بود که زن ها سرهایشان را پایین بیندازند و در عین حال، چهارچشمی مراقب اطرافشان باشند؟ پری نمی توانست این چیزها را بفهمد. برای نجات از دست آدم هایی که کنارشان بود بلافاصله سیگارش را به بیرون پرت کرد و شیشه را بالا کشید. در همان لحظه چراغ سبز شد؛ اما چیزی تغییر نکرد. هیچ چیزی تکان نمی خورد!
در همان لحظه بود که پری متوجه عبور فردی خانه به دوش از خیابان شد. قدبلند بود و صورتی استخوانی داشت و چین روی پیشانی اش او را از آنچه بود پیرتر نشان می داد. روی چانه اش لکه های قرمز داشت و روی دستش اثرات اگزما(۱۰) دیده می شد. پری با خودش فکر کرد: «حتماً او هم یکی از هزاران فرد سوری است که زندگی شان را پشت سر رها کرده و گریخته است.» واقعیت این است که اهل اینجابودن هم چیزی را عوض نمی کند. هرچه باشیم فرقی نمی کند، ترک، عرب، کرد یا حتی کولی. در مملکتی که با این همه قدرت و تغییرات و اوضاع آشفته پیش می رود چه کسی می تواند بیاید و ادعا کند که از نژاد و ریشه خاصی است؛ شاید فقط بتواند به خودش و بچه هایش دروغ بگوید!
روی پاهای مرد اثر گل خشک شده دیده می شد. پالتوی پاره ای که حالا یقه اش را بالا داده بود از شدت کثیفی به رنگ سیاه درآمده بود. سیگار نصفه نیمه پری را، که رویش اثر رژ لب باقی مانده بود، پیدا کرد و با خوشحالی برش داشت. در نگاهش غرور و حتی دعوت به مبارزه دیده می شد؛ انگار بیشتر از اینکه خانه به دوش باشد، ادای یک خانه به دوش را درمی آورد و حالا آ ن قدر در رُل خود فرو رفته بود که منتظر تشویق بود.
به این ترتیب، حالا تعداد مردانی که پری نادیده شان می گرفت به سه تا رسیده بودند. سعی کرد سرش را برگرداند؛ اما معلوم نشد چرا لیوان قهوه روی داشبورد را ندید. برخورد دستش با لیوان مصادف شد با ریختن تمام محتویات مایع آن روی لباسش.
پری در حالی که با وحشت به لکه روی لباسش نگاه می کرد فریاد زد: «آآآآآآآآه، این یکی دیگر نه!»
دنیز از وضعیت پیش آمده خیلی هم راضی بود. برای همین سوتی زد و گفت: «تو هم می توانی بگویی این طراحی مدِ جدید است: مدل لباس قهوه ای.»
پری نشنیده گرفت و به لکه قهوه ای رنگی نگاه کرد که شبیه کله شترمرغ شده بود و از لای پایش به سمت کیفش می خزید. به نظرش، دنیز تعبیر خوبی کرده بود؛ البته اگر آن تاکید را روی هجای آخر به خوبی ادا می کرد. یک دستمال کاغذی بیرون کشید. می دانست که با پاک کردن فقط لکه را بدتر می کند؛ اما باز هم دلش می خواست این کار را امتحان کند. با آن ذهن مغشوش، مثل راننده ای بود که اصلاً در استانبول رانندگی نکرده؛ خطایی را مرتکب شد که نباید می شد!
پری متوجه حرکتی آنی شد. دختربچه ای متکدی و حدوداً ده، دوازده ساله به سمت آن ها می آمد. با آن بدن نحیف و لباس های مندرسش، مشتش را به سمت آن ها دراز کرده بود و همان طور جلو می آمد؛ انگار که در مشتش آب داشته باشد بدون تکان دادن آن پیش می رفت. جلوی هر اتومبیلی که می رسید حدود ده ثانیه ای می ایستاد و بعد به سراغ اتومبیل بعدی می رفت؛ زیرا به تجربه متوجه شده بود که در فاصله آن توقف کوتاه اگر نتواند حس ترحم آن شخص را برانگیزد، دیگر هرگز نمی تواند این کار را بکند و لزومی به ایستادن بیش از آن نیست. مثل همان چیزی که آدم ها از آن به عنوان «عشق در یک نگاه» صحبت می کردند. از این موضوع مطمئن بود که چیزی به نام مرحمت و ترحم در برخی انسان ها وجود دارد و در برخی دیگر نه. از آن هایی هم که چنین چیزی را نداشتند توقع بیجاداشتن بی معنی بود.
وقتی که دخترک به اتومبیل «رنج رُوِر» نزدیک شد، هم پری و هم دنیز ناخودآگاه سرشان را برگرداندند. هرچند به دیدن متکدیان استانبول عادت داشتند، هر دو سرشان را به سمت نقطه ای واحد چرخاندند؛ اما متکدیان استانبول عادت داشتند که دیگران نادیده شان بگیرند. درست در مسیر نگاه مادر و دختر، دختر دیگری در همان سن وسال ها ایستاده بود و مشتش را باز کرده بود و منتظر بود. داشت از یک گدا دزدی می کرد و از دست یکی دیگر از متکدیان فرار می کرد.
خدا را شکر که در همان زمان چراغ سبز شد و ترافیک درست مثل آبی که از شلنگ به بیرون فوران کند به این سو و آن سو پخش شد. همین که پری می خواست پایش را روی پدال گاز بگذارد صدای باز و بسته شدن ناگهانی در عقب اتومبیل را شنید و از آینه کناری دید که کیفش از اتومبیل خارج شد.
پری فریاد زد: «دزدها!» صدایش از شدت هیجان در سینه شکست. «کمک کنید، کیفم را دزدیدند. دزدها!»
اتومبیل های پشت سری بی خبر از همه جا برای ردکردن بلافاصله چراغ قرمز مثل دیوانه ها مدام بوق می زدند. معلوم بود که هیچ کس تصمیم ندارد به او کمکی بکند. پری یک لحظه و فقط برای یک لحظه، درجا میخکوب شد؛ اما ناگهان فرمان را چرخاند و درست مثل اوستایی ماهر گاز را پر کرد.
«مادر چه کار می کنی؟! دیوانه شدی؟»
پری جوابی نداد. فرصتی برای تعریف کردن نبود. دیده بود که متکدیان به کجا فرار کردند. حسی در وجودش، شاید حسی حیوانی، می گفت اگر بلافاصله به دنبالشان برود می تواند آن ها را پیدا کند و کیفش را پس بگیرد.
«ول کن مادر. یک کیف دم دستی که بیشتر نبود. در ضمن تقلبی هم بود!»
«داخلش پول و کارت های اعتباری دارم.»
دنیز با نگرانی نگاه کرد. دلش نمی خواست توجه همه به آن ها جلب شود. از رفتار و کردارش پیدا بود که فقط می تواند مادرش را مدیریت کند و بس. دزدها مثل قطره ای شده بودند که در دل دریا فرو رفته با شد. برای همین پری نگاهی به اطراف انداخت. بهتر بود که اطراف را بگردد. بعد گفت: «همین جا بنشین، درها را قفل کن و منتظر من بمان. لطفاً برای یک بار هم که شده همان کاری را بکن که من به تو می گویم. لطفاً!»
«اما مادر... عقلت را از دست دادی؟»
پری گفت: «با من درست صحبت کن!» و بدون اینکه حتی برای لحظه ای فکر کند از ماشین بیرون پرید. فراموش کرده بود که کفش های پاشنه بلند به پا دارد. بلافاصله کفش هایش را در آورد و با پای برهنه قدم بر آسفالت گذاشت. در این بین، دنیز با چشم هایی که از شدت تعجب و خجالت گرد شده بودند به او نگاه می کرد و از داخل ماشین با دهانی باز کارهایش را دنبال می کرد.
پری شروع به دویدن کرد؛ آن هم در برابر چشمان ده ها تن و در حالی که سنگینی سن وسالش را حس می کرد. گونه هایش سرخ شده بودند و در حرارت می سوخت. او مثل زنی تمام عیار که مادر سه بچه است می دوید. متوجه می شد که بالاتنه اش در آن لباس طوسی رنگ بالا و پایین می رود؛ اما چاره دیگری نداشت. تیتری را به خاطر آورد که در روزنامه ای دیده بود: «آخرین مدل لباس برای بالاتنه هایی که مدام بالا و پایین می روند!» ای کاش از آن محصول معجزه آسا یک عدد خریده بود. بد نبود که او هم یکی برای خودش داشته باشد. به سمت خیابان هایی دوید که ورود به آن ها را برای خودش قدغن کرده بود؛ با وجود این در میان همهمه مرغان دریایی و نگاه متعجب رانندگان ماشین های دیگر حس آزادی عمیقی داشت. اگر حتی برای یک ثانیه قدم هایش را کُند تر می کرد، احتمالاً به دلیل کاری که در حال انجام دادنش بود، تمام وجودش را وحشت در بر می گرفت. به همین دلیل هم سرعتش را کم نکرد. پاهایش بدون دستور او و کاملاً مجزا از او رفتار می کردند.
آن قدیم تر ها، یعنی وقتی که خیلی جوان تر بود، به دویدن معتاد بود. چقدر دوست داشت که باد را روی بدنش حس کند. دویدن و دورشدن از گذشته اش را دوست داشت. وقتی که در دانشگاه «آکسفورد» دانشجو بود، بدون اینکه به باران و گل وشل توجهی کند هر روز کیلومترها می دوید. موضوعی که آن را هم مثل خیلی از پیروزی های بی صدا و لذت های مختصر زندگی اش از یاد برده و در گنجه گذاشته بود.
اما حالا، سال ها بعد در استانبول، برای یک کیف دستی تقلبی این طور به دنبال یک دزد می دوید؛ میان این همه آدم و اتومبیل می دوید و می دوید...

نظرات کاربران درباره کتاب سه دختر حوا

عاااالی ممنون فیدیبو🍀🌷🌸❤️
در 3 ماه پیش توسط smo...676
من نسخه کاغذی رو خوندم، عالی‌ه، این اولین ترجمه کتاب هستش و بهترین
در 3 ماه پیش توسط lid...ehr
📙😍aaalie
در 3 ماه پیش توسط cad...dar
واقعا خوشحالم . یکساله منتظرش بودم😍
در 3 ماه پیش توسط حمیده اشراقی
الان داشتم بهش فکر می‌کردم😍 بریم بخونیمممم
در 3 ماه پیش توسط دیبا علوی
مرسی فیدیبووووووووو
در 3 ماه پیش توسط محمد علیزاده
چه خووووب باید مول ملت عشق جذاب باشه
در 3 ماه پیش توسط lei...onm
👍مرسی
در 3 ماه پیش توسط dan...oei
ملت عشق فوق العاده
در 3 ماه پیش توسط الینا
منم یکیشونم😍
در 3 ماه پیش توسط سعیده ام