فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خرد راهبری خود و ديگران
توصيه‌‌های راهبی كه ماشين فِراری‌‌اش را فروخت

نسخه الکترونیک کتاب خرد راهبری خود و ديگران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خرد راهبری خود و ديگران

امروزه برخلاف گذشته، نظریه‌پردازان حوزه منابع انسانی و مدیریت بر این باور نیستند که راهبران بزرگ کسانی با قابلیت‌ها و توانمندی‌های خاص هستند. این‌گونه راهبری به خودی خود و بدون انگیزه و تلاش شکل نمی‌گیرد، بلکه راهبری خردمندانه نیروی انسانی نیازمند آموزش مداوم و تلاش پیگیرانه برای درونسازی آموزه‌ها و تبدیل تجربه‌های شخصی و گروهی به خرد و حکمت و آنگاه به کارگیری خرد پرورش یافته در دنیای واقعی کسب و کار و تجارت یا هر حرفه دیگر است.
نویسنده این کتاب، رابین شارما است که کتاب «راهبی که فراری‌اش را فروخت» را نوشته است. در این کتاب شارما، بار دیگر با طرح داستانی پر کشش از دیدار جولیان و پیتر می‌گوید و حکمت و خردی را که از فرزانگان شیوانا و حکمت شرق آموخته است در حوزه کوچینگ و مدیریت راهبرانه نیروی انسانی برای دستیابی به شناختی همه جانبه از خود و دیگرانی که با ما و یا برای ما کار می‌کنند به دست می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خرد راهبری خود و ديگران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه به مثابه چکیده

زندگی یعنی هیاهو،
زندگی یعنی تکاپو،
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، بیشه نو
زندگی باید سراسر تکان و تازگی باشد
زندگی باید یک کلام، حتی یک نفس ز جنبش وا نماند
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد...
زندگی همچنان آب است،
آب اگر راکد بماند،
چهره اش افسرده خواهد گشت و
بوی گند می گیرد
در ملال آبگیرش
غنچه لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه تارش نمی جوشند

«دکتر هوشنگ شفا»

امروزه برخلاف گذشته، نظریه پردازان حوزه منابع انسانی و مدیریت بر این باور نیستند که راهبران بزرگ کسانی با قابلیت ها و توانمندی های خاص هستند. این گونه راهبری به خودی خود و بدون انگیزه و تلاش شکل نمی گیرد، بلکه راهبری خردمندانه نیروی انسانی نیازمند آموزش مداوم و تلاش پیگیرانه برای درونسازی آموزه ها و تبدیل تجربه های شخصی و گروهی به خرد و حکمت و آنگاه به کارگیری خرد پرورش یافته در دنیای واقعی کسب و کار و تجارت یا هر حرفه دیگر است.
نویسنده این کتاب، رابین شارما است که کتاب «راهبی که فراری اش را فروخت» را نوشته است. در این کتاب شارما، بار دیگر با طرح داستانی پر کشش از دیدار جولیان و پیتر می گوید و حکمت و خردی را که از فرزانگان شیوانا و حکمت شرق آموخته است در حوزه کوچینگ و مدیریت راهبرانه نیروی انسانی برای دستیابی به شناختی همه جانبه از خود و دیگرانی که با ما و یا برای ما کار می کنند به دست می دهد.
در گفتگو و مراوده جولیان و پیتر خواننده از دیدگاه استاد رحمان، منتور و مربی اصلی جولیان حکمت و خرد هزاران ساله کوچینگ و مدیریت راهبرانه خود و دیگران را در قالب آیین و رسوم مشخص آموزش می دهد. در این کتاب خواننده فرا می گیرد که:

ـــ کوچینگ و مدیریت راهبرانه در دنیای بیرونی از راهبری زندگی شخصی خود فرد شروع می شود.
ـــ راهبری شخصی راه و رسمی است که بیشتر مدیران و راهبران از آن غافل اند. درحالی که مدیران راهبر هر روز آن را تمرین می کنند، زیرا اساس تمام موفقیت ها در کار و زندگی می باشد.
ـــ موفقیت یک فرایند از درون به بیرون است. و اگر هیچگاه یاد نگرفته باشیم خود را راهبری کنیم، هرگز نمی توانیم یک سازمان را راهبری کنیم.
ـــ اگر مهارت مدیریت خود را کسب نکنیم، نمی توانیم دیگران را مدیریت کنیم.
ـــ افراد موثر، خودشان را پیوسته توانمند می کنند «زیرا که به درستی دریافته اند که تمام موفقیت های بیرونی از درون آغاز می شود.»

از دیگر توصیه های استاد رحمان و خرد فرزانگان شیوانا که شارما از زبان جولیان برای ما نقل می کند این است که:

۱) خودت را نسبت به رشد و ارتقاء شخصی متعهد کن.
۲) استانداردهای شخصی را که برای خودت در نظر گرفته ای، بالا ببر.
۳) نهایت تلاش خود را بکن تا هر چیز را به بهترین نحو ممکن انجام دهی.
۴) اگر برای انجام کارهای کوچک به کیفیت متوسط رضایت دهی، کم کم برای کارهای بزرگ نیز به کیفیت متوسط اکتفا خواهی کرد.

در این کتاب جولیان پنج قانون اصلی راهبری شخصی را در بستر قصه های جذاب به ما آموزش می دهد.
  • قانون اول: تجدیدقوای شخصی؛
  • قانون دوم: دانش پویا؛
  • قانون سوم: احترام به جسم؛
  • قانون چهارم: سحرخیزی؛
  • قانون پنجم: ذهنیت مرگ آگاهانه؛
همان طور که در این کتاب مولف به روشی زیبا اشاره کرده است مسیر راهبری خردمندانه در دنیای بیرون، از آموختن راهبری شخصی و از درون فرد آغاز می شود. آموختن مهارت هایی همانند مدیریت استرس و ساده زیستی در فهرست مهارتهای راهبری شخصی هستند که به افراد کمک می کنند افزون بر داشتن زندگی خصوصی بهتر و غنی تر، راهبران بهتری در محیط کار خود باشند. داشتن انگیزه، آرمان و ایده آل برای تغییر خود و آموزش مستمر و پیگیر، اصول اساسی برای پیمودن این مسیر می باشند.
راهبر خردمند همواره در پی یادگیری مطالب و اصول جدیدی است که او را در رسیدن به اهداف والایش یاری کند و هرگز خود را بی نیاز از آموزش نمی داند. به قول استاد رحمان، حکیم فرزانه ای که مولف، درس های خرد راهبری را از زبان وی نقل می کند، «راهبری که تصور می کند همه چیز را می داند و نیازمند آموزش بیشتر نیست به فنجانی پر می ماند که نمی توان چیزی به آن افزود». برای پیشرفت در این مسیر فرد باید نخست فروتنی لازم برای آموختن و ظرفیت پذیرش اصول جدید را کسب کند.
سپس راهبر باید اصول راهبری در دنیای بیرون را فرا گرفته و بیاموزد چگونه معنای والایی برای رسیدن به چشم انداز خود و کارمندانش ترسیم کند. مدیر و کوچ راهبر با به کارگیری این اصول، می تواند انگیزه و اشتیاق برای رسیدن به اهدافی والا را در نیروی انسانی سازمانش اینجاد کرده و می داند چگونه تعهد حرفه ای آنها را افزایش دهد.
بنابراین کارمندانی خواهد داشت که محیط کارشان را دوست داشته و از کار کردن در آنجا لذت ببرند. بنابراین، در این فرایند، علاوه بر این که موفقیت و سود شرکت در سایه کیفیت تولیدات و بهره دهی بیشتر افزایش می یابد، خود راهبر و کارمندانش هم به رضایت درونی دست می یابند. این کتاب، در نگاهی ژرف، خلاصه و عصاره دهها کتاب در حوزه کوچینگ، راهبری شخصی و مدیریت راهبرانه منابع انسانی است که مفاهیمی عمیق و کاربردی را با زبانی ساده و در قالب داستانی خواندنی برایتان تصویر می کند و در این راه گام به گام هدایتگر شماست.
ترجمه این کتاب در راستای رسالت ما برای آموزش نیروی انسانی ماهر ایران انجام شده است. امیدواریم در این هدف گام موثری برداشته باشیم.
در اینجا لازم است از دوستان نازنین مان جناب آقای حسین غلامی بوشهری و محمد دخیلی که با بزرگواری و شکیبایی مثال زدنی متن پر غلط تایپی را خوانده و آن را ویرایش نموده اند سپاسگزاری کنیم. دوست و همکار عزیزمان جناب آقای مهدی اسکندری نیز در این کار همچون همیشه دستگیرمان بود که از صمیم قلب سپاسگزارش هستیم.

دکتر علی صاحبی
دکتر عاطفه سلطانی فر

... شادی واقعی در زندگی این است که عمرت را صرف هدف و مقصودی کنی که خودت برگزیده ای، به جای آنکه همانند یک احمق غمگین و دردمند که دایم شاکی است چرا دنیا خودش را وقف خشنودی تو نمی کند، نیروی واقعی طبیعت باشی... می خواهم پیش از آنکه مرگ از راه برسد، از تمام قوایم تا حد ممکن استفاده کنم، زیرا هرچه سخت تر کار کنم، بیشتر زندگی خواهم کرد، زندگانی را به خاطر خودش جشن می گیرم. برای من زندگی جرقه مختصر و کوتاهی نیست. زندگی همانند مشعل تابانی است که باید فعلاً آن را بالا بگیرم و می خواهم پیش از اینکه آن را به نسل های آینده بسپارم، تا جایی که ممکن است، آن را شعله ور نگه دارم.

جورج برنارد شاو

فصل یک: سفری محاسبه نشده به سوی موفقیت

آن روز غمبارترین روز زندگیم بود. وقتی از تعطیلات آخر هفته طولانی و بی نظیری که با فرزندانم به راهپیمایی و شوخی و خنده در کوهستان گذرانده بودم، به سرکار برگشتم، چشمم به دو مامور امنیتی درشت هیکل افتاد که روی میز تحریر چوبی ای که گوشه دفتر کارم قرار داشت، خم شده بودند. جلوتر رفتم، می توانستم ببینم در حال زیر و رو کردن پرونده هایم بوده و مدارک مهم داخل رایانه ام را وارسی می کنند و در واقع من به طور اتفاقی و بی آنکه انتظارش را داشته باشند سر رسیده بودم. بالاخره یکی از آنها متوجه حضورم شد. به خاطر تجاوز نابخشودنی به حریم شخصی ام، چهره ام برافروخته شده و دستهایم می لرزید. یکی از آنها بدون هرگونه هیجان یا احساس خاص، نگاهی به من انداخت و چهارده کلمه بر زبان آورد: «آقای فرانکلین، شما اخراج شده اید، باید هرچه سریع تر شما را به خارج از ساختمان هدایت کنیم.» با شنیدن این حرف ها حس کردم انگار به سینه ام لگد زده اند.
با آن پایان ساده، از کسی که نایب رئیس ارشد یکی از رو به رشدترین شرکت های نرم افزاری قاره آمریکا بود، به آدمی بدون آتیه بدل شدم. باور کنید، به سختی اخراج شدنم قابل قبول بود. شکست و ناکامی برایم واژه بیگانه ای بود. نمی دانستم چگونه باید آن را بپذیرم. در دانشگاه آدم پرافتخاری بودم، دانشجویی که نمراتش عالی بود، دختران و پسران زیادی خواهانم بودند و آینده ای بی حد و مرز در انتظارم بود. گروه ورزشی دانشگاه را من تشکیل دادم، به عنوان نماینده کلاس انتخاب شده و حتی فرصتی یافتم تا میزبان برنامه محبوب جاز در ایستگاه رادیویی دانشگاه شوم. به نظر اطرافیانم من شایستگی موفقیت های بزرگ را داشتم و به سوی آن گام برمی داشتم. روزی، برحسب اتفاق شنیدم که یکی از استادهای پیر دانشکده ام به همکارش می گفت: «اگر شانس این را داشتم که یک بار دیگر از نو زندگی کنم، ترجیح می دادم با ویژگی های پیتر فرانکلین به دنیا بیایم.»
یادآوری کنم که استعدادم آن طور که دیگران فکر می کردند، خدادادی نبود. ردپای منشا اصلی دستاوردهایم را باید در ارزش های اخلاقی سفت و سخت و میل شدید و وسواس گونه ام به موفقیت جستجو کرد. پدرم آدم فقیری بود که به این کشور مهاجرت کرده بود، با این چشم انداز که برای خانواده اش یک زندگی آرام، توام با رفاه و خشنودی فراهم کند. نام خانوادگی ما را عوض کرد، آپارتمانی سه خوابه در یکی از محله های امن شهر گرفت و در کارخانه ای با کمترین دستمزد کارگری کرد، شغلی که چهل سال به آن مشغول بود. با اینکه درس نخوانده بود، تا امروز انسانی عاقل تر از او ندیده ام. تا زمانی که با شخص عجیبی ملاقات کردم که واقعا لازم است شما هم با او آشنا شوید. قول می دهم به زودی بیشتر درباره اش برایتان بگویم همین که با او آشنا شوید، زندگی تان تغییر می کند.
پدرم برای من تنها یک آرزوی ساده داشت: دانش آموز نمونه بهترین مدرسه بوده و شغلی با دستاوردهای عالی و درآمدی تضمین شده داشته باشم، یا حداقل او این طور فکر می کرد. عقیده راسخی داشت که دانش شخصی وسیع، اساس یک زندگی موفق است. او اغلب بعد از چهارده ساعت کار فرساینده در کارخانه که بخش بزرگی از زندگی اش را صرف آن کرده بود، همان طور که دسر بعد از شامش را می خورد، به من می گفت: «پیتر، هر اتفاقی هم که برایت بیافتد مهم نیست، هیچ کس نمی تواند تحصیلاتت را از تو بگیرد. صرفنظر از این که کجا می روی و یا چه کار می کنی، دانش همیشه بهترین دوستت خواهد بود.» پدرم انسانی واقعی بود.
او قصه گوی خوبی هم بود، یکی از بهترین قصه گوها. در وطنش بزرگ ترها با حقه گویی می کوشیدند فرزانگی ای را که حاصل عمرشان بود، به بچه هایشان انتقال دهند. به همین دلیل، او سنت ارزشمندش را با خود به کشور جدید آورد. از روزی که مادرم در حال درست کردن ناهار در آشپزخانه زیبایش، ناگهان درگذشت، تا زمانی که من و برادرم به سن بلوغ رسیدیم، پدرم ما را با قصه هایی که همیشه درس زندگی داشتند، به دنیای زیبای خواب راهی می کرد. یکی از قصه هایی که خوب در خاطرم مانده درباره کشاورزی پیر است که در بستر مرگ سه پسرش را دور خود فرا خوانده است. کشاورز گفت: «فرزندانم، مرگ من نزدیک است و نفس های آخرم را می کشم. ولی باید پیش از مرگم رازی را برایتان فاش کنم. در زمین مزرعه ما، گنجی نهان است. آنجا را جستجو کرده و بیابیدش، دراین صورت دیگر نگران پول نخواهید بود.»
پس از مرگ پیرمرد، پسرها راهی مزرعه شدند و با شور و شوق و بی وقفه شروع به کندن زمین کردند. ساعتها و روزها بیل زدند و هر ذره از انرژی جوانی شان را صرف این کار کردند و به همین خاطر، هیچ قسمتی از زمین نماند که آنها شخم نزده باشند. ولی با تاسف، هیچ گنجی نیافتند. سرانجام دست از کار کشیده و پدرشان را به خاطر اینکه فریبشان داده، لعنت کردند، در تعجب بودند که چرا آنها را اینقدر احمق فرض کرده بود. ولی، پاییز آن سال زمین شان چنان محصولی به بار آورد که هیچ مزرعه داری تا آن زمان ندیده بود. سه پسر خیلی زود ثروتمند شدند و دیگر نگران پول نبودند.
به این ترتیب، از پدرم قدرت ازخودگذشتگی، پشتکار و سخت کوشی را آموختم. در دانشگاه، روز و شب تلاش کردم، مشتاق بودم تا اسمم در فهرست دانشجوهای ممتاز دانشکده باقی بماند و آرزوهایی را که پدرم برایم داشت محقق کنم. مدام بورسیه می گرفتم و آخر هر ماه، مبلغ کمی از حقوق کار نیمه وقتم را برای پدر پیرم می فرستادم. این عمل ساده قدردانی کوچکی برای تمام زحماتی بود که برایم کشیده بود.
وقتی زمان ورود به بازار کار فرا رسید، در زمینه فناوری پیشرفته ــ رشته تحصیلی خودم ــ از طرف شرکت نرم افزاری دیجی تک، سمت رهبری به من پیشنهاد شده بود که البته درآمد بالایی داشت. جایی بود که همه دوست داشتند در آنجا کار کنند.
این شرکت با موفقیتی حیرت بار پیش می رفت و مطابق پیش بینی کارشناس شرکت، رشد خیره کننده آن همچنان ادامه داشت. من به خود افتخار می کردم که موسسه ای چنین فعال می خواست مرا استخدام کند تا به عضویت گروه بلندپروازش دربیایم. به سرعت پیشنهادشان را پذیرفتم و هفته ای هشتاد ساعت کار کردم تا به آنها ثابت کنم لیاقت حقوق چشمگیری را که دریافت می کردم، دارم، ولی خبر نداشتم که قرار است هفت سال بعد، همان شرکت مرا تحقیر کند. تا آن زمان، آن گونه کوچک نشده بودم.
سالهای اول حضور در دیجی تک خوب بود. واقعا خوب بود. دوستان خوبی پیدا کردم، خیلی چیزها آموختم و با وجود سلسله مراتب اداری سفت و سخت، خیلی زود ترفیع گرفتم؛ به یک فوق ستاره شناخته شده تبدیل شدم، مرد جوانی که ذهن دقیق و فعالی دارد، می داند چگونه سخت کار کند و تعهد و وفاداری و مسئولیت پذیری خود را به شرکت نشان داده است. گرچه هیچ وقت رهبری و هدایت دیگران را فرا نگرفته بودم، ولی آنها به من وعده مقامی بالاتر را داده بودند.
بی شک بهترین اتفاقی که در شرکت نرم افزاری دیجی تک برایم رخ داد، آشنایی با سامانتا بود، زنی که بعدها همسرم شد. خودش مدیری جوان با ذهنی قوی بود. بسیار زیبا و هوش شگفت انگیزش چیزی از زیبایی اش کم نداشت. بعد از اولین دیدارمان در مهمانی کریسمس، خیلی زود با هم به تفاهم رسیده و اندک زمان فراغتمان را باهم گذراندیم. از همان روز اول، خیلی از سامانتا خوشم آمد. او به هوش و قابلیت هایم باور داشت. همیشه به من می گفت: «پیتر، تو یک روز مدیرعامل می شوی.» از شنیدن این جمله لبخند بر لبانم می نشست. متاسفانه دیگران چنین عقیده ای نداشتند. نمی دانم، شاید هم داشتند.
مدیرعامل شرکت نرم افزاری دیجی تک، شرکت را مثل خودکامه ها اداره می کرد. آدم خودساخته ای بود که ویژگی های خوشایندی داشت و میزان خودخواهی اش به اندازه حقوقش بالا بود. اول که کارم را با او شروع کردم، کم حرف ولی مودب بود، ولی وقتی بحث شایستگی ها و سخت کوشی من به میان آمد، برخوردش با من به سردی گرایید و زمانی که رابطه مان کمی بدتر می شد، اغلب برایم یادداشتهای مختصر و کوتاه می گذاشت. سامانتا به او می گفت: «هالو کوچولوی نگران» ولی واقعیت این بود که فرد قدرتمند اصلی شرکت او بود، قدرت واقعی در دستش بود. شاید فکر می کرد اگر من در مراتب رهبری سمت بالاتری بگیرم، زیرآب او را خواهم زد، یا شاید برخی از خصلت های خودش را در من می دید و به همین دلیل از من خوشش نمی آمد.
به هرحال باید می پذیرفتم که نقطه ضعف هایی داشتم. اول اینکه بسیار دقیق و حساس بودم؛ اگر در زمان نامناسب اشتباهی رخ می داد، سخت برآشفته شده و نمی توانستم وضعیت پیش آمده را رهبری کنم؛ درک نمی کردم چرا آن اتفاق افتاده، ولی به هرحال پیش آمده بود و این ویژگی، امتیازی شغلی نبود. همین طور قبول دارم گرچه فکر می کنم فردی اساسا شایسته ام، ولی وقتی بحث هنر رهبری افراد در میان باشد، کمی ناپخته می باشم. همان طور که گفتم، هرگز آموزش رهبری ندیده و آنچه می کردم از روی غریزه بود. اغلب حس می کردم اعضای گروه هم ارزش های اخلاقی ام را در نظر نمی گیرند، با این حال به تعهداتشان خوب عمل می کردند. همین امر باعث درماندگی ام می شد. قبول دارم، سر دیگران فریاد می کشیدم؛ بله، بیشتر از توانایی ام قبول مسئولیت می کردم؛ بله، باید زمان بیشتری را صرف ارتباط با دیگران و پروراندن صداقت و وفاداری می کردم، ولی همیشه آنقدر گرفتاری وجود داشت که هیچ گاه به نظرم نرسید برای پرداختن به چیزهایی که باید بهبود می بخشیدم، زمان کافی داشته باشم. حدس می زنم مانند دریانوردی بودم که تمام وقتش را به جای تعمیر سوراخ قایق، صرف خالی کردن آب از درون آن کرده است، در یک کلام، کوته بین بودم.
و زمان این چنین گذشت تا روز اخراجم فرا رسید. ماههای بعد غم انگیزترین روزهای زندگی ام بود. خدا را شکر که سامانتا و بچه ها را داشتم. تمام سعی شان را کردند تا روحیه ام را تقویت کرده و مرا تشویق نمایند که دوباره در مسیر شغلی ام قرار بگیرم. اما آن چند ماه بیکاری به من نشان داد که عزت نفس ما به شغلمان وابسته است. در گردهمایی های غیر رسمی و دوستانه اولین سوالی که از من می پرسیدند این بود: به چه کاری مشغولی؟ وقتی شروع کردم به بازی هفتگی گلف، همبازی هایم همیشه می پرسیدند: «پیتر، از کار چه خبر؟» دربان مجتمع مسکونی مدرن مان که همیشه کم حرف بود، به طور معمول می پرسید که آیا کارها در دفتر رو به راه است. تا وقتی بیکار بودم، جوابی برای این پرسش ها نداشتم.
از آدمی که صبح ها با ذهنی پر از ایده های جدید، زود از خواب برمی خاست و با عجله سمت ایستگاه مترو می رفت، به کسی تبدیل شده بودم که تا ظهر می خوابید و اتاق تاریکش آشفته بازاری از بطری های انواع نوشیدنی، بسته های سیگار مارلبرو و قوطی های چسبناک نوشابه بود. دیگر مجله وال استریت را نمی خواندم و با خواندن رمانهای جاسوسی سطح پایین، کتابهای قدیمی و کم حجم وسترن و مجلات تبلیغی وقت می گذراندم، از آن مجلاتی که می گویند فلان هنرپیشه، آدمی فضایی است و الویس پریسلی، خواننده راک هنوز زنده است و مشغول مدیریت یک رستوران در ساحل غربی. نمی توانستم با واقعیت روبه رو شوم، فقط نمی خواستم بیش ازحد فکر کرده یا بیش ازحد کاری انجام دهم. بدنم کرخت شده و استراحت در تخت خواب مجللم که هر گوشه اش یک ستون داشت، ظاهرا بهترین جا برای آسودن بود.
تا اینکه روزی تلفن زنگ زد. یکی از دوستان هم دانشگاهی قدیمی ام بود که به خاطر ذهن فوق العاده اش، اعتبار بسیار خوبی در صنعت نرم افزاری به دست آورده بود. گفت در یک شرکت بزرگ، رئیس بخش برنامه نویسی بوده و حالا آن کار را رها کرده و قصد دارد خودش شرکتی تاسیس کند. خوب یادم هست به من گفت «یک ایده عالی» برای نوع جدیدی از نرم افزار دارد و به دنبال شریکی قابل اعتماد است. من اولین انتخابش بودم. با همان شور و شوق همیشگی گفت: «پیتر، فرصت خوبی است تا چیزی عالی بسازیم. بیا، چیز خوب و جالبی خواهد بود.»
آنقدر اعتمادبه نفس نداشتم که پاسخ مثبت بدهم. راه انداختن کار جدید آسان نیست، مخصوصا در زمینه فن آوری پیشرفته. اگر اشتباه می کرد چه؟ اوضاع اقتصادی ما آشفته و نابسامان بود. وقتی در دیجی تک نایب رئیس بودم، حقوقم خوب بود و زندگی ام به گونه ای بود که پدرم آرزویش را داشت. ماشین مدل بالای بی. ام. دابلیو. داشتم و سامانتا هم یک مرسدس بنز برای خودش داشت. بچه ها مدرسه خصوصی می رفتند و تابستان را در تورهای معروف گشت با کشتی سپری می کردند. هزینه عضویتم در باشگاه گلف به تنهایی معادل حقوق یک سال خیلی از دوستانم بود. حالا، بدون درآمد، قسط ها پرداخت نمی شد و نمی توانستم به وعده هایم عمل کنم. موقعیتم طوری نبود که بتوانم به راه انداختن کاری جدید فکر کنم.
از طرف دیگر، پدر خردمندم همیشه به من می گفت: «چیزی نمی تواند تو را از پا دربیاورد مگر اینکه خودت، خودت را از پا دربیاوری.» باید از این فرصت استفاده می کردم تا از این تاریکی که بر زندگی ام سایه افکنده بود، درآیم. دلیلی لازم داشتم تا صبح ها زود از خواب برخیزم. باید دوباره با آن حس هدفمندی و شور و شوقی که در دانشکده داشتم، پیوند می خوردم، آن زمان که باور داشتم کسی نمی تواند مرا متوقف کند و دنیا سرشار از احتمالات است. از درون چیزی به من می گفت بخت هرازگاهی در خانه ات را می زند. موفقیت از آن کسانی است که در را باز کرده و از آن هدیه استفاده کنند. بنابراین به دوستم پاسخ مثبت دادم.
نام موسسه را شرکت نرم افزاری گلوبال ویو گذاشتیم و در یک دفتر کوچک در ساختمانی قدیمی از شرکتهای صنعتی، مشغول به کار شدیم. من مدیرعامل بودم و همکارم رئیس بود. هیچ کارمند، اثاثیه و پولی نداشتیم و در عوض، طرح فوق العاده ای داشتیم. به این ترتیب شروع به معرفی ایده نرم افزارمان در بازار کار کردیم. خوشبختانه بازار کار روی خوش به ما نشان داد. خیلی زود سامانتا هم به ما پیوست و کارمندان دیگری نیز استخدام کردیم. فروش محصولات نرم افزاری جدیدمان سرعت خارق العاده ای داشت و سود شرکت به سرعت بالا رفت. در سال اول تاسیس، مجله «تجارت موفق» از ما به عنوان یکی از رو به رشدترین شرکتهای کشور نام برد. پدرم خیلی به من افتخار می کرد. گرچه آن زمان ۸۶ سال داشت، هنوز به یاد می آورم که با سبد بزرگ میوه وارد دفتر می شد تا موفقیتمان را جشن بگیرد. وقتی به من نگاه می کرد، اشک از چشمانش سرازیر می شد و می گفت: «پسرم، قطعا مادرت امروز خیلی خوشحال است.»
بیش از یازده سال از آن روز گذشته و ما همچنان به پیشرفت سریع خود ادامه می دهیم. شرکت نرم افزاری گلوبال ویو حالا یک موسسه ای دو میلیارد دلاری با ۲۵۰۰ کارمند در هشت نقطه از جهان است. سال گذشته به دفتر مرکزی بین المللی جدیدمان نقل مکان کردیم که مجموعه ای کامل در سطح جهانی شامل تجهیزات ساخت منحصربه فرد، سه استخر به ابعاد استخرهای مسابقات المپیک و یک آمفی تئاتر برای جلسات و دیگر مراسم مربوط به شرکت است. شریکم دیگر خودش را درگیر کار و بار روزمره شرکت نمی کند و بیشتر وقتش را در جزیره خصوصی اش در کارائیب و یا به کوهنوردی در نپال می گذراند. سامانتا چند سال پیش رهبری شرکت را کنار گذاشت تا احساساتش را با نوشتن ارضا کند و بیشتر با جامعه در ارتباط باشد. ولی من هنوز مدیرعامل هستم و بخش اعظم وقتم را صرف مسئولیت های طاقت فرسا می کنم. دو هزار و پانصد نفر به من به عنوان وسیله امرارمعاش نگاه می کنند و هزاران نفر امیدشان به سازماندهی ما برای تولید محصولات و خدمات پس از فروش است.
با کمال تاسف پدرم دو سال پس از تاسیس شرکت درگذشت و گرچه همیشه حس می کرد آدم بسیار موفقی هستم، فکر نمی کنم می توانست این روزها را تصور کند. خیلی دلتنگش می شوم ولی با این همه مشغله، وقت کافی برای فکر کردن به گذشته ندارم. هنوز سخت کار می کنم، یعنی اگر همه چیز خوب پیش برود، حدود هشتاد ساعت در هفته. سال هاست تعطیلات درست و حسابی نداشته و هنوز مانند روزی که پسری ۲۳ ساله بودم و کارم را در شرکت نرم افزاری دیجی تک شروع کردم، سخت کوش، بلندپرواز و اهل رقابتم. چند وقت پیش بخت با من یار بود و یک استاد استثنایی را دیدار کردم. هنوز می کوشم خیلی کارها انجام دهم و کسب و کار را ازهر جهتی با ریزبینی رهبری کنم. می دانم این نقطه ضعفم هست اما به نظر می رسد در کارم موفق می باشم.
تا پیش از این دیدار خاطره انگیز که بعد آن را با جزئیات بیشتری شرح می دهم، هنوز اخلاق بدم را داشتم، خصوصیتی که به خاطر فشار کار، همراه با تجارتم رشد کرده بود. با وجود گذر زمان، هنوز در رهبری و برانگیختن افراد مشکل داشتم. البته کارکنانم از من حرف شنوی داشتند، نه به این دلیل که می خواستند، بلکه به این خاطر که مجبور بودند. با من روراست نبودند و نسبت به شرکت احساس مسئولیت نمی کردند. به نظر می رسید دلیل فرمانبرداریشان از اوامری که از پشت میز رهبری باشکوهم به آنها می دادم، بیشتر از روی ترس تا احترام بود. به نظر می رسید قدرتم تنها به خاطر موقعیتم بود و می دانستم در بد وضعی قرار دارم.
بگذارید کمی بیشتر درباره روزهای پرتلاطم رهبریم در شرکتی در حال رشد و چالش هایی که با آنها روبه رو شدم، توضیح دهم. با وجود توسعه کارمان، روحیه ام ضعیف می شد. شایعه شده بود شرکت پیشرفت سریعی دارد و سود آن برای مدیران مهم تر از کارمندان است. بعضی ها گلایه می کردند که به کار زیاد وادارشان کرده ایم، درحالی که منابع کافی در اختیارشان نیست. برخی دیگر می گفتند تغییرات فوق العاده ای که هر روز می بینند، از نوآوری در فن آوری گرفته تا ساختارهای جدید اداری، باعث می شود مغزشان سوت بکشد و بدنشان از استرس به لرزه دربیاید. اعتماد از بین رفت، سوددهی و خلاقیت کم شد و آن طور که من فهمیدم، تقریبا همه در شرکت یک نفر را مقصر می دانستند. من را. اتفاق نظر بر این بود که من قادر به رهبری نیستم.
گرچه گلوبال ویو همچنان در حال توسعه بود، شاخص ها نشان می داد که احتمال دارد شرکت برای اولین بار در این همه سال، ضرر بدهد. با اینکه هنوز محصولاتمان را می خریدند، داشتیم بازار فروش را از دست می دادیم. کارکنانمان مثل روزهای اول، نوآور و خلاق نبوده و درنتیجه، محصولاتمان طراحی خوبی نداشت و دیگر منحصربه فرد نبود. ساده بگویم: ظاهرا افرادم دیگر به کار اهمیت نمی دادند و می دانستم اگر این وضع ادامه پیدا کند، این طرز فکر سرانجام باعث نابودی شرکت می شود.
همه جا نشانه هایی از عدم شور و اشتیاق به چشم می خورد؛ دفترهای کار بی نظم بودند و کارمندان با توافق یکدیگر، دیر سرکار می آمدند؛ تعداد کمی از آنها در جشن سال نو شرکت می کردند و کار گروهی تقریبا از میان رفته بود؛ ناسازگاری با دیگران عادی شده و هیچ کس برای انجام کاری پیشقدم نمی شد. حتی در کارگاه های تولیدی نیز نشانه هایی از خرابی و سهل انگاری به چشم می خورد؛ کف اتاقهایی که زمانی برق می زد، حالا پر از آشغال و کثافت بود.
ولی همه چیز به طور چشمگیری تغییر کرد. شرکت نرم افزاری گلوبال ویو دوباره تبدیل به موسسه ای واقعا عالی شد و یقین دارم که بیشتر از قبل پیشرفت کردیم، سازماندهی ما از طریق به کارگیری روش خیلی خاص راهبری دگرگون شد، روشی که فردی فوق العاده خاص به من آموخت. این سازماندهی بسیار قدرتمند و درعین حال ساده، جوش و خروشی را که زمانی سراسر شرکت را فرا گرفته بود، به آن بازگرداند؛ باعث شد که کارمندانمان به تعهدهای خود به خوبی عمل کنند؛ تولید و سوددهی افزایش یافت و با اتفاق نظر، نیرویمان را صرف آینده کردیم. آنها همانند گروهی کارآمد و پویا کار می کردند و حتی بهتر از آن، کارشان را دوست داشتند و من از کار کردن با آنها لذت می بردم. همگی می دانیم پدیده ای جادویی را کشف کرده ایم و اینک با نتیجه ای خیلی بزرگ روبه رو هستیم. درست هفته گذشته، مجله تجارت موفق عکسم را روی جلدش چاپ کرد. تیترش چنین بود: «معجزه گلوبال ویو: چگونه یک موسسه تبدیل به بهترین موسسه می شود.»
خب، این روش راهبری معجزه آسا و مورد احترام که مرا در حیطه کسب و کار، نقل محافل کرد، چیست؟ این مهمان «خردمند» کیست که انقلابی در شرکتمان به راه انداخت و به من نشان داد چگونه در این شرایط دشوار، به مدیری آرمان گرا تبدیل شوم؟ از صمیم قلب می دانم پاسخ این پرسش ها روش رهبری و زندگی شما را تغییر خواهد داد. وقتش رسیده است تا آن را کشف کنید.

این کتاب ترجمه ای است از:
Leadership Wisdom
خرد راهبری خود و دیگران
the ۸ rituals of the Best Leaders
by
Robin Sharma
the
Monk who sold his Ferrari
Published by Harper Collins
Publishers, in Canada, 2010

نظرات کاربران درباره کتاب خرد راهبری خود و ديگران