فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بذرهای شورش
سه گانه‌ی ماورايی‌‌ها - كتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب بذرهای شورش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بذرهای شورش

صدای غرش هیولامانندی به گوش رسید؛ گویی کوه ریزش کرده‌بود. وزش باد بسیار شدیدی، جیسون را از زمین بلند و به لبه پرتگاه پرت کرد. جیسون محکم زمین خورد و پاهایش به سمت دره آویزان شد. باد با شدت بیشتری وزید و همچون تازیانه‌ای به او خورد؛ جیسون عاجزانه زمین سنگلاخی را چنگ زد.
وقتی طوفان فروکش کرد، جیسون پاهایش را همچون پاندول تکان داد. خود را از پرتگاه بالا کشید و سر پا ایستاد. نیم‌تنه‌ی بالا و زیر بازوهایش درد می‌کرد و در اثر زخم‌ و خراش‌ها احساس سوزش داشت. برگشت و به حرکتش ادامه داد. طوفان گاه شدید، گاه آرام می‌شد و باد زوزه می‌کشید.
باد با شدت بسیاری به جیسون ضربه می‌زد. برای حفظ تعادلش کمی به جلو خم شد؛ ناگهان باد تغییر جهت داد و تلاش‌هایش باعث شد که این جبهه جدید طوفان او را به سمت لبه وحشتناک پرتگاه پرت کند. روی زمین ناهموار غلت خورد؛ سعی داشت با تمام وجود به زمین بچسبد تا درون درّه پرت نشود.
می‌خواست تا زمان فروکش کردن طوفان، بی‌حرکت روی زمین دراز بِکشد اما باید پیش می‌رفت. چطور از اینجا سر در آورده‌بود؟ چیزی او را تعقیب می‌کرد؟ طوفان شدیدتر می‌شد؟ نمی‌دانست چرا اما حسی درونی به او می‌گفت، عجله کند.
سرپا ایستاد و تلوتلوخوران پیش رفت؛ طوفان‌های غیرقابل پیش بینی از هر سو به او فشار می‌آوردند. در مقابلش از میان تاریکی، محل به پایان رسیدن پرتگاه را دید. در انتهای پرتگاه، میزی با صندلی‌ا‌ی خالی و صندلی دیگری که شخصی روی آن نشسته‌بود، قرار داشت.
راه را در میان وزش شدید باد طی کرد. خود را به صندلی خالی رساند و نشست. فرد آن سوی میز، ریچل بود! ظاهراً باد رویش اثری نداشت اما همین طوفان قدرت دید و شنوایی جیسون را کاهش می‌داد.
ریچل پرسید: «برای چی برگشتی؟» جیسون برخلاف زوزه‌های تند باد می‌توانست صدای لطیفش را بشنود. «باید تو خونه‌تون می‌موندی. تو به اینجا تعلق نداری.»
جیسون فریاد کشید: «نمی‌تونستم همین‌جوری ولت کنم! تو اینجا چیکار می‌کنی؟»
با حالت بی‌روحی زمزمه کرد: «نباید برمی‌گشتی. هردومون رو نابود کردی.»
صدای باد بلندتر و بلندتر می‌شد. می‌دانست که این طوفان همچون بهمن بر سرشان فرود خواهد آمد. برخاست و میز را به پهلو خواباند. دست ریچل را گرفت، دست‌هایش به سردی یخ بودند و این باعث شگفتی جیسون شد. جیسون گفت: «باید بریم!»
ریچل برخاست؛ قدش به وضوح بلندتر از جیسون بود. دست جیسون را محکم فشرد، سردی دست‌هایش باعث سوزن سوزن شدن دست‌های جیسون می‌شد. چشم‌های ریچل کاملاً سیاه بود؛ سفیدی یا مردمک نداشتند. «نزدیک من نیا.» ریچل دستش را رها کرد و در همین لحظه طوفان مانند موج سونامی عظیمی به او برخورد کرد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بذرهای شورش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: بازگشت

صبح گرمی در ماه آگوست بود. "جیسون واکر"(۱) پشت سر ضربه زنی کم سن و سال و توپ گیری ریزاندام ایستاد. ماسکی که به صورت داشت، میدان دیدش را محدود می کرد. نگاهش را روی محوطه امتیاز متمرکز کرد. برخی از داوران این لیگ اجازه داشتند بدون ماسک هم در بازی حاضر شوند اما والدین جیسون اصرار می کردند که او ماسک بزند. پزشکان با معاینه جیسون در ماه ژوئن اعلام کرده بودند که او احتمالاً در طی دوره ناپدید شدن مرموزش، دچار نوعی صدمه مغزی و وقتی در مزرعه ای در ایالت "آیووا"(۲) پیدا شد و ادعا کرد چیزی از چهارماه گذشته به یاد نمی آورد، این صدمه رفع شده است.
پرتابگر ریزاندام دستش را برای پرتاب توپ عقب برد و نگاهی به دونده جایگاه سه و سپس دونده جایگاه یک انداخت. پرتابگر فضای بسیار کوچکی برای پرتاب در اختیار داشت. راند سوم مسابقات حذفی لیگ تابستانی بود. تیمش یک امتیاز جلوتر و این آخرین پرتاب بود، دو دور هنگام دویدن، به خانه نرسیده بود و امتیاز سه توپ و دو ضربه موفق را داشتند. پسرک خِپلی که در جایگاه ضربه زن قرار گرفته بود، دومین ضربه زن ماهر تیم حریف بود.
دونده جایگاه یک سرعت زیادی داشت. پرتابگر قدمی عقب رفت و با تمام قوا توپ را به سمت حریف پرتاب کرد. دونده شیرجه رفت و توپ را گرفت.
پرتابگر دوباره توپ را در دست گرفت و دونده جایگاه یک آماده ایستاد. پرتابگر توپ را به سمت جایگاه شماره یک پرتاب کرد. اگرچه دونده جایگاه یک نتوانست توپ را بگیرد اما دونده جایگاه سه به خانه رسید.
وقتی توپ گیر بالاخره توپ را گرفت، پرتابگر فریاد زد: «به سمت خونه پرتابش کن!»
توپ در هوا چرخید و به سوی توپ گیری که دونده او را هُل داده بود، رفت. دونده چنان قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت که گویی زودتر از بقیه به خانه رسیده است. توپ گیر ریزاندام به پشت روی زمین افتاد و توپ از میان دستکش هایش بیرون افتاد.
جیسون مشتش را تکان داد و اعلام کرد: «نرسیدی.»
بازیکنان حاضر در زمین، فریاد خوشحالی سر دادند. مربی تیم حریف که مردی لاغر با پوست تیره و سبیل هایی پُرپشت بود، به جیسون اعتراض کرد. مربی از همان جا، قبل از اینکه نزدیک جایگاه خانه برسد، فریاد می زد. چشم هایش از حدقه بیرون زده و داد و فریادی که به راه انداخته بود، فرصت قورت دادن آب دهانش را به او نمی داد. «چه مرگته؟ تو دیگه چه جور داوری هستی؟ این فصل، فصل ماست! مگه کوری؟ توپ از دستش افتاد!»
جیسون ماسکش را در آورد و به مربیِ عصبانی خیره شد. جیسون که در شش ماه گذشته با خرچنگی غول پیکر تشنه به خون مبارزه کرده، یک صدراعظم زیرک را در مسابقه ای شکست داده، با دوکی کینه توز دوئل و امپراطور شروری را به مبارزه طلبیده بود، از مربی لئو ترسی نداشت. مربی در برابرش لگدی به زمین زد و حالتی خشمگین به خود گرفت. رگ های گردنش از خشم بیرون زده بود. ظاهراً واکنشِ خشم یکی از مدیران عالی رتبه لیگ را که در تلویزیون دیده بود، تقلید می کرد. "مت"(۳) که داور جایگاه شماره یک بود، به سرعت خود را کنار آنها رساند. بین جیسون و مربی خشمگین قرار گرفت و تاکید کرد: «هی، آروم باشین.»
جیسون قدمی به سمت دوستش برداشت و گفت: «مشکلی نیست. ببین چی می گم! به حرفم گوش می کنی یا دلت می خواد از این لیگ محروم بشی؟»
مربی ساکت شد و دست هایش را به کمر زد. آتش خشم در چشم هایش پیدا بود، ظاهرش نشان می داد که هیچ یک از حرف های جیسون او را آرام نخواهند کرد.
- قوانین این لیگ می گه دونده باید قبل از اینکه توپ گیر توپ رو بگیره، خودش رو با سُر خوردن به خونه برسونه.
مربی که به نظر می رسید به شک افتاده است، با عصبانیت گفت: «این دیگه چه جور قانونیه؟»
- یه قانونه، واسه اینکه یه توپ گیرِ نُه ساله روانه ی بیمارستان نشه. اگه دونده ی شما به توپ ضربه زده بود، یه استثناء قائل می شدم اما نتونست ضربه بزنه و فقط به خاطر اینکه سُر نخورد، تونست به خونه برسه. واسه فصل بعدی قوانین رو یاد بگیرین و بعدشم به بازیکناتون یاد بدین.
مسئول ثبت امتیازها از پشت سرشان به آرامی گفت: «حق با داوره "لئو"(۴).»
مربی نیشخندی زد اما جوابی نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت، والدین بچه ها از روی صندلی های آلومینیومی محوطه ی تماشاچی ها به او خیره شده بودند. سپس برگشت تا جیسون را نظاره کند، گویی می خواست جیسون را به خاطر چنین موقعیت شرم آوری که برایش ایجاد کرده بود، سرزنش کند.
جیسون ابروهایش را بالا برد.
مربی به سمت جایگاهش بازگشت.
مت با دست به پشت جیسون زد و گفت: «کارت حرف نداشت، خوب موقعیت رو کنترل کردی.»
- باید یادم باشه که این آدم ها بابای چند تا بچه هستن که فقط می خوان شاهد برد بچه هاشون باشن. یه جورایی خوبه که به این مسئله اهمیت می دن.
- ورزش خیلی ها رو به آدمای کله شقی تبدیل کرده.
جیسون نفس عمیقی کشید و درحالی که سعی داشت این حادثه را به فراموشی بسپارد، گفت: «بریم؟»
«بریم.» به سمت دوچرخه هایشان رفتند. اعضای تیم فریادهای شادی سر می دادند. «به مهمونی امشب "تیم"(۵) می آی؟»
- نمی دونم. شاید.
مت اصرار کرد: «بیا دیگه، خوش می گذره. همیشه که قرار نیست هوا گرم باشه.»
- ببینم چی می شه.
مت آهی کشید: «این یعنی نه! تا ابد که قرار نیست این وضع ادامه پیدا کنه، بالاخره باید یه سر و سامانی به زندگیت بدی.»
جیسون نمی دانست چه پاسخی بدهد. چگونه می توانست چیزی را که واقعاً آزارش می داد، بیان کند؟ دوستانش فکر می کردند رفتار انزواطلبانه اش به خاطر شهرت جدیدی است که به دلیل چهارماه غیبتش کسب کرده است. خبر ناپدیدشدنش همانند خبر پیداشدن ناگهانی اش، آن هم پس از اینکه او را مُرده به حساب می آوردند تا اخبار ملی هم راه یافته بود. غیبتش موجب بروز مشکلات قابل توجهی شده بود و خبرنگاران زیادی درخواست مصاحبه با او را داشتند. بعضی خبرنگاران از او حمایت می کردند درحالی که عده ای او را متهم به دروغگویی و ادعا داشتند که از عمد پنهان شده بود. به علاوه، این زمان از دست رفته باعث عقب افتادن در دروس مدرسه اش شده بود. جیسون پس از مشورت با والدین و دبیرانش بخش عمده ای از تابستانش را صرف انجام تمرینات و مطالعه دروسی کرده بود که به او امکان رفتن به کلاس بعدی در ترم پاییز را می دادند.
مشکل اصلی جیسون این بود که نمی توانست حقیقت را به کسی بگوید. او وارد دنیای دیگری شده بود. در آنجا دوستان و دشمنانی پیدا کرده بود و زندگیش را به خطر انداخته بود تا کارهای مهمی انجام دهد و برخلاف اراده اش به خانه بازگشته بود درحالی که هنوز کارهای نیمه تمام زیادی در آنجا داشت. دختری اهل "واشنگتن"(۶) را که در آن دنیا گیر افتاده، رها کرده بود. جیسون از راز بسیار مهمی آگاه بود که می توانست راه مبارزه قهرمانان آن دنیا را در برابر امپراطور "مالدور"(۷) تغییر دهد.
چطور می توانست این مسایل را برای مت توضیح دهد؟ یا برای والدینش؟ هر مدرکی هم که ارائه می کرد، امکان نداشت کسی حرفش را باور کند. سنگینی این بار را باید تنها به دوش می کشید. اگرچه ماجراهایش در "لیریان"(۸) فکرش را کاملا به خود اختصاص داده بود اما اگر سعی می کرد حوادثی را که واقعاً رخ داده اند با کسی در میان بگذارد، قطعاً از تیمارستان سر در می آورد!
از بین تمام دوستانش، مت بیشتر از همه سعی کرده بود در کنارش باشد. جیسون پس از بازگشت از لیریان دیگر بیسبال بازی نکرده بود. اگرچه اهداف قدیمی اش در مقایسه با مشغله های فکری جدیدش، کاملاً بی اهمیت به نظر می رسیدند اما هنوز هم این بازی را دوست داشت و به همین دلیل در طول تابستان برای داوری چند مورد از بازی های لیگ نوجوانان و کودکان داوطلب شده بود.
داوریِ داوطلبانه در مقایسه با بازی و تمرین، فشار کمتری داشت و زمان کمی را به خود اختصاص می داد. مت نیز صرفاً برای همراهیش داوطلب شده بود.
جیسون گفت: «متاسفم. من دیگه آدم جالبی نیستم. بهت که گفته بودم، افکارم کاملاً بهم ریخته اس. ای کاش می تونستم برات توضیح بدم.»
مت درحالی که دوچرخه اش را برمی داشت، گفت: «مهم نیست. هر کسی هم جای تو بود، اوضاعش همین طوری می شد. کسی ازت دلگیر نمی شه. اگه دقت کنی، می بینی که اوضاع اون قدر هم عوض نشده. چه اهمیتی داره که توپ پرتاب می کنی یا نه؟فقط همه می خوان که بازم به جمعشون برگردی.»
جیسون تجهیزات داوری اش را در ساک ورزشی گذاشت و گفت: «ممنون. سعی می کنم بیام.»
مت او را با دقت نگاه کرد. «می تونیم با هم بریم. می خوای بیام دنبالت؟»
- بهتره نیای.
مت با تکان دادن سرش نشان داد که شرایطش را درک می کند. «نظرت در مورد نهار چیه؟ گرسنه ای؟»
- نه. احتمالاً شب می بینمت.
مت شانه بالا انداخت. «هرطور راحتی. بعداً می بینمت.»
مت با سوارشدن بر دوچرخه اش از آنجا دور شد. جیسون نیز سوار بر دوچرخه اش به سمت خانه رفت. اگر بیشتر دقت نمی کرد، طولی نمی کشید که هیچ دوستی برایش باقی نمی ماند. آیا همه را عمداً از خودش دور می کرد؟ کار نیمه تمامش در لیریان، تضمینی برای پیدا کردن راه بازگشتش به آنجا نبود. خواه و ناخواه شاید دوباره مجبور می شد به زندگی حقیقی اش در این دنیا بازگردد. به هر حال، در کمتر از یک ماه دیگر مدرسه شروع می شد و داشتن برنامه ای منظم، باعث می شد کمتر مانند زاهدی گوشه نشین رفتار کند.
وقتی به خانه رسید، دوچرخه اش را در گاراژ گذاشت و به دنبال "شادو"(۹)، حیوان خانگی اش گشت. سگ را پیدا نکرد؛ کسی در خانه نبود. والدینش در طول دوران غیبتش رابطه صمیمی تری با سگشان پیدا کرده و احتمالاً آن را برای پیاده روی برده بودند.
جیسون به اتاقش رفت؛ اخیراً زمان زیادی را در آنجا سپری می کرد. سراغ کمدش رفت و جعبه ی کفش را از قفسه بالایی پایین آورد. از داخل کشو دفترچه یادداشت و خودکاری برداشت. در جعبه کفش را باز کرد؛ یک دست انسان را از داخلش بیرون آورد. در محل قطع شدگی مچ، استخوان، ماهیچه، تاندون ها، رشته های عصبی و رگ های خونی به وضوح دیده می شدند.
س.ل.ا.م. جیسون طرح حروف را کف دست کشید. دست را زمین گذاشت و خودکارش را به دست گرفت و آماده نوشتن بود.
حالا نه! دست به زبان اشاره، با سرعت علامت می داد.
"فرین"(۱۰) حتماً باز هم گرفتار مشکلی شده بود. جیسون کمی پس از بازگشتش از آیووا، با جداشونده ارتباط برقرار کرد و با استفاده از یکی از کتاب های کتابخانه عمومی، زبان اشاره را به فرین آموزش داده بود. این ارتباط خسته کننده، تنها راه ارتباطی او با لیریان محسوب می شد و جیسون با حالتی امیدوار تمام مکالماتش را یادداشت کرده بود.
جیسون به خاطر داشتن دستِ جاندار، شکرگذار بود. این تنها مدرک مستندش از تمام اتفاقاتی بود که رخ داده بودند. بدون این مدرک، امکان داشت نهایتاً به این نتیجه برسد ماه هایی که در دنیای موازی سپری کرده است، صرفا توهماتی دقیق و با تمام جزییات بوده اند؟
والدین جیسون پس از اینکه در ماه ژوئن خبر پیدا شدن پسرشان را دریافت کردند، با اتومبیل از " کلورادو"(۱۱) به آیووا رفتند. پدرش آنها را بیمه کرده بود به همین دلیل طولی نکشید پس از آنکه جیسون داستان ساختگی اختلال حافظه و فراموشی چهارماهه اش را که طی آن به نحوی چندصد کیلومتر سفر و درحالی که با لباس های کثیف دست دوز در مزرعه ی ذرت به هوش آمده بود، تعریف کرد؛ او را به متخصص اعصابی معرفی کردند. جیسون به متخصص گفت که پس از اعلام حضورش در محل کار همان روزی که توپ بیسبال به سرش خورده بود، چیزی به یاد نمی آورد. به شدت در مقابل وسوسه بیان داستان ساختگی گروگانگیری آدم فضایی ها، نورهای آبی و تحقیقات آدم فضایی ها برای تهاجم به زمین مقاومت کرده بود. وقتی از او پرسیدند چگونه سر از آیووا در آورده است، گفت احتمالاً در خواب راه رفته است.
متخصص اعصاب پس از انجام "ام.ار.آی"(۱۲) تایید کرد که طبق نظرش بر اساس علائمی که جیسون بیان می کند ، اگر ضربه منجر به صدمه مغزی و بیهوشی شده باشد، اکنون هیچ آسیب قابل مشاهده ای باقی نمانده است. مشکل جیسون نوعی از بیماری فراموشی تشخیص داده شد که به گفته متخصص اعصاب ناتوانی در به یادآوری حوادث در اثر آسیب مغزی است.
ایراداتی در حرف های جیسون وجود داشت که باعث شد متخصص اعصاب داستانش را کاملاً باور نکند اما تا جایی نیز پیش نرفت که جیسون را دروغگو بنامد. والدینش در شگفت بودند با توجه به اخباری که رسانه ها در مورد ناپدیدشدنش پخش کرده اند، چطور کسی متوجه خواب گردی جیسون در سطح کشور، آن هم به مدت چند ماه نشده است. آنها اصرار داشتند جیسون پیش روانشناسی برود. روانشناس به طور محسوسی سعی داشت دریابد که جیسون حقیقت را در مورد چندماه غیبتش می گوید یا نه اما تنها چیزی که جیسون اعتراف کرد، دیدن رویایی شامل بسیاری از جزییات مربوط به لیریان بود. درنهایت، تمام این بررسی های موشکافانه به اتمام رسیدند.
جیسون به اعتراف تمام اتفاقات برای والدینش و استفاده از دست قطع شده به عنوان مدرک، فکر کرده بود اما در نهایت به این نتیجه رسید، اگرچه یک دست قطع شده جاندار موضوع عجیب و توجیه ناپذیری است اما به هیچ عنوان مدرکی مستند، برای سفرش به دنیای دیگر نیست. وجود دست تنها موجب مطرح شدن هزاران سوال بی پاسخِ دیگر می شد.
جیسون دست را به جعبه کفش بازگرداند، پای رایانه اش رفت و آن را روشن کرد. علاوه بر دست، مدرک دیگری هم داشت که سفرش به لیریان واقعاً اتفاق افتاده است. وارد پوشه عکس ها شد و آن قدر روی سلسله پوشه های تو در تو کلیک کرد تا به پوشه ای با نام "ریچل"(۱۳) رسید.
داخل آن پوشه، عکس هایی از ریچل "ماری وودروف"(۱۴)، دختری سیزده ساله اهل "المپیای"(۱۵) واشنگتن وجود داشت که دقیقاً در همان روز ناپدید شدن جیسون، در طاق های پارک ملی گم شده بود. جیسون عکس ها را از سایت های مختلف اینترنتی گرفته بود.
ظاهراً برخورداری از ثروت و پارتی اهمیت زیادی داشت، چون والدین ریچل توانستند حادثه ناپدیدشدنش را به یکی از بزرگ ترین داستان های خبری سال تبدیل کنند. پرونده ی گیج کننده و عجیبی بود، چون آن خانواده با یک راهنما در منطقه ایی دور افتاده تنها بودند. ریچل در یک چشم بهم زدن و بی سر و صدا غیب شده بود. گروه بزرگ نجات به سرعت احضار شدند اما نه جسد و نه اثری از درگیری پیدا نکردند. ردپایش به طاق سنگی طبیعی ختم می شد و در آنجا تمام شواهد به یکباره محو می شدند.
ریچل بسیار خوش عکس بود و خانواده اش عکس های فراوانی از او داشتند که این دو عامل در جلب توجه رسانه ها برای نمایش عکس هایش تاثیر زیادی داشت. البته نیازی به گفتن این نکته نیست که پدرش جایزه یک میلیون دلاری برای ارائه هرگونه اطلاعاتی که منجر به پیداشدن ریچل شود، تعیین کرده بود.
جیسون یکی از عکس های رنگی ریچل را که در آن از بالای یک بوم نقاشی به دوربین خیره شده بود را بررسی کرد. در یکی دیگر از عکس ها، ریچل در کنار دختر بلوند لاغراندامی ایستاده بود و هر دویشان یونیفرم به تن داشتند. سومین عکس، در یک آتلیه عکاسی گرفته شده بود و فقط سر و شانه هایش نمایان بود. شباهت زیادی به دختر زیبای همسایه داشت؛ تنها تفاوتشان در مدل موها و لباس هایش بود.
جیسون در نظر داشت به عنوان فردی ناشناس با والدینش تماس بگیرد و فقط بگوید که ریچل را دیده و حالش خوب است اما چنین تماسی مشکلات فراوانی در پی داشت. اول اینکه شاید حال ریچل دیگر خوب نباشد. آخرین خبری که جیسون از او داشت، این بود که ریچل به همراه "تارک"(۱۶) در حال فرار است و سربازان امپراطوری در تعقیبشان هستند. دوم اینکه اگر والدینش به نحوی می توانستند تماسش را ردگیری کنند، جیسون هیچ توضیح و بهانه ای نداشت. جیسون نیز درست در همان زمان ناپدید شده بود و اگر کوچک ترین ارتباطی با ناپدید شدن ریچل پیدا می کرد، ماجرای ناپدیدشدنش نیز او را به مظنونی به تمام معنا تبدیل می نمود و در نهایت اصلاً نمی دانست ریچل موفق خواهد شد به خانه بازگردد یا نه؛ در نتیجه کار ظالمانه ای بود که به والدینش امید واهی دهد.
رایانه اش را خاموش کرد. برخاست و شروع به قدم زدن کرد. از اینکه تنها کسی بود که می دانست ریچل کجاست، متنفر بود. متنفر از اینکه تنها شخصی است که احتمالاً می تواند او را بازگرداند. متنفر از اینکه تنها کسی است که می داند واژه اسرارآمیزی که ظاهراً باید مالدور جادوگر را نابود کند، در حقیقت حقه ای استادانه برای منحرف کردن تلاش ها و سنجشِ قابلیت های دشمنان مالدور می باشد.
جیسون لباس هایش را در آورد و دوش گرفت. پس از خشک کردن بدنش و پوشیدن لباس هایش، ایستاد و در آینه به خود خیره شد. در لیریان لاغر شده و هنوز به وزن سابق خود نرسیده بود. با وجودی که در بازی بیسبال شرکت نمی کرد اما از همان زمان برگشتش به خانه، تمریناتش را ادامه داده بود. در حیات پشتی، پرتاب توپ را تمرین می کرد. آهسته می دوید، دراز نشست و شنا می رفت و وزنه می زد. کتاب هایی در زمینه آموزش کاراته خریده و در اتاقش تمرین می کرد.
جیسون به انعکاس تصویرش گفت: «می دونی که کجا می خوای بری. همیشه وقتی چنین حسی داری، اونجا می ری. صبر کردن فایده ای نداره.»
رفت و دست را از داخل جعبه کفش برداشت. آن را داخل کیسه ای پلاستیکی گذاشت. کیسه را همراه مقداری توشه داخل کوله پشتی مشکی رنگی قرار داد. تی شرتی خاکستری به تن داشت و ژاکتی بهاری دور کمرش بسته بود. یک جفت پوتین محکم جدید پوشید و دوربین یکبار مصرفِ ضد آب را داخل جیب ژاکت گذاشت. کوله پشتی را روی دوش انداخت و محض احتیاط، که اگر امروز همان روز باشد، یک چاقوی جیبی را داخل جیب شلوار جینش قرار داد.
جیسون در باغ وحش "ویستا"(۱۷) بلیط فصلی را از کیف پولش در آورد و آن را نشان داد تا بتواند وارد شود. جمعیت را نادیده گرفت و مستقیم به سوی محوطه نگهداری اسب آبی رفت. مثل همیشه، از روی نرده ها به جلو خم شد. از وقتی که از کلورادو بازگشته بود، تاکنون بیش از بیست بار این کار را انجام داده بود.
اولین باری که دوباره به باغ وحش بازگشت، قصد داشت داخل استخر بپرد و کاری کند که اسب آبی دوباره او را ببلعد اما همان طور که ایستاده به حیوان بی حال خیره شده بود، تردید او را در بر گرفته بود. اگر این اسب آبی دیگر دروازه ورود به لیریان نباشد، چه می شد؟ آن اتفاق می توانست رویدادی یک مرتبه ای باشد. اگر اسب آبی از بلعیدنش سر باز می زد، چه؟ اگر افرادی شاهد ورود عمدی اش به استخر اسب آبی می شدند و اسب آبی نیز به او صدمه می زد، چه؟ گیر می افتاد.
جیسون آهی کشید. هربار به باغ وحش می آمد، پوتین هایش را می پوشید و دست، کوله پشتی و چاقوی جیبی را همراهش می آورد. هربار فقط به اسب آبی خیره می شد و بالاخره به خانه برمی گشت.
در این فکر بود که به جستجوی همان طاق سنگی که ریچل را به لیریان منتقل کرده بود، برود. تنها چیزی که در مورد این طاق می دانست، این بود که جایی در وسط زمین های سنگلاخی ایالت "اوتا"(۱۸) واقع شده است. طبق گفته های ریچل، به نظر می رسید که دروازه فقط برای مدت کوتاهی باز بوده است. همچنین نگران این بود که جستجوی آن طاق، او را به ماجرای ناپدید شدن ریچل ربط دهد.
در هر صورت باید به لیریان باز می گشت. دوستانش به اطلاعاتی که در مورد مالدور و شاه واژه جعلی در اختیار داشت، نیاز داشتند. باید به ریچل می گفت که چگونه می تواند به خانه بازگردد. زندگی کنونی اش در مقایسه با وظایفی که در دنیای دیگر انتظارش را می کشیدند، بیش از حد پوچ و بی اهمیت جلوه می کرد.
سال گذشته جیسون نمی فهمید چرا "مایکل"(۱۹)، برادر بزرگ تر مت، می خواست برای ارتش ثبت نام کند. جیسون و مت معتقد بودند چنین تصمیمی برای فردی که گزینه های متعدد دیگری نیز در اختیار دارد، خطرناک و امکان ناپذیر می باشد اما "مایک"(۲۰) مصمم بود. او یک ماه پس از فارغ التحصیلی به نیروی دریایی پیوست. این کاری بود که مایک علیرغم تمام خطرات و دشواری های احتمالی می خواست انجام دهد. اکنون جیسون چیزی را کشف کرده بود که در موردش احساس مشابهی داشت.
شاید یاد می گرفت که تجربیاتش را در لیریان نادیده بگیرد و وانمود کند اطلاعاتی که دارد، اهمیت چندانی در سرنوشت افراد بی شمار، از جمله افرادی زیادی که برایش مهم بودند، ندارد اما جیسون تمایلی به فراموش کردن آن اتفاقات نداشت. درگیر مبارزه ای فراتر از حد خود شده و افرادی به او تکیه کرده بودند. هدفی پیدا کرده بود که ارزش جنگیدن داشت و درست زمانی که اطلاعات مهمی در مورد هدفش بدست آورده بود، ناخواسته به خانه بازگردانده شده بود.
اسب آبی که بهترین راهش برای بازگشت به لیریان محسوب می شد، بی حرکت کف استخر دراز کشیده بود. جیسون آهی کشید. او باید بازمی گشت اما تضمینی نبود که اسب آبی نیز نقشش را ایفا کند.
بچه موقرمز کم سن و سالی روی انگشت های پایش کنار جیسون ایستاد. غر می زد: «مامان یه کاری کن بیاد بالا.»
زن پشت سرش گفت: «اسب آبی داره استراحت می کنه. اون می تونه تا یه مدت خیلی طولانی نفسش رو حبس کنه.»
جیسون دست هایش را به هم قلاب کرد. آیا باید ادامه می داد و شیرجه می زد؟ شاید. دست کم می توانست تا وقتی که کسی او را نبیند، صبر کند. با وجود اینکه امروز باغ وحش نسبتاً شلوغ بود، بالاخره فرصتی پیش می آمد.
اگر چه نمی خواست قبول کند اما در عمق وجودش می دانست که نمی پرد. تا همین حالا نیز فرصت های بی شماری را از دست داده بود. به هیچ وجه اطمینان نداشت که می پرد.
- مامان، صدای آهنگ از کجا می آد؟
جیسون نگاهی به بچه انداخت و سپس گوش داد.
صدای آهنگ بمی از دوردست به گوش می رسید؛ شبیه صدای شیپور اما کمی بم تر. جیسون دست هایش را محکم دور نرده ها مشت کرد. قبل از اینکه متوجه صدای موسیقی شود، چه مدتی بود که آهنگ نواخته می شد؟ آهنگ طنین دار به تدریج بلندتر می شد. نگاهی به زن کنارش انداخت.
- شما هم می شنوین؟
زن درحالی که ابرو درهم کشیده بود، با تکان دادن سرش تایید کرد. «از داخل استخر می آد؟»
«فکر کنم.» جیسون لب پایینش را گزید. مطمئن بود که منشا صدای موسیقی از دنیای دیگری است که از طریق این اسب آبی به گوش می رسد.
احساس کرد ضربان قلبش شدت گرفته است. این مدرکی برای باز بودن دروازه بود. اگر واقعاً می خواست این کار را بکند، حالا زمانش فرا رسیده بود. اگر می خواست منتظر فرصت واضح تر دیگری باشد، یک احمق بود. محکم تر نرده را گرفت.
واقعاً می خواست این کار را انجام دهد؟ خانواده اش چه احساسی پیدا می کردند؟ تغییر زیادی در رابطه اش با والدینش ایجاد نشده بود. آنها پس از بازگشتش تلاش زیادی برای بهبود رابطه شان کرده بودند. اگرچه این همه توجه باعث می شد، جیسون احساس کند همانند یک بیمار روانی است که با دقت و دلسوزی با او رفتار می شود. جیسون قدردان تلاش هایشان بود و سعی می کرد قدردانی اش را نیز نشان دهد اما او و والدینش هرگز طرز فکر یکسانی نداشتند. وقتی هیجانات ناشی از برگشتش به خانه فروکش کرد، آ نها تبدیل به همان والدین سابق شدند. با این وجود، دومین غیبت قطعاً برایشان دشوار می بود. مت بیچاره گیج خواهد شد.
اما این بار سفر به لیریان دائمی نبود چون راه بازگشت به خانه را می دانست. قطعاً دشمنان خطرناکی در انتظارش بودند و بی شک احتمال داشت، کشته شود و هرگز به خانه باز نگردد. اما کاری که باید انجام می داد، ارزش چنین ریسکی را داشت. باید به " گالوران"(۲۱) و تارک و سایرین اطلاع می داد که واژه حقه ای بیش نیست؛ باید ریچل را نجات می داد.
جیسون نگاهی به یادبود حماقت انسان ها انداخت؛ جعبه ای شیشه ای که درون آن اشیایی قرار داشت که افراد بی توجه، درون استخر اسب آبی انداخته بودند. اگر اسب آبی به جای بلعیدن و فرستادنش به دنیایی دیگر، به او آسیب می رساند، مسئولین باغ وحش می توانستند جسدش را بالای یادبود حماقت انسان ها آویزان کنند.
اگر در مقابل چشمان این زن و پسرش بلعیده می شد، خانواده و دوستانش چه فکری می کردند؟ حتماً چنین می پنداشتند که او مُرده است یا احتمالاً به این نتیجه می رسیدند که او تسلیم افسردگی شده و عقلش را از دست داده است. چگونه می شد توضیح داد که اسب آبی درسته او را قورت داده است؟ اگرچه اسب آبی حیوان بزرگی بود اما آن قدرها هم بزرگ نبود که بتواند او را درسته ببلعد.
اما اگر موفق می شد به لیریان برگردد، چه اهمیتی داشت که دیگران چه فکری می کنند؟ توضیح ناپدید شدن مجددش کمی دشوارتر از قبل می بود اما او می توانست بعداً به این موضوع فکر کند.
نوای آهنگ هر لحظه بلندتر می شد و همچنان صدای سازی به گوش می رسید. اسب آبی از کف استخر تکان نخورده بود. جیسون کف دست هایش را به هم مالید و نگاهی به آن زن که به نرده ها تکیه داده بود، انداخت.
او متوجه نگاه خیره جیسون شد و گفت: «عجیب نیست؟»
«آره. می رم یه سر و گوشی آب بدم.» نفس عمیقی کشید، بالای نرده ها رفت و داخل آب شیرجه زد. به سمت اسب آبی که همچنان بی حرکت بود، شنا کرد. با اکراه روی پوزه اش دست کشید اما اسب آبی هیچ واکنشی نشان نداد.
جیسون به سطح آب برگشت. زن فریاد می زد و پسرش گریه می کرد. چند نفری که جذب هیاهو شده بودند، همدیگر را هُل می دادند تا جلوتر بیایند. دفعه قبل اسب آبی فوراً او را بلعیده بود. انسان چگونه می تواند یک اسب آبی را وادار به انجام چنین کاری کند؟
جیسون دوباره به داخل آب شنا و سعی کرد به اسب آبی ضربه بزند اما چون زیر آب بود، نتوانست فشار زیادی وارد کند. انگشت هایش تا عمق سوراخ های گشاد بینی حیوان فرو رفتند. حیوان ناگهان سر بزرگش را به سویی خم کرد و باعث شد جیسون ناخواسته خود را عقب بِکشد. حیوان قبل از اینکه دوباره بی حرکت شود، سرش را به عقب و جلو تکان داد. جیسون برای آخرین بار به بینی حیوان سیخونک زد و سپس برای نفس گرفتن به سمت سطح آب شنا کرد.
جمعیت زیادی جمع شده بودند. زن همچنان فریاد می زد. مردی فریاد زد: «از اونجا بیا بیرون! تو چت شده؟»
جیسون در حالی که در آب دست و پا می زد، احساس شرمساری کرد. متوجه شد که تمام این حوادث از نظر تماشاگران چقدر احمقانه است و در آینده مجبور خواهد شد جلسات بیشتری به روانپزشک مراجعه کند. اسب آبی تنبل ظاهراً علاقه ای به او نداشت و نمی شد آن را برای مبارزه تحریک کرد. اما جیسون می خواست یکبار دیگر هم امتحان کند.
چیزی به پای جیسون خورد؛ نگاهی به پایین انداخت. اسب آبی در حالی که آرواره اش را باز کرده بود، به سرعت داشت بالا می آمد. وقتی جانورِ پوست کلفت قهوه ای بادکنک مانند به سطح آب رسید، تقریباً کل هیکل جیسون را بلعیده بود. آرواره ی عظیمش در میان فریادهای وحشت زده مردم بسته شد و به یکباره جیسون دیگر نتوانست تماشاگران را ببیند.
ابتدا پاهای جیسون سُر خورد و وارد تونل صاف و لاستیک مانند شد. هر چه در تونل پایین می رفت، صدای فریادها گویی از فاصله دورتری می آمد و صدای بم آهنگ بلندتر به گوش می رسید. همه جا تاریک بود تا اینکه به چیزی برخورد و پاهایش از سوراخی در یک درخت خشکیده بیرون زدند.
داخل تنه توخالی درختی درازکشیده بود و از سوراخ بالای تنه به ستاره ها خیره شده بود. لباس هایش خیس بودند. آهنگ طنین دار همچنان ادامه داشت.
جیسون به سرعت از سوراخ بیرون رفت. کوله پشتی اش، بیرون رفتن از سوراخ را کمی دشوار می کرد. منظره را شناخت، درختان بلند، بوته های پُرپشت و رودخانه ی عریض. به لیریان بازگشته بود.
به سرعت کنار رودخانه رفت. شب خنکی بود به همین دلیل لباس های خیسش زیاد آزارش نمی دادند. هلال ماه در آسمان صاف بر بالای رودخانه نور افشانی می کرد. کلک کوچکی روی آب تیره شناور بود. شخص تنهایی روی کلک ساده ایستاده بود و شیپور بزرگی را در آغوش داشت.
جیسون با ناباوری فریاد زد: «تارک؟ تارک!»
موسیقی قطع شد و صدای محزونی پاسخ داد: «کی اونجاست؟»
- جیسون.
شخص روی قایق سکندری خورد. «"لرد کابرتون"(۲۲)؟»
- آره.
صدا ظاهراً وحشت زده بود. «تو شبح اونی؟»
«نه واقعاً خودمم. من برگشتم!» خودش نیز به سختی می توانست این را باور کند. «بیا اینجا.»
فرد درشت هیکل و کوتاه قد به زحمت خود را از زیر ساز سنگین بیرون آورد.درحالی که شیپور را کنار می گذاشت و با شک و تردید به جلو نگاه می کرد، به سمت ساحل پارو زد. کلک به ساحل رسید. تارک مردد بود. «بیا جلو تا بتونم بهتر ببینمت.»
جیسون متوجه شد که در سایه ایستاده است. قدمی به جلو برداشت و زیر نور ماه قرار گرفت.
تارک نفس زنان گفت: «چطور ممکنه؟ امپراطور که دستگیرت کرده بود.»
- من فرار کردم! به دنیای ماوراء رفتم و حالا برگشتم.
تارک از روی کلک به سمت ساحل رودخانه پرید و در مقابل جیسون روی گِل ها بر زانوهایش نشست. دست هایش را روی سینه عریضش بهم قلاب کرد، اثر اشک زیر نور ماه روی گونه هایش پیدا بود. با صدای بلندی گفت: «کم مونده قلبم از شادی بایسته. چطور تونستی فرار کنی؟»
جیسون که از چنین استقبال گرمی شگفت زده شده بود، چند لحظه طول کشید تا پاسخ بدهد. «یه نفر کمکم کرد. ریچل کجاست؟»
تارک گفت: «از هم جدا شدیم. یه حرکت استراتژیک به پیشنهاد "دریک"(۲۳).»
- دریک؟ این قبل از وقتی بود که منو تو جاده "فلروک"(۲۴) آزاد کرد یا بعدش؟
- هم قبلش و هم بعدش بهمون کمک کرد. دشمنامون یه کمین گر فرستادن، پس فقط در صورتی می شد جلوتر از دشمن بمونیم که همیشه در حرکت باشیم.
جیسون با تعجب گفت: «یه کمین گر؟ فرین بهم گفته بود که وقتی سر و کله کمین گرا پیدا بشه یعنی خبرای واقعاً بدی در راهه.»
- کمین گر اوضاع رو خیلی بدتر کرد. آخرش از هم جدا شدیم تا تعقیب کننده هامون رو گمراه و دو دسته کنیم. دریک و ریچل با اسب از یه راه رفتن و من با اسب دیگه ای از یه مسیر متفاوت رفتم. چندتا اسب رو هم رها کردیم تا گمراهشون کنیم.
جیسون پرسید: «"جاشر"(۲۵) چی شد؟»
- آمار مرد بذری رو کنار یکی از دروازه های هفت دره به مردمش تحویل دادم. احتمالاً چند هفته پیش آمار رو کاشتن.
جیسون به تارک خیره شد. «چرا تنها اومدی اینجا و "سوسالاکس"(۲۶) می زدی؟»
تارک نقطه ی دیگری را نگاه کرد. «سوسالاکس من نیست. مال من خیلی وقت پیش نابود شد. این جایگزین متوسط رو از یه گروگیر گرفتم. می بینی! وقتی از امنیت مردبذری مطمئن شدم، به فرار ادامه دادم و آخرش راه خونه رو پیدا کردم. اصلاً نمی دونستم چطور باید پیش دریک و ریچل برگردم. فقط می تونستم امیدوار باشم که کمین گر اونا رو ول کرده باشه و منو دنبال کنه.»
- اسم دیگه شون "توریور"(۲۷)ـه، درسته؟ به غیر از چیزایی که فرین بهم گفته، چیز زیادی در موردشون نمی دونم.
تارک لرزید. «اسم رایجشون کمین گره. از وقتی از بقیه جدا شدم، گاهی وقت ها تو فاصله دور متوجه حضور یه چیز تیره ای می شدم ولی هیچ وقت یه نگاه درست و حسابی ننداختم.»
جیسون گفت: «پس کمین گر تورو دنبال کرد؟ ممکنه ریچل و دریک قسر در رفته باشن؟»
تارک پاسخ داد: «نمی شه مطمئن بود. چون تاحالا یه توریور ندیدم، مطمئن نیستم دقیقاً چی من رو دنبال می کرد. امیدوارم بدترین چیزی که ریچل و دریک رو تعقیب می کرد، منحرف کرده باشم. چند شب اولی که به خونه برگشته بودم و دیگه جابجا نمی شدم، انتظار داشتم دستگیر بشم. اما سر و کله هیچ دشمنی پیدا نشد. در عوض من کم کم نگران شدم. احساس گناه کل وجودم رو در برگرفته. لرد جیسون اگه شما آمار رو به من نسپرده بودین، به هیچ وجه ترکتون نمی کردم. تا پای مرگ برای شما می جنگیدم.»
تنها لحظه ای طول کشید تا جیسون متوجه شود که تارک به خاطر ترک کردنش در هارتنهام واقعاً احساس بدی دارد. «تارک تو کار درستی کردی. ما باید به جاشر فرصت زندگی می دادیم و تو باید به ریچل کمک می کردی. تو کاری رو کردی که من می خواستم.»
نگاه تارک همچنان رو به پایین بود. «نمی تونم این حقیقت رو فراموش کنم که وقتی روی احتمال دستگیری شما چشم بستم، دیگه خیانتم رو به اوج خودش رسوندم. نه تنها گذاشته بودم که " گیدی ناین"(۲۸) بدون من خودشون رو قربانی کنن، بلکه کسی که شرافت منو زنده کرد و هدف جدیدی به من بخشید، ترک کردم. یه بخشی از وجودم می خواست سوار اسب بشه و به تنهایی به سمت فلروک هجوم ببره اما قولی که داده بودم خیلی والاتر بود و منو عاجز از این کار کرد. به خاطر همین یه سوسالاکس دست دوم خریدم، این کلک کوچیک رو ساختم و امشب قصد داشتم کاری رو که ماه ها قبل با دوستانم شروع کرده بودم، به اتمام برسونم.»
- می خواستی به سمت آبشار بری؟ تارک تو باید غلبه کنی به...
تارک دستش را برای ساکت کردنش بالا آورد. «حرف هات رو هدر نده. من می تونم نشونه های آشکاری رو ببینم. تو یه شبحی و به یه دلیل خیلی خاص و پیچیده ای وقت صرف کردی تا دوباره منو از این وضعیت ترحم انگیز نجات بدی.»
- من فقط یه آدم معمولی ام.
تارک بلند خندید. «تو هر چی هم که باشی، یه آدم معمولی نیستی. اعتراض نکن! با سپاس فراوان، رسماً سوگند می خورم که تا آخرین نفس به شما خدمت کنم.» دست ها را روی ساحل گِلی گذاشت و سرش را به پایین خم کرد. «من به شما اعلام وفاداری می کنم، سرورم. هرچیزی که دارم متعلق به شماست.» آخرین کلمات را با وقار و رسمیت فراوانی ادا کرد.
جیسون تحت تاثیر این منظره قرار گرفته بود، احساس عجیبی هم داشت. «تارک بلند شو.»
تارک برخاست.
جیسون با سردرگمی دست هایش را روی سینه اش به هم قلاب کرد. «ببین، یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
- چی؟
جیسون گلویش را صاف کرد. «احتمالاً روی احساسی که نسبت به من داری، تاثیر می ذاره.»
- نمی تونم جایگاهی والاتر از این براتون تصور کنم.
- من نگران این نیستم.
تارک از روی دلخوری لبخند تلخی زد. «هیچی نمی تونه مقام شما رو در نظرم پایین بیاره.»
جیسون به آرامی شانه بالا انداخت. «اون شبی که هشت نفر از گروه گیدی ناین از آبشار سقوط کردن، یادته؟»
تارک ابرو در هم کشید. «چطور ممکنه فراموش کنم؟»
- آهنگ شما منو از دنیای ماوراء احضار کرد و وقتی که وارد دنیای شما شدم، سعی کردم جلوی رفتن شما به سمت آبشار رو بگیرم!
تارک سرش را میان دو دستش گرفت و با خشم گفت: «صبر کن، دست نگهدار، تو همون مداخله گر ملعونی هستی که سعی کرد مارو نجات بده؟»
«من بودم.» جیسون می دانست که تارک آن شخص را به خاطر نابود کردن حادثه ای که قرار بود مراسم قربانی شدن باشکوه گروه گیدی ناین باشد، مقصر می داند.
چهره زمخت تارک که حاکی از پی بردن به چیزی بود، به تدریج زیر نور ماه هویدا شد. مانند شخصی که به او وحی شده است، صحبت کرد. «پس ما موفق شدیم.» با انگشتش به سمت جیسون اشاره کرد. «تو همون قهرمانی هستی که پیشگو به "سایمون"(۲۹) گفته بود، احضار خواهد کرد. برای موفقیتمون لازم نبود که حتماً بمیریم. بلکه برعکس... تو قبل از اینکه کسی از ما بمیره از راه رسیدی و سعی کردی جلوی این کار احمقانه رو بگیری.»
- مطمئن نیستم که یه قهرمان باشم.
تارک با تکان دادن دستش این حرف را تکذیب کرد. «الان وقت شکسته نفسی نیست. من فکر می کردم با زنده موندنم باعث شکست پیشگویی شدم و جلوی اومدن قهرمان روگرفتم اما این طور نیست.» مکثی کرد. «و لازم نبود که اونا هم بمیرن.» فکش لرزید و سپس محکم دهانش را بست. ساعد دستش را روی چشم هایش کشید.
جیسون برای تسکین دادنش، دستش را روی شانه های ستبر تارک گذاشت.
تارک با حالتی هوشیار زمزمه کرد: «صبر کن!» و با دست به پیشانی اش زد. «من عجب احمقی ام! زودباش سوار کلک شو.»
- چرا؟
تارک به آرامی گفت: «عجله کنین سرورم، روی آب توضیح می دم.»
جیسون روی کلک کوچک رفت. احساس می کرد کلک به طور ترسناکی زیر فشار وزنش تکان می خورد. تارک قبل از اینکه بر روی کلک بپرد، شلپ شلوپ کنان آن را در آب هُل داد و از ساحل دور کرد. پاچه های شلوارش تا بالای زانو خیس شده بودند.
- چی...
«بلند نشو.» تارک با لحن محتاط و آرامی هشدار داد. جیسون کنار سوسالاکس دولا شد، تارک درحالی که چشم هایش را باریک کرده بود و به دقت در تاریکی شب اطراف را بررسی می کرد، پارو زنان از ساحل دور شد. «نمی دونم تونستم اون موجودی که تعقیبم می کرد رو قال بذارم یا نه.»
جیسون زمزمه کرد: «منظورت کمین گره؟» هوا ناگهان سردتر شده بود.
تارک نگاهی به جیسون انداخت. «نباید بی احتیاطی کنیم. این موجود سیاه مثل مارمولک زرنگه. آخرین باری که دیدمش، دیروز نزدیک غروب بود. اگه من طعمه این موجود رذل بودم، فرصت های زیادی واسه گیر انداختنم داشت. شاید این بدذات امیدوار بوده که من اون رو به طرف چیزی یا کسی هدایت کنم. شاید هم وقتی فهمیدن تو فرار کردی، امیدوار بودن به طرف تو هدایتشون کنم.»
- در مورد کمین گرا چی می دونی؟
تارک به خود لرزید. وقتی به صحبتش ادامه داد، به سختی می شد صدای زمزمه اش را شنید. «اونا شخصیت پلیدی دارن و غیرطبیعی ان. درواقع هیچ کس چیز زیادی در موردشون نمی دونه. دریک بهمون توصیه کرده در موردشون صحبت نکنیم.»
- اگه احتمالاً دنبال من باشه، باید درموردش یه چیزایی بدونم.
- من خودمم مطمئن نیستم. مردم می گن که اگه قرار باشه مرگ یه قالب جسمانی به خودش بگیره، تبدیل به یه توریور می شه. هرچی که دنبالم بوده، شبیه یه سایه ی زنده ست. این بهترین توصیفیه که می تونم ازش داشته باشم.
جیسون اخم کرد. «حالا باید چیکار کنیم؟»
- باید از هم جدا شیم. نباید یه کمین گر رو دنبال خودت راه بندازی. خلاص شدن از شرشون خیلی سخته. باور کن! من امتحان کردم. دریک هم امتحان کرده و اون مرد بذری هم بیشتر از حد تصورم مهارت های جنگیش رو از دست داده. شانس بیاریم این بدذات هنوز متوجه نشده باشه که تو همراهم هستی. شک دارم ولی فکر کنم اگه تو رو ساحل شمالی پیاده کنم بهتر باشه.
- چرا شک داری؟
تارک ابرو در هم کشید. «هیچ کس به جنگل شمال رودخونه نمی ره. می گن غول ها اونجا زندگی می کنن و چند نفری هم که وارد جنگل شدن، هیچ وقت برنگشتن.»
- خُب پس چرا منو می فرستی اونجا؟
- هیچ کس فکرشم نمی کنه که بری اونجا و آخرین جاییه که ممکنه بیان دنبالت. علاوه بر این موجود سایه ای، حالا هرچی که هست، متوجه شدم که سربازا هم اخیراً توجه عجیبی به من نشون می دن. تنها چیزی که می دونم اینه که دارن دنبالم می کنن. باید حواسمو بیشتر جمع کنم. زیاد محتاط نبودم؛ فکر می کردم قراره بمیرم.
آنها از وسط رودخانه عریض عبور کردند. جیسون با دقت ساحلی را که به آن نزدیک می شدند، بررسی کرد. درختان و سرخس ها و سایه ها در ساحل به صف ایستاده بودند. «پس غول ها چی؟»
- من دو بار به اون جنگل رفتم. ما خیلی به اعماقش نرفتیم ولی سایمون، رهبر سابقمون، آدم کنجکاوی بود. رغبت عجیبی به سفرهای اکتشافی داشت! به هر حال، دو بار هنگام روشنایی روز وارد جنگل شدیم و نه غولی دیدیم و نه اثری از اونا. داستان هایی در مورد دهکده های باستانی نزدیک جنگل وجود داره که مورد حمله قرار گرفتن اما وقتی دهکده ها متروک شدن، داستان ها هم تموم شدن. ممکنه غول ها نقل مکان کرده باشن. ممکنه که اصلاً غولی اونجا زندگی نمی کرده.
به ساحل شمالی نزدیک شدند. جیسون دست هایش را مشت کرد. چطور ممکن بود در عرض پنج دقیقه پس از بازگشت به لیریان دچار چنین دردسری شده باشد؟ از این گذشته، دقیقاً انتظار چه چیزی را باید می کشید؟ باوجود تمام خطرات احتمالی، شانس آورده بود که به این زودی یکی از دوستانش را پیدا کرده بود، هرچند که باید از هم جدا می شدند. جیسون باید فوراً پیام مهمی را با گالوران در میان می گذاشت و تارک احتمالاً می توانست کمک کند تا این پیام حتماً به او برسد.
جیسون زمزمه کرد: «اگه نقشه اینه، باید یه کاری برام انجام بدی.»
- هرچی باشه.
- می دونی کجا می شه شاه نابینا رو پیدا کرد؟
- مسلماً. در "فورتایم"(۳۰). همون جای همیشگی.
- باید یه چیزی بهش بگم. راز خیلی خطرناکیه، احتمالاً نباید این رو بهت بگم اما خیلی مهمه.
- ترسی ندارم. در خدمت شما هستم.
- فقط این پیام رو براش تکرار کن. بذار خودش تصمیم بگیره که دیگه چه کسایی باید اینو بدونن. بهش بگو که لرد جیسون تمام شاه واژه رو بدست آورد، اونو علیه مالدور به کار برد. شاه واژه ساختگی بود و فقط برای منحرف کردن. اینم بهش بگو که از فلروک فرار کردم.
«تو در مقابل مالدور حاضر شدی؟» تعجبی مملو از ترس در صدایش بود. «از واژه استفاده کردی؟»
- آره! جواب نداد. واژه صرفاً برای منحرف کردنه. می تونی پیام رو به خاطر بسپاری؟
- البته. پس باید به ریچل هم هشدار بدیم. هجایی که به من سپردی رو باهاش در میون گذاشتم. اون هم کل واژه رو می دونه.
- دقیقا! باید پیداش کنیم. امیدوارم شاه نابینا بتونه کمکمون کنه.
- اگه این سوالم ناراحتتون نمی کنه، چرا شاه نابینا؟ منظورم اینه که اون مشاوره های خوبی می ده اما واقعاً چه انتظاری ازش داری؟
- شاید خودش بهت بگه. این وظیفه من نیست که بهت بگم.
تارک بینی اش را لمس کرد. «بسیار خُب. باکی نیست، مهم نیست چی دنبالمه، یه راهی پیدا می کنم تا پیغامت رو برسونم.»
کلک کوچک به ساحل رسید. جیسون و تارک هردو بیرون پریدند تا پشت بوته های نزدیک ساحل پنهان شوند. جیسون به دقت جنگل تاریک و دلگیر را تماشا کرد.
- خُب، کجا برم؟
تارک چانه اش را خاراند. با تغییری که در حالت چهره اش به وجود آمد، جیسون متوجه شد که فکری به ذهنش خطور کرده است. «می فرستمت پیش "آرام"(۳۱). به سمت شمال شرق برو. تو همون مسیر ادامه بده تا به ساحل گوشه شمالی شبه جزیره برسی. می دونی چطور باید به قسمت شمالی اینجا بری؟»
- نه نمی دونم. فقط می دونم که تو یه شبه جزیره ایم.
- ساحل شرقی رو به سمت خشکی دنبال کن تا به اولین شهر بزرگ برسی. شهر "ایتیلوم"(۳۲). نزدیک حاشیه جنوب غربی شهر، درست تو اسکله می تونی مهمونخونه ی "داکساید"(۳۳) رو پیدا کنی. آرام شب ها اونجا کار می کنه.
- آرام کیه؟
تارک پوزخندی زد. «یه دوست درشت هیکل! سرسخت ترین مشت زنی که تا حالا دیدم. قدیما به عنوان یه سرباز مزدور کار می کرد اما حالا مسوول برقراری نظم و آرامش در داکسایده. گروه ما معمولاً اونجا برنامه اجرا می کرد. ما دوستای خوبی برای هم شدیم. تو چند مورد بهم مدیونه. بهش بگو تارک تورو فرستاده. اگه کسی بتونه امنیت تو رو تضمین کنه، اون همون شخصه.»
- باشه.
تارک شروع به جستجوی جیب هایش کرد. دو کیسه را که سرشان با بند بسته شده بود، بیرون آورد.
درحالی که کیسه ای را کمی تکان می داد، گفت: «داخلش یه کم پوله.» سپس کیسه دوم را باز کرد. «و داخل اینم چندتا یادگاری از "هارتنهام"(۳۴)ـه.»
جیسون به دقت داخلش را نگاه کرد؛ پُر از جواهرات بود.
- برخلاف معرفی من، ممکنه آرام نخواد کمکت کنه. اگر چه هنوزم خیلی قویه و سنش هم بیشتر از من نیست اما خودش رو بازنشسته کرده. اما هر آدمی یه قیمتی داره.
- پس جواهرات رو بهش پیشنهاد کنم؟
- همش رو نه! چندتا از اینا هم براش زیاده. مخفیشون کن. همراه داشتن این همه ثروت مخصوصاً تو شهری مثل ایتیلوم می تونه مهلک باشه.
- بعد از استخدام آرام باید چیکار کنم؟
تارک گونه اش را خاراند. «ازش بخواه تو رو تا روستایی به اسم "پاتساگ"(۳۵) اسکورت کنه. روستا کنار رودخونه ی "تلکرون"(۳۶) ـه و اونجا می شه چند تا قایق پیدا کرد. بعد از اینکه پیغامت رو رسوندم یا اونجا بهت ملحق می شم یا یکی رو به ملاقاتت می فرستم. فقط در صورتی ازت دوری می کنم که همچنان دشمن ها در تعقیبم باشن. " گوریگ"(۳۷)، اونی که تو اصطبل کار می کنه، آدم قابل اعتمادیه. پیشش از من اسم ببر و بعد تو خونه اش منتظر کمک باش.»
جیسون اسامی و دستورالعملِ کارهایی را که تارک گفته بود، تکرار کرد.
«درسته.» تارک آهی کشید. «لرد جیسون از دیدنت خیلی خوشحال شدم. تو جنگل وقت تلف نکن! من دیگه باید برم. سفر امنی داشته باشی.»
- بذار من کلک رو هُل بدم تا از ساحل دور شه.
تارک سوار کلک شد و جیسون آن را هُل داد و از ساحل دور کرد. تارک دوباره سوسالاکس خود را روی دوش انداخت و درحالی که با مهارت تمام پارو می زد، شروع به نواختن کرد. جیسون اطراف ساحل را به دقت به دنبال سایه های زنده یا سربازهای مخفی از زیر نظر گذراند. هیچ حرکتی در کار نبود. جیسون پس از آخرین نگاه به تارک، از رودخانه دور شد و وارد تاریکی میان درختان شد.

یادداشت مترجم

اکنون جیسون بار مسوولیت سنگینی را به دوش دارد. رازی که او کشف کرده، نقش تعیین کننده ای در سرنوشت افراد زیادی از جمله دوستانش در سرزمین لیریان دارد. پیروزی در این جنگ تا حد زیادی بستگی به جیسون دارد و او بر سر دو راهی است: به لیریان بازگردد و جان خود را به خطر بیندازد یا در جهان خود بماند و در امنیت به زندگی خود ادامه دهد؟ هر تصمیمی که بگیرد، عواقبی در پی خواهد داشت.
داستان ها غالباً شامل نکات ظریف و آموزنده ای هستند که می توان از آنها در زندگی واقعی نیز استفاده کرد. این داستان نیز از این قاعده مستثنی نیست. ما نیز همچون جیسون در زندگی خود با دو راهی های دشواری مواجه خواهیم بود که انتخاب از میان آنها، آینده مان را تحت تاثیر قرار می دهد. هر انتخابی عواقب خود را در پی دارد اما راه هر قدر هم که دشوار باشد، هرگز نباید از زیر بار مسوولیت هایمان شانه خالی کنیم. من همواره گفته ام که اگر داستانی می خوانیم، هر چند آن داستان کاملاً فانتزی و تخیلی باشد اما باید سعی کنیم از آن بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم تا در آینده افسوس نخوریم و هرگاه به گذشته می نگریم، خیالمان راحت باشد که بر سر دو راهی ها، راه درست را انتخاب کرده ایم.
در پایان جا دارد از تمام افرادی که مرا یاری دادند تا ترجمه این اثر زیبا و خواندنی را به پایان برسانم، نهایت قدردانی و تشکر را به عمل آورم. امیدوارم شما خوانندگان عزیز نیز از خواندن این داستان پرهیجان لذت ببرید.

Samaneh.aminpour@gmail.com

نظرات کاربران درباره کتاب بذرهای شورش