فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاخون

کتاب تاخون

نسخه الکترونیک کتاب تاخون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاخون

حاج علی یک مغازه کفش‌فروشی داشت وسط‌های میانچال، به دیوار دکان یک قاب عکس بزرگ از پدرش حاجی نجف کهکشانی آویزان کرده بود. حاج نجف، توی قابِ عکسی صدفی‌رنگ با زهوار قهوه‌ای سوخته، عبوس نشسته بود و به آدم‌هایی که از وسط بازار رد می‌شدند نگاه می‌کرد. حاج نجف خدابیامرز از تمام مال دنیا فقط همین یک مغازه را داشت و دو تا زن و یک خانه کلنگی توی پامنار. آخرهای عمرش خانه را وقف آموزش و پرورش کرد و ماند همین مغازه که از بین سه خواهر و برادرِ تنی و ناتنی رسید به حاجی علی، تا به غریبه نفروشند و بماند یادگار برای خاندان کهکشانی. البته تمام این‌ها را خود حاج علی به بقیه وراث گفته بود، و از آن‌جا که او پسر بزرگ بود و برادر کوچک‌ترش هم معلوم نبود کجا گم و گور شده بود و بقیه ورثه هم زن بودند، پس همه فقط ساکت نگاهش کرده و کنار آمده بودند.
خانه محله پامنار را حاجی نجف ده سالی قبل از آن سالی که ادریس را کشتند آجربه‌آجر با دست‌های خودش ساخته بود. خانه دو حیاط داشت و دور هر حیاط سه چهار تا اتاق کوچک تودرتو بود. از حیاط پشتی دو اتاق برای فاطمه‌خانم زن اولش بود و یک اتاق بزرگ برای منیرسادات، حیاط جلوی و دو اتاقش هم مانده بود برای خود حاجی و مهمان‌هایش. اتاق‌های حیاط جلوی و وسایلش نونوارتر بودند.
یک بار یک آخوند جوان دو ماهی آمده بود کاشان و توی همین حیاط شده بود مهمان حاج نجف. هیچ‌کدام از بچه‌های حاجی حتی علی‌آقا که از بقیه بزرگ‌تر بود و پنج شش سالش می‌شد هم نمی‌دانست این آخوند جوان چه کسی است که این‌همه وقت مانده توی خانه آن‌ها و پایش را هم بیرون نمی‌گذارد؛ فقط یک بار جعفر، تنها پسر منیرسادات، سرزده رفته بوده توی اتاق مهمان، آخوند داشته نماز می‌خوانده. جعفر یواشکی می‌خواسته از ظرف شیرینی مخصوص مهمان مشتی شیرینی کش برود که نماز آخوند تمام می‌شود. جعفر تا می‌آید دربرود آخوند صدایش می‌زند، جعفر به در اتاق نرسیده سر جایش میخکوب می‌شود و از ترس چند قطره‌ای هم شاش می‌کند توی شلوارش، آخوند دستش را می‌کند توی جیب شلوارش و به طرف او می‌آید، جعفر مات و بغض‌کرده سر جایش می‌ایستد و کم‌کم خیسی شلوارش هم از پشت پیدا می‌شود. آخوند روبه‌روی جعفر می‌ایستد، لبخند می‌زند و وقتی داشته از توی جیبش کشمش درمی‌آورده تا به او بدهد عبایش کمی کنار می‌رود و جعفر با چشم‌های خودش یک چیزی مثل کلت به پر شال سبزرنگ آخوند جوان می‌بیند. جعفرِ چهارساله کشمش‌ها را می‌گیرد و مثل فشنگ فرار می‌کنه پیش مادرش.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاخون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شروع حکایت حمید و اویس

بیشتر وقت ها همین صداها می آید. سرم را آوردم کنار گوش پرستو گفتم: «می شنوی؟» بی حوصله گفت: «آره»، ولی معلوم بود دارد دروغ می گوید. زیاد دروغ می گفت و هر بار معلوم بود. لاله گوشش را بوسیدم و گفتم: «بخواب.»
حالا صداها درست از زیر سرامیک های کف آشپزخانه می آید، چیزی مثل صدای حرف زدن، مثل صدای خندیدن، مثل صدای دویدن، مثل صدای گریه بچه، مثل بیشتر صداهایی که بیشتر توی این خانه نمی آیند.
گفت: «تو هم بخواب، صبح زود باید بیدار شیم.»
صدای پرستو از اتاق خواب بیرون رفت، از هال رد شد، رفت زیر سرامیک های آشپزخانه. قاتی شد با بقیه صداها، همه با هم شدند یک صدا... چشم هایم بسته نمی شد.

مغازه بزرگ نبود، فقط سشوار داشت و بابلیس و اتو مو، هم فروش داشت هم تعمیر. توی مغازه، زن ها با تاپ و شلوارک نشسته بودند و به مشتری ها و آدم هایی که از بازار رد می شدند نگاه می کردند، موهای لَخت قهوه ای و طلایی شان را ریخته بودند بر زمینه سیاه، سینه بعضی از زن ها ماژیکی بود و روی صورت بعضی هاشان برچسب قیمت چسبیده بود.
اویس دو سال قبل از آن سالِ سرما که بازار سوخت، زده بود توی این کار، اول بازار میانچال. همه گفته بودند: «این جا کسی سشوار نمی خره و از این قرشمال بازی ها...» کمی بعدتر هم، مخصوصاً حاج علی خیلی خوشش نیامده بود: «زن های اون هم با این سر و وضع به هوای دکان این طبسیِ فُکلی گذرشون افتاده این ور بازار.» بقیه همسایه ها هم کاری به کارش نداشتند و تازه بدشان هم نمی آمد. ماژیک ها را هم بعد از گیر دادن های حاج علی کشید روی جعبه ها که مدام می گفت: «استغفراللّه...»
اویس اصالتاً کاشانی بود، اما توی کل کاشان این را فقط خودش می دانست و احمدی؛ بعد از سربازی که افتاده بود سرزمین پدری، دیگر برای همیشه ماندگار شد و حتی وقتی آخرهای خدمتش به پادگان زنگ زدند که مامان پروانه اش مرده هم برنگشت شهر خودشان، حتی مرخصی پایان دوره را هم نرفت. سربازی که تمام شد اویس رفت پی بدبختی خودش، رفت دنبال کار، رفت بازار و آن جا از شاگردی و رفوگری پیش ارباب تقی فرشچی شروع کرد و تا نزده بود توی گوش تنها پسر ارباب تقی، همان جا ماند.

آمدم بیرون. گوشم را چسباندم به سرامیک های کف آشپزخانه، سرد نبود. پا که می گذاشتم کف پایم یخ می کرد اما گوشم را که چسباندم سرد نبود!!! صداها بلندتر شده بود، چشم هایم را بستم تا بهتر بشنوم، صدای شکستن چیزهایی شیشه ای می آمد، صدای مردی که انگار داشت به زبانی مثل زبان عبری دعا می خواند، صدای راه رفتن آرام و نوک پا... فکر کردم پرستو آمده توی آشپزخانه، همین طور که صورتم را چسبانده بودم به زمین چشم هایم را باز کردم، گرد و خاکی کهنه با چند تا چیز قهوه ای گرد توی تاریکی زیر کابینت ها پیدا شد. همان جا نشستم. صدای غلت زدن پرستو روی تخت آمد. در یخچال را باز کردم که مثلاً برای آب خوردن آمده ام. داشت صبح می شد.

از پدر بی شرفش هیچ خبری نداشت، این را هم همان اول های خدمت به احمدی تخت بالایی گفته بود، و این که مادرش از سر بدبختی دوباره شوهر کرده بود و او هم چون کاری نتوانسته بود بکند، آمده بود خدمت و قسم خورده بود پیش همین احمدی به جان مادرش که عین آدم زندگی کند و پول درآورد و زن و بچه اش را هیچ وقت ول نکند، و هر شب با گچ روی چوب های زیر تخت بالایی نقاشی کشیده بود و وسط همین کارها خوابش برده بود.
ارباب تقی خیلی مردی کرده بود که کار داده بود به کسی که نمی شناخت و تازه فکر می کرد این جایی هم نیست. این را خود اویس هم می دانست و هر بار که بازاری ها از خوبی ارباب تقی می گفتند، همین ها را می شنید و گاهی خودش حرف آن ها را ادامه می داد: «اما این بی شرف معلوم نیست به کی رفته!»

برگشتم توی اتاق و جوری که بیدار نشود روی تخت دراز کشیدم، آرام گفتم: «پرستو...» جواب نداد، نفهمیدم خواب است یا حوصله جواب دادن ندارد، شب ها صداها زیادتر می شوند...
اگر پرستو آن روز دروغ نگفته بود که پدرش مریض است و نمی تواند برای امضا بیاید، الآن به جای من چه کسی کنارش روی تخت خوابیده بود یا چرا اصلاً قبول کرده بودم که دختری امضای پدرش را توی دفترخانه جعل کند و وکالت کاری جور کند برای خودش.
قبلاً صداها فقط از توی هال می آمد.
موکل؟ موحد صادقی. وکیل؟ پرستو صادقی.
وکیل مرقوم بالمباشره در خصوص انجام مورد وکالت دارای اختیارات مزبوره می باشد اقدام و امضای وکیل در این مورد به جای اقدام و امضای موکل صحیح و نافذ است و نیازی به حضور یا کسب اجازه مجدد موکل ندارد و این وکالت فقط در نفس وکالت موءثر است.
لاله گوشش از زیر روسری آمده بود بیرون. گفتم امضا کنید و نگاهم را گم کردم لای سندهای پخش شده روی میز.
پشتم را کردم به پرستو، پاهایم را جمع کردم توی سینه ام، انگار توی مایعی گرم و لزج شناور باشم چشم هایم...

اویس گفته بود: «ما غریبی کشیدیم و کار کردیم که خاری نکشیم، من نوکر شما هم هستم ارباب، ولی می شه حساب این حمیدخان رو از ما جدا کنی؟»
همسایه ها اگر از وسط کاروانسرا نگاه می کردند، پشت در چوبیِ حجره ارباب تقی را نشسته پشت میز کهنه بلوطی رنگش می دیدند و آن جوانک طبسی را ایستاده کنار تخته فرش هایی که رنگ بومشان از آن جا معلوم نبود، و لابد از حرکت های دست و سر اویس می فهمیدند دارد چیزی را از ارباب می خواهد که نباید و از نگاه های ارباب هم معلومشان می شد که «لا اله الا اللّه».
نور از طاق کاروانسرا کج می تابید و یک دایره روشن انداخته بود زیر پاهای اویس که توی حجره روبه روی حاج تقی ایستاده بود و می گفت: «یعنی نمی شه ارباب؟»
نور سفید از پنجره افتاد توی صورتم، پرستو صبح ها پرده اتاق را باز می کرد، می گفت: «خورشید باید بیاد تو اتاق آدم تا صبح بشه وگرنه ساعت که فقط ساعته.» چشم هایم را باز کردم، نشسته بود پشت میز توالت، موهایش خیس بود، برگشت، دید دارم نگاهش می کنم، گفت: «من دوشم رو هم گرفتم، تو خوابی هنوز؟ بلند شو، نمی رسیم ها.» گفتم: «موهاتو خشک نمی کنی؟» گفت: «خودش خشک می شه، تازه این آشغال هم که کار نمی کنه.» ــ سشوار را می گفت ــ بعد روسری آبی رنگی را که دور گردنش انداخته بود سر کرد و گفت: «باد می زنه، تا برسیم خشک شده.» صداها با من بیدار شده بودند... دو سالی می شد که بودند. همه جای خانه... توی هال... زیر سرامیک های آشپزخانه... گفت: «بلند شو...» تا آمدم چیزی بگویم گفت: «ول کن این سر و صداها رو.» کمرم درد می کرد بس که پاهایم را محکم توی سینه ام جمع کرده بودم. گفت: «من آماده م.»
پاهایم را صاف کردم، صدای چوب خشک می دادند. دهنم طعم فلز داشت، طعم مس و صداها... پرستو داشت پودر می زد به صورتش.
گفته بودم: «خانم صادقی، این وکالت کاریه و فقط تا موکل زنده هستن وجاهت قانونی داره. حالا بماند که کلش غیرقانونیه و فقط به خاطر خود شما بود که صادر کردم.» و بعد کارت دفترخانه و شماره موبایلم را داده بودم تا اگر سوءالی داشت راهنمایی اش کنم. بعد از آن روز، دیگر هیچ وقت در این باره حرف نزدیم. پرستو چیزی نگفت من هم نپرسیدم. داشتن وکالت کاری از پدری که نیست و اموالی هم برای بالا کشیدن ندارد به چه دردش می خورد؟ پرستو هنوز داشت به صورتش پودر می زد.

از توی کشوی میز یک دستمال برداشت و شروع کرد به پاک کردن جعبه های سشوار و اتو مو. زمانی که در حجره فرش فروشی کار می کرد تقریباً هر روز از ارباب تقی می شنید: «کاسبِ بیکار تو مغازه ش یا چشم می چرخونه یا حرف...» و این که «بیکار نشین پسر، بپر یه آبی بپاش جلو حجره.»
آن روزها اویس از صبح تا ظهر شاگرد ارباب تقی بود و عصرها می شد پادوی حمیدخانِ بددهن سختگیر، صبح ها ارباب تقی کاسبی می کرد و عصرها حمیدخان حساب کتاب. یک بار، وقتِ بیکاری وسط چای خوردن، روی تختِ کنارِ حوض ِ وسطِ کاروانسرا به علی گنجشک گفته بود: «هر بار می بینمش یاد فرمانده دژبانی پادگانمون می افتم، پسر ارباب تقی که باشی همینه، صبح تا عصر سردفترداری و عصر تا شب حاجی بازاری... حرص پول داره، بی شرف معلوم نیست به کی رفته! بیچاره زن و بچه ش....» که حرف دهان به دهان چرخیده بود و از بین درهای چوبی حجره رد شده بود و وسط برگه های آزمایش و نسخه های گیاهی و هزار جور مزخرف دیگر رسیده بود زیر دست حمیدخان فرشچی، سردفتردار محضر شماره ۱۱۹، و برای همین هم بود که حمیدخان فرشچی کتش را درآورده بود و انداخته بود روی پشتی صندلی و بلند داد زده بود: «هوی... بیا ببینم.»

من مثل سنگی افتاده بودم وسط مسیر رودخانه خاندان فرشچی... تا قبل از من و پدرم این رودخانه پرآب و شاخه شاخه بوده تا این که می رسد به پدرم، از ارباب تقی فقط یک شاخه جدا می شود که من باشم و از بخت بد این جوباریکه هم حالا دارد وسط راه خشک می شود.
از جلو در بلند گفت: «نمی آی؟» همین طور که روی تخت دراز کشیده بودم گفتم: «آخرش هم نمی شه، فقط پول می گیرن و آزمایش و بعدش یه برگ چرت و پرت تحویل آدم می دن... بوی اسپرم برداشتیم...»
پرستو برگشته بود و توی چهارچوب در اتاق ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد. گفت: «من به جهنم، ارباب تقی خیلی اصرار دارن به نوه داشتن.»
دیگر نه حوصله بازار را دارم نه دفترخانه را، همه فقط حرف می زنند... حرف... ارباب هنوز هم گاهی وسط حرف هایش می گوید: «پسر ارباب تقی که بره یلخی زن بگیره می شه این» و بلند داد می زند: «اویس بپر یه چایی بیار» و این پسرک غربتی می دود از علی گنجشک یک سینی چای می گیرد و هنوز جمله دستوری ارباب تمام نشده چای روی میز است. می گوید: «گفتم این دختر بابا و ننه درست و درمونی که نداره نرفت تو گوشت» و ادامه می دهد: «مگه دوا درمون نمی کنید، همه چیزمون موند بی صاحاب. باید یه پسر بیاری.»

حاج علی وسط سرفه های هرروزه اش گفته بود «خطرناکه» و نگاهی کرده بود به شعله کوچکی که توی مغازه سشوارفروشی این فُکلی روشن بود و بعد آه بلندی کشیده بود که کجاست بازاری که پر از حاجی و خان و ارباب بود.
متاسفانه توی بازار گازکشی نکرده بودند و این فصل از سال هوای داخل بازار از بیرون سردتر بود. اویس به اجبار گاز پیک نیکی روشن کرده بود تا مغازه هوا بردارد. از پنج سال پیش که آمده بود کاشان تا حالا چنین سرمایی را به یاد نداشت و بازاری ها هم می گفتند از بعد انقلاب تا حالا. سوز خشک تا استخوان آدم فرومی رفت. بعدها این زمستان شد مبدا تاریخ برای بازاری ها ــ همان سالِ سرما که بازار سوخت.
صدای «هوی بیا ببینمِ» حمیدخان که پیچید توی کاروانسرا، اویس چایش را نیم خورده گذاشت و پرید سمت حجره. حمیدخان کتش را انداخته بود روی پشتی صندلی و آستین های پیراهنش را داده بود بالا. اویس وسطِ «آدم غربتیِ نمک به حروم، پشت سر من حرف می زنی؟» آمده بود توی حجره و در را پشت سرش بسته بود. اما باز هم علی گنجشک صدای حمیدخان فرشچی، آخرین شاخه از شجره نامه خاندان فرشچی، را شنیده بود که داد می زد: «حرومزاده من بی شرفم یا توی غربتیِ مادر...» و ادامه صدای حمیدخان در صدایی شبیه خوردن چوب گردگیری به قالی قطع شد. اویس به دو از حجره آمد بیرون و حتی دیگر برای تصفیه حقوق مانده اش هم به حجره فرش فروشی برنگشت. توی کل بازار سابقه نداشت کارگری زده باشد توی گوش استادکارش و دررفته باشد. قطره های خونی که از گوش حمید چکیده بود تا همین آخری ها هم چند لکه سیاه کف حجره فرش فروشی باقی گذاشته بود.

اویس احمدیِ تخت بالایی را بعد از خدمت دیگر هیچ وقت ندید. احمدی خوشحال مرخصی پایان دوره را گرفت و تقریباً به حالت دو تا دم در پادگان رفت. کمی قبلش به اویس گفته بود: «زود گذشت...» و برایش حساب کرد: «اگه زود بجنبم به ساعت دَهی می رسم. از این جا تا خونه رو هم شما بگیر یازده ساعت فوقش، نُهِ شب خونه م. به هیچ کس هم نگفته م دارم می آم...» بعد با هم مثل دو تا مرد دست داده بودند و احمدی گفته بود در تماس باشند. درست همان روز وقتی احمدی هنوز به ترمینال هم نرسیده بود، تلفن روی میز فرمانده دژبانی زنگ می خورَد... مردی که به صدایش می خورده پنجاه شصت ساله باشد با لکنت می پرسد: «پاددگان ارتش کاشششانه؟» و در جواب مثبت جناب سروان ادامه می دهد: «به سسسرباز اُاُاُویس صادقی ببفرمایید. ممادرش مرده، زود بیییاد.»

پرستو: روزشمارِ یک کابوس

ــ دوم خرداد: صبح باید می رفتم دانشگاه که نرفتم. بدنم درد می کند. امروز روز چهارمش است، فردا قاعدتاً تمام می شود.):
ــ سوم خرداد:...
ــ چهارم خرداد: مامان دوباره از دیروز شروع کرده، نمی دانم چرا فکر می کند تقصیر من بوده که بابا فرار کرده. همه این حرف ها را تا حالا هزار بار زده ولی دیروز برای بار اول بود که گفت: «تو که پنج سالت شد با اون هرزه فرار کرد» و یک جوری گفت که انگار رفتن بابا با آن هرزه به خاطر پنج ساله شدن من بوده!
ــ پنجم خرداد: رفتم آموزش دانشکده، گفتم: «می خوام انتقالی بگیرم.» مهندس بیدگلی پرسید: «خانوم صادقی، کجا می خوای بری؟» پیرمرد بیچاره خیلی مودب حرف می زند. گفتم: «مهم نیست، فقط از این جا برم.» گفت: «نمی شه.» کلی التماس کردم، گفت: «خیلی کمکت کنم یه ترم مهمان بشی کرج.» گفتم: «همین هم خیلی خوبه.» گفت: «فردا درخواست کتبی بیار، به پدرت هم بگو بیاد امضا کنه...» گُه به این زندگی.
ــ ششم خرداد: از بچه ها پرسیدم، گفتند اگر وکالت کاری داشته باشم از پدرم، نیاز نیست خودش بیاید. پدر نداشته باشی بهتر است تا پدرت با زن فرار کرده باشد، آن هم با زن پسرعموی مرحومش. مامان همیشه می گوید: «آقا مرتضی خدابیامرز فقط پسرعموی پدرت نبود که، خیلی با بابات رفیق بود.» و بعد شروع می کند بلندبلند فحش دادن به پروانه فلان فلان شده.
ــ هفتم خرداد: مامان چند روزی است ول نمی کند... دوباره حالش بد شده. یکبند حرف می زند... از خوشگلیِ جوانی هایش می گوید، از این که آن بی شرف چطور زیر پایش نشسته ــ قبل ترها یا می گفت موحد یا می گفت پدرت، از دیروز تا حالا فقط می گوید بی شرف ــ از این که «بی شرف نقاش بود و از بس من خوشگل بودم التماس کرد بذارم عکسمو بکشه و بعدش تا اومدم به خودم بیام افتادم تو بدبختی ش، سرم نمی شد، سن و سالی نداشتم...» من که چیز درستی از پدرم یادم نمی آید. نمی دانم بقیه آدم ها از پنج سالگی شان خاطره دارند یا نه؟ فکر می کنم این برای مغز من یک مکانیسم دفاعی باشد، چیزهایی را که دوست نداشته فراموش کرده. اما به گمانم مامان راست بگوید، چون یک تابلو داریم که انداخته توی سرداب، نقاشی رنگ روغن است از یک زن جوان با شانه هایی برهنه. شکلِ شکلِ مامان است کمی خوشگل تر. حتماً غیر از این که نقاش خوبی بوده، سر و زبان خوبی هم داشته بی شرف. (:
ــ هشتم خرداد: رفتم محضر ۱۱۹ آن طرف شهر که مثلاً آشنا نبینم، به محضردار گفتم وکالت کاری می خواهم، نمی دادند که... اما با هر بدبختی ای بود گرفتم. گفتم پدرم خانه افتاده، مریض است، گریه... اشک... آه... مَرضی بازی... آن قدر فیلم بازی کردم تا گرفتم، حالا حالم بهتر است. فکر می کنم چقدر پدر داشتن خوب است حتی اگر به قدر یک وکالت کاری باشد.
ــ نهم خرداد: امروز به آن یارو که صاحب محضر بود تلفن زدم، بابت تشکر. اسمش حمید است، حمید فرشچی، فقط خیلی حرف می زند.
ــ دهم خرداد: مامان آرام شده و دست از سر آلبوم ها برداشته، فردا قرار است با مرضی و بچه ها برویم یک سمتی، لعنت به گشادی، برای کارهای مهمان شدن هنوز نرفته ام دانشگاه.
ــ یازدهم خرداد: رفتیم چامه، مردم بدی دارد، فصل محصول بود، یک گولاخ گذاشته بودند ورودی روستا که نمی گذاشت غریبه برود تو. راهمان نداد تو، حتی از زبان و سر و شکل مرضی هم کاری برنیامد. اصلاً بهتر، رفتیم سمت ابیانه، دیر برگشتیم، خیلی خوابم می آید.
ــ دوازدهم خرداد: دیشب خواب بابا را دیدم، پروانه نشسته بود روبه رویش، لخت، صورتش معلوم نبود، اما می دانستم پروانه است، بابا داشت نقاشی اش را می کشید، من و مامان هم کنار هم ایستاده بودیم و نگاه می کردیم، مامان آرام کنار گوش من تکرار می کرد: «بی شرف... بی شرف...» نمی فهمیدم با من است، با پروانه است یا با بابا.
ــ سیزدهم خرداد: یک وکالت زپرتی داده به ما، هر روز زنگ می زند.
ــ چهاردهم خرداد: مرضی امروز یک مشت توریست ایتالیایی داشت، من هم باهاشان رفتم. رفتیم بازار، سمت تیمچه امین الدوله، نشستیم چای خوردیم، بازاری ها پیرمرد قهوه چی را علی گنجشک صدا می زدند. مرضی دایی صدایش می زد، به مرضی گفتم خودمان هم یک وقت هایی بیاییم بی سَرِخَر. وقتی داشتیم برمی گشتیم وسط های میانچال پیرمردی از ته یک مغازه کفش فروشی رو به من داد زد: «بگو حجابشونو حفظ کنن.» احتمالاً بیشتر منظورش مرضی بود تا خارجی ها، مرضی گفت: «دایی ما رو باش.» انگار مرضی در بازار همه را دایی صدا می زند.
ــ پانزدهم خرداد: امروز هم زنگ زد، کلی حرف زد، فکر کرده بود تورلیدرم!
ــ شانزدهم خرداد: مامان رفته پیش خاله، صبح زود رفت، گفت فردا عصر برمی گردد. پس فردا حتماً می روم دانشگاه پی کارهام. شنبه ها خود مهندس بیدگلی هم هست. به مرضی گفته ام با مامان می روم قهرود، اگر می دانست تنها هستم، بلند می شد می آمد.
ــ هفدهم خرداد: پریروز که رفته بودیم بازار حمید فرشچی را هم دیدم، پدرش توی بازار حجره فرش فروشی دارد. امروز زنگ نزده. می گوید صبح ها می رود محضر و عصرها می رود بازار. مامان زنگ زد که امروز هم برنمی گردد. از صبح توی رختخوابم و دارم آلبوم ها را نگاه می کنم، آخرین عکسی که از آقا مرتضی توی آلبوم هست باید مال چند وقتی قبل از تصادفش باشد. همه هستند: مامان، پروانه، بابا، فکر کنم قمصر باشد. بابا وسط کادر دارد از ته دل به دوربین می خندد، از گوشه چپ عکس یک جوی کوچک رد می شود، پروانه و آقا مرتضی کنارش دست هم را گرفته اند و مامان هم کنارشان کمی عقب تر ایستاده. پروانه مات افتاده، صورتش درست پیدا نیست. مامان و آقا مرتضی خیره به دوربین نگاه می کنند، ته چشم هایشان مصیبت پیداست، من توی عکس نیستم. من توی بیشتر عکس ها نیستم... گوشی ام را بعد از تلفن مامان خاموش کرده ام.
ــ هجدهم خرداد: دوباره نزدیک انتخابات است، خیابان ها پر شده از عکس و آدم بیکار. چقدر کم عقل بودیم، چقدر از در و دیوار بالا رفتیم، چقدر عکس و پوستر چسباندیم و عکس و پوستر کندیم... از صبح تا شب توی ستاد بودیم... آخرش هم هیچ. صبح توی تاکسی تو راه دانشگاه بودم که زنگ زد، نگران، ناراحت، عصبانی، که دیروز چرا گوشی ات خاموش بود؟ جاااان؟!!! دو بار تلفنی حرف زدیم طلبکار شده. مردها دنبال جمع کردن دارایی اند، دوست دارند همه چیز مال خودشان باشد...

حاج نجف: زندگی در حیاط های خانه پامنار

حاج علی یک مغازه کفش فروشی داشت وسط های میانچال، به دیوار دکان یک قاب عکس بزرگ از پدرش حاجی نجف کهکشانی آویزان کرده بود. حاج نجف، توی قابِ عکسی صدفی رنگ با زهوار قهوه ای سوخته، عبوس نشسته بود و به آدم هایی که از وسط بازار رد می شدند نگاه می کرد. حاج نجف خدابیامرز از تمام مال دنیا فقط همین یک مغازه را داشت و دو تا زن و یک خانه کلنگی توی پامنار. آخرهای عمرش خانه را وقف آموزش و پرورش کرد و ماند همین مغازه که از بین سه خواهر و برادرِ تنی و ناتنی رسید به حاجی علی، تا به غریبه نفروشند و بماند یادگار برای خاندان کهکشانی. البته تمام این ها را خود حاج علی به بقیه وراث گفته بود، و از آن جا که او پسر بزرگ بود و برادر کوچک ترش هم معلوم نبود کجا گم و گور شده بود و بقیه ورثه هم زن بودند، پس همه فقط ساکت نگاهش کرده و کنار آمده بودند.
خانه محله پامنار را حاجی نجف ده سالی قبل از آن سالی که ادریس را کشتند آجربه آجر با دست های خودش ساخته بود. خانه دو حیاط داشت و دور هر حیاط سه چهار تا اتاق کوچک تودرتو بود. از حیاط پشتی دو اتاق برای فاطمه خانم زن اولش بود و یک اتاق بزرگ برای منیرسادات، حیاط جلوی و دو اتاقش هم مانده بود برای خود حاجی و مهمان هایش. اتاق های حیاط جلوی و وسایلش نونوارتر بودند.
یک بار یک آخوند جوان دو ماهی آمده بود کاشان و توی همین حیاط شده بود مهمان حاج نجف. هیچ کدام از بچه های حاجی حتی علی آقا که از بقیه بزرگ تر بود و پنج شش سالش می شد هم نمی دانست این آخوند جوان چه کسی است که این همه وقت مانده توی خانه آن ها و پایش را هم بیرون نمی گذارد؛ فقط یک بار جعفر، تنها پسر منیرسادات، سرزده رفته بوده توی اتاق مهمان، آخوند داشته نماز می خوانده. جعفر یواشکی می خواسته از ظرف شیرینی مخصوص مهمان مشتی شیرینی کش برود که نماز آخوند تمام می شود. جعفر تا می آید دربرود آخوند صدایش می زند، جعفر به در اتاق نرسیده سر جایش میخکوب می شود و از ترس چند قطره ای هم شاش می کند توی شلوارش، آخوند دستش را می کند توی جیب شلوارش و به طرف او می آید، جعفر مات و بغض کرده سر جایش می ایستد و کم کم خیسی شلوارش هم از پشت پیدا می شود. آخوند روبه روی جعفر می ایستد، لبخند می زند و وقتی داشته از توی جیبش کشمش درمی آورده تا به او بدهد عبایش کمی کنار می رود و جعفر با چشم های خودش یک چیزی مثل کلت به پر شال سبزرنگ آخوند جوان می بیند. جعفرِ چهارساله کشمش ها را می گیرد و مثل فشنگ فرار می کنه پیش مادرش.
منیرسادات در جریان کارهای حاج نجف بود ولی فاطمه خانم خوشش نمی آمد از این کارها و می گفت: «مرد مسلمون اول باید به زن و بچه ش برسه...» بعد وسط ناله و نفرین، به بخت و اقبال و گور پدر همه کس ِ خودش لعنت می فرستاد.
در مدت اقامت مهمان تازه، حاجی نجف شب ها که از بازار می آمد راست می رفت حیاط جلوی و بعد کم کم سه چهار نفر دیگر هم از توی تاریکی شب می آمدند و سه تا تقه می زدند به در، حاجی نجف از توی اتاق داد می زد علی آقا...، پسر بزرگ هم می پرید در را باز می کرد و مهمان ها را راهنمایی می کرد؛ البته حاجی نجف معمولاً فاطمه خانم را هم علی آقا صدا می زد، اما توی خانه تقریباً همه می فهمیدند منظور حاجی از علی آقا کی فاطمه خانم است و کی علی آقا و البته این درباره آقا جعفر و منیرسادات صادق نبود؛ حاجی منیرسادات را سادات صدا می کرد و آقا جعفر را جعفر.
مهمان ها بعضی شب ها تا نماز صبح هم می ماندند، کمی مانده به اذان جداجدا از خانه بیرون می رفتند و پشت سرشان هم خود حاج نجف می رفت زیرگذر برای نماز، بعد آخوند جوان کنار حوض وضو می گرفت و نمازش را فرادا می خواند و زود چراغ نفتی لب طاقچه را فوت می کرد و می خوابید. علی آقا ــ یعنی خود علی آقا، نه فاطمه خانم ــ وظیفه داشت نزدیک های چاشت به اتاق مهمان برود، سینی چای و صبحانه را برایش ببرد و چراغ خاموش را از دبه سبز گوشه حیاط پر از نفت روسی کند و زود برگردد. بوی نفت برای علی آقا سم بود و بعد از برگشتن از حیاط جلوی، هر روز تقریباً تا نزدیک های ظهر یکبند سرفه می کرد. او مهمان تازه شان را چند باری بدون عبا و عمامه دیده بود و همین طور که سرفه می کرد برای مادرش تعریف کرده بود که این آخوند چقدر لاغرمردنی است.
این سرفه مال تازگی ها نیست، علی آقا وقتی سه چهار سالش بوده حصبه می گیرد. حاجی نجف چند باری حکم نفی سبیل را پای منبر از آمیر مهدی غروی شنیده بوده و لابد دلش نمی خواسته برای فتنه اموال و اولادش پا روی حکم خدا بگذارد، اما چون بچه داشته می مرده و از بس فاطمه خانم شیون می کرده، حاج نجف با بدخلقی بچه را بغل می زند و راه می افتد سمت محله یهودی ها. ناچاری حاجی را کشانده بود به مطب ادریس.
ادریس وقتی صدای سرفه بچه را از توی کوچه می شنود می دود جلو در و بچه را می برد توی اتاق، حاجی جلو در اتاق، توی کوچه، می ایستد و تو نمی رود.
دکتر ادریس توی محله یهودی ها یک خانه بزرگ داشت هم سن و سال خانه پامنار حاجی نجف، که خودش نساخته بود و از یک مسلمان که خوشش نمی آمده توی این محل زندگی کند مفت خریده بود. بعد، از یکی از اتاق های خانه بزرگش دری باز کرده بود به بیرون و خودِ اتاق را با یک چادرشب عنابیِ کبره بسته به دو قسمت تقسیم کرده بود. خودش یک طرف چادرشب روی زمین می نشست و تکیه می زد به پشتی طرح جوشقانی و مریض ها به ترتیب از طرف دیگرِ چادرشب می آمدند برای معاینه. ولی آن روز آن قدر این بچه بد سرفه می کرده که ادریس خودش می دود جلوِ در که نکند بچه خفه شود. ادریس برای خودش داروخانه هم داشت، همان گوشه اتاقش. معاینه که تمام می شد به مریض دوا هم می داد و می فرستادش بیرون تا مریض بعدی بیاید تو.
حاجی نجف با اهل کتاب مشکلی نداشت اما می گفت: «این ادریس یهودی نیست که، بهایی شده و فسق و فجور می کنه، کافر شده بی پدر.»
ادریس تنومند بود و صورت زیبایی هم داشت و حتماً برای همین بود که حاجی نجف هم مثل خیلی های دیگر فکر می کرد زن ها معمولاً هیچ چیزشان نیست و بیخودی می روند پیش این ملحد. می گفتند بی پدر به جای دارو سم می دهد به مردهای مسلمان تا زن بیوه زیاد شود.
دکتر ادریس عصرها سوار خر سیاهش می شد و می رفت خانه مریض هایی که نمی توانستند با پای خودشان به مطب بیایند و اول هم به زائوها و زن ها سر می زد. حاجی نجف خودش خر سیاه ادریس را چند باری درِ یک خانه که بیوه جوان داشتند دیده بود. یک بار خودش آن جا را پاییده بود، یک ساعت تمام خر همان جا بسته بوده و از ادریس هم خبری نبوده که نبوده. لا اله الا اللّه!
همسایه ها به حاجی گفته بودند شوهر همین زن صبح سالمِ سالم با پای خودش می رود پیش این بی پدر و تا عصر نمی کشد. البته می گفتند ادریس به آنی که مرد جوان را دیده بوده، گفته بوده که امروز را بیشتر زنده نخواهد بود... پیچیده بود که از حذاقتش است. حاجی نجف گفته بود: «رذالت.»
علی آقا هیچ وقت خوب نشد و سرفه تا آخر عمر ولش نکرد، ولی با نسخه ادریس به هر حال نمُرد و تا هفتاد و پنج سال بعد از سالی که ادریس را کشتند، یعنی درست همان سالِ سرما که بازار سوخت، زندگی کرد. کشته شدن ادریس در زمستانِ آن سال تا سال ها بعدش برای مردم کاشان شده بود مبدا تاریخ، همان طور که سال ها بعد سوختن بازار شد.
حاج نجف یک بار در جلسه ای خصوصی از آمیر مهدی غروی شنیده بوده: «باید کاری کرد... خودش که بهایی شده به جهنم، تبلیغ هم می کنه، کافره، کافر حربی... هوادار هم کم نداره.» و او آن قدر با عصبانیت این حرف ها را زده بوده که رگ های چشمش داشته اند پاره می شده اند و گفته بوده: «همین امروز فرداست که بشنویم اعلیحضرت هم بهایی شده» و دستش را محکم زده بوده روی زانویش: «اللّه اکبر... کجاست غیرت؟...»
حاجی نجف آن شب ــ که از قضا نوبت فاطمه خانم هم بوده ــ تا صبح خوابش نمی بَرد و تمامش را توی حیاط جلوی راه می رود و سیگار می کشد. روز بعدش هم از خانه بیرون نمی رود، حتی برای نماز.
دو روز بعد، دمدمه های غروب بوده که با شش نفر همراه می روند درِ خانه آمیر مهدی...

پرستو: از پرستو برای پرستو

ــ بیست و سوم شهریور: امروز رفتیم بیرون، خیلی می ترسد کسی ببیندش. ((((: به گمانم مامان بو برده باشد.
ــ بیست و چهارم شهریور: برای انتخاب واحد رفتم دانشگاه. مهندس بیدگلی را توی سالن دیدم، گفت: «چه کار کردی انتقالی رو؟» چیزی به بیدگلی نگفتم اما بی خیال برنامه انتقال شده ام. حالا از چاله دربیایم و بیفتم توی چاه!!!
ــ بیست و پنجم شهریور: شوخی شوخی حرف خواستگاری می زند. مرضی دیروز گیر داده بود که «یه خبرایی هست...» گفتم: «نه به خدا.» گفت: «این قدر دروغ نگو الاغ، از چشم هات معلومه.» عصر رفتم جلو آینه زل زدم به خودم، چند تا دروغ گفتم ببینم از کجا تا دروغ می گویم همه می فهمند؟
ــ بیست و ششم شهریور: مامان از پریروز که بو برده دوباره شروع کرده، یکبند از بابا حرف می زند. امروز می گفت: «مردها همه شون مثل همن، حالا شوهر کنی می بینی. به چه دردت می خوره، من رو ببین، چه خیری دیدم؟» بعد گریه کرد و وسط گریه گفت: «تو هم ول می کنی می ری آخرش، مثل اون بی شرف.» قرص هاش هم تمام شده، باید امروز حتماً بگیرم.
ــ بیست و هفتم شهریور: حمید به پدرش گفته، ولی من هنوز به مامان چیزی نگفته ام. هر بار که حمید از بابا می پرسد مجبورم دروغ بگویم، قبلاً گفته ام مرده، ولی باید راستش را بگویم.
ــ بیست و هشتم شهریور: بالاخره به حمید گفتم. مدتی ساکت شد، بعد گفت: «حالا زنش هیچی، چطور یه بچه پنج ساله رو ول کرده و رفته؟» من از پدرم هیچ چیزی یادم نمی آید، حتی این را که اسمش موحد بوده از توی شناسنامه ام بلدم، چون مامان که قبلاً پدرت صدایش می زد و حالا هم بی شرف... موحد... موحد... اسم قشنگی هم نیست.
ــ بیست و نهم شهریور: حمید گفت فردا زنگ می زنند خانه ما. دلم خیلی شور می زند. می ترسم مامان طوری اش بشود.):
ــ سی ام شهریور: صبح با مرضی رفتیم بیرون، نزدیک های ظهر مامان زنگ زد، خیلی خوشحال بود. گفت: «همین الآن برگرد خونه، خبر خیر دارم.» خودم را زدم به آن راه، هرچه اصرار کردم چیزی نگفت. فقط گفت: «زود بیا، شیرینی هم بگیر.» تا برسم خانه زنگ زدم به حمید، گوشی را که برداشت شروع کرد به خندیدن، نمی گذاشت حرف بزنم، وسط خنده گفت: «من با شما دیگه حرفی ندارم، باید با بزرگ ترت حرف بزنیم، شما فقط عصر خونه باش با حاج آقا و حاج خانوم مزاحم می شیم.» بعد قطع کرد. دیوانه!!! به خانه که رسیدم، مامان را دیدم که نشسته بود روبه روی یک پیراهن سبزرنگ قدیمی که نمی دانم از کجا آورده و گذاشته بود روی مبل. من را که دید آرام کل کشید و گفت: «به به... عروس خانم، امروز می آن برا خواستگاری ت»، بعد دوباره خیره شد به لباس روی مبل و گفت: «من شبی که اومدن خواستگاری م این رو پوشیدم.» دامن پیراهن سبز را بید زده بود...
ــ اول مهر: دیروز غروب آمدند و رفتند، همه چیز را انداختند گردن خودمان. پدر حمید ساکت بود و هرچه می گفتند می گفت: «هرچی خودشون بگن، بچه که نیستن.» فقط حمید و پدر و مادرش آمده بودند، از ما هم فقط من بودم و مامان. از بابا هیچ سوءالی نکردند، لابد حمید همه چیز را بهشان گفته. وقتی داشتند می رفتند پدر حمید کنار گوشم گفت: «از همه دنیا ما همین یه بچه رو داریم، ایشالا مبارکتون باشه ولی باید برام خیلی نوه بیاری ها» و یک پاکت نامه داد دستم. توی پاکت نامه یک نیم سکه بود.
ــ دوم مهر: مامان تمام امروز زیر لب می خواند:

«ترمه منجوق کاری رو بیارید
سکه های دوزاری رو بیارید

کل بکشید طبق کشونه امشب
عروس آوردن توی خونه امشب

عروس خاتون بیا بشین به مجلس
گریه کنون بیا بشین به مجلس

گل بریزم رو حجله سیاهت
عروس خاتون قربون شکل ماهت.»

یادگار جهان تاب: ظهور و سقوط مامور کاشفی

فرزند سوم از یک خانواده متوسط بودن آن هم در تهرانِ آن سال ها هیچ ویژگی خاصی به زندگی آدم نمی دهد. یادگار جهان تاب سال ها بعد فهمید تمام چیزی که می توانست به آن افتخار کند این بود که در همان سالی به دنیا آمده بود که هدایت هم به دنیا آمده بود، در واقع او بین تولد خودش با شروع عصر مدرن داستان نویسی در ایران رابطه معنی داری پیداکرده بود و این کشف بزرگ هر آدم معمولی ای را به وجد می آورد، چه برسد به جهان تابِ نوجوان که علاقه زیادی هم به ادبیات داشت. به همین دلیل و شاید هم به دلایل دیگری، که احتمالاً مثل هر احتمالی ممکن بود وجود داشته باشد، سالِ تولد یادگار جهان تاب برای خودش تبدیل شده بود به مبدا تاریخ.
علاقه به ادبیات چیزی نیست که بشود به دستش آورد، بعضی ها با خودشان دارند. در خمیره و سرشت آن هاست،(۱) چیزی مثل لک و پیس مثلاً. شاید همین علاقه بود که باعث شد یادگار اولین شعرش را وقتی هشت نه سال بیشتر نداشت بسراید. یک دوبیتی، آن هم با مضمونی عاشقانه:

«ز چشم سیاه تو دلخون شدم
تو لیلی شدی من چو مجنون شدم

نوشتم برای تو شعری ز غم
ندانی که بی تو من چون شدم»

سرودن چنین شعری، حتی با توجه به اِشکال وزنیِ مصرع آخر، برای پسری آن هم در آن سن و سال به هر حال می توانست نشان دهنده نوعی نبوغ در ادبیات باشد که در واقع نبود.
تمام فکر و ذکرِ روزگارِ کودکی و نوجوانیِ یادگارِ جهان تاب ادبیات بود و شاید همین موضوع دلیلی شد تا او بخواهد به دارالمعلمین عالی برود و آن جا هم ادبیات فارسی بخواند. او در آن سال ها و در عوالم جوانی شاید گمان می کرده آدم هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام بدهد، یا لابد برای خودش حدودی از اختیار قایل بوده که برای زندگی اش برنامه ریزی می کرده و تصمیماتی تا این حد مهم می گرفته. این چنین انسان هایی با چنین طرز فکری احتمالاً حتی در مورد شغلی که پس از اتمام تحصیل خواهند داشت هم فکر می کنند و دست به انتخاب می زنند، باری چه می شود کرد؟ اما به هر حال او تا قبل از این که به دارالمعلمین عالی برود، یعنی تقریبا تا هجده سالگی، بجز آن دو بیت، یک مجموعه شعر و دو رمان هم نوشته بود و همچنان در دوران تحصیلات عالی هم دست از تلاش برنداشت و، با این توجیه که شاهکارهای بزرگِ ادبی معمولاً در زمان خودشان درک نمی شوند، تا بیست و پنج سالگی دو مجموعه شعر و دو رمان دیگر هم به رشته تحریر درآورد.
یادگار جهان تاب از همان نوجوانی برای این که بتواند داستان هایی بنویسد که منطبق با زندگی مردم واقعی کوچه و بازار باشد سعی می کرد بقیه را زیر نظر بگیرد و گاهی هم سرک هایی ــ هرچند کوچک ــ توی زندگی شان بکشد. در واقع به همین دلیل هم بود که فهمید پدرش بعضی وقت ها که کرکره مغازه را پایین می کشد، توی مغازه چه کارهایی که نمی کند و زبان داستان پردازش باعث شد تا این داستان را هم با جزئیاتی بیشتر از آنچه در واقعیت دیده بود برای مادرش تعریف کند.
مادرِ یادگار جهان تاب تا سال ها بعد از شنیدن این داستان از پسرش نتوانست به زندگی عادی خود ادامه بدهد، بنابراین چند سال بعد به شکلی غیرعادی به آن خاتمه داد و این در آن سالی بود که نیما شعرهای تازه اش را در هفته نامه قرن بیستمِ میرزاده عشقی به چاپ رسانده بود. یادگار جهان تاب، تحت تاثیر مرگ مادر، مرثیه ای سوزناک در قالب مثنوی سرود و حتی یک بار آن را برای بدیع الزمان فروزانفر هم خواند.
جهان تاب پس از اتمام دوره تحصیلات عالی، به استخدام اداره فرهنگ و هنر درآمد و از آن جا که سرنوشت انسان ها انگار از پیش تعیین شده، بعد از مدتی، دست تقدیر کشاندش تا اداره امنیت. کارمند بودنْ جهان تاب را از ادبیات دور کرد، طوری که پس از اتمام تحصیل، اگرچه دوست داشت، دیگر هیچ وقت نتوانست شعری بگوید یا داستانی بنویسد. دنیای عجیبی است. دست تقدیر یادگار جهان تاب را تبدیل کرد به مامور کاشفی یا جهان کاشفی.
مامور کاشفی تمام زندگی اش را وقف کار کرده بود و برای همین، با این که سن زیادی نداشت و تازه هم به استخدام اداره امنیت درآمده بود، خیلی زود توانست پله های ترقی را طی کند و به سِمت معاونت اداره مرکز برسد. البته این ترقی باعث برانگیخته شدن حسادت برخی هم شده بود و این چیزی نبود که از نظر مامور کاشفی پنهان بماند و همین مسئله باعث شده بود او بیش از هر کس دیگری در این دنیا تنها باشد.
مامور کاشفی معمولاً ماموریت های حساس را برای خودش برمی داشت چون به هیچ کس به اندازه خودش اعتماد نداشت. بازجویی هایی که او انجام می داد زبانزد بود و چو افتاده بود که جهان کاشفی بدون این که خون از دماغ کسی بیاید کلاغ را به حرف زدن وامی دارد و گاو را به تخم کردن. مامور کاشفی در دوره خدمتش در اداره امنیت پرونده های عجیب زیادی دیده و از آدم های مهم زیادی استنطاق کرده بود، حسین فاطمی وزیر خارجه این مردک مریض، قاتلین پزشک بدبختِ کاشانی، اصغر قاتلِ بامیه فروش، کریستیان شولوسکی زن لهستانی و خوشگلِ برادر اعلیحضرت، ایران شریفی اولین زنی که در ایران اعدام شد و خیلی های دیگر، اما از بین تمامشان، علی اکبر دهخدا را بهتر به خاطر داشت و حتی یک بار وسط بازجویی از او پرسیده بود: «به نظر شما داستان نویسی مدرن در ایران از چه سالی شروع شده؟»
این داستان ها را بارها و معمولاً با جزئیاتی بیشتر از چیزی که اتفاق افتاده بود برای کارمندان تازه وارد و رده پایین تر از خودش تعریف کرده بود، و این که بزرگ ترین آرزویش بازجویی از خودِ هدایت بود، و در جوابِ نگاهِ ماتِ این احمق ها، که بیشترشان هدایت را نمی شناختند، سری به تاسف تکان می داد و می گفت: «هدایت... صادق هدایت... زنده به گور.»
مامور کاشفی زندگی پیچیده ای نداشت. او اگرچه چند باری عاشق شده بود، به خاطر نوع شغلش نمی توانست به زندگی عادی و دایمی تن بدهد. برای همین گاهی سری به خانه مُژی شهسواری می زد. یک شب که حسابی سرش سنگین شده بود، توی حالی بین خواب و بیداری، برای همین مُژی تعریف کرده بود که پدرش توی بازار مغازه آجیل و تنقلات فروشی داشته و این که از بخت بد معلوم نیست مادرش از کجا ماجرا را بو برده بوده که کار خودش را بدجور تمام می کند، و بعد هم چند بیتی از مرثیه سوزناکش را برای مژی خوانده و خوابیده بود. مامور کاشفی تنها جایی که راحت حرف می زد توی همین محله بود. چون هیچ فرقی نمی کرد راست گفته باشی یا نه. کسی حرفت را باور نمی کرد...
هنوز چند سالی از کودتا نگذشته بود که مامور کاشفی بازنشسته شد. بازنشستگی برای مردی که تمام عمرش با اتفاقات عجیب و غریب سر و کار داشته و علاقه اصلی اش هم ادبیات بوده می توانست فرصت مناسبی باشد برای نگارش داستان هایی که همیشه آرزو داشته بنویسد، اما زندگی هیچ وقت آن جوری که فکر می کنی جلو نمی رود. بازنشستگی جهان کاشفی یا همان مامور کاشفی را دوباره تبدیل کرده بود به یادگار جهان تاب.
بعد از سی سال، هیچ کس دیگر یادگار جهان تاب را به یاد نمی آورد حتی خودش. او در سه سالی که بعد از بازنشستگی ــ و قبل از این که کار خودش را تمام کند ــ زندگی کرد، تنها جایی که برای رفتن داشت خانه مژی بود، و مژی هم این آخری ها و قبل از این که مجبور شود دوباره برگردد شهسوار تنها مشتری اش همین یادگار بود. تنهایی این دو نفر را بیشتر به هم نزدیک کرده بود جوری که اگر اوضاع به شکل دیگری بود یا اگر دست تقدیر اجازه می داد، شاید حتی می توانستند تا آخر عمر با هم زندگی کنند و... کسی چه می داند.
جهان تاب، شبِ قبل از رفتن مژی از محله، برای آخرین بار به دیدارش رفت و تمام چیزی را که در دنیا داشت به او سپرد و همان شب خودش را حلق آویز کرد. یادگار جهان تاب خیلی دوست داشت مثل هدایت کار خودش را تمام کند، اما متاسفانه خانه های تهران در آن سال ها هنوز گازکشی نشده بود.
مژگان پنجاه و چهار سال بعد از تولد صادق هدایت به شهسوار برگشت در حالی که به غیر از تنهایی و مریضی، سه مجموعه شعر، چهار رمان، یک مرثیه سوزناک و یک دوبیتی عاشقانه بی ارزش به همراه داشت.

اویس: فرایند بازگشت پذیرِ اتفاقات

پدر و مادر اویس هر دو کاشانی بودند، این را فقط یک بار به احمدیِ تخت بالایی گفته بود و این را که هیچ کس و کاری توی این شهر و توی دنیا ندارند، که اگر داشتند توی این همه سال لااقل یک بار می آمدند کاشان یا یک بار کسی از کاشان می آمد پیششان. نه حتی زنگی... تلفنی... حرفی... هیچ... و ادامه داده بود حالا مثلاً فرقش چیست، آدم بی کس و کار هر جا باشد بی کس و کار است و گچ را گذاشته بود زیر بالشش. همان روزهای اول، اویس روی چوب های تختِ احمدی با گچ صورت یک زن را کشیده بود و حالا گاهی شب ها کامل ترش می کرد و تا قبل از آن که فرمانده گروهان صورت را ببیند و داد بزند: «احمدی! صادقی! بازداشتگاه»، تقریباً هر شب پیش از خواب زل می زد توی چشم های مهربان و سفید صورت. نقاشی را از پدرش یاد گرفته بود، بعدها هم وقتی هنوز توی فرش فروشی کار می کرد، گاهی پشت فاکتورهای باطله پرنده ای چیزی می کشید، ارباب تقی هم که دیده بود بد نمی کشد گفته بود: «عصرها دو ساعتی برو وردست حاجی تقدیسی نقشه کشی یاد بگیر. خودم هم می گم بهش.» ولی حمیدخان نگذاشته بود، چون «عصرها کار زیاد داریم و دست تنها نمی شه این همه کار رو کرد. تازه، مگه آموزشگاه باز کرده یم؟»
پدر اویس خیلی سال قبل از این که اویس دفترچه اعزام به خدمت بگیرد، او و مامان پروانه اش را ول کرده بود به امان خدا و رفته بود، بی هیچ خبری! اویس و مادرش تمام این سال ها با هر بدبختی ای که بود زندگی کرده بودند، تا بالاخره مادرش کم آورده بود و شده بود زنِ نوغابیِ کله پز و اویس هم که کاری از دستش برنمی آمده، دیپلم نگرفته ول کرده بود و آمده بود خدمت.
از بختش صاف افتاده بود کاشان، پادگان موشکی ارتش، از کاشان فقط همین را بلد بود که اصالتاً کاشانی است. پرسان پرسان رسیده بود تا پادگان، قبل از ورود، همان جلو در، دژبان عکس کوچکی از توی کیفش درمی آورَد، عکس از روی یک نقاشی گرفته شده بود. نقاشی یک زن جوان را نشان می داد ــ خیلی شبیه چیزی که بعدها اویس زیر تخت احمدی کشید ــ دژبان بی ناموس هم کشف بزرگش را داده بود آن طرف میز، دست مرد لاغر و درازی که سبیل های کم پشتی داشت.
جناب سروان عکس را گرفته و با دقت نگاه کرده و داد زده بود: «هوی... بیا ببینم!» اویس دویده بود جلو و تا آمده بود توضیح بدهد که نقاشی مال جوانی های مادرش است و پدرش کشیده، فرمانده دژبانی از پشت میز بلند شده و جوری خوابانده بود توی گوشش که یعنی آدمت می کنیم این جا، و عکس را پاره کرده بود.
اویس دستش را گذاشت روی گوشش و نشست و باقیمانده پدر و مادرش را دید که توی هوا می چرخیدند و آرام آرام می ریختند توی سطل آشغال گوشه اتاقک نگهبانی پادگان موشکی ارتش.
اویس توی کل پادگان با تنها کسی که حرف می زد احمدی بود، که در واقع فقط اویس حرف می زد و احمدی فقط گاهی آره و بله ای می گفت و این شاید تنها شانسی بود که اویس توی زندگی اش آورد، همین هم تخت شدن با احمدی. احمدی تقریباً همه چیز زندگی اویس را می دانست اما اویس تنها چیزی که از زندگی احمدی می دانست حرف «ام»ی بود که با تکه سیمی که کف زمین افتاده بود روی دیوار بازداشتگاه نوشته بود، همین.
اویس سربازی را که تمام کرد برنگشت به شهرشان. افتاد توی بازار دنبال کار، چند روزی گشت بود تا یک روز نزدیک های غروب رسید به تیمچه امین الدوله. چند نفری خارجی داشتند به سقف تیمچه نگاه می کردند و عکس می گرفتند، دو دختر ایرانی هم راهنمایشان بودند، دخترهای راهنما قهوه چیِ توی تیمچه را دایی صدا می زدند، پیرمرد قهوه چی وسط تیمچه با لهجه کاشانی به خارجی ها می گفت: «هاو آر یو مِستِر؟» و استکان های چای را به طرفشان می گرفت و می گفت: «تی؟ تی؟» اویس یک چای از قهوه چی گرفت و پرسید: «مال کجان؟» پیرمرد گفت: «گمونم ایتالیا یا یه قبرسون دیگه...» و اویس ادامه داده بود: «دایی این جا کسی کارگر نمی خواد؟» پیرمرد قهوه چی که بعدها اویس هم او را علی گنجشک صدا می زد با دست به در تیمچه اشاره کرد. اویس کنار در ورودی، یک حجره فرش فروشی دید که درهای چوبی بزرگی داشت و روی قسمت شیشه ای آن با یک جور نستعلیق غیرمعمول نوشته شده بود فرش فروشی فرشچی. البته بقیه آدم هایی که آن جا نشسته بودند احتمالاً از حرکت دست علی گنجشک فکر کرده بودند دارد راه خروج را به پسرک غریبه نشان می دهد.
اویس وقتی می رود توی فرش فروشی، مردی دراز و لاغر با سبیل های کم پشت را می بیند که پشت میز چوبی بلوطی رنگی نشسته و سرش توی کاغذهای روی میز است. اویس سلام می کند، مرد پشت میز انگار نمی شنود، پیرمردی از اتاق پشتی حجره می آید بیرون و می گوید: «بفرمایید؟» اویس اسم و فامیلش را می گوید و این که دنبال کار می گردد و مرد را به امام حسین قسم می دهد که زیر پر و بالش را بگیرد. پیرمرد مدتی ساکت می شود، بعد برمی گردد توی همان اتاق پشتی و صدا می زند: «حمیدخان!»
مرد لاغر تندی از پشت میز بلند می شود و می رود توی اتاق پشتی. اویس حمیدخان را همان جا از بَر شد و ارباب تقی را وقتی حمیدخان از اتاق درآمد و گفت: «ارباب تقی گفتن عجالتاً فردا هفت صبح این جا باش.»
اویس که از در حجره خوشحال می رود بیرون، ارباب چند باری زیر لب می گوید اویس... و به حمید، تنها پسرش که عصرها برای حساب و کتاب می آید کمک، می گوید: «اسم قشنگیه، پسردار شدی بذار روش...» و اویس که هنوز موهای از خدمت برگشته اش نمره چهار هستند از فردای آن روز ساعت هفت می شود شاگرد ارباب تقی.
یک بار بعدها اویس از علی گنجشک پرسیده بود توی کاشان صادقی داریم؟ و علی گنجشک همین طور که چای توی استکان می ریخت گفته بود: «اوه...زیاد» و سیگارش را انداخته بود توی سطل تفاله ها. به غیر از ارباب تقی که اویس صدایش می کرد، توی بازار همه اویس را طبسی صدا می زدند، چون هم گفتن اسمش برای بیشترشان خیلی سخت بود و هم از لابه لای حرف ها شنیده بودند این شاگرد جدید ارباب تقی مال طبس و آن طرف هاست و تعجب کرده بودند که چطور ارباب به غریبه کار داده! توی بازار بیشتری ها همین طورند؛ اسم بازاری شان با بیرون فرق دارد، «سُرخه»، «قوقو»، «اُشنو ویژه»، «سلاطون» یا همین «علی گنجشک».
اویس در بازار کاشان از شاگردی پیش ارباب تقی فرشچی شروع به کار کرد و کم کم رفوگری یاد گرفت و این آخری ها می خواست نقشه کشی قالی هم یاد بگیرد که حمیدخان نگذاشته بود.
شاگرد فرش فروشی بودن برای اویس آن قدر طول کشید تا یک روز، دو سالی قبل از آن سالِ سرما که بازار سوخت، حمیدخان به او فحش ناموس داد و اویس هم خواباند توی گوشش و از حجره فرش فروشی برای همیشه رفت. همان سال اویس اولِ میانچال، یک راسته نرسیده به امین الدوله و چهار تا مغازه بالاتر از کفش فروشی کهکشانی، یک مغازه کوچک گرفت و سشوارفروشی باز کرد و هر بار ارباب تقی یا حمیدخان از جلو مغازه اش رد می شدند سرش را می انداخت پایین تا چشم تو چشم نشوند.
بازاری ها معمولاً به غریبه ها دکان اجاره نمی دهند و راحت نیستند با غیرخودی کار کنند، اما شاگردی پیش ارباب تقی در بازار آن قدر به اویس اعتبار داده بود که بتواند یک مغازه کوچک برای خودش اجاره کند و بگرداند تا آن سال زمستان...
آتش از پیک نیک کوچک اویس گرفته بود به جعبه های مقوایی، زن های روی جعبه ها زبانه کشیده بودند و سرایت کرده بودند به مغازه های کناری و تا ماشین های قرمز آتش نشانی برسند، راسته میانچال کامل سوخته بود و چیز زیادی هم از کاروانسرای امین الدوله باقی نمانده بود، کفش فروشی حاجی نجف، فرش های ارباب تقی، نقشه کش خانه حاجی تقدیسی، قهوه خانه علی گنجشک... سیصد چهارصد سال تاریخ توی یک شب سوخته بود.
یک بار خیلی پیش تر از این، یک کاشانی بازار طبس را به آتش کشیده بود و حالا یک طبسی بازار کاشان را.

نظرات کاربران درباره کتاب تاخون