فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نيم‌‌طبقه

کتاب نيم‌‌طبقه

نسخه الکترونیک کتاب نيم‌‌طبقه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نيم‌‌طبقه

نیم‌طبقه داستان کارمندی را روایت می‌کند که در وقت ناهار و خصوصاً هنگام بالا رفتن از یک پله‌برقی، در جریان سیال ذهنش غوطه‌ور می‌شود و در همان زمان کم، به گوشه و کنار زندگی خود و همعصرانش سرک می‌کشد و قصه انسان‌ها، اشیا و مفاهیمی را روایت می‌کند که شاید تا به حال هیچ نویسنده‌ای همچون او این‌چنین موی جذابیت را از ماست روزمرگی‌شان بیرون نکشیده باشد.
نیم‌طبقه اولین رمان نیکُلسن بِیکر است که در سال ۱۹۸۸ در آمریکا به چاپ رسید و پس از آن بارها در ایالت متحده و بریتانیا تجدید چاپ و به زبان‌های فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، اسپانیایی و دانمارکی ترجمه شد. منتقدان ادبی نیم‌طبقه را یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات پست‌مدرن آمریکا می‌دانند و نثر منحصربه‌فرد و روایت جزئی‌نگر بِیکر را می‌ستایند. سبک خاص بیکر در استفاده از کلمات و، مهم‌تر از آن، توجه افراطی‌اش به جزئیات باعث تمایزش از دیگر نویسندگان دهه‌های اخیر است.
کتاب حاضر اولین ترجمه از آثار بِیکر به زبان فارسی و قدمی برای معرفی یکی از شاخص‌ترین نویسندگان پست‌مدرن آمریکا در قرن بیستم است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نيم‌‌طبقه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مقدمه مترجم

«او همچون اغلب خردمندان نمی توانست
مسئله ای ساده را ساده بیان کند.»

ــ در جستجوی زمان ازدست رفته

نیم طبقه اولین رمان نیکلسن بِیکر است که در سال ۱۹۸۸ در آمریکا به چاپ رسید و پس از آن بارها در ایالات متحده و بریتانیا تجدید چاپ و به زبان های فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، اسپانیایی و دانمارکی ترجمه شد. این رمان در همان چاپ اول با تحسین اغلب منتقدان روبه رو شد و تا امروز نیز شاخص ترین اثر این نویسنده محسوب می شود. سبک خاص بیکر در استفاده از کلمات و، مهم تر از آن، توجه افراطی اش به جزئیات باعث تمایزش از دیگر نویسندگان دهه های اخیر شده و منتقدان و مخاطبان او به دلیل همین انحراف عامدانه از جریان معمول روایت در رمان نویسی امروزی احترام بسیاری برای او قایل اند. آرتور سالتزمن در کتابش، درک نیکلسن بیکر، می گوید: «همان طور که منتقدان عنوان داشته اند، هنر نیم طبقه نهفته است در توانایی بی همتای بیکر در حفظ روند روایتی 'گیرا'، 'جذاب'، 'بی پروا' و 'آهنگین' در عین زدودن افراطی پیرنگ، تم و شخصیت.»
کتاب حاضر اولین ترجمه از آثار نیکلسن بیکر است که در ایران به چاپ می رسد و امید است فتح بابی باشد برای آشنایی بیشتر خوانندگان فارسی زبان با نویسنده ای که کوچک ترین فعالیت های روزمره را چنان موشکافانه توصیف می کند که در انتها ما را به درک بهتری از معنای روزمرگی می رساند. او از پارگی بند کفش تا تغییرات دهانه قوطی شیر و ساز و کار پله های برقی به نتایجی می رسد که به زعم رابرت پلانکت در نقدش بر نیم طبقه در نیویورک تایمز، «ممکن است بیش از هر رمان پرفروش دیگری ما را به بینشی عمیق نسبت به حیات هرروزه مان برساند.» این کتاب، که در ابتدا قرار بوده نامش «سرخوردگی» باشد، داستان کارمندی را روایت می کند که در وقت ناهار و خصوصا هنگام بالا رفتن از یک پله برقی، در جریان سیال ذهنش غوطه ور می شود و در همان زمان کم، به گوشه و کنار زندگی خود و همعصرانش سرک می کشد و قصه انسان ها، اشیا و مفاهیمی را روایت می کند که شاید تا به حال هیچ نویسنده ای همچون او این چنین موی جذابیت را از ماست روزمرگی شان بیرون نکشیده باشد.
در ترجمه این اثر سعی شد از لحن و سبک نویسنده محافظت شود و اصالت نثر نامعمول اما شیرین آن از بین نرود. نگاه ریزبین بِیکر لاجرم منجر به اشاره هایی جزئی به برخی کالاها و برندهای خاص دهه هشتاد میلادی در ایالات متحده می شود که ممکن است مخاطب ایرانی با برخی از آن ها آشنا نباشد و نیاز به توضیحی مختصر احساس شود. از سوی دیگر، یکی از بن مایه های این رمان پانویس هایی هستند که خود نویسنده در جای جای متن آورده و بعضی شان گاهی تا چند صفحه ادامه می یابند؛ بنابراین برای آن که توضیحات مختصر مترجم با پانویس های نویسنده اشتباه گرفته نشوند، تصمیم بر آن شد که در انتهای این توضیحاتْ عبارت «. ــ م.» بیاید، و همچنین توضیحات مترجم برای کلمات ناآشنایی که در پانویس های خود نویسنده آمده اند، داخل کروشه و به صورت [...] ارائه شوند.
در انتها از اعتماد و یاری بی دریغ انتشارات ققنوس در انتشار این کتاب قدردانی و این ترجمه را به استاد همیشگی و بانی علاقه ام به ترجمه ادبی، نجف دریابندری، تقدیم می کنم.

فصل اول

حدود ساعت یک بعدازظهر، در حالی که یک رمان جلدکاغذی چاپ انتشارات پنگوئن و یک کیسه پلاستیکی مخصوص داروخانه های زنجیره ای سی وی اِس(۱) را، که رسید خرید به بالایش منگنه شده بود، در دست داشتم، وارد لابی ساختمانی شدم که در آن کار می کردم و به سمت پله برقی رفتم. پله برقی تا نیم طبقه بالا می رفت؛ یعنی همان جایی که دفتر من بود. از همین پله برقی های معمولی بود: یک جفت پله انتگرال مانند که بین دو طبقه در رفت و آمد بودند بی آن که هیچ ستون یا پشت بندی وزن میانی این سازه ها را تحمل کند. در روزهایی آفتابی مثل این روز، پله برقیِ پرشیب ترِ موقتیِ حاصل از نور آفتاب به وجود می آمد که ناشی از تلاقی حجم عظیم شیشه و مرمر در لابی ساختمان بود و درست وسط پله برقی های واقعی فرود می آمد، بر سطحی خالی از نور پاشیده می شد و به حاشیه فولادی جلاخورده شان می خورد و روشنایی برّاقی به نرده های لاستیکی سیاهی می داد که با حرکت نرده ها در طول مسیر، کمی تکان تکان می خوردند؛ مانند اشعه جلای سیاهی که روی لبه بیرونی و موجدار یک صفحه گرامافون حرکت می کند.(۲)
وقتی نزدیک پله برقیِ بالارو رسیدم، بی اختیار رمان جلدکاغذی و کیسه پلاستیکی را دادم دست چپم تا بتوانم طبق عادت با دست راست نرده فلزی را بگیرم. صدای خفیف سایش کاغذ از درون کیسه پلاستیکی به گوشم خورد و وقتی به پایین نگاه انداختم لحظه ای نتوانستم به یاد بیاورم که چه چیز داخل کیسه ام دارم و بعد یادِ رسید خرید افتادم. البته با خودم گفتم یکی از دلایل اصلی استفاده از کیسه های پلاستیکی کوچک سفید قطعا همین است: آن ها خریدهایتان را در معرض دید دیگران نمی گذارند و به جهان نشان می دهند که شما یک زندگی پرمشغله و غنی دارید و کلی کار سرتان ریخته. کمی قبل تر و در ابتدای وقت ناهارِ همان روز به پاپاجینو، اغذیه فروشی ای که من به ندرت درش چیزی می خورم، رفتم تا یک شیر پاکتی کوچک بگیرم و با کلوچه ای بخورم، که به شکل غیرمنتظره ای از یک اغذیه فروشی زنجیره ایِ در شُرفِ تعطیلی خریده بودم، و بیشتر مجذوب این بودم که بروم چند دقیقه ای را در راسته مغازه های مقابل ساختمانِ کارم بگذرانم و کیک و شیری را بخورم که خوردنش از سنم گذشته بود و کتاب جلدکاغذی ام را بخوانم. پول شیر را پرداختم و بعد دخترِ پشت پیشخان (که روی برچسب اسمِ روی سینه اش نوشته بود «دانا») کمی تعلل کرد، انگار چیزی از قلم افتاده باشد، و پرسید: «نِی نمی خواین؟» من هم کمی تعلل کردم ــ آیا نِی می خواستم؟ علاقه من به استفاده از نِی، جز برای نوشیدن میلک شِیک، سال ها قبل از بین رفته بود؛ همان زمانی که ما وارد عصر ناخوشایندِ نیِ شناور شدیم.(۳) البته من آن نی های پلاستیکی خمیده را دوست داشتم که گردن پلیسه ای شان در مقابل خم شدن طوری مقاومت نشان می داد که آدم یاد مفاصل انگشت هایش می افتاد موقعی که بعد از نگه داشتنشان در حالتی خاص برای چند لحظه، کمی سفت می شوند و به سختی تکان می خورند.(۴)
پس وقتی دانا از من پرسید که دوست دارم همراه شیر پاکتی ام یک نی داشته باشم یا نه، به او لبخند زدم و گفتم: «نه ممنون، ولی شاید یه پلاستیک بد نباشه.» او گفت: «ای وای! ببخشید!» و در آن حال که فکر می کرد سوتی داده و بدجور دستپاچه شده بود، خم شد زیر پیشخان تا یک کیسه پلاستیکی به من بدهد. تازه کار به نظر می آمد؛ می شد از نوع کیسه باز کردنش فهمید: سه تا از انگشت هایش را فرومی کرد داخل کیسه که کندترین راه باز کردن کیسه هاست. از او تشکر کردم و خارج شدم و بعد به این فکر کردم که چرا باید برای حمل یک شیر پاکتی درخواست کیسه بکنم؟ این کار ناشی از نوعی نیاز انتزاعی به رعایت ادب اجتماعی یا تلاشی برای پنهان کردن خریدم از دید عموم نبود ــ که البته این خودش غالبا انگیزه ای قوی محسوب می شود و نباید دستش انداخت. فروشنده های مغازه های کوچک که این چیزها را می فهمیدند خود به خود کوچک ترین تک خرید آدم را هم داخل کیسه می گذاشتند ــ یک بسته پاستای حلزونی، یک قوطی شیر یک لیتری، یک بسته پاپ کورن یا یک تکه نان: آن ها معتقد بودند غذا باید در خانه خورده شود پس فقط هم باید در خانه دیده شود. ولی آن ها حتی بعد از حساب کردن اجناسی مثل سیگار یا بستنی که مشخصا برای مصرف سرپایی بودند هم می گفتند: «کیسه بدم؟»، «کیسه نمی خواین؟»، «تو کیسه نمی ذارین؟». ظاهرا گذاشتن جنس در کیسه نشان دهنده لحظه دقیق انتقال مالکیتِ مثلاً یک بستنی به خریدار بود. دبیرستانی که بودم کارم این بود که وقتی صاحبان این مغازه ها خود به خود خم می شدند تا برای شیر پاکتی کوچکی که خریده بودم به من کیسه پلاستیکی بدهند، دستم را بالا بیاورم و با گفتن «ممنون، کیسه نمی خوام» کنِفشان کنم. پاکت شیرم را طوری در یک دست نگه می داشتم که انگار کتاب مرجع بزرگی است که از فرط رجوع به آن دیگر حوصله اش را ندارم.
چرا عامدانه به قاعده شان بی اعتنایی می کردم در حالی که از بچگی عاشق کیسه های پلاستیکی بودم و یاد گرفته بودم چطور کیسه های بزرگ ضخیم فروشگاهی را با محکم کشیدن چین ها و فشار دادن مرکز تاشوی هر سمتِ کیسه دوباره تا کنم جوری که کیسه مثل مجروحی به جلو خم شود تا این که دوباره صاف و مسطح شود؟ شاید آن زمان این بی اعتنایی ام را با صحبت درباره ضایعات بی مورد، دفن زباله و این جور چیزها توجیه کرده باشم ولی دلیل اصلی این بود که من تا آن زمان دیگر مشتری ثابت مجله هایی شده بودم که عکس هایی رنگی از زنان چاپ می کردند و بیشتر وقت ها آن ها را نه از مغازه های کوچک بلکه از سوپرمارکت های جدید و گمنام می خریدم و مجله خریدن هایم را به یک مغازه محدود نمی کردم. در این مغازه ها، پسری که پشت دخل بود گاهی اوقات قاعده «کیسه نمی خواین؟» را بی رحمانه و با معصومیتی ساختگی تغییر می داد و می پرسید: «واسه ش کیسه نمی خواین؟» و من را مجبور می کرد یا با اشاره سر به این نیاز اذعان کنم یا محکم بایستم و بگویم نه و مجله هرزه نگارِ بیرون از کیسه را لوله کنم و طوری بچپانمش روی باربند دوچرخه ام که تنها تبلیغ سیگار تخفیف خورده پشت جلدش پیدا باشد که می گفت: «کمترین قطران با سیگار کارلتون.»(۵)
بنابراین نه گفتنِ من در آن دوران به پیشنهاد دریافت پلاستیک برای پاکت شیری که از مغازه محله خریده بودم غالبا به این دلیل بود که به هر کسی که احتمالاً رفتار من را زیر نظر داشت نشان دهم که حداقل در آن لحظه، یعنی موقع خروج از مغازه، چیزی برای پنهان کردن ندارم و تنها هر از چند گاهی برای انجام دادن یک خرید خانوادگی معمولی و دور از فسق و فجور به مغازه می روم اما اکنون داشتم برای بردن پاکت شیر کوچکم از دانا درخواست پلاستیکی کوچک می کردم تا بالاخره آن سردرگمی ای را که برای فروشنده های آن مغازه های محلی به وجود آورده بودم از بین ببرم و سرخوشانه به این قاعده جاری تن دهم و حتی این قاعده را در پاپاجینو به کسانی بیاموزم که هنوز آن را کاملاً فرانگرفته اند.
البته کیسه خواستنِ من از دانا دلیلی ساده تر و کمتر انسان شناسانه هم داشت؛ دلیلی که در آن لحظات اولِ تحلیلم در پیاده رو و بعد از خرید هنوز کاملاً کنار نگذاشته بودمش ولی حالا، با قدم گذاشتن به پله برقی و نگاه کردن به کیسه پلاستیکی منگنه شده ای که همین الآن دست به دست کردم، به آن دلیل پی بردم. به نظرم آمد که من همیشه دوست داشته ام موقع راه رفتن یک دستم خالی باشد، حتی وقتی باید کلی چیز حمل می کردم: من دوست داشتم این توانایی را داشته باشم که دستم را نابخردانه بکوبم روی صندوق پستیِ سبزِ مخصوص پستچی ها یا مشتم را آزادانه بالا بیاورم و بچسبانم به پایه فولادی چراغ راهنما و هر دوی این کارها را به خاطر لذت تماس عضله کشسانِ کنار دستم با این سطوح سرد و خاکی انجام می دادم که فی نفسه کیف می داد و البته دلیل دیگرش این بود که دلم می خواست مردم به من به چشم آدم کت و شلوارپوشی نگاه کنند که هنوز فارغ البال است و آن قدر بی خیال هست که کارهایی را انجام دهد که بچه ها انجام می دهند مثل کشیدن تکه چوبی روی تیرک سیاه حصاری چدنی. من مخصوصا یک کار را خیلی دوست داشتم: دوست داشتم از کنار یک پارکومتر طوری عبور کنم که انگار دستم قرار است بهش بخورد ولی در آخرین لحظه دستم را به قدری بالا بیاورم که پارکومتر از زیر بغلم رد شود. تمام این کارها متکی به یک دستِ خالی است و موقعی که در پاپاجینو بودم یک کتاب جلدکاغذی و یک کیسه پلاستیکی و یک بسته کلوچه در دست داشتم. شاید می توانستم پاکت کوچک شیر را بچسبانم به کتابم و گوشه نازک بسته کلوچه و کیسه پلاستیکی را هم به سمت دیگر کتاب بچسبانم تا یک دستم خالی شود، ولی این طوری انگشتانم مجبور می شدند تا رسیدنِ من به ساختمان، چندین دقیقه در این حالتِ سفت و سخت بمانند و جدا یک سری دیوارهای سلولی تشکیل بدهند. کیسه ای برای شیر راه حلی خوشایندتر را پیش پایم می گذاشت: می توانستم بالای کیسه کلوچه و کیسه پلاستیکی و کیسه شیر را به شکل یک کلّ واحد بیندازم داخل انگشتان حلقه شده ام، انگاری دست کودکی را موقع قدم زدن گرفته باشم. (اگر قرار بود یک نِی از بالای پاکت شیر بیرون بزند، این جمع کردنم به مشکل می خورد. خوب شد نِی نگرفتم!) بعد می توانستم کتاب را بگذارم در فضای میان حلقه کیسه ها و کف دستم و این همان کاری است که فی الواقع انجامش دادم. کیسه کاغذی پاپاجینو اولش شق و رق بود ولی چیزی نگذشت که قدم زدنم کمی کاغذ را نرم کرد، گرچه من هرگز نتوانستم آن را به سکوت مطلق و آن نرمی زیرپوش واری برسانم که یک کیسه بعد از یک روز این ور و آن ور بردن به خودش می گیرد و حلقه دستگیره مانندش چنان ظریف چروک می شود و به شکل انگشتانت درمی آید که وقتی به خانه می رسی دلت نمی آید دستت را از درونش دربیاوری.
درست همین الآن، پای پله برقی بود که دیدم دست چپم خود به خود کتاب و کیسه پلاستیکی را با هم گرفت و آن فرضیه محتملی که پانزده دقیقه پیش بهش رسیده بودم جای خودش را در ذهنم مستحکم تر کرد. آن موقع قرار نبود این فرضیه در قالب دانشی شناخته شود که بعدا دوباره به آن رجوع خواهد شد، و من اگر به کیسه پلاستیکی نگاه نکرده بودم و شباهتش به کیسه پاکت شیری که در قدیم خریده بودم مرا به فکر مقایسه نینداخته بود، احتمالاً بالکل این فرضیه را فراموش می کردم. دقیق که بشوی می بینی حتی دریافت های ذهنی ناچیزی مثل این، سطح اهمیتی حتی بالاتر از آن دارند که آدم بعدها بهش می رسد. راحت تر آن بود که به جای روایت قصه ای درباره وقت ناهار خاصی در سال های دور تظاهر کنم به این که افکار مرتبط با کیسه پلاستیکی کامل و «درجا» پای پله برقی به ذهنم رسیده اند، ولی حقیقت این بود که آن لحظه تنها آخرین حلقه زنجیره ای طویل از تجربیات تقریبا فراموش شده و توصیف ناپذیر بود که بالاخره این زنجیره را به جایی رساند که توجه مرا برای اولین بار به خود جلب کرد. درون کیسه پلاستیکی منگنه شده یک جفت بند کفش جدید بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نيم‌‌طبقه