فیدیبو نماینده قانونی بخارا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله فرهنگی هنری بخارا

مجله فرهنگی هنری بخارا
شماره ۱۲۵

نسخه الکترونیک مجله فرهنگی هنری بخارا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره مجله فرهنگی هنری بخارا

در این شماره می‌خوانید: جشن نامه دکتر انور خامه ای: با مقالات و سخنرانی هایی از:سیدعبدالله انوار، هرمز همایون پور،محمدعلی شهرستانی،ابراهیم گلستان،امیر پیشداد،همایون کاتوزیان، ملیحه خامه ای اسطوره‌شناسی: مقایسۀ خان‌های پهلوانان با اشاره به رستم، اسفندیار، گرشاسب و هرکول تاریخ ادبیات فارسی: تغییر جایگاه شاعران در تاریخ ادبیات شایگان و جهان ایرانی تاریخ معاصر: ماندلا و محاکمۀ یهودیان متهم به جاسوسی در ایران ادبیات جهان: خودنگاره یک زن/ فریدا کالو

ادامه...
  • ناشر بخارا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 14.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۰ صفحه

بخشی از مجله فرهنگی هنری بخارا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زبان شناسی

• زبان: ثمره تکامل بشر(۵۸) بخش نخست / محمدرضا باطنی

قدما در تعریف انسان گفته اند: «انسان حیوانی است ناطق.» این گفته کوتاه آن چنان با نظریات جدید درباره زبان تطبیق می کند که گاه این تردید برانگیخته می شود که شاید منظور قدما از این گفته دقیقاً همان چیزی نیست که از پژوهش های علمی تازه فهمیده می شود. به هرحال، این جمله را می توان چکیده نظریات تازه ای دانست که در نیم قرن اخیر درباره شالود ه های زیستی زبان بین زیست شناسان، روان شناسان و زبان شناسان رایج شده، یا شاید درست تر باشد بگوییم، رایج تر شده است. وقتی می گوییم «انسان حیوانی است ناطق» درواقع قوه نطق یا زبان را وجه تمایز نوع انسان با انواع دیگر حیوانات قرار می دهیم. به بیان دیگر، ادعا می کنیم که زبان خصیصه ای است منحصراً انسانی. ولی خصوصیات دیگری نیز هستند که صرفاً متعلق به انسان اند، مانند لباس پوشیدن، مذهب، اخلاق، نظام زناشویی و بسیاری دیگر. پس چرا به جای این که قوه نطق یا زبان وجه تمایز انسان با حیوانات دیگر قرار گیرد، یکی دیگر از این ویژگی های انسانی به عنوان وجه تمایز در تعریف بالا به کار نرفته است؟ مثلاً چرا گفته نشده «انسان حیوانی است اخلاقی، یا مذهبی» یا چیزی مانند آن؟ پاسخ این سوال جان کلام است: به این دلیل که پدیده هایی چون اخلاق، زناشویی و غیره پدیده هایی صددرصد اجتماعی هستند، ولی زبان، گو این که در اجتماع و از اجتماع آموخته می شود، پدیده ای صرفاً اجتماعی نیست. به نظر محققان جدید، قسمت بزرگی از ساخت زبان و نیز قسمت عمده ای از مکانیسم یادگیری آن از راه تکامل زیستی بشر، در طول قرن ها به وجود آمده و امروز ذاتی ذهن همه انسان ها در سرتاسر جهان شده است. این سرمایه موروثی از پدر و مادر به فرزند منتقل می شود و در مراحل مختلف رشد کودک متجلی می گردد. بنابر نظر این دانشمندان، زبان مهم ترین خصوصیت ذاتی یا غیرعَرَضی انسان است که می تواند وجه تمایز او با حیوانات دیگر قرار گیرد و جمله «انسان حیوانی است ناطق» نیز دقیقاً همین نکته را بیان می کند.
آن چه در بالا گفته شد مسائل گوناگون ولی مرتبطی را پیش می کشد که باید جداگانه به توجیه هر یک پرداخت. نخست این که ما براساس چه دلایلی حکم می کنیم که زبان خاص انسان است؟ آیا حیوانات دیگر زبان ندارند، یا لااقل زبان مخصوص به خود ندارند که وسیله ارتباط بین آنها باشد؟ دوم: بر فرض این که زبان خاص انسان باشد، آیا هیچ کدام از حیوانات دیگر نمی توانند آن را، یا چیزی شبیه به آن را یاد بگیرند؟ سوم: چه شواهدی وجود دارد که نشان می دهد زبان دارای یک شالوده ارثی یا ژنتیکی است؟ به عبارت دیگر، چه دلایلی وجود دارد که نشان می دهد زبان پدیده ای صرفاً اجتماعی نیست؟ از این گذشته، بر فرض که تکامل و وراثت در فراگیری زبان نقشی داشته باشند، این نقش از چه نوع و تاثیر آن تا چه حد است؟ به بیان دیگر، چه اندازه از فراگیری زبان را باید ناشی از رشد طبیعی کودک و چه اندازه از آن را باید ناشی از محیط اجتماعی او دانست؟ ما می کوشیم در این گفتار به ترتیب به این سوال ها پاسخ گوییم.
نخست باید به این نکته توجه داشت که وقتی گفته می شود زبان خاص انسان است یا گفته می شود حیوانات دیگر زبان ندارند منظور این نیست که آنها فاقد هرگونه نظام ارتباطی هستند. درباره چگونگی ارتباط در بعضی از انواع حیوانات مطالعات جالبی صورت گرفته است. مثلاً از دیرباز مشاهده شده که وقتی یکی از زنبوران عسل به منبع غذایی تازه ای دست می یابد، یعنی گلی کشف می کند که آن را باب طبع خود می یابد، پس از بازگشت به کندو این خبر را به زنبوران دیگر منتقل می کند و دیری نمی پاید که آنها نیز به همان ناحیه هجوم می برند و به مکیدن عصاره آن گل ها مشغول می شوند. این پدیده آن چنان به کرّات و آن چنان منظم رخ می دهد که آن را جز به وجود یک نظام ارتباطی کارآمد بین زنبورها نمی توان نسبت داد. یکی از دانشمندان به نام کارل فن فریش(۵۹) سی سال از عمر خود را صرف مطالعه ارتباط میان زنبوران عسل کرده تا راز آن را کشف نموده است. زنبور عسل از طریق آن چه به نام «رقص زنبوران عسل» معروف شده اطلاعات لازم درباره محل منبع غذایی تازه را به هم نوعان خود منتقل می کند. به نظر فریش رقص زنبور از دو چیز خبر می دهد: یکی فاصله کندو تا محل کشف شده و دیگری جهت یا زاویه ای که آن محل نسبت به خورشید دارد. این نوع لرزش و حرکاتی که زنبور به بدن خود می دهد فاصله کندو تا آن محل را معین می کند و زاویه ای که بدن حیوان در خلال رقص به خود می گیرد وضعیت خورشید را نسبت به محل موردنظر مشخص می نماید. نیز آگاهی از این که محل گل ها رو به خورشید یا پشت به خورشید است از مسیر حرکت زنبور در داخل کندو فهمیده می شود. بدین ترتیب زنبوران داخل کندو با توجه به اطلاعات مربوط به فاصله، جهت و زاویه محل کشف شده نسبت به خورشید، یک راست به سراغ شیره گل ها می روند و این موفقیت را مدیون نظام ارتباطی کارآمد خود هستند.



• دکتر محمدرضا باطنی (عکس از: مهرداد اسکویی)

یکی دیگر از انواع حیواناتی که نظام ارتباطی آنها مورد مطالعه قرار گرفته نوعی کلاغ است که بعضی آن را «زاغچه اروپایی» نامیده اند. زندگی و رفتار این حیوان، به خاطر ویژگی های جالبی که دارد، توجه دانشمندان را به خود جلب کرده است. ازجمله این که زاغچه عمری به درازی عمر انسان دارد؛ در سال اول زندگی با زاغچه ماده ای طرح دوستی می ریزد و به اصطلاح با او «نامزد» می شود؛ در سال دوم با او «عروسی» می کند و از آن پس تمام عمر را با همان جفت به سر می برد و با حیوان ماده دیگری درنمی آمیزد. رفتار این پرنده در موقع نامزدی و عروسی ـ که البته رفتاری است غریزی و ساخته طبیعت ـ داستانی است بسیار شیرین و حیرت آور. طبیعی دان معروف سوئیسی کونراد لورنتس(۶۰) سال های زیادی از عمر خود را صرف مطالعه رفتار اجتماعی و نظام ارتباطی این پرنده کرده است. او موفق شده صداهای مختلف یا فریادهای گوناگون این پرنده را از هم بازشناسد. او توصیف می کند که در موقعیت های مختلف، مثلاً به هنگام عشق بازی، غصه، گرسنگی، پرواز، خشم و غیره پرنده چه صدایی از خود بروز می دهد. لورنتس نه تنها موفق شد این صداها و معنی ارتباطی آنها را بازشناسد، بلکه توانست آنها را با چنان دقتی تولید کند که باعث گمراهی پرنده های واقعی گردد. یکی از شگفتی های نظام ارتباطی این پرنده مربوط به فریاد خشم او است. اگر کسی چیز سیاه رنگی را در جلو زاغچه به حرکت درآورد به خشم می آید و فریاد خاصی می کشد و سپس اعتماد خود را نسبت به آن شخص از دست می دهد. اگر کسی دو یا سه بار باعث خشم پرنده شود و فریاد او را برآورد در نظر او به صورت دشمن درخواهد آمد. شگفت اینجاست که این زاغچه بعداً این فرد را به عنوان دشمن به زاغچه های دیگر معرفی خواهد کرد و آنها نیز با او رفتاری خصمانه خواهند داشت. در نظام ارتباطی حیوانات، این نزدیک ترین قرینه ای است که برای زبان انسان می توان یافت.
درباره نظام ارتباطی حیوانات دیگر، به خصوص انواع میمون ها، نیز مطالعات وسیعی صورت گرفته است. براساس آنچه از این مطالعات به دست آمده، می توان گفت که احتمالاً همه انواع حیوانات دارای نظام ارتباطی خاص خود هستند که به کمک آن می توانند اطلاعات محدود و مشخصی را بین افراد نوع خود مبادله کنند. ولی این نظام های ارتباطی هیچ کدام زبان در مفهوم انسانی آن نیستند. بزرگ ترین خصوصیت زبان انسان خلاقیت نامحدود آن است. هرکدام از زبان های انسانی چنان ساخته شده اند که می توانند از تعداد محدودی واژه که واژگان آن زبان را تشکیل می دهد تعداد نامحدودی جمله بسازند. این جمله ها طبق قواعد معینی و از روی انگاره های نحوی خاصی که هر زبان مجاز می شمارد ساخته می شوند. ولی تعداد ترکیباتی که از این واژه ها می توان ساخت، یا به عبارت دیگر تعداد جمله هایی که در هر زبان امکان دارد، نامحدود است، هم چنان که تعداد اعدادی که از ده رقم اصلی صفر تا نه می توان ساخت مجموعه نامحدودی را تشکیل می دهد. ما این خلاقیت نامحدود را در هیچ یک از نظام های ارتباطی حیوانات پیدا نمی کنیم. به عبارت فنی تر، نظام های ارتباطی حیوانات خاصیت نحوی ندارند، بلکه عناصر سازنده آنها واحدهای جداگانه ای هستند که هر کدام مستقلاً بیان کننده معنای خاصی می باشند. البته تفاوت بین زبان انسان و نظام های ارتباطی حیوانات منحصر به مسئله نحو نیست. از نظر عناصر اولیه نیز اختلافات بنیادی بین آنها وجود دارد. عناصر اولیه زبان انسان واژه ها هستند. تعداد این واژه ها در زبان های مختلف متفاوت است ولی در هیچ زبانی از چندین هزار کم تر نیست. واژگان هر زبان پیوسته در تغییر است: برحسب نیازِ مردمی که به آن زبان سخن می گویند، همواره واژه هایی ساخته می شوند و به واژگان زبان افزوده می شوند یا برعکس واژه هایی می میرند و از واژگان زبان خارج می شوند. از سوی دیگر، این واژه ها دارای ساخت های گوناگون هستند، مانند ساخت آوایی، ساخت صرفی و ساخت اشتقاقی. باز ما هیچ کدام از این ویژگی ها را در نظام ارتباطی حیوانات پیدا نمی کنیم. عناصر اولیه این نظام ها بسیار محدود و غیرقابل گسترش هستند. مثلاً زاغچه نمی تواند آوای تازه ای که معنای تازه ای داشته باشد به مجموعه محدود آواهای خود که امکان تولید آنها به طور غریزی به او داده شده، اضافه نماید. از سوی دیگر این آواها، ساختی از آن گونه که واژه های زبان انسان دارند، ندارند. با توجه به آنچه گفته شد، روشن می شود که بسیاری از حیوانات دارای نظام ارتباطی خاص خود هستند ولی خصوصیات نظام ارتباطی آنها از هیچ لحاظ با زبان انسان قابل مقایسه نیست.
اکنون به پاسخ سوال دوم می پردازیم. اگرچه هیچ کدام از حیوانات زبان به معنی انسانی آن ندارند، ولی آیا می توانند زبان انسان را یاد بگیرند؟ تلاش برای آموختن زبان به حیوانات سابقه ای کهن دارد. تا آنجا که به جوهر آوایی زبان مربوط می شود، پرندگان در این زمینه از حیوانات دیگر بااستعدادترند. از دیرباز دانسته شده که طوطی می تواند گفتار انسان را تقلید کند و در بسیاری از زبان ها اصطلاحاتی هست که نشان می دهد مردم از این استعداد طوطی آگاهی داشته اند. گاهی نیز درباره توانایی طوطی در آموختن زبان مبالغه شده و کار به افسانه سازی کشیده است. بعضی از روان شناسان کوشیده اند توانایی زبان آموزی پرندگان را با دقت آزمایشگاهی مطالعه کنند. پروفسور مورر(۶۱) در سال ۱۹۴۷ به آزمایشی دست زد که در آن سعی کرد به یک طوطی، یک مرغ مینا، دو کلاغ و چند نوع پرنده دیگر زبان بیاموزد. از میان پرندگان مزبور فقط طوطی و مرغ مینا توانستند چیزی نظیر گفتار انسان یاد بگیرند. مورر گزارش می دهد که توانسته به این پرندگان بیاموزد «که نیاز خود را به وسیله کلمات بیان کنند، یعنی نام آنچه را می خواهند بخورند و بیاشامند بر زبان آورند.» هم چنین آنها توانستند بعضی کلمات و عبارات، از نوع سلام و تعارف، را یاد بگیرند و در موقعیت های مناسب به کار برند. ولی نه طوطی و نه مرغ مینا هیچ کدام نمی توانند صداهای گفتار را به نحوی که انسان تولید می کند، تولید کنند زیرا آنها فاقد اندام های صوتی لازم هستند. این پرندگان فقط می توانند آهنگ یا تون(۶۲) صدای انسان را تقلید کنند. تعداد واژه هایی که می توانند یاد بگیرند نیز بسیار محدود است. از همه مهم تر این که هیچ پرنده ای نمی تواند ساخت جملات انسان را درک کند و ناچار آنها را قالبی و به صورت واحدهای تجزیه ناپذیر یاد می گیرد و به همین دلیل هیچ وقت نمی تواند از عناصری که یاد گرفته ترکیب تازه ای بسازد. اصطلاح «از بر کردن طوطی وار» در زبان فارسی از همین جا آمده و این شعر حافظ نیز، صرف نظر از جنبه فلسفی آن، اشاره به همین نکته است:

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

دیگر از حیواناتی که از نظر امکان یادگیری زبان انسان مورد مطالعه قرار گرفته اند انواع میمون ها هستند. از آنجا که میمون ها از نظر تکامل نزدیک ترین نوع حیوان به انسان هستند، منطقی است که تصور شود این حیوان باید بیش از حیوانات دیگر استعداد زبان آموزی داشته باشد و به همین دلیل نیز برای یاد دادن زبان به این حیوانات تلاش های زیادی شده که ما به چند نمونه آن در اینجا اشاره می کنیم.
در ۲۶ ژوئن ۱۹۳۱ پروفسور کلوگ(۶۳) و همسرش شمپانزه ماده ای را که هفت ماه و نیم داشت از باغ وحش گرفتند تا با پسر خود به نام دونالد(۶۴) که نه ماه و نیم داشت بزرگ کنند و رشد زبان را در آنها مطالعه نمایند. آنها این عضو تازه خانواده را گووا(۶۵) نام گذاشتند. این زن و شوهر امریکایی با دونالد فرزند خود و گووا رفتاری کاملاً یکسان داشتند: مثلاً به هر دو با قاشق غذا می دادند، هر دو را روی صندلی مخصوص اطفال می نشاندند، هر دو را یک جور تر و خشک می کردند و با هر دو یک جور صحبت می کردند. خلاصه این که در مدت نه ماهی که گووا با این زن و شوهر زندگی می کرد از هر لحاظ با او مانند یک بچه انسان رفتار شد. این زن و شوهر تلاش خاصی نکردند که به این شمپانزه زبان بیاموزند، بلکه او را مانند فرزند خود در معرض زبان قرار دادند. به بیان دیگر او را در همان شرایطی قرار دادند که هر کودک انسانی از جمله دونالد در هنگام یادگیری زبان مادری در آن قرار می گیرد. در این نه ماه گووا از نظر گفتار، یعنی جنبه تولیدی زبان، هیچ پیشرفتی نکرد. در طول این دوره نتوانست حتی یک کلمه انگلیسی، یعنی یک کلمه از زبانی که پیوسته در معرض آن قرار گرفته بود، بر زبان بیاورد. گووا فقط فریادهایی تولید می کرد که از هم نوعان دیگر او نیز شنیده می شود و در مدت نه ماهی که در این خانواده بود شماره این فریادها تغییری نکرد. جالب این که دونالد فریادهای گووا را تقلید می کرد ولی گووا هیچ وقت صداهای دونالد را تقلید نکرد. اگر گووا از نظر تولید گفتار موفقیتی کسب نکرد، درعوض از نظر فهم زبان پیشرفتی قابل توجه داشت به طوری که در پنج ماه اول بر همتای انسانی خود پیشی گرفت. البته بعداً این توفق را از دست داد به نحوی که در پایان توقف نه ماهه خود از نظر فهم زبان از دونالد عقب افتاده بود. وقتی گووا خانه پروفسور کلوگ را ترک می کرد، یعنی در سن هفده ماهگی، معنی تقریباً هفتاد جمله را می فهمید و می توانست در مقابل آنها واکنش مناسب از خود بروز دهد. آنچه در این مطالعه قابل توجه است این است که بین فهم زبانی شمپانزه و قدرت تولید یا بیان او فاصله زیادی وجود دارد. این به این علت است که اندام های صوتی شمپانزه فاقد امکاناتی است که اندام های صوتی انسان از آن برخوردارند. از جانب دیگر، چون تکامل مغز و دستگاه عصبی شمپانزه به انسان نزدیک است، در نتیجه امکان فهم زبان در مقیاسی محدود برای او وجود دارد. گفته شد «در مقیاسی محدود» زیرا ما هنوز یک نکته را درباره آزمایش بالا ذکر نکرده ایم. فهم زبانی گووا در مقایسه با فهم زبانی دونالد از یک لحاظ مهم عقب ماند و آن به خلاقیت زبان مربوط می شود: دونالد کم کم ترکیبات تازه ای را که برای اولین بار می شنید ولی واژه های آن را از پیش می دانست می فهمید و در مقابل آنها واکنش مناسب نشان می داد، ولی گووا ناچار بود معنی ترکیبات تازه ای را که از واژه های آشنای قبلی ساخته شده بود از نو یاد بگیرد. به طوری که قبلاً اشاره شد، خلاقیت بزرگ ترین ویژگی زبان انسان است و این خلاقیت کم کم در فهم زبانی دونالد چهره خود را آشکار می ساخت درحالی که در فهم زبانی شمپانزه ظاهر نشد.
شانزده سال بعد، یعنی در سال ۱۹۴۷، یک زن و شوهر امریکایی دیگر به نام هیز(۶۶) باز شمپانزه ماده ای را از باغ وحش گرفتند تا آزمایش کلوگ را با چند تفاوت مهم دنبال کنند. در آزمایش بالا گووا در سن هفت ماه و نیمی به خانه گلوک آمد، یعنی هفت ماه و نیم اول زندگی خود را در جامعه میمون ها صرف کرده بود، در حالی که دونالد، کودک خانواده، از روز اول تولد میان انسان ها زندگی کرده بود، و بعید نبود که همین امر دلیل عقب ماندگی گووا نسبت به دونالد باشد. بنابراین، خانواده هیز از روز اول تولد با شمپانزه خود، که او را ویکی(۶۷) نام گذاشتند، پیوسته در تماس بودند و در پایان هفته ششم نیز او را به خانه آوردند. از سوی دیگر، گووا فقط نه ماه در خانه میزبان خود توقف کرد و شاید این مدت برای نشان دادن تمام استعداد زبان آموزی او کافی نبوده است. از این رو، خانواده هیز برای توقف مهمان تازه خود محدودیتی قایل نشدند و وقتی گزارش خود را منتشر کردند ویکی سه سال با آنها زندگی کرده بود. از همه مهم تر این که در آزمایش بالا برای آموختن زبان به گووا تعلیم خاص داده نشد، ولی خانواده هیز با خود استدلال کردند که اگر شمپانزه را در حکم کودک عقب افتاده ای تلقی کنیم، همان طور که تعلیم آگاهانه در مورد این نوع کودکان موثر واقع می شود شاید در مورد شمپانزه نیز موثر واقع شود. از این رو زن و شوهر کمر به تعلیم آگاهانه مهمان کوچک خود بستند. ولی نتیجه چه شد؟ نتیجه این آزمایش از دفعه قبل بهتر نبود. حتی گزارش داده شده که فهم زبانی ویکی به حد گووا نیز نرسید. پس از سه سال رنج، ویکی یاد گرفت بگوید papa، mama و cup. کیفیت تلفظ ویکی در ادای این سه کلمه آنچنان دور از تلفظ طبیعی این کلمات بود که فقط با آگاهی قبلی از این که حیوان چه کلمه ای را می خواهد بگوید، می شد آنها را از یکدیگر بازشناخت. در این آزمایش نیز ویکی، مانند گووا، از درک ترکیبات تازه که از واژه های آشنا ساخته شده بود ناتوان بود و پس از تمرین و یادگیری تازه می توانست در مقابل آنها واکنش مناسب از خود نشان دهد.
پس از این دو آزمایش امید به این که شمپانزه بتواند گفتار انسان را با اندام های آوایی خود تولید کند، یعنی حرف بزند، از بین رفت، ولی تلاش برای یاد دادن چیزی شبیه به زبان انسان بدون نیاز به حرف زدن، ادامه یافت.

ادامه دارد.

اسطوره شناسی

• مقایسه خان های پهلوانان با اشاره به رستم، اسفندیار، گرشاسب و هرکول(۲۵)/ ژاله آموزگار

با آرزوی روزهای خوش برای دکتر یاحقی عزیز
استاد دانشمند خستگی ناپذیر

مراحل پهلوانی در شاهنامهْ معمولاً با رقم هفت عجین شده است: هفت خان رستم، هفت خان اسفندیار، هفت گُردان و غیره. گرچه فرهنگ ایرانی با سنت دوازده نیز بیگانه نیست، چنانکه در شاهنامه ما با دوازده یا یازده رخ نیز آشنا هستیم که شرح نبرد تن به تن پهلوانان ایرانی با گردان توران است. ولی تا آنجا که به یاد دارم در شاهنامه و در سنت ایرانی رقم دوازده کمتر برای مراحل پهلوانی به کار رفته است، اما در یونان، هرکول و دوازده خانش از شهرتی جهانی برخوردار است.
در ایران ما با مراحل صعود، در پایه های هفت گانه، در سنت های ادبی، حماسی، عرفانی، دینی و فرهنگی آشنایی بیشتری داریم. (۲۶) مراحلی که گاهی خامی را پخته می کند، پهلوانی را به هدف غایی می رساند، تشرف یافته ای را پله پله بالا می برد. چنانکه در هفت مرحله عرفان از طلب آغاز می کنیم و پس از طی مراحل عشق، معرفت، استغناء، توحید و حیرت به فنا می رسیم
در هفت مرحله فتوت از وفا شروع می کنیم، صدق، امن، سخا، تواضع، فضیلت را پشت سر می گذاریم و به هدایت می رسیم.
در آئین مزدیسنایی باید هفت آسمان را در نوردیم تا به گروتمان یا گرزمان، آخرین درجه بهشت برسیم.
تشرف یافتگان در آئین مهر، هفت مرحله در پیش دارند و در آئین مانوی هرمزدبغ، انسان نخستین هفت بار بانگ میزند و مهرایزد هفت بار به او پاسخ می دهد تا جای او در دنیای تاریکی یافت شود. نمونه ها فراوانند.
در شاهنامه دو شخصیت ارزنده، رستم و اسفندیار هر کدام هفت خانی را پشت سر می گذارند تا سرانجام به هدف نهایی خود برسند، اما در این دو داستان هدف ها و انگیزه ها متفاوتند.
برای ورود به بحث مقایسه ها ضروری به نظر می آید که به شرح مختصری از خان ها پرداخته شود.
هفت خان رستم زمانی شکل می گیرد(۲۷) که کاووس با وجود پندهای حکیمانه و بازدارنده زال و دیگر بزرگان خودکامگی می کند، راه مازندران پیش می گیرد و به آن سرزمین دست یازی می کند. شاه مازندران دست به دامان دیو سفید می شود. او به جادو چشم کاووس و سپاهیانش را تیره و تار می کند و بر همه گنج ها دست می یابد و سپاهیان به اسارت گرفته می شوند. خبر به زال می رسد و او برای پرهیز از بدنامی راز را نهان می دارد و برای رهایی آنها رستم را گسیل می کند. رستم برای رسیدن به مقصد دو راه در پیش دارد. راهی طولانی و کم خطر که کیکاووس پیموده است و راهی کوتاه اما بسیار دشوار که در مسیر آن شیر و اژدها و دیو و جادو در کمین هستند. رستم راه کوتاه ولی پرخطر را برمی گزیند که چهارده منزل دارد و این چهارده منزل را در هفت مرحله طی می کند. یار شفیق او در این مراحل رخش است. باره ای که همچون دیگر بارگان نیست، از میان همه اسبهای ایران زمین، تنها او توانسته است به رستم سواری دهد.
رستم و رخش با هم هفت خان را آغاز می کنند.
در خان نخست رستم در نیستان از خستگی راه می آساید، بی خبر از این که آن نیستان بیشه شیری است درنده... شیر سر می رسد، قصد رستم می کند و رخش با دلاوری او را از پای درمی آورد.



• دکتر ژاله آموزگار

در خان دوم رستم به بیابانی گرم و سوزان می رسد، تشنگی براو و باره اش غالب می شود، ولی به هدایت میشی که آیتی از ایزدان است به چشمه ای گوارا دست پیدا می کند.
در خان سوم اژدهایی در سر راه او قرار می گیرد که از کامش آتش می جهد، آشکار و پنهان می شود. دسترسی بدو سخت دشوار است، ولی رستم با یاری رخش او را از پای درمی آورد.
در خان چهارم جادوزنی در هیئت دوشیزه ای زیبا براو نمایان می شود و قصد فریب او را دارد. چون نام یزدان بر زبان رستم جاری می شود، چهره واقعی و جادویی او نمودار می گردد. این جادوزن با شمشیر رستم به دونیم می شود.
در خان پنجم در دشتی سبز و خرم، رستم در حال آسودن و رخش به چرا مشغول است. دشتبان سر می رسد و به رستم عتاب می کند، رستم تعرض او را برنمی تابد و با کندن دو گوش او جسارتش را کیفر می دهد. دشتبان شکایت به اولاد سالار آن سامان می برد و او با سپاهیانش به مقابله رستم می آیند و در برابر زور بازوی او دوام نمی آورند و تارومار می شوند. رستم اولاد را به بند می کشد، ولی به او پیشنهاد می کند اگر در این سفر پر نشیب و فراز رهنمونش باشد و محل دیوسفید و جایگاه کیکاووس و سپاهیانش را به او نشان دهد، فرمانروایی مازندران را خواهد داشت. اولاد این شرط را می پذیرد و از این پس همراه و راهنمای رستم است.
در خان ششم رستم با ارژنگ دیو که کیکاووس و همراهانش به حیله او به بند کشیده شده اند، نبرد می کند تا سرانجام به جایگاه کیکاووس و همراهانش می رسد و آنان را از بند آزاد می کند، اما چشمان آنها همچنان تیره و تار است و درمان آن جگر دیو سفید است.
در خان هفتم رستم با راهنمایی اولاد به رویارویی دیو سفید می رسد. در مبارزه ای سخت او را بر زمین می کوبد، جگرش را بیرون می کشد که توتیای چشمان کاووس و همراهانش است. بینایی به آنان باز می گردد، اولاد به شاهی مازندران می رسد و رستم کیکاووس را با عتابی جانانه سرزنش می کند و سپاهیان با پیروزی به ایران زمین باز می گردند.
***
اسفندیار هم هفت خانی را در می نوردد(۲۸)، اما او در روایات شاهنامه بیش از آن که پهلوان باشد شاهزاده است و به نظر من زیاده خواه!. او این هفت خان را به فرمان گشتاسب برای نجات خواهرانش هما و به آفرید، که ارجاسب تورانی آنها را ربوده و در روئین دژ، در توران به بند کشیده است طی می کند. هدف غایی او برآوردن خواسته گشتاسب است و دست یابی زودهنگام به تاج و تخت.
از نظر ساختاری به رغم نظر شاهنامه پژوهان، هفت خان اسفندیار منظم تر است و حدود خان های آن مشخص تر از هفت خان رستم.
اسفندیار هم گرگسار، پهلوان تورانی را که در بند است آزاد می کند و او را به عنوان راهنما برمی گزیند.
در خان اول اسفندیار با گرگان غول آسا روبه رو می شود. در خان دوم دو شیر نر و ماده راه بر او می بندند، در خان سوم اژدهایی که از دمش آتش بیرون می زند و دندان هایش همچون کوهی از سنگ خاراست در مسیرش قرار می گیرد. اسفندیار با ترفندی او را به دام می اندازد، بر مغز سرش می کوبد، زهری از آن بیرون می آید که اسفندیار را بیهوش می کند ولی به روئین تنی اش می انجامد.
در خان چهارم در مسیر زن جادوگر زیبارویی قرار می گیرد که برایش دام گسترده است تا فریبش دهد، او نیز از پای در می آید.
در خان پنجم با سیمرغ دست و پنجه نرم می کند. در خان ششم با برف و سرمای شدید روبه رو می شود، در خان هفتم دریایی ژرف راه را برو می بندد.
اسفندیار همه این رخدادهای ناگوار را پشت سر می گذارد، خواهران در بند را رهایی می بخشد و ارجاسب را از میان برمی دارد و تصور رسیدن زودهنگام به تاج و تخت ارضایش می کند.
این دو روایت از شاهنامه، ساختاری همسان دارند و تقریباً همانند هستند ولی هدف ها متفاوت است.
هفت خان گونه ای را نیز می توانیم از دلاوری های گرشاسب، پهلوان متون دینی زردشتی نقل کنیم(۲۹).
گرشاسب ارتباط تنگاتنگی با رستم دارد. گرز رستم به قولی همان گرز گرشاسب است و از این راه «مانا»ی(۳۰) گرشاسب در وجود رستم جای گرفته است. اعمال قهرمانی گرشاسب از لحاظ دلاوری ها همسانی بیشتری با هرکول دارد که بعداً به آن می پردازیم و نحوه روایت نیز پیشْ شاهنامه ای است و با روایت های راویان یونان در مورد هرکول نزدیک تر است.
در هیچکدام از روایت های اوستایی و پهلوی سخنی از خان یا هفت خان به میان نمی آید. من سعی کرده ام با توجه به دلاوری های نقل شده در این منابع هفت خانی را برای گرشاسب ترتیب دهم(۳۱).
۱. دلاوری های گرشاسب با کشتن اژدهای شاخدار آغاز می شود. گرشاسب به هنگام نیمروز، در ظرفی آهنین بر پشت اژدهای شاخدار خوراک تهیه می کند، از گرمای ناشی از این عمل، اژدها از جا می جهد و آب جوشان را می پراکند و آتش خاموش می شود، گرشاسب هراسان می شتابد و با تلاش فراوان او را از پای درمی آورد و در این نبرد آتش از او آزرده می شود.
۲. گرشاسب در مرحله ای دیگر در کنار دریای فراخ کرد، گَندَرو زرین پاشنه را از پای درمی آورد، موجود سهمناکی که به یک بار دوازده دِه را می بلعد. گرشاسب پوست او را تا سر می کند، دست و پای او را می بندد، سر او را جدا می کند. گرشاسب چون به دهان او می نگرد، مرده ها را در دهان او آویخته می بیند.
۳. گرشاسب، سناویذک(۳۲) باهوش، حیله گر، شاخدار و سنگین دستی را که می خواست پس از بلوغ، گردونه خود را از آسمان درست کند که زمین چرخ آن باشد و اورمزد و اهریمن را به گردونه خود ببندد، از پای در می آورد.
۴. در مرحله چهارم گرشاسب راهزنانی را که به تن چنان بزرگ بودند که چون راه می رفتند، مردمان می پنداشتند که آنان زیر ستاره و ماه و زیر دوش خورشید گام برمی دارند، از پای در آورد
۵. او در مرحله پنجم باد را به ستوه درمی آورد که دیوان فریبش داده بودند و به او القاء کرده بودند که از هر آفریده ای نیرومندتر است. او چنان می وزید که همه درختان سر راهش شکسته می شدند و تاریکی بر همه جا گسترده می گشت. گرشاسب او را مغلوب کرد و به فرمان اورمزد در آورد.
۶. گرشاسب مرغ کَمَکْ را از میان برمی دارد که پرهایش چنان بر بالای زمین گسترده شده بود که همه جا در تاریکی فرورفته بود و باران ها بر بالهای او می باریدند و مجدداً راهی دریا می شدند. همه چیز در معرض خرابی و نابودی بود، قحطی و خشکسالی انسان و دام و مرغان چشمه ها را نابود کرده بود. گرشاسب تیر و کمان می گیرد و هفت شبانه روز بر او تیر می باراند، تا او را هلاک می کند و جهان را از شر او رهایی می دهد.
۷. در هفتمین مرحله گرشاسب به دام فریب پَری خَنثئی تی(۳۳) در کابلستان می افتد که رهایی نمی یابد، و تیری از جانب نوهین به او می خورد و او تا پایان جهان بی حس و بی خبر می ماند اما پیکرش محافظت می شود، چون اوست که در پایان جهان به هوش خواهد آمد تا ضحاک را از میان بردارد.
***
اما مراحل طی طریق هرکول یا هراکلس(۳۴)
هرکول یا هراکلس نماد پهلوانی نیرومند و شکست ناپذیر در اساطیر یونان و در فرهنگ غرب است(۳۵). او ظاهراً فرزند آمفی تریون(۳۶) و اَلکمن(۳۷) است که هر دو نسب از پرسئوس دارند که یونانیان، ایرانیان و به خصوص شاهان هخامنشی را از اعقاب آنان می دانند.
هرکول نسب از خدایان دارد. در روایت ها آمده است که زئوس خود را به شکل آمفی تریون در می آورد و با الکمن می آمیزد و نطفه هرکول بسته می شود. به دلیل چنین تباری هرکول از نیروی خارق العاده ای برخوردار می شود. در شب تولد او زئوس در جمع خدایان اظهار می دارد که کودکی از خاندان پِرسئوس(۳۸) به دنیا می آید که بر ناحیه تِب(۳۹) و اَرگوس(۴۰) حکومت خواهد کرد که اشاره ای ضمنی به تولد هرکول است.
هِرا(۴۱) که همیشه به فرزندان زئوس از دیگر ایزدبانوان و میرایان رشک می برد، از دخترش ایلی تی(۴۲) که ایزدبانوی زایمان است می خواهد تولد زئوس را عقب بیندازد و پسر عموی هرکول، اوریسته(۴۳) را که او نیز از خاندان پرسئوس بود هفت ماهه بدنیا آورد تا بدین ترتیب اوریسته حاکم مطلق العنان گردد و هرکول اجباراً در خدمت و گوش به فرمان او باشد. برای رهایی از این وضع و راضی نگاه داشتن اوریسته، هرکول باید سفرهای پرخطری را طی کند و دوازده خانی را پشت سر بگذارد و همه این حوادث برآمده از حسادت هرا است.
به روایتی دیگر هرا هرکول را به جنون مبتلا می کند به حدی که او زن و فرزندانش را می کشد و به کفاره آن، به سفارش غیبگوی معبد دِلفی(۴۴) وادار می شود برای اوریسته خدماتی به جای آورد تا از این گناه و گناهان دیگر تطهیر شود.
۱. در خان اول هرکول به فرمان اوریسته شیر عظیم الجثه ای به نام نِمِه(۴۵) را از میان بر می دارد. شیری که انسان ها را می بلعد، روئین تن بود و هیچ چیزی بر او اثر نمی کرد. هرکول با او در می افتد، بر نیروی او پیروز می شود، خفه اش می کند، پوستش را می کند و از آن زرهی برای خود می سازد و جسدش را پیش اوریسته می برد.
۲. در خان دوم می بایست اژدهای دریایی وحشتناکی را از میان بردارد که نُه سر داشت و در مرداب لِرن(۴۶) بود و هرازگاهی از دریا بیرون می آمد ، با نفس زهرآگینش انسان ها و حیوان ها را می سوزاند و کسی را یارای مقابله با او نبود.
هرکول برای کشتن او با مشعل های مشتعل او را از مرداب بیرون می کشد، ولی ضربات کمرشکن گرز هرکول بی نتیجه است، هر سری را که می زند از جایش دو سر دیگر می روید. هرکول جنگل های اطراف را آتش می زند و او در میان شعله های آتش می سوزد و پس از قطع آخرین سر او تیرهای ترکشش را با خون او زهرآگین می کند.
۳. در خان سوم به مصاف گراز اریمانت(۴۷) می رود که سالی یکبار از کوهستان آرکاری(۴۸) پائین میآمد و این سرزمین را ویران می کرد. او دندان های تیزی داشت، تند می دوید و کسی را یارای مقابله با او نبود. در مورد این گراز شرط این بود که او را زنده پیش اوریسته ببرد. هرکول با تلاش فراوان موفق می شود او را به دام اندازد و پاهایش را ببندد و نزد اوریسته ببرد. اوریسته از وحشت خود را در پستویی و به قولی در خمره ای پنهان می کند.
۴. در خان چهارم هرکول می بایست خفاش های دریاچه اِستیمفال(۴۹) را که به پناهگاه این حیوانات غول پیکر تبدیل شده بود از میان بردارد. آنها بال ها و منقارها و چنگال های آهنینی داشتند. خوراکشان انسان بود و تعدادشان بی شمار. هرکول سنج هایی از پولاد می سازد، آنها را به صدا در می آورد، خفاش ها یک به یک بیرون می آیند و او با تیرهای زهرآگین آنها را از میان برمی دارد.
۵. در خان پنجم می بایست غزالی را شکار کند که شاخ هایش از طلا و پنجه هایش از پولاد بود. هیچ شکارچی به گردش نمی رسید. هرکول یکسال به دنبال این حیوان می رود و سرانجام او را به دام می اندازد.
۶. در خان ششم می بایست اصطبل کثیف اوگیاس(۵۰) را که در آن دوازده گاو وحشی مخصوص به خدای خورشید، در شرایط بسیار بد قرار داشتند یکروزه پاک کند و زباله های انباشته شده را که به همه آبادی های اطراف آسیب می رساند از میان بردارد. چنین کاری از یک نفر و در یک روز ساخته نبود.
هرکول شکافی در دیوار اصطبل پدید می آورد و آب دو رودخانه را از آن عبور می دهد. این آبها آنجا را می شویند و زائده ها را با خود می برند و اصطبل و حوالی آن از این آلودگی ها رهایی می یابد.
۷. در خان هفتم هرکول می بایست گاو وحشی و دیوانه ای را که جزیره کرِت را به ویرانی کشانده بود از میان بردارد. هرکول این وظیفه را نیز انجام می رساند.
۸. در خان هشتم هرکول فرمان دارد که اسب های انسان خوار دیومد(۵۱)، پسر مارس را که پادشاه تراکیه (تراس)(۵۲) بود از میان بردارد. برای سیر کردن این اسب ها، ماموران هر روز عده ای را می کشتند تا گوشتشان را به این اسب ها بدهند. هرکول با تعدادی داوطلب برای از میان بردن این اسب ها می شتابد. نگهبانانِ این اسب ها را می کشد و خود اسب ها را به تصرف در می آورد. خبر به دیومد می رسد، او با گروهی به هرکول می تازند، ولی شکست می خورند. هرکول پیروز می شود و به روایتی او دیومد را که این اسبان را به خوردن گوشت آدمی عادت داده بود، پیش آنها می افکند.
۹. در خان نهم اوریسته از او می خواهد کمربند هیپولیت(۵۳)، ملکه معروف آمازون ها را برای دخترش بیاورد. هرکول پیش می رود با ملکه طرح دوستی می ریزد و او بدون هیچ مقاومتی حاضر می شود کمربند را بدهد، ولی حسادت هرا بار دیگر حوادث را به گونه ای دیگر برمی گرداند و زدوخورد درمی گیرد. هرکول تعدادی و از آن جمله ملکه را می کشد و کمربندش را به دست می آورد و به دختر اوریسته می رساند.
۱۰. در خان دهم هرکول می بایست غول سه پایی را از میان بردارد که در سواحل غربی شبه جزیره ایبری(۵۴) (=اسپانیا و پرتغال کنونی) حکومت می کرد و گله ای از گاوهای قرمزرنگ داشت. غول سه پا محافظت از این گله را به شبانی و سگی دو سر واگذار کرده بود. آوازه این گاوها جهان آن روز را فراگرفته بود. اوریسته از هرکول می خواهد که آن گله گاوها را برای او بیاورد.
هرکول مسیر پر مخاطره ای را طی می کند و با رویدادهای شگفت روبه رو می شود و سرانجام موفق می شود غول سه پا و محافظانش را بکشد و این گله گاو را به اوریسته برساند. اوریسته نیز برای ابراز حق شناسی به هرا برای همراهی های او و به خصوص در آزار رساندن به هرکول، همه گاوها را به معبد هرا تقدیم می نماید و برای او قربانی می کند.
۱۱. در خان یازدهم اوریسته به هرکول فرمان می دهد که سیب های معروفی را که هِسپِریدها(۵۵)، دختران اطلس نگاهبان آن بودند، به دست آورد. این سیب ها در باغی افسانه ای و مرموز پرورش می یافت. رسیدن بدانجا آسان نبود. هرکول با تلاش های فراوان خود را بدانجا می رساند و به سیب ها دسترسی می یاید و برای چیدن آنها از اطلس که کره زمین را بر دوش داشت کمک می خواهد. اطلس حاضر می شود به این سیب چینی برود به شرطی که در این مدت هرکول کره زمین را بر دوش داشته باشد.
هرکول این شرط را می پذیرد ولی اطلس در بازگشت نمی خواهد دوباره کره زمین را به دوش بکشد. هرکول زیر بار این تقاضا نمی رود و دوباره کره را بر دوش او می نهد و سیب های زرین را پیش اوریسته می آورد.
۱۲. آخرین مرحله سفر پرمخاطره او رفتن به دوزخ است. اوریسته از این که هرکول موفق شده است همه مراحل را با موفقیت طی کند و سلامت بماند، خشنود نیست. تصمیم می گیرد در آخرین مرحله چنان وظیفه ای بر عهده او بگذارد که به نابودی قطعی او منجر شود. از این رو از او می خواهد که به جهان زیرین برود و سِربِر(۵۶)، اژدهای هفت سری را که بر سر دوزخ می نشیند برای او بیاورد.
کار بسیار پرمخاطره ای بود. هرکول از همه توانایی های خود بهره می گیرد و موفق می شود اژدها را به دام اندازد و او را کشان کشان بیرون بیاورد و به اوریسته نشان دهد و دوباره به دوزخ بازگرداند.
بدین سان دوازده خان هرکول که نوعی تطهیر برای او محسوب می شد به پایان می رسد. دنباله داستان هرکول در روایات یونانی همچنان ادامه می یابد.
***
با توجه به مراحلی که این پهلوانان پیمودند، می توان به نوعی مقایسه پرداخت و به همسانی هایی دست یافت.
در حوادثی که بنابر روایت شاهنامه، رستم می گذراند با رویدادهایی که راویان یونان برای هرکول رقم می زنند، همسانی کمتری می توان یافت. البته برخی بن مایه ها مشترکند، ولی طبعاً به دلیل اینکه عصری که فردوسی در آن زندگی می کرد نسبت به دوران حدوداً هشت قرن پیش از میلاد سرایندگان یونانی، تحول بیشتری یافته بود، اسطوره ها و پهلوانی ها هم دستخوش تغییراتی شده بودند و حالت ابتدایی خود را از دست داده بودند و در نتیجه در شاهنامه داستان ها به شیوه افسانه وار گوسان ها و خنیاگران عرضه نمی شود و به رفتارهای قهرمانان و رخدادها، چرخشی داده می شود(۵۷). چون مطابق تغییراتی که در فلسفه و علوم و باورها پیش آمده بود بسیاری از رویدادهای کهن نامعقول به نظر می رسید و در هم کوبیده می شد. از این رو می توان گفت که دلاوری های گرشاسب با دلاوری های هرکول همسانی بیشتری می یابد. آنها هر دو به جنگ موجوداتی می روند که آسیب رساننده اند، با این تفاوت که هرکول خودگام نهادن در این وادی ها را انتخاب نکرده است. سرنوشت محتومی است که بنابر اساطیر یونان، خدایان برای او رقم زده اند و او فرمانبر است، در حالیکه گرشاسب بنابر متونی که در دست داریم فرمان مستقیمی از کسی دریافت نکرده است. خود به این دلاوری ها می پردازد تا موجوداتی را که آسیب رساننده به مردم و دام و گیاه هستند، در مراحل مختلف از میان بردارد. اما با وجود همه این پهلوانی ها، به دلیل بی حرمتی که ناخواسته بر آتش روا داشته است روح سرگردانی دارد و مورد بی مهری است و سرانجام به پایمردی زردشت بخشوده می شود. ولی گناه کوچک گرشاسب با گناهانی که هرکول مرتکب شده است قابل قیاس نیست.
اما هفت خان اسفندیار که همزمانی با دلاوری های رستم دارد، به فرمان گشتاسب و برای نجات خواهرانش است و آن هم به امید دست یافتن پیش از موعد به تاج و تخت.
تنها رستم است که هفت خان پرمخاطره ای را نه برای خود بلکه برای نجات سپاهیان ایران و برای پیروزی بر بدخواهان این سرزمین به انجام می رساند. او در سراسر روایت های شاهنامه هرگز به خود نیندیشیده است و هرگز گامی را برای سود شخصی خود برنداشته است.
فردوسی اوج قهرمانی را به رستم، پهلوان اصلی روایت های حماسی خود بخشیده است. پس بار دیگر بر قدرت پهلوانی پروری فردوسی در شاهنامه سر تعظیم فرود می آوریم.

کتابنامه

- آموزگار، ژاله، ۱۳۸۷، «گرشاسب در پیشگاه اورمزد، نمونه داوری در ایران باستان» زبان، فرهنگ، اسطوره، تهران، ص۳۶۲-۳۷۰؛
- الیاده، میرچا،۱۳۷۲، رساله در تاریخ ادیان، ترجمه جلال ستاری، تهران؛
- خالقی مطلق، جلال، ۱۳۸۱، «اهمیت شاهنامه فردوسی»، سخن های دیرینه، تهران ص۹۷-۱۱۰؛
- روایت پهلوی، ۱۳۹۰، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران؛
- سرکاراتی، بهمن، ۱۳۷۸، «بازشناسی بقایای افسانه گرشاسب در منظومه های حماسی ایران»، سایه های شکار شده، تهران؛
- شفا، شجاع الدین، بی تا، افسانه خدایان، تهران ص۱۸۷-۶۸۰؛
- فردوسی، ابوالقاسم، ۱۳۸۶، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران؛
- معین، محمد، ۱۳۶۸، «شماره هفت و هفت پیکر نظامی» مجموعه مقالات به کوشش مهدخت معین، تهران، جلد اول، ص۲۵۳-۳۳۴؛
- یسنا، ۱۳۸۰، ترجمه و تعلیقات ابراهیم پورداود، تهران؛
- یشتها، ۱۳۴۷، ترجمه و تعلیقات ابراهیم پورداود، تهران؛
- Commelin, P., 1960, Mythologie grecque et romaine, Paris;
- Dhabhar, B.N.,1909, Saddar Nasr Saddar Bundehesh, Bombay;
- Dhabhar, B.N, 1913, The Pahlavi Rivayat, Bombay;
- Grigorieff, V., 1987, Mythologie du monde entier, Belgique;
- Hamilton, E., 1978, La mythologie, Marabout Verviers;
- Madan, D. M. (ed.), 1911, The complete text of the Pahlavi Dinkard, Bombay.

نظرات کاربران درباره مجله فرهنگی هنری بخارا

بخارا یه مجله وزین ادبیه ولی کاش ارزونتر بود!
در 4 هفته پیش توسط