فیدیبو نماینده قانونی نشر نامک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر

کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر

نسخه الکترونیک کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر

هدف از نگارش‌‌ِ این کتاب افزودن بر معلومات و اعتقادات‌‌ِ شما و یا متقاعد کردنتان به چیزی تازه نیست، بلکه مقصود از آن، ایجاد‌‌ِ تحوّلی در آگاهی یا، به‎عبارت‌‌ِ دیگر، بیداری شماست. با این توضیح، نمی‎توان این کتاب را «جالب و خواندنی» به معنای‌‌ِ معمول‌‌ِ کلمه به ‎شمار‎ آورد، زیرا کتاب‌‌ِ جالب و خواندنی کتابی است که خواننده بتواند با آن حفظ‎ فاصله کند، با فکرها و مفاهیم‌‌ِ آن بازی ‎کند و به موافقت و مخالفت برخیزد، در حالی ‎که این کتاب دربارۀ خود‌‌ِ شماست. این کتاب یا باید حالت‌‌ِ آگاهی‌‌ِ شما را عوض ‎کند یا آن‌که فاقد‌‌ِ معنا و عبث است. این کتاب تنها موفق به بیدار کردنِ کسانی می‌شود که آمادگی آن را داشته ‎باشند. این آمادگی هنوز در همه ‎کس وجود ندارد، اما کم نیستند کسانی که این آمادگی را دارند. با بیداری‌‌ِ هر فرد سرعت و جنبش‌‌ِ آگاهی‌‌ِ جمعی افزایش می‌یابد و بیداری را برای دیگران آسان‎تر می‎کند. اگر معنای بیداری را نمی‎دانید به خواندن این کتاب ادامه ‎دهید. تنها با بیداری است که معنای واقعی‌‌ِ این واژه را درمی‎یابید. مشاهده‌‎ای آنی کافی ‎است که فرایند بیداری به ‎جریان ‎افتد؛ فرایندی که برگشت‎ناپذیر است. برای برخی این مشاهدۀ آنی در هنگام‌‌ِ مطالعۀ این کتاب اتّفاق خواهد افتاد. در بسیاری دیگر فرایند‌‌ِ بیداری، بی‎آن‌که خود بدان وقوف‎ یافته ‎باشند، هم‎اکنون آغاز شده است، و این کتاب آنها را در تشخیص‌‌ِ این حرکت‌‌ِ بیداری کمک خواهد کرد. برخی از آنها، افرادی‌اند که دستخوش‌‌ِ رنج و از دست دادن‌‌ِ چیزی شده‎اند؛ برخی دیگر کسانی‌اند که محضر‌‌ِ آموزگاری معنوی را درک‎ کرده یا با تعالیم‌‌ِ او آشنا شده‌اند؛ برای مثال با خواندن قدرتِ حال یا هر کتاب‌‌ِ اثرگذار و معنوی‌‌ِ دیگری که می‎تواند تحوّل‎ساز باشد؛ یا ترکیبی از همۀ این موارد. اگر فرایند‌‌ِ بیداری از هم‎اکنون در شما آغاز شده، خواندن این کتاب به سرعت و شدّت‌‌ِ آن خواهد افزود.

ادامه...
  • ناشر نشر نامک
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

هرازگاهی کسانی از میان سنت های مختلف فرهنگی برمی‎خیزند که از رهگذر انقلاب ِ حال نگاهی دیگر دارند و واقعیتی دیگر را می بینند، واقعیتی که با آنچه به حساب واقعیت گذاشته می شود متفاوت است. این کسان با شهود حقیقت و ابدیت، و با دگرگونی حال و احساسشان رنج و ناراحتی را پشت سر می‎گذارند و به عرصه فرخنده حال خوش و عاشقی گام می‎گذارند.
این دیده‎وران با ملاحظه حال و روزگار سیاه دیگران از روی شفقت شروع به صحبت با آنان می‎کنند و می‎کوشند آنها را نیز از خواب سنگین و کابوس سهمناکی که به حساب واقعیت می‎گذارند بیدار کنند؛ می کوشند از رهگذر باز کردن چشمانشان به جهانی جز آن جهانی که می‎بینند، آنها را از وهم و رنج نجات بخشند و فرصت کشف ِ لحظه جاودانه حال، و ابدیت فارغ از زمان را فراهم آورند. می‎کوشند با سخنان ِ خود دیگران را از دامی که در آن گرفتار آمده‎اند، یعنی دام ِ فکر، باخبر و آزاد کنند و همچون خود رستگارشان سازند.
سخنان این دیده‎وران در عمل، تعالیم آنها را تشکیل می‎دهد. این تعالیم علی‎رغم اختلافات ظاهری‎شان پیامی یکسان دارند: ذهن ما به طرز نادرستی عمل می‎کند و بر اثر ِ این کژکاری ما دچار جهل و رنج شده‎ایم. از سوی دیگر این امکان وجود دارد با اعاده کارکرد ِ درست ذهن، از جهل و رنج نجات یابیم و به شهود حقیقت و در نتیجه به سلامت و سعادت دست یازیم.
ما با هبوطمان به جهان ِ فکر و محکوم شدن به جریانات فکری، رابطه مان را با هستی بکر و اصیل و لحظه به لحظه نوشونده از دست می‎دهیم و حیاتی سطحی، پوچ، دست دوم، رقت‎بار و خالی از معنا و عمق و در عین حال رنجبار پیدا می‎کنیم.
ما انسان ها از توان شگرفی به نام تفکر برخورداریم. ما به کمک فکر نسبت به جهان شناخت پیدا می‎کنیم و در مواجهه با مسائلمان برای آنها راه حل پیدا می‎کنیم. کار فکر در واقع راه حل یابی برای مسائلمان در عرصه حیات و جهان مادی است.
مقایسه زندگی انسان غارنشین با زندگی انسان امروزی حکایت از اهمیت و ارزشِ بسیار ِ فکر می‎کند. امکاناتی که امروز در اختیار داریم و اجداد غارنشین ما محروم از آن بوده اند، در واقع، راه ‎حل‎هایی است که فکر ما انسان ها با خلاقیت در طول زمان برای مسائل گوناگون پیدا کرده است. نگاهی اجمالی به برخی از این دستاوردها، به روشنی توان حیرت‎انگیز فکر را به ما نشان می‎دهد. سفر انسان به کره ماه و مریخ، عکس‎برداری از داخل جمجمه سر، شکافتِ اتم، پرواز در آسمان، سفر چند ساعته از این سوی عالم به آن سوی دیگر با هواپیما، اختراع کامپیوتر و اینترنت، ارسال نامه از طریق اینترنت به سرعت برق، نظریات شگفت‎انگیز نیوتن و اینشتین در زمینه فیزیک، کشف ِ راز وراثت، نظام های پیشرفته مدنی و حقوقی و بسیاری دیگر از این شگفتی ها همه و همه از دستاوردهای فکر ما انسان هاست.
در حالت ِ طبیعی، فکر وسیله حل مسئله است و در مواجهه با مانع و مشکلی فراخوانده می‎شود تا ما را در صورت بندی مسئله و یافتن راه ‎حل یاری رساند؛ و پس از به انجام رساندن ِ ماموریتش، از ذهن بیرون می‎رود و فرصت سکون و سکوت را برای ذهن فراهم می‎آورد.
اما اکنون فکر حاکم بر ذهن ما شده و لحظه‎ای فارغ از فکرهای گوناگون زائد و مزاحم نیستیم. فعّالیت فکری ما بی‎وقفه جریان دارد و لحظه‎ای از حرکت باز نمی‎ایستد. در صورتی که بخواهیم ذهن خود را از فعّالیت فکری باز داریم و آرام کنیم، درمی‎یابیم تصمیم و اراده ما بی‎اثر است و فعّالیت فکری ما اجباری و بی‎اختیار است و خواست ما در این میان هیچ‎کاره است؛ چنین وضعی را حاکمیت فکر بر ذهن می‎گوییم. وجود این فکرهای بی‎وقفه حکایت از درگیری ذهن ما با مسائل و مشکلات گوناگون می‎کند و عموم این فکرها فکرهایی منفی و مزاحم‎اند؛ فکرهایی که هم از رنج های ما مثل اضطراب و خشم ناشی می‎شوند و هم در جای خود موجد احساسات منفی‎ای مثل خشم و اضطراب اند. این احساسات منفی و نامطبوع همان رنجی است که در زندگی متحمل می‎شویم. رنج، پاسخ بدنمان به فکرهای منفی است و سرشت حیات ِ ما را تشکیل می‎دهد.
اما چگونه فکری که باید حلال مشکلات باشد، تبدیل به بزرگ ترین مسئله ما می‎شود. فکر از چیزها تصویربرداری می‎کند، قدرت یادگیری و به‎خاطرسپاری دارد، می‎تواند یادآوری کند، توان تخیل دارد، می‎تواند تجرید و انتزاع کند. یعنی در برخورد با یک جلد کتاب می‎تواند شکل، رنگ و قطر آن ‎را از کتاب انتزاع کند و نسبت به آن شناخت پیدا کند و مستقلاً درباره هریک از آنها بیندیشد، یا خصوصیات مشترک کلّی‎هایی مثل حیوان یا گل را از آنها جدا کند و مفهوم حیوان یا گل را بر اساس این انتزاعات مشترک تشکیل دهد. همین طور فکر توان تجزیه و ترکیب دارد، می‎تواند استدلال کند و جز اینها.
فکر سر و کارش با زبان و مفاهیم و تصاویر است. ما اسم چیزهای مختلفی که می‎شناسیم می‎دانیم و تصویری از آنها در ذهن داریم و می‎توانیم آنها را توصیف کنیم. موقعی که می‎گوییم خورشید، ماه، درخت، فرامرز و خواهرم را می‎شناسم، یعنی تصویری از آنها در ذهن دارم و نسبت به این تصویر عالم هستم. بدین‎سان ما خودِ خورشید، ماه، درخت، فرامرز و خواهرم را نمی‎شناسیم، بلکه تصویر و توصیفی از آنها در ذهن داریم و این تصویر و توصیف را به حساب شناخت آنها می‎گذاریم. بدیهی است فرق است میان خود شیء و تصویر و توصیف ِ آن شیء در ذهن.
این‎گونه شناخت از چیزها شناخت فکری است و شناخت فکری یگانه شناخت ممکن برای ما نیست، هر چند ما شناختی جز این شناخت فکری نمی‎شناسیم. شناخت ِ فکری مانع از ادراک ِ واقعیت ِ چیزها می‎شود. برای مثال، موقعی که به ماه، خورشید و به دوستانمان نگاه می‎کنیم، خودِ آنها را بی‎واسطه فکر نمی‎بینیم، بلکه آنها را به‎ گونه‎ای می بینیم که شناخت فکری‎مان از آنها به ما دیکته می‎کند و در این میان قضاوت ها و پسندهای فکری نیز مثل زشت، زیبا، خوب، بد، خوش‎آمدنی و بد‎آمدنی در جای خود بر نگاه ِ ما تاثیر می‎گذارد. در ظاهر ما تصور می‎کنیم که ماه مورد مشاهده ما قرار می‎گیرد، اما تا ماه را برای خودمان یادآوری نکنیم، توان تشخیصش را نداریم و ما در نگاه به ماه، ترجمه فکری ماه را می‎بینیم نه خود ماه را. اگر می‎توانستیم ماه را بی مداخله فکر مشاهده کنیم، ماه به گونه دیگری بر ما ظهور می‎کرد. مشاهده چیزها بدون مداخله فکر، فاصله میان نظاره‎گر و نظاره‎‎شونده را برمی‎دارد و بین ما به عنوان نظاره‎گر و درخت و ماه و خورشید به عنوان نظاره‎شونده یگانگی و وحدت اتفاق می‎افتد.
در صورتی که می‎توانستیم از فکر به عنوان وسیله استفاده کنیم، مشکلی پیش نمی‎آمد، ما اکنون، در جهان ِ فکرها و شناخت‎های فکری‎مان چنان غرق و گم شده‎ایم که جز این جهانی را نمی‎شناسیم و، چنان که گفته شد، آنچه ادراک می‎کنیم، اگرچه ممکن است به جهان خارج تعلق داشته باشد، خودِ چیزها نیستند، بلکه تصویر ِ ذهنی آنهایند. سکوت ِ ذهن که لازمه شهود حقیقت است با حاکمیت ِ فکر بر ذهن و اشتغال فکری ممکن نیست. این نوع ارتباط فکری، چنان که گفته شد، در جای خود برای شناخت محیط و حل مسائل مادی‎مان ناگزیر و ضروری است اما اگر این یگانه شناخت ما شود، سر از گمراهی دهشتناکی درمی‎آوریم و این گمراهی ما را با مسائل بی‎شماری روبه‎رو می‎کند. تکرار می‎کنیم مشکل از آن جا آغاز می‎شود که ما شناخت فکری‎مان از جهان را شناخت خود جهان می‎گیریم و فکرهایمان را همان واقعیت می‎گیریم در حالی که تصویر ذهنی ما از چیزها غیر از خود چیزهاست.
در این میان پدیده‎ای فکری در ذهن ما شکل می‎گیرد که عامل اصلی اسارت ما در جهان فکر و منبع اصلی رنج ها و مسائل ماست. این پدیده «من» یا به‎ اصطلاح «نَفْس» نام دارد.
همان طور که ما از چیزها و کسان تصویر و توصیف و شناختی داریم، از خودمان هم تصویری داریم. برای مثال، موقعی که می‎گویم کوروش دوستم را می‎شناسم، یعنی از او تصویری و توصیفی در ذهن دارم، و می‎دانم او دارای چه خصوصیاتی است. هنگامی که می‎گویم آقای محمودزاده را نمی‎شناسم یعنی تصویر و توصیفی از او در ذهن ِ خود ندارم. همین طور، همه ما تصویر و توصیفی از خود نیز در ذهن داریم؛ تصویر و توصیفی از جسممان، توصیفی از شخصیتمان، توصیفی از موقعیت ِ اجتماعی‎مان و... و مجموعه اینها شناخت ما را از خود تشکیل می‎دهد. همان طور که یک خورشید در بیرون است و یک خورشید در ذهن ِ ما و موقعی که ما درباره خورشید فکر می‎کنیم، درباره خورشید ِ در ذهن ِ خود فکر می‎کنیم و فرق است بین ِ خود ِ خورشید و تصویر و توصیف ِ آن. آنچه ما به حساب ِ خود و شناخت ِ خود می‎گذاریم، همه تصاویر و مفاهیم فکری است و فرق است بین ِ این تصاویر و مفاهیم، و خود ِ ما.
در اجتماعات ِ انسانی مفهومی به‎طور ِ معمول شکل می‎گیرد به نام ِ بزرگی و متضاد ِ آن به نام ِ کوچکی. در نظام های سلسله ‎مراتبی، این مفهوم بهتر خودش را نشان می‎دهد. برای مثال، ارتش یک نظام ِ سلسله ‎مراتبی است و در آن جا با مافوق و مادون روبه‎رو هستیم. هر چه یک نفر در ارتش درجه‎اش بیشتر باشد بزرگ تر یا بالاتر است و هر چه درجه اش کمتر باشد کوچک تر یا پایین‎تر است. آن‎ که بالاتر است، باید مورد ِ اطاعت و احترام ِ کسی که کوچک تر است قرار بگیرد. در این جا نوعی رابطه حاکم و محکومی مستولی است. درجه در نظام ِ سلسله ‎مراتبی ِ ارتش تعیین کننده برتری است. کسی که درجه‎اش گروهبانی است در مقابل کسی که درجه‎اش سپهبدی است خضوع و اطاعت ِ زیادی نشان می‎دهد.
در نظام های اجتماعی هم - نه به این آشکاری - ما با این مسئله برتری و کهتری روبه‎رو هستیم. این برتری و کهتری در مناسبات ِ اجتماعی از نقش ِ عمده‎ای برخوردار است. در هر رابطه‎ای، هر چه فرد از لحاظ ِ اجتماعی برتر باشد، از طرف ِ مقابلش احترام و اطاعت و ادب ِ بیشتری ملاحظه می‎کند. برای این که بهتر با مفهوم ِ برتری و کهتری در مناسبات ِ اجتماعی آشنا شویم، صحنه‎ای را که چند روز پیش شاهدش بوده‎ام یادآور می‎شوم. در ساندویچ فروشی بودم. کارگری با لباس ِ کار با لهجه روستایی وارد شد، مغازه دار با لحن ِ نه چندان خوشایندی از او پرسید «چی می خوای؟» کارگر غذایش را سفارش داد و پس از مدتی مغازه دار، ساندویچ ِ مورد ِ سفارش ِ او را جلویش انداخت و گفت: «۲۰۰۰ تومان.» در همین موقع فردی با سر و وضع ِ آراسته شهری وارد شد، مغازه دار با لبخندی تملق‎آمیز پرسید «آقای مهندس چه میل دارید؟» سپس موقعی که غذایش آماده شد با نهایت ادب آن ‎را جلویش گذاشت و بر سر پرداخت ِ وجه ِ ساندویچ کلی تعارف کرد. رفتار ِ مغازه دار گویای نقش ِ مرتبه اجتماعی در مناسبات ِ اجتماعی است. برتری اجتماعی در حیات ِ اجتماعی برای ما امتیازاتی به بار می‎آورد و مرتبه اجتماعی در واقع نوعی قدرت ِ اجتماعی است و بی‎جهت نیست چیزهایی مثل ِ مقام و شغلِ مهم و شهرت و ثروت این همه خواهان دارد و همه ما خواهان ِ برتری ِ اجتماعی هستیم.
چیزهایی که در هر فرهنگ به فرد برتری می‎دهد، ارزش‎های اجتماعی نام دارند و به چیزهایی که سبب ِ کهتری ِ فرد در چشم ِ دیگران می‎شود بی‎ارزشی‎های اجتماعی گفته می‎شود. چیزهایی مثل ِ ثروت، تحصیلات ِ عالی، توانایی، زیبایی، خوش‎اندامی از ارزش های اجتماعی‎اند و چیزهایی مثل ِ فقر، بدنامی، بی‎سوادی، ترسویی، بی‎عرضگی، نادرستی و تملق از جمله بی‎ارزشی‎های اجتماعی‎اند. افراد از بابت ِ ارزش های اجتماعی برتری یا بزرگی پیدا می‎کنند و از بابت ِ بی‎ارزشی‎های اجتماعی کهتری یا کوچکی می‎یابند. صفاتی همچون شجاعت، راست‎گویی، مهربانی، گذشت، فداکاری از جمله ارزش های اجتماعی اند، اما هر کس که چنین صفاتی را از خود نشان می‎دهد، لزوماً به آنها به چشم ِ ارزش اجتماعی نمی‎نگرد و این صفات را برای برتری و فخر از خود نشان نمی‎دهد. وجود ِ این صفات در فرد ممکن است حکایت از رفتار ِ طبیعی فرد کند و برای فرد ارزش ِ ذاتی داشته باشد؛ یعنی اهمیت شان از بابت ِ خودشان است نه از بابت ِ نتایج و فواید ِ اجتماعی ِ آن. لذا باید توجه داشت و بین ارزش های اجتماعی و ارزش های ذاتی فرق گذاشت. هر چه فرد رشد ِ درونی و سلامت ِ روانی ِ بیشتر داشته باشد، رفتارش بیشتر تحت ِ تاثیر ِ ارزش های ذاتی است تا ارزش های اجتماعی یا سایر ارزش های سودجویانه و کمتر نیاز به نمایش برای بالا بردن ِ منزلت خود در چشم دیگران دارد. برای مثال سخاوت ِ کسی ممکن است تحت تاثیر ِ ارزش ِ اجتماعی و به منظور جلب توجه ِ باشد و سخاوت ِ آن دیگر تحت تاثیر ِ استغنا و بلندنظری. زیبایی نیز هم ارزش ذاتی دارد و هم ارزش ِ اجتماعی. برای پرهیز از اشتباه فهمیده شدن ِ این دو مفهوم، در این گفتار از عنوان برترساز برای ارزش اجتماعی و از عنوان ِ کهترساز برای بی‎ارزشی اجتماعی استفاده می‎کنیم. درباره برترسازها یا ارزش های اجتماعی باید گفت فاقد ِ ارزش ِ ذاتی‎اند یعنی بیشتر داشتن چیزی از دیگری که سبب برتری می‎شود خود ارزش نیست. آنها چیزهایی ثابت نیستند. در فرهنگی یک صفت ممکن است برترساز باشد و در فرهنگی دیگر همان صفت کهترساز. به عبارت ِ دیگر آنها اعتباری و قراردادی‎اند. برترسازها در مقایسه و رقابت معنا پیدا می‎کنند. حسین از لحاظ ِ قد از کوروش برتر است اما از فرامرز کهتر. برترسازها معمولاً صفات و ویژگی‎هایی است که فرهنگ حاکم برای سوق دادن افراد به اموری خاص درست می‎کند یا به ‎طور طبیعی بر اثر منافع جمعی به وجود می آیند.
برتری جویی که در جای خود حکایت از ترس و تنفر می‎کند سازنده تمدن هاست و اصلی‎ترین محرک ِ اجتماعی برای برانگیختن افراد به کار و فعّالیت‎های خاص. بدیهی است کیفیت تلاش برای برتری‎جویی بر اثر ِ ترس و تنفر و محصول ِ آن به کلی با کیفیت عمل ِ خود انگیخته از روی عشق و رغبت و محصول ِ آن متفاوت است. کارهای بزرگ محصول ِ اشتیاق اند تا برتری‎جویی.
حال به بحث ِ خود در زمینه شناخت ِ فکری باز می‎گردیم. می‎گفتیم ما از دیگران و خود و نیز از چیزهایی که می‎شناسیم تصویر و توصیفی در ذهن داریم. بدیهی است تصویری که از چیزها در ذهن داریم با خود ِ آن چیز فرق دارد. شناختمان از چیزها تماماً در حیطه فکر است و این شناخت، شناخت ِ فکری است. ما هر حرکتی که در زمینه شناخت می‎کنیم در حیطه فکر می‎کنیم و راه ِ خروجی از جهان ِ فکر نداریم. ما زندانی ِ جهان ِ فکریم. ما جهان را در ذهنمان بازسازی و تخیل می‎کنیم، و این جهان، جهان فکری است. و حداکثر این شناختِ ساخته و پرداخته فکر مطابق با واقع است یا، به عبارت دیگر، صادق است.
توصیفی که ما از خود و دیگران به دست می‎دهیم با توجه به مفهوم ِ ارزش ِ اجتماعی، یعنی برترسازها و کهترسازها، مورد ِ قضاوت ِ ما قرار می‎گیرد و بار ِ ارزشی پیدا می‎کند. ما ویژگی‎های خود و دیگران را با توجه به این ملاحظات ارزیابی می‎کنیم و تصویر و توصیفی که از خود و دیگران داریم تحت ِ تاثیر برترسازها و کهترسازها قرار می گیرد.
هر یک از ما در موقعیت‎های مختلف و در برخورد با افراد ِ مختلف، خاصّه موقعی که قضاوت ِ این افراد برایمان برخوردار از اهمیت است، ممکن است دوست داشته باشیم تصویر ِ مطلوب یعنی برتری از خود به دیگران ارائه دهیم و نشان دهیم که با بقیه فرق می کنیم؛ یعنی از لحاظ ِ مصلحت مطابق ِ برترسازهای مورد ِ قبول رفتار کنیم یا تظاهر به داشتن ِ برترسازها کنیم. اضافه بر این قضاوت ما از خودمان برای خودمان از لحاظ ِ برتری و کهتری نیز اهمیت دارد. ما ارزش های اجتماعی را نه فقط برای نشان دادن به دیگران جهت ِ پیشبرد ِ کارهایمان خواهانیم و بی‎ارزشی‎های اجتماعی را نه فقط برای این که دیگران نبینند پنهان می‎کنیم، بلکه برترسازها را برای نشان دادن به خودمان جهت ِ پیدا کردن احساس ِ مطبوع نسبت به خود هم خواهانیم و نیز از کهترسازها هم برای پنهان داشتن از خودمان جهت ِ پرهیز از احساس ِ بد نسبت به خود بیزاریم.
این امر درونی کردن ِ قضاوت اجتماعی از لحاظ ِ برتری و کهتری است. این امر در کودکی اتفاق می‎افتد و زمانی دیده می شود که ما برترسازها و کهترسازها را واقعاً ارزش بدانیم یعنی درست بودنش را قبول کنیم. ما، همان طور که سقراط خاطرنشان کرده است، خود به خود، به چیزی که درست می‎دانیم عمل می‎کنیم. همیشه برترسازها و کهترسازها به روشنی خود را نشان نمی‎دهند. موقعی که ما می‎خواهیم خوب باشیم، مهربان باشیم، در واقع، به ‎طور ِ ضمنی به ما گفته می‎شود که مثل ِ دیگران نباشیم. در خوب بودن و مهربان بودن و... مفهوم ِ برتری جویی نهفته است. خوبی واقعی یا صفات ِ پسندیده دیگر باید نتیجه حال ِ طبیعی ما باشد نه نتیجه تلاش ِ ما. بنابراین بسیاری از خوبی‎هایی که می‎بینیم نشانه برتری‎جویی ِ فرد است. با شکل‎گیری ِ قاضی ِ درونی، ما نسبت به خود سخت‎گیر می‎شویم. از بابت ِ برترسازهایی که در خود می‎بینیم احساس ِ اعتماد به نفس کاذب و غرور می‎کنیم و از بابت ِ کهترسازهایی که در خود پیدا می‎کنیم احساس ِ عدم ِ اعتماد به نفس و حقارت به سراغمان می‎آید.
بدین ترتیب ما صاحب ِ هویت در حیطه فکر می‎شویم یعنی در حیطه فکر تصویری ارزشی از خود تشکیل می‎دهیم؛ خود را همان تصویر می‎گیریم یعنی خود را با تصویر یکی می‎کنیم. با شکل‎گیری ِ هویت در ذهن «من» یا نفس تشکیل می‎گردد بدین نحو که «من» ناظر ِ «من» می‎شود. اینکه ما خود را مورد ِ نظارت قرار می‎‎دهیم و از خودمان خوشمان یا بدمان می‎آید یعنی چی؟ آیا در این جا دو «من» وجود دارد که یکی از آن دو نظاره‎گر و قاضی است و آن دیگر نظاره‎شونده و مورد ِ قضاوت؟ فکر برای این که بتواند درباره خود فکر کند ناگزیر است قائل به جدایی شود و یک جا خود را فکرکننده به حساب آورد و یک جا فکر شونده، ولی موقعی که ما خود را با فکرهایمان یکی می‎کنیم و دیگر نمی‎توانیم تشخیص دهیم که فکر خود واقعیت نیست و اشتباهاً آن را واقعیت می‎گیریم، ناگزیر در دام ِ یک خطای بزرگ ِ شناختی می‎افتیم و من ِ فکرکننده و من ِ فکرشونده را بی‎آن که متوجه باشیم واقعیت می‎گیریم و بر اساسش رفتار می‎کنیم در حالی که هر دو یکی هستند و این اشتباه ِ بزرگ را می‎توان دوبینی ِ شناختی نامید.
با شکل‎گیری ِ نفس و ضرورت ِ تغییر در هنگام ِ کودکی بسیاری از اموری که به آنها اختلالات ِ روحی می‎گو‎یند، شکل می‎گیرد. در دوران ِ کودکی هنگامی که شخصیت ِ ما در حال ِ شکل‎گیری است، احساس ِ ضعف و ناتوانی در ما - که در محیط‎های ناسالم تربیتی در کودک به وجود می‎آید - و نیاز ِ کودک به قدرت برای پیشبرد ِ مقاصدش در انطباق با محیط، او را وادار به تغییر می‎کند؛ یعنی کودک تصمیم می‎گیرد به جای آدم ِ ضعیف و ناتوان بودن، قوی و توانا شود و چون راهی برای قوی شدن نمی‎شناسد، لامحاله تصمیم می‎گیرد برتر شود و از طریق ِ برتری احساس ِ امنیت کند. در این جا کودک تصویری ایده‎آل و برتر از خود در ذهن می‎سازد و در مقام ِ دیکتاتوری سخت‎گیر به خود تکلیف می‎کند که آن موجود برتر شود؛ یعنی کودک چون راه ِ خروج از ترس و ناتوانی را نمی شناسد، تصمیم می‎گیرد نقش ِ یک موجود ِ برتر را بازی کند و یگانه راه ِ سازگاری که با محیط می‎شناسد همین ایفای نقش ِ موجود ِ برتر است.
ما موقعی که نمی‎خواهیم خود باشیم تصویر ِ برتری از خود تشکیل می‎دهیم و سعی می‎کنیم آن تصویر شویم یا در واقع آن نقش را بازی کنیم. و این چنین ما قاضی ِ درونی پیدا می‎کنیم تا ما را به سوی برتری و پرهیز از کوچکی مجبور سازد. تصمیم می‎گیریم که خود نباشیم و کس ِ دیگر باشیم. از آن جایی که این تصویر برتر را کودک در ضدیت با احساس ِ ضعف و تصویر ِ کهتری ای که در خود می‎بیند ساخته است، به همان میزانی که طلب ِ برتری دارد، از خودِ کهتر و ضعیفش متنفر است. و این بیزاری از خود ممکن است دو شکل به خود بگیرد؛ یا صریحاً فرد از خود تنفر دارد یا تنفرش را به بیرون و دیگران منعکس و یا فرافکنی می‎کند، و از این رهگذر سودای جنگیدن و دشمنی با دیگران، معمولاً به بهانه‎های موجه آرمان‎خواهانه پیدا می‎کند. کسانی مثل ِ هیتلر در یک تحلیل ِ روانی به رنج ِ شدید ِ بیزاری از خود مبتلا بوده‎اند. به طور ِ کلی در بیشتر ِ اختلالات ِ روحی دو ویژگی ِ عمده وجود دارد: اضطراب، و بیزاری و نارضایتی از خود.
با شکل‎گیری مفهوم ِ من و تشخیص ندادن این که این من، من ِ واقعی نیست و صرفاً تصویری ذهنی است، و تلاش برای هر چه دارامند کردن ِ آن از یک سو، و موانع و ضعف هایی که مانع ِ رسیدن به این تصویر درخشان می‎شود و ترس های ناشی از از دست دادن و و ترس های ناشی از به دست نیاوردن و خشم های ناشی از مورد تجاوز و زورگویی قرارگرفتن از سوی دیگر ما را به ‎طور ِ کلی وارد ِ یک فعّالیت مستمر در حیطه فکر می‎کند و این امر سبب ِ اشتغالِ دائمی ِ ذهن فکراندیش ِ ما می‎شود و چنین ذهنی فرصت ِ سکون و سکوت و فرصت ِ آسایش و راحتی را از دست می‎دهد. ما وارد ِ جهان ِ خیالی ِ نزاع و کشمکش می‎شویم و فرصت ِ دریافت ِ لحظه حالی که تنها واقعیت ِ موجود است و معنای واقعی ِ حیات را در آن جا می‎توان یافت از دست می‎دهیم.
ما ابتدا تصویری از خودمان به دست می‎آوریم و این تصویر را خودمان به حساب می‎آوریم؛ و این تصویر مبتنی بر داوری هایی است که از خود داریم. بعد ما تصویری دلخواه برای خود درست می‎کنیم و سعی می‎کنیم خودمان را تبدیل به این تصویر کنیم و به تدریج خودمان را همین تصویر می‎گیریم. برای فهمیدن ِ پوچی ِ نفس یا هویت ِ فکری خوب است در نظر بگیرید که از کسی خواسته شود برای منظوری، نقش مثلاً یک پزشک ِ مهربان را بازی کند و خود را به همه چنین معرفی کند. اگر او در هنگام ِ اجرای نقشش این تصور برایش پیش آید که کسی جز همان پزشک ِ مهربان نیست، اصطلاحاً می‎گوییم او خودش را با نقشش یکی کرده است؛ یعنی خودش را با نقشش اشتباه گرفته است. شاید این مثال حکایت از اوج نادانی کند، اما متاسفانه وضع ِ ما انسان ها با این بازیگر فرق ندارد؛ ما هم خودمان را همان تصویر و نقشمان تصور می‎کنیم و حیاتمان تماماً نمایشی و متظاهرانه است. معمولاً این نقش‎بازی مشکلات فراوانی ایجاد می‎کند که سبب اشتغال دائمی ذهن می‎شود. هر چه موفق تر در نقش دلخواهمان باشیم، بیشتر احساس ِ رضایت می‎کنیم. ما از طریق داشته هایمان به توصیف خود می پردازیم، مثلاً از قِبلِ داشتن علم و ثروت، خود را ثروتمند و عالم می شناسیم. بدین ترتیب، هویتمان وابسته به داشته‎هایمان می‎شود. در چنین حالتی زندگی‎مان فاقد ِ اصالت است و در جهل ِ عمیقی به سر می‎بریم حتّی اگر بزرگ ترین فیلسوف و متفکر و دانشمند جهانی باشیم. در چنین وضعی همه حالات و عواطف و اعمال و کارهایمان بی‎معنی و وهم‎آلود است. از ته ِ دل نمی‎خندیم از ته ِ دل گریه نمی‎کنیم، از ته ِ دل دوست نداریم و از ته ِ دل هیچ چیز نداریم. چنین زندگی‎ای بی‎اصالت، سطحی، پوچ، بی‎عمق و بی‎معناست و این سرنوشت ِ همه ما انسان ها با درجات ِ مختلف است. در تیمارستان ها کسانی را می‎بینیم که خود را امپراتور، پادشا ه و رهبر می‎دانند و کمترین شکی در این امر ندارند یعنی دچار ِ یکی‎سازی کامل ِ خود با خیالاتشان شده‎اند. سایر افراد اگرچه خود را با نقششان یکی می‎کنند اما به‎کلی رابطه‎شان را با واقعیت از دست نمی‎دهند و هنوز ریسمانی آنها را با واقعیت پیوند می‎دهد، در حالی که درباره افراد روان‎پریش این ریسمان کاملاً گسسته شده است. در واقع بین انسان های نرمال و روان‎پریش تفاوت در شدت ِ اختلال است نه در نوع ِ اختلال. ما انسان ها خودمان نیستیم، بلکه بازی‎گر ِ نقشی هستیم که به ما احساس ِ خوبی دهد. در صورت ِ موفقیت در اجرای این نقش موفق و شادکامیم و در صورت ِ شکست، تلخ‎کام و ناراضی. و این شکست می‎تواند هم علل ِ بیرونی داشته باشد و هم علل ِ درونی؛ یعنی موقعی که به دلیل ِ ترس ها و موانع ِ درونی نتوانیم آن تصویری که می‎خواهیم باشیم، شکست از موانع ِ درونی ناشی می‎‎شود، و در صورتی که ویژگی‎های فردی یا شرایط ِ محیطی‎مان مانع از به اجرا درآوردن ِ نقشمان شود، عوامل ِ بیرونی مانع از تحقق ِ پروژه‎مان می‎شود.
ما در جهان ِ فکر چنان گیر افتاده‎ایم که تصور می‎کنیم حیطه و جهانی جز حیطه و جهان فکر وجود ندارد و در این جهان با مفهومی فکری به نام ِ «من» بر اساس ِ هویت ِ فکری روبه‎رو هستیم که صرفاً تصویر و توصیف ِ فکری است و از گذشته و آینده یعنی حافظه و تخیل تغذیه می‎کند، و امنیت و تعادل و رضایتش در برتری‎اش یعنی برتری ِ این تصویر یا هویت است. در نتیجه ما خواهان ِ تصویری برتر از طریق ِ داشته‎های هر چه بیشتری می‎شویم که فرهنگمان آن‎ را نشانه برتری می‎داند یا ما برای خودمان آنها را نشانه برتری تشخیص می‎دهیم. ما خودمان را با داشته‎هایمان یکی می‎گیریم یعنی اگر هوش، پول، زور ِ بازو و زرنگی داریم به اعتبار ِ آنها خود را، باهوش، پولدار، قوی و زرنگ می‎شناسیم و این تصویر برتر به ما احساس ِ کسی بودن و رضایت و خوشبختی می‎دهد. همه داشته‎هایمان در معرض ِ از دست رفتن است حتّی حیاتمان روزی به پایان می‎رسد، در حالی که ما تصویر ِ فکری برساخته از داشته‎هایمان نیستیم. این هویت به اصطلاح مشروط ما را گرفتار ِ ترس و خشم و تزلزل و آسیب‎پذیری شدید می‎کند. به عبارت ِ دیگر، ما خودمان نیستیم و تصویرمان را به اشتباه خودمان گرفته‎ایم و خودمان را سرکوب و انکار می‎کنیم تا مخلّ ِ تصویر ِ دلخواهمان نشود. در این ارتباط مسائل و مشکلات ِ زیادی وجود دارد و به وجود می‎آید. یکی از اینها از خودبیگانگی است یعنی حس نکردن ِ خود. ما چنان درگیر ِ اشتغال ِ فکری و درگیر ِ کسی بودن هستیم، که خود را دیگر حس نمی کنیم یا اصلاً خود را انکار می‎کنیم تا بتوانیم کس ِ دیگری شویم. ما به کلی با وجود ِ اصیل ِ خود، خواست ها، نیازها، پسندها و... ناآشناییم.
ما در حیطه فکر با دو تصویر از خود روبه‎رو هستیم، تصویری که مایه مباهات ِ من است و تصویری که مایه خجلت ِ من، تصویر ِ اول را دوست داریم و از تصویر ِ دوم بیزاریم. وجود ِ تصویر اول سبب ِ بیزاری مان از تصویر ِ دوم است و وجود ِ تصویر ِ دوم سبب ِ علاقه‎مان به تصویر ِ اول؛ احساس ِ کهتری و حقارت یا بیزاری از خود که ویرانگر ِ حیات ِ ماست از دل ِ این جریان بیرون می‎آید.
با توجه به این که ما استواری و موجودیت خود را در هویت ِ برتر از طریق ِ داشته‎های بیشتر دنبال می‎کنیم و خود را با داشته‎هایمان یکی‎ می‎گیریم، هر یک از ما در هر مقام و موقعیتی که هستیم، اساس ِ زندگی مان یکسان است. همه ما در حد ِ خود به پادشاهی می‎مانیم که قلمروی دارد و در تلاش ِ توسعه قلمروش و در اندیشه از دست دادن ِ آن است. با به دست آوردن شاد می‎شود و با از دست دادن غمگین. همه نفس ها مبتنی بر هر چه بیشتر داشتن و هر چه کمتر از دست دادن جهت حفظ ِ موجودیت ِ خود است و تفاوت فقط در نوع ِ داشته‎های مورد ِ علاقه است. برخی موجودیت ِ خود را در پول، بعضی ها در علم، بعضی ها در اسم و رسم و... می بینند. تلاش هایی که برای کس بودن از طریق ِ داشته های بیشتر و تصویر ِ برتری به خرج می‎دهیم، در صورت موفقیت، باز خلا درونی‎ای را که سبب ِ رنج ِ ماست پر نمی‎کند. به همین علت است که انسان ها در به دست آوردنْ سیرمانی ندارند. حرص و گرسنگی سیری‎ناپذیر یکی دیگر از آثار ِ نفس است.
یکی از چیزهایی که برای فرد برتری می‎آورد متفاوت بودن است، آدم های برتر متفاوت از دیگران اند؛ در غیر ِ این صورت، برتر نبودند. ما از طریق ِ مخالف‎خوانی ممکن است تلاش کنیم به برتری برسیم. کسانی که به اصطلاح مخالف‎خوانند و با هر حرف و هر موقعیتی مخالفت نشان می‎دهند شاید نادانسته در تلاش برتری‎اند.
یکی دیگر از آثار ِ نفس تضاد و تعارض است. برای مثال فرد می‎خواهد از دارایی‎هایش برای احساس ِ برتری و امنیت حفاظت کند و هم می‎خواهد برای برتری‎جویی خود را سخاوتمند نشان دهد. در چنین موقعیتی فرد گیر می‎افتد و به هر شقی عمل کند صدای آن شق ِ دیگر بلند می‎شود، یعنی خسّت ورزد ناراضی است، سخاوت ورزد باز ناراضی است. برخی اوقات تعارض های درونی ما را به کلی فلج می کنند. برای مثال در موقعیتی خطیر، ترس می‎گوید فرار کن و باز ترس به او می‎گوید ایستادگی کن و حفظ ِ آبرو کن؛ در این کشمکش فرد فلج می‎شود. تعارض‎های درونی از عوامل ِ دردآفرین عمده نفس است.
زمانی که کسی مورد ِ تمجید به عنوان ِ پیروز در زمینه‎ای قرار می‎گیرد، به این معنی است که دیگرانی که در رقابت با او هستند بازنده‎اند. و بازندگی بدترین احساس است. از این جاست که افراد، دوستدار ِ شکست هم می‎شوند و پیروزی هر کس می‎تواند باعث ِ رنج ِ ما به عنوان ِ بازنده شود. آن‎قدر که بیشتر انسان ها از خبر ِ بدبختی یکدیگر خوشحال می‎شوند از خبر ِ پیروزی ِ هم خوشحال نمی‎شوند، سهل است، ناراحت و رنجیده خاطر می‎شوند.
در عرصه رقابت برای برتری، یعنی اجتماعی که ما در آن زندگی می‎کنیم، افراد همواره در حال ِ مقایسه خود با یکدیگرند. این مقایسه برای آن است که ببینند از دیگران کمتر نباشند و چون از این رهگذر، افراد در برابر ِ یکدیگر قرار می‎گیرند و موفقیت یکی شکست ِ دیگری است، طبیعتاً سوءظن و اندیشه توطئه گری نسبت به هم شکل می گیرد. شاید توجه کرده باشید موقعی که ما چیزی از وسایلمان را نمی توانیم پیدا کنیم اولین فکری که ممکن است به سرمان راه یابد، سرقت است. یعنی تصورمان این است که دیگران قصد ِ سوء نسبت به ما دارند.
رفتار ِ نفسانی رفتاری است تحت ِ تاثیر ترس و طمع، و ترس در ما اجبار به وجود می‎آورد. عملی که ما از روی ترس انجام می‎دهیم عمل ِ آزادانه نیست، عمل ِ مجبورانه است و نفس دشمن ِ آزادی ِ ماست، آنچه در اصل به ما تعادل می‎بخشد رهایی از ترس و آزادی درونی است و ما از طریق ِ نفس در کژراهه به دنبال ِ سراب آزادی هستیم. عملی که ما از روی ترس انجام می دهیم عمل ِ اکراهانه است، و نفس در ما خود به خود اکراه و بیزاری به وجود می‎آورد. حرص اگرچه ممکن است به ظاهر انگیزه جذابی برای فعّالیت باشد اما از نیاز و ترس ناشی می‎شود و حکایت از دردمندی ِ ما می‎کند.
حیات ِ نفسانی سخت آسیب‎پذیر و متزلزل است. در حیات ِ نفسانی ما وابسته به چیزهای مختلف می‎شویم؛ این وابستگی یا به داشته‎‎هایمان است یا به برخی مواد یا به سکس یا به محبوب. در واقع همه ما معتادیم اما نه لزوماً به برخی مواد. تا زمانی که از چیز مورد ِ وابستگی برخورداریم، تعادل داریم، اما به محض از دست دادن آن، مثل ِ ثروت، شهرت، موقعیت، محبوب یا هر چیز دیگر، از هم فرو می‎پاشیم و خراب می‎شویم. ضمن ِ آن که صاحب ِ تعادل مشروط دائماً باید در دلهره از دست دادن هم به سر ببرد. چه بسیار کسان که به علت ِ محرومیت از همین تعادل مشروط هم محروم‎اند و زندگی‎شان در رنج و ناکامی شدید می‎گذرد.
در زندگی ِ نفسانی، ما نگاهی منفعت‎طلبانه پیدا می‎کنیم، و هرچه منفعت داشته باشد خوب است و هر چه ضرر بد، و هیچ چیز را برای خودش نمی توانیم ارج بگزاریم و حس عشق و تحسین را از دست می دهیم.
تعصب و سختگیری، دیگر از جنبه‎های نفس است. تعصب یعنی این است و لاغیر. موقعی که عقیده‎ای برای فرد احساس ِ برتری بیاورد و از رهگذر ِ آن خود را صاحب ِ حقانیت احساس کند - همان طور که غریقی در آب دست از شاخه درختی که به آن متوسل شده برنمی‎دارد - به این راحتی حاضر به دست برداشتن از موضع ِ عقیدتی‎اش نیست. تعصب از نشانه‎های عقب‎ماندگی فکری و درونی است و یکی از دلایل جذابیت تعصب، تنفری است که متعصب نسبت به مخالف می‎تواند بورزد و از این تنفر ورزیدن احساس قدرت و از ارضای آن لذت می‎برد. با تعصب ورزیدن فرد با بستن ِ گوش ها و چشم هایش می‎گوید همین است و لاغیر و خود را محقّ احساس می‎کند تا با مخالف به هر نحو که می‎پسندد رفتار کند. تعصب یکی از علل ِ اصلی ِ کشتارها و نزاع ها و خونریزی‎هاست. در ضمن متعصب راه ِ تجدید ِ نظر را سد می‎کند و مانع اصلاح و پیشرفت فکری فرد و نیز تغییر و دگرگونی ِ او می‎شود.
از دیگر عوارض ِ نفس که جای داشت در ابتدا به آن اشاره می‎شد، چیزی است که از آن در بحث های روان شناسی بالینی به اضطراب یاد می‎شود. اضطراب یا استرس یا فشار ِ روحی یا تنش که مادر ِ رنج های عاطفی و شخصیتی است از خصوصیات ِ نفس است. و اضطراب چه آگاهانه باشد، چه ناآگاهانه نتیجه احساس ِ خطر و ناتوانی در رویارویی با خطر، چه به صورت ِ مقابله و چه به صورت ِ فرار است. نفس چنان که گفتیم پدیده‎ای وابسته و متکی است و همه ترس های ما نفسانی است. در حالت های طبیعی ما به تناسب موقعیت واکنش نشان می‎دهیم، در برابر ِ خطر یا به آن حمله‎ور می‎شویم یا فرار می‎کنیم و در صورت ِ بسته بودن ِ این راه ها تسلیم می‎شویم. اضطراب احساس ِ نامطبوعی است که بر اثر ِ احساس خطر از چیزی و ناتوانی در برابر ِ آن خطر در ما پیدا می‎شود. اما یکی دیگر از بدبختی‎های نفسانی ترس های ماست. بسیاری از اوقات در حیطه فکر که نفس در آن وجود دارد ترس های فلج‎کننده‎‎ای به‎‎غلط شکل می‎گیرد که می‎تواند به زندگی فرد لطمات زیادی بزند. این نوع ترس ها را اصطلاحاً فوبیا می‎گویند. مثل ِ ترس از جمعیت، ترس از ترک ِ خانه، ترس از نگاه کردن به چهره افراد، ترس از مخالفت کردن. وجود ِ این ترس ها می‎تواند برخی وقت ها به کلی زندگی ِ فرد را فلج کند، ضمن این که برای اهل سلوک رنج های ناشی از این ترس ها می‎تواند محرکی قوی باشد برای کشف ِ خود.
از دیگر آثار ِ وحشتناک ِ نفس، احساس ِ ناکامی و محرومیت یا به تعبیر ِ دیگر افسردگی است. بسیار کم‎اند کسانی که تصویر ِ دلخواهشان را متحقق کنند و خود را موفق بدانند و به احساس ِ سعادت ِ دروغین برسند و چه بسیارند کسانی که از خود و زندگی شان بیزارند چرا که چیزی که می‎خواهند نیستند و به موقعیتی که می خواسته اند نرسیده اند. تا مسئله اضطراب و افسردگی حل نشود اعتیاد به مواد و مشروب و سیری‎ناپذیری ِ جنسی و سایر ِ اختلالات ِ رفتاری، که تلاشی است برای بی‎خبری و فراموشی، حل نمی‎شود.
نفس بزرگ ترین دشمن ِ حیات ما انسان هاست؛ از یک طرف منشا رنج های ماست و از سوی دیگر درِ رحمت و فرخندگی را به روی ما بسته است. با پای بیرون گذاشتن از توهم فکر و نفس، ما به خودمان و حیات ِ فرخنده گام می‎گذاریم. زمانی که فکر از اشتغالاتش - که دمی ذهن را آرام نمی‎گذارد - آرام بگیرد و ذهن ِ ما بی‎واسطه فکر به تجربه مستقیم هستی در لحظه نائل شود، یعنی به حالت ِ اصلی‎اش برسد و از زمان که از ساخته‎های فکر است رها شود، جهل و رنج هم پایان می‎یابد. و وجود ِ همین زمان است که دیروز و فردا را می‎سازد و فکر ِ با جمع ِ خاطرات دیروز و تصویرسازی از خاطرات بر محور ِ یک سازه ذهنی به نام ِ من، قصه زندگی ِ من و هویت ِ من را می سازد و بدین ‎سان بزرگ ترین معضل ِ ما شکل می‎گیرد.
کسانی که از هویت‎سازی و نفس یا خود ذهنی رها می‎شوند و بی‎زمانی را تجربه می‎کنند، تحول ِ حال ِ عمیقی پیدا می‎کنند که هم شناختشان و هم حال و روزگارشان دیگرگون می‎شود. برای دیدن ِ این حقیقت متعالی بی‎زمان باید لحظه حال را کشف کرد و این امر فقط با سکوت فکر ممکن است. چرا ذهن ِ ما لحظه حال را نمی‎تواند ببیند؟ برای این که ما از لحظه حال بیزاریم، یعنی از خودمان و موقعیتمان بیزاریم و به آینده شیرین فکر می‎کنیم، آینده شیرینی که فکری بیش نیست. اگر ما دست از مقاومت با لحظه حال برداریم و هر چه هست و هستیم را با رضا پذیرا شویم در ِ حقیقت و سعادت را بر خود می گشاییم.
در این صورت، ما برخلافِ وضع ِ فعلی‎مان که ناآگاه به فکرهایمان هستیم و فکرها به طور ِ اتوماتیک و شرطی ‎شده می‎آیند و می‎روند، واقف به ذهن خود می‎شویم و از ناآگاهی به حال ِ خود به مرحله آگاهی به حال ِ خود می‎رسیم. حاکمیت ِ فکر بر ذهن نتیجه ناآگاه بودن ما به جریانات فکری مان است. هنگامی که ما آگاه به فکر خود شویم، دیگر فرصتی برای جولان فکرهای گوناگون باقی نمی‎ماند. حضور در لحظه به معنی متوقف شدن فکرهای گوناگون است. از رهگذر ِ وقوف و آگاهی بر ذهن ما به آزادی و رهایی می‎رسیم، ترس، تنفر، بیزاری، دشمنی و مقاومت که از محصولات ِ فکر و نفس است از بین می‎رود و پذیرش و مدارا و صلح و عشق در ما ظاهر می گردد. از سیاه چالی تنگ و تاریک به فراخنای باشکوه ِ ابدیت و ابتهاج ِ مدام گام می‎گذاریم. رنج به راحت، ترس به شجاعت، نیازمندی به بی‎نیازی، حقارت به بزرگی، بی‎حوصلگی به صبوری، بدخواهی به خیرخواهی، بیزاری به عشق، ناتوانی به توانایی، وابستگی به آزادی، کوته‎نظری به بلندنظری و... تبدیل می‎شود، یعنی تمام ِ قابلیت های انسانی ما فرصت ِ تحقق می‎یابند و ما به کمال دست می‎یابیم.
امیدوارم این درآمد اجمالی که در تنگنای زمانی تدوین گردیده، زمینه را تا حدی برای فهم بهتر سخنان اکهارت ُتلی این دیده ور دیده گشا فراهم آورد.

سیامک عاقلی
۱۸ شهریورماه ۱۳۸۷

پیش گفتار مترجم بر چاپ سوم


تا جاپ سوم کتاب فرصت فراخی دست داد تا ترجمه کتاب را مورد بازنگری اساسی قرار دهم و تا جای ممکن دقت و شفافیت و رسایی متن را ارتقا بخشم. با توجه به اهمیت کتاب، تلاش برای بهترسازی ترجمه راه دوری نمی‎رود و امکان بهره بردن بیشتر از مطالب کتاب را برای خواننده فراهم می‎آورد. گمان می‎کنم این آخرین بازنگری ترجمه باشد و دیگر احساس نمی‎کنم حق مطلب در جایی بر اثر بی‎حوصلگی مترجم ادا نشده باشد. این بازنگری با صبر و شور و شوق انجام گرفت و دست‎کم مترجم، خود را راضی از کار خویشتن می‎بیند.
تشویق‎های دریافتی از جانب خوانندگان کتاب بسیار دلگرم‎کننده بوده و اکنون این ترجمه را با امنیت و رضایت خاطر تقدیم خوانندگان می‎کنم. من هم به‎عنوان مترجم این اثر و هم به‎عنوان خواننده آن، از این متن بهره فراوان برده‎ام و امیدوارم خوانندگان آن نیز در این امر با من شریک شوند. توصیه می‎کنم اگر قصد خواندن این اثر یا دوباره‎خوانی آن را دارید، حتماً ترجمه بازنگریسته جدید را مطالعه کنید. به کسانی هم که قبلاً این کتاب را تهیه کرده‎اند، توصیه می‎کنم چنانچه قصد نگهداری و دوباره‎خوانی آن را دارند، باز از همین ترجمه بازنگریسته جدید استفاده کنند. کسانی هم که قصد دارند متن آن را در اینترنت یا شبکه‎های اجتماعی به اشتراک بگذارند، باز می‎خواهم از همین نسخه بازنگریسته جدید بهره بگیرند.

سیامک عاقلی
تهران، شهریور ۱۳۹۵

بخش اوّل: شکوفایی آگاهی انسانی

بازنمود ِ گذشته

۱۱۴ میلیون سالِ پیش‎، صبحگاهی پس از بر آمدن خورشید، نخستین گل‎ برای دریافت ِ تابش ِ آفتاب سر از گریبان بیرون آورد. پیش از این رویداد ِ بسیار مهم که خبر از تحوّلی در تکامل ِ حیات ِ گیاهان می‎داد، میلیون ها سال بود که از زمین ِ پوشیده از گیاهان می گذشت. این نخستین گل، نباید که عمر ِ زیادی کرده باشد، و گل ها باید مدت‎ها پدیده نادر و غریبی در گوشه و کنار ِ کره خاک بوده باشند، چرا که محیط مساعد برای شکوفایی گسترده آنها، می توان گفت، هنوز فراهم نبوده است. با این حال، روزی، آستانه تحوّلی بزرگ فرا می‎رسد، و رنگ و رایحه، به ناگهان در سرتاسر ِ سیاره ما فوران می کند و فراگستر می شود - اگر آگاهی مشاهده‎گری برای مشاهده وجود می‎داشته بود.
مدّت‎ها بعد، این موجودات ِ ظریف و معطر که گل می خوانیمش، در تکامل ِ آگاهی ِ گونه‎ای دیگر از حیات، یعنی ما آدمیان، نقشی اساسی ایفا کردند؛ ما آدمیان به‎ مرور ِ ایام بیشتر و بیشتر به ‎سمت ِ این موجودات ِ زیبا جلب و جذب شدیم. چه بسا، با رشد و تکامل ِ آگاهی ِ ما انسان‎ها، گل‎ها بی نقش و فایده ای در بقا یا ادامه حیاتمان، برای ما ارزشمند شدند. گل‎ها الهام‎بخش ِ بی‎شمار هنرمند، شاعر و عارف قرار گرفتند. عیسی می‎گوید «گل‎ها را مورد ِ تامّل قرار دهید و از آنها چگونه زیستن را بیاموزید.»[۱ ] و باز معروف است که بودا «خطابه سکوتی» ایراد کرد که طی ِّ آن شاخه گلی را بالا گرفت و به آن خیره شد. اندکی بعد، یکی از حاضران، راهبی به نام ِ ماهاکاسیاپا(۱)، لبخندی بر لبانش نقش‎ بست. می‎گویند او یگانه کسی بوده است که خطابه بودا را فهم کرد. مطابق ِ افسانه‎ها، آن لبخند (درک ِ حقیقت) به بیست و هشت استاد ِ پیاپی دست به دست شد تا آن که بعد، آیین ِ ذن از دل ِ آن تولّد یافت.
مشاهده زیبایی ِ گل موجب ِ بیداری ِ هر اندازه کوچک ِ ما نسبت به زیبایی‎ای می شود که بخشی لاینفک از گوهر ِ راستین ِ ما آدمیان است. نخستین درک ِ زیبایی، یکی از مهم‎ترین حوادث در تکامل ِ آگاهی ِ ما آدمیان بوده‎ است. احساس ِ شعف و عشق به نحو ِ گسست ناپذیری با تشخیص ِ این زیبایی پیوند دارد. گل‎ها نزد ما، بی‎آن که به روشنی متوجّه باشیم، تجلّی ِ ِ صورتمند ِ آن والاترین و مقدّس‎ترین چیز ِ در نهایت بی صورت ِ درون مایند. گل‎های کم‎عمرتر، اثیری‎تر و ظریف‎تر از گیاهان پیش از خود، به پیام‎آورانی از قلمرو ِ دیگر، به پلی میان جهان صورت‎‎های ِ مادّی و جهانِ بی‎صورت و بی‎‎شکل، مانند ‎شدند. گل‎ها نه تنها رایحه‎ای ظریف و مطبوع برای ما داشته‎اند، حامل ِ رایحه‎ای از قلمرو ِ روح نیز بوده‎اند. اگر واژه «روشن نگری» را در مفهومی فراتر از معنای متعارف آن به‎کار ‎گیریم، می‎توانیم گل‎ها را گیاهان روشن نگرشده به ‎شمار‎ آورد.
هر شکلی از حیات در هر عرصه‎ای - کانی، گیاهی، حیوانی و انسانی - می‎توان‎ گفت، دستخوش ِ روشن نگری می‎شوند. اما این روشن نگری [یا جهش و تحوّل ِ ِ بزرگ] از آن جایی که فراتر از روند ِ عادی ِ تکامل است، امری بی‎اندازه نادر و نایاب است: تحقق ِ روشن‎ نگری حکایت از گُسَستی در روند ِ عادی ِ تکامل می‎کند زیرا پرش و جهشی است به سطحی کاملاً متفاوت از هستی و مهم‎تر آن که نشان از کاهش ِ مادیت دارد.
چه‎ چیزی سنگین‎تر و نفوذ‎ ناپذیرتر از سنگ می‎توان‎ یافت که متراکم‎ترین چیزهاست؟ با این ‎همه، سنگ دستخوش ِ تغییر در ساختار ِ مولکولی ِ خود می‎شود، به شکل ِ بلور در‎می‎آید و در برابر ِ نور شفّافیت می‎یابد. برخی از کربن‎ها، تحت ِ فشار و حرارت ِ بی‎اندازه زیاد، به الماس تبدیل می‎شوند، و برخی از کانی‎های سخت و متراکم به سنگ‎های قیمتی ِ دیگر.
بسیاری از خزندگان ابتدایی که وابسته‎ترین ِ جانوران به زمین اند، میلیون ها سال است که بی تغییر ‎مانده‎اند. اما برخی دیگر پر و بال یافتند و پرنده شدند و توانستند به مقابله با جاذبه‎ای برخیزند که چنین درازمدّت آنها را زمین‎گیر ساخته ‎بود. آنها در خزندگی و راه رفتن وضعی بهتر پیدا نکردند، بلکه به کلّی مرحله خزندگی و راه ‎رفتن را پشت ِ سر ‎گذاشتند. از دیرباز گل و بلور و سنگ‎های قیمتی و پرندگان برای روح ِ ما انسان‎ها ارزشی خاص داشته‎اند؛ اینها همچون سایر ِ اشکال ِ حیات، بی‎شک، تجلّی ِ گذرای ِ حیات ِ یگانه زیرین، همان آگاهی ِ یگانه، بوده اند. اهمیت ِ خاصّشان را برای ما انسان‎ها، یعنی علّت ِ این که ما چنین جذبِ آنها می‎شویم و با آنها احساس ِ نزدیکی می‎کنیم، می‎توان به کیفیت ِ اثیری ِ آنها نسبت داد.
آن هنگام که ما به سطح ِ معینی از حضور یا توجّه ِ آرام و هوشیارانه در ادراکاتمان می‎رسیم، می‎توانیم گوهر ِ الهی ِ حیات، آگاهی واحد یا روح را در هر موجودی شناسایی کنیم و آن را در یگانگی با گوهر ِ خودمان بشناسیم و به آن به‎ چشم ِ خود [نه غیر خود] عشق بورزیم. تا آن زمان، اغلبِ افرادِ غافل از گوهرِ درونی چیزها، همان‎طور که غافل از گوهرِ درونی خودند و خود را با صورت جسمی و روانی خود یکی می‎انگارند، فقط صورت ظاهر را می‎بینند. اما در برخورد با گل، بلور و سنگ‎های قیمتی یا پرنده، حتّی کسانی که فاقد ِ حضورند یا حضوری ناچیز دارند، هراز گاهی احساس می‎کنند که در آنها چیزی بیشتر از هستی ِ صرف ِ مادی ِ آن صورت و شکل وجود دارد، بی خبر از این که همین احساس سبب ِ جذبشان به سوی آنها و احساس ِ نزدیکی شان با آنهاست. به‎سبب ِ سرشت ِ اثیری ِ این موجودات، صورتشان، در مقایسه با سایر ِ اشکال ِ حیات، کمتر بر روح ِ نهفته در آنها سایه می‎افکند. اشکال ِ حیات ِ تازه تولّد یافته نیز - همچون نوزاد ِ انسان، توله‎ سگ، بچّه گربه، برّه و جز اینها - بر خلاف ِ سایر ِ اشکال ِ حیات، همین احساس ِ زیبا را در ما بر می انگیزند. این موجودات، ظریف و ضعیف اند و هنوز در مادیت ِ خود استحکام نیافته‎اند. از وجود ِ آنها پاکی، شیرینی و زیبایی ای که گویی این جهانی نیست، احساس می‎شود. این موجوداتِ دوست‎داشتنی، برخی از انسان‎‎های بدون احساس را هم به‎‎ وجد‎ می‎آورند.
بنابراین هنگامی که ما هوشیاریم و گلی یا بلوری یا پرنده‎ای را، بدون در نظر گرفتن ِ نام ِ آن، مورد ِ تامّل و مشاهده قرار می‎دهیم، پنجره‎ای به جهان ِ بی‎صورت باز می‎کنیم، و با آن، روزنه درونی هر اندازه کوچکی هم شده به اقلیم ِ روح می‎گشاییم. از این جاست که این سه شکل ِ روشن‎نگرشده حیات - سنگ ِ قیمتی، گل و پرنده - از زمان‎های کهن چنین نقش ِ مهّمی در آگاهی ِ انسان ایفا کرده‎اند. از این جاست که، برای مثال، گوهری در گل ِ نیلوفر نماد ِ اصلی ِ آیین ِ بوداست و پرنده سپید - کبوتر - نشان‎دهنده روح‎القدس در مسیحیت. کوشش ِ این آیین‎ها معطوف ِ فراهم ‎آوردن ِ زمینه تحوّلی عمیق در آگاهی ِ سیاره ما بوده است؛ تحوّلی که بایست در گونه انسان واقع ‎شود، و این تحوّل، بیداری ِ درونی ای است که ما هم‎اکنون در آستانه مشاهده آن قرار‎ داریم.

هدف از نگارش این کتاب

آیا ما انسان‎ها برای تحوّلی در آگاهی، یعنی شکوفایی ِ عمیق ِ درونی ای که به‎ گل ‎نشستن ِ گیاهان با همه زیبایی اش، در مقام ِ مقایسه، شبحی بی‎رنگ و رو از آن به ‎شمار می‎آید، آمادگی ِ لازم داریم؟ آیا ما آدمیان می‎توانیم از شر ِ سنگینی و تیرگی ِ ساختارهای ذهن ِ شرطی‎شده خود رها شویم و همچون بلور و سنگ‎های قیمتی، به اصطلاح، در برابر ِ نور ِ آگاهی شفّاف ‎شویم؟ آیا می‎توانیم به مقابله با کشش ِ مادّی‎گرایی و مادّیت برخیزیم و از یکی‎انگاری ِ خود با صورت که موجب ِ حبس و ماندگاری مان در زندان ِ شخصیتمان می‎شود فراتر رویم؟
امکان چنین تحوّلی از دیرباز پیام ِ اصلی ِ تعالیم ِ خرد ِ انسانی را تشکیل‎ می‎داده ‎است. پیام‎آورانی همچون بودا، مسیح و دیگرانی که تماماً بر ما شناخته نیستند، نخستین گل‎های حیات ِ انسانی و وجودهایی پیشتاز، نادر و ارزشمند بوده اند. هنوز پیدایش ِ گسترده گل در آن زمان ممکن نبوده و پیام ِ آنها به میزان زیادی دچار ِ ِ کژفهمی و تا حد زیادی تحریف شده است. پیام ِ آنها، بی‎شک، رفتار ِ جز معدودی را تغییر نداده است.
آیا اکنون ما انسان‎ها در مقایسه با آن ایام، از آمادگی ِ بیشتری برای شکوفایی و به ‎گُل ‎نشستن برخورداریم؟ در صورت ِ پاسخ ِ مثبت، چرا باید چنین باشد؟ برای این تحوّل ِ درونی یا شتاب ‎بخشیدن به آن چه‎ کاری از ما ساخته ‎است، اگر اصلاً کاری ساخته‎ باشد؟ چه ‎چیزی ماهیت ِ حالت ِ نفسانی ِ آگاهی ِ کهنه را تشکیل‎ می‎دهد؟ و به‎ کمک ِ چه‎ علائمی می‎توان آگاهی ِ درحال ِ ظهور را تشخیص‎ داد؟ در این کتاب، این پرسش‎ و پرسش ‎های اساسی ِ دیگری مورد ِ بررسی قرار می‎گیرد. مهم‎تر آن که، این کتاب، خود، ابزار تحوّل‎آفرینی است که از دل ِ آگاهی ِ جدید ِ در حال ِ ظهور بیرون ‎آمده است. اندیشه‎ها و مفاهیم ِ ارائه‎‎شده در این کتاب، گرچه می‎توانند مهّم باشند، از درجه اوّل ِ اهمیت برخوردار نیستند. آنها برای خواننده در حکم ِ علائم راهنمای بیداری اند. خواندن این کتاب، خود، در ما تغییر به ‎‎وجود می‎آورد.
هدف از نگارش ِ این کتاب افزودن بر معلومات و اعتقادات ِ شما و یا متقاعد کردنتان به چیزی تازه نیست، بلکه مقصود از آن، ایجاد ِ تحوّلی در آگاهی یا، به‎عبارت ِ دیگر، بیداری شماست. با این توضیح، نمی‎توان این کتاب را «جالب و خواندنی» به معنای ِ معمول ِ کلمه به ‎شمار‎ آورد، زیرا کتاب ِ جالب و خواندنی کتابی است که خواننده بتواند با آن حفظ‎ فاصله کند، با فکرها و مفاهیم ِ آن بازی ‎کند و به موافقت و مخالفت برخیزد، در حالی ‎که این کتاب درباره خود ِ شماست. این کتاب یا باید حالت ِ آگاهی ِ شما را عوض ‎کند یا آن که فاقد ِ معنا و عبث است. این کتاب تنها موفق به بیدار کردنِ کسانی می شود که آمادگی آن را داشته ‎باشند. این آمادگی هنوز در همه ‎کس وجود ندارد، اما کم نیستند کسانی که این آمادگی را دارند. با بیداری ِ هر فرد سرعت و جنبش ِ آگاهی ِ جمعی افزایش می یابد و بیداری را برای دیگران آسان‎تر می‎کند. اگر معنای بیداری را نمی‎دانید به خواندن این کتاب ادامه ‎دهید. تنها با بیداری است که معنای واقعی ِ این واژه را درمی‎یابید. مشاهده ‎ای آنی کافی ‎است که فرایند بیداری به ‎جریان ‎افتد؛ فرایندی که برگشت‎ناپذیر است. برای برخی این مشاهده آنی در هنگام ِ مطالعه این کتاب اتّفاق خواهد افتاد. در بسیاری دیگر فرایند ِ بیداری، بی‎آن که خود بدان وقوف‎ یافته ‎باشند، هم‎اکنون آغاز شده است، و این کتاب آنها را در تشخیص ِ این حرکت ِ بیداری کمک خواهد کرد. برخی از آنها، افرادی اند که دستخوش ِ رنج و از دست دادن ِ چیزی شده‎اند؛ برخی دیگر کسانی اند که محضر ِ آموزگاری معنوی را درک‎ کرده یا با تعالیم ِ او آشنا شده اند؛ برای مثال با خواندن قدرتِ حال یا هر کتاب ِ اثرگذار و معنوی ِ دیگری که می‎تواند تحوّل‎ساز باشد؛ یا ترکیبی از همه این موارد. اگر فرایند ِ بیداری از هم‎اکنون در شما آغاز شده، خواندن این کتاب به سرعت و شدّت ِ آن خواهد افزود.
جزء ِ لاینفک ِ بیداری، تشخیص ِ مای ِ بیدار نشده است، یعنی تشخیص ِ نحوه گفتار، کردار و پندار ِ نفس و نیز تشخیص ِ فرایندهای شرطی‎شده جمعی که به حالت ِ نابیداری سوخت می رساند. به‎ همین ‎منظور، این کتاب به نمایش ِ جنبه‎های ِ اصلی ِ نفس و نحوه فعّالیت ِ آن در فرد و نیز در جمع می‎پردازد. این امر به دو دلیل ِ مرتبط اهمیت دارد: دلیل ِ اوّل آن ‎است که تا مکانیک ِ نهفته در زیر ِ فعّالیت ِ نفس را نشناسیم، قادر به تشخیص ِ نفس نخواهیم بود، و نفس با فریب، ما را به یکی‎انگاری با خود می‎کشاند. این امر بدین معناست که نفس، زمام ِ وجود ِ ما را در دست می‎گیرد، گویی شیادی وانمود می کند که ماست. دلیل ِ دوم آن که عمل ِ تشخیص، خود، یکی از راه‎هایی است که به بیداری می‎انجامد، و تشخیص ِ ناآگاهی، نگاهی که این تشخیص را ممکن ‎می‎سازد، یعنی آگاهی ِ درحال ِ ظهور، همانا بیداری است. همان‎طور‎ که نمی‎توانیم با تاریکی مقابله‎ کنیم، قادر به مقابله با نفس و پیروزی بر آن نیز نیستیم. نور ِ آگاهی، همه چیزی است که به آن نیاز داریم. و ما خود همان نوریم.

نظرات کاربران درباره کتاب ملکی دیگر، ملکوتی دیگر