فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک رمانک لمپن

کتاب یک رمانک لمپن

نسخه الکترونیک کتاب یک رمانک لمپن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک رمانک لمپن

در آن لحظه‌ها، بی‌درنگ به سرم می‌زد پنجره را رها کنم و بدوم دنبال یک آینه تا صورت خود را در آن ببینم، صورتی که می‌دانستم دارد لبخند می‌زند، نیز می‌دانستم که به دلم نخواهد نشست، صورتی که از مرگ پدر و مادرم بیرون می‌جهید، از محله‌ام که در آن همیشه خدا روز بود، از خانه ماچیسته که در آن با سرنوشتم بازی می‌کردم و با این همه جایی بود که سرنوشتم برای اول بار یکسره به خودم تعلق داشت..

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک رمانک لمپن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از
متن اصلی اثر ــ اسپانیایی ــ با مشخصات زیر:
Roberto Bolaño
Una novelita lumpen
Editorial Anagrama, Barcelona, 2002.

برای لائوتارو و الکساندرا بولانیو
این ترجمه پیشکشی است به پدرم

م. ا.

یک

اکنون من یک مادرم و زنی متاهل، اما تا چندی قبل فقط یک مجرم بودم. من و برادرم یتیم شده بودیم. این مسئله کم و بیش همه چیز را توجیه می کرد. هیچ کس را نداشتیم. و همه چیز در چشم به هم زدنی رخ داده بود.
پدر و مادرمان وقتی برای اولین بار دونفره به تعطیلات می رفتند، در تصادفی در جاده ای حوالی شهر ناپل مردند، شاید هم جاده ی مخوف دیگری در جنوب. ماشین ما فیاتی بود زردرنگ، دست دوم، گرچه نو به نظر می رسید. تنها مشتی آهن پاره ی خاکستری از آن به جا ماند. وقتی در گورستان ماشین های اداره ی پلیس، کنار ماشین های تصادفی دیگر، دیدمش، از برادرم پرسیدم «مگر زرد نبود»؟
برادرم گفت چرا، معلوم است که زرد بود، اما این مال قبل است، قبل از تصادف. برخوردهای شدیدْ رنگ یا تصورمان از رنگ را دگرگون می کنند. نمی دانم منظورش از این حرف دقیقا چه بود. از او پرسیدم. گفت: نور... رنگ... همه چیز. با خودم گفتم طفلکی بیش تر از من لطمه دیده است.
آن شب در هتلی خوابیدیم و روز بعد با قطار به رم برگشتیم، با آنچه از پدر و مادرمان مانده بود، همراه یک مددکار اجتماعی یا یک مربی یا یک روانشناس، نمی دانم. برادرم این را از او پرسید، ولی جواب را نشنیدم، چون از پنجره سرگرم تماشای چشم انداز بودم.
در مراسم خاکسپاری، تنها سر و کله ی یکی از خاله هایمان پیدا شد و پشت بندش دختران سنگدلش. تمام مدت مراسم (که خیلی هم طول نکشید)، چشم از خاله ام برنداشتم. یکی دو باری حس کردم نیمچه لبخندی بر لبانش نشسته و حتی گاه لبخندی تمام. آن موقع بود که فهمیدم (گرچه در واقع همیشه می دانستم) من و برادرم در این دنیا تنهاییم. مراسم مختصر بود. موقع بیرون آمدن از قبرستان، خاله و دخترخاله هایمان را بوسیدیم و دیگر هیچ وقت ندیدیمشان. وقتی پیاده به سمت نزدیک ترین ایستگاه مترو می رفتیم، به برادرم گفتم خاله لبخند می زد. نخواستم بگویم موقع گذاشتن تابوت ها در تورفتگی دیوار دل آسوده می خندید. برادرم گفت که او هم متوجه این قضیه شده است.
از آن به بعد روزها تغییر کردند. منظورم گذر روزهاست. منظورم آن چیزیست که روزی را به روز دیگر پیوند می دهد و در عین حال مرز میانشان را معین می کند. ناگهان شب از میان رفته و همه چیز شده بود توالی بی وقفه ی آفتاب و نور. اوایل فکر می کردم علتش خستگی است، ضربه ی حاصل از ناپدیدشدن نامنتظر پدر و مادرمان، اما وقتی مطلب را با برادرم در میان گذاشتم، گفت او هم همین طور شده. آفتاب و نور و انفجار پنجره ها.
کار به جایی رسید که خیال کردم به زودی می میریم.
اما زندگی ما بر اساس معیارهایی ادامه یافت که پیش از مرگ پدر و مادرمان بنا شده بود. هر روز صبح به مدرسه می رفتیم. با آن ها که رفیق خود می پنداشتیم گپ می زدیم. درس می خواندیم؛ نه چندان، ولی به هرحال می خواندیم. مقرری پدرمان پس از طی فرآیندهای اداری نه چندان پیچیده ای به دستمان رسید. خیال می کردیم بیش تر گیرمان می آید، پس اعتراض کردیم. یک روز صبح، جلو ماموری دولتی که سعی می کرد برایمان توضیح دهد چرا وقتی پدرم زنده بود فلان قدر حقوق می گرفت و بعد از مرگش کم تر از نصف آن دستمان را می گیرد، برادرم یکباره زد زیر گریه. فحشی بار طرف کرد و مجبور شدم کشان کشان از اداره ببرمش بیرون. داد و هوار می کرد و می گفت این عادلانه نیست. مامور متاسف، وقتی پشتم به او بود، گفت قانون این طور حکم می کند.
افتادم دنبال کار. هر روز صبح روزنامه ای می خریدم، در حیاط مدرسه بخش نیازمندی هایش را می خواندم و دور چیزهایی که برایم جالب بود خط می کشیدم. عصرها چیزکی می خوردم، از خانه بیرون می زدم و تا سراغ همه ی آن نشانی ها نمی رفتم برنمی گشتم. اکثر آگهی دهندگان پی روسپی بودند، چه آشکارا و چه در خفا. اما من فاحشه نیستم؛ مجرم بودم، اما فاحشه نه.
یک روز در آرایشگاهی کاری دست و پا کردم. سر می شستم. مو کوتاه نمی کردم، اما دقت می کردم که دیگران چطور اصلاح می کنند. بدین ترتیب، خود را مهیای آینده می کردم. برادرم گفت کارکردن احمقانه است و با همان مقرری بچه یتیم ها می توانیم آسوده خاطر زندگی کنیم. بچه یتیم ها! چه لغت خنده داری. نشستیم به چرتکه انداختن. دیدیم دست بر قضا می شود با آن پول زندگی کرد، اما باید خودمان را کم و بیش از همه چیز محروم می کردیم. برادرم گفت می تواند قید سه وعده غذای روزانه را بزند. نگاهش کردم و نفهمیدم جدی می گوید یا دارد دستم می اندازد.
«در روز چند بار غذا می خوری؟»
«سه بار. چهار بار.»
«و آن وقت می گویی بعدا حاضری چند وعده بخوری؟»
«یک وعده.»
یک هفته بعد، برادرم کاری در یک باشگاه ورزشی پیدا کرد. شب ها وقت برگشتن به خانه گپ می زدیم و نقشه می کشیدیم. در خیالاتم به این فکر افتادم که آرایشگاه خودم را باز کنم. دلایل خودم را داشتم و می گفتم آینده در آرایشگاه های محقر است، در مزون های محقر، در صفحه فروشی های محقر، در بارهای جمع وجور و درست و حسابی. برادرم می گفت آینده در انفورماتیک است، ولی چون در باشگاه کار می کرد (جارو می زد، زمین و توالت ها را تی می کشید)، افتاد به وزنه زدن و همه ی آن کارهایی که برای پرورش اندام ضروری است.
کم کم درس و مدرسه را رها کردیم. گاهی صبح ها من به دبیرستان نمی رفتم (نور پیوسته ی روز برایم تحمل ناپذیر شده بود) و گاهی هم برادرم. روزها می گذشتند و ما صبح ها در خانه می ماندیم، در حسرت مدرسه، اما تاب رفتن به خیابان را نداشتیم، تاب سوارشدن به اتوبوس، واردشدن به کلاس ها و بازکردن کتاب و دفتر در جایی که بنا نبود چیزی یاد بگیریم.
با تماشای تلویزیون وقت را می کشتیم؛ اول مصاحبه ها، بعد کارتون ها و دست آخر برنامه های بامدادی، از مصاحبه و گفت وگو گرفته تا اخبار چهره های مشهور. اما بعدا دراین باره صحبت خواهم کرد. تلویزیون و ویدئو در این قصه جایگاه مهمی دارند. حتی حالا، عصرها، وقتی بیکار می شوم و تلویزیون را روشن می کنم، به خیالم بر صفحه اش دختر جوان تبهکاری را می بینم که زمانی خود من بودم. البته این وهم چندان نمی پاید و تنها تا روشن شدن تلویزیون ادامه می یابد. با این همه، در آن لحظات می توانم چشمان آن آدمی را ببینم که در گذشته بوده ام، گیسوانش را، لبان بی اعتنایش را، گونه های به ظاهر سرد و گردنش را که آن نیز گویی از مرمر سرد است، و این تصویر گذرا کم و بیش همیشه منجمدم می کند.
آن روزها، برادرم به خاطر کارش در باشگاه عادت غریبی پیدا کرده بود.
«دلت می خواهد ببینی چه پیشرفتی کرده ام؟»
بعد پیراهنش را می کنْد و عضلاتش را به رخم می کشید. گرچه هوا سرد بود و وسیله ی گرمایشی هم نداشتیم، پیراهن یا تی شرتش را درمی آورد و عضلاتی را نشانم می داد که خجولانه مثل غده هایی از بدنش بیرون می زدند، برجستگی هایی که هیچ ربطی به برادرم و تصویری که از او در ذهنم بود نداشت، با آن جثه ی ریقو و لاغرمردنی.
یک بار گفت آرزویش این است که مرد شایسته ی رم بشود، بعد مرد شایسته ی ایتالیا یا کل جهان. خندیدم و صادقانه نظرم را گفتم. گفتم آدمی که می خواهد مرد شایسته ی کل جهان شود، باید از ده سالگی تمرین کند. پرورش اندام به نظرم شبیه شطرنج بود. برادرم جواب داد همان طور که من رویای آرایشگاهی محقر را در سر دارم، او هم حق دارد درباره ی آینده ای بهتر خیالپردازی کند. این دقیقا همان لغتی بود که به کار برد: آینده. به آشپزخانه رفتم و غذا را گذاشتم روی اجاق. اسپاگتی. بعد بشقاب ها و کارد و چنگال را بردم سر میز. مدام در فکر بودم. سرآخر به او گفتم آینده برایم اهمیتی ندارد. صرفا فکرهایی به مغزم خطور می کند، ولی وقتی فکرش را می کنم، می بینم آن ها ابدا رو به سوی آینده ندارند.
برادرم فریاد زد: «پس به کجا می روند؟»
«به هیچ جا.»
بعد می نشستیم پای تلویزیون تا وقتی خوابمان ببرد.
معمولاً حوالی چهار صبح از خواب می پریدم. از روی کاناپه بلند می شدم، بشقاب های کثیف را از روی میز برمی داشتم و می شستم، پتوی دیگری روی برادرم می انداختم، صدای تلویزیون را کم می کردم، از پنجره سرک می کشیدم و خیابان را با دو ردیف ماشینی که در هر طرفش پارک شده بود تماشا می کردم و نمی توانستم باور کنم که هنوز شب است، که آن روشنایی سیماب گون شب است. فرقی نمی کرد چشم هایت را ببندی یا نه.

دو

کمی بعد برادرم فیلم مستهجنی کرایه کرد و با هم دیدیم. وحشتناک بود و این را به خودش هم گفتم. موافق بود. تا آخر تماشایش کردیم. بعد سرگرم دیدن تلویزیون شدیم؛ اول سریالی امریکایی و بعد هم یک مسابقه. فردایش برادرم فیلم را پس داد و یکی دیگر کرایه کرد. این یکی هم مستهجن بود. گفتم آن قدرها پول در بساط نداریم که روزی یک فیلم کرایه کنیم. جوابم را نداد. وقتی پرسیدم چرا دوباره از این جور فیلم ها گرفته، گفت برای یادگرفتن.
«یادگرفتن چی؟»
بی آن که نگاهم کند، گفت: «یادگرفتن همین چیزها دیگر.»
در جوابش گفتم: «آدم از این فیلم ها چیزی یاد نمی گیرد.»
با صدای دورگه ای که تا آن لحظه از او نشنیده بودم گفت: «این قدرها هم مطمئن نباش.»
چشمانش برق می زد. بعد دراز به دراز روی زمین خوابید و شروع کرد به درازنشست. یک آن به نظرم رسید دارد خُل می شود. با خودم فکر کردم نباید این قدر به او سخت بگیرم. گفتم شاید حق با اوست و من اشتباه می کنم. شاید او راه درست را در پیش گرفته. همان طور تمرین کنان گفت: «تا حالا با کسی رابطه داشته ای؟» گفتم: «نه.» گفت: «من هم همین طور.» گفتم در سن و سال او کاملاً طبیعی است.
شب بعد دوباره یکی از همان فیلم ها توی خانه مان بود. وسط فیلم خوابم برد. قبل از آن که چشمانم را ببندم، فکر کردم لابد خواب این کثافت کاری را می بینم. اما به جایش خواب بیابانی را دیدم. در بیابان راه می رفتم. چیزی نمانده بود که از تشنگی هلاک شوم. طوطی سیمگونی روی یکی از شانه هایم نشسته بود و می گفت: «نمی توانم بپرم، شرمنده ام، مرا عفو کنید، نمی توانم بپرم.» آخر در جایی از خوابم از او خواسته بودم بپرد. سنگین بود (دست کم پنج کیلو، یک طوطی عظیم الجثه) و نمی شد خیلی وزنش را تاب آورد. با این همه از روی شانه ام جنب نمی خورد و هر بار که گام هایم سست تر می شد، هر بار که بیش تر می لرزیدم، زانوانم، پاهایم، کشاله ی رانم، شکمم و گردنم تیر می کشید، انگار سرطان به جانم افتاده باشد، گویی چشمانم را می بلعیدم، چشمان خودم را، در تقلا که آن ها را ببلعم، نه آن که به نیش بکشم، و در این میان طوطی سیمگون هر از چندی تشویقم می کرد و می گفت «شجاع باش، بیانکا»، اما نوکش یکسر بسته بود و می دانستم آن گاه که بر شن سوزان بیفتم و از تشنگی جانم به لب بیاید، بال می گشاید و دور می شود، از این سوی بیابان به سوی دیگرش، می گریزد و از پس مانده های پیکر محتضرم دور می شود، در جست وجوی پس مانده های دیگری که چنین محتضر نباشند، و برای همیشه از نعشم دور خواهد شد، برای همیشه.
وقتی بیدار شدم، برادرم روی صندلی دسته دارش خوابیده بود و بر صفحه ی تلویزیون تنها دریایی خاکستری به چشم می آمد، خطوط خاکستری و سیاه، تو گویی توفانی به رم نزدیک می شد و تنها من قادر به دیدنش بودم.
مدتی نگذشت که من هم در گریزهای برادرم به ویدئوکلوب ها همراهش شدم. صبح ها، وقت مدرسه، آن گاه که جوانان هم سن وسال ما وقتشان را صرف درس خواندن یا دله دزدی یا نشئه بازی یا فاحشگی می کردند، به ویدئوکلوب های محل و محله های دور و بر می رفتم. اوایل دو نفری می رفتیم. برادرم دنبال فیلم های مفقودشده ی تونیا واترز(۱) می گشت، ستاره ی فیلم های آن چنانی که عاشقش شده بود و دیگر داشت تمام ماجراهایش را از بر می شد. بعد کم کم خودم به تنهایی راهی این ویدئوکلوب ها شدم. البته من فیلم های مزخرف کرایه نمی کردم، مگر وقت هایی که برادرم می گفت فلان چیز را برایش بگیرم، مثلاً فیلمی از شان راب وین(۲) که دو بار با تونیا واترز همکاری کرده و همین کافی بود تا تجربه ی سینمایی اش برای برادرم شان و منزلتی بی همتا بیابد، انگار هر کس که با واترز رابطه داشت به خودی خود محبوب او می شد.
عجیب نبود که فهمیدم از ویدئوکلوب ها خوشم می آید. مغازه های محله ی خودمان را زیاد دوست نداشتم، اما آن هایی را که در محله های دیگر بودند بی نهایت می پسندیدم. و این تفاوت من و برادرم بود. او فقط به ویدئوکلوب هایی سر می زد که در دو قدمی خانه یا سر راه باشگاهی سبز شده بودند که در آن جا کار می کرد. این حس آشنایی به دل برادر فلک زده ام می نشست.
در عوض، من دوست داشتم پا به مکان های ناشناخته بگذارم، جاهای زرورق پیچ، تر و تمیز، با مشتری های فراوان، یا جاهای سطح پایین با تنها یک کارمندِ تک افتاده ی بالکانی یا آسیایی، آن جا که هیچ بنی بشری چیزی از من نمی دانست. در آن ایام چیزی را از سر گذراندم که شباهتی به خوشبختی نداشت، اما به اشتیاق می مانست. بی هدف خیابان هایی را گز می کردم که پیش تر گذرم به آن ها نیفتاده بود. این خیابان ها ناگزیر به ویا تیبورتینا(۳) یا پارکو دی ترائیانو(۴) می رسید. گاه پا به ویدئوکلوبی می گذاشتم و نیم ساعتی محو تماشای قفسه های پر از جلد فیلم ها می شدم و بعد، بی آن که چیزی کرایه کنم، می رفتم؛ نه به این خاطر که آن ها را دوست نداشتم، بلکه چون پولی در بساطم نبود.
گاهی هم، بی آن که عواقبش را بسنجم، دو فیلم با هم کرایه می کردم. همه چیزخوار بودم: عاشق فیلم های رمانتیک (که همیشه به خنده ام می انداختند)، فیلم های ترسناک کلاسیک، سینمای خشن و خونین، فیلم های هولناک روان شناختی، هولناک پلیسی، هولناک جنگی. گاه مدتی مدید روی پل گاریبالدی(۵) می نشستم، یا روی نیمکتی در جزیره ی تیبرینا(۶)، کنار بیمارستان قدیمی، و جلد فیلم ها را وارسی می کردم، انگار کتاب باشند.
بعضی ماشین ها، موقع ردشدن از کنارم، سرعتشان را کم می کردند. پچپچه هایی می شنیدم، اما اعتنایی نمی کردم. اغلب شیشه را پایین می دادند، هرچه از دهانشان درمی آمد می گفتند، وعده ای و وعیدی، و بعد راهشان را می کشیدند و می رفتند. ماشین هایی هم بودند که می گذشتند و نمی ایستادند. ماشین هایی هم می گذشتند با شیشه هایی از پیش پایین کشیده، با سرنشینان جوانی که فریاد می کشیدند: «فاشیسم یا بربریت.» آن ها هم راست شکمشان را می گرفتند و می رفتند. نگاهشان نمی کردم. چشم می دوختم به آب رودخانه و جلد فیلم ها، و در تقلا تا آن اندک چیزهایی را هم که می دانستم فراموش کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک رمانک لمپن