فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها

کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها

خانم مرغابی دراز به دراز کف فروشگاه افتاده بود و قصد به هوش آمدن نداشت. سگ ولگرد پیر نگاه سریعی به قفسه‌ها انداخت و خیز بلندی به سمت شیشه‌های آب رودخانه برداشت. یک شیشه آب قاپ زد و روی صورت مرغابی خالی کرد. حالا درست شش ماه از آن روز گذشته. یعنی همان روزی که سگ ولگرد پیر با جوجه عجیب و غریبش به فروشگاه آمد. جوجه دو سر و گردن، با هر دو منقارش، به مرغابی چاقالویی که صاحب فروشگاه بود سلام کرد. مرغابی چاقالو که مشغول چیدن قوطی‌های کنسرو کرم سفید در قفسه بود، تا چشمش به سر و گردن اضافه جوجه افتاد از حال رفت و نقش زمین شد. سگ ولگرد پیر خودش را به او رساند، چند ضربه آرام به صورتش زد و گفت: «خانم... خانم... خانم...». خانم مرغابی دراز به دراز کف فروشگاه افتاده بود و قصد به هوش آمدن نداشت. سگ ولگرد پیر نگاه سریعی به قفسه‌ها انداخت و خیز بلندی به سمت شیشه‌های آب رودخانه برداشت. یک شیشه آب قاپ زد و روی صورت مرغابی خالی کرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای آغوش های گرمی که کودکان تنها در آن امنیت یافته اند
و برای مادرم .

اولین روایت:جوجیغ جوجه چیه؟



حالا درست شش ماه از آن روز گذشته.
یعنی همان روزی که سگ ولگرد پیر با جوجه عجیب و غریبش به فروشگاه آمد. جوجه دوسر و گردن، با هر دو منقارش، به مرغابی چاقالویی که صاحب فروشگاه بود سلام کرد. مرغابی چاقالو که مشغول چیدن قوطی های کنسرو کرم سفید در قفسه بود، تا چشمش به سر و گردن اضافه جوجه افتاد از حال رفت و نقش زمین شد.
سگ ولگرد پیر خودش را به او رساند، چند ضربه آرام به صورتش زد و گفت: «خانم... خانم... خانم...»
خانم مرغابی دراز به دراز کف فروشگاه افتاده بود و قصد به هوش آمدن نداشت. سگ ولگرد پیر نگاه سریعی به قفسه ها انداخت و خیز بلندی به سمت شیشه های آب رودخانه برداشت. یک شیشه آب قاپ زد و روی صورت مرغابی چاقالو خالی کرد وگفت: «خانم... خانم... »
خانم مرغابی نفسش را از منقار پهنش بیرون داد. چشم هایش را کمی باز کرد و با دیدن چهار چشمی که از دو سر جوجه به او زل زده بود پرسید: «این دیگه کیه؟»
سگ پیر با لبخند پاسخ داد: «پسرم جوجیغه دیگه. » و کمک کرد مرغابی چاقالو بلند شود.
سگ پیر به سمت یخچال رفت. قیمت یک یک سوسیس ها را ورانداز کرد. بعد تنها سکه اش را از جیبش بیرون آورد و دوباره قیمت ارزان ترین سوسیس را با سکه اش مقایسه کرد. وقتی لبخند زنان در یخچال را می بست چشمش به جوجیغ افتاد. او کف فروشگاه نشسته بود، پا هایش را دراز کرده بود و بستنی جوانه گندمی را با هر دو منقارش نوک می زد.
سگ ولگرد پیر نگاهی به سوسیس توی دستش انداخت و به آرامی آن را سر جایش گذاشت. تنها سکه اش را کنار صندوق گذاشت. دوان دوان خودش را به جوجیغ که سر هایش را برای برداشتن بستنی دوم، درون فریزر کرده بود رساند. قبل از این که بال جوجیغ به بستنی دوم برسد، او را روی شانه اش گذاشت و به سمت در به راه افتاد.



مرغابی چاقالو که با دهان باز به جوجیغ زل زده بود با صدای باز شدن در تکانی خورد و فوراً پرسید: «نگفتی جوجه کیه؟ »
سگ ولگرد پیر همان طور که در را پشت سرش می بست پاسخ داد: «مگه نمی بینی؟ جوجه من. » و این سوالی بود که تا هفته ها ادامه داشت.
او راهش را به سمت رستوران کج کرد اما با دیدن سطل های خیس وارونه شده مسیرش را تغییر داد و غرغر کنان گفت: «سلطا رو که همیشه بعد از ظهرا می شسن. »
چند قدم جلوتر بوی خوبی دماغش را قلقلک داد. بوی اشتها آور بی فایده ای که گرسنه ترش می کرد. چون قبل از رسیدن او، جوجیغ ساندویچ روی نیمکت را تکه تکه و خُرد و خاکشیر کرده و مشغول نوک زدن بود. سگ پیر خرده ریزهای باقیمانده روی نیمکت را با زبانش لیس زد و دوباره راه افتاد.
ساعتی بعد وقتی به کلبه رسیدند، پاکت خیلی کوچکی پشت در بود.
درون پاکت مقداری پودر ذرت مخصوص جوجه بود که حال سگ ولگرد پیر را به هم می زد. او پاکت را روی میز ترک خورده کلبه گذاشت و روی تخت کهنه اش دراز کشید. در یک چشم به هم زدن جوجیغ یکی از سر هایش را درون پاکت برد و تمام پودرهای ذرت را روی زمین پاشید.
سگ پیر تازه داشت خواب سوسیس گنده ای را می دید که ناگهان از فریاد جوجیغ از خواب پرید. جوجیغ که یکی از سر هایش لای ترک میز گیر کرده بود با هر دو منقارش جیغ می کشید: «آی سرم... سرم گیر کرده. یالّا بیدار شو... »



سگ ولگرد پیر سر جوجیغ را با روغن چرب کرد و به آرامی از لای درز میز بیرون کشید. او بلافاصله یک تکه تخته از کف تختخوابش جدا کرد و روی درز میز گذاشت. اما لحظه ای که خواست چکش را روی میخ بکوبد جوجیغ روی تخته پرید و گفت: «من می کوبم، من می کوبم. »
چکش روی دست سگ ولگرد پیر خورد و زوزه اش به هوا بلند شد. جوجیغ از ترس زیر تخت پنهان شد و بالا و پایین پریدن او را از زیر تخت نگاه کرد. بعد از یکی دو دقیقه، سگ ولگرد پیر پارچه ای به دور انگشتش پیچید و تندتند میخ ها را کوبید. او جوجیغ را از زیر تخت بیرون کشید و گفت: «بیا می خوام واسه ت نقاشی بکشم. » و تکه زغالی از بخاری بیرون کشید و روی پاکت خالی پودر ذرت برایش یک سگ و یک جوجه دوسر و گردن نقاشی کرد. وقتی داشت آن را جای نقاشی قبلی اش، که تصویر یک سگ و توله هایش بود، می چسباند، در کلبه شان تق و تق و تق صدا کرد. قبل از آن که او بپرسد چه کسی پشت در است، صدای مردانه ای جواب داد: «جناب کرکس بزرگم. زود در رو باز کن. »
به محض این که سگ ولگرد پیر در را باز کرد، کرکس بزرگ با کت و شلوار مشکی اتو کشیده و براقش پیدا شد و به جوجیغ که حالا با هر دو سرش بر و بر او را نگاه می کرد خیره شد و پرسید: «من بالاخره نفهمیدم این جوجه کیه؟ »
وقتی نگاه متعجب سگ ولگرد پیر را دید ادامه داد: «از پشت پنجره نتونستم تشخیص بدم! »
سگ پیر به نقاشی روی دیوار اشاره کرد.
کرکس نگاهی به تصویر جوجیغ و سگ پیر انداخت و دوباره پرسید: «نه منظورم اینه که جوجه کرکسه؟ هاها ها... چی می گم، کرکس که نیس. جوجه شترمرغ یا بوقلمون یا اردک یا شایدم یه موجودی که من تا حالا ندیدم یا...؟ »
سگ ولگرد پیر وسط حرفش پرید و گفت: «اگه چشاتو خوب وا کنی می بینی جوجه منه. »
و برای خروج او در را بازتر کرد و گفت: «خوش اومدی. »
کرکس بالَش را باز کرد و سگ پیر را در آغوش کشید و ادامه داد: «مهم نیس جوجه چیه، مهم اینه که من برای تو یه پیشنهاد خوب دارم. »
سگ پیر سرش را برگرداند و به صورت کرکس خیره شد. کرکس با صدایی آرام طوری که جوجیغ نشنود ادامه داد: «من حاضرم از دست این جوجه خلاصت کنم. »
سگ پیر بال او را کنار زد و گفت: «گگفتم خوش اومدی. »
کرکس منقار کجش را روی گوش سگ پیر گذاشت و گفت: «چند می فروشی؟ »
سگ پیر که از عصبانیت گوش هایش سیخ شده بود پارس کرد و گفت: «هاو هاو هاو، بببرو بی بی رون تا با اردنگی ننداختمت بیرون. »



کرکس با لبخند بسته ای اسکناس از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت: «به پیشنهادم فکر کن. »
سگ پیر هاوهاو کنان کرکس را دنبال کرد. او را از خانه بیرون کرد و در را بست. کرکس هنوز دو سه قدم دور نشده بود که سگ پیر در را باز کرد و اسکناس ها را به سمت او پرت کرد و گفت: «دیگه هیش وخت این ورا پیدات نشه. »
بعد از آن به مدت ده روز، تمام مردم شهر کوچکشان به غیر از خانواده مرغون به بهانه های مختلف در کلبه آن ها را زدند. یکی با چند سوسیس به دیدن سگ ولگرد پیر می آمد، دیگری از آن طرف ها می گذشت، عده ای هم مثلاً برای گردش به جنگل می آمدند و حتماً سری به کلبه سگ ولگرد پیر می زدند. اما هیچ کس سوالش را فراموش نمی کرد، که این جوجه چیه؟ آن روزها درست مثل سیزده به در، اطراف کلبه پر از پرنده و چرنده و خزنده های جور واجور بود. خب بد هم نبود، غذا هم می رسید. تا این که تعداد آن ها و البته غذا ها کم تر و کم تر و کم تر شد و دوباره آن جا مثل اولش خلوتِ خلوت شد.

نظرات کاربران درباره کتاب متولد محله سه‌ انگشتی‌ها