فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سیددلبر، چلچراغ، سرمه و دیوان تئاترال - جلد چهارم
جلد چهارم

نسخه الکترونیک کتاب سیددلبر، چلچراغ، سرمه و دیوان تئاترال - جلد چهارم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سیددلبر، چلچراغ، سرمه و دیوان تئاترال - جلد چهارم

نمایش‌نامه‌ی سیددلبر در ۱۳۸۰به نگارش درآمد و در ۱۳۸۱ به کارگردانی فرزین سمیعی تمرینات نافرجامی داشت.
خانه‌ی صفوراخانم از نوع معماری و فرهنگِ مستأجریِ منقرض‌شده‌ی تهران است، ولی هنوز هم نظایرش یا آخرین‌هایش در مرکز شهر، حوالیِ میدان توپ‌خانه تا جنوب شهر وجود دارد. یک حیاط بزرگ، وسط حیاط یک حوضِ شش‌گوش یا بیضی و گرداگردش چندین اتاق. از اتاق‌های پنج‌دریِ دلباز بگیر تا پستوها و مطبخ‌ها و دستون‌هایی که تبدیل به اتاق‌هایی ناقص و بدقواره و دل‌آزار شده‌اند، و هر اتاق در اجاره‌ی یک مستأجرْ به عنوان یک واحد.
مستأجرانِ این خانه‌ها بیشتر کارگران شهرستانی، بازنشستگان، مردان و زنان مجرد یا باقی‌مانده‌های یک خانواده‌ی متلاشی‌شده هستند؛ خانواده‌هایی که جوان‌هایش به ثمر رسیده‌اند و پیرهایش در شجره‌نامه‌ی خانواده جای گرفته‌اند و اگر پیری، پدری، مادری، ندیم و لَلِه‌ی خانه‌زادی از خانواده‌ای به ‌جا مانده، سال و ماه آخر عمرش را در چنین خانه‌هایی سپری می‌کرد، رسمِ رو به نسخی که هر چه بود بهتر از خانه‌ی سالمندان بود. خانه‌ی صفوراخانم، یکی از این خانه‌هاست.
حیاط: یک حوض و کنار حوض یک نیمکت یا تخت کوچک. چری و آقای لؤلؤیی بر نیمکت نشسته‌اند و منچ بازی می‌کنند.

چری: دوتا... چهارتا... اینم می‌شه... چندتا می‌شه آقالؤلؤ؟
آقای لؤلؤیی: آقای لؤلؤیی.
چری: آقالؤلؤ.
آقای لؤلؤیی: قلی.
چری: احوال لؤلؤ؟
آقای لؤلؤیی: تو نباید حرفای بی‌تربیتی بزنی.
چری: تواَم... شمام نباید تو دنیا جر بزنی.
آقای لؤلؤیی: کی گفته من جر زدم؟
چری: مش‌صفر می‌گه حرف چری‌خُلی قبول نیست... باشه حرفم قبول نیست... ولی من دیدم... چشمام که تو دنیا قبوله... من دیدم شما زیادزیاد رفتی جلو.
آقای لؤلؤیی: تو اشتباه می‌کنی.
چری: نخیرم... هیچم اشتباه... نخیر، شمام می‌گی خُلی نمی‌فهمه... پس زیادزیاد برم... ولیکندش هیشکی نباید تو دنیا به من بگه چری نمی‌فهمه.
آقای لؤلؤیی: من که نگفتم.
چری: گفتی... تو دلت گفتی... من فهمیدم... من تو دنیا صدای دلِ همه‌ی آدما رو می‌فهمم.
آقای لؤلؤیی: صدای دلِ بارونم می‌فهمی؟

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۲۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سیددلبر، چلچراغ، سرمه و دیوان تئاترال - جلد چهارم



سیددلبر، چلچراغ، سُرمه و دیوان تئاترال

مجموعه نمایش نامه های محمود استادمحمد - جلد چهارم

محمود استادمحمد





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



سیددلبر

نمایش نامه ی سیددلبر در ۱۳۸۰به نگارش درآمد و در ۱۳۸۱ به کارگردانی فرزین سمیعی تمرینات نافرجامی داشت.

خانه ی صفوراخانم از نوع معماری و فرهنگِ مستاجریِ منقرض شده ی تهران است، ولی هنوز هم نظایرش یا آخرین هایش در مرکز شهر، حوالیِ میدان توپ خانه تا جنوب شهر وجود دارد. یک حیاط بزرگ، وسط حیاط یک حوضِ شش گوش یا بیضی و گرداگردش چندین اتاق. از اتاق های پنج دریِ دلباز بگیر تا پستوها و مطبخ ها و دستون هایی که تبدیل به اتاق هایی ناقص و بدقواره و دل آزار شده اند، و هر اتاق در اجاره ی یک مستاجرْ به عنوان یک واحد.
مستاجرانِ این خانه ها بیشتر کارگران شهرستانی، بازنشستگان، مردان و زنان مجرد یا باقی مانده های یک خانواده ی متلاشی شده هستند؛ خانواده هایی که جوان هایش به ثمر رسیده اند و پیرهایش در شجره نامه ی خانواده جای گرفته اند و اگر پیری، پدری، مادری، ندیم و لَلِه ی خانه زادی از خانواده ای به جا مانده، سال و ماه آخر عمرش را در چنین خانه هایی سپری می کرد، رسمِ رو به نسخی که هر چه بود بهتر از خانه ی سالمندان بود. خانه ی صفوراخانم، یکی از این خانه هاست.

شخصیت ها:

سیددلبر: شصت ساله، بازیگر.
بارون: بیست ساله، دختر سیددلبر.
صفوراخانم: چهل و پنج ساله، صاحب خانه.
منوچهر(چری): بیست و پنج ساله، پسرِ صفوراخانم.
آقای مزین: هفتادساله، مستاجر.
مش صفر: شصت و پنج ساله، مستاجر.
آقای لولویی: شصت و پنج ساله، مستاجر.
آقامجتبی ک سی و پنج ساله، مستاجر.
احمد خاک پاکیان: چهل ساله، مدیرتولید سینما.

پرده ی اول

صحنه ی اول

۱. اتاق سیددلبر: یک تخت خواب یک نفره، یک میز کوچک که رویش پُر از قوطی و شیشه های داروست. مقادیری عکس و پوستر نمایش بر درو دیوار، میز سماور و مایحتاج دیگر. بارون روی صندلی چرخ دار نشسته است و نرم نرمک به دورِ اتاق می چرخد. منتظر است. گاهی به ساعت و گاهی به حیاط نگاه می کند.
۲. اتاق مش صفر: مش صفر قلم زن یا منبت کار است. از این اتاق به عنوان محل کار هم استفاده می کند. در این لحظات زیر نوری متمرکز بر میز کارش قلم می زند. صدای تق تق چکش بر قلمش شنیده می شود.
۳. اتاق آقای مزین: در گوشه و کنار اتاقش چندین قفسه ی غیرمنظم و مستهلک چیده شده است ولی بر قفسه ها بیش از کتاب پوشه می بینیم. درودیوار اتاق پُر است از قاب هایی شبیه به لوح تقدیر و یادبود و چیزهایی از این قبیل. آقای مزین روی یک صندلیِ راحتی ــ با پایه های قوس دار ــ آرام آرام تاب می خورد. صدای بنان از ضبط صوت کوچکی پخش می شود ولی صدای ضرب زورخانه ــ از اتاقِ مجاور ــ موسیقی را مخدوش کرده است.
۴. اتاق مجتبی: چند عکس از غلامرضا تختی، چند عکس از پهلوانان قدیم و عکس هایی از جبهه های جنگ.
ضبط صوتْ ضرب زورخانه پخش می کند و مجتبی میل می گیرد.

صحنه ی دوم

حیاط: یک حوض و کنار حوض یک نیمکت یا تخت کوچک. چری و آقای لولویی بر نیمکت نشسته اند و منچ بازی می کنند.

چری: دوتا... چهارتا... اینم می شه... چندتا می شه آقالولو؟
آقای لولویی: آقای لولویی.
چری: آقالولو.
آقای لولویی: قلی.
چری: احوال لولو؟
آقای لولویی: تو نباید حرفای بی تربیتی بزنی.
چری: تواَم... شمام نباید تو دنیا جر بزنی.
آقای لولویی: کی گفته من جر زدم؟
چری: مش صفر می گه حرف چری خُلی قبول نیست... باشه حرفم قبول نیست... ولی من دیدم... چشمام که تو دنیا قبوله... من دیدم شما زیادزیاد رفتی جلو.
آقای لولویی: تو اشتباه می کنی.
چری: نخیرم... هیچم اشتباه... نخیر، شمام می گی خُلی نمی فهمه... پس زیادزیاد برم... ولیکندش هیشکی نباید تو دنیا به من بگه چری نمی فهمه.
آقای لولویی: من که نگفتم.
چری: گفتی... تو دلت گفتی... من فهمیدم... من تو دنیا صدای دلِ همه ی آدما رو می فهمم.
آقای لولویی: صدای دلِ بارونم می فهمی؟
چری: معلومه که... خیلی می فهمم... دل بارون خیلی حرف می زنه.
آقای لولویی: چی می گه؟
چری: هیچی نمی گه.
آقای لولویی: پس تو چه جوری می فهمی؟
چری: دل بارون... فقط... فقط گریه می کنه. [می خواند] بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر. آقالولویی...
آقای لولویی: یواش حرف بزن.
چری: چرا؟
آقای لولویی: چون بارون صداتو می شنوه.
چری: هیچ وقت. اتاقِ بارون اینا اون تهِ تهِ حیاطه. هیچ وقت صدای حیاطو نمی شنوه... آقا لولویی...
آقای لولویی: بله!
چری: بارون کجا می خواد بره؟
آقای لولویی: هیچ جا.
چری: پس چرا همه می گن... آدما... آدمایی که حرف شون قبوله می گن...
آقای لولویی: چی می گن؟
چری: می گن بارون رفتنیه.
آقای لولویی: بی خود می گن. چری، تو بارونو دوست داری؟
چری: من... من تو دنیا... هیشکیو دوست ندارم، مش صفرم دوست ندارم... شما رَم دوست ندارم. [منچ را پاره می کند] دیگه م باهات بازی نمی کنم.
آقای لولویی: این چه کاری بود که کردی؟
چری: یه کاری که دوست داشتم بکنم.
آقای لولویی: [پاره های منچ را جمع می کند] وقتی از مامانت یه فصل
کتک مفصل خوردی اون وقت معلوم می شه.
چری: دوست دارم مامانم منو کتک بزنه... می خوام گریه کنم... مثل بارون. [راه می افتد] بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر.

صدای پیچیدن کلید در قفلِ درِ حیاط. صدای باز شدنِ درِ حیاط. صدایی سخت و ناهنجار.

آقای لولویی: مامانت اومد.
چری به طرف درِ حیاط می رود. از نور خارج می شود و ناگهان فریاد می کشد.
چری: دزد... آقا لولو دزد... دزد اومد.
صدای سیددلبر: منم چری... داد نزن... داد نزن عموجون، منم.
چری: [بی اختیار] دزد... دزده... می کُشه... همه رو می کُشه.
سیددلبر: چری!

سیددلبر با صورت سیاه ولی لباس معمولی وارد می شود. شدت ترس و حیرت، چری را دچار هیجانی غیرعادی کرده است.

آقای لولویی: چری نترس... نترس آسیددلبره.
سیددلبر: منم عمو... من بابای بارونم.
چری: بابای بارونی؟
سیددلبر: آره عموجون.

آقای مزین و مش صفر نیز سراسیمه خود را به حیاط رسانده اند.

سلام علیکم.
مش صفر: استغفرالله...
آقای لولویی: سوءتفاهم شده آقامش صفر... سوءتفاهم شده...
چری: یه کم...
مش صفر: خدایا، ما رو از شرّ شیطون نجات بده.

سکوت. مش صفر لب حوض می نشیند، حواس سیددلبر به تهِ حیاط، به پنجره ی اتاقش معطوف شده است. وسایلی در دست دارد، دست به دست می کند، بی قرار است، می خواهد برود.

آقای مزین: چرا خودتو سیاه کردی؟
سیددلبر: وقت نشد... نشد صورتمو بشورم.
آقای مزین: کجا بودی؟
سیددلبر: تئاتر بودم.
آقای مزین: کدوم تئاتر؟
سیددلبر: [به لولویی] صفوراخانم خونه نیست؟
مش صفر: مگه هنوزم تو تئاترا مردمو سیاه می کنن؟
سیددلبر: هنوزم تئاتریا خودشونو سیاه می کنن که کسی نتونه مردمو سیاه کنه.
آقای لولویی: شانس آوردیم که خانم تشریف نداشتن.
مش صفر: آقا لولویی شربت سینه خدمت تون هست؟
آقای لولویی: لازم تون شده؟
مش صفر: نخیر... بنده لازمم نشده، ولی این جوری که شما خانم خانم می کنی می ترسم حنجره ت بگیره.
آقای لولویی: آقای مش صفر از شما بعیده.
آقامجتبی از مش صفر هیچی بعید نیست. [وارد می شود]
سام علیکم.
همه: سلام علیکم.
چری: آقامجتبی من از آسیددلبر نترسیدم.
آقامجتبی: سام علیکم آسیددلبر.
سیددلبر: سلام کردم آقامجتبی.
آقامجتبی: گوشِ شیطون کر، مث این که کاسب شدی.
سیددلبر: بله آقامجتبی... [همچنان به پنجره ی اتاقش نگاه می کند] اگه اجازه بدین...
آقامجتبی: قدم ما سنگین بود؟
سیددلبر: اختیار دارین.
آقای مزین: ده بیست دقیقه ست اومده، هنوز به بچه ش سر نزده.
سیددلبر: [به مجتبی] چشم به راهه.
آقامجتبی: بفرمایین... متوجه نبودم... بفرمایین.
سیددلبر: با اجازه. [راه می افتد.]
آقای مزین: سیددلبر؟
سیددلبر: [می ایستد] بله آقا؟
آقای مزین: اگه تونستی آخر شب یه سری به من بزن.
سیددلبر: چشم آقا.

سیددلبر باعجله دور می شود.

آقامجتبی [به آقای مزین] پریروز داشتم از لاله زار رد می شدم هر چی چشم انداختم عکسای سیددلبرو ندیدم.
آقای مزین: لاله زار کار نمی کنه.
آقامجتبی: رفته تئاترای بالا؟
آقای مزین: نه.
مش صفر: غلط نکنم خالتور می زنه.
آقامجتبی: بی خیال بابا... چرا مردمو ضایع می کنی؟ این تا چند سال پیش سلطان تئاترای ایران بود، حالا بره تو مجلس ختنه سورون جوک تعریف کنه؟
مش صفر: بنده چنین جسارتی نکردم.
آقای لولویی: [با استفاده از ضعف مش صفر در برابر مجتبی] ایشون از این ورِ حیاط تا اون ور، سه جور حرفشو عوض می کنه.
مش صفر: کارِت به جایی رسیده که... [به لولویی حمله می کند.]
آقامجتبی: [بازوی مش صفر را می گیرد و با حرکتی پُرقدرت او را به عقب می کشد] ببین بعد از نود و بوقی ما اومدیم دوتا کلمه با این آقای مزین صحبت کنیم.
مش صفر: من اگه نتونم از پس زبون این بربیام...
آقامجتبی: مش صفر! [او را می نشاند] جون باقرکچل کوتاه بیا.

چری به طرف درِ حیاط می رود.

آقای لولویی: کجا می ری؟
چری: صدای مامانمه.
آقامجتبی: کلانتری اومد... نشد بابا... نشد آقای مزین... ما رفتیم... بعداً خدمت می رسیم.

صفوراخانم وارد می شود.

صفوراخانم: چری، برو دم در تا اون کیسه ها رو کار نگرفتن بردار بیا تو خونه.
همه: سلام علیکم.
صفوراخانم: چه خبره معرکه گرفتین؟ [چشمش به مجتبی می افتد] سلام آقامجتبی.
آقامجتبی: سام علیکم... آقامزین با اجازه. [دور می شود.]

نور می رود.

چری: مش صفر گریه نکن... عیب نداره... من به آقامجتبی می گم مش صفر تو دنیا پسر خوبیه، دیگه دعواش نکن.
مش صفر: ببین کار ما به کجا کشیده که این خُل و دیوونه می خواد
ضامن ما بشه.

چری: آقامجتبی، این مش صفر اصلنی باتربیت نمی شه، دعواش بکن.
آقامجتبی باشه دعواش می کنم. تو اول یه آواز بخون تا من مش صفرو دعوا کنم.
چری: چی چی بخونم.
آقامجتبی: هر چی دوست داری بخون.
چری: بارون می آد جرجر.
آقامجتبی: بَه...
مش صفر: سقّشو با بارون برداشتن.
آقامجتبی: چری، ببینم بلدی یه شعری بخونی که توش بارون نیاد.
چری: بلدم.
آقامجتبی: بخون ببینم.
چری: می خونم.
آقای لولویی: خُب بخون دیگه.
چری: آقامجتبی!
آقای لولویی: بلد نیستی؟
چری: [عصبانی] بلدم. [آرام] ولی آقامجتبی، تو دنیا شعری که توش بارون نیاد قشنگ نیست.
آقامجتبی ببین عمو... اومدی نسازیا... ما با همدیگه یه قراری گذاشتیم... آدم باید...
چری: [ناگهان می خواند] ای ابر پاره پاره
بگو بارون نباره
زمین یه پارچه سنگه
با قطره هات می جنگه
آقای مزین: آفرین چری.
آقامجتبی: دمت گرم.
چری: آقامجتبی دوست داشتی؟
آقامجتبی: خیلی کارت درسته.
چری: کار شمام درسته.

صحنه ی سوم

اتاق سیددلبر: بارون روی صندلی چرخ دار است و سیددلبر جلوِ آینه صورتش را پاک می کند.

سیددلبر: نمی دونی چه خبر بود... پشت صحنه سوزن می نداختی پایین نمی اومد... دویست نفر.
بارون: کیا بودن؟
سیددلبر: کوچولو کوچولوشون وزیر ارشاد بود که خودش خیلی بزرگ بود، باشکوه بود، همه چی مثل خاطره بود... ان قدر برام گل آورده بودن که اگه می خواستم بیارم خونه باید یه وانت می گرفتم. [یک شاخه گل سرخ از لای وسایلی که همراهش بود بیرون می آورد] ولی این یکی حسابش جداست. [به طرف بارون می رود و گل را به طرف او می گیرد] اینو خودش به م داد، با دستِ خودش.
بارون: کی؟
سیددلبر: وزیر ارشاد، خود وزیر، دوبه دو، چهره به چهره. [حرکت تقدیم گل را مجسم می کند] گفت: تقدیم به شما. دستش می لرزید، همه ی وجودش یکپارچه هیجان شده بود، چشماش برق می زد. گفت: با این بازیت قلبمو جلا دادی. گفتم: قربان خجالتم ندین. اومد صورتمو ببوسه، خودمو کشیدم کنار، گفتم: آقا صورت تون سیاه می شه، که شونه هامو بوسید. بارون کی شونه ی باباتو بوسید؟ وزیر ارشاد. جلو کی؟ مدیر تئاتر، کارگردانا، روزنامه نگارا، عکاسا.
بارون: عکسم انداختین؟
سیددلبر: دویست تا. اتاق گریم غلغله بود. عکاسا داشتن از سروکول هم بالا می رفتن: استاد سرتونو بگیرین بالا. [تقلید حرکت دوربین] تَق تَق. استاد نزدیکِ جناب وزیر بایستین. تَق تَق. استاد به دوربین نگاه کنین... پشت سر هم...
بارون: خدا کنه این دفعه دیگه عکساتون خراب نشه.
سیددلبر: نمی شه. به خبرنگارا گفتم یه سری از این عکسا رو باید برا دخترم چاپ کنین. دخترم می خواد باباشو ببینه... رو صحنه، پشت صحنه، تو اتاق گریم. [اسیر خاطرات می شود] اگه از روز اول عکسامو جمع می کردم، تو الان قد یه انباری عکس داشتی.
بارون: [حس پدرش را می شکند] عیب نداره بابا.
سیددلبر: چرا این کارو نکردم؟ روزنامه ها، مجله ها، پوسترا... پنجاه سال در مورد من چاپ کردن و من پنج صفحه شو نتونستم نگه دارم... یعنی کسیو نداشتم که برام جمع کنه... کاشکی تو از اولش بودی... اگه از همون روز اولی که رفتم رو صحنه، دوتا چشم، دوتا چشم مثل چشمای تو به م نگاه می کرد... [ناگهان متوجه حالت فروریخته ی بارون می شود] ولی عیب نداره... از حالا به بعد همه ی عکسامو برات می آرم... تازه... به بچه ها می گم قدیمیا رَم برات پیدا کنن. اتاقتو پُر از عکس می کنم... برات ده تا آلبوم درست می کنم. [سیددلبر سعی می کند حال بارون را عوض کند، نمی تواند و در ادامه ی همین تلاش، کارت و کاغذهای یادداشت را به بارون می دهد.]
بارون: اینا چیه بابا؟
سیددلبر: گلارو که نمی تونستم برات بیارم... گفتم اقلاً تبریکاشونو تو بخونی [کاغذها در دست بارون است، ولی سیددلبر تک تک می خواند] دکتر شُبیری، ریاست کل تئاتر ایران، مهندس تهرانی، رئیس دانشگاه تئاتر.
بارون: [می خواند] بارون جان! به پدرت افتخار می کنم.
سیددلبر: کی نوشته؟
بارون: عمو مصطفی. [یک کارت دیگر] این کیه؟
سیددلبر: اسمش چیه؟
بارون: انگلیسی نوشته... سام کَرون.
سیددلبر: کارون... اسمشو از رودخونه ی کارون گرفته...
بارون: چی کاره ست؟
سیددلبر: یه کارگردان ایرانیه، ولی تو فرانسه کار می کنه. می گن تو فرانسه از پیتر بروکم مشهورتره.
بارون: اومده ایران چی کار؟
سیددلبر: می خواد منو ببره فرانسه.
بارون: چی؟
سیددلبر: می گه تو باید تو پاریس یه نمایش برا من بازی کنی.
بارون: می خوای باهاش بری؟
سیددلبر: برم؟ کجا برم؟ من بدون تو تا دروازه تهرونَم نمی رم، چه برسه به فرانسه.
بارون: بابا!
سیددلبر: جانِ بابا؟
بارون: خواهش می کنم برو.
سیددلبر: تو داری چی می گی؟
بارون: دعوتشو قبول کن.
سیددلبر: بارون!
بارون: من خیلی دارم به شما لطمه می زنم.
سیددلبر: تواَم از دست من خسته شدی؟
بارون: من هیچ وقت فکر نمی کردم شما یه همچین حرفی به من بزنین.
سیددلبر: منم هیچ وقت فکر نمی کردم تو به من بگی برو.
بارون: من به تئاتر شما فکر می کنم.
سیددلبر: تئاتر من این جاست، تماشاچیِ من این جاست. خونه ی من این جاست.
بارون: کجاست؟ تو پستوی خونه ی صفوراخانم؟
سیددلبر: من می دونم که تو، تو این اتاق زجر می کشی، این اتاق نم داره، بوی نا می ده، آفتاب نداره، ولی به خاطر من تحمل کن.
بارون: من به خاطر خودم نگفتم.
سیددلبر: منم به این چیزا اهمیت نمی دم. خوشبختی چیه؟ با چی به دست می آد؟ با پول؟ من هیچ وقت نتونستم بفهمم پول یعنی چی؟ چون خوشبختی من یه چیز دیگه بود، یه جای دیگه بود، وقتی می رفتم رو صحنه، ان قدر خوشبخت بودم که دیگه دنبالِ هیچی نمی گشتم، هیچی نمی خواستم، خونه، زندگی، آسایش، خوشبختیِ من دلیل بدبختی تو شد. می دونم بابا... من باید قدیما این فکرا رو می کردم که نکردم. حالام دیگه...
بارون: حالام اگه بری همه چی...
سیددلبر: کجا برم؟ من این جا بازیگرم، پیرم، پیش کسوتم. این جاست که وقتی می رم رو صحنه، وزیر می آد کارمو می بینه، برام گل می آره، خودش با لفظ خودش می گه: آسیددلبر چی می خوای؟ گفتم: سلامتیِ شما رو. امشب جلو صدتا کارگردان و هنرپیشه و روزنامه نگار گفت: آسیددلبر حال دخترخانمت چه طوره؟ کی؟ کی داره حال بچه ی منو می پرسه؟ وزیر تئاتر مملکت می دونه که بچه ی من... یه کم ناخوشه. گفتم: خوب می شه آقا، دکترا گفتن... یعنی... بارون می دونی آقای وزیر کدوم نمایش منو دیده؟
بارون: کدومو؟
سیددلبر: شب های سمرقند.
بارون: اون نمایش مالِ چه سالیه؟
سیددلبر: مال قشنگ ترین سالای لاله زاره، سالای حاج رفیع و مهرتاش و هوشنگ سارنگ. اون وقتا زمین لاله زار مثل یه قالی بود و تماشاخونه ها عین گل قالی، غروب که می شد لاله زار هفت قلم آرایش می کرد... برق می زد، گل می نداخت، رنگ می داد و رنگ می گرفت. انگاری همه ی ستاره ها کُپه می شدن رو آسمونِ لاله زار. سالایی که تماشاخونه ی تهران و جامعه ی باربد، مثل الماس می درخشید. نمایش شب های سمرقندو تو جامعه ی باربد اجرا کردیم. خدا رحمتش کنه، سارنگ، سلطان محمودِ غزنویو بازی می کرد و من...
بارون: [ناگهان] آهای الماس!
سیددلبر: [یک لحظه جا می خورد] آخ الاهی فدای خاک پای سرورم بشم... فرمایش بفرمایین.
بارون: امروز خاطرِ خطیرِ ملوکانه ی ما یه قدری پریشان مان کرده است.
سیددلبر: خاطرِ خطیرِ ملوکانه ی شما غلط کرده که شما رو پریشان کرده.
بارون: الماس!
سیددلبر: قربانت گردم، به ش بگو اگه یه دفعه ی دیگه از این غلطا بکنه می زنم پدر صاحبشو درمی آرم.
بارون: من گفتم خاطرِ خطیرِ ملوکانه ی ما.
سیددلبر: به ش بگین من اعصاب ندارما.
بارون: به کی بگم؟
سیددلبر: به قاطرِ قدیرِ ملوک خانم.
بارون: قاطرِ قدیرِ ملوک خانم کیه؟
سیددلبر: همون که امروز به شما لگد زده.
بارون: الماس! این حرفا چیه تو می زنی؟
سیددلبر: حرفای هفت من یه شِی.
بارون: اگه حرفای هفت من یه شِی ایه، پس چرا می زنی؟
سیددلبر: چون این روزا خیلی خریدار داره.
بارون: الماس!
سیددلبر: کوپُنی شده، کوپُنشم گیر نمی آد... قربانت گردم اگه کوپُن داری خریداریما...

سیددلبر می رقصد. بارون با صندلیِ چرخ دار به گردِ او می چرخد. می خندد. در اوج شادی صدای صفوراخانم از فاصله ی دور شنیده می شود.

صدای صفوراخانم: آسیددلبر! آهای آسیددلبر!

فضا می شکند. سیددلبر می خواهد صدا را ناشنیده بگیرد، ولی گریزناپذیر است. صدا هست و لحظه به لحظه هم سمج تر می شود.
آسیددلبر... اگه می شه، خواهش می کنم یه توک پا تشریف بیارین... خواهشاً... بنده یه عرضی دارم.

بارون که در اوج شادی و خنده با شنیدن صدا، سرفه اش گرفته بود، رفته رفته سرفه اش بیشتر می شود.

سیددلبر: [درمانده] بابا!
بارون: چیزی نیست باباجون... صفوراخانم داره صدات می کنه؟
سیددلبر: آره.
بارون: برو... برو ببین چی کارت داره.
سیددلبر: کارت دعوت می خواد... تا حالا هفت هشت تا براش آوردم ولی...
صدای صفوراخانم: چری... برو به سیددلبر بگو مامانم باهات کار داره.
سیددلبر: الان برمی گردم بابا.
بارون: برو.
سیددلبر: اومدم... همین الان می آم.
بارون: باشه بابا.

نور اتاق می رود.

صحنه ی چهارم

حیاط: صفوراخانم کنار حوض ایستاده است. صدای سیددلبر از تاریکی شنیده می شود.

صدای سیددلبر: اومدم... اومدم صفوراخانم... [وارد می شود]
سلام علیکم.
صفوراخانم: سلام علیکم.
سیددلبر: ببخشین که... صفوراخانم... داشتم دوا درمونِ بارونو می دادم... دکتر گفته باید دواهاشو سر ساعت بدم... این شد که... معذرت می خوام...

آقای لولویی به حیاط می آید. لحظاتی بعد مش صفر و آقای مزین هم وارد می شوند.

صفوراخانم: آسیددلبر! مثل این که ما امروز ظهر در حضور آقای مزین یه قراری گذاشتیما.
سیددلبر: بله، بله.

چری با چیزی مثل یک تکه پارچه ی کثیف به طرف حوض می رود.

صفوراخانم: چری بیا کنار، [به سیددلبر] البته نه این که ما بخوایم به هنرمندیِ شما جسارت کرده باشیما... ولی آدمیزاد از دهنش حرف می زنه... چری!
سیددلبر: صفوراخانم، من فراموش نکردم که باید حتماً امشب بیام خدمت شما.
صفوراخانم: ولی یادتون رفت.
سیددلبر: نخیر.
صفوراخانم: البته مانعی نداره، شما یادتون رفت، ما که یادمون نمی ره، ما می آیم خدمت شما.
سیددلبر: [صدای صفوراخانم لحظه به لحظه بالاتر می رود، دلواپسیِ سیددلبر لحظه به لحظه بیشتر می شود. نگاهش در مسیر اتاقش پَرپَر می زند] صفوراخانم اگه می شه... یه کم...
صفوراخانم: چشم، آه... [کف دستش را روی دهانش می گذارد] آه. من خفه خون می گیرم، ولی شما... چری... شما بفرمایین که امروز چندمِ برجه؟
سیددلبر: بله.
صفوراخانم: بله و نخیر نداریم آسیددلبر، کلام یه کلام... چری نزن... فقط یه کلام، بگو امروز چندمه.
سیددلبر: پونزدهم.

صفوراخانم سرانجام به طرف چری می رود.

صفوراخانم: اون چیه داری می زنی تو حوض؟ [با یک دست گوش چری را می پیچاند و با دست دیگر آن چه در دست داشت می گیرد] چه جوری حرصمو خالی کنم؟ نفرینت کنم؟ تو که دیگه جای نفرین نداری. بزنمت؟ تو رو که خدا زده، چی کارت کنم؟ [می زند.]
آقای لولویی: [می رود که چری را نجات دهد] صفوراخانم؟
صفوراخانم: بفرمایین؟ فرمایش؟ بفرمایین آقای لولویی؟
آقای لولویی: صفوراخانم آخه درست نیست.
صفوراخانم: درست نیست؟ [یک ضربه ی دیگر] شما بفرمایین درستش کنین.
آقای لولویی: [پس می رود] بنده که حرفی نزدم.
صفوراخانم: نبایدم بزنی... به شما چه مربوطه؟ بچه ی منه، زورشو من زدم شما چرا ادعات می شه؟ عجب دوره و زمونه ای شده ها... آدم حق نداره بچه ی خودشو بزنه؟ [یک ضربه ی دیگر می زند و چری را رها می کند. به طرف سیددلبر می رود] چی شد آسیددلبر؟
سیددلبر: چیزی نشد صفوراخانم.
صفوراخانم: می دونم چیزی نشد، ولی قرار بود یه چیزی بشه، فرمودین امروز چندمه؟
سیددلبر: پونزدهم.
صفوراخانم: قربون هر چی آدم چیز فهمه، آقای مزین تحویل بگیر، من بَدم. بَدم آقا. دختر یزیدم، من عِرض و آبرو ندارم ولی شما که داری... فتواش با شما. برج پیش گفت: صفوراخانم قسط قراردادم نرسیده... اگه یه چند روزی با من راه بیای، سِندر قراردادم، پندر می شه. گفتم: چند روز؟ گفت: ده روز، گفتم: محض خاطر هنرمندیِ سیددلبر ده روزم روش، بیستم اجاره تو بیار بده. بیستم گفت: اگه اجازه بدین سر برج، هر دو برجو یه جا کارسازی می کنم. گفتم: محض خاطر هنرمندیِ سیددلبر عیب نداره. برج اومد و رفت پنجم شد، دهم شد، پونزدهم شد. مسلمون خدا... هنرمنده؟ دود چراغ خورده ست؟ یکه ی زمون خودشه؟ جورشو بکش. اگه از من توقع داری... هفت قدم رو به قبله، شبم صبح نشه اگه داشته باشم دریغ کنم... ندارم... با چه زبونی بگم؟
آقای مزین ندارم، آقای لولویی ندارم، درخت ندارم، زمین ندارم، آسمون... تو رو به حقِ عظمتت منو از روی این زمین بردار... نمی تونم... به خدا دیگه نمی تونم... یتیم داری سخته، نمی تونم از پسِ خرج و مخارج شون بربیام. به حقِ خودش منم و این لچک سیاه بختی و سه تا بچه ی یتیمِ ناقص الخلقه و اجاره ی این خراب شده... آخه رحم و مروتم خوب چیزیه... به خداوندیِ خدا یه هفته اجاره تون عقب می افته دیگه نون ندارم تو سفره ی این صغیرمونده ها بذارم.

صفوراخانم از لحظاتی قبل می گرید. آقای لولویی به طرف او می رود و یک دستمال به او می دهد.

آقای لولویی: بفرمایین... شما تشریف ببرین، تا شامِ بچه ها رو بدین...
مش صفر: کجا تشریف ببرن آقا، مرگ یه بار شیونم یه بار، نمی تونی تنگه شو خورد کنی، اتاق اجاره نکن... مگه خونِ شما از دیگرون رنگین تره؟ تو رو ننه زاییده، اونایی که شبا تو پارک می خوابن لَلِه؟ نه بابا این صحبتا نیست، طرف می بینه نمی تونه اجاره بده... سنگین رنگین... یه تیکه مقوا... گوشه ی پارک... زمین از تو، آسمون از خدا، بگیر بخواب واسه مردمم مزاحمت فراهم نکن.
آقای مزین: مش صفر!
مش صفر: آقای مزین، ما هر چی می کشیم از دست شما می کشیم.
آقای مزین: شما اگه یه دفعه به من اجازه بدی...
مش صفر: چی می خوای بگی؟ طرف هنرمنده و دومی نداره و اسمش تو کتابای تاریخ نوشته شده، تو کت و کول من یکی نمی ره؛ این اولندش. دوماً... قبول. هر چی شما می گی قبول. طرف خودِ ملک الشعرای بهاره... به من چه؟ من اتاق اجاره کردم واسه این که آسایش داشته باشم. این خونه، خونه ی مستاجریه، به جز ایشون شیش تا مستاجر دیگه تو این یه قربیل جا زندگی می کنن، اگه هر کدوم از مستاجرا بخوان ماهی دو سه شب یه همچین الم شنگه ای راه بندازن که روزگار همه سیاه می شه...
چری: مثل این که... [ناگهان] آقامجتبی اومد. [به سمت اتاق مجتبی می دود] آقامجتبی من تو دنیا هیچ کار بدی نکردم.
آقامجتبی: [از اتاقش خارج می شود. سنگین و سخت و عصبی] تو هیچ وقت کار بدی نمی کنی.
چری: پس چرا خدا منو زده؟
آقامجتبی: کی یه همچین حرفی زده؟
چری: مامانم گفت. همین الانه گفت خدا تو رو زده، من دیگه نمی زنمت... اما بازم زد.

سیددلبر گوشه ای ایستاده بود، تنها. مجتبی ضمن حرف زدن با چری به طرف سیددلبر می رود. در یک لحظه، دور از چشم دیگران، یک دسته اسکناس در دست سیددلبرمی گذارد و کنار می آید.

آقامجتبی: [روبه روی مش صفر] ببین... خونهْ خونه ی مستاجریه. مستاجرْ فهمیده جماعتْ گوشه ی اتاقش می شینه و تو کار مستاجرای دیگه دخالت نمی کنه.
مش صفر: بله آقامجتبی.

سیددلبر سربه زیر، خیره به اسکناس هایی که گویی بر کفِ دستش سنگینی می کند، ایستاده است.

آقامجتبی: آسیددلبر!
سیددلبر: بله؟
آقامجتبی: مگه قرار نبود امشب اجاره تو صاف کنی. پس معطل چی هستی؟
سیددلبر: هان؟

با ورود مجتبی همه از جمله صفوراخانم خودشان را جمع و جور کرده بودند. رفته رفته همه می روند که خارج شوند.

آقامجتبی : کجا دارین می رین؟ معرکه هنوز تموم نشده. مش صفر! آخرِ این معرکه خیلی تماشاییه... این ماری که من می بینم، بالاخره مرشدشو خاکستر می کنه، آسیددلبر...

با نهیبِ مجتبی، سیددلبر بی آن که نگاهش را از روی پول هایی که بر کف دستش چسبیده است بگیرد، به طرف صفوراخانم می رود.

صفوراخانم: من نمی گیرم.
آقامجتبی: نیش مار، واسه گزیدن از کسی اجازه نمی گیره.
صفوراخانم: نمی گیرم. [می گریزد.]

مجتبی از خانه خارج می شود. مش صفر و لولویی بااحتیاط به اتاق های شان می روند. سیددلبر مانده است با دسته اسکناسی که مثل یک کوه روی دست هایش سنگینی می کند. مزین نزدیک به سیددلبر ایستاده است و چری، بی تاب و پریشان بال بال می زند.

سیددلبر: [هنوز چشمش به پول هاست] اینو از من بگیر... بگیر... دارم خفه می شم. داره خفه م می کنه... منو از زیر این آوار بکش بیرون... آقای مزین، چرا وایسادی داری منو تماشا می کنی؟ دارم زنده به گور می شم. حق من نبود که این جور بمیرم... من کسی نیستم که پول بذارن کف دستم.
آقای مزین: این تازه اولشه.
سیددلبر: اول چیه؟
آقای مزین: اول راهی که تو پیشه کردی.
سیددلبر: من هیچ راه جدیدی پیشه نکردم... من بازیگرم.
آقای مزین: یه بازیگر بی تماشاچی.
سیددلبر: من هنوز یه تئاتری اَم.
آقای مزین: یه تئاتری بی صحنه. [سکوت] صحنه مثل اسبه، یه اسب سفید سرکش. سوارشو می شناسه. اگه اون که می خواد رو گرده ش بشینه سوارکار باشه، به ش رکاب می ده وگرنه... تو همون یورتمه ی اول، زیرشو خالی می کنه. تو تا اون روزی بازیگر بودی که صحنه به ت رکاب می داد. همچین که پاتو می ذاشتی رو صحنه می تاخت، می کوبید، پر می کشید... عنان و اختیارش دست تو بود، به هر طرف که می خواستی می تازوندی... از صحنه کم نمی آوردی... صحنه و بازیگر مثل اسب و سوارکارن... همه چی شون عین همه، فقط یه فرق کوچیک دارن، اونم اینه که بازیگر پیر می شه ولی صحنه هیچ وقت پیر نمی شه. برعکس روزبه روز جوون تر می شه. این عروس سه هزارساله از روزای اولش جوون تر شده. سه هزار ساله که سرکش ترین جوونا دارن همه ی نیروهای جوونی شونو می ریزن به پای صحنه... چرا پیر بشه؟ صحنه اَم مثل زمونه، جوون پسنده... خوش به حال کسایی که این رازو راحت قبول می کنن.
سیددلبر: ولی من قبول نکردم.
آقای مزین: چرا؟
سیددلبر: دلیلش مهم نیست.
آقای مزین: چون دخترت نمی خواد تو قبول کنی.
سیددلبر: آقای مزین...
آقای مزین: دخترت می دونه که تو به خاطر خودخواهیِ اون داری به چه روزی می افتی؟
سیددلبر: اون خودخواه نیست.
آقای مزین: این منتهای خودخواهیه.
سیددلبر: بارون خودخواه نیست.
آقای مزین: پس چیه؟
سیددلبر: رفتنیه.

چری: [چری که تا این لحظه گیج و گنگ به حرف ها گوش می داد، با صدایی پایین می خواند] بارون می آد جرجر، رو پشت بوم هاجر.
سیددلبر: روزگار چرخید و چرخید و چرخید... از چیزی به نام خونواده... خونواده ی پدری و مادری... خونواده ی سببی و نسبی... فقط یه دختر به من بخشید... همین. ولی اینم نتونست به من ببینه... داره پسش می گیره... عیب نداره، بذار بگیره... ولی حالا که دخترم داره می میره، چرا ناکام بمیره... اون هیچ کامی از این دنیا نمی تونه بگیره به جز لذت بازیگر بودن باباش. براش بازی می کنم آقای مزین... تا روزی که زنده ست زیر نور یه لامپ شصت، گوشه ی اتاق صفوراخانم براش بازی می کنم... حتا اگه شما... شما که چهل سال کارگردان من بودی، نفهمی که من چرا بازی می کنم، که من دارم چه نقشیو برای کدوم تماشاچی بازی می کنم.

چری: بارون می آد جرجر
رو پشت بوم هاجر

ای ابر پاره پاره
بگو بارون نباره

زمین یه پارچه سنگه
با قطره هات می جنگه...

نظرات کاربران
درباره کتاب سیددلبر، چلچراغ، سرمه و دیوان تئاترال - جلد چهارم