فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اراده به دانستن

کتاب اراده به دانستن

نسخه الکترونیک کتاب اراده به دانستن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اراده به دانستن

نباید سکسوالیته را داده‌ای طبیعی تصور کرد که قدرت تلاش می‌کند آن را مطیع و سرکوب کند، یا حوزه‌ای مبهم که دانش تلاش می‌کند به‌تدریج آن را کشف کند. سکسوالیته نامی است که می‌توان به سامان‌های تاریخی داد: نه واقعیتی پنهان که تسخیر آن دشوار باشد، بلکه شبکهٔ بزرگِ سطحی که در آن برانگیختن بدن‌ها، تشدید لذت‌ها، تحریک به گفتمان، شکل‌گیری شناخت‌ها، و تقویت کنترل‌ها و مقاومت‌ها به‌طور زنجیروار و مطابق با چند استراتژی دانش و قدرت به یکدیگر متصل می‌شوند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اراده به دانستن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: ما ویکتوریایی هایی دیگر

گویا از دیرباز به نظام ویکتوریایی تن داده ایم و حتا امروز نیز از آن تبعیت می کنیم. زاهدنماییِ شاهانه ای بر تارک سکسوالیته ی تودار، صامت و ریاکار ما خودنمایی می کند.
گویا در ابتدای سده ی هفدهم هنوز نوعی رک گویی متداول بوده است. اَعمال جنسی چندان مخفی نمی شدند؛ کلمات بدون توداری افراطی و چیزها بدون پرده پوشیِ بیش از حد به کار می رفتند؛ با امر نامشروع نوعی دمخوری سهل گیرانه وجود داشت. در مقایسه با قوانین سده ی نوزدهم، قوانین در مورد چیزهای موهن، جلف و رکیک کاملاً گَل و گشاد بود. [ در این دوران]، رفتارها صریح بود، گفتارها بی حجب وحیا، تخطی ها آشکار، بدن ها عریان می شد و به سادگی با هم می آمیخت، کودکانِ بی حیا بی ملاحظه و بدون شرم در میان خنده های بزرگ ترها وول می خوردند: بدن ها «جلوه نمایی می کردند».
اما گویی غروبی سریع از پی این روز روشن آمد و سپس شب های ملال آور بورژوازی ویکتوریایی. پس سکسوالیته به دقت محبوس شد و به خانه ها نقل مکان کرد. خانواده ی زناشوییْ سکسوالیته را تصاحب کرد و به تمامی در کارکرد مهم تولیدمثل ادغام کرد. در مورد مسائل جنسی سکوت حاکم شد. زوج مشروع و تولیدمثل گر قانون وضع کرد. این زوج خود را به منزله ی الگو تحمیل کرد، هنجار را ارج نهاد، حقیقت را در اختیار گرفت، حق سخن گفتن را برای خود حفظ کرد و درعین حال اصل رازداری را به خود اختصاص داد. در فضای اجتماعی، همچون بطن هر خانه، اتاق والدین تنها مکان رابطه ی جنسیِ پذیرفته شده اما مفید و بارآور بود. مابقی باید رنگ می باخت؛ نزاکت رفتاری از بدن ها پرهیز می کرد و نزاکت کلمات گفتارها را پالوده می کرد. اگر بر ناباروری پافشاری می شد و بیش از حد نمایان می شد، جایگاه امر نابهنجار را می یافت، و در نتیجه، نابهنجاری تلقی می شد و سزاوار مجازات بود.
آن چه برپایه ی تولیدمثل تجویز نشده بود یا در تولیدمثل تجلی نمی یافت، دیگر نه کاشانه ای داشت، نه قانونی و نه سخنی. هم مطرود بود، هم مردود بود و هم به سکوت واداشته می شد. نه تنها وجود نداشت، بلکه حق وجودداشتن هم نداشت، و به محض کوچک ترین بروزی (چه به صورت عمل یا گفتار) نابود می شد. برای مثال، به خوبی می دانیم که کودکان فاقد سکس [ رابطه ی جنسی] اند و این دلیلی است برای ممنوعیت آن برای آنها، قدغن بودن سخن گفتن درباره ی آن، بستن چشم ها و گوش ها هرآن جایی که سکس حضور دارد و دلیلی است برای سکوتی عمومی و تعمدی. این ها می توانند ویژگی سرکوب باشند که سرکوب را متمایز می کنند از ممنوعیت های قانون صرف کیفری: سرکوب درست مثل حکم به ناپدیدشدن بود، و نیز مثل حکم به سکوت، تایید عدم وجود، و درنتیجه، گواهی بر هرآن چه نباید درباره اش نه سخن گفت، نه آن را دید، نه از آن آگاه بود. این چنین است ریاکاری جوامع بورژوایی ما در منطق متزلزل سرکوب. بااین حال، این سرکوب مجبور به دادن امتیازهایی هم شد. اگر به راستی لازم بود که جایی به روابط نامشروع جنسی داده شود، باید این روابط در جای دیگری شیطنت کنند: یعنی آن جایی که بتوان این روابط را اگرنه در چرخه ی تولید، دست کم در چرخه ی سود جا داد. روسپی خانه و بیمارستان روانی همین مکان های تسامح اند: روسپی و مشتری و پاانداز، روان پزشک و بیمار هیستریک اش ــ به قول استفان مارکوس، آن «ویکتوریایی های دیگر» ــ به نظر می رسد لذتِ ناگفته را مخفیانه در زمره ی چیزهای محاسبه شدنی قرار می دهند؛ کلمات و رفتارها که مخفیانه مجاز شدند، به قیمت مقطوع روز مبادله می شوند. فقط در این جا است که رابطه ی آزاد جنسی از حقِ داشتن شکل های واقعی، اما کاملاً جزیره ای و گفتارهای مخفی، مهارشده و رمزگذاری شده برخوردار می شود. در همه ی جاهای دیگر، پاک دینی مدرنْ حکم سه گانه ی خود، یعنی حکم ممنوعیت، عدم وجود و سکوت را تحمیل می کند.
آیا از این دو سده ی طولانی که باید تاریخ سکسوالیته را پیش از هر چیز، به مثابه گاه شماریِ سرکوب فزاینده قرائت کنیم، رها شده ایم؟ به ما پاسخ می دهند خیلی کم، آن هم شاید با فروید. اما با چنان احتیاط، چنان سنجیده گی پزشکانه، چنان پشتوانه ی علمیِ بی ضرر و چنان دوراندیشی و احتیاطی که بتوان بدون ترس از «طغیان»، همه چیز را در امن ترین و مجزاترین مکان، میان تخت [ روان کاوی] و گفتار، حفظ کرد:بازهم زمزمه ای سودمند روی تخت. و آیا می شد به گونه ای دیگر باشد؟ به ما توضیح می دهند که اگر از عصر کلاسیک بدین سو، سرکوب وجه بنیادین رابطه ی میان قدرت، دانش و سکسوالیته بوده است، نمی توان از آن رهایی یافت مگر به بهایی گزاف: بهایی نه کم تر از تخطی از قوانین، برداشتن ممنوعیت ها، هجوم گفتار، احیای لذت در واقعیت، و اقتصاد کاملاً جدیدی در سازوکارهای قدرت؛ زیرا کوچک ترین تلالو حقیقتْ مشروط به سیاست است. نمی توان چنین نتایجی را از عمل صرفا پزشکی یا گفتاری کاملاً نظری انتظار داشت. بنابراین، همنواگرایی فروید، کارکردهای هنجارگذارانه ی روان کاوی، کم رویی بسیار زیاد رایش در زیر خشم و غضب او و تمام اثرهای ادغامیِ تضمین شده توسط «علم» سکس یا کاربردهای نه چندان مبهم سکس شناسی، همگی تقبیح می شوند.
این گفتمان درباره ی سرکوب مدرنِ سکس کاملاً رایج است، بی شک ازآن رو که بیان آن راحت است و ضمانت تاریخی و سیاسی مهمی از آن حمایت می کند؛ پس از صدها سال فضای باز و بیان آزاد، عصر سرکوب در سده ی هفدهم آغاز شد و این گفتمان بر توسعه ی کاپیتالیسم منطبق و به نظم بورژوایی الحاق شد. گاه شماری کوتاه سکس و محاکمات آن خیلی زود به تاریخ رسمی شیوه های تولید انتقال یافت و بی فایده گی آن محو شد. اساسا بدین گونه توضیح داده می شود که اگر سکس با سخت گیری بسیار سرکوب می شود، ازآن رو است که با کار عمومی و متمرکز مغایرت دارد؛ در دوره ای که به طور نظام مند از نیروی کار بهره کشی می شود، آیا می شود اجازه داد که نیروی کار در لذت ها هرز رود، مگرآن که در لذت هایی صرف شود که به حداقل کاهش یافته اند و به نیروی کار امکان بازتولید می دهند؟ شاید سکس و تاثیرات اش به سادگی قابل رمزگشایی نباشد؛ اما درعوض، سرکوبِ آن ها که بدین سان بازسازی می شود، به راحتی قابل تحلیل است. و علت سکس ــ علت آزادی اش و نیز علت شناخت از آن و حق سخن گفتن از آن ــ با مشروعیت تمام به عزتِ علتی سیاسی پیوند می خورد: سکس نیز در دستورکار آینده قرار می گیرد. شاید ذهنی شکاک بپرسد که آیا این همه احتیاط و دوراندیشی برای دادن یک پدر تعمیدی مهم به تاریخ سکس همچنان حاکی از آن زاهدنمایی های قدیمی نیست: گویی برای آن که این گفتمان قابل بیان یا قابل دریافت باشد، این همبسته های ارزش گذار ضروری اند.
اما شاید دلیل دیگری وجود داشته باشد که صورت بندی مناسبات سکس و قدرت برحسب سرکوب را برای ما تا به این اندازه رضایت بخش می کند: چیزی که می توان منفعت گوینده نامید. اگر سکس سرکوب می شود، یعنی محکوم به ممنوعیت، عدم وجود و سکوت می شود، صرف سخن گفتن از آن و سخن گفتن از سرکوب آن مثل نوعی تخطی تعمدی است و آن کسی که چنین زبانی را به کار می گیرد تا حدودی خود را بیرون از قدرت قرار می دهد؛ قانون را سرنگون می کند و آزادی آینده را هرچند اندک جلو می اندازد. ازهمین رو است آن طمطراق و تشریفاتی که امروز درباره ی سکس سخن گفته می شود. نخستین جمعیت نگاران و روان پزشکان سده ی نوزدهم وقتی می خواستند درباره ی سکس سخن بگویند، فکر می کردند که باید از مخاطبان شان عذرخواهی کنند که توجه آنان را به موضوعاتی تا به این اندازه مبتذل و بی فایده جلب می کنند. اما از چند دهه ی پیش بدین سو ما با حالت دیگری درباره ی سکس سخن می گوییم: آگاهی از مخالفت با نظم مستقر، لحن صدایی که نشان می دهد گوینده خودش را ویرانگر می داند، شور و حرارت در دورکردن زمان حال و توسل به آینده ای که به نظر می رسد به جلوانداختنِ زمان یاری می رساند. چیزی حاکی از عصیان، آزادی موعود و عصر آینده با قانونی دیگر، همگی به راحتی در این گفتمان در مورد سرکوب سکس وارد شدند. برخی از کارکردهای سنتی و قدیمیِ پیشگویی در این گفتمان دوباره فعال شد. فردا سکس مطلوب خواهد بود. ازآن جا که این سرکوب تایید می شود، هنوز می توان محتاطانه مفاهیم را کنار هم قرار داد، کاری که ترس از تمسخر یا تلخی تاریخ مانع از آن می شود که اکثریت ما با آن هم سو شویم: [ همزیستی مفاهیمِ] انقلاب و سعادت؛ یا انقلاب و بدنی دیگر، بدنی تازه تر و زیباتر؛ یا انقلاب و لذت. سخن گفتن علیه قدرت ها، گفتن حقیقت و نویددادن لذت؛ پیونددادن روشنگری و رهایی و لذت های متکثر به یکدیگر؛ بیان گفتمانی که در آن شور و حرارت به دانستن، اراده به تغییر قانون و بهشت لذت های زمینی به یکدیگر می پیوندند ــ بی شک همین ها است که پایه ی سماجت ما در سخن گفتن از سکس برحسب سرکوب است؛ و همین ها است که شاید ارزش تجاری یی را توضیح دهد که نه تنها به هرآن چه درمورد سرکوب گفته می شود، بلکه به واقعیت ساده ی گوش سپردن به کسانی که می خواهند اثرات سرکوب را حذف کنند، نسبت داده می شود. روی هم رفته ما تنها تمدنی هستیم که در آن متصدیان حقوق می گیرند تا به هرآن کس که راز سکس اش را بیان می کند گوش فرادهند: گویی نیاز به سخن گفتن درمورد سکس و منفعتی که از آن انتظار می رود، آن قدر از امکانات گوش سپردن فراتر است که حتا برخی گوش های شان را اجاره می دهند.
اما به نظرم می رسد که بیش تر از این تاثیر اقتصادی، وجود گفتمانی در دوران ما اهمیت اساسی دارد، گفتمانی که در آن سکس، پرده برداری از حقیقت، واژگونی قانون جهانی، بشارت روزگاری دیگر و نوید نوعی خوشی و شادمانی به یکدیگر پیوند خورده اند. امروز سکسْ پایه ی آن شکل قدیمی وعظ، شکل قدیمی بسیار آشنا و بسیار مهم در غرب است. وعظ عظیم جنسی ــ که متالهان زیرک و آرای مردمی خود را داشت ــ از چندین دهه ی پیش بدین سو جوامع ما را درنوردیده است؛ این وعظْ نظم قدیمی را به باد انتقاد گرفته، ریاکاری ها را افشاء کرده و حق امر بی واسطه و امر واقع را ستایش کرده است؛ این وعظ رویای شهر دیگری را پرورانده است. پیروان فرقه ی فرانسیسی را به یاد آوریم و از خودمان بپرسیم که چگونه این وعظ توانست به گونه ای شکل گیرد که تغزل گرایی و دین داری که از دیرباز با برنامه ی انقلابی همراه بود، در جوامع صنعتی و غربی دست کم تاحدود زیادی به مسئله ی سکس پرداخت.
پس این ایده که سکس سرکوب شده است فقط موضوعی نظری نیست. باور به این که سکسوالیته هیچ گاه به شدت و سختگیری عصر بورژوازیِ ریاکار و فعال و حساب گر، به انقیاد درنیامده است، همراه شد با طمطراق گفتمانی که باید حقیقت را درباره ی سکس بگوید، اقتصاد آن را در واقعیت سروسامان دهد، قانون اداره کننده ی سکس را واژگون کند و آینده ی آن را تغییر دهد. بیان سرکوب و شکل وعظ به یکدیگر ارجاع می دهند و متقابلاً یکدیگر را تقویت می کنند. گفتن این که سکس سرکوب نشده است یا گفتن این که رابطه ی سکس و قدرت رابطه ای از نوع سرکوب نیست، این خطر را دارد که فقط نوعی تناقض گویی سترون باشد. این گفته فقط مخالفت با نظری کاملاً پذیرفته شده نیست، بلکه مخالفت با کل اقتصاد و کل «منافع» گفتمانیِ شالوده ی این نظر است.
از همین دیدگاه است که می خواهم مجموعه ای از تحلیل های تاریخی را ارائه دهم که کتاب حاضر هم پیش درآمدی بر آن و هم بررسی اولیه ی آن است: تعیین مقاطع تاریخی مهم و ترسیم برخی مسائل نظری. درمجموع، هدف من بررسی جامعه ای است که از بیش از یک سده ی پیش بدین سو، ریاکاری اش را با جاروجنجال به باد انتقاد می گیرد، با پُرگویی از سکوت اش سخن می گوید، جزئیات ناگفته هایش را با سرسختی بررسی می کند، قدرت های اِعمال کرده اش را افشاء می کند و وعده ی رهایی از قوانینی را می دهد که موجب کارکردش بوده اند. می خواهم نه تنها این گفتمان ها، بلکه اراده ی حامل آن ها و نیت استراتژیک حامی آن ها را بررسی کنم. من نمی خواهم بپرسم که چرا ما سرکوب شده ایم، بلکه می خواهم بپرسم چرا با این همه شور و حرارت، با این همه کینه و غضب علیه گذشته ی نزدیک مان، علیه زمان حال و خودمان می گوییم که سرکوب شده ایم؟ از چه راه مارپیچی به این نتیجه رسیده ایم که تایید کنیم سکس نفی می شود و متظاهرانه نشان دهیم که سکس را پنهان می کنیم و بگوییم که سکس را به سکوت وامی داریم؟ و همه ی این ها را در قالب کلماتی صریح بیان می کنیم و تلاش می کنیم تا سکس را در عریان ترین واقعیت اش نشان دهیم و آن را در ایجابی بودنِ قدرت و تاثیرات اش تایید کنیم. مسلما موجه است از خودمان بپرسیم که چرا از دیرباز سکس و گناه را به هم ربط داده ایم و همچنین ببینیم که چگونه این ارتباط انجام گرفته است و بپرهیزیم از این که کلی و شتاب زده بگوییم که سکس «محکوم» بود. اما باید همچنین از خودمان بپرسیم که چرا ما امروز از این که در گذشته سکس را گناه می شمردیم، با این شدت خود را گناه کار می دانیم؟ چگونه به این نتیجه رسیده ایم که درمورد سکس مان «برخطا» بوده ایم؟ و آن قدر تمدن منحصربه فردی هستیم که بگوییم خود این تمدن از دیرباز و حتا امروز نیز با سوءاستفاده از قدرت، در مورد سکس «مرتکب گناه» شده است؟ این تغییر چگونه روی داده است، تغییری که مدعی رهاکردن ما از ماهیت گناه کارانه ی سکس است و درعین حال ما را به خطای تاریخی عظیمی متهم می کند که دقیقا عبارت است از باور به همین ماهیت خاطی و کسب نتایجی مصیبت بار از این باور؟
به من می گویند که اگر امروز افراد بسیاری وجود این سرکوب را تایید می کنند، از آن رو است که این سرکوب از لحاظ تاریخی بدیهی و مسلم است. و اگر مدت ها است که این همه درمورد آن سخن می گویند، از آن رو است که این سرکوب عمیقا ریشه دوانده است و ریشه ها و دلایلی محکم دارد و با چنان شدتی بر سکس سنگینی می کند که صرف افشاگری به هیچ رو نمی تواند ما را از آن رهایی بخشد، بلکه کاری بس بلندمدت را می طلبد، و بی شک هرچه ویژگی قدرت ــ و به خصوص ویژگی قدرتی همچون آن چه در جامعه ی ما عمل می کند ــ سرکوب گرانه باشد و با دقتی خاص، نیروهای بی فایده، شدت لذت ها و رفتارهای بی قاعده را سرکوب کند، این رهایی بخشی بلندمدت تر است. پس باید انتظار داشت که بروز نتایج رهایی از این قدرت سرکوب گر، کند و آرام باشد؛ اقدام به سخن گفتن آزادانه درمورد سکس و پذیرش واقعیت اش آن قدر با رشته ی کل تاریخ که اکنون هزارساله شده است مغایر است و به علاوه آن قدر با سازوکارهای درونیِ قدرت متضاد است که چنین اقدامی تا پیش از موفقیت در رسالت اش، تا مدت های مدید درجا خواهد زد.
اما می توان درمورد آن چه من «فرضیه ی سرکوب» می نامم، سه شک جدی را مطرح کرد. نخست این که آیا سرکوبِ سکس از لحاظ تاریخی بدیهی است؟ آیا آن چه در همان نگاه اول آشکار می شود ــ و در نتیجه امکان طرح فرضیه ای مقدماتی را می دهد ــ، کاملاً تشدید یا حتا استقرار نظام سرکوب سکس از سده ی هفدهم به بعد است؟ این پرسشی دقیقا تاریخی است. دوم این که آیا سازوکار قدرت و به ویژه سازوکاری که در جامعه ای مانند جامعه ی ما عمل می کند، اساسا از نوع سرکوب است؟ آیا ممنوعیت، سانسور و انکار همان شکل هایی اند که قدرت به طور قطع در جامعه ی ما و شاید به طور عمومی در همه ی جوامع، در قالب آن ها اِعمال می شود؟ این پرسشی تاریخی ـ نظری است. و سوم این که آیا گفتمان منتقدِ سرکوب می خواهد سد راه سازوکار قدرتی شود که تا به امروز بدون مخالفت عمل کرده است، یا این گفتمان بخشی از همان شبکه ی تاریخی است که با «سرکوب»نامیدن آن، آن را افشاء (و بی شک تحریف) می کند؟ آیا گسستی تاریخی میان سرکوب و تحلیل انتقادی سرکوب وجود دارد؟ این پرسشی تاریخی ـ سیاسی است. منظور من از طرح این سه شک فقط ارائه ی پاد ـ فرضیه هایی قرینه و وارونه ی فرضیه های اولی نیست؛ من نمی خواهم بگویم که سکسوالیته در جوامع سرمایه داری و بورژوایی ما سرکوب نشده، بلکه از یک نظام آزادی همیشگی بهره مند بوده است؛ من نمی خواهم بگویم که قدرت در جوامعی همانند جوامع ما بیش تر تساهل گر است تا سرکوب گر، و نقد سرکوب درعین آن که می تواند گسست به نظر رسد، بخشی از فرایندی بسیار قدیمی تر از سرکوب است و مطابق معنایی که به این فرایند نسبت می دهیم، این نقدْ برهه ای جدید در کاهش ممنوعیت ها یا شکل مکارانه تر یا محتاطانه تر قدرت به نظر می رسد.
هدف از شک هایی که من در تقابل با فرضیه ی سرکوب طرح کردم، نشان دادن خطابودن این فرضیه نیست، بلکه جادادن این فرضیه در اقتصاد عمومی گفتمان ها درمورد سکس در درون جوامع مدرن از سده ی هفدهم بدین سو است. چرا از سکسوالیته صحبت شد و چه چیزی گفته شد؟ آن چه گفته شد چه اثرهای قدرتی را تولید کرد؟ چه روابطی میان این گفتمان ها، این اثرهای قدرت و لذت های تحت محاصره ی آن ها وجود دارد؟ خلاصه این که هدف من تعیین عملکرد و علل وجودیِ نظام قدرت ـ دانش ـ لذت است، نظامی که نزد ما پایه ی گفتمان درباره ی سکسوالیته ی انسانی است. از همین رو نکته ی اساسی (دست کم در وهله) دانستن این نیست که آیا به سکس پاسخ مثبت داده می شود یا منفی، آیا ممنوعیت ها صورت بندی می شوند یا مجوزها، آیا اهمیت سکس تایید می شود یا اثرات آن نفی می شود، آیا کلماتی که برای نامیدن آن به کار می روند، تصفیه می شوند یا نه؛ بلکه نکته ی اساسی این است که چه چیزی درباره ی سکس گفته می شود، چه کسانی در این مورد سخن می گویند، از چه منظر و دیدگاهی درمورد آن صحبت می شود، چه نهادهایی سخن گفتن درباره ی سکس را ترغیب می کنند و گفتارها درباره ی سکس را انباشت و توزیع می کنند، مختصر آن که نکته ی اساسی درنظرگرفتن «واقعیتِ گفتمانیِ» فراگیر، یعنی «به گفتمان درآوردن» سکس است. همچنین ازهمین رو است که نکته ی مهم آن است که بدانیم قدرت در قالب چه شکل هایی، از رهگذر چه مجراهایی و از طریق چه گفتمان هایی، به ظریف ترین و فردی ترین رفتارها دست یافت، این که چه راه هایی به قدرت امکان داد که به شکل های نادر یا تقریبا نامحسوس لذت دست یابد، و این که قدرت چگونه در لذت روزمره رخنه کرد و آن را به کنترل درآورد ــ و همه ی این ها به همراهِ اثرهایی که می توانند اثرهای رد، انسداد، سلب اعتبار و نیز ترغیب و تشدید، و به اختصار «تکنیک های چندریختی قدرت» باشند. سرانجام ازهمین رو است که نکته ی مهم تعیین این نیست که آیا این تولیدات گفتمانی و این اثرهای قدرت به صورت بندی حقیقت سکس می انجامد، یا برعکس، به دروغ هایی به منظور کتمان حقیقت سکس منجر می شود، بلکه نکته ی مهم نشان دادنِ «اراده به دانستن»(۱) است که هم پایه و هم ابزار آن ها است.
باید توجه داشت که من ادعا نمی کنم از عصر کلاسیک بدین سو، سکس ممنوع یا مسدود یا پنهان یا نادیده گرفته نشده است؛ حتا نمی گویم که از آن زمان به بعد کم تر از گذشته چنین بوده است. من نمی گویم که ممنوعیتِ سکس یک نیرنگ است، بلکه می گویم نیرنگی است برای آن که از ممنوعیت، عنصری بنیادین و سازنده بسازد که برمبنای آن، می توان تاریخی از آن چه از دوران مدرن بدین سو درمورد سکس گفته شده است، نوشت. تمام این عناصر منفی ــ ممنوعیت، رد، سانسور، انکار ــ که فرضیه ی سرکوب آن ها را در یک سازوکار عظیم مرکزی به منظور نه گفتن گرد می آورد، بی شک فقط قطعاتی اند با نقشی موضعی و تاکتیکی در به گفتمان درآوردن و در تکنیک قدرت و اراده به دانستنی که نمی توان تا حد این عناصر منفی فروکاست شان.
روی هم رفته، می خواهم تحلیل ام را از امتیازهایی که معمولاً به اقتصادِ کمیابی و اصول کمیاب شدن داده می شود، جدا کنم و درعوض این نهادها را بررسی کنم: نهادهای تولید گفتمان (که به طور قطع سکوت ها را نیز مدیریت می کنند)، نهادهای تولید قدرت (که گاهی منع می کنند)، نهادهای تولید دانش (که اغلب خطاها یا نادیده گرفتن های نظام مند را منتشر می کنند)؛ من می خواهم تاریخ این نهادها و تحولات شان را بنویسم. بررسی اولیه برمبنای این دیدگاه به نظر نشان می دهد که از پایان سده ی شانزدهم بدین سو، «به گفتمان درآوردن» سکس نه از فرایند محدودیت، بلکه برعکس از سازوکار تحریک فزاینده تبعیت می کند؛ نشان می دهد که تکنیک های قدرتی که بر سکس اِعمال می شود، نه از اصل انتخاب سختگیرانه، بلکه از اصل انتشار و اشاعه ی سکسوالیته های چندریختی تبعیت می کند؛ و نشان می دهد که اراده به دانستن در برابر تابویی رفع ناشدنی متوقف نشده است، بلکه ــ بی شک از طریق خطاهای بسیار ــ بر ساخت علمی از سکسوالیته اصرار داشته است. همین حرکت ها است که من می خواهم به شیوه ای کلی نمایان کنم، آن هم برمبنای داده هایی تاریخی که راهنمای من اند و به نوعی کنارگذاشتن فرضیه ی سرکوب و داده های ممنوعیت یا طردی که این فرضیه به آن ها استناد می کند.

بخش دوم: فرضیه ی سرکوب

۱. تحریک به گفتمان ها

سده ی هفدهم سرآغاز عصر سرکوب است، عصری مختص جوامعی که بورژوایی خوانده می شود، و ما شاید هنوز هم از آن عصر رهایی نیافته ایم. از این زمان به بعد، نام بردن از سکس دشوارتر و پُرهزینه تر شد. گویی برای مهار واقعی سکس، نخست باید آن را در سطح زبان به انقیاد درآورد، گردش آزادانه ی آن را در گفتار مهار کرد، آن را از گفته ها بیرون راند و کلماتی را که آشکارا آن را بیان می کنند، خاموش کرد. گویا این ممنوعیت ها حتا از نام بردن سکس نیز هراس داشتند. حجب وحیای مدرن بدون آن که حتا کلمه ای از سکس بگوید، موفق شد تا به کمک بازی محض ممنوعیت هایی که به یکدیگر ارجاع می دادند، از آن سخنی به میان نیاید: سکوت هایی که به ضربِ حرف نزدن، سکوت را تحمیل می کنند. سانسور.
بااین حال، با درنظرگرفتن سه سده ی اخیر به همراه دگرگونی های مداوم شان، مسائل کاملاً متفاوت به نظر می رسند و ما شاهد انفجارِ تمام عیارِ گفتمانی حول سکس و در مورد سکس هستیم. اما باید این نکته را به روشنی فهمید. درحقیقت، شاید نوعی پالایش ــ بسیار سختگیرانه ی ــ واژگانِ مجاز وجود داشته و بلاغتی تمام و کمال از کنایه ها و استعاره ها تدوین و رمزگذاری شده باشد. قواعد نوین نزاکت بی شک کلمه ها را از صافی رد می کرد: پلیس گفته ها، و نیز کنترل گفته ها: با سختگیری بسیار بیش تری تعریف شد که کجا و کی، در چه موقعیتی، در میان چه کسانی و در درون چه مناسبات اجتماعی یی نمی توان از سکس سخن گفت؛ بدین ترتیب نواحیِ اگرنه سکوت مطلق، دست کم سنجیده گی و ملاحظه کاری تعیین و مستقر شد: برای مثال در میان والدین و فرزندان، یا آموزگاران و دانش آموزان، اربابان و خدمتکاران. تقریبا به طور قطع، اقتصادی کاملاً محدودکننده در این مورد وجود داشت که در این سیاستِ زبان و گفتار ادغام شد، سیاستی ــ ازیک سو خودانگیخته، ازسوی دیگر هماهنگ ــ که با آرایش نوین اجتماعی در عصر کلاسیک همراه بود.
با این حال، در سطح گفتمان ها و حوزه های شان، پدیده ای تقریبا معکوس روی داد. در مورد سکس، گفتمان ها ــ گفتمان هایی خاص و متفاوت از لحاظ شکل و موضوع شان ــ بی وقفه تکثیر یافتند: نوعی جنب وجوش گفتمانی که از سده ی هجدهم به بعد شتاب گرفت. البته تکثیر احتمالی گفتمان های «نامشروع» چندان مورد نظرم نیست، گفتمان های خلافی که با اهانت به یا ریشخند حجب وحیای نوین، به صراحت از سکس نام می بردند؛ و احتمالاً تراکم قواعد نزاکت منجر شد به نتیجه ای عکس، یعنی ارج نهادن و تشدید گفتار بی شرمانه. بلکه نکته ی اساسی برای من تکثیر گفتمان هایی درمورد سکس است که در خود حوزه ی اِعمال قدرت روی داد: تحریک نهادینه به سخن گفتن درمورد سکس و بیش ازپیش سخن گفتن درمورد آن؛ اصرار و سماجت نهادهای قدرت در شنیدن گفتارها در مورد سکس و واداشتن خود سکس به سخن گفتن به شیوه ای صریح و با جزئیاتی تا بی نهایت گردآوری شده.
تحول شبانکارگیِ کاتولیک(۲) و شعائر کیفر و استغفار را پس از شورای ترنت(۳) در نظر بگیریم. بی پرده گیِ پرسش هایی که در جزوات اعتراف در قرون وسطا صورت بندی می شد و بسیاری از پرسش هایی که تا سده ی هفدهم هنوز رایج بود، به تدریج پوشیده شد. از پرداختن به جزئیاتی اجتناب شد که بنابر اعتقاد دیرینِ برخی همچون سانچز یا تامبورینی، برای کامل شدنِ اعتراف ضروری بود: توصیف وضعیت هر یک از طرفین، رفتارها و حالت ها، مکان های لمس شده، نوازش ها و لحظه ی دقیق لذت ــ مسیر کامل و دقیقِ خودِ فعلِ آمیزش جنسی. ملاحظه کاری با اصرار و تاکید هرچه بیش تر تجویز می شد و بیش ترین ملاحظه کاری در مورد گناهانی ضرورت داشت که نسبت به عفاف و پاک دامنی انجام می گرفت: «این قضیه شبیه قیری است که در حین دست زدن به آن، سعی می کنیم به گونه ای آن را از خود دور کنیم، اما درهرحال ما را آلوده و لکه دار می کند.»(۴) و کمی بعد، آلفونس دو لیگوری(۵) توصیه می کند که با پرسش هایی «غیر مستقیم و کمی مبهم»(۶) کار را شروع کنیم و احتمالاً و به ویژه با کودکان به همین حد اکتفا کنیم.
اما درهمان حال که پالایش زبان انجام می گرفت، اشاعه ی اعتراف و اعتراف جسم بی وقفه افزایش یافت، چون جریان ضداصلاح دینی در تمام کشورهای کاتولیک همِّ خود را بر افزایش روند اعتراف سالیانه گذاشت و تلاش کرد قواعد بسیار دقیق خودآزمایی را تحمیل کند. اما به ویژه ازآن رو که این جریان بیش ازپیش ــ و شاید بیش تر از برخی گناهان دیگر ــ برای تمام اشارات جسم در استغفار اهمیت قائل بود: تفکرات، امیال، تصورات شهوانی، لذت ها و حرکت های توامان روح و بدن، همگی از این پس باید با جزئیات تمام وارد بازی اعتراف و هدایت می شد. مطابق شبتانکارگی جدید، دیگر نباید نسنجیده از سکس نامی برده شود؛ اما جنبه ها، همبسته ها و اثرات سکس باید تا ظریف ترین شاخ وبرگ شان دنبال شود: شبحی در خیال، تصویری به آرامی پس رانده شده و همدستیِ نه چندان مهارشده میان سازوکار بدن و لذت روح، همگی باید گفته شود. تحولی مضاعف گرایش داشت که جسم را به منشا همه ی گناهان بدل کند و لحظه ی اصلی گناه را از خود فعل به غلیانِ به سختی قابل فهم و قابل بیانِ میل منتقل کند؛ زیرا این شری است که در مخفیانه ترین شکل ها کل انسان را تسخیر می کند: «پس تمام توانایی ها و قابلیت های روح تان، یعنی حافظه، فهم و اراده را به دقت بررسی کنید. همچنین تمام احساس های تان را به دقت بررسی کنید،... تمام اندیشه ها، گفتارها و اعمال تان را نیز بررسی کنید. حتا رویاها و خواب های تان را نیز بررسی کنید تا ببینید به وقت بیداری، آیا با آن ها موافق اید یا نه... سرانجام این که فکر نکنید در این موضوع بسیار حساس و خطیر، چیزی کم اهمیت و خُرد وجود دارد».(۷) پس گفتمانی واجب و دقیق باید خط پیوند بدن و روح را در تمام پیچ وخم هایش دنبال کند: این گفتمانْ تاروپود پیوسته ی جسم را زیر سطح گناهان آشکار می کند. تحت لوای زبانی که چنان به دقت پالایش می یابد که در آن دیگر مستقیما از سکس نامی برده نشود، سکس تحت مسئولیت و به عبارتی تحت تعقیب گفتمانی قرار می گیرد که هدف اش این است که آن را نه در ابهام گذارد، نه لحظه ای رها کند.
شاید برای نخستین بار باشد که این حکمِ کاملاً خاصِ غرب مدرن در قالب الزامی عمومی تحمیل شد. منظور من اجبار به اعتراف درمورد تخطی از قوانین سکس، آن گونه که استغفار سنتی طلب می کرد، نیست؛ بلکه منظور من وظیفه ی تقریبا بی پایانِ همواره گفتن، به خود و به دیگری گفتنِ هر آن چیزی است که به بازی لذت ها، احساس ها و اندیشه های بی شماری مربوط است که در روح و بدن، نوعی خویشاوندی با سکس دارند. البته این پروژه ی «به گفتمان درآوردن» سکس از دیرباز در سنتی زاهدانه و راهبانه شکل گرفته بود، اما سده ی هفدهم آن را به قاعده ای برای همه بدل کرد. گویا درواقع این قاعده فقط شامل حال جمعیت کوچکی از برگزیدگان می شد و دستورات بسیار دشوار شامل حال جمعیت مومنانی نمی شد که در سال به ندرت برای اعتراف می رفتند. اما بی شک نکته ی مهم این است که این تکلیف دست کم به منزله ی یک آرمان برای هر مسیحی راستین وضع شده بود. پس این وظیفه تعیین شد که نه تنها باید به اَعمال خلاف قانون اعتراف کرد، بلکه باید میل خود، هر میل خود را به گفتمان درآورد و تا حد ممکن هیچ چیز نباید از این سخن بگریزد، حتا اگر کلماتی که در آن به کار می رود، باید به دقت خنثا شده باشند. شبانکارگی مسیحی این وظیفه را به منزله ی تکلیفی بنیادین تجویز کرد که هر آن چه به سکس مربوط است وارد پُرگویی بی پایان شود.(۸) ممنوعیت برخی کلمات، نزاکت عبارت ها و کل سانسورِ واژه ها فقط ابزارهایی فرعی نسبت به این سوژه ـ منقادسازی(۹) عظیم اند: شیوه هایی برای آن که این سوژه ـ منقادسازی عظیم را از لحاظ اخلاقی پذیرفتنی و از لحاظ تکنیکی مفید کنند.
می توان خطی را ترسیم کرد که مستقیما از شبانکارگی سده ی هفدهم آغاز می شود و تا تصویر آن در ادبیات و در ادبیات «رسوا» امتداد می یابد. پیشوایان مدام تکرار می کردند همه چیز را بگویید: «نه تنها اَعمال کام یافته، بلکه تماس های شهوانی، همه ی نگاه های ناپاک، همه ی گفته های رکیک و مبتذل...، و همه ی اندیشه های روا».(۱۰) ساد همین دستور را در قالب کلماتی طرح می کند که به نظر می رسد از رسالات هدایت معنوی رونویسی شده اند: «روایت های تان باید بیش ترین و دقیق ترین جزئیات را بگویند؛ ما نمی توانیم قضاوت کنیم که آیا هوسی را که شما حکایت می کنید با خلق وخو و منش انسانی ارتباط دارد یا نه، مگر آن که شما هیچ جزئیاتی را کتمان نکنید؛ به علاوه کوچک ترین جزئیات بی نهایت برای آن چه ما از روایت های شما انتظار داریم به درد می خورد».(۱۱) و در پایان سده ی نوزدهم، مولف گمنام زندگی خصوصی من نیز از همین دستور پیروی می کند؛ بی شک او، دست کم در ظاهر، به نوعی یک بی بندوبار سنتی است؛ اما می خواهد آن زندگی یی را که تقریبا یکسره وقف عمل جنسی کرده بود، با دقیق ترین روایت از هر یک از اپیزودهایش دوچندان کند. او که یازده جلد کتاب در مورد کوچک ترین ماجراها و لذت ها و احساس های سکسی اش را فقط در چند نسخه به دست چاپ سپرده بود، گه گاه از این که بر آموزش جوانان تاکید دارد، عذر می خواهد؛ بهتر است سخنان او را باور کنیم، وقتی که این ندای دستور ناب را در متن اش جاری می کند: «من رویدادها را آن طور که اتفاق افتادند و تا آن جا که به یاد دارم، حکایت می کنم؛ این همه ی آن چیزی است که من می توانم انجام دهم»؛ «زندگی خصوصی نباید هیچ چیزی را از قلم بیندازد؛ هیچ چیزی وجود ندارد که از آن شرمنده باشیم...، هرگز نمی توان کاملاً سرشت انسانی را شناخت.»(۱۲) مولف خلوت نشینِ زندگی خصوصی من برای توجیه اَعمالی که توصیف می کند، می گوید که قطعا هزاران مرد روی کره ی خاک در عجیب ترین اَعمال او سهیم اند. اما عجیب ترین این اَعمال، یعنی حکایت کردن تمام رویدادها با ذکر جزئیات هر روزه، اصلی است که از دو سده ی پیش بدین سو در قلب انسان مدرن نهاده شده بود. من به جای آن که این آدم منحصربه فرد را فراری جسوری از «آیین ویکتوریایی» بدانم که او را ملزم به سکوت می کرد، گرایش دارم که او را صریح ترین و به نوعی ساده لوح ترین نماینده ی حکم چندصدساله ی سخن گفتن در مورد سکس در دوره ای بدانم که احکامی به شدت پُرگویانه در مورد ملاحظه کاری و شرم وحیا حاکم بود. این رویداد تاریخی بیش تر حاکی از توداری ها و شرم وحیاهای «پاک دینیِ ویکتوریایی» است؛ و درهرحال این توداری ها تحولی ناگهانی و پالایش و تغییر رویه ای تاکتیکی در فرایند عظیمِ به گفتمان درآوردنِ سکس اند.
این انگلیسی گمنام بهتر از ملکه اش می تواند چهره ای محوری در تاریخ سکسوالیته ی مدرنی باشد که پیشاپیش تاحدود زیادی با شبانکارگی مسیحی شکل گرفته بود. بی شک برخلاف شبانکارگی مسیحی، هدف او از این کار افزایش احساس ها و شور و هوس هایی بود که او با ذکر جزئیات تجربه می کرد؛ او همانند ساد، «برای لذت محض اش» در معنای دقیق کلمه می نوشت؛ او نگارش و بازخوانی متن اش را به دقت با صحنه های اروتیکی می آمیخت که این نگارش و بازخوانی هم تکرار این صحنه ها بودند، هم تداوم آن ها و هم محرک آن ها. اما روی هم رفته، شبانکارگی مسیحی نیز به صِرف به گفتمان درآوردنِ کامل و دقیق میل، به دنبال تولید اثرهایی خاص درمورد میل بود: بی شک اثرهای تسلط [ بر میل] و بی علاقگی [ نسبت به آن]، اما همچنین دگرگونی معنوی و روگردانی به سمت خدا و اثر جسمانیِ رنجِ رستگاری بخش ِ ناشی از احساس ِ بدنی درد و آلام حاصل از وسوسه و عشقی که در برابر این وسوسه مقاومت می کند. مسئله ی اساسی این است که انسان غربی از سه سده ی پیش بدین سو، دلبسته ی این وظیفه ی گفتن همه چیز در مورد سکس اش شد؛ و این که از عصر کلاسیک بدین سو نوعی افزایش مداوم و ارج نهادن همواره فزاینده ی گفتمان درمورد سکس وجود داشت؛ و این که از این گفتمانِ به دقت تحلیلی، اثرهای چندگانه ی جابه جایی، تشدید، سمت دهی جدید و اصلاح خودِ میل انتظار می رفت. نه تنها عرصه ی آن چه می شد در مورد سکس گفت، گسترش یافت و مردم ملزم شدند که این عرصه را پیوسته گسترش دهند؛ بلکه به ویژه این گفتمان مطابق با سامانه ای(۱۳) پیچیده و دارای اثرهایی متنوع، به سکس پیوند خورد، گفتمانی که نمی توان آن را صرفا در رابطه ی محض با قانون ممنوعیت توضیح داد. به جای سانسور درمورد سکس، سازوکاری برای تولید گفتمان های فزاینده تری درمورد سکس استقرار یافت، گفتمان هایی قادر به عمل کردن و اثرگذاشتن در خودِ اقتصاد سکس.
شاید این تکنیک همچنان با سرنوشت معنویت مسیحی یا با اقتصاد لذت های فردی در پیوند باشد، اگر بر پایه ی سازوکارهای دیگری، و پیش از همه بر پایه ی «منفعت عمومی» استوار نبوده و تقویت نشده باشد. گفتمان در مورد سکس نه برای نوعی کنجکاوی یا حساسیت عمومی، نه برای نوعی ذهنیت جدید، بلکه برای عملکرد سازوکارهای قدرت اهمیت یافت ــ آن هم بنابه دلایلی که بعدا به آن می پردازم. در حدود سده ی هجدهم، نوعی تحریک به سخن گفتن از سکس ظهور کرد که تحریکی سیاسی، اقتصادی و تکنیکی بود؛ البته نه آن قدرها در قالب نظریه ای عمومی در مورد سکسوالیته، بلکه در شکل تحلیل، محاسبه، طبقه بندی و تعیین، در قالب تحقیقات کمّی یا علّی. «به حساب»آوردنِ سکس و ارائه ی گفتمانی درمورد این که نه صرفا گفتمانی اخلاقی، بلکه عقلانی نیز باشد، ضرورتی آن قدر جدید بود که در آغاز برای خودش نیز جای تعجب داشت و در جست وجوی عذر و بهانه هایی برای خود بود. گفتمانی عقلانی چگونه می تواند از آن سخن بگوید؟ «فیلسوفان به ندرت نگاهی قطعی بر آن موضوعاتی می اندازند که میان نفرت و ریشخند جا گرفته اند، [ یعنی] آن جاکه باید هم از ریاکاری و هم از رسوایی پرهیز کرد.»(۱۴) و نزدیک به یک سده بعد، پزشکی که از آن انتظار می رفت درمورد آن چه قرار بود صورت بندی کند، کم تر مایه ی تعجب باشد، همچنان در لحظه ی سخن گفتن از آن دچار دستپاچگی می شد: «سایه ای که این واقعیت ها را می پوشاند و شرم و نفرتی که این واقعیت ها برمی انگیزند، همیشه نگاه مشاهده گران را از آن ها پس زده است... من تا مدت ها تردید داشتم که این تصویر نفرت انگیز را در این مطالعه وارد کنم...»(۱۵) نکته ی مهم نه تمام این دل نگرانی ها و اخلاق گرایی که این دل نگرانی ها نشان می دهند یا ریاکاری که در این دل نگرانی ها به آن ظّن می بریم، بلکه این ضرورت پذیرفته شده است که باید بر این دل نگرانی ها فائق آمد. باید از سکس سخن گفت، باید به طور علنی و به گونه ای سخن گفت که در قالب تقسیم بندی مشروع یا نامشروع نباشد، حتا اگر گوینده چنین تمایزی را نزد خود قائل باشد (این همان چیزی است که این اظهارات رسمیِ مقدماتی می خواهند آن را نشان دهند)؛ باید از سکس همچون چیزی سخن گفت که صرفا نباید آن را محکوم کرد یا تاب آورد، بلکه باید آن را مدیریت کرد، در نظام های فایده مندی گنجاند، آن را برای بیش ترین منافع همگانی سامان داد، و به بهترین وجه به عمل واداشت. سکس فقط مورد قضاوت قرار نمی گیرد، بلکه اداره می شود. سکس به توان عمومی مربوط است؛ سکس روش های مدیریت را ایجاب می کند؛ و گفتمان های تحلیلی باید مسئولیت سکس را برعهده گیرند. در سده ی هجدهم، سکس به مسئله ای «پلیسی» بدل شد، اما در معنای دقیق و کاملی که در آن زمان به این کلمه [ پلیس] می دادند ــ نه تنها سرکوب بی نظمی، بلکه افزایش به قاعده ی نیروهای جمعی و فردی: «تحکیم و افزایش قدرت داخلی کشور به یمن حکمت قواعدش، چون این قدرت فقط در جمهوری به طور اعم و تک تک آحاد آن نیست، بلکه همچنین در توانایی ها و استعدادهای تمام کسانی است که به آن تعلق دارند، پس نتیجه می گیریم که پلیس باید به تمام این روش ها بپردازد و آن ها را درخدمت سعادت عمومی به کار گیرد. اما پلیس نمی تواند به این هدف دست یابد، مگر به یمن شناختی که از این مزیت های متفاوت دارد.»(۱۶) پلیس ِ سکس به معنای سخت گیری در ممنوعیت نیست، بلکه به معنای ضرورت سامان دهی سکس به کمک گفتمان هایی مفید و همگانی است.
ذکر چند نمونه کافی است. یکی از نوآوری های مهم در تکنیک های قدرت در سده ی هجدهم، ظهور «جمعیت» به منزله ی مسئله ای اقتصادی و سیاسی بود: جمعیت ـ ثروت [ جمعیت به منزله ی ثروت]، جمعیت ـ نیروی کار [ جمعیت به منزله ی نیروی کار] یا قابلیت کار، و جمعیت در موازنه ی میان رشد جمعیت و منابعی که در اختیار دارد. حکومت ها دریافتند که فقط با افراد یا حتا یک «ملت» سروکار ندارند، بلکه با «جمعیت» به همراه پدیده ها و متغیرهای خاص اش سروکار دارند: نرخ زادوولد و مرگ ومیر، طول عمر، باروری، وضعیت سلامت، دفعات بیماری ها، و الگوی تغذیه و سکونت. همه ی این متغیرها در نقطه ی تلاقی حرکت های خاص زندگی و تاثیرات خاص نهادها قرار دارند: «جمعیت مندی کشورها به هیچ رو بر پایه ی تصاعد طبیعی تولیدمثل نیست، بلکه به دلیل صنایع، تولیدات و نهادهای متفاوت شان...است. انسان ها همچون محصولات زمین و به نسبت امتیازها و منابعی که از کارشان کسب می کنند، ازدیاد می یابند.»(۱۷) سکس در مرکز این مسئله ی اقتصادی و سیاسیِ جمعیت جا دارد: باید نرخ تولد، سن ازدواج، تولدهای مشروع و نامشروع، زودهنگامی و دفعات رابطه ی جنسی، شیوه ی بارور یا نابارورکردن آن ها، تاثیر تجرد یا ممنوعیت ها، تاثیر روش های ضدبارداری تحلیل شود ــ یعنی همه ی آن «رازهای شوم» و معروفی که جمعیت نگاران در آستانه ی انقلاب [ ۱۷۸۹ فرانسه] می دانستند که روستائیان پیشاپیش با آن ها آشنایند. البته از دیرباز این نکته مورد تایید بود که اگر کشوری می خواهد ثروتمند و قوی باشد، باید جمعیت مند شود. اما برای نخستین بار بود که دست کم به شیوه ای پیوسته، جامعه ای تایید می کرد که آینده و رفاه اش نه تنها وابسته است به شمار و درستکاری شهروندان اش و نیز قواعد ازدواج شهروندان و سازمان خانواده، بلکه به شیوه ای که هر یک از شهروندان از سکس خود استفاده می کند. از تاسف آیینی بر عیاشی بی ثمر ثروتمندان، مجردان و لاابالی ها گذاری صورت گرفت به گفتمانی که در آن رفتار جنسی جمعیت موضوع تحلیل و آماج دخالت شد؛ از رهنمودهای به شدت هوادار ازدیاد جمعیت در دوره ی مرکانتیلیسم گذاری صورت گرفت به اقداماتی ظریف تر و سنجیده تر برای سامان دهی که بین اهداف و ضرورت های زمانی برای ازدیاد یا کاهش جمعیت در نوسان بود. ازرهگذر اقتصاد سیاسی جمعیت، شبکه ی کاملی از مشاهدات در مورد سکس شکل گرفت. تحلیل رفتارهای جنسی و تعین ها و تاثیرات شان در محدوده ی زیست شناسی و اقتصاد ظهور کرد. همچنین فعالیت های نظام مندی سربرآورد که فراسوی روش های سنتی ــ تشویق های اخلاقی و مذهبی، تدابیر مالی ــ، تلاش می کردند تا رفتار جنسی زوج ها را به رفتار هماهنگ و منظم اقتصادی و سیاسی بدل کنند. نژادپرستی های سده ی نوزدهم و بیستم برخی از نقاط اتکاءشان را در همین روش های جدید می یابند. پس دولت باید بداند که سکس شهروندان اش چگونه است و شهروندان چگونه از سکس شان استفاده می کنند و نیز هر شهروند بتواند استفاده از سکس اش را کنترل کند. بین دولت و فرد، سکس به مسئله و مسئله ای عمومی بدل شد؛ شبکه ی تمام عیاری از گفتمان ها، دانش ها، تحلیل ها و احکامْ سکس را محاصره کردند.
همین قضیه در مورد سکس کودکان صادق است. اغلب می گویند که عصرکلاسیک به سکس کودکان اختفایی را تحمیل کرد که تا پیش از سه رساله یا اضطراب های سودمند هانس کوچولو، چندان از آن رهایی نیافت. درحقیقت، «آزادی» دیرینِ زبانی میان کودکان و بزرگسالان یا دانش آموزان و معلمان ناپدید شد. هیچ آموزگار سده ی هفدهمی یی مثل اراسموس در گفت وگوهایش، علنا به دانش آموزش توصیه نمی کرد که روسپی خوبی را انتخاب کند. و خنده های پرسروصدایی که از دیرباز و (به نظر می رسد) در تمام طبقات اجتماعی، با رابطه ی جنسی زودهنگام کودکان همراه بود به تدریج محو شد. اما بااین حال، این روندْ به سکوت کشاندنِ ناب و محض نبود، بلکه نظام جدیدی از گفتمان ها بود. در این مورد کم تر سخن گفته نمی شد، بلکه به شیوه ی دیگری سخن گفته می شد؛ کسان دیگری، از دیدگاه دیگری و برای رسیدن به نتایج متفاوتی در این مورد سخن می گفتند. خودِ سکوت و چیزهایی که گفتن یا نام بردن شان ممنوع بود و ضرورت ملاحظه کاری در بین برخی گویندگان، همگی نه محدوده ی مطلق گفتمان، یعنی کرانه ی دیگری که این سکوت با مرزی سفت وسخت از آن جدا شود، بلکه بیش تر عناصری اند که در کنار گفته ها و به همراه آن ها و در نسبت با آن ها، در استراتژی های کلی عمل می کنند. نباید میان آن چه گفته می شود و آن چه گفته نمی شود، تقسیم بندی دوتایی قائل شد؛ بلکه باید شیوه های متفاوتِ نگفتن این چیزها را معین کرد، چگونگی تقسیم بندی کسانی را که می توانند و کسانی که نمی توانند در مورد آن ها سخن بگویند معین کرد، و مشخص کرد چه نوع گفتمانی مجاز است یا چه نوع ملاحظه کاری یی برای هر یک از این گروه ها ضروری است. یک نوع سکوت وجود ندارد، بلکه انواع سکوت ها وجود دارد که جزء سازنده ی استراتژی هایی است که شالوده ی گفتمان هایند و در گفتمان ها رسوخ می کنند.
کالج های سده ی هجدهم را درنظر بگیریم. روی هم رفته، می توان گفت که در این کالج ها عملاً از سکس سخن گفته نمی شد. اما نگاهی بر سازه های معماری، قواعد انضباطی و کل سازمان درونی آن ها کافی است تا دریابیم در آن جا همواره سکس مسئله بوده است. معماران آشکارا سکس را درنظر داشتند. گردانندگان همیشه آن را لحاظ می کردند. هر کسی که در آن جا اقتداری داشت در وضعیت هوشیاری دائمی به سر می برد و نظم وترتیب ها، دوراندیشی های اتخاذشده و بازی تنبیه ها و مسئولیت ها همواره جاری بود. فضای کلاس ها، شکل میزها، آمایش حیاط مدرسه، آرایش خوابگاه ها (با دیواره یا بدون دیواره، با پرده یا بدون پرده)، و مقررات پیش بینی شده برای نظارت بر خوابیدن، همگی با پُرگویی هر چه تمام تر به سکسوالیته ی کودکان اشاره داشت.(۱۸) آن چه می توان گفتمان درونی این نهاد نامید ــ گفتمانی که این نهاد بر آن متکی بود و در میان اداره کنندگان این نهاد جریان داشت ــ اساسا با این فرض پیوند خورده بود که این سکسوالیته وجود دارد و زودهنگام، فعال و همیشگی است. اما این همه ی قضیه نیست: در طول سده ی هجدهم، سکس دانش آموزان ــ به گونه ای خاص تر از سکس نوجوانان به طور اعم ــ به مسئله ای عمومی بدل شد. پزشکانْ مدیرانِ موسسه ها و معلمان را خطاب قرار دادند و عقایدشان را در اختیار خانواده ها گذاشتند؛ مربیان طرح های شان را به مقامات مسئول ارائه دادند؛ معلمان دانش آموزان را خطاب قرار دادند، به آنان پند و اندرز دادند و برای شان کتاب هایی مفید سرشار از سرمشق های اخلاقی یا پزشکی تحریر کردند. حول دانش آموز و سکس او، ادبیات تمام عیاری از دستورات، عقاید، تذکرات، توصیه های پزشکی، موارد درمانگاهی، طرح های اصلاحی و طرح هایی برای نهادهای مطلوب تکثیر یافت. این به گفتمان درآوردن سکس نوجوانان با باسه دو(۱۹) و جنبش آلمانی «انسان دوستانه» وسعتی قابل ملاحظه یافت. حتا زالتسمان(۲۰) مدرسه ای تجربی تاسیس کرد که ویژگی خاص آن کنترل و آموزش جنسیِ چنان سنجیده ای بود که گناه عمومی جوانی هرگز نباید در آن جا روی می داد. و در تمام این تدابیر اتخاذشده، کودک فقط ابژه ی ساکت و ناآگاهِ مراقبت هایی نبود که صرفا از سوی بزرگسالان تنظیم شده باشد؛ بلکه گفتمانی عقلانی، محدود، شرعی و حقیقی در مورد سکس به او تحمیل می شد ــ نوعی ارتوپدی گفتمانی. جشن بزرگی که در ماه مه ۱۷۷۶ در فیلانتروپینوم(۲۱) برگزار شد، می تواند مثال خوبی باشد. این جشن که آمیزه ای بود از امتحان، اهدای گل های طلایی یا نقره ای به فارغ التحصیلان، توزیع هدایا و شورای بازبینی، درواقع نخستین همایش رسمی سکس نوجوانان و گفتمان عقلانی بود. باسه دو برای نشان دادن موفقیت آموزش جنسیِ ارائه شده به دانش آموزان، از تمام شخصیت های برجسته ی آلمانی دعوت کرده بود (گوته از نادر کسانی بود که این دعوت را نپذیرفت). در برابر جمعیت حضار، یکی از معلمان به نام وُلکه از دانش آموزان پرسش هایی گزینشی درباره ی اسرار سکس، تولد و تولیدمثل می کرد: او از این دانش آموزان می خواست تا تصاویری از یک زن باردار، یک زوج و یک گهواره را تفسیر کنند. پاسخ ها روشن و بدون شرم و خجالت ادا می شد. هیچ خنده ی نابجایی این پاسخ ها را مختل نمی کرد ــ به جز از سوی حضار بزرگسالی که از این کودکان، کودک تر بودند و وُلکه هم آن ها را شماتت می کرد. در پایان، این پسران چاق و تُپلی که دربرابر بزرگسالان، ماهرانه حلقه گل های گفتمان و سکس را می بافتند، مورد تشویق قرار گرفتند.(۲۲)
درست و دقیق نیست که بگوییم نهاد تربیتیْ سکوت فراگیری را به سکس کودکان و نوجوانان تحمیل کرد. بلکه برعکس از سده ی هجدهم به بعد، این نهاد شکل های گفتمانی را در این مورد تکثیر داد، نقاط متفاوتی را برای اشاعه ی گفتمان در مورد سکس ایجاد کرد، محتواها را تعیین کرد و مربیان را تربیت کرد. سخن گفتن از سکس کودکان، ترغیب مربیان، پزشکان، مدیران و والدین به سخن گفتن از سکس کودکان یا سخن گفتن از سکس کودکان برای آن ها، ترغیب خود کودکان به سخن گفتن، و قراردادن کودکان در چارچوب گفتمان هایی که گاهی آنان را خطاب قرار می دادند، گاهی از آنان سخن می گفتند، گاهی پاره هایی از شریعت را بر آنان تحمیل می کردند و گاهی برمبنای آنان دانشی را شکل می دادند که از فهم آنان خارج بود ــ همگی به ما امکان می دهند که میان تشدید قدرت ها و تکثیر گفتمان پیوند برقرار کنیم. سکس کودکان و نوجوانان از سده ی هجدهم به بعد به مسئله ای مهم بدل شد که سازوکارهای نهادینه ی بی شمار و استراتژی های گفتمانی بی شمار حول آن سامان یافتند. درست است که بزرگسالان و خودِ کودکان از شیوه ای از سخن گفتن در این باره منع شدند؛ و این شیوه به منزله ی شیوه ای مستقیم و ناپخته و وقیحانه مردود شد. اما این شیوه فقط بدل و شاید شرطی بود برای آن که گفتمان های دیگری عمل کنند، گفتمان هایی متکثر، درهم تافته، به دقت پایگان بندی شده، و همگی به شدت مفصل بندی شده حول مجموعه ای از روابط قدرت.
می توان کانون های بسیار دیگری را برشمرد که از سده ی هجدهم یا سده ی نوزدهم بدین سو، برای تولید گفتمان هایی در مورد سکس فعال شدند. پیش از همه پزشکی، آن هم از طریق «بیماری های عصبی»؛ سپس روان پزشکی، آن هم وقتی که شروع به جست وجوی علت بیماری های روانی نخست در «افراط»، سپس استمناء، و بعد ناکامی و آن گاه «شیادی ها در مورد تولیدمثل» کرد، اما به ویژه هنگامی که مجموعه ای از انحراف های جنسی را به منزله ی حوزه ی خاص خودش، به خود اختصاص داد؛ و نیز عدالت کیفری که از دیرباز به ویژه در قالب جرایم «فجیع» و جرایمی علیه طبیعت، با سکسوالیته سروکار داشت، اما در حدود میانه ی سده ی نوزدهم به قضاوت در مورد توهین های جزئی، هتک حرمت های خُرد و انحراف های بی اهمیت پرداخت. و سرانجام تمام آن کنترل های اجتماعی که در پایان سده ی نوزدهم، بسط و توسعه یافتند و سکسوالیته ی زوج ها، والدین و کودکان، نوجوانان خطرناک و در معرض خطر را کنترل می کردند ــ این کنترل ها حمایت می کردند، جدا می کردند، پیش گیری می کردند، خطرها را در همه جا اعلام می کردند، توجه را برمی انگیختند، تشخیص ها را ایجاب می کردند، گزارش ها را جمع آوری می کردند و درمان ها را سازمان می دادند؛ این کنترل ها حول سکس، گفتمان ها را انتشار می دادند و آگاهی از خطری دائمی را ارتقاء می دادند، خطری که به نوبه ی خود موجب تحریک به سخن گفتن در این مورد می شد.
یک کارگر مزرعه، کمی کندذهن و ساده لوح، از روستای لاپکور که به طور فصلی نزد این و آن کار می کرد و از راه صدقه یا انجام پست ترین کارها امرار معاش می کرد و در کاهدانی ها و طویله ها می خوابید، در یکی از روزهای سال ۱۸۶۷ تحویل مقامات داده شد: او در حاشیه ی مزرعه ای مورد ناز و نوازش دختربچه ای قرار گرفته بود، کاری که خود قبلاً کرده و دیده بود که بچه های شیطان دهکده نیز این کار را انجام می دهند؛ این بچه ها در حاشیه ی جنگل یا در گودال نزدیک جاده ای که به سنت نیکلاس ختم می شد همین بازی را انجام می دادند و نام اش را «شیر ترشیده» گذاشته بودند. والدینِ دختربچه کارگر را به کدخدای روستا معرفی کردند، کدخدا هم او را تحویل ژاندارم ها داد و ژاندارم ها نیز او را به دست قاضی سپردند، قاضی نیز برای او کیفرخواست صادر کرد و نخست او را به دست یک پزشک و سپس دو کارشناس دیگر سپرد که در مورد او گزارشی تهیه کردند و انتشار دادند.(۲۳) اهمیت این داستان چیست؟ اهمیت آن در ویژگی خُرد و ناچیزش است؛ در این است که این رویدادِ هرروزه ی سکسوالیته ی روستایی، این خُرده لذت های شیطنت بار از یک زمان به بعد نه تنها بدل شد به موضوع عدم تسامح جمعی، بلکه به موضوع کنش قضایی، دخالت پزشکی، معاینه ی دقیق درمانگاهی و پردازش تمام عیار نظری. اهمیت آن در این است که درمورد این شخصیت که تا به آن روز بخشی از زندگی روستایی بود، اندازه گیری جمجمه، مطالعه ی استخوان بندی صورت، بررسی آناتومی برای آشکارکردن نشانه های ممکن انحطاط(۲۴) انجام گرفت؛ اهمیت آن در این است که او را وادار به سخن گفتن کردند؛ از او در مورد تفکرات، تمایلات، عادات، احساس ها، باورها و داوری هایش پرسش کردند. و اهمیت آن در این است که سرانجام تصمیم گرفتند که او را از هر جرمی تبرئه کنند و به ابژه ی ناب پزشکی و دانش بدل کنند ــ ابژه ای که تا پایان عمر در اختیار بیمارستان ماره ویل قرار گرفت و نیز ابژه ای که به کمک تحلیلی دقیق و مفصل، به جهان علم شناسانده شد. می توان گفت که در همان دوران، معلم مدرسه ی روستای لاپکور به بچه های روستا یاد می داد که مواظب دهان شان باشند و دیگر با صدای بلند درمورد این مسائل صحبت نکنند. اما این بی شک یکی از شرط های لازم برای آن بود که نهادهای دانش و قدرت بتوانند این خُرده نمایش ِ هرروزه را با گفتمان رسمی شان بپوشانند. و این جا است که جامعه ی ما ــ که از این لحاظ بی شک نخستین جامعه در تاریخ است ــ دستگاه تمام عیاری از گفتمان، تحلیل و شناخت را روی این رفتارهای همیشگی و این خُرده لذت های نه چندان پنهان میان بزرگسالان ساده لوح و کودکان هشیار سامان داد.
بی شک رابطه ای عمیق وجود دارد میان آن انگلیسی بی بندوبار که ویژگی های زندگی خصوصی اش را برای خودش می نوشت و معاصرش یعنی آن هالوی روستایی که چند پاپاسی به دختربچه ها می داد تا محبت هایی را که زنان از او دریغ می داشتند به او ارزانی کنند: از یک سرحد تا سرحد دیگر، درهرحال سکس به چیزی برای گفتن بدل شد، برای گفتن همه چیز بر مبنای سازوکارهایی گفتمانی که متنوع اند، اما همگی به شیوه ی خود الزام آورند. سکس، چه ظریف یا روستایی، چه در قالب رازدل گفتنِ دقیق یا استنطاقی آمرانه، باید گفته شود. حکمی بزرگ و چندشکلی هم آن انگلیسی بی نام را به اطاعت وامی دارد، هم آن روستایی فقیر اهل لورن را که به خواست تاریخ، ژویی(۲۵) نام داشت.
از سده ی هجدهم به بعد، سکس بی وقفه نوعی تحریک گفتمانیِ تعمیم یافته را دامن زد و این گفتمان های درمورد سکس بیرون از قدرت یا علیه قدرت تکثیر نیافتند، بلکه همان جایی تکثیر یافتند که قدرت اِعمال می شد و به منزله ی ابزار اِعمال قدرت عمل می کردند؛ تحریک به سخن گفتن، سازوکارهای شنیدن و ثبت، و روش هایی برای مشاهده، استنطاق و صورت بندی در همه جا سامان یافتند. سکس از مخفیگاه اش بیرون کشیده شد و ملزم شد که وجودی گفتمانی داشته باشد. از آن ضرورت منحصربه فرد که هر فرد را وامی داشت تا سکسوالیته اش را به گفتمانی دائمی بدل کند تا سازوکارهای چندگانه ای که در حوزه ی اقتصاد، تربیت، پزشکی و عدالت، گفتمان درباره ی سکس را تحریک می کردند، استخراج می کردند، سامان می دادند و نهادینه می کردند، آن چه تمدن ما طلب کرده و سازمان داده است، نوعی پُرگویی عظیم است. شاید هیچ نوع جامعه ی دیگری هرگز چنین کمیتی از گفتمان در مورد سکس را در چنین دوره ی نسبتا کوتاهی جمع آوری نکرده باشد. شاید ما در مورد سکس بیش از هر چیز دیگری سخن می گوییم؛ با سرسختی این وظیفه را دنبال می کنیم؛ با دل نگرانی و وسواسی غریب خودمان را قانع می کنیم که هرگز به اندازه ی کافی درمورد سکس نمی گوییم، که بیش از حد بزدل و ترسوایم، که به دلیل رخوت و تسلیم، بداهتی خیره کننده را پنهان می کنیم و نکته ی اساسی همواره از ما می گریزد و ازهمین رو باید آن را جست وجو کنیم. شاید جامعه ی ما پُرگوترین و ناشکیباترین جامعه در مورد سکس باشد.
اما این بررسی اولیه نشان می دهد که نه با یک گفتمان درباره ی سکس، بلکه بیش تر با تنوعی از گفتمان ها مواجه ایم که محصول مجموعه ی تمام عیاری از ابزارهایی اند که در نهادهای متفاوت عمل می کنند. قرون وسطا حول درونمایه ی جسم و استغفار، گفتمانی کاملاً واحد و یکپارچه را سامان داد. در سده های اخیر این یکپارچگی نسبی تجزیه و پراکنده شد و به انفجاری از گفتمان های متمایز بدل شد که در جمعیت شناسی، زیست شناسی، پزشکی، روان پزشکی، روان شناسی، اخلاق، تربیت، و نقد سیاسی شکل گرفتند. به عبارت بهتر، رابطه ی مستحکمی که الهیات اخلاقیِ نفس اماره را به تکلیف اعتراف پیوند می داد (گفتمان نظری درباره ی سکس و بیان آن به صورت اول شخص)، اگرنه گسسته، دست کم سست و متنوع شد: از سده ی هجدهم به بعد، میان ابژه شدن سکس در گفتمان هایی عقلانی و حرکتی که در آن هر کس موظف به بازگوکردن سکس خود شد، مجموعه ی کاملی از تنش ها، درگیری ها، تلاش ها برای سازگاری و انطباق، و اقداماتی برای بازنویسی به وجود آمد. بنابراین، این افزایش گفتمانی را نباید فقط در قالب گسترشی پیوسته دید، بلکه باید انتشار و پراکندگی کانون هایی را در آن دید که از آن ها این گفتمان ها ساطع می شوند، شکل های شان تنوع می یابند و شبکه ای پیچیده استقرار می یابد که این گفتمان ها را به هم مرتبط می کند. آن چه سه سده ی اخیر را مشخص می کند، نه دغدغه ای واحد برای پنهان کردن سکس، نه زاهدمآبی عمومی کلامی، بلکه تنوع و پراکندگی گسترده ی ابزارهایی است که ابداع شده اند تا از سکس سخن بگویند، وادارکنند که از سکس سخن گفته شود، سکس را وادارند که از خودش سخن بگوید، و آن چه در مورد سکس گفته می شود گوش کنند، ثبت کنند، بنویسند و از نو انتشار دهند. شبکه ای از به گفتمان درآوردن های متنوع، خاص و اجباری حول سکس وجود دارد: به جای سانسور گسترده بر پایه ی نزاکت و حجب و حیای زبانیِ تحمیلی از سوی عصر کلاسیک، با نوعی تحریک به گفتمان ها مواجه ایم که تحریکی به قاعده و چندریختی است.
بی شک این ایراد گرفته می شود که اگر برای سخن گفتن از سکس، این همه تحریک ها و این همه سازوکارهای الزام آور ضروری بوده، از آن رو است که ممنوعیتی بنیادین و معین به طور فراگیر حاکم بوده است؛ و صرفا ضرورت هایی مشخص ــ ضرورت های اقتصادی و اقتضاءهای سیاسی ــ توانستند این ممنوعیت را برطرف کنند و گفتمان در مورد سکس را، البته همواره به گونه ای محدود و به دقت قانون مند، امکان پذیر کنند؛ آیا این همه سخن گفتن از سکس، سامان دهی این همه سازوکارهای موکد برای واداشتن به سخن گفتن از سکس (البته تحت شرایطی دقیق و سفت وسخت) ثابت نمی کند که سکس مخفی و رازآمیز است و به ویژه باید آن را همچنان در همین وضعیت حفظ کرد؟ اما دقیقا همین درون مایه ی بسیار مکرر را باید بررسی کرد که می گوید سکس بیرون از گفتمان است و صرفا برداشتن یک مانع و شکستن یک راز می تواند راهی به سوی آن باز کند. آیا این درون مایه بخشی از آن حکمی نیست که با آن، گفتمان به وجود می آید؟ آیا برای تحریک به سخن گفتن از سکس و همواره از نو سخن گفتن از سکس نیست که سکس را در مرز بیرونی هر گفتمان واقعی، همچون رازی جلوه می دهند که باید از مخفی گاه بیرون آورده شود ــ چیزی که به سکوتی نابه جا واداشته شده است ــ و رازی که بیان آن هم دشوار است هم ضروری، هم خطرناک است هم ارزش مند؟ نباید فراموش کرد که شبانکارگی مسیحی با بدل کردن سکس به آن چه به طور تمام و کمال باید اعتراف شود، همواره سکس را به منزله ی معمایی نگران کننده معرفی می کند: نه آن چیزی که خودش را مصرانه نشان می دهد، بلکه آن چیزی که همواره خود را پنهان می کند، حضوری مکارانه که این خطر را دارد که چون آن قدر با صدایی خفیف و اغلب مبدل سخن می گوید، چیزی شنیده نشود. راز سکس بی شک واقعیتی بنیادین است که تمام تحریک ها به سخن گفتن از آن با این واقعیت مرتبط اند ــ چه این تحریک ها بکوشند که این راز را بشکنند، چه به شیوه ای مبهم و با همان روشی که درباره ی آن سخن می گویند، این راز را تحکیم بخشند. این بیش تر درون مایه ای است که بخشی از سازوکار این تحریک ها است: شیوه ای از شکل دادن به ضرورت سخن گفتن از سکس، افسانه ای ضروری برای اقتصاد همواره تکثیردهنده ی گفتمان درباره ی سکس. آن چه مختص جوامع مدرن است، این نیست که این جوامع سکس را محکوم به درسایه ماندن کرده اند، بلکه این است که این جوامع با بهره برداری از سکس همچون یک راز، خودشان را موظف به سخن گفتن همیشگی درباره ی آن کرده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب اراده به دانستن

این کتاب جلد اول از مجموعه‌ی تاریخ جنسیت فوکو هست. لطفا مجموعه‌ی کامل رو قرار بدید.
در 1 هفته پیش توسط
این اولین کتابی هست که از میشل فوکو خواندم. نمیدونم نثر ایشون کلا انقدر گنگ و ناملموس هست و یا ترجمه کتاب بد هست. سه فصل اول کتاب حالت خبری داره. و گزارشی از وضعیت جوامع قرن هفده به این طرف رو ارائه میده و البته در این بین نظرات شخصی رو هم وارد میکنه. کلا کتابی نیست که همه نوع مخاطب رو جذب کنه.
در 2 ماه پیش توسط