فیدیبو نماینده قانونی موسسه خدمات فرهنگی رسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز

کتاب راز
رهبران بزرگ چه می‌دانند و چه چيزی انجام می‌دهند

نسخه الکترونیک کتاب راز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب راز

هر چیزی با رهبری طلوع و غروب می‌کند! به همین دلیل بیش از سی سال است که یک محصل، وکیل و یک مدافع رهبری بوده‌ام. و به همین دلیل پذیرفتم که مقدمه این کتاب را نیز بنویسم. وقتی که اطلاع پیدا کردم کن بلانچارد و مارک میلر بر روی این طرح همکاری کرده‌اند فهمیدم که حتما باید طرح موفقی باشد. به این دلایل: کن بلانچارد بیش از یک ربع قرن است که به تفکر و نوشتن در مورد رهبری مشغول است. مارک مسیری متفاوت پشت سر گذاشته است. بیش از ۲۵ سال است که او بخشی از تیم رهبری را در یکی از سازمان‌های بزرگ آمریکا (Chick-fit-A)که در آتلانتا و جورجیا تاسیس شده بر عهده داشته است. مطالب کتاب «راز» در این سازمان راز نیستند، بلکه در قلب موفقیت آنها حضور دارند. من از شما دعوت ساده‌ای دارم: «راز» را یاد بگیرید و آنرا به‌کار بندید. در صورت انجام این عمل، رهبری و زندگی شما تا ابد تغییر خواهد کرد.

ادامه...
  • ناشر موسسه خدمات فرهنگی رسا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب راز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فرصت

رهبری (leadership)نباید اینقدر سخت باشد؟ یکسال پیش چنین روزی شادترین روز زندگی من بود. پس از چهار سال از دانشگاه بیرون آمدم و شرکتی که من در آن کار می کردم مرا به سمت رهبریِ مدیریت قسمت خدمات رسانی به مشتری در بخش فروش جنوب شرقی برگزید. می دانستم که می توانم از عهده این وظیفه برآیم. من کارم را در مرکز تلفن، در زمینه درخواست ها و شکایات مشتریان آغاز کردم. سپس کارم را به مدیریت طرحی ارتقا دادم که از نزدیک با قسمت فروش و مشتریان سرو کار داشت. وقتی که محصولات و خدمات افراد فروشنده ما بیشترشدند، به من پیشنهاد شد که در قسمت تحویل کار کنم. و اگر از خودم تعریف نکرده باشم، در رفع نیاز مشتریان قسمت خودمان، اینکه چه می خواهند، کی و کجا باید تحویل داده شود، خوب کار کردم. به خاطر توانایی در گسترش ارتباطات با مشتریان بر جسته نیز هدایای زیادی دریافت کردم. مطمئن بودم که می توانستم کارکنان خودم را چنان عادت دهم که اینچنین عمل کنند.
یکسال پیش، احساس غرور می کردم؛ اما امروز، زندگی و کار من ممکن است در خطر باشد. چه اتفاقی افتاده است؟ چه کاری درست انجام نشده است؟

با چنین افکاری، دبی (Debbie)وارد قسمت پارکینگ کتابخانه عمومی شد. او می دانست که تمام روز را نمی تواند در اداره باشد. گذشته از این، رئیس او همیشه به او توصیه کرده است که در آخر هر ماه به عقب برگردد و آنچه را که در آن ماه اتفاق افتاده ارزیابی کرده، تایید خود را در مورد کارهای انجام شده، ابراز دارد و تعدیلات و تنظیمات لازم را انجام دهد. مشغولیت او به قدری زیاد است که به واقع نمی تواند تمام این کارها را انجام دهد، اما امروز متفاوت بود. برای موقعیت های حاد اقدامات حاد لازم است.
همین که دبی وارد کتابخانه شد. خاطراتی از دوره آموزشی lessthan stellar به ذهنش رسید که مدت زیادی بود فراموش کرده بود. بوی کهنگی ناشی از دفاتر قدیمی، از هر وقت دیگری شدیدتر شده بود. روشنایی نیز همیشه در همین حد بوده، البته کمی تاریکتر شده. آنجا هیچ وقت احساس خاصی به او نداده بود. چرا کتابخانه ها به اندازه کافی روشن نیستند؟
دبی به یک کتابدار نزدیک شد و گفت: «سلام، دنبال جایی هستم که مطالعه کنم. در صورت امکان، جایی با روشنایی کافی».
خانم کتابدار با لبخندی گفت: «بله حتما، آیا امروز منابع خاصی لازم خواهید داشت؟»
«نه، متشکرم. فقط به یک جای آرام نیاز دارم تا چند ساعت مطالعه کنم. چند مسئله شغلی دارم که آنها را باید تحلیل کنم.»
کتابدار پیشنهاد داد «هر کمکی لازم داشته باشید مرا هم در جریان بگذارید.»
کتابدار دبی را به میزی در گوشه ساکتی با دو پنجره بزرگ در دو طرف راهنمایی کرد. دبی روی صندلی نشست، کامپیوتر دستی خود را در آورد و شروع کرد: اول، لازم است تصویر واضحی از وضعیت جاری خودم داشته باشم. سپس سعی می کنم مشخص کنم که چطور دچار این در هم برهمی شده ام.
وضعیت جاری
بازده از فروشندگان: بدترین وضعیت در میان کل هفت منطقه فروش
رضایت مشتری:  بدترین وضعیت در میان کل هفت منطقه فروش
سهم سود: پایین تر از هدف تعیین شده مدیریت هزینه طبق هدف
رضایت کارمندان: به طور قابل توجهی پایین تر از زمانی که من تصدی تیم را برعهده گرفتم
گردش مالی : چهار عضو از میان ۱۰ عضو تیم را در کمتر از یکسال از دست داده ایم. و این خود یک مسئله است.

خوب، این حال و روز امروز ما است. چگونه این امور، تا این حد بد انجام گرفته اند؟ او درباره مواردی که در دوازده ماه قبل رخ داده بودند فکر کرد. اما کدام اتفاقات می توانستند به بی فروغ شدن برنامه های تیم او دامن زده باشند؟
حوادث کلیدی
۱ ژوئن:  من به عنوان رهبر تیم انتصاب شدم
۱۵ ژوئن : در اولین جلسه تیم - کشمکش بر روی تغییراتی بود که من از تیم می خواستم اجرا کند.
جولای:  باب به عنوان عضو جدید در شرکت انتخاب شد - یک تصمیم ضعیف
اوگوست:  قطع هزینه ها به منظور بهبود سودمندی
سپتامبر:  دو استخدامی جدید: برندا - با صلاحیت خوب، چارلز- باید منتظر ماند و دید.
اکتبر:  از دست دادن یک مشتری مهم به علت خدمات ضعیف افراد ما.
نوامبر: باب اخراج شد - به نظر می رسید که تیم بسیار بیکار شده بود.
دسامبر:  نتایج آخر سال افت قابل توجه کار تیم را در مقایسه با سال قبل منعکس می کرد.
ژانویهک  عملکردها با هر یک از اعضای تیم مرور شد.
فوریه : بیشتر از دو مشتری از دست رفتند - با همان دلیل قبلی
می:  جلسه تیم تا اطلاع ثانویه حذف شد - تمرکز روی نتایج اثربخش

اوه! جای تعجبی نداشت که آن سال، سال بدی بود. به همه چیزهایی که اتفاق افتادند نگاه کن. متاسفانه، فکر نمی کنم چیزهایی که اتفاق افتاده اند بینشی را که جهت بهبود کارهایم به آن نیاز دارم به من بدهند.
کتابدار فکر یاس آور دبی را قطع کرد: «کارت چطور پیش رفته است؟ آیا همه کارهایت انجام گرفته است؟»
دبی ابراز داشت: «نه دقیقا، وضعیت فعلی را مرور کردم، اما نمی دانم چگونه از این وضع خارج شوم.»
زن کتابدار گفت: «ممکن است بتوانم به شما کمک کنم.»
دبی از گفته او خوشحال شد، اما سعی کرد خوشحالی خودش را نشان ندهد: «بسیار خوب، متشکرم، اما مطمئن نیستم که بتوانی. این مسئله پیچیده ای است.»
کتابدار با حوصله جواب داد: «اوه منظورم این نبود که شخصا می توانم به شما کمک کنم تا مشکلاتت را حل کنی، ما یکسری منابع کامل در مورد تجارت در اختیار داریم. چه مسئله ای را سعی داری حل کنی؟»
دبی توضیح داد: «در شرکت ما، به مشکلات اغلب با دید فرصت ها نگاه می کنند.»
زن کتابدار در حالی که می خواست بیشتر بررسی کند با لبخند گفت: «خوب، منظورت از فرصت چیست؟»
«فکر می کنم می توانم آنرا با این گفته خلاصه کنم که من یک فرصت دارم تا برنامه تیم خودم را بهبود بخشم.»
«آیا می دانی چه چیزهایی باعث می شونددرنحوه عملکرد مشکلاتی پیش بیاید؟»
دبی مکث کرد «مطمئن نیستم. من، هم حوادث کلیدی سال قبل و هم موارد مختلفی را که می توانست به مسئله کمک کند، لیست کردم، اما....»
کتابدار سوال کرد: «اما چی؟»
«این احساس یاس آور را دارم که ممکن است بخش مهمی از مشکل، خودم باشم. فقط یکسال است که رهبر تیم هستم، و هیچ آموزش و تجربه قبلی نداشته ام.» دبی فکر کرد نمی توانم باور کنم که همه اطلاعاتم را برای کتابدار بیرون می ریزم.
زن کتابدار پیشنهاد کرد: «در واقع ما تعدادی منابع در مورد توسعه رهبری، در اختیار داریم.»
دبی تکرار کرد: «توسعه رهبری؟»
زن کتابدار گفت: «بله، شما گفتید که ممکن است بخشی از مشکل، خودتان باشید.»
«فکر می کردم که می توانم عامل تسهیل کننده باشم، اما مسئله واقعی عملکرد است.» دبی خودش را در حالت تدافعی احساس می کرد. مسئله ای بود که می بایست قبول می کرد: او ممکن بود بخشی از مشکل باشد. وقتی که او این حرف را از زبان کس دیگری می شنید طنین متفاوتی برای او داشت.
کتابدار در حالی که دبی را ترک می کرد، گفت: «بسیار خوب، شما را تنها می گذارم تا خودتان روی آن کار کنید.»
همین که کتابدار دور شد، دبی تجدید نظر کرد ممکن است بعضی فنون رهبری جدیدی وجود داشته باشند که بتوانم آنها را یاد بگیرم، او در این مورد چه چیزی را از دست می دهد؟ دبی با صدای بلند گفت: «صبر کن! معذرت می خواهم. در حالت تدافعی بودم، کمی زیر فشار قرار داشتم.»
کتابدار با تبسمی معنی دار برگشت: «بسیار خوب.»
دبی در حالی که مطمئن بود زن کتابدار هنوز مایل است به او کمک کند سوال کرد: «منابعی که اشاره کردید کجاست؟»
«همراه من بیایید» کتابدار دبی را به نزدیک ترین کامپیوتر راهنمایی کرد، و با همدیگر لیستی را بررسی کردند که چنین عناوینی داشت:

• قدرت بازخورد ۳۶۰ درجه
• توسعه طرح های کاری
• رهبران مشاوره دهنده به رهبران
• رهبران چه چیزهایی انجام می دهند؟

دبی شروع کرد به ملاحظه چیزهایی که صفحه به صفحه از جلوی چشم هایش رد می شدند. کلمه مربیگری (mentoring)چندین بار تکرار شد: در واقع این کلمه تقریبا در هر صفحه تکرار می شد. او ناگهان چیزی را به یادآورد.
دبی با گفتن معذرت می خواهم به طرف کامپیوتر دستی خود برگشت و پست الکترونیکی خود را باز کرد. او مطمئن بود که پیام هایی در پست الکترونیکی خود دیده است که مطالبی در رابطه با مربیگری دارد. او چنین خواند:

ارسال به: همه ناظران و مدیران
از طرف: ملیسا آرنولد
موضوع: فرصت های مربیگری
تاریخ: ۲۳ می

همان طور که در طرح سالانه، توضیح داده شد، ما نشان دادیم که کمک به نسل فعلی و بعدی رهبران، یکی از اصلی ترین اولویت های ما برای امسال و سال های پیش رو است. ما معتقدیم که یکی از راه هایی که می توانیم به رهبران جدید کمک کنیم ایجاد یک برنامه مربیگری رسمی در درون سازمان است. این برنامه انتخابی است. اگر مایل به شرکت در این برنامه هستید لازم است تقاضایی را قبل از ۱ ژوئن برای من بفرستید.
اگر مایل به کسب اطلاعات بیشتری در مورد این برنامه باشید در ۲۸ فوریه و می یک برنامه «ناهار و یادگیری» در طبقه چهارم اتاق کنفرانس از ساعت ۱۵ :۱۲ تا ۱ بعدازظهر خواهیم داشت. ناهار خودتان را بیاورید.

دبی فکر کرد: این نامه می تواند بلیط باشد. مطمئن هستم یک مربی در رابطه با کمپانی می تواند به من کمک کند تا مسائل حوزه خودم را حل کنم. مربی من احتمالاً قادر به تشخیص مشکل خواهد بود و می تواند طی یک یا دو جلسه به من بگوید که چطور آنرا حل کنم. علاوه بر این، حتی می تواند به کارکنان من سربزند و بگوید که در نقش مجری چطور مربیگری کنم.
آژیری در ذهن دبی به صدا درآمد. امروز بیست و هشتم است! جلسه کسب اطلاعات را از دست دادم. اما اگر الان بروم، می توانم خودم را به دفتر برسانم و یکی از درخواست ها را بگیرم و تا آخر هفته آنرا پر کنم و قبل از موعد مقرر تا صبح دوشنبه آنرا بفرستم.
دبی وسایل خود را جمع کرد و به طرف خروجی کتابخانه رفت. در حالی که از کتابخانه بیرون می رفت به کتابدار گفت: «از کمک شما متشکرم.»
زن کتابدار با لبخندی جواب داد: «همه وقت، موفق باشید.»

جلسه

دبی تا آخر هفته برای چندین ساعت روی تقاضا نامه کار کرد. تقاضانامه همه سوالات معمول جمعیت شناختی را شامل می شد، اما او روی آنها متوقف نشد. در کل، تعدادی سوال شخصی و نیز چند سوال چالش برانگیز غیرمنتظره در این مورد که چرا او می خواهد در این برنامه شرکت کند، وجود داشت. سوال آخر او را کاملاً متوقف کرد و به فکر فرو برد:

رهبر کیست؟

دبی حدس زد که یک جواب خوب به این سوال ساده و روشن به او کمک خواهد کرد تا در برنامه حضور داشته باشد. او برای مدتی تلاش کرد تا بتواند پاسخ خود را تنظیم کند. فکر می کرد که باید پاسخ این سوال را بداند، برای اینکه رهبر بودن به مدت طولانی هدف اولیه او بوده است. اما او هرگز تا آن زمان در مورد مفهوم رهبری زیاد فکر نکرده بود. طبق معیارهای او، اولین تعریف هایش ناجور و ساده انگارانه بود:

• رهبر، شخصی مسئول است.
• یک رهبر شخصی است در وضعیتی که دیگران به او استناد می کنند.
• یک رهبر شخصی است که باعث اتفاق افتادن بسیاری از چیزها می شود.

اگر چه دبی معتقد بود که در هر یک از آنها حقیقتی وجود دارد اما راضی نشده بود. او این احساس ناخوشایند را داشت که باید یک جواب درست و کامل وجود داشته باشد، اما او سرنخی نداشت که آن پاسخ درست چیست. این همان احساسی بود که او هنگام درک این نکته که ممکن است قسمتی از مشکلات عملکرد تیم، خود او باشد، داشت.
دیگر زمانی باقی نمانده بود و باید تقاضانامه برای صبح فردا ارسال می شد. بااین وجود با حالتی نامطمئن این کلمات را نوشت:
***
یک رهبر شخصی است در موقعیتی از صلاحیت که مسئول نتایج کارهای کسانی است که تحت سرپرستی او قرار دارند.
***
دوشنبه صبح زود، دبی تقاضانامه در دست، مستقیم به بخش منابع انسانی رفت. او از اینکه با مدیر بخش، ملیسا آرنولد، آشنا شده بود شگفت زده و خوشحال بود.
دبی در حالی که دستش را دراز می کرد گفت: «سلام، من دبی بروستر هستم. مدیر شرکت خدمات به مشتری، قسمت ناحیه فروش جنوب شرقی.»
ملیسا در حالی که دستانش را تکان می داد جواب داد: «بله، دبی، خیلی خوب شد که شما را دوباره ملاقات کردم. فکر می کنم ما دو سال پیش در پیک نیک کمپانی همدیگر را دیده ایم. آیا همسر شما هنوز هم گلف بازی می کند؟»
دبی متعجب شد. او حتی پیک نیک دو سال پیش را هم به یاد نداشت، تا چه رسد به اینکه با ملیسا حرف زده باشد. او چطور... و چگونه هم مرا و هم گلف بازی من و جان را به یاد دارد؟ در حالی که من حتی نمی دانم که اعضای تیم من وقتی که سر کار نیستند به چه کاری مشغولند و حتی به یادم نمی آید که علائق همسرشان چیست.
«شما حافظه خوبی دارید! بله ما هنوز هم گلف بازی می کنیم. اگرچه نه به حدی که قبل از اینکه رهبر تیم شوم بازی می کردم. این روزها وقت زیادی ندارم.»
ملیسا پرسید: «چه چیزی باعث شده که صبح به این زودی به بخش منابع انسانی بیایید؟»
دبی توضیح داد: «می خواهم تقاضانامه خودم را برای برنامه مربیگری بفرستم.»
«چه خوب، آیا مورد خاصی هست که شما درباره آن نیاز به کمک دارید؟»
«نه فقط فکر می کنم در این برهه از زندگی ام نیاز به یک جفت چشم تیز دارم تا بتوانم نحوه عملکرد تیم خودم را بهتر ببینم.»
ملیسا در حالی که اخم کرده بود، گفت: «برنامه ما برای ترتیبات مشاوره ای بر پا نشده است. تمرکز آن بیشتر روی شخص رهبر و ارتقاء شماست. ممکن است شما نیاز به شخصی از قسمت مشاوره داخلی ما داشته باشید....»
دبی حرف او را قطع کرد: «نه، گمان می کنم نتوانستم مسئله را بهتر بیان کنم. من نیاز به کمی کمک دارم. اولین سال رهبری من بیشتر از آنچه فکر می کردم سخت شده است. فکر می کنم یک مربی می تواند به من کمک کند.»
«بسیار خوب، ما تقاضای شما را بررسی خواهیم کرد تا ببینیم می توانیم برای شما یک نوبت مناسب پیدا کنیم. شما طی دو هفته یک نامه الکترونیکی دریافت خواهید کرد که به شما اطلاع می دهد آیا برای شرکت در این دوره از برنامه ها انتخاب شده اید یا نه. اگر انتخاب شده باشید، ما به شما خواهیم گفت که مربی شما چه کسی خواهد بود.»
دبی احساس امیدواری کرد «از اینکه وقت تان را در اختیارمن گذاشتید متشکرم.»
«مایه خوشحالی من است، من هر لحظه آماده خدمت هستم. اگر در آینده باز هم به کمک من نیاز داشتید به من اطلاع دهید.»
دبی در حال ترک آنجا با خود فکر کرد، عجیب است که او گفت وظیفه او خدمت کردن است. او رئیس بخش منابع انسانی است. بهتر است کسی به او بگوید که نقش او رهبری است نه خدمت.
دبی وقتی به دفتر کارش برگشت، سریعا به یاد آورد که چرا به مربی نیاز دارد. او احساس می کرد شبیه آتش نشانی است که از یک خانه آتش گرفته به خانه دیگری می دود، در حالی که فکر می کرد احتمالاً باید رئیس آتش نشان ها باشد که فریاد بزند و دستوراتی را که کارکنانش باید انجام دهند به آنها بگوید، اما به دفعات برای او ثابت شده بود که او فقط یک آتش نشان بوده است. اغلب کارمندان او مسئله آتش گرفتگی های خود را برای او می آوردند، سپس برمی گشتند و منتظر می ماندند تا او به آنها رسیدگی کند. به همین دلیل هم بود که او زمان کمی برای بازی گلف داشت. درواقع، او در طول روز کارهای کارمندانش را انجام می داد و کارهای خودش را به شب ها یا آخر هفته ها موکول می کرد. به وضوح زندگی او تحمل ناپذیر شده بود.
دو هفته بعدی به تیرگی گذشت، چرا که دبی منتظر نتیجه برنامه مربیگری بود، اوضاع تغییر می کرد در حالی که به نظر می رسید نقش او هرگز تغییر نمی کند. کار - یا روشی که به انجام امور می پرداخت - داشت او را از پا درمی آورد. وقتی که شب خسته و بی نتیجه به خانه می رسید این مسئله ذهنش را مشغول می کرد که آیا هدف اشتباهی را دنبال می کند. شاید هم رهبری، مناسب شان و مقام او نیست. او امیدوار بود که یک مربی بتواند به او کمک کند و می دانست که آینده اش به این مسئله بستگی دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب راز