فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شرق‌شناسی

کتاب شرق‌شناسی

نسخه الکترونیک کتاب شرق‌شناسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شرق‌شناسی

«شرق» و «شرق‌شناسی» از دیرباز مورد توجه و تدبر و تفکر اندیشمندان مغرب‌زمین بوده است؛ اما اینکه این اندیشمندان به چه انگیزه‌ای به این مطالعه روی آورده‌اند و اینکه تا چه حد تصویری مطابق با واقع از شرق، برای اهالی آن دیار ترسیم کرده‌اند، محل مناقشه و گفتگوی بسیار است. عموماً‌ انگیزه‌های مطالعات استشراقی در سه مقوله تقسیم‌بندی می‌شود: اول، انگیزه تبشیری که هدف آن تلاش غربیان برای اصلاح امور اخروی و دینی مردم شرق بوده است؛ دوم، انگیزه استعماری که غایت آن بهره‌برداری از منابع طبیعی و انسانی کشورهای شرقی بوده است؛ و نهایتاً انگیزه دانشگاهی که بازتاب دغدغه‌های آکادمیک متخصصان غربی در موضوعات شرقی و به‌ویژه اسلامی بوده است. با این ‌حال، روح حاکم بر این مطالعات‌ـ‌‌متأثر از دیدگاه تفکیک خودی از دیگری‌ـ غلبه بر دیگران و نفی و نادیده‌‌انگاشتن قابلیت‌های فکری و علمی شرقیان بوده است. البته این مسئله به هیچ وجه از شدت انتقادی که بر انسان شرقی وارد است نمی‌کاهد و آن اینکه چرا به میزانی که غرب، به «شرق» و «شرق‌شناسی» پرداخته است، او «غرب» و «غرب‌شناسی» را جدی نگرفته است. از مسائل مهم در بررسی ادبیات شرق‌شناسی، میزان صحت و سقم «شرق‌شناسی» است. نقدهای متعددی بر مطالعات شرق‌شناسی در قرن بیستم صورت‌گرفته است که معروفترین آنها اثر «علم» ادوارد سعید است. وی در چارچوپ گفتمان قدرت به نقد شرق‌شناسی می‌پردازد. آثار دیگری نیز وجود دارد که شرق‌شناسی را از منظرهای دیگر مورد نقد و بررسی قرار داده‌اند. در این میان اثر ضیاءالدین سردار از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا وی به تعبیر خودش از منظر «سنّت‌گرایی انتقادی» و از دیدگاه متفکّری مسلمان به پدیدار مزبور می‌نگرد. پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، با این چشم‌انداز به ترجمه و نشر چنین آثاری دست یازیده است.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شرق‌شناسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

امروز نقد شرق شناسی و بیان کاستی و نقاط ضعف و نقایص آن، جزیی از مطالعات کلی تری محسوب می شود که به مطالعات پُست کلنیال شهرت دارد. در واقع مطالعات پُست کلنیال از دو جزء نقد شرق شناسی و مطالعات زیردستان(۱) تشکیل می شود. محققان متعددی که درباره سرشت و جوهره شرق شناسی به غور و تحقیق پرداخته اند، کما بیش نقدهایی مشابه و نزدیک به یکدیگر بر آن وارد کرده اند؛ از جمله آنکه شرق شناسی از زمان آغاز و مبداش به صورت نوعی فعالیت تبلیغاتی برای سیاه نمایی جوامع غیر مسیحی و ایجاد انسجام در جبهه مسیحی در قبال تحدید بالفعل اسلام بوده و ازاین رو هر وسیله ای برای حصول به مقصود دفع و ردّ اسلام و مسلمین مشروع شمرده شده و بیش از آن که برای مطالعه واقعیات و حقایق بر منابع اصیل و صحیح مبتنی باشد بر نوعی جهل عامدانه و تبلیغات سیاه بنا شده و در طول زمان نیز نتوانسته است خود را از آن سنّت و سیرت برهاند. شرق شناسی بیش از آنکه تحقیقی در باب شرق باشد، تامل و تدبر غرب در نفس خویش است. یعنی متفکران و اهل فکر در غرب یا به صورت رمانتیک آنچه را که در می جستند و نمی یافتند به شرق حواله می کردند و حتی امیال و هوی و هوس خویش را نیز در شرق متحقّق تصور می کردند و یا برای نقد جامعه غربی شرق را به صورت دستمایه مناسب برای آن، مورد «استفاده» قرار می دادند. به این ترتیب، شرقی در اذهان غربیان تصور و ترسیم می شد که کمترین مناسبت را با شرق یا درست تر عوالم خارج از غرب داشت.(۲) زیرا این تصور بر مبنای حوایج و اقتضائات جوامع غربی ترسیم شده بود و از آنجایی که احتیاجات و مسائل جوامع مزبور، متغیر و متحول بود، تصویر غربیان از «شرق» هم طی زمان دگرگون می شود. پس شرق شناسی تلاش غرب برای خودشناسی هم بود و لذا تصویری که عرضه می داشت، تصویری از چیزی است که غرب می خواهد آن نباشد. غرب آنچه را که نمی پسندید و نمی پسندد به «شرق» نسبت می دهد: همانگونه که مولف در کتاب شرح می دهد، مسایلی چون عدم تساهل مذهبی و حتی عیوب اخلاقی خاص غرب در کتاب شرق شناسی به جوامع شرقی نسبت داده می شدند و بدین طریق «غرب» راهی هم برای تخلیه روانی و رهایی از آزارهای روحی و وجدانی خویش می یافت. زیرا اثبات کرده بود که عیوب و جنایاتی بس بزرگتر از آنچه در غرب رخ داده، در گوشه ای دیگر از گیتی، جایی موسوم به «شرق»، وجود دارد. ازاین رو چنین به نظر می رسد که دعوی واقع نمایی شرق شناسی را نباید چندان جدّی تلقی کرد.
در میان منتقدان شرق شناسی، ضیاءالدین سردار، متفکری پاکستانی الاصل بریتانیایی، دست کم از یک نظر متفاوت است؛ وی خود را سنت گرای انتقادی می خواند و از منظری غیرغربی به شرق شناسی می نگرد. محققانی چون ادوارد سعید، در نقد شرق شناسی، به نقد غرب اقدام نمی کردند و هیچ عیبی و نقصی در تمدن غرب، جز آن تصویر ناصواب که باید تصحیح شود، نمی دیدند و آینده جهان های غیرغربی را نیز چیزی نظیر غرب امروزی تصور می کردند. اما نقد سردار رادیکال تر و اساسی تر است که در این کتاب به اختصار به شرح و بیان آن مبادرت کرده است.
در باب شرق شناسی تذکر سه نکته ضروری به نظر می رسد ؛ اولاً و همانگونه که ضیاءالدین سردار نیز در کتاب اشاره می کند نقد شرق شناسی بدین معنا نیست که همه آثار موجود در این عرصه واجد خصوصیات مذکور می باشند. به ویژه زحمات شرق شناسان در کشف و قرائت خطوط و زبانهای باستانی و شناساندن مواریث بشری و کشف برخی موضوعات غامض و دشوار در مطالعات مربوط به تاریخ و فرهنگ ملل غیرغربی، شایسته تقدیر و قدردانی است و نقدهای فوق بیشتر متوجه آثاری است که به تصویرسازی از شرق پرداخته اند. نکته دوم آنکه شرق شناسی فرآیندی خاتمه یافته نیست و امروزه نیز پس از حوادث یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ با تصاویری که رسانه های غربی از اسلام و «تروریست های اسلامی» عرضه می کنند، جانی تازه یافته و حتی همان طور که مولف هم اشاره می کند، به شرقی سازی قسمت هایی از غرب کلاسیک نیز کشیده شده است. نکته سوم آنکه مطالعات پُست کلنیال و از جمله نقد شرق شناسی باید فارغ از حُبّ و بُغض و با روحیه ای پست ناسیونالیستی یعنی رها از غرب ستیزی، کینه توزی و دشمنی و با قصد نقّادی علمی و فلسفی، صورت گیرد. زیرا ایدئولوژی های ناسیونالیستی و غرب ستیز که گاه خود می توانند مانعی برای تفکر آزادانه باشند، باعث اعوجاج های فکری نظیر شرق شناسی موجود می شوند.

۱. مفهوم شرق­شناسی

الف. درآمد

مشرق زمین، منطقه ای که در شرق مغرب زمین قرار دارد، قلمرو قصه هاست. در واقع، واقعیت شرق دایماً در هاله ای از قصه گویی در قالب واقعیت، داستان تخیلی و افسانه ها پیچیده شده است. شرق به تخیل فرا می خواند؛ پس بگذارید با داستانی آغاز کنیم. یک دیپلمات فرانسوی که در چین کار می کرد با «بانوی» برجسته اپرای پکن آشنا شده و به او دل می بازد. رابطه آنها نهایتاً موجب می شود دیپلمات به جرم جاسوسی محاکمه و محکوم شود. این مطلب روایت اصلی فیلم جذاب دیوید کراننبرگ(۱۳)، مادام باترفلای (۱۹۹۳)، را تشکیل می دهد که بر پایه نمایشنامه ای از دیوید هنری هوانگ(۱۴) که سناریو را نیز همو نوشته است، ساخته شده است. مادام باترفلای که «ملهم از داستانی حقیقی» است گفتاری کامل در باب شرق شناسی عرضه می دارد.
در ابتدا، رنه گالیمار(۱۵)، بوروکرات جزء و بی روحی در سفارت فرانسه در پکن، حسابداری با دقت وافر و منفور همکارانش است. او مردی خاکستری است: شخصی ملال آور، مهذب و مودب که در مهمانی ها همه از نزدیک شدن به او اجتناب می کنند. هوانگ از «داستان عشقی» و بیوگرافی گالیمار سود می جوید تا مضامین اصلی و خصوصیات جوهری شرق شناسی را در هم بتند. داستان سال ۱۹۶۴ در چین آغاز شده و مشتمل بر دوره ای تا آغاز انقلاب فرهنگی و پیش از عزیمت به فرانسه در سال ۱۹۶۸، یعنی سال انقلاب دانشجویی، است. داستان، دوره جنگ ویتنام را که در خلال آن فرانسه چشم و گوش آمریکا در چین بود، شامل می شود. این پیشینه هوانگ را قادر می سازد تا نشان دهد چگونه شرق شناسی به صورت عملی در سیاست به کار گرفته می شود، نظر وی در تشخیص بیماری شرق شناسی در روح(۱۶) غربی، به اندازه توصیف اش از سیاست قدرت(۱۷) صحیح است. این دو ماجرا از هم جدا نیستند. هر دو اجزای جوهری متشکلّه کلّ روایت شرق شناسی محسوب می شوند. آسیب شناسی نگرش شرق شناسانه ریشه در دو میل هم زمان دارد: کنجکاوی شخصی مرد غربی در باب اسرار شرق و امیال جنسی و هدف جمعی برای تعلیم شرق و کنترل بر آن از جهات سیاسی و اقتصادی. هوانگ با گنجاندن ارجاعاتی به شورش دانشجویی ۱۹۶۸، بهره برداری از مشرق زمین به مثابه وسیله ای برای نقادی درونی و مطالبات داخلی برای اصلاحات داخلی در غرب را هم مطرح می کند. چرا که انقلابیون دانشجو در خیابان های پاریس کتاب سرخ کوچک مائو را در دست خود تکان می دادند. بنابراین شرق شناسی، هم میل خارجی جمعی و فردی جهت تصاحب شرق است و هم در خدمت میل درونی برای از آنِ خود کردن مشرق زمین.
در حالی که گالیمار مظهر غرب است، سونگ لی لینگ، ابژه میل گالیمار، تجلّی غربی مشرق زمین می شود. نه غرب و نه شرق، هیچکدام موجودیت های یکپارچه ای نیستند؛ هر دو پرابهام، غامض و نامتجانس اند. شرق متشکل بوده و متشکل است از تمدن های عظیم در شرقِ مغرب زمین: اسلام، چین، هند و ژاپن. غرب نه تنها نمی تواند تاریخ آنها را یعنی جایگاه استوار در شاکله چیزها را انکار کند، بلکه باید قدرت و غنای آنها را به رسمیت بشناسد. و اینکه قدرت نظامی و فکری و غنای فرهنگی و اقتصادی آنان بود که راه ظهور شرق شناسی را هموار ساخت. شرق شناسی به معنای دقیق کلمه به لحاظ جغرافیایی محدود است، اما خود زاییده این واقعیت است که تمدن های مقتدر شرق اغواگر امیال تمدن غربی بودند؛ و تمدن های شرق در ابتدای نضج گیری قدرت غرب به سرعت سقوط نکردند. اما غرب خود هیچ گاه «مغرب زمین» نبود. تصوّر غرب به مثابه موجودیت سیاسی به قرن شانزدهم برمی گردد. قبل از آن، عالم مسیحیت وجود داشت. و منشا و قسمت اعظم تاریخ شرق شناسی را می توان در مواجهه همین عالم مسیحیت و نزدیک ترین همسایه اش، یعنی اسلام ردیابی کرد. اگر چه مادام باترفلای به چین و به صورت غیرمستقیم به ژاپن مربوط می شود، لیکن مرکز اصلی توجه غرب، اسلام بود. غرب، نخستین بار در مواجهه اش با اسلام بود که تصویر خود از شرق را به مثابه محلی فهم ناشدنی، عجیب و غریب (اگزوتیک)(۱) و شهوانی به وجود آورد، مکانی که گنجینه اسرار بوده و در آنجا صحنه های بی رحمانه و وحشیانه پدید می آید. مثلاً صلیبیون تصویری از مسلمانان به مثابه افرادی شرور و فاسد، شهوت ران و وحشی، جاهل و احمق، کثیف و پست، حیوانی و زشت، متعصب و خشن، آفریده و تداوم بخشیدند. به زعم عالم مسیحیت، اسلام وجه ظلمانی اروپا است. اصلاح دینی پروتستان و ظهور امپراتوری عثمانی باعث گردید که عالم مسیحیت به «غرب» مبدل شود. در قرون هفدهم و هیجدهم، «غرب» عمدتاً عنوانی جغرافیایی بود و مترادف «اروپا» یا «باختر» به شمار می رفت. اصطلاح «اروپا»، سابقه طولانی تری داشت و به یونانیان و رومیان باستان برمی گشت و رواج بس بیشتری داشت.
فقط پس از نفوذ استعمار قرن نوزدهم به هند، چین و خاورمیانه است که «غرب»، به عنوان بیان پروژه امپریالیستی اروپا، اهمیت سیاسی برجسته تری می یابد. در این زمان بود که اصطلاح مزبور کم کم ایالات متحده را هم که سابقاً «ینگه دنیا» خوانده می شد، شامل گردید و با مفهوم «تمدن» ممزوج شد، مفهومی که فلاسفه روشنگری ابداع کرده بودند تا هدف تکامل اجتماعی را توصیف کنند، تکاملی که به زعم آنان با فرآیندها و نهادهای نمایانگر تحوّل مالکیت خصوصی، خانواده و روابط پولی، یکی بود.(۲)
بنابراین تمدن غربی معیاری شد ـ همان طور که سابقاً عالم مسیحیت یک معیار بود ـ که با آن تمدن ها و فرهنگ های شرقی سنجیده می شدند. مقوله مفهومی «غرب» به مبارزه با مفهوم «شرق» برخاست و شرق مدلول همه چیزهایی شد که غرب نبود و برخی از چیزهایی که میل غرب عملاً می طلبید.
در مادام باترفلای ملاقات شرق و غرب در قسمت پذیرش سفارت آغاز می شود. برنامه تفریحی عصر، اجرای صحنه مرگ در مادام باترفلای اثر پوچینی توسط هنرمند محلی، سونگ لی لینگ است. گالیمار اذعان می کند که پیشتر مادام باترفلای را ندیده است. در حالی که دیگر حضار خاطرنشان می کنند که هنرمند محلی صدای لازم برای نقش را ندارد، گالیمار کاملاً مسحور می شود. وی به سونگ لی لینگ نزدیک می شود و مکالمه نخستین آنها سیر داستان را معین می کند:
گالیمار: من همیشه خوانندگان اُپرا را زنانی چاق و با آرایش بسیار بد دیده ام.
سونگ: آرایش بد، خاص غرب نیست.
گالیمار: هیچ گاه اجرایی استادانه چون اجرای شما ندیده ام.
سونگ: استادانه؟ من در نقش زنی ژاپنی؟ شما می دانید که ژاپنی ها هزاران نفر از ما را طی جنگ برای آزمایش های طبی مورد استفاده قرار داده اند. اما استنباط من آن است که چنین طنز تلخی را متوجّه نیستید.
گالیمار: نه، منظورم این بود که باعث شدید زیبایی داستان را شاهد باشم. مرگ او، یک ایثار تمام عیار بود. مرد ارزش اش را نداشت؛ اما زن چه می توانست بکند؟ او بسیار عشق می ورزید. بسیار زیبا بود.
سونگ: آه بله! برای یک غربی.
گالیمار: عذر می خواهم.
سونگ: این یکی از ماجرا های محبوب شماست. زنِ مطیعِ شرقی و مرد سفیدپوست خشن.
گالیمار: این طور فکر نمی کنم.
سونگ: این طور تصوّر کن. چه خواهی گفت اگر یک شیپورچی موبور عاشق تاجر ژاپنی کوتاه قدی شود، مرد با او ازدواج بکند و به مدت سه سال به وطنش برگردد و طی این مدت زن در برابر تصویر مرد دعا کند و پیشنهاد ازدواج را از سوی جوانی به نام کِنِدی رد کند و هنگامی که از ازدواج مجدد همسرش مطلع شود، خودکشی کند. خب معتقدم این دختر را ابلهی دیوانه به حساب می آوری، این طور نیست؟ اما از آنجایی که زنی شرقی است و خود را به خاطر یک غربی می کشد، ماجرا را زیبا می شماری.
خب، بیشتر افراد فرهیخته می دانند که نقش زنان را در اپرای سنّتی چین، مردان ایفا می کردند. این امر در اروپای عصر شکسپیر و مولیر هم متداول بود. اما گالیمار مصمم است تا سونگ را نه صرفاً یک زن، که تجلّی شخصی نوع خاصی از زن، یعنی «زن مطیع شرقی»، بداند. هوانگ مدعی است که ویژگی ذاتی نگرش ثابت شرق شناسی، میل به ندانستن است. ابژه عشق، شخص جسمانی سونگ لی لینگ نیست، خواه مرد باشد یا مردی که نقش زن را بازی می کند. ابژه عشق، مادام باترفلای، مخلوق اپرایی، است که گالیمار مصمم است تا آن را در سونگ لی لینگ بیابد. معرفت فرضی ماخوذ از نگرش شرق شناسی، مبتنی بر صحت و فایده مندی نیست، بلکه متکی است بر میزانی که عزت نفس غربیان را ارتقاء می دهد. این عزت نفس با واقعی تر کردن خیال، که بیش از حقیقت لذّت زیبایی شناسانه می بخشد، کسب می شود. بنابراین شرق شناسی، جهل مصنوع و خودفریبی عامدانه ای است که به مشرق زمین نسبت داده می شود.

ب. کانون شرق شناسی

تخیل(۱۸) در سنّت اهل علم غرب، نقش عمده ای ایفا می کند. تصاویر(۱۹) فرهنگ ها و تمدن های شرق مغرب زمین که مورد نظر شرق شناسی است، مبتنی بر جهل مصنوع بود، یعنی این تصاویر، عامدانه ساخته و سرهم بندی شده اند تا وسیله ای برای «مهار» و «اداره» این فرهنگ ها، و تمدن ها باشد. شرق شناسی به مثابه سنتی علمی به مطالعه تمدن های آسیایی، شناسایی، ویرایش و نشر و تفسیر متون بنیادین این تمدن ها و انتقال این سنّت علمی با سلسله ای از اساتید و دانشجویان، از نسلی به نسل دیگر می باشد. کانون توجّه این سنت عمدتاً اسلام بود؛ و مطالعات اسلامی یکی از شاخه های اصلی شرق شناسی شد. لذا شرق شناسی، اسلام و دیگر تمدن ها را با آراء اروپایی در باب خداوند، بشر، طبیعت، جامعه، علم و تاریخ بررسی کرده و همواره فرهنگ ها و تمدن های غیرغربی را پَست و عقب مانده اعلام کرده است. رویکرد شرق شناسی نسبت به شرق، حاوی تصوّراتی خاص در باب تاریخ فرهنگی، منشا و تحوّل ادیان، روش های درک و تفسیر متون قدسی، عقاید سیاسی و چگونگی تحوّل و توسعه جوامع بشری بود و علم شرق شناسی، علم سیاست میل(۲۰) بوده و هست:
شرق شناسی امیال غربیان را در رشته های آکادمیک مدون می سازد و سپس تمایلات مزبور را در مطالعات خود در باب شرق منعکس می سازد. به عنوان مثال، شرق شناسی علوم اسلامی، چینی و هندی را علم محسوب نداشته و این تخیل را تداوم بخشید که علم حقیقی مخلوق غرب بوده و به غرب تعلق دارد. بدین سان، حقوق [فقه] اسلامی، به معنای واقعی کلمه حقوق نبود؛ طب چینی هم ارزش طب نامیدن نداشت؛ و تمدن هندی تصوّری از عقلانیت نداشت و عقلانیت محض امتیازی منحصر به تمدن غربی است. در نردبان تکامل، شرق دایماً عقب تر از غرب بود. شرق شناسی عالمانه به نهادی بسیار مستحکم با ابزار و آلات خاص خود، اعم از روش های تعلیم، شبکه ارتباطی و سیستمی برای انتقال «مشعل» از استاد به دانشجو بدل شد. شرق شناسی سبک فکری و شیوه تجزیه و تحلیل مبتنی بر تفکیک هستی شناختی و معرفت شناسانه شرق و غرب اتخاذ کرد. شرق شناسی به سنّتی بسته و متکی به خود مبدل شد که پرخاشگرانه در مقابل همه انتقادات داخلی و خارجی مقاومت ورزیده است؛ به نظامی اقتدارطلب مبدل شد که امروز هم مانند اعصار استعماری در حال شکوفایی است.
دغدغه اصلی هوانگ ارائه تحقیقی درباره روح (پسوخه) شرق شناسی است، از طریق آنچه که وی مهم ترین عنصر شرق شناسی می داند، یعنی هوس جنسی و تخیل زن مطیع شرقی. اثر وی، عنوان خود را از یکی از بزرگ ترین مظاهر این نگرش شرق شناسانه، یعنی مادام باترفلای، اخذ می کند؛ موسیقی و سناریوی اپرای پوچینی در سراسر فیلم جریان دارد. مادام باترفلای در کنار کلئوپاترا و ماتاهاری(۲۱)(۳) تجلّی شخصی عقده شرق شناسانه به حساب می آیند؛ نوعی بیماری که کامل ترین بیان خود را در افراد حقیقی دارای حیات ادبی می یابد. تعامل خیال و واقعیت، نکته اصلی است، نکته ای که شرق شناسی، هستی و قدرت کامل خود را از آن کسب می کند. هوانگ در تفسیر مادام باترفلای، رنه گالیمار را مظهر بارز یک شرق شناس، محسوب می دارد که قیاسی ظریف است.
به زعم گالیمار، مادام باترفلای به دلیل زیبایی داستان، که «ایثار ناب» است، دارای ارزشی برجسته می باشد. وی با پروراندن این ایده در سراسر فیلم، معنای آن را گسترش می دهد و عشق بی قید و شرط زن شرقی نسبت به مردی نالایق را نیز در آن می گنجاند. این ایده برای غرب شعف انگیز است. مآلاً از یک جهت، و دقیقاً به یک معنا، مشابه الهیات مسیحی است. در حالی که هوانگ ظاهراً با دین سروکاری ندارد، اما مادام باترفلای متنی ذاتاً مذهبی است. هوانگ با ظرافت، عقاید اساسی مسیحیت را پیش می کشد تا نقش تمام عیار آنها را در ایجاد نگرش شرق شناسانه آشکار کند. ایثار محض، عشق بی قید و شرط به چیزی بی ارزش، موضوعاتی آشنایند و در واقع عقایدی از منظومه فکری مسیحیت. به زعم هوانگ، این واقعیت که مرد غربی کمتر علاقه مند به عمل جنسی است تا مشتاق ایده عشق کامل، کم و بیش مانند تجرد دینی [مسیح و کشیشان] است. ابهام جنسی، مضمون اصلی رابطه گالیمار و سونگ لی لینگ است که گالیمار او را به «باترفلای من» ملقب می سازد. وی بدن مردانه سونگ لی لینگ را مجذوب کننده می یابد زیرا شبیه «دختری جوان» است، مساله سکس(۲۲) بسیار بارز است؛ اما محتوای جنسی بسیار پرابهام و غامض است. عشق به کودکان هم بی قید و شرط محسوب می گردد و به عاشق امکانات بیشتری می دهد و او را قادر می سازد تا بتواند به خمیره کودک شکل داده، او را تعلیم بدهد و معرفت بیاموزد. وسوسه بچه بازی، مضمون جدیدی به برداشت کیپلینگ از مفهوم «دیگر»(۲۳)، که همان غیرغرب بوده و عبارت است از «نیم دیو و نیم کودک» می افزاید. زن شرقی در نگاه گالیمار همه این افسون ها و چیزهایی هم زاید بر اینها را دارد. بنابراین شرق شناسی، شرقی می سازد که هویتی منفعل و کودک وار داشته و می تواند عاشق و آماج تجاوز واقع شده، تحت تعلیم قرار گرفته، شکل بپذیرد و اداره و مصرف شود.
باترفلای گالیمار، شرمش را به او عرضه می دارد، تواضعی که حاوی رازگونگی زنانه است. هنگامی که گالیمار اوّل بار سونگ لی لینگ را در اپرای پکن ملاقات می کند، او در پشت پرده ای توری قرار دارد و این تصویر مشحون از اشاراتی به حرم و لذات مخفی آن است. او باکره است ـ سونگ به گالیمار می گوید «گرچه بی تجربه ام اما جاهل نیستم» ـ لیکن، به عنوان زنی شرقی در هنرهای عشق ورزی و لذّت بخشی جنسی آموزش دیده است. لذّت جنسی در وجدان غربی همواره با تصوّر گناه نخستین همراه بوده و در وجدان کاتولیکی فرض بر این است که تنها زندگی توام با کمال، زندگی مجردانه است و روابط جنسی همواره حاوی اشاراتی به گناه و وسوسه بوده است. بنابراین روابط جنسی در بنیان های مذهبی شرق شناسی دخیل است. از چشم غرب، شرق دارای لذات عجیب و غریب و گنه آلود جنسی است که همگی در لفافه ای از سنّتی کهن، رازآلود و پررمز و راز پیچیده شده اند.
تصدیق این نکته مهم است که گالیمار به واسطه جاذبه دیگری، یعنی جاذبه فرهنگی و سنّت کهن شرق، به تملک کامل شرق شناسی نایل می آید. «باترفلای او» هنرمندی در اپرای پکن است و نگاهبان فرهنگ باستانی، و خانه ای که در آنجا گالیمار «او» را ملاقات کرد جایی سنّتی و مجلل است. آنچه گالیمار از زن شرقی اش می فهمد، تابعی از حضور زن در بطن سنّت فرهنگی عتیق است؛ سنّتی که شخصیت او را شکل می دهد و به او معرفت می بخشد. نمای قصری که گالیمار ساخته بود در اوّلین مواجهه با گاردهای سرخ، که با سوزاندن البسه اپرای پکن به اوج خود می رسد، ترک برمی دارد، لباس هایی که از زینت های ظریف و پرنقش و نگاری که «باترفلای اش» بر سر می زد، تشخیص داده می شوند. در وحشتی که گالیمار تجربه می کند، اشاره تندی به حس نوستالژی نسبت به سنّت قدیم وجود دارد، حسّی یادآور این نکته که غرب ترقی می کند و متحوّل می شود، در حالی که انتظار می رود شرق به دلیل تبعیت از سنّت، بی تغییر بماند؛ و لذا عقب می ماند و در تاریخ مدفون می شود.
علمای شرق شناس موضع خاصی در قبال سنّت داشتند. آنان بر سنّت کهن در مقابل سنّت زنده تاکید می گذاشتند. آنان «گذشته» شرق را کشف کردند، گذشته ای که بیش از مردمان بومی بر آن اشراف داشتند. به عنوان مثال، فقه اسلامی که تاریخ و سنّت طویلی داشت، صرفاً توسط شرق شناسان مطالعه نمی شد، بلکه عملاً ساخته می شد. شرق شناسی حقوق، فقه اسلامی را به شیوه ای ذات انگار(۲۴)مطالعه می کرد و با این استراتژی مدعی می شد که مسلمانان اساساً محافظه کارند و متکی به سنّت و رسوم عقب مانده. شرق شناسان در هند، نه فقط گذشته را «کشف»کردند، بلکه آن را به صورت ثنوی خاصی ساختند: لذا مسلمانان بیگانگانی شدند که چهره غیراصیل هند بودند، در حالی که هندوهای اصیل و تمدن بومی آنها از تضییق مهاجمان رنج کشیده بود. تاریخ جدیدی جعل شد که در آن عصر طلایی هندوها، با عصر ظلم و ستم متجاوزین مسلمان به پایان رسید. هنگامی که بریتانیا اداره امور بنگال را آغاز کرد، دو تن از مقامات عملاً دوگانگی مزبور را به سرحد بی خردی رساندند. هنگامی که از جیمز رنل(۲۵) جغرافیدان و هنری وردست(۲۶) فرماندار سابق، خواسته شد تا نسبت جمعیت مسلمان، یعنی اهالی غیراصیل بنگال، یا بنگلادش امروزی را برآورد کنند، هر دو به کمیته پارلمانی گفتند که مسلمانان فقط یک پنجم اهالی را تشکیل می دهند!(۴) این گونه مصنوعات تاریخی و حقوقی (فقهی) برای ذاتاً استبدادی محسوب داشتن جوامع شرقی به کار می رفت. استبداد شرقی محصول عدم وجود نهادهای جامعه مدنی بود که بدون آنها گریختن از چنگ فئودالیسم ممکن نبود. برای نمونه، جوامع مسلمان، شهرهای مستقل یا بوروکراسی عقلانی، یا ثبات حقوقی، طبقه بورژوای کارآفرین و یا حقوق و آزادی هایی را نداشتند که ویژگی هر فرهنگ مدنی و حقوقی می باشد. بنابراین شاهد فقدان کامل نهادهای مستقلی هستیم که واسطه بین افراد و دولت باشند. ازاین رو فرد، مداوماً در معرض تحکمات خودکامه مستبدین قرار داشت. فقدان جامعه مدنی نه تنها استبداد شرقی را تحکیم کرد، بلکه عدم توسعه اقتصادی جوامع مسلمان را هم مسلّم ساخت. به این ترتیب فئودالیسم، استبداد و عقب ماندگی اقتصادی، همگی در سِرشت اسلام تنیده شدند.
حُرمت نهادن گالیمار به زن شرقی نمونه و ایده آل شده، دیگر خصوصیت شرق شناسی، یعنی تصویر مرد سفیدپوست به عنوان علامت خدا را به خاطر می آورد. مرد سفیدپوست به مثابه خدا، همان معلم محبوب، یعنی طبیعی ترین ابژه تعلیم به کودک شکل نایافته است که عشق بی قید و شرطش را نثار می کند و لذا احساس عزت نفس معلم را تقویت می کند. مرد سفیدپوستی که به جای خدا اشتباه گرفته شده، یکی از قدیمی ترین کلیشه های کُتب، فیلم ها وکارتون های معاصر شده است: به داستان رودریارد کیپلینگ(۲۷) که جان هیوستن از آن فیلم مردی که قرار بود شاه شود، را ساخت؛ یا ماجراهای ایندیانا جونز در معبد سرنوشت؛ یا تقریباً هر ماجرایی که در آفریقای سیاه رخ می دهد، توجّه کنید. اینها گزارش های صادقانه، یا حیله های ادبی نیستند، بلکه ایدئولوژی ای هستند که آگاهانه ایجاد شده اند تا تفوق ذاتی اروپا را در همه اجزای روح اروپایی توضیح دهند. در شرق شناسی دوران پیش از مدرنیته، یعنی زمانی که غرب برای نخستین بار با تمدن های عظیم اسلام و چین مواجه شد، مرد سفیدپوست به عنوان خدا، میسیونرهایی بودند که پیام مسیح را ابلاغ می کردند. میسیونرها در مواجهه با آفریقا و «ینگه دنیای» قاره آمریکا، توسط وحشیان ساده لوح و پست به جای خدا اشتباه گرفته شده اند. این اسطوره مبتنی بر افسانه ای است که طی آن آزتِک ها به دسته ای از اسپانیول های ژولیده اجازه دادند تا به قلب امپراطوری شان رخنه کنند زیرا معتقد بودند آنان همان خدایان سفیدی هستند که در اساطیر، آمدنشان از غرب خبر داده شده است. دقیقاً همین مجاز اساطیری می تواند توضیح دهد که چرا اهالی هاوایی، در آغاز کاپیتان کوک را به عنوان خدای لونو پذیرفته و حُرمت نهادند و سپس به اقتضای ماجرای مراسم اسطوره لونو، او را کشتند. نمایشنامه پیتر شیفر(۲۸) و فیلم مبتنی بر آن، شکار سلطنتی خورشید از این افسانه مرسوم اروپایی استفاده می کند که این بار به ورود اسپانیول ها به امپراتوری اینکا مربوط می شود و جاذبه های پرغموض خدا تلقی شدن توسط وحشیان ساده لوح فلک زده را برای استعمارگران اروپایی تحلیل می کند.

ج. توسعه شرق شناسی

در ادوار جدیدتر، انسان سفیدپوست خدای شگفتی علمی و تکنولوژی برتر می شود. حاملان چنین پیشرفتی برای «دیگر» ساده لوحِ ناتوان از درک این قبیل عجایب ظریف، باید چیز اعجاب انگیزی باشند. همانطور که گالیمار اشاره می کند بسیاری مواقع در اپرا، مادام باترفلای، مدت ها پس از آنکه پینکرتن(۲۹) او را ترک می کند، تصویرش را می پرستید. نیم کودکی که با وسوسه و میل جنسی، توام با بی بندوباری عجیب جنسی، کامل می شود، باید در این قبیل روابط مسیحی، ایده نیم شیطان را هم به خاطر آورد. تداعی دیگری نیز به ذهن خطور می کند. در تفکّر غرب قرون وسطی، شرق مکان جنت عدن بود و در همه نقشه های قرون وسطایی، محل آن، این گونه مشخص می شد. زمانی که کلمب به قاره آمریکا رسید و گمان می برد که به شرق، مرزهای ختای (چین) رسیده است، جریان رودخانه ارینوکو(۳۰) را دهانه رود بهشتی دانست که از جنت عدن جاری است. آیا در جنت عدن چیز دیگری غیر از حّوا یافت می شود که آماده وسوسه انسان برای معرفت ممنوعه باشد؟ هوانگ با ظرافت، ریشه عمیق نگرش شرق شناسانه در وجدان غربی را نشان می دهد. وی همچنین نشان می دهد که چگونه این نگرش از اصول اساسی تفکّر غربی ساخته می شود. شرق شناسی محصول شناخت شرق نیست، بلکه قصه سرایی براساس آراء موجود غربی است که به شرق دیکته و بر آن تحمیل شده است. شرق، آن گونه که در چهره زن مظهر آن تجلّی می کند، مطیع است و اطاعت تنها پاسخ صحیح در مقابل یک «خدا» است.
گالیمار هنگامی که مادام باترفلای را می شناسد، در اشتغالات ذهنی اش غرق می شود و در پی «باترفلای اش» می رود. نکته مهم، تاثیر این تملک جدید بر گالیمار است. مرد خاکستری متحوّل می شود. شکل و شمایلش، پوشش و نحوه سخن گفتنش عوض می شود. در کارش ترفیع می گیرد و مسئول اداره اطلاعات می شود. مهم تر از همه اینکه با اطمینان و اعتماد به نفس از سرشت چین، نیات و سیاست قدرت در روابط شرق ـ غرب سخن می گوید. وجه کاری زندگی گالیمار، بسط تصاحب یک نگرش شرق شناسانه حقیقی است. در اینجا نیم شیطان / نیم کودک حاکی از تحجّر، نژادپرستی و شوونیسم(۳۱) در شبکه ای بدون حد و مرزِ مشخص است. مردی که زن شرقی نمونه و ایده آل را تصاحب می کند، کلّ شرقیان را همانگونه که در سطور بی شمارِ متون به آن اشاره شده است، بی جاذبه می یابد. اما افشاگرانه ترین نکته معرفت در جهان واقعی سیاست، در بحث در باب سابقه استعماری فرانسه در هندوچین خود را می نمایاند؛ گالیمار باید به نیابت از سوی آمریکاییانی که در ویتنام می جنگیدند یعنی جایی که فرانسه در آنجا به تحقیر دین بین فو(۳۲) تن در داد، اطلاعاتی کسب می کرد. او از سفیر فرانسه سئوال می کند: «واقعاً فکر می کنی این مردان کوچک بدون رضایت ناخودآگاه مان، می توانستند ما را شکست دهند». تاثیر رابطه با زن شرقی مبنای همه قضاوت های سیاسی اوست. بار دیگر گالیمار به سفیر می گوید که سّر چین در آن است که در ژرفای وجود خود مجذوب شیوه های غربی است، گرچه هیچ گاه حاضر نیست، به صراحت به این قباحت اعتراف کند. کودک آماده کسب تعلیم است، عشق بی قید و شرط برای شخص یک مرد سفیدپوست غربی، تصویرِ نمونه وارِ عشق به غرب و همه شیوه های آن است. لذا چین نهایتاً راه و روش غربی را قبول خواهد کرد. به علاوه، مطیع بودن صرفاً خصوصیت زن شرقی نیست، بلکه جزیی لاینفک از خلق و خوی شرقی است که همواره در مقابل قدرت بزرگ تر سرفرود خواهد آورد. بنابراین آمریکا برای غلبه در ویتنام باید قدرت و عزم، از خود نشان دهد.
قدرت یکی از اجزای ذاتی شرق شناسی است. زیرا از جمله جاذبه های رابطه با زنِ نمونه وارِ شرقی، استفاده از قدرت برای ظالم بودن و اعمالِ مجازات است. این نکته به صراحت به زبان می آید: سونگ لی لینگ در اوّلین ملاقاتِ خصوصی با گالیمار، او را متهم می کند که خشن و بی رحم است و این نکته را در نامه هایش به وی نیز تکرار می کند. شرق همه لذاتِ ممنوعه سادومازوخیسم، یعنی لذّتی که از رنج دادن کسب می شود، را عرضه می دارد. گالیمار از برده نامیدن «باترفلای اش» و اندیشیدن به برده بودنِ او، لذّت می برد؛ برده ای که می توان نسبت به او بی رحمانه رفتار کرد و با مصونیت مجازات اش کرد؛ و کارِ برده، بنا به تعریف، تحقیر شدن است. این شیوه نگرشِ قدرت های امپریالیستی به مردمان تحت تابعیت شان است. شرق شناسی هم استثمارِ مردمانِ آسیایی را توجیه کرد و هم انقیاد سیاسی آنها را.
هوانگ در نقطه مقابلِ گالیمار به عنوان تجسم شرق شناسی، سونگ لی لینگ را بسیار دور از تخیل گالیمار مطرح می کند. خیال و ابهام در یک گفتگوی صریح به هم می رسند. سونگ لی لینگ، آلت دست نیست، بلکه کاراکتری هشیار است که درگیر دنیای واقعی خود می شود، دنیایی که در آن تخیل شرق شناسی به او امکان می دهد تا هم به حوایج شخصی اش خدمت کند و عنایت مقامات را متوجه خود سازد، و هم فریبِ تخیل باعث می شود که بتواند گالیمار را به عنوان منبعِ اطلاعاتِ مفید برای مقاماتِ کمونیست، به کار گیرد. اطلاعاتی که سونگ لی لینگ کسب می کند، درباره تعدادِ نیروهای اعزامی آمریکا به ویتنام، صحیح و دقیق است در مقابل، ثمره جاسوسی برای گالیمار، اوهام و خیالبافی است. ظاهراً هوانگ مدعی است که مضامین فریب، حقیقت و دروغ، خیال و معرفت، اجزای اصلی گفتمانِ شرق شناسی اند.
آغازِ انقلاب فرهنگی، جهان گالیمار را دچار آشوب می کند. وی به دلیل رسوایی در جاسوسی پرخطا، به فرانسه بازگردانده می شود. سونگ لی لینگ پس از آنکه با گالیمار خداحافظی می کند، برای آموزش مجدد به عنوان عنصر مرتجعِ بورژوا فرستاده می شود. گالیمار در بازگشت به فرانسه در یک اجرای نمایش مادام باترفلای، حضور می یابد. حتی میزانِ زیادی از واقعیت هم نمی تواند رویای شرقی او را بر هم زند. هنگامی که سونگ لی لینگ وارد فرانسه می شود، می تواند گالیمار را متقاعد کند که در فعالیت های جاسوسی علنی به نفع چین شرکت جوید. او پیک موتورسوار شده و کیف های دیپلماتیک را برای بازرسی تحویل می گیرد. جای تعجب ندارد که بازداشت شده و محاکمه می گردد. دادگاه از سونگ لی لینگ، که اینک در هیئتِ واقعی خود به صورتِ یک مرد ظاهر می شود، سئوال می کند که آیا گالیمار از این فریب آگاه نبود. جواب می شنوند که وی هیچگاه نپرسید و لذا آگاه نشد. هنگامی که پلیس، گالیمار و سونگ لی لینگ را در وانت پلیس از دادگاه خارج می کند، سونگ خود را برهنه ساخته و در معرض دید گالیمار قرار می دهد و گالیمار نهایتاً حقیقت را قبول می کند، او می گوید: «چطور توانستی، با وجودی که مرا خوب می شناختی، چنین اشتباهی را مرتکب شوی. تو خود حقیقی ات را به من نشان دادی. آنچه من بدان عشق می ورزیدم کاذب بود، دروغی دوست داشتنی». به این ترتیب شرق شناسی دروغی بزرگ در قلب تمدن غرب است: دروغی در باب سرشت غرب و درباره ماهیت تمدن ها و فرهنگ های بزرگ مشرق غرب، دروغی درباره ما و آنها. شرق شناسی در مقام نهادی صنفی که شامل سنّت علمی، چارچوب تحلیلی عرضه شده در الهیات، فلسفه و جامعه شناسی، فنونِ تصویرگری، سبک های داستان نویسی و سیاحت نامه نویسی، وجوه بیان قدرت و معرفت و نظامی ظریف برای تحلیل تفاوت هاست، برای اداره و مهار شرق به عشق شدید به «دروغ دوست داشتنی» متکی است.
گالیمار که به جرم خیانت به حبس می افتد، آماده می شود تا صحنه مرگِ مادام باترفلای را برای همبندانش اجرا کند. وی که می داند، اعمال و رفتارش برای هم میهمانانش مسخره است، به حضار می گوید که مردانی چون آنان نباید بخندند. اوج فیلم، مونولوگ گالیمار در زمانی است که برای مادام باترفلای شدن، خود را گریم می کند. این محکم ترین اظهارِ عقیده هوانگ در باب ماهیتِ شرق شناسی است: گالیمار به شرق شناسی مبّدل شده است. آخرین کلمات وی از این قرارند: «اسم من رنه گالیمار است که به مادام باترفلای هم شهرت دارم». ابهام غایی این است که عشق به خود، شرق شناس را از بین می برد. شرق شناسی مخلوق روح غربی است که عنان قدرت را رها می سازد، اما در نهایت، مهم ترین تاثیر آن در روابط قدرت و سیطره دنیای حقیقی سیاست، اقتصاد و روابط نظامی نیست. بیشترین تاثیر شرق شناسی در خودِ روحِ غرب است، که در آنجا به مثابه نگرشِ کامل به عشق تمام عیار، بیشترین قدرتِ زیبایی شناسانه(۳۳) را دارد. زیستن بدون این نگرش، از دست نهادنِ کنترل بر جهان واقعی سیاست، قدرتِ اقتصادی و نظامی نیست، بلکه از دست دادن جزیی از خودِ غربی است. در حالی که گالیمار به هیئت عجیب و غریبِ زن ژاپنی با کلاه گیسی مضحک، در می آید، موزیک پوچینی همچنان نواخته می شود. گالیمار در لحظه حساس گلوی خود را می شکافد. در حالی که هم بندانش در زندان، سری را که با آنها در میان نهاده، تحسین می کنند. مادام باترفلای به این پایان مخوف می رسد که غرب، مرگ را به ترک نگرش شرق شناسانه ترجیح می دهد، حتی اگر این نگرش، تخیلِ احمقانه از روی آگاهی بوده و ریاکاری آن آشکار باشد.
هوانگ مدعی می شود که تصویرِ ایجاد شده از شرق به جزیی لاینفک از جمال(۳۴) غرب مبدل شده است. در مادام باترفلای غرب به دلایلِ زیبایی شناسانه، مرگ را بر حقیقت ارجح می شمارد. جهانی بدون تصویرِ شرق، بیش از آنی خوفناک است که بتواند محلِ تامل و تعمق باشد.

مقدمه

معضل شرق شناسی، آنچه که کالبدشکافی و ارائه شاکله آن را موضوعی غامض می کند، همان واقعیت وجودی شرق شناسی است. به دلیل وجود شرق شناسی، جهانی داریم که در آن واقعیت به انحای بسیار متفاوتی با سوءتفاهم متقابل، درک شده، بیان گردیده و تجربه می شود. برای به بحث گرفتن شرق شناسی باید افراد را برانگیخت تا از سوءفهم بگذرند و نادیده ها را بنگرند؛ تا خطوط متفاوتی را در تصویری که طی قرون و با کج بینی تحریف شده است، تمیز دهند.
شرق شناسی، خنثی یا بی طرف نیست. بلکه بنا به تعریف، موضوعی مغرضانه و جانبدارانه است. هیچ کس خالی الذهن و بی توشه وارد عرصه نمی شود. توشه بسیاری از افراد، عبارت از این فرض است که با عنایت به تاریخ طولانی شرق شناسی، معرفتی راجع به موضوع یا حول و حوش شرق وجود دارد؛ و این معرفت می تواند به درک و دریافت فرهنگ های واقع در شرقِ مغرب زمین کمک کند. هدف این کتاب نقض این انگاره و اثبات این نکته است که به رغم پایان «تاریخ مصرف» پروژه شرق شناسی، این پروژه در پی استعمار قلمروهای تازه است. شرق شناسی پس از استقرار(۳) در جامعه علمی و عرصه خلاقیت ادبی، برای تسخیر عرصه فیلم، تلویزیون و سی دی ـ رام ها نیز خیز برداشته است. امروزه، موضوع شرق شناسی محدود به آنچه معمولاً «مشرق زمین» دانسته می شود، نیست، بلکه اروپا، یعنی آغازگاه خود را هم شامل می شود.
شرق شناسی در عین حال که واقعیت دارد، مع هذا باز هم امری ساختگی است. شرق شناسی کاملاً متمایز و جدا از شرقی است که در داخل شرق یا از سوی شرق ادراک می شود. هیچ نقشه مسیر و هیچ خط سیر ملحق به موضوع نیست تا این شکاف را پرکند. عقیده من آن است که واقعیت شرق شناسی همواره مانع تفاهم میان شرق و غرب خواهد بود. لازم است از مقدمات دیگری بیاغازیم و بنیان های نو برای رویارویی های اصیل با مردمان، اماکن، تاریخ، آراء و موجودیت کنونی آنچه در مشرقِ مغرب زمین است، بیابیم. با این همه آثار علمی، با این تعداد متون ادبی و نوآورانه و این همه گوناگونی در کلّ فعالیت های شرق شناسی، این پیغام، ناراحت کننده، ناخوشایند و عذاب آور است. این نکته یادآور سئوالی است که شعر «گات های ماراتا»(۴)(۱) اثر آلون لوییس(۵) مطرح می کند، که خود، متنِ شرق شناسانه جالب توجهی بوده و هنگامی که او در جریان جنگ دوم جهانی به عنوان سرباز نیروی هوایی در هندوستان خدمت می کرده، سروده شده است:

و آیا هزار سال به بیهودگی گذشته است
و هزار [سال] دیگری دوباره آغاز می گردد؟

[دشواری] پاسخ به این دو سئوال موانع نوشتن کتابی درباره شرق شناسی را منعکس می کند. پاسخ این دو سئوال آری است. هزار سال شرق شناسی به عنوان بنیان مستحکم معرفت راجع به شرق، کاملاً بی فایده است؛ و هزار سال می تواند یا موجب تداوم مسیر مواجهه خصمانه و یا عدم مواجهه باشد یا اینکه مسیر عزیمت دیگری باشد. دشوارترین چیز برای نوشتن، دعوت به اذعان به این نکته است که علی رغم کثرت آثار شرق شناسانه در وسعت یک کتابخانه، معرفت ما تا چه حد اندک است.
از فرصت استفاده کرده و از دوستم مریل دیویس(۶) که در همه مراحل تالیف کتاب کمک و حمایت به واقع ذی قیمتی به عمل آورد، تشکر می کنم. دانش وسیع او از تاریخ اروپایی و غیرغربی به همراه یادآوری های وی، همواره موجب حیرت من است. همچنین لازم است از استیو فولر(۷) که اوّل بار پیشنهاد تالیف کتاب را داد، وینای لال(۸)، که همواره بسیاری از نکات مطروحه در اینجا را به بحث و مذاکره گرفت، و جولیت استین(۹)، شون کابیت(۱۰) و سهیل عنایت الله به دلیل نکته گیری و نقادی شان، قدردانی کنم. در نهایت از گیل باکسول(۱۱) و آیف کالینز(۱۲) به دلیل کمک ذی قیمت شان در بررسی کتاب سپاسگزارم.

نظرات کاربران درباره کتاب شرق‌شناسی