فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند
زیست با استفاده از خرد فلاسفه‌ی بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

سفری جذاب به جهان فلسفه با چاشنی طنز. دانیل کلاین، نویسنده‌ی کتاب‌های پرفروشی چون سفر با اپیکور و افلاتون و پلاتی‌پوس به یک بار می‌روند، در ایام جوانی و زمانی که در دانشگاه هاروارد فلسفه می‌خواند، به امید این که از طریق آرای فلاسفه به بهترین شیوه‌ی زیستن و زندگی پی‌ببرد، جملات قصار فلاسفه‌ی محبوبش را در دفترچه‌ای می‌نوشت. نیم قرن بعد کلاین در فصل‌هایی موجز و خواندنی جملات این دفترچه را بازنویسی کرد و تاثیر این اندیشه‌ها را بر زندگی شخصی و جامعه‌ی پیرامونش تحلیل کرد. در این کتاب از ارسطو و بیکن و میچه گرفته تا سارتر و کامو و ویتگنشتاین، در یک گشت فلسفی – تفریحی، به مسائل فلسفی درون و بیرون زندگی می‌پردازد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

مدت ها پیش ــ نه خیلی وقت پیش ــ در حال بسته بندی یک سری از کتاب هایم بودم که چشمم افتاد به دفترچه ای که رویش نوشته بودم: «مختصرومفید». داخل دفترچه در هر صفحه جمله ی قصاری از یکی از فلاسفه ی بزرگ یادداشت کرده بودم. پایین هر کدام شان هم یک تفسیر چندخطی نوشته بودم.
تقریباً این دفترچه را فراموش کرده بودم. قدمت برخی نوشته های دفترچه برمی گشت به پنجاه سال پیش. اولین جملات دفترچه با قلمی نوشته شده بود که والدینم به عنوان جایزه ی فارغ التحصیلی ام از دبیرستان برایم گرفته بودند. آن موقع نوزده یا بیست سال داشتم و تصمیم گرفته بودم تحصیلاتم را در رشته ی فلسفه در دانشگاه دنبال کنم. دلیل این تصمیم و همچنین نگارش در این دفترچه این بود که امیدوار بودم که بتوانم برای بهینه زیستن و زندگی به بهترین شکل ممکن از راهنمایی های فلاسفه ی بزرگ بهره بگیرم. در آن زمان اصلاً نمی دانستم که می خواهم بعد از فارغ التحصیلی چه کنم و چه کاره شوم. البته می دانستم که نمی خواهم پزشک، وکیل یا تاجر شوم، درست برخلاف اکثر همسن وسال هایم. هدفم از تحصیل در رشته ی فلسفه چه بود؟ این که مطالعات فلسفی ام بلیتی باشد برای تعیین مسیر و مقصدم در زندگی.
در میانه ی مطالعه ی دفترچه متوجه شدم که تفسیرها و اظهار نظرهای من در مورد جملات قصار فلاسفه به تدریج تحلیل رفت و تقلیل یافت به جملات کوتاهی مثل «باید یک شیوه ی بهتری باشه» یا «کمک!». آخرین جمله ی این دفترچه نقل قولی بود از راینولد نیبور به این مضمون:
هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند.
زیرش هم نوشته بودم:
«حالا شما به من بگین.»
احتمالاً در میانه های دهه ی سوم عمرم دفترچه را بسته و کناری گذاشته بودم.
اولین واکنش من در بازخوانی مطالب این دفترچه در این سن وسال ــ هفتاد و پنج سالگی ــ این بود که آن موقع چه قدر ساده لوح و خام بودم. واقعاً فکر می کردم که می توانم با بهره گیری از تعالیم فلاسفه ای که صدها سال پیش زندگی می کردند بهینه زیستن در دوران معاصر را یاد بگیرم؟ واقعاً پیش خودم چه فکری کرده بودم؟
بعد از گذشت چند ترم و گذراندن چهل پنجاه واحد رشته ی فلسفه، متوجه حقیقت ناخوشایندی شدم: در میان متون فلسفی که به عنوان یک دانشجو مطالعه می کردم پیشنهادات مرتبط با چگونه زیستن اندک بود. اکثر پرسش هایی که در این متون به آن ها توجه می شد مواردی بودند مثل: چه طور می توانم بدانم چه چیزی حقیقت دارد؟ آیا اساس عقلانی و منطقی برای اصول اخلاقی وجود دارد؟ و معنی «معنی» چیست؟ (این آخریْ سوالی کاملاً منطقی و اساسی بود. چون اگر نمی دانستیم که معنای خود معنی چیست معنی نداشت که درباره ی معنی زندگی خودمان و دیگران سرگشته و پریشان شویم.)
خاطرم هست که با نزدیک شدن زمان فارغ التحصیلی ام دلشوره های من بیشتر و بیشتر می شد. زندگی من به عنوان یک فرد بزرگ سال داشت آغاز می شد و من سرگشته و مستاصل در متون و کتاب های معتبر فلسفی دنبال اشاره ای بودم برای این که بعدش قرار است چه کنم. در سال های بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه، از طریق طرح سوال و شوخی نویسی برای مسابقات و برنامه های تلویزیونی و نگارش رمان های رمزآلود امرارمعاش می کردم. همچنین زیاد سفر می رفتم. هر جا هم می رفتم، یک سری کتاب فلسفی با خود می بردم. همچنان سرسخت و خستگی ناپذیر در جست وجوی ایده هایی بودم در باب زیستن به بهترین شیوه. احتمالاً در همان زمان ها بود که شنیدم جان لنون فقید در مصاحبه ای اشاره کرده به این نکته ی ظریف که «زندگی چیزی است که در مورد شما اتفاق می افتد درست در همان زمان که درگیر نقشه های دیگری هستید.»
شک ندارم پرسش «چگونه بهترین زندگی ممکن را بکنید؟» مسئله ای بوده که ذهن فلاسفه ی بزرگی مثل آریستیپوس، اپیکور، سقراط، افلاتون و ارسطو را به خود مشغول کرده بود و متعاقب آن دغدغه ی ذهنی طیف وسیعی از فلاسفه ــ از انسان گرایان گرفته تا خداپرستان و اگزیستانسیالیست ها ــ شده است. اما در فلسفه ی نوینِ غربْ پرسش چگونه زیستن تبدیل به پرسش ثانویه شده و بحث و محاکات در باب پرسش های معناشناسی (از کجا می دانیم که چه چیزی حقیقت دارد و واقعی است؟) و منطق (اصول ضروری منطق و گفتمان عقلانی چه هستند؟) در اولویت قرار گرفتند. از چند مورد استثنا که بگذریم فلاسفه ی آکادمیک معاصر، کلاً بحث چگونه زیستن را به تاک شوهای روتین و فله ای کانال های تلویزیونی و خوش پوشان خوش گفتار مباحث انگیزشی سپرده اند. به زعم آکادمیک های امروزی جست وجوی پاسخ برای پرسش چگونه زیستن کسرشان یک فیلسوف دگراندیش و معتبر امروزی است. البته شخصاً این رویکرد را تایید نمی کنم.
یک بار دیگر دفترچه ام را مطالعه کردم. این بار بدون تمسخر و تحقیر دوران خامی و جوانی ام. متوجه شدم پرسش چگونه زیستن هنوز هم دغدغه ی ذهنی من است. زمان زیادی از آن دوران گذشته و زندگی من بالاوپایین های فراوانی داشته اما آتش اشتیاق من برای دانستن و کنجکاوی درباره ی ایده های فلسفی مربوط به زندگی و بهینه زیستن فروکش نکرده. در حقیقت وقتی به عنوان یک پیرمرد هفتاد و پنج ساله به مسئله ی چگونه زیستن از دیدگاه فلسفه فکر می کنم متوجه می شوم که اشتهای من برای کنکاش درباره ی چنین ایده هایی افزایش هم یافته است. درست است که سال های زیادی از عمرم باقی نمانده اما می خواهم همین سال های اندک را نیز به بهترین شیوه سپری کنم و از سوی دیگر کنجکاوم که نگاهی به گذشته داشته باشم و ببینم با معیارهای فلاسفه ای که تحسین شان می کردم چه قدر توانسته ام خوب زندگی کنم.
بنابراین چهل سال پس از آخرین نوشته ام در دفترچه ی «مختصرومفید» شروع کردم به نگارش برداشت جدیدی از حکمت اندیشمندانی که جملات قصارشان را در آن دفترچه می نوشتم. برخی از این جملات یک موضع گیری کلی فلسفی در باب چگونه زیستن است و برخی اشاراتی انگیزشی در این باب هستند. اما خواندن تک تک آن ها، حالا که در آستانه ی پایان عمر و روزگارم هستم مرا به هیجان می آورد. این که می بینم فلاسفه ی بزرگ چگونه تنها با چند کلمه ذهن را درگیر بزرگ ترین چالش های فکری می کردند برایم تحسین برانگیز است. همچنین متوجه می شوم که در سن وسال من، یکی از مزایای جملات قصار فلسفی این است که درحالی که مشغول پایانش هستم، هنوز می توانم شروعش را به یاد بیاورم.
کتابی که مطالعه می کنید منتخبی است از جملات قصار گروهی از بزرگ ترین و تاثیرگذارترین فلاسفه و متفکران تاریخ همراه با توضیحات و تحلیل های شخصی من درباره ی هر یک از آن ها. هنگام نگارش این کتابْ دسته بندی و ترتیب فصول مربوط به این جملات یکی از دغدغه های من شد. آیا آن ها را به ترتیب زمانی پشت سرهم می آوردم؟ آیا باید براساس مضمون و جهت گیری و نوع بینش فیلسوف دسته بندی شان می کردم؟ فصولی با عناوینی چون زندگی شاد و لذت بخش، زندگی معنادار یا بی معنا، زندگی معنوی و زندگی مادی، زندگی روزمره و زندگی پُرخطر و قس علی هذا. خوب مشکل این جور تقسیم بندی این بود که نظرات برخی فلاسفه صرفاً در ذیل یکی از عناوین و در یک فصل نمی گنجید و دایره ی شمول فراتری داشت. این بود که در نهایت تصمیم گرفتم که ترتیب عناوین براساس تاثیر آن ها بر من در سیر زندگی ام باشد این که چه طور یک مکتب فلسفی مرا به مکتب فلسفی دیگر جذب کرد و این که چه طور یک تئوری یا گزاره ی ساختارشکن ساختار فکری و باورهای فلسفی پیشین مرا دچار تغییر و تحول کرد.
این شما و این جملات قصار فلاسفه به همراه تاملات، تحلیل ها و خاطرات شخصی مرتبط من. پیشاپیش به شما اطلاع می دهم که مطالعه ی این کتاب بیشتر از این که به پرسش های شما درباره ی زندگی پاسخ دهد، ذهن شما را درگیر پرسش های بیشتری می کند اما به شما این وعده را می دهم که این پرسش ها بسیار جالب توجه خواهند بود.

لذت چیزی را که در اختیار داری، با آرزو و میل چیزی که نداری ضایع نکن. به خاطر داشته باش چیزی که اکنون داری، چیزی بوده که زمانی آرزوی داشتنش را داشتی.
اپیکور، فیلسوف یونانی لذت گرا (۲۷۰ ـ ۳۴۱ پیش از میلاد)

دفترچه ی «مختصرومفید» من با این نقل قول اپیکور شروع می شد.
لذت گرایی، از همان زمان که دریافتم نه یک خیال بافی و رویای خیس نوجوانانه، که یک مکتب فلسفیِ معتبر است موردتوجه من قرار گرفت. البته از همان دوران نوجوانی در این زمینه محتاط بودم، می خواستم تا جایی که می توانم از زندگی لذت ببرم اما درعین حال از حدوحدود مشخصی گذر نکنم. به همین دلیل این جمله ی اپیکور را پسندیدم. او یک لذت گرای محتاط بود.
به تازگی اپیکور مریدان جدیدی پیدا کرده و مجموعه ی جملات قصار او که اخیراً در کتابخانه ی واتیکان کشف شده، در گروه های گوناگون فضای مجازی نقل می شود. او استاد جملات قصار کوتاه و موثر است.
در نقل قول فوق، اپیکور به دو نکته ی مهم و مرتبط اشاره می کند: اول این که اشتیاق برای تصاحب چیزی که درحال حاضر آن را در اختیار نداریم لذت بردن از چیزی را که داریم کمرنگ و رقیق می کند یا اساساً از بین می برد و دوم این که پس از این که با گذاشتن کلی وقت و انرژی موفق به تصاحب چیزی شدیم که آرزویش را داریم، متوجه می شویم که باز به خانه ی اول بازگشتیم. اشتیاق تصاحب یا تملک چیزی دیگر.
نتیجه ی اخلاقی: از حال لذت ببر چون بهترین شکل ممکن است.
در نظر گرفتن عواقب و پیامدها، یک بخش اصلی و بنیادی مکتب لذت گرایی اپیکور در امکان تجربه ی یک زندگیِ شاد است. ما نه تنها باید به پیامدهای اشتیاق و میل مان به بیشتر داشتن از چیزی که الان داریم، توجه کنیم بلکه باید نتیجه ی نهایی کلیه ی امیال مان را نیز در نظر بگیریم. مثلاً اگر قصد دارید به وسوسه ی خیانت به همسرتان جامه ی عمل بپوشانید پیچیدگی های برنامه ریزی، اضطراب عمل و احساس گناه پس از عمل را در نظر بگیرید و فکر کنید آیا در مقابل لذتی که از آن برده اید ارزشش را دارد؟ اپیکور به آن مثل قدیمی شاره می کند که «مراقب باش که آرزوی چه را داری چون ممکن است آرزوی تو محقق شود.»
این نصیحت فیلسوف یونانی برای سرکوب میل و اشتیاق مان برای لذت بردن از زندگی شاد در تضاد با طرز فکر بسیاری از افراد دوروبر ماست. کسانی که همه چیز همیشه برای شان کم است. اشتیاق برای بیشتر و بیشتر دارند، دستاوردهای عالی تر و بلندپروازی های جاه طلبانه تر.
«مازاراتی جدید منْ ماشین تمیز و شیکی است ولی چیزی که من الان احتیاج دارم یک ماشین آلفا رومئو با یک جگر بلوند قدبلند در صندلی کنار راننده است.»
ایراد عمده ی زندگی بلندپروازانه و جاه طلبانه از دید اپیکور این است: بعد از این که فرد آن چه را که خواسته با سختی به دست می آورد به دنبال به دست آوردن چیزی می رود که سخت تر و خطرناک تر است. با پیشرفت در این مسیر خواسته های فرد بیشتر و دشوارتر و خطرناک تر می شود و آسایشش کمتر. و در نهایت برای هر بلندپرواز جاه طلبی لحظه ی پایان فرا می رسد، لحظه ای که در رسیدن به آخرین هدف و خواسته ی زندگی اش ــ که بزرگ ترین و مهم ترین هدف زندگی اش محسوب می شود ــ ناکام مانده و مثل یک بازنده باید از این زندگی و این دنیا خداحافظی کند.
میل فریبنده و وسوسه کننده ای که سبب به تله افتادن ما در دام بلندپروازی می شود، میل ما به کمال گرایی است. ما متقاعد شده ایم، جامعه ما را متقاعد کرده که خصوصیت کمال گرا بودنْ یکی از خصوصیات بارز اشخاص محترم و معتبر جامعه است. ما فرزندان مان را وادار می کنیم که کمال گرا باشند. اما نتیجه ی کمال گرایی این است که ما مدام در تلاش برای این هستیم که حاصل کارمان بتواند بهتر باشد. یکی از دوستان نقاشم یک بار به من گفت که هنگام برگزاری نمایشگاه نقاشی هایش، وقتی به تک تک آثارش نگاه می کند همیشه روی چیزهایی تمرکز می کند که آثارش کم دارد، نقصی که اگر نبود آن اثر را تبدیل به کار بهتری می کرد.
حق با اپیکور است: این شیوه ی زندگی کردن یک روش مطمئن برای عدم رضایت همیشگی از زندگی است.
آیا اپیکور پیشنهاد می کند که در شکل ایدئال و مطلوب حیات یا همان زندگی شاد ما نباید هیچ گونه میل و خواسته ای داشته باشیم؟ صرفاً با چیزی که داریم و کاری که می کنیم شاد باشیم؟
منتظر خواندن جواب خیر هستید؟ غافل گیرتان می کنیم، بله. این دقیقاً چیزی بود که مد نظر اپیکور بود. برخلاف خیلی از فلاسفه ی دیگر اپیکور تنها حرف نمی زد، به حرفی که می زد عمل می کرد. او تجرد را انتخاب کرد چون معتقد بود که وابستگی به مسائل جنسی و سکس، ناگزیر فرد را به احساسات ناشادی چون حسادت، کسالت و حسرت هدایت می کند. رژیم غذایی او از بودا مفصل تر، متنوع تر و رنگین تر بود ــ رژیم غذایی بودا صرف یک دانه برنج در هر روز بود ــ چه قدر رنگین تر؟ نان و آبی بود که نهایت تجملش اضافه شدن مقداری عدس بود.
سگ من که اسنوکر نام دارد یک لذت گرای طبیعی است و یک دلیلش این است که دیدِ بلندمدتی در زندگی اش ندارد. از خوردن مانده غذایی که در توده ای زباله پیدا کرده نه واهمه ای دارد و نه ابایی و برایش مهم نیست که بعد از خوردنش ممکن است دچار دل درد بدی شود. اصلاً «بعداً» چه معنایی برای اسنوکر دارد؟ او صرفاً از لحظه لحظه ی زندگی اش لذت می برد بدون این که به نتایج و عواقب آینده ی آن کاری داشته باشد.شاید یک علتش این است که برخلاف ما انسان ها قدرت انتخابی ندارد.
ما انسان ها... آیا واقعاً قدرت انتخابی داریم؟
روان کاویِ مدرن پرسش هایی اساسی درباره ی توانایی ما در پیش بینی پیامدها و نتایج اموری که انجام شان در نظرمان لذت بخش جلوه می کند، مطرح می کند. دانیل گیلبرت، روان کاو مشهور معاصر در کتاب خود به نام سکندری روی خوشبختی اشاره می کند که ما انسان ها پیشینه ی نه چندان درخشانی در پیش بینی چیزهایی داریم که داشتن شان ما را شاد می کند. از آن نیمه های گم شده ای که در یک نگاه پیدای شان می کنیم ــ یا کشف شان می کنیم ــ گرفته تا جایی که زندگی می کنیم. به اعتقاد گیلبرت در بیشتر موارد ما با این سبک وسیاقْ همان قدر بخت داریم که خوشبختی را پیدا کنیم که موقع شیر یا خط، برای شیر یا خط نشستن سکه شانس داریم.
حقیقتش را بخواهید الان خیلی بیشتر از شصت سال پیشْ زمانی که نخستین بار توصیه ی ذن مانند اپیکور را خواندم و نوشتم، به صحت و درستی آن ایمان دارم. هر چند من هیچ گاه میل شدیدی به بهتر و بیشتر داشتن، نداشتم اما این اعترافم به این معنا نیست که همیشه در زمان حال زندگی کردم. خیال بافی های من بیشتر در مورد آینده بوده اما نه در مورد چیزهای بهتر و بیشتری که قصد دارم در آینده به چنگ شان بیاورم بلکه کارهایی که قرار است بعداً انجامش دهم یا اتفاقاتی که قرار است در آینده برایم رخ دهد. خوب که فکرش را می کنم می بینم قسمت اعظم عمرم را در این باره فکر کردم که «خب بعدش چی می شه؟» وقتی شام می خوردم فکر می کردم که قرار است بعد از شام چه کتابی را بخوانم یا چه فیلمی را ببینم و همین باعث می شد که در آن لحظه مثلاً نتوانم از سیب زمینیِ تنوری که زیر دندانم بود لذت کامل و وافر را ببرم. در حقیقت سوال تکرارشونده ی «بعدش چی؟» تبدیل به یکی از موضوعات اصلی تکراری زندگی من شد.
بچه که بودم مرتب فکر می کردم وقتی بزرگ شوم زندگی ام چه طور خواهد بود. بعدتر در سنین نوجوانی به این فکر می کردم که بعد از فارغ التحصیلی زندگی ام چه شکلی خواهد شد و همین طور زندگی گذشت و ادامه پیدا کرد. زندگی ام را یک جورهایی آب بستم بهش. رالف والدو امرسن اشاره ی خوبی دارد که در مورد زندگی من یکی خوب مصداق دارد؛ «ما همیشه در حال آماده کردن خودمان برای زندگی کردن هستیم اما هیچ وقت زندگی نمی کنیم.»
یک مورد مشترک مذاهب جهان این است که زندگی روی زمین را یک مرحله ی کم ارزش در مسیر زندگی راستین یا زندگی پس از مرگ یا حیات ابدی می دانند.ماموریت ما روی زمین تنها این است که نشان دهیم لیاقت حیات بهشتی را داریم. به جز آن، زندگی روزمره و مسائل مادی و غیرمادی و جنسی و غیرجنسی آن اهمیت چندانی ندارد. پس آن چه که ما این جا داریم یک زندگی «بعدش چی؟» همیشگی است. هر لحظه از زندگی خاکی و زمینی ما بر زندگی آینده مان متمرکز است. مبلغان مسیحی مدام در موعظه های خود این موضوع را تکرار می کنند درست مثل ریک وارن در خطابه ی مشهورش:

زندگی روی زمین در حقیقت تمرینی است برای نمایش اصلی که همانا در ملکوت اعلی به روی صحنه می رود. شما زمان بیشتری، بسیار بیشتری، را در سوی دیگر مرگ ــ ابدیت ــ سپری می کنید. زندگی زمینی فقط و فقط تمرینی برای زندگی بعدی است.

خب درسی که من در این جا گرفتم از این قرار بود: این که تمام وقتم را صرف حسرت خوردن هر چیز مهم یا پیش پاافتاده ای در زندگی ام بکنم که به آن ها نرسیده ام راه مطمئنی برای از دست دادن هر چیزی است که درحال حاضر پیشِ روی من و در اختیار من است. با توجه به این که در این سن وسال و با دیدگاه خاصی که دارم حالا دقیقاً می دانم که «بعدش چی می شه.»

هنر زندگی کام جویی در هر لحظه و هر مکان است و لذیذترین و ماندگارترین لذت ها نه ذهنی هستند و نه همیشه اخلاقی.
آریستیپوس، فیلسوف یونانی لذت گرا (۳۵۶ ـ ۴۳۵ پیش از میلاد)

خوب خاطرم هست که وقتی این جمله را نوشتم چه حس وحالی داشتم. سال های پُرتب وتاب دهه ی شصت بود که هر چه به پایانش نزدیک تر می شدیم، داغ تر و مهیج تر می شد. در آن دوره ی زمانی خاص، لذت گرایی محافظه کارانه ی اپیکور برایم حکم نصیحت های کسل کننده و بزدلانه ی افراد سال خورده و میان سال را داشت. از نظر اپیکور لذت منفی یعنی فقدان درد، غایت زندگی است اما از نظر آریستیپوس لذت مثبت و حاضر، هدف و معنای اصلی زندگی است. اپیکور معتقد است که انسان هر چه بیشتر از اجتماع دوری کند سعادتمندتر و راضی تر است اما آریستیپوس معتقد است که اگر انجام فعالیت اجتماعی و سیاسی لذت به همراه دارد، باید آن ها را انجام داد (به خصوص برخی فعالیت های اجتماعی که همراه با ارضای کامل است). به زعم آریستیپوس انسان معمار کاخ لذت خویش است.
آریستیپوس لذت را غایت خیر می دانست و بر آن بود که هر چه می کنیم به امید لذت یا ترس از رنج است. باید توجه داشت اغلب لذت مد نظر او لذت های حسی بودند؛ او می گفت: عاقلانه نیست لذت حی وحاضر را به امید لذت نامعلومی که ممکن است در آینده به دست آوریم، فرو بگذاریم. آریستیپوس یک لذت جوی عنان گسیخته بود. از عواقب احتمالی و خوفناک لذت جویی بی حدومرزْ هراسی نداشت. برایش اهمیت نداشت که کام جوییِ یکی ممکن است مسبب رنج و آزار دیگری شود و اصولاً به مسئله ای به نام «پرهیزگاری» اعتقادی نداشت. معتقد بود که هدف تمام اعمال ما لذت است پس برای کسب لذت نیازی هم به رعایت کردن عرف های اجتماع نیست. آریستیپوس تنها یک قید را برای لذت بردن لازم می دانست و آن این که ما صاحب و کنترل کننده ی لذت باشیم نه لذتْ کنترل کننده و ارباب ما. چون در غیر این صورت لذت تبدیل به کاری از روی بی میلی می شود که حتا ممکن است منجر به از دست رفتن کنترل شخص بر خودش شود. این فیلسوف یونانی مخاطبانش را تشویق می کرد به چیزی تبدیل شوند که امروزه از آن به عنوان لذت جوی صرف، پیرو هوای نفس و حیوان کامل یاد می کنند.
از دید آریستیپوس حتا اعمال مازوخیستی هم می تواند نشان از هنر زندگی یک فرد باشد، اگر آن فرد مانند مارکی دوساد معتقد باشد که «درد، دریچه ای برای ورود به لذت ناب است.»
نگاهی داشته باشیم به زندگی شخصی آریستیپوس. آریستیپوس بسیار اهل سفر بود. او از سیرن (در لیبی باستان) به آتن و رودس رفت و سپس مجدداً به سیرن بازگشت. در عصر او این رفت وبرگشت چیزی معادل سفر دور دنیا بود. شیوه ی دیگر آریستیپوس برای لذت بردن از زندگی خرید بود. او شیفته و ستایشگر زندگی لوکس و مرفه بود. یک شیوه ی او برای کسب ثروت و درآمد، دریافت شهریه های گزاف از شاگردان کلاس هایش بود، درست برخلاف سقراط و افلاتون که به دسترسی آزاد و رایگان به اطلاعات برای همه اعتقاد داشتند و از دریافت شهریه بیزار بودند. آموزه های آریستیپوس با تعالیم اپیکور در تضاد بود که معتقد بود تلاش برای به دست آوردن چیزی حتا اگر مایه ی سرگرمی و لذت باشد فرد را به سمت زندگی پُراضطراب رهنمون می کند و با اصل لذت در تضاد است. در نظر آریستیپوس لذتْ مترادف آسایش بود و به اعتقاد اپیکور مترادف آرامش.
گروهی از متفکران معتقدند که شیوه ی لذت گرایی آریستیپوس در نهایت انسان را به سمت بی قراری و سرخوردگی سوق می دهد. در این رابطه بد نیست خاطره ای را برای تان تعریف کنم: در بیست و هفت هشت سالگی برای مدتی در جزیره ی یونانیِ هیدرا زندگی می کردم. در آن زمان با یک جوان ثروتمند ایرانی به نام حبیب دوست شدم که در پاریس بزرگ شده بود. حبیب پسر عزیزدردانه ی پدرشْ و بسیار خوش گذران بود. از آن جوان های عشرت طلبی که خوب پول خرج کردن را خوب بلد بود و پدرش پس از این که متوجه شده بود قادر به کنترل او نیست مقدار هنگفتی پول به او داده بود تا هر جا که خواست برود و هر طور که دلش خواست خرج کند.
حبیب پولِ زیاد و وقتِ فراوان داشت. ضمن این که خوش تیپ و جذاب هم بود و همین ها باعث می شد که هر کاری می خواست، در هر جایی که دوست داشت انجام دهد. به علاوه با اصول اخلاقی و عرف جامعه نیز هیچ کاری نداشت. به هیچ اصل اخلاقی ای پای بند نبود، به هیچ کس و هیچ چیز متعهد نبود و هیچ چیزی مانع خوش گذرانی اش نمی شد. خلاصه بگویم او قابلیتش را داشت تا از زندگیِ کاملاً موردتایید و سفارش آریستیپوس لذت ببرد. اما حبیب به خاطر قدرت انتخابش دچار کلافگی شده بود. مثلاً چرا باید شب را با سوفیا می گذراند وقتی شب نشینی با کاترینا می توانست لذت بخش تر باشد؟ چرا باید تریاک مصرف می کرد درحالی که باده گساری می توانست حال خوش تری به او بدهد؟ اکثراً اوقات او را بی قرار و دودل می دیدم. به نوعی انتخاب از بین شیوه های متفاوت و متنوع لذت جویی او را دلواپس و کلافه کرده بود.
با این همه من در مورد تعریف شخصی و خاص آریستیپوس از لذت گراییْ نکته ای را کشف کردم. آریستیپوس مطمئن بود که لذات ذهنی قابل مقایسه با لذات حسی نیستند و در مرتبه ای مادون از خوشی های جسم قرار دارند.
سگ من اسنوکر احتمالاً با آریستیپوس موافق است و همین دلیل خوبی برای رد ایدئال بودن این شیوه ی زندگی از سوی من است. حاضر نیستم انسانی باشم صرفاً با اشتها و ذایقه ی حیوانی. دچار سوتفاهم نشوید. من حیوانات را دوست دارم به خصوص اسنوکر را. اما معتقدم هوشیاری و فهم انسانی ارزشمندتر و مهم تر از این است که فدای لذات حیوانی شود.
فکر کنم کمکی که مطالعه ی آرا و عقاید آریستیپوس به من کرد این بود که فهمیدم چه قدر به ارزش های انسانی بها می دهم. آیا درک اهمیت جنبه های ذهنی و فراجسمیِ انسانی باعث شد خودم را غرق عیاشی نکنم؟ یک کمد پُر از البسه ی شیک و درجه یک مارک آرمانی نداشته باشم؟
باید اعتراف کنم که من دلشوره هایی متفاوت از نگرانی ها و تردیدهای حبیب داشتم. از یک طرف نمی توانستم در یک مجلسِ عیاشی و در میان اندام های برهنه حس خوبی داشته باشم و از آن لذت ببرم و از طرف دیگر در مسائل اقتصادی تنبل و بی انگیزه بودم. واقعاً نمی توانستم صبح کله ی سحر از خواب بیدار شوم تا در بازار بورس توکیو یک خرید درجه یک داشته باشم. مطمئناً این مسائل نقشی اساسی در پرهیز من از انتخاب این شیوه ی زندگی داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

این کتاب بیشتر به شیوه ی "خوب زیستن" با استفاده از خرد فلاسفه ی بزرگ می پردازه و کمتر به معنای زندگی و اینکه از لحن نویسنده به نظر من رسید که انگار خود نویسنده دچار چالش عمیقی نیست با مسئله ی معنای زندگی و بیشتر جاذبه ی تفکرات فلاسفه هست که اونو در گیر کرده تا معنی زندگی به معنای خاص کلمه. ولی در کل اثر خوبیه و ارزش خوندن داره.
در 3 هفته پیش توسط
کتاب مفیدی بود ولی طنز نبود. برای فهم بهترش کمی دانش فلسفی لازمه
در 2 ماه پیش توسط
شیرین و دلنشین؛ مختصر و مفید
در 2 ماه پیش توسط
کتاب خوبیه ولی به نظر من چاشنی طنز نداره
در 4 ماه پیش توسط
فقط مقدمه بود!؟
در 4 ماه پیش توسط