فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حرفه

کتاب حرفه
داستان‌نويس ۴

نسخه الکترونیک کتاب حرفه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حرفه


داستان کوتاه و رمان ــ مانند بیشترِ پدیده‌های مدرن دیگر ــ برای ما ایرانی‌ها محصولاتی وارداتی‌اند. از همان زمانی‌که محمدعلی جمال‌زاده یکی بود، یکی نبودش را با الهام از الگوهای غربی نوشت، نویسنده‌ی ایرانی به مصرف‌کننده‌ی تولیدات غربی تبدیل شد و ــ هر چند در آن لحظه‌ی نخست، آشنایی با یک قالب هنری جدید می‌توانست امتیازی هم باشد یا حتا لازم تلقی شود، ایراد کار این‌جاست که ــ این روند هنوز هم بعدِ چیزی حدود نود سال کم‌وبیش ادامه دارد. در همه‌ی این سال‌ها بیشترِ نویسنده‌های ایرانی ــ و بی‌تردید نه همه‌شان(۱) ــ که جدا از جامعه‌ی ایرانی نبوده‌اند و همیشه معلق بوده‌اند میان عرفی‌گری و ساده‌خواهی سنتی و قانون‌مداری و نظم‌مندی مدرن، همیشه یکی به نعل زده‌اند و یکی به میخ: وقتی صحبت از شیوه‌ی زندگی و رفاه اجتماعی هنرمند مدرن به میان آمده، مدرن و پیشرو بوده‌اند و وقتی صحبت از علم‌مداری و دقت هنرمند مدرن به میان آمده، خودشان را زده‌اند به آن راه که تهش متصل می‌شده به معناگرایی شرقی. به همین دلیل هم چندان دلیل یا لزومی ندیده‌اند که اگر می‌خواهند سراغ خلق داستان کوتاه و رمان بروند، پیش از هر کار دیگری شناخت علمی مناسبی نسبت به آن پیدا کنند؛ شناختی که در فقدان‌ِ کم‌کمک تاریخی دانشکده‌های ادبیات داستانی در این مملکت، می‌شد از راه مطالعه‌ی کتاب‌های تخصصی و فنی یا حضور در کارگاه‌ها و جلسه‌های مختلف به دستش آورد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حرفه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجمان

داستان کوتاه و رمان ــ مانند بیشترِ پدیده های مدرن دیگر ــ برای ما ایرانی ها محصولاتی وارداتی اند. از همان زمانی که محمدعلی جمال زاده یکی بود، یکی نبودش را با الهام از الگوهای غربی نوشت، نویسنده ی ایرانی به مصرف کننده ی تولیدات غربی تبدیل شد و ــ هر چند در آن لحظه ی نخست، آشنایی با یک قالب هنری جدید می توانست امتیازی هم باشد یا حتا لازم تلقی شود، ایراد کار این جاست که ــ این روند هنوز هم بعدِ چیزی حدود نود سال کم وبیش ادامه دارد. در همه ی این سال ها بیشترِ نویسنده های ایرانی ــ و بی تردید نه همه شان(۱) ــ که جدا از جامعه ی ایرانی نبوده اند و همیشه معلق بوده اند میان عرفی گری و ساده خواهی سنتی و قانون مداری و نظم مندی مدرن، همیشه یکی به نعل زده اند و یکی به میخ: وقتی صحبت از شیوه ی زندگی و رفاه اجتماعی هنرمند مدرن به میان آمده، مدرن و پیشرو بوده اند و وقتی صحبت از علم مداری و دقت هنرمند مدرن به میان آمده، خودشان را زده اند به آن راه که تهش متصل می شده به معناگرایی شرقی. به همین دلیل هم چندان دلیل یا لزومی ندیده اند که اگر می خواهند سراغ خلق داستان کوتاه و رمان بروند، پیش از هر کار دیگری شناخت علمی مناسبی نسبت به آن پیدا کنند؛ شناختی که در فقدان ِ کم کمک تاریخی دانشکده های ادبیات داستانی در این مملکت، می شد از راه مطالعه ی کتاب های تخصصی و فنی یا حضور در کارگاه ها و جلسه های مختلف به دستش آورد. از بسیاری نویسنده های ایرانی معاصر، چه در محفل های رسمی و چه در محفل های غیررسمی، شنیده شده که به بکارت اندیشه اهمیت فراوانی می دهند و ترجیح می دهند پاکی و صافی ذهن شان را با عبارت ها، واژه ها و اصطلاح های فنی برهم نزنند و نیرو و انرژی درونی شان را خالص و خلص نگه دارند برای خلق شاهکارهای ادبی. این جا درست همان جایی است که هنرمندی که ابزار کارش ابزاری مدرن است، رو می آورد به استدلال هایی که با اندیشه ی مدرن در تضاد و تعارض است. نتیجه ی چنین شیوه ی استدلالی همین اوضاع و احوال بی حساب وکتابی می شود که سال هاست گریبان ادبیات داستانی ما را گرفته؛ اوضاع و احوالی که بسیاری ربطش داده اند به ممیزی ها و دست بردن ها و توقیف کردن ها. بی تردید ممیزی های بی حساب وکتاب و کم وبیش سلیقه ای و قرائت سیاسی کردن از هر داستانی و از هر جمله ای در هر داستانی، ضربه ای مهلک به پیکر ادبیات داستانی یک مملکت می تواند وارد کند، اما سوال این جاست که آیا ناتوانی بسیاری از نویسنده های ایرانی ــ و به خصوص جوان ترها ــ در خلق یک جهان داستانی تاثیرگذار یا تعدادی شخصیت به یادماندنی یا صحنه هایی زنده و مانا هم تحت تاثیر همین برخوردهای سلیقه ای و سیاست زدگی است؟ بیشتر و پیش تر از این ها به نظر می رسد آن چه نمی گذارد ادبیات داستانی ایرانی در جهتی درست رشد کند و به بلوغ نزدیک شود، سنت نادرستی است که می گوید «برای داستان نوشتن یه قلم و کاغذ کافیه» و به همین سادگی آن عامل اساسی یعنی شناخت و آگاهی را کنار می گذارد. اگر از آن جمله ی کذایی، واژه ی «داستان» را حذف کنیم، همه چیز درست می شود: «برای نوشتن یه قلم و کاغذ کافیه.» و این نوشتن در معنای عام است. اما کسی که می خواهد «داستان» بنویسد، اول از همه باید داستان را بشناسد و بداند «داستان نوشتن» دقیقاً یعنی چه و بداند که داستان با مقاله و گزارش و خاطره و سفرنامه و یادداشت روزانه ــ که هر کدام ویژگی های خاص خود را دارند ــ متفاوت است.
متاسفانه در همه ی این نود سالی که از عمر داستان مدرن فارسی می گذرد، شناخت اصول و مبانی داستان نویسی بیشتر از هر چیز دیگری مورد غفلت قرار گرفته و گواه این مدعا اندک بودن منابع مکتوب در این زمینه است. این نکته را می توان یکی از مهم ترین دلایل رکود ادبیات داستانی ما در داخلِ کشور و عدم توفیق آن در خارجِ کشور دانست. حالا چند سالی است که نسل جدیدی از نویسنده های جوان با سرعتی زیاد دارند وارد بازار ادبیات و چرخه ی تولید ادبی ایران می شوند. باید تلاش کرد تا این نسل جدید با اصول و مبانی فنی هنر داستان نویسی آشنا شود و متوجه شود که درست داستان نوشتن و درست با مخاطب رابطه برقرار کردن، بدون شناخت اصول و مبانی جهانی داستان نویسی مقدور نیست.
حرفه: داستان نویس تلاشی است در این مسیر. پیشنهاد ترجمه ی این کتاب را آقای جمال میرصادقی به ما داد. وقتی یک بار خواندیمش، دیدیم هم مسائلی را مطرح می کند که جاشان در منابع مکتوب ما خالی است و هم نویسنده های متعددی دارد که حضورشان و تنوع دیدگاه‎ هاشان تکثرگرایی مناسبی را در مجموعه به وجود می آورد. خواندن و بازخوانی کتاب به زبان اصلی، ترجمه و ویراستاری اش و در نهایت اضافه کردن زیرنویس ها برای آشنایی هر چه بیشتر مخاطب فارسی زبان با نویسنده های بزرگ، شخصیت های داستانی ماندگار و مجله ها و جایزه های مهم ادبی جهان، سه سال زمان برده و البته این کار، کاری کم وبیش نامستمر بوده و دلیلش هم دویدن دنبال زندگی.
مجموعه ی حرفه: داستان نویس ترجمه ای است از مجموعه ی Handbook of Short Story Writing. در این مجموعه ی چهارجلدی، مقاله های مستقلی از نویسنده ها، منتقدان و مدرسان ادبیات داستانی گردآوری شده است. جلد اول مجموعه به عنوان یک مدخل درباره ی «اهمیت داستان»، «نویسندگی به عنوان حرفه» و «ایده پردازی» بحث می کند. در جلد دوم و سوم مجموعه مسائل تکنیکی به بحث گذاشته می شوند و نویسنده های مقاله ها به شکلی عملی و با مثال ها و نمونه های قابل درک تلاش می کنند تا عناصر داستان را به مخاطب معرفی و چگونگی ساخت و پرداخت شان را در داستان تشریح کنند. «پی رنگ»، «شخصیت پردازی» و «زاویه دید» مباحث جلد دوم مجموعه را تشکیل می دهند و در جلد سوم نیز «صحنه پردازی»، «تغییر وضعیت و موقعیت»، «گفت وگو» و «توصیف» به بحث و بررسی گذاشته می شوند. در جلد چهارم مسائل تکمیلی مورد بررسی قرار می گیرد: ساخت وپرداخت «اول، وسط و آخر» داستان، «شگردهای مغفول»، «بازنویسی» و «فروش داستان».
امیدواریم این مجموعه بتواند برای اهالی ادبیات و دوست داران داستان مفید واقع شود و ناگفته پیداست تنها در این صورت است که هدف ما از انجام این کار برآورده خواهد شد.

کاوه فولادی نسب / مریم کهنسال نودهی
اول آبان ماه ۱۳۹۰

اول، وسط، آخر

در آغاز

جک وب(۲)

در آغاز آسمان و زمین خلق شدند و در آغاز شما باید آن ها را به حرکت درآورید تا داستان تان شروعی خوب داشته باشد.
چرا؟
اگر جمله ی اول، پاراگراف اول و صفحه ی اولِ داستانی خوب باشند، هر کدام در حد خودشان می توانند بیشتر از هر تمهید دیگری در فروش داستان تاثیرگذار باشند. ناگفته نماند که پیش از هر چیزی شما باید داستانی برای گفتن داشته باشید. اگر این ماده ی اولیه را ندارید، نه من و نه روح ویلیام شکسپیر(۳)، هیچ کدام نمی توانیم کوچک ترین کمکی به شما بکنیم. اگر ایده ای داستانی در ذهن دارید، خواندن این نوشته را ادامه دهید.
شما می توانید در پنج ثانیه هر ویراستار یا خواننده ی روی زمین را از دست بدهید، یا برعکس توجه او را جلب کنید و گیرش بیندازید؛ همان طور که رافائل ساباتینی(۴) با چنین جمله ای این کار را کرد:
او به دنیا آمد، با لبخند و این احساس که دنیا دیوانه است.
ساباتینی، دلقک(۵) را این طور شروع کرد.
همه ی ما باید در داستان بعدی یی که می نویسیم و داستان بعدی اش و باز هم داستان بعدی اش، برای نوشتنِ چنین شروعی تلاش کنیم. اگر می خواهید مطمئن باشید که خواننده مال شماست، باید کاری کنید که در همان اولین لحظه توجهش جلب و احساسش درگیر شود.
آخرین باری که جمله ی اول رمان ساباتینی توجهم را جلب کرد، زمانی بود که آن را از زبان یک مهندس الکترونیک شنیدم. او نویسنده نبود، خواننده ای بود که بعدِ سال ها هنوز می توانست آن جمله را به یاد بیاورد.
بیایید یک قدم دورتر برویم. بدترین کتاب ارنست همینگوی(۶) یعنی داشتن و نداشتن(۷) را بردارید و صفحه ی اولش را بخوانید. من دوست دیگری دارم که دوست هاش را از میان کتاب هاش انتخاب می کند. او وقتی دومین گیلاس مارتینی اش را می نوشد، یادش می آید که باید پاراگراف اول داشتن و نداشتن را با چشم هایی که برق می زنند، برای تان نقل کند. من شخصاً نمی توانم این کار را انجام دهم. بگذریم. صفحه ی اول داشتن و نداشتن را بخوانید. به وضوحِ توصیف ها که بخشی از هاوانا را برای همیشه در ذهن شما حک می کنند، استفاده ی بسیار محدود و اندک از صفت، مختصرگویی و گفت وگوهای روشن و شفاف آن دقت کنید. تردیدی ندارم که قبلِ تمام شدن صفحه ی اول رمان منظور من را متوجه خواهید شد.
من روی یکی دو پاراگراف ابتدایی داستان هام بیشتر از هر بخش دیگری وقت صرف می کنم. همان قانونی که در شطرنج حاکم است، در داستان هم حاکم است: پیش از آن که به میانه ی کار یا حتا پایان آن فکر کنید، باید بازی شروع را انجام دهید.
بازی شروع چیست؟ مجموعه ای از حرکت های ــ شما بخوانید جمله های ــ به دقت فکرشده، که آن چه را خواننده می خواهد در داستان پیدا کند، در اختیارش قرار می دهند؛ چه این خواننده مشغول ورق زدن مجله ای باشد که از قفسه ی کافه ای محلی برداشته و چه مشغول مطالعه ی صفحه های ابتدایی کتابی باشد که روی میز آخرین آثار داستانی رسیده قرار دارد. چیزی که خواننده می خواهد در داستان پیدا کند، صحنه ای هیجان انگیز است که اتفاق های بزرگی قرار است در آن بیفتد. چیزی که خواننده می خواهد در داستان پیدا کند، احساس لذت است؛ لذت از این که توی مبلش فرو برود و راحت داستان را بخواند (ولو این که ممکن است در پایان داستان ــ برعکسِ شروع آن ــ روی لبه ی مبل نشسته باشد و مشغول جویدن ناخن هاش باشد). و مهم تر از همه، چیزی که خواننده می خواهد در داستان پیدا کند، انگیزه ای است که او را وادار به ورق زدن کند.
عوامل لازم برای بازی شروع به هیچ وجه عوامل اسرارآمیزی نیستند که لازم باشد آن ها را در حالتی نیمه هوشیار روی گویی بلورین ببینید. بدون تلاش آگاهانه ای از جانب شما به ندرت ممکن است یک داستان به وجود بیاید. بگذارید این طور بگویم که معمولاً این اتفاق نمی افتد؛ دست کم تا وقتی که شما مسحورکنندگی ویلیام سارویان(۸)، جوشش درونی توماس ولف(۹) و باروری و نبوغ چارلز دیکنز(۱۰) یا مثلاً اونوره دو بالزاک(۱۱) را نداشته باشید. من شخصاً چندان خوش اقبال نیستم و باید روی هر داستان کوتاهی که می خواهم بفروشم، سخت کار کنم.
من ــ نویسنده ــ و گروه هدفم ــ خواننده ــ در پاراگراف شروع اولین صحنه ی داستان به چه چیزی نیاز داریم؟
به آگاهی از زمان، آگاهی از مکان و انگیزه برای رفتن به صفحه ی بعد.
به اولین صفحه ی آخرین داستان تان نگاه کنید. آیا این سه عامل در آن وجود دارند؟
این جا می توانید ببینید که من در داستان کوتاه تعقیب(۱۲) چه طور این کار را انجام داده ام.

شب سرد و یخ زده ای بود. بادی که از سوی اقیانوس می وزید، مه را به سمت شهر می راند. شهر مثل مجموعه ای از ستاره ها به نظر می رسید که انگار به سوی باندهای فرودگاه لیز می خوردند. حتا برای زن هم می بایست پروازی زیبا می بود به سوی مقصدی؛ گیریم مقصدی مشخص با چهار اینچ فولادْ پشت سرش.

ادعا نمی کنم که شروع استادانه ای است، ولی به فروش داستانم کمک کرده است. به این دلیل که هم خواننده را جذب می کند و هم ویراستار را. ویراستار داستان را براساس فضا و رنگ، کشش، نیم نگاهی به جنسیت و ــ مهم تر از
همه ــ شناختی که از خواننده هاش دارد، انتخاب می کند.
وقتی خواندن داستانی را شروع می کنید، خیلی زود متوجه خواهید شد که از آن نوع داستان هایی است که دوست شان دارید یا نه. این نکته را در همان بیست ثانیه ی مهلکی خواهید فهمید که ممکن است به عنوان خواننده ای در دکه ی روزنامه فروشی دل تان بخواهد صفحه را ورق بزنید یا به عنوان ویراستاری که می توانست داستان را بخرد، بگویید: «نه، این به درد ما نمی خوره.»
این جا می توانید شروع داستان دیگرم فرشته ی عریان(۱۳) را ببینید. من برای این شروع دو هفته وقت گذاشتم. اگر خیلی سریع و آسان پیش می رود، به این دلیل است که به شدت تلاش کردم با تعداد کمی از کلماتِ کاملاً مفید فضا و رنگی کامل بسازم، حرکتی کامل با شروع، میانه و پایانی به جا و به طور خلاصه یک صحنه ی کامل؛ صحنه ای که می تواند روی پای خودش بایستد و بگوید: «این، چیزیه که نویسنده تو چنته داره.»

کلیسای سنت آن(۱۴) با گچ سفیدکاری شده بود و ظاهری ساده و محقر داشت. با وجود این ردیف درخت های تیره رنگ سرو که سال ها پیش آن جا روییده بودند، مثل نگهبان هایی آراسته و بلندقامت در سایه ی بلندشان از ناقوس ها محافظت می کردند و مثل تیغه ی شمشیری صلیب را احاطه می کردند.
توی کلیسا تاریک بود. فقط نور همیشگی چراغ مراسم عشای ربانی بود و نور خال خال کم فروغی که از پنجره های بلند زنگ زده تو می آمد.
در آخرین ردیف صندلی ها، در اولین جایگاه بعدِ صلیب، مردی با شکل وشمایلی عجیب وغریب به پشت نیمکت های جلویی اش تکیه داده بود. دست هاش را به هم قلاب کرده بود و دعا می کرد. نوع نفس کشیدنش و خونی که در دهانش جمع شده بود، کلماتش را گنگ می کرد و به شکلی غیرطبیعی میان شان فاصله می انداخت.
«...برای اقرار به گناهانم، برای طلب بخشایش، و برای تغییر زندگی ام، آمین.»
کلماتی کامل، برای توبه ای کامل. آن لحظه های واپسین، پیش از این که به خاطر سه گلوله ی شلیک شده به بدنش بمیرد، کلماتی که سال ها پیش یاد گرفته بود، داشت پایان زشت زندگی اش را پاک می کرد.

همان طور که در این نسخه ی چاپی هم معلوم است، این صحنه کمی کمتر از صفحه ی اول داستان بود. ضربه ی آغاز وقتی بلند باشد و بخواهد در همان لحظه ی اول درگیری ایجاد کند، به نتیجه می رسد.
یک نویسنده چه هدفی از چنین شروعی می تواند داشته باشد؟
فریبکاری؟ شما می توانید این نام را روش بگذارید. این شروع، تقدس و کفر را کنار هم قرار می دهد و کاری می کند که هر دو قابل درک باشند: در یک لحظه ی مقدس محکم به صورت تان می کوبد؛ با صدایی بلند و انعکاسی از خشونت.
شروع داستان به این شرح است که یک مکزیکی قاچاقچی مواد مخدر در شرف مرگ قرار می گیرد و سینه خیز به کلیسا می آید تا آن جا بمیرد. اگر می خواستم داستان را براساس ترتیب توالی زمانی پیش ببرم، باید از جایی شروعش می کردم که به مکزیکی شلیک می شد. در عین حال می توانستم او را در فاصله ی میان دو حادثه نشان بدهم: زمانی که به او شلیک می شد و زمانی که می مُرد. باز هم می توانستم وقتی که به خانه ی کشیش می رفت و کشیش خانه نبود، شما را دنبال رد خونش بکشانم. می توانستم شما را در مسیر پُراضطراب او، وقتی از خانه ی کشیش تا کلیسا را سینه خیز می رفت قرار دهم. می دانم که همه ی این کارها را می توانستم بکنم، چون همه شان را امتحان کردم. مدام می نوشتم و کاغذهای چرک نویسم را پرت می کردم توی سطلی که دیگر تا خرخره پُر شده بود.
وقتی نسخه ای را می نوشتم فکر می کردم واقعاً خوب است، اما بعد متوجه می شدم آن کاری را که می خواستم و با آن کیفیتی که می خواستم، انجام نمی دهد. با تلاش و باز هم تلاش کشف کردم که آن لحظه های وحشتناک واپسین ــ که مرد در حال احتضار بود ــ بهترین نقطه ی شروع داستان بود، و به عبارت دیگر جایی بود که تله ام بیشترین طعمه را در خود داشت. دست های او که آن طور محکم درهم فرو رفته بودند و آخرین دعای او که با کلمه ها و عبارت هایی ناشیانه و مخلوط به خون از دهانش بیرون می آمد، نسبت به آن تیراندازی ها و سینه خیز رفتن هایی که پیش تر امتحان کرده بودم، جذاب تر بود.
حکایتی درباره ی یک معلم داستان نویسی وجود دارد که مطمئن هستم آن را شنیده اید. او از شاگردهاش خواست که به عنوان تکلیف، شروعی برای یک داستان کوتاه بنویسند. آن شروع باید نشانه هایی از خدا، پادشاهی، رازآلودگی و روابط جنسی را در برمی داشت. روز بعد جوانکی باهوش فقط یک جمله نوشته بود: «خدای من!» و بعد به زبان هلندی فریاد زده بود: «کی داره پام رو فشار می ده؟»
شاید از خجالت سرخ شده باشید، اما من معذرت خواهی نخواهم کرد. آن جوانک شاید امروز نویسنده ای حرفه ای شده باشد، چون کار طنازانه ای که انجام داده، نکته ی بسیار مهمی را در خود دارد: وقت را تلف نکنید. خواننده ی بالقوه ی شما شاید دلش بخواهد بخش بزرگی از زندگی اش را با خیره شدن به تاریکی گوشه ی اتاق نشیمن تلف کند، اما وقتی می نشیند تا داستان شما را بخواند، دلش می خواهد فوری سرگرم شود. کنار گذاشتن یک کتاب یا مجله خیلی راحت تر از خاموش کردن تلویزیون است. من نمی دانم چرا، اما این طور است. نویسنده ی عزیز واقعاً این طور است. هرگز به خودتان اجازه ندهید که این موضوع را فراموش کنید.
یک شروع خوب هرگز نمی تواند به فروش یک داستان بد کمکی بکند. زیباترین صحنه های ادبیات هم اگر به ناکجا بروند، بی ارزش هستند، اما با وجود این ادبیات داستانی لبریزِ شروع های تاثیرگذار است. صرف زمان اندکی در کتابخانه، یا میان کتاب های مورد علاقه تان در کتابخانه ی شخصی تان، یا کنار میز نشریات در داروخانه ی محل تان ــ اگر داروخانه چی آدم صبوری باشد ــ به شما کمک شایانی برای درک این موضوع خواهد کرد.
همیشه ساباتینی را به یاد داشته باشید.
شما نمی توانید داستانی را که چنین شروعی دارد، کنار بگذارید: او به دنیا آمد، با لبخند و این احساس که دنیا دیوانه است.

نظرات کاربران درباره کتاب حرفه

خوب
در 13 ساعت پیش توسط
قیمت های شما روی فایل الکترونیکی برچه مبناییه؟ قطعا فایل الکتروکنیکی که به قیمت کتاب چاپی نیست و نباید قیمت پشت جلد کتاب رو بزنید و بعد با یک سوم قیمت پشت جلد، کتاب الکترونیکی بفروشید. یک فایل الکترونیکی در نهایت باید ۲۰% قیمت پشت جلد باشه. شما دیگه کم کم به فروشگاه نصف قیمت کتاب تبدیل شدین که کتاب چاپی هم نمیفروشه و این اصلا انصاف نیست و متاسفانه هیچکسم بهتون انتقاد نمیکنه. رسما دارین جیب بری میکنین. اوایل خودتون یادتون رفته حالا که جا افتادین دارین جیب بری می کنین. خجالت داره
در 3 هفته پیش توسط