فیدیبو نماینده قانونی انتشارات حرفه هنرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خاطرات سوگواری

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات سوگواری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاطرات سوگواری

رولان بارت فردای روزِ مرگ مادرش، ۲۵ اکتبر ۱۹۷۷، «خاطرات سوگواری» را آغاز کرد. او این خاطرات را با خودنویس، و گاه مداد، روی تکه‌های کاغذی (کاغذ تحریر معمولی که به چهار قسمت تقسیم می‌شد) می‌نوشت.

۱۱ نوامبر ۱۹۷۷

تنهایی= کسی را در خانه نداشته باشی که بتوانی به او بگویی: فلان ساعت به خانه باز خواهم گشت و یا کسی که صدایش بزنی (یا کسی که تنها به او بتوانی بگویی): من این‌جام، من آمدم.

۲۵ نوامبر ۱۹۷۷

به چه چیزی نابه‌هنگام می‌گویم: آن وضعیت افراطی که در آن، مامان، از ژرفای هُشیاری تضعیف شده‌اش، در حالی که رنج خود را نادیده می‌گیرد، به من (که برای باد زدنش روی عسلی کنارش نشسته‌ام) می‌گوید: «تو آن‌جا،‌ آن‌طور که نشسته‌ای راحت نیستی» و بس.

۳ اکتبر ۱۹۷۸

بدون او، همه‌چیز چه طولانی است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات حرفه هنرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاطرات سوگواری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم فارسی

تقدیم به پدربزرگ مهربانم حشمت الله زین العابدینی که تجسم محجوبی و سخاوت بود.

در ۲۵ فوریه ۱۹۸۰، رولان بارت در حالی که از مهمانی ناهار فرانسوا میتران، که هنوز رییس جمهور فرانسه نشده بود، به خانه بر می گشت، بیرون کُلژ دو فرانس، که مدتی در آن تدریس می کرد، با یک وَن خشک شویی تصادف کرد. جراحات وارده به او جزیی بود و پزشکان برایش بهبودی کامل پیش بینی می کردند، اما بارت از دنیا رفت؛ گویی که دیگر توانی برای زنده ماندن نداشت. مرگ او در ۲۵ مارچ ۱۹۸۰ کمتر از سه سال پس از مرگ مادرش در سن ۸۴ سالگی بود. آن ها بیش از ۶۰ سال در کنار هم زندگی کرده بودند. تنها نزدیکان بارت تا حدودی می دانستند که او چه قدر تحت تاثیر از دنیا رفتنِ مادرش بود. با انتشار «خاطرات سوگواری» در سال ۲۰۰۹ در فرانسه و ۲۰۱۰ در آمریکا، خوانندگان بارت نیز در جریان خلوتِ تاریک وی و سوگواری جانکاه اش قرار گرفتند.
بارت فردای مرگ مادرش، ۲۶ اکتبر ۱۹۷۷ شروع به نوشتن یادداشت های «خاطرات سوگواری» بر قطعات کاغذ تحریر کرد. بدون ترس، تردید، محدودیت و یا هراس نسبت به انتشار این نوشته ها در آینده، بارت خودمانی ترین واکنش هایش در قبال مرگ و زندگی را روی این کاغذها ثبت کرد.
خواننده ی «خاطرات سوگواری» در می یابد این یادداشت ها به قصد انتشار نوشته نشده اند و گاهی ممکن است فکر کند با خواندن آن ها به حریم خصوصی نویسنده وارد شده است. همان تردیدی که منجر به تاخیر سی ساله ی خانواده و دوستان بارت در انتشار این یادداشت ها شد. محور این سوگواری و رنج طولانی، آخرین کلماتی است که مادر بارت به زبان آورده است:«رولانِ من! رولانِ من!» و بارت تاکید می کند احساسش در برابر این کلمات را نمی تواند برای کسی توضیح دهد و کسی را در جریان این کلمات قرار دهد. انگار هیچ کس جز خودش محرم این کلمات نیست.
با این وجود، این یادداشت ها در نهایت در سال ۲۰۰۹ به همراه چند عکس به صورت کتاب منتشر شد. کتابی که هرگز قرار نبود کتاب باشد و در بهترین حالت می توانست منجر به نوشتن کتاب دیگری درباره ی سوگواری توسط بارت شود. بارت در این یادداشت ها بیشترین فاصله را از ادبیات روان کاوی و روان درمانی دارد و به سوگواری از منظری انسانی می نگرد. او مشخصاً در جایی از این یادداشت ها می گوید: «نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روان کاوانه است. سوگوار نیستم. رنج می کشم.» رنجی که برخلاف سوگواری هرگز پایانی ندارد. سوگواری از نظر او عبارتی تحریف کننده است و نحوه ی مواجهه ی انسان با غم فقدان را تابع اصولی تعمیم یافته می کند. اما او (به تبعیت از پروست) معتقد است که هر کس در رنج کشیدن خود یکه و تنها است. رنجی که فرد می کشد توسط دیگران به سنجش در نخواهد آمد و درک نخواهد شد.
اگر برخورد روان کاوانه با سوگواری به دنبال طی فرایند سوگواری و درمانِ عواقب آن است، بارت به کار بردن چنین عباراتی را توهین آمیز می داند. او می گوید که رنج ناشی از فقدان یک بیماری نیست که به دنبال خلاصی از آن باشیم؛ که طبیعی ترین و سالم ترین واکنشی است که می توان در قبال فقدان از خود بروز داد. رنجی بی انتها که تنها با مرگ خود فرد پایان می یابد. بارت در جای جای این یادداشت ها اشاره می کند که به جای مشغولیت هایی که دیگران توصیه می کنند تا حواسش از درد فقدان پرت شود، ترجیح می دهد در خلوت خود بماند و رنج بکشد. او جامعه اش را به دلیل انکار سوگواری سرزنش می کند و می گوید که سوگواری علنی تجویز عقل سلیم است.
«خاطرات سوگواری» کتابی نیست که خواننده دست بگیرد و به سادگی از خطوط آن عبور کند و به انتهای کتاب برسد. «خاطرات سوگواری» مجلد باریکی با نوشته های کوتاه است که از خواننده اش می خواهد در آن درنگ کند و به آهستگی ببلعدش. این یادداشت ها پی در پی او را با پرسش از فقدان، سوگواری، رنج و... مواجه می کند و به تصور آن چه بر بارت گذشته و تفسیر آن چه نوشته و ننوشته وا می دارد. همان چیزی که بارت به آن خواندن فعال می گفت. در نهایت خواننده می تواند حدس بزند که اگر بارت کتابی درباره ی سوگواری می نوشت، چه می نوشت.
در این کتاب بارت علاوه بر رنج فقدان با پذیرش میرایی خود نیز درگیر است. گویی تا پیش از این رویداد نمی دانسته که روزی نوبت به خود او هم خواهد رسید. او از این فهم که در مرگ تبعیضی در کار نخواهد بود برای تسکین خودش استفاده می کند: «مرگ مامان به من این اطمینان را داد که همه ی انسان ها میرا هستند. و در این مورد هیچ تبعیضی در کار نخواهد بود. این اطمینان، با این منطق که همه باید بمیرند مرا تسکین داد.»
آیریس مرداخ گفته بود که: «داغ دیده جز با داغ دیده نمی تواند ارتباط برقرار کند» و هیچ راهی برای منتقل کردن تیرگی فقدان به کسانی که چنگال سردش را حس نکرده اند، وجود ندارد. با این همه، یادداشت هایی که بارت نوشته است، بی آن که انتظار داشته باشد کسی آن ها را بخواند، تا آن جایی که ممکن است به این هدف دست می یابد.
بارت در زمان نوشتن این یادداشت ها، هم زمان با رنجی که می کشید به کارهای روزانه اش نیز مشغول بود. این کارها شامل سخنرانی های شگفت انگیزش در کلژ دو فرانس و همین طور انتشار مهم ترین کتاب هایش «اتاق روشن»، «سخنِ عاشق» و «رولان بارت نوشته ی رولان بارت» می شود. به همین سبب خواندن این کتاب در حکم تماشای پشت صحنه ی نوشتن آن آثار است و فهم بهتری از آنان، به خصوص «اتاق روشن» به دست می دهد. او بخش دوم «اتاق روشن» را با محوریت عکسی از کودکی مادرش نوشته است که آن را پس از مرگ مادر یافته است. در «خاطرات سوگواری» نیز به این عکس، باغ زمستانی، چندین ارجاع وجود دارد و فهم آن چه بارت در «اتاق روشن» نوشته است را ساده تر می کند. خواندن «خاطرات سوگواری» خواننده را با نگاه بارت به مادرش، به سوگواری و رنج فقدان و در نهایت با فرایند نوشتن او آشنا می کند. امیدوارم انتشار این اثر بتواند در فهم دقیق تر اندیشه های وی به فارسی زبانان کمک کند.
در پایان قدردان همسر عزیزم زینب جباری هستم که با صبر و هم دلی و مهربانی ، به پایان رساندن ترجمه ی این کتاب را ممکن ساخت. همین طور از دوستان گران قدرم خانم ها سارا نوشادی و سارا رحیمی تشکر می کنم که بارها در ترجمه و تطبیق آن با متن فرانسه و انگلیسی یاری رسانم بودند. از خانم مریم خدایگان سپاسگزارم که زحمت ویرایش ترجمه ی فارسی را تقبل کردند. هم چنین وظیفه ی خود می دانم از شمیم مستقیمی عزیز و سایر همکاران نشر حرفه هنرمند کمال تشکر را داشته باشم که انتشار این کتاب مرهون محبت آنان است.

محمد حسین واقف
آبان ۱۳۹۲

مقدمه مترجم انگلیسی

رولان بارت فردای روزِ مرگ مادرش، ۲۵ اکتبر ۱۹۷۷، «خاطرات سوگواری» را آغاز کرد. او این خاطرات را با خودنویس، و گاه مداد، روی تکه های کاغذی (کاغذ تحریر معمولی که به چهار قسمت تقسیم می شد) می نوشت و همیشه به میزان کافی از آن ها روی میزش نگه می داشت.
بارت در زمان نوشتن این خاطرات، دروس دوره ی آموزشی اش در کلژ دو فرانس را در باب "خنثی(۱)" (فوریه ـ ژوئن ۱۹۷۸) آماده کرد؛ متن سخنرانی اش با عنوان «برای مدت زیادی زود به رختخواب می رفتم» (دسامبر ۱۹۷۸) را نوشت؛ مقالات متعددی در مجلات منتشر کرد؛ در فاصله آپریل تا ژوئن ۱۹۷۹ «اتاق روشن» را نوشت؛ در تابستان ۱۹۷۹ پیش نویس چندین صفحه از پروژه ی «زندگی نو(۲)» را به نگارش درآورد و دروس دوره ی دوگانه اش «آماده سازی رمان(۳)» (دسامبر ۱۹۷۸ـ فوریه ۱۹۸۰) را برای کلژ دو فرانس آماده کرد. ریشه ی هر کدام از این آثار، که به وضوح تحت تاثیر مرگ مادرش شکل گرفته اند، در یادداشت های «خاطرات سوگواری» است.
بخش های زیادی از این یادداشت ها در پاریس و ارت(۴)، در نزدیکی بایون(۵)، محلی که گه گاه با برادرش میشل و همسر دوم او ریچل می ماند نوشته شده است. بارت در این مدت سفرهای متعددی انجام داد، که بیشتر به مقصد مراکش بود. او از سفر به این کشور لذت می برد و گاه برای تدریس به آن جا دعوت می شد. «خاطرات سوگواری» در این نسخه به صورت کامل، یادداشت به یادداشت، همان طور که در (۶)IMEC حفظ شده است ارایه می شود. ما ترتیب تاریخی یادداشت ها را که آشکارا به هم ریخته بودند مرتب کردیم. قالب بندی قطعات یک چهارم کاغذ تحریر همیشه نیازمند جمله بندی موجز بوده، ولی برخی یادداشت ها در دو طرف کاغذ نوشته شده و گه گاه متن روی چند کاغذ یادداشت ادامه پیدا می کند. حروف اختصاری بر مبنای انتخاب نویسنده برای اشاره به نزدیکانش استفاده شده و به همان ترتیب حفظ شده است. پرانتزها مربوط به نویسنده است. پاورقی های اندکی برای تفسیر متن یا رفع ابهام تهیه شده است.
هنریت بینگر(۷) در سال ۱۸۹۳ به دنیا آمد. در بیست سالگی با لوییس بارت ازدواج کرد؛ در بیست و دو سالگی مادر شده بود و در بیست و سه سالگی یک بیوه ی جنگ بود. او در سن ۸۴ سالگی درگذشت. آن چه پیش روی خواننده است نه کتابی که توسط نویسنده کامل شده باشد، بلکه شکل مفروضِ کتابی است که قصد آن را داشته است و به تکمیل مجموعه آثار او و به این ترتیب به روشن شدن آن کمک می کند.

ناتالی لجر(۸)

خاطرات سوگواری (۲۶ اکتبر ۱۹۷۷ـ ۲۱ ژوئن ۱۹۷۸)

۲۶ اکتبر ۱۹۷۷

شب اول ازدواج.
اما شبِ اولِ سوگواری؟

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

تو هرگز بدن یک زن را نشناختی!
من بدنِ مادرم را شناختم، بیمار و سپس در حال احتضار.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

هر روز صبح، حدود ۶:۳۰، در تاریکی بیرون، صدای زباله دان های فلزی.
او اگر بود، آهی از سر آسودگی می کشید و با خود می گفت: بالاخره شب به پایان رسید (او در طول شب درد کشید، تنها، بی رحمانه).

به محض این که کسی می میرد، ساخت دیوانه وار آینده (تغییر مبلمان، و کارهای دیگر): آینده شیدایی.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

کسی چه می داند؟ شاید چیز ارزشمندی در این یادداشت ها باشد؟

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

SS: من از تو مراقبت خواهم کرد، قدری آرامش تجویز خواهم کرد.
RH: تو شش ماه افسرده بودی چون می دانستی. عزاداری، افسردگی، کار و غیره. اما مانند همیشه این ها را با قوه ی تمیز بر زبان آورد.
رنجش. نه، عزاداری (افسردگی) با بیماری فرق دارد. از چه چیزی باید علاج پیدا کنم؟ تا چه حالی، چه زندگی ای بیابم؟ اگر قرار باشد شخص [تازه ای از درون من] به دنیا بیاید، همچون لوحی سفید نخواهد بود؛ بلکه موجودی اخلاقی خواهد بود، که سوژه ی متمرکز بر ارزش است، نه انسجام و یکپارچگی.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

نامیرایی. هرگز این موضع غریب فیرونی(۹) را درک نکردم. مطلقاً نمی دانم.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

همه درجه ی عزادار بودنم را حدس می زنند، این را حس می کنم. ولی این غیر ممکن است (بی معنا، نشانه های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

«دوباره هرگز، دوباره هرگز!»
و این جا تضادی است: «دوباره هرگز» جاودانه نیست، از آن جا که شما خودتان روزی خواهید مرد.
دوباره هرگز اصطلاح موجودی نامیرا است.

۲۷ اکتبر ۱۹۷۷

جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگزیر. در اتاق کناری به او فکر می کنم. همه چیز فرو می ریزد.
این جا، آغاز رسمی عزاداری بزرگ و طولانی است.
برای اولین بار در این دو روز، تصور قابل باوری از مرگ خودم.

۲۸ اکتبر ۱۹۷۷

آوردن بدن مامان از پاریس به ارت (با ژان لوییس و نعش کش). توقف برای نهار در یک کافه ی بین راهی، در سوریگنی(۱۰) (بعد از تورس) که مشتریانش راننده کامیون ها هستند. نعش کش همکاری را آن جا می بیند (که جنازه ای را به هاوت ـ وین می برد) و برای ناهار به او ملحق می شود. چند قدم با ژان لوییس در یک سوی میدان (با مجسمه ای زننده برای مرده) راه می روم. زمینِ برهنه، بوی باران، خرده چوب ها. به هر حال، چیزی شبیه طعم زندگی (به خاطر بوی خوش باران)، همان نخستین رهایی، مانند تپش آنی قلب.

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

چه غریب؛ دیگر صدایش را، که آن قدر خوب می شناختم، نمی شنوم. همان چیزی که می گویند تار و پود خاطره است («افت و خیز دوست داشتنی صدایش...»). مانند ناشنوایی موضعی...

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

در جمله ی «او (she) دیگر رنج نمی کشد» [یا به اصطلاح، «راحت شد»]، «او» به چه چیزی، به چه کسی ارجاع می دهد؟ آن زمانِ حال چه معنایی دارد؟

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

اندیشه ا ی مبهوت کننده و نه درکی نگران کننده. که او برای من «همه چیز» نبوده است. اگر بود، اثرم را نمی نوشتم. از وقتی که از او مراقبت می کردم، در واقع در شش ماه گذشته، او واقعاً برای من «همه چیز» بود، و من به تمامی فراموش کرده بودم که پیش از آن می نوشته ام. دیگر چیزی نبودم جز این که نومیدانه برای او باشم. پیش از آن، او خود را محو کرد ه بود تا من بتوانم بنویسم.

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

در نوشتن این یادداشت ها، در برابر ابتذالی که در من است به خودم اعتماد می کنم.

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

امیالی که قبل از مرگ او (در دوران مریضی اش) داشتم، دیگر نمی توانند ارضا شوند؛ زیرا معنای ارضا شدنشان این است که مرگ او به من اجازه می دهد آن ها را برآورده سازم. ممکن است مردنش نوعی رهایی در راستای امیال ام باشد. ولی مرگ اش مرا تغییر داده و دیگر میلی به آن چه قبل تر می خواستم ندارم. باید صبر کنم ـ با فرض این که چنین کاری ممکن باشد ـ تا میل جدیدی شکل بگیرد، میلی که از پی مردنش می آید.

۲۹ اکتبر ۱۹۷۷

اندازه گیری میزان سوگواری.
(واژه نامه، یادمان(۱۱)): هجده ماه سوگواری برای یک پدر، یک مادر.

۳۰ اکتبر ۱۹۷۷

در ارت: غمگین، آرام، عمیق (آسوده).

۳۰ اکتبر ۱۹۷۷

... این که این مرگ در نابود کردن تمام و کمال من شکست می خورد به این معنا است که من وحشیانه و دیوانه وار می خواهم زندگی کنم و برای همین است که هراسم از مرگ خودم همواره پا برجاست، و حتی یک اینچ هم جا به جا نشده است.

۳۰ اکتبر ۱۹۷۷

بسیاری دیگر هم چنان مرا دوست دارند، اما از این پس مرگ من کسی را نخواهد کشت.
که این تازگی دارد.
(به غیر از میشل؟)

۳۰ اکتبر ۱۹۷۷

نمی خواهم در باره اش صحبت کنم، از ترس این که آن را دست مایه ی تولید ادبیات سازم ـ یا بدون این که مطمئن باشم چنین کاری نمی کنم ـ گرچه در واقع، ادبیات در همین حقایق ریشه دارد.

۳۱ اکتبر ۱۹۷۷

دوشنبه، ۳:۰۰ بعد از ظهر، بازگشت تک و تنها به آپارتمان برای اولین بار. چگونه از پس تنها زیستن در این جا بر خواهم آمد؟ و در عین حال، برایم روشن است که جای دیگری هم برای من نیست.

۳۱ اکتبر ۱۹۷۷

بخشی از من به نوعی شب زنده داری نومیدانه ادامه می دهد؛ و هم زمان بخشی دیگر در تقلا است تا ناچیزترین امورم را به شیوه ای نظم بخشد. این را به مثابه یک بیماری تجربه می کنم.

۳۱ اکتبر ۱۹۷۷

گاهی اوقات، خیلی کوتاه، یک لحظه ی خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظه ی فراموشی نیست. این لحظات مرا می ترساند.

۳۱ اکتبر ۱۹۷۷

نوعی تیز بینی جدید و ناآشنا، دیدن زشتی یا زیبایی مردم (در خیابان).

۱ نوامبر ۱۹۷۷

چیزی که به قدرت مندترین شکل مرا تحت تاثیر قرار می دهد: سوگواری در لایه ها. نوعی تصلب بافت ها.
[که به این معناست: بدون عمق. لایه های مختلفْ همه سطح اند ــ یا شاید، هرلایه ای: یک کلیت. واحدها]

۱ نوامبر ۱۹۷۷

لحظاتی که حواسم پرت می شود (حین سخن گفتن، حتی هنگامی که مجبور به بذله گویی هستم)ـ و به نوعی خشک و عقیم می شوم ـ با هجوم ناگهانی و بی رحمانه عواطف به گریستن منجر می شوند.
بلاتکلیفی احساسات: یک نفر هم می تواند بگوید من انسانی فاقد احساساتم و در برابر تصویری جدی از اندوه «واقعی» تسلیم نوعی عواطف زنانه ی («سطحی») ظاهری شده ام؛ و یا این که بگوید من عمیقاً ناامیدم، و سعی می کنم پنهانش کنم تا هرچیزِ پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان می شوم و «فرو می ریزم».

۲ نوامبر ۱۹۷۷

نکته ی قابل توجه در مورد این یادداشت ها این است که در آن ها سوژه ی ویران شده، قربانی حضورِ ذهن است.

۲ نوامبر ۱۹۷۷

(سرِ شب با مارکو)
اکنون می دانم سوگواری ام آشوب زده خواهد بود.

۳ نوامبر ۱۹۷۷

از سویی، او همه چیزِ یک سوگواری تمام و کمال را می خواهد. این قطعی است (اما در واقع این او نیست که چنین می خواهد. این منم که چنین تقاضایی را به او نسبت می دهم). و از سوی دیگر (آن جا که او خود حقیقی اش است)، به من سبکی و زندگی ارزانی می دارد، انگار هنوز می گوید: «با این همه ادامه بده، بیرون برو، خوش بگذران...»

۴ نوامبر ۱۹۷۷

اریک به من گفت که همین امروز در کار پروست به آن حسی که امروز صبح در مورد پیشکش شدن سَبُکی در سوگواری داشتم بر خورده است (پیشنهاد مادربزرگ به راوی).

۴ نوامبر ۱۹۷۷

دیشب، برای اولین بار خواب او را دیدم؛ دراز کشیده بود؛ اما بیمار نبود، در لباس خواب صورتی یونیپریکس اش(۱۲).

۴ نوامبر ۱۹۷۷

امروز، حدود ۵:۰۰ بعد از ظهر، به تدریج همه چیز در جای خود ته نشین می شود: تنهایی محتومی که جز مرگ خودم فرجام دیگری ندارد.
توده ای در گلویم. پریشانی ام به درست کردن فنجانی چای، آغازِ نوشتنِ یک نامه، کنار گذاشتن چیزی، می انجامد - این واقعیتِ دهشتناک که گویی از «تنها برای خودم» بودن در آپارتمانِ اکنون ساکت و مرتب لذت می برم. اما این خوشی با ناامیدی ام پیوند خورده است.
همه ی این ها نشان می دهند که هر نوع کاری مشمول مرور زمان می شود.

۴ نوامبر ۱۹۷۷

حدود ۶:۰۰ بعد از ظهر. آپارتمان گرم، تمیز، نورگیر و مطبوع است. من با انرژی و از جان و دل آن را اینگونه ساخته ام (در حالی که به تلخی از آن لذت می برم). از این پس و برای همیشه من مادرِ خویشتن ام.

۵ نوامبر ۱۹۷۷

بعد از ظهر غمگین. خریدِ (بی خودِ) یک کیک چای از شیرینی پزی. دخترک پشت پیشخوان، همان طور که به کار مشتری جلوتر از من رسیدگی می کرد گفت: «خدمت شما (Voilà) [= این جاست]». عبارتی که در روزهای مراقبت از مامان وقتی برایش چیزی می بردم به زبان می آوردم. یک بار، همین اواخر، نیمه هُشیار، او تکرار کرد، به حالِ ضعف تکرار کرد: این جام (من این جام، عبارتی که در تمام طول زندگی مان برای هم به کار می بردیم).
گفتن این کلمه توسط آن دختر در شیرینی فروشی، اشک به چشمانم آورد. برای مدتی در آپارتمانِ آرام به گریه ادامه دادم.
سوگواری ام را این گونه درک می کنم.
نه مستقیماً در انزوا، نه به تجربه، و غیره؛ به نظر می رسد به نوعی خودم را راحت کنترل می کنم، که باعث می شود مردم فکر کنند کم تر از آن چه تصور کرده اند رنج می کشم. اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می گسلد بر من مسلط می شود. دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه.

۶ نوامبر ۱۹۷۷

آسایشِ صبحِ یکشنبه. تنها. اولین صبحِ یکشنبه ی بدونِ او. دستخوشِ چرخه ی روزهای هفته می شوم. بدونِ او با رشته ی طولانی زمان ها مواجه می شوم.

۶ نوامبر ۱۹۷۷

دیروز خیلی چیزها فهمیدم؛ بی اهمیت بودنِ چیزهایی که آزارم می دادند (مستقر شدن، راحتی آپارتمان، غیبت کردن و حتی گاه خندیدن با دوستان، برنامه ریزی کردن و غیره).
سوگواری ام، سوگواری برای یک رابطه ی عاشقانه است، نه سوگواری متعلق به ساز و کار معمول زندگی. با کلماتی (کلمات عاشقانه) که به ذهن می آیند به این سوگ می نشینم.

۹ نوامبر ۱۹۷۷

لنگ لنگان سوگواری ام را تجربه می کنم.
آن نقطه ی دردناکی که مدام عود می کند: کلماتی که در واپسین نفس هایش به من گفت، معمای دردی مطلق و جهنمی که مرا در هم می شکند («رولانِ من، رولان من». «من این جام». «تو آن جا راحت نیستی»).
ـ سوگواری خالص، که با پدید آمدن تغییر در زندگی، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ [سوگواری]، فقدان رابطه ی عاشقانه است.
ـ کمتر و کمتر نوشتن، کمتر گفتن، جز همین یادداشت ها (که نمی توانم در مورد آن با کسی صحبت کنم).

۱۰ نوامبر ۱۹۷۷

مردم به تو می گویند «شجاعت»ات را حفظ کن. اما زمانِ شجاعت هنگام بیماری او بود، زمانی که از او مراقبت می کردم و رنج کشیدنش را می دیدم، ناراحتی اش را، و زمانی که باید اشک هایم را پنهان می کردم. دائماً باید تصمیم می گرفتم و نقاب به چهره می زدم، و آن شجاعت بود. اکنون، شجاعت به معنای میل به زندگی است و این میل بیش از حد وجود دارد.

۱۰ نوامبر ۱۹۷۷

مصیبت دیده از ماهیت انتزاعی و در عین حال دردناک و آزارنده ی فقدان؛ که به من اجازه ی فهمِ بهترِ انتزاع را می دهد. فقدان و درد، دردِ فقدان و در نتیجه شاید عشق؟

۱۰ نوامبر ۱۹۷۷

شرمسار و تقریباً گناه کار؛ چرا که گاهی حس می کنم سوگواری ام صرفاً نوعی شکنندگی در برابر احساسات است.
اما مگر همه ی زندگی ام همین گونه احساساتی نبوده ام؟

۱۱ نوامبر ۱۹۷۷

تنهایی= کسی را در خانه نداشته باشی که بتوانی به او بگویی: فلان ساعت به خانه باز خواهم گشت و یا کسی که صدایش بزنی (یا کسی که تنها به او بتوانی بگویی): من این جام، من آمدم.

۱۱ نوامبر ۱۹۷۷

روزِ ناگوار. بیشتر و بیشتر تیره روز. در حال گریستن.

۱۲ نوامبر ۱۹۷۷

امروز ـ روز تولدم ـ احساس بیماری می کنم و دیگر نمی توانم، دیگر نیازی نیست این را به او بگویم.

۱۲ نوامبر ۱۹۷۷

[احمقانه]: به Souzay گوش می دهم (۱۳) که می خواند: «قلبم از غمی هولناک آکنده است»، سیل اشک هایم جاری می شود.

۱۴ نوامبر ۱۹۷۷

به یک معنا، در برابر توضیح اندوهم با استناد به وضع مادر، مقاومت می کنم.

۱۴ نوامبر ۱۹۷۷

دیدن این که بسیاری از خوانندگانم (در نامه هایی که دریافت می کنم) از نحوه ی حضورش در «رولان بارت نوشته ی رولان بارت» فهمیده اند او چه بود، ما چه بودیم، مایه ی تسلی است. پس در این کار، که به دستاوردی برای اکنون تبدیل شده، موفق بوده ام.

۱۵ نوامبر ۱۹۷۷

زمانی هست که مرگ یک رخداد است، یک ماجراست، و خود تحرک می بخشد، سر شوق می آورد، به جنب و جوش وا می دارد و منقبض می کند. و بعد روزی دیگر، مرگ یک رخداد نیست، تداوم دیگری است [در کنار دیگر تداوم های معمول زندگی]، فشرده شده، بی اهمیت، روایت نشده، شوم، بدون چاره: سوگواری ای واقعی که در مقابل هر نوع دیالکتیک روایی نفوذناپذیر است.

۱۵ نوامبر ۱۹۷۷

من یا دل آزرده ام و یا دلواپس
و گه گاه در معرض وزش تندبادهای زندگی.

۱۶ نوامبر ۱۹۷۷

اکنون، همه جا، در خیابان، در کافه، هر کس را در منظر موجودی می بینم که به ناگزیر باید بمیرد. این دقیقاً معنای میرا بودن است. و همان قدر بدیهی، آن ها را کسانی می یابم که گویی این را نمی دانند.

۱۶ نوامبر ۱۹۷۷

گاهی به واسطه ی برخی امیال برانگیخته می شوم (مانند سفرِ تونس)؛ ولی آن ها امیالِ پیش ترند، به نوعی نا به هنگام اند؛ آن ها از ساحل دیگری می آیند، از کشوری دیگر، کشورِ پیش تر. که امروز کشوری خشک و غمبار ـ به معنای واقعی کلمه بی آب ـ و ناچیز است.

۱۷ نوامبر ۱۹۷۷

(در خور افسردگی)
(زیرا V برایم نوشته هنوز مامان را در رویل(۱۴) می بیند که لباس خاکستری پوشیده.)
سوگواری: کشوری بیدادگر که دیگر در آن جا نمی ترسم.

۱۸ نوامبر ۱۹۷۷

آشکار نساختن سوگواری (یا دست کم بی تفاوت بودن نسبت به آن)، اما تحمیل حق عمومی بر [دانستن] رابطه ی عاشقانه ای که به آن اشاره دارد.

۱۹ نوامبر ۱۹۷۷

[درهم ریختگی جایگاه ها]. برای ماه ها، من مادر او بودم. انگار دخترم را از دست داده بودم (اندوهی از این بزرگ تر؟ هرگز چنین چیزی به ذهنم خطور نکرده بود).

۱۹ نوامبر ۱۹۷۷

با ترس دیدن لحظه ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد.

۱۹ نوامبر ۱۹۷۷

سفری از پاریس به تونس. دنباله ای از نقص در هواپیماها. اقامت های موقت بی شمار در فرودگاه، در میان انبوه تونسی هایی که برای عید کبیر به خانه باز می گشتند. چرا پی آمد شوم این روز پر از خرابی این چنین مناسب سوگواری است؟

۲۱ نوامبر ۱۹۷۷

سردرگمی، گریز، بی علاقگی: فقط، گه گاه، تصویرِ نوشتن به مثابه ی «چیزی خواستنی»، پناهگاه، «رستگاری»، امید، و در یک کلام «عشق»، لذت. تصور می کنم زنی پارسا و مخلص، همین انگیزش های ناگهانی را در قبال خدایش دارد.

۲۱ نوامبر ۱۹۷۷

هر دم آن چرخش دردناک (به علت مبهم و نامفهوم بودن) میان آسودگی ام در صحبت کردن، در علاقمند شدن به یک چیز، در مشاهده، در زندگی کردن مانند گذشته، و تکانه های نومیدی. رنج مضاعف: این که بیش از این «در هم ریخته» نباشی. ولی شاید در این صورت تنها از یک پیش فرض رنج می برم.

۲۱ نوامبر ۱۹۷۷

از زمانِ مرگ مامان، نوعی ضعف گوارش، انگار مشخصاً از آن جنبه ای رنج می برم که او بهترین مراقبت را از من می کرد: غذا (اگر چه ماه ها بود که دیگر خودش آن را آماده نمی کرد).

۲۱ نوامبر ۱۹۷۷

اکنون می دانم افسردگی از کجا می آید: بازخوانی یادداشت های روزانه ی این تابستان(۱۵) هم زمان مسحور (فریفته) و سرخورده ام می کند؛ به این ترتیب نوشتن، در بهترین حالت، صرفاً یک تلاش بیهوده است. افسردگی زمانی می آید که در اعماق ناامیدی، نمی توانم با پیوستن به نوشتن خودم را نجات دهم.

۲۱ نوامبر ۱۹۷۷

غروب
«هر جا که من هستم بی حوصله ام.»

۲۳ نوامبر ۱۹۷۷

غروب دلگیر در گِیبز(۱۶) (طوفانی، ابرهای سیاه، خانه های ییلاقی زشت، یک اجرای «فولکلور» در بار هتل شمز): دیگر نه می توانم در افکارم پناه بگیرم، نه در پاریس و نه در هنگام سفر. گریزی نیست.

۲۴ نوامبر ۱۹۷۷

حیرت ام و آن چه واقعاً موجب تشویش ام (بی میلی) است، در واقع نه یک فقدان (نمی توانم به عنوان فقدان توصیف اش کنم، زندگی ام مختل نشده است)، که یک زخم است، چیزی که به قلب عشق آسیب رسانده است.

۲۵ نوامبر ۱۹۷۷

نابه هنگام

به چه چیزی نابه هنگام می گویم: آن وضعیت افراطی که در آن، مامان، از ژرفای هُشیاری تضعیف شده اش، در حالی که رنج خود را نادیده می گیرد، به من (که برای باد زدنش روی عسلی کنارش نشسته ام) می گوید: «تو آن جا، آن طور که نشسته ای راحت نیستی» و بس.

۲۶ نوامبر ۱۹۷۷

آن چه مطلقاً ترسناک می یابم خصلت ناپیوسته سوگواری است.

۲۸ نوامبر ۱۹۷۷

با چه کسی می توانم این پرسش را طرح کنم (و امیدی به پاسخ داشته باشم)؟
آیا این که بدونِ کسی که دوستش داشته ای قادر به زندگی باشی، به معنای این است که او را کم تر از آن چه فکر می کردی دوست داشته ای..؟

۲۸ نوامبر ۱۹۷۷

یک شب سرد زمستانی. به اندازه کافی گرم هستم، با این حال تنهایم. می فهمم که باید به زیستنی چنین طبیعی، در حصار این انزوا عادت کنم، به عمل کردن، کار کردن در آن، به همراهی و آویختن به «حضور غیاب».

۲۹ نوامبر ۱۹۷۷

یادداشت هایم برای خنثی(۱۷) را مرور می کنم. لرزه (خنثی و زمان حال).

۲۹ نوامبر ۱۹۷۷

سوگواری

در یک گفت و گوی یک طرفه برای CA توضیح دادم که چگونه اندوه من بی نظم و ناسازگار است، و به همین خاطر در برابر تصور پذیرفته شده ـ و روانکاوانه ـ از سوگواری مقاومت می کند، چیزی که مشمول مرور زمان می شود، خصلتی دیالکتیکی به خود می گیرد، از نفس می افتد و «سازگار می شود». اول این که سوگ ام کاهش نیافته و از طرف دیگر حتی ذره ای هم فرسوده نمی شود.
ـ CA پاسخ داد: سوگواری همین است (او از این طریق سوگواری را موضوع دانش و تقلیل قرار می دهد). ـ «این چیزی است که بیش از همه موجب آزارم است. تحمل دیدن این که رنجم تقلیل یابد ـ تعمیم پیدا کند ـ را ندارم.» (به شیوه ی کیرکگور): انگار آن را از من دزدیده اند(۱۸).

۲۹ نوامبر ۱۹۷۷

سوگواری

[شرح داده شده برای AC]
سوگواری: تقلیل نیافته، نه در معرض فرسایش و نه زمان. بی نظم و ناسازگار: لحظاتی (از اندوه، از عشق به زندگی) به تازگی همان روز اول.
سوژه (که من هستم) تنها اکنون است، نه فقط در زمانِ اکنون. کل این ماجرا ≠ روانکاوی: چیزی کاملاً قرن نوزدهمی: فلسفه ی زمان، فلسفه ی جابه جایی، دگرگون شدن با زمان (درمان)، اندام وارانگاری(۱۹).
در مقایسه با کیج(۲۰)

۳۰ نوامبر ۱۹۷۷

نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. سوگوار نیستم. رنج می کشم.

۳۰ نوامبر ۱۹۷۷

(۲۱)Vita Nova (زندگی نو) به مثابه ی یک ژست رادیکال: (ناپیوسته؛ لزوم توقف آن چه پیش از این با آهنگ خود ادامه می یافت).
دو راه مخالف ممکن است:
آزادی، سختی، حقیقت (برای معکوس کردن آن چه بوده ام.)
اهمال کاری، نیکوکاری (برای تشدید آن چه بوده ام.)

۳۰ نوامبر ۱۹۷۷

در هر «لحظه»ی رنج کشیدن، باور دارم این همان لحظه ای است که در آن برای نخستین بار سوگواری ام را درک می کنم.
به عبارت دیگر: تمامیتِ سختی.

۳ دسامبر ۱۹۷۷

[شام امیلیو با اف.ام بنیر(۲۲)]
رفته رفته از بحث کناره گیری می کنم (از این که دیگران ممکن است تصور کنند به دلایل تحقیر آمیز این کار را می کنم، رنج می برم). FMB (که یوسف از او حمایت می کند) نظامی نیرومند (و هوشمندانه) از ارزش ها، قوانین، اغواها و شیوه ها را تجسم می کند؛ اما حتی زمانی که این نظام به پایداری دست می یابد، خود را از آن جدا حس می کنم. کم کم دست از تقلا بر می دارم و بدون نگرانی از این که در نظر دیگران چگونه دیده خواهم شد، عقب می نشینم. بنابر این [چنین وضعیتی] با اندک بی میلی اولیه برای معاشرت آغاز و در ادامه تبدیل به چیزی کاملاً افراطی می شود. هر چه پیش می رود، به تدریج با غم غربتِ آن چه برایم زنده مانده است، در می آمیزد: مامان. و سرانجام من به مغاک رنج کشیدن فرو می افتم.

۵ دسامبر ۱۹۷۷

[حس این که JL را از دست می دهم. که او خود را از من دور می کند] اگر او را از دست دهم، به نحوی جبران ناپذیر به حال خود رها خواهم شد، هبوط یافته در دیار مرگ.

۷ دسامبر ۱۹۷۷

اکنون، گاه و بیگاه، ناگهان در درونم سر بر می کشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهمِ این که او دیگر وجود ندارد، او دیگر وجود ندارد، مطلقاً و برای همیشه. این وضعیتی تخت و یکنواخت است، به کلی غیرقابل توصیف و گیج کننده، چرا که معنایی ندارد (بدون هیچ تفسیرِ ممکنی).
دردی تازه.

۷ دسامبر ۱۹۷۷

کلماتِ (ساده ی) مرگ:
«این غیر ممکن است!»
«چرا، چرا؟»
«یادش گرامی»
و غیره

۸ دسامبر ۱۹۷۷

سوگواری: نه یک افسردگی خرد کننده، نه اختلالی (که با تعویض بر طرف شود)، که در دسترس بودنی دردناک: گوش به زنگ، در کمین هجوم «حس زندگی»، به انتظار نشسته ام.

۹ دسامبر ۱۹۷۷

سوگواری: نوعی بی میلی، وضعیتی بدون امکان هر گونه باج خواهی یا رشوه.

۱۱ دسامبر ۱۹۷۷

در تاریک ترین لحظه این صبح خاموش یکشنبه:
کم کم نوایی شوم (ناامیدانه) در من طلوع می کند: از این پس، زندگی ام چه معنایی می تواند داشته باشد؟

۲۷ دسامبر ۱۹۷۷

ارت

زخمه ی یک هق هقِ خشونت بار.
(در رابطه با کره و بشقاب کره، به همراه ریچل و میشل). ۱) درد اجبار به زندگی با «خانواده»ای دیگر. همه چیز این جا در ارت برایم یادآور خانواده او است. خانه او. ۲) هر زوجی واحدی را شکل می دهند که یک فرد مجرد به آن راه ندارد.

۲۹ دسامبر ۱۹۷۷

توصیف ناپذیری سوگواری من نتیجه ی ناکامی ام در دیوانه وار(۲۳) کردن آن است: بی میلی مداوم و به غایت عجیب و غریب.

۱ ژانویه ۱۹۷۸

ارت، رنج شدید و پیوسته؛ حس پایدار فرسودگی. سوگواری تشدید می شود، ریشه می دواند. در آغاز، به طرزی غریب، به کند و کاو در شرایط تازه ام (تنهایی) احساس علاقه می کردم.

۸ ژانویه ۱۹۷۸

همه «بی اندازه مهربان»اند. و با این حال حس می کنم کاملاً تنهایم («ترک شدگی»).

۱۶ ژانویه ۱۹۷۸

یادداشت هایی بسیار اندک ــ همین قدر بگویم: محنت، ناراحتی مدام که با رنج منقطع می شود (امروز، رنجی شدید. نوشتن از این نوع ناراحتی ناممکن است).
همه چیز مرا به درد می آورد. کوچک ترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار می کند.
با دیگران بدرفتارم، با میل شان به زندگی، با جهان شان. مجذوب اراده ای برای کناره گیری از همگان [بیش از این تاب سخن Y را ندارم].

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات سوگواری

خاطرات سوگواری یا چگونه پس از مرگ همه‌چیز بی‌بو و خاصیت می‌شود.
در 2 هفته پیش توسط