فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزبهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لوازم نویسندگی

کتاب لوازم نویسندگی

نسخه الکترونیک کتاب لوازم نویسندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لوازم نویسندگی


روابط تردیدناپذیری میان تک‌تکِ لوازم نویسندگی وجود دارد که غالباً تفکیک هر یک را از دیگرْ لوازمْ دشوار و گاهْ ناممکن می‌سازد. می‌گوییم: «داشتن احساس و عاطفه‌ی خاص» یکی از لازمه‌های نوشتن است، و بعد، در بخش شش، اشاره می‌کنیم به «شرایط محیطیِ مناسب» — به عنوانِ لازمه‌یی دیگر. بخش عمده‌یی از «شرایط محیطیِ مناسب»، همان شرایطی‌ست که احساس و عاطفه را خاص و تلطیف می‌کند. از سوی دیگر، روحیه‌یی که تحت شرایط محیطیِ مناسب، خاص و تلطیف شده باشد، روحیه‌یی‌ست هنرمندانه و آماده‌ی تولید هنری، و این روحیه، بسیار طبیعی‌ست که نسبت به کودکانْ فوق‌العاده حسّاس باشد و عاشقِ سلامت و سعادتِ ایشان. یکی از راه‌های قطعیِ بلورین و شفاف‌ساختنِ عاطفه، تماس مستمر است با طبیعت (و به بیان ما در این جزوه «طبیعت‌گرا» بودن) و طُرُق دیگر حضور در جامعه است و تعمّق در مسائل و مشکلات دیگران، و خلوت‌گزینی و بریدن از خلق، و به تفکّرِ در تنهاییْ میدان‌دادن (که شامل بخش‌های دوازده، سیزده و چهارده این جزوه می‌شود). «انگیزه» می‌تواند سیاسی باشد، که با لازمه‌ی هشتم یکی می‌شود، و می‌تواند نوعی جهان‌بینی و اعتقادِ اصولی باشد، که با لازمه‌ی پنجم یکی می‌شود، و یا از هدفی متعالی سرچشمه ‌بگیرد که با لازمه‌ی «هدفمند بودن». در واقع، انگیزه، غالباً، یکی از لوازمِ دیگر است و یا یک مجموعه لوازم — و بالعکس.
بنابراین، جداسازی‌های ما اکثراً جنبه‌ی صوری، موقّتی، و قراردادی دارد و به خاطر آن است که کارِ برقراریِ ارتباط، شناخت، و فراگیری را آسان کند و آسان‌تر.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزبهان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لوازم نویسندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عریضه و درآمدِ کلام

این تالیف که در کُلْ ساختار و مبانیِ ادبیّاتِ داستانی و در نخستین جزوه لوازم نویسندگی نامیده شده، یک مجموعه ادّعاست که حضور گروهِ بزرگی از گواهان، این ادّعا را تا حدّ قابل ملاحظه یی ثابت می کند؛ که حضور فعّال و موثّرِ همین گواهان، یا اجتماعِ تدریجی ایشان نیز، از پایه علّت ظهور این تالیف بوده است. ابتدا، چیزی در ذهنِ مولف، کاشفانه یا نظریه پردازانه اتّفاق نیفتاده تا برای اثباتِ آن به جستجو در داستان های دیگران رفته باشد و به هر زحمت، شهودی را گِرد آورده باشد؛ و همچنین، مولّف، در این اثر، به نُدرت در موضع نگره پرداز و پیشنهاد کننده ی عقاید خاص خود قرار گرفته، که اگر چنین کرده باشد نیز عقایدش نتیجه ی انباشته شدنِ تدریجیِ شواهد و نمونه ها در زمینه هایی معیّن بوده است. «باید»هایی که ناگزیر در متن به کار می رود، چنانکه در دیگر تالیفاتِ پژوهشیِ خود گفته ام، «باید »های استخراجی ست نه امری و ارشادی؛ بیرون آورده شده از درون نمونه های بسیار است نه محصولِ تفکّراتِ در خلوت. فی المثل اگر می گوییم هر انسانِ طالبِ نویسندگی، ناگزیر باید وطنی داشته باشد و این وطن را باید که خالصانه دوست بدارد، به صدور فرمانی اقدام نکرده ییم که تخلّف از آن مجازاتی داشته باشد؛ بلکه انبوهی از عقاید و سخنانِ نویسندگانِ صاحب ْنام و نظرات و اعمالِ شخصیّت های مثبت و مطلوب داستان های ایشان را بررسی کرده ییم و رسیده ییم به آنجا که جملگیِ نویسندگانِ معتبر، زادگاهی داشته اند که به شدّتْ دلبسته ی آن بوده اند و یکی از محورهای اساسیِ تفکّراتِ ایشان و یکی از بُنیادی ترین انگیزه ها یشان برای نوشتنِ داستان، دل نگرانی های مربوط به همین زادگاهْ بوده است.
(از یاد نبریم که ما درباره ی داستان نویس سخن می گوییم نه تاجر، موسیقیدان، دانشمند، فیلسوف و سیاستمدار.)
پس، یک بایدِ آماری، ما را موظّف کرده است که ادّعا کنیم دلبستگی به وطن، یکی از لوازمِ قطعیِ نویسندگی ست، و فرقی نمی کند که نویسنده، یک معناگرایِ خویشتنْ واسپرده به دینِ معیّن باشد یا یک ماده گرای سرسخت، یک جامعه گرا باشد، یک فَرد گرا، یا چیزی بین این دو؛ و نویسنده یی که نسبت به سرزمین خود و مشکلات و مصائبِ جاریِ در آن، عاطفه و احساسی خاص نداشته باشد، وجود نداشته است و یا لااقل ما نیافته ییم تا بتوانیم به عنوان شاهد، فراخوانِ او به محضرِ مخاطبان باشیم؛ و در نتیجه گفته ییم که فرمان های نظام های چپ و راست، مُمیّزانِ ساده لوحِ برخی نظام های بیگانه گرایِ ضدّ وطن، و حتّی عقاید فلاسفه و نگره پردازان بزرگی که معتقد بوده اند «میهن» همچون «ملّت»، یک پدیده ی کم دوامِ تاریخی ست که حرکتِ جبری - تکاملیِ جوامع بشری، خودبه خود آن را به یک خاطره تبدیل خواهد کرد، تا این لحظه در هیچ نویسنده یی تاثیری عملی نداشته است، و متعصّب ترین داستان نویسانِ مومنِ جامعه گرا — که مقبولیّت و محبوبیتی یافته اند — را وادار به بیان عقاید ضدّ میهنی نکرده است، و در آثار ایشان، «عشق به انسان»، «عشق به یک آرمان جهانی»، «عشق به ذاتِ باریتعالی»، «نفرت عمیق از نژادپرستی» و «سرسپردگیِ صادقانه به طبقه ی کارگر»، به هیچ وجه راه را بر دوست داشتنِ سرسختانه و ارادتمندانه ی وطن نبسته است.
باز، در جزوه ی دوّم، به نامِ عناصرِ اساسیِ داستان، اگر گفته ییم عناصرِ اساسیِ داستان، بین ده تا دوازده است، و نویسنده ی نو کار نباید در میان این عناصر به جستجوی عنصرِ مُهم امّا غیراساسیِ «طرح» برود، این نیز از پیِ آن بوده که صدها داستان را تجزیه کرده ییم، عناصر اساسیِ(۱) آنها را بیرون کشیده ییم، برخی از این عناصر را به طور فرضی حذف کرده ییم، عوارض این حذف را — که انواعِ نارِسایی هاست — مطالعه کرده ییم، و به این نتیجه رسیده ییم که تعداد عناصر اساسی داستان را — برخلاف تصوّر بسیاری از نظریه پردازان و منقّدانِ کشف و شهودی — قاعدتاً باید حدود دَه عنصر برآورد کرد؛ و نیز به این نتیجه رسیده ییم که «طرح» — عطف به چند تعریفِ شناخته شده ی آن — نباید یکی از این عناصر به شمار آید. در این حال، اگر در کار ما اشتباهاتی رُخ داده باشد — که البته ممکن و طبیعی ست — صاحبْ نظران می توانند عطف به دلائل قانع کننده و ارائه ی نمونه های اصلْ نشان بدهند که تعداد این عناصرِ پایه کم یا بیشتر است، و مثلاً «طرح» — با تعریفِ مشخّصِ محدودِ مرسومِ منطقی — یک عنصر ثابت در همه ی داستان های دُرُست و نیرومندی ست که تاکنون نوشته شده، و همه ی نویسندگان بزرگ — از سعدی تا شکسپیر، از جویس تا م. دولت آبادی — برای نوشتن داستان های خود، براساس طرح دقیق و مُعیّنی که قبل از نوشتنِ داستانْ تدارک دیده بوده اند کار کرده اند، و بداهه سازی یا بداهه پردازیِ داستانی، هرگز قادر نبوده مسیر حرکتی یک شخصیّتِ داستانی را، در عمل، و طیِّ نگارشْ مشخّص کند.
و باز، در جزوه ی سوّم، با نامِ خوشْ آغازی، اگر گفته ییم که «پایان»، معمولاً، در داستان های مستحکم و پذیرفته شده ی جهانِ امروز، اهمیّت خاص و مستقلّی نداشته است و ندارد، و جُز در داستان های سرگرم کننده ی پلیسی جناییِ سطحیِ بدون اعتبار هنری، پایان، برای داستان نویسْ مساله یی خاص نیست و بنابراین نویسنده ی تازه کارِ نوجو نباید عمده ی نیروی خود را در «پایانْ» متمرکز کند و توانِ خلّاقه ی خود را صرفِ یک سرانجامِ پُرهیجان و یک جمع بندیِ فریبنده ی حسابگرانه کند و داستانِ ناب را چیستانی بپندارد که مخاطبِ درمانده ی به اسارت درآمده برای حلّ آن، مجبور باشد آشفته حال و نگران، خود را به آخرین صفحه و آخرین سطرهای کتاب برساند، این نیز یک پیشنهادِ خیراندیشانه و نبایدِ ارشادی نیست، بَل محصولِ بررسیِ مجموعه ی بزرگی از داستا ن های بزرگانِ داستان نویسیِ عالم و گفت وگو با تعدادی از خوانندگانِ جدّیِ داستان ست.
***
اشاره به چند نکته ی ناچیز هم شاید تا حدّی مُشکل گُشا باشد. نُخست اینکه اصول و قواعدیِ که در این تالیفْ گرد آمده، راه را بر اصول و قواعدی که نویسندگان و منقّدانِ حال و آینده ارائه خواهند داد و احتمالاً در امرِ آفرینشِ داستان هایی به شیوه های نو و نوتر مفید خواهد بود، نمی بندد و هیچ نوع محدودیّتی در امرِ استخراج و ابداعْ ایجاد نمی کند.
دوّم اینکه هدف کلّی ما از نگارش این کتاب، آشنا شدنِ دوستدارانِ نویسندگی و نویسندگان جوان و نوطلب است با یک مجموعه اصول و قواعد مُقدّمانی در داستان نویسی، شناختِ عناصرِ اساسیِ داستان، و در اختیار داشتنِ روش ها و نمونه هایی برای محک زدنِ آثار خود و دیگران. بنابراین، این اثر، در اساس، مشتاقانِ هنرِ داستان نویسی و راهیانِ تازه کارِ این شیوه ی بیان و انواع گوناگون این شیوه — همچون نمایشنامه، فیلمنامه، حکایت، داستان بلند و قصّه... — را، احتمالاً به کار می آید نه استادانِ نامدار و صاحبْ سبکِ داستان نویسی را.
هدف از تالیف نخستین جزوه یعنی همین لوازم نویسندگی(۲) نیز طبیعتاً جز این نیست که طالبانِ نویسندگی، از همان آغاز راه، آنچه را که تا به حال از لوازمِ اصلیِ نویسندگی بوده است با اطمینانِ خاطر بشناسند، از سر درگُمی و ابهام نسبت به گذشته و حالِ هنر داستان نویسی به دَر آیند، و با گام های بلندِ استوار به سوی خلقِ آثارِ بی بدیلِ داستانی پیش بروند — که داستان، عین زندگی ست، و زندگی در بهترین شکل و با غنی ترین محتوای خود چیزی جُز یک داستان کوتاه یا بلند نیست، و این تنها داستان نویسان هستند که می توانند — و باید — از یک سو با نگاه کردن به حال و گذشته، تصویری دقیق از مشقّات، مصائب، کَمداشت ها و رویاهای انسان را در پیش رو نهند، و از سوی دیگر، با نگاه کردنی آرمان خواهانه و آرزومندانه به آینده، تصویرهایی از زندگیِ سعادتمندانه و آرمانیِ انسانِ فردا را. این کار، به یقین، نه از فلاسفه برمی آید، نه از سیاست پیشگان، و نه از نظامیان — و طبیعتاً نه از پزشکان که جهانِ رویایی شان جهانی ست یکسره بیمار و محتاجِ طبیب و دارو، نه جهانی سلامت و بی نیاز به سَم. این کار، اگر مقدور باشد، مُقّدرِ داستان نویسان است و بس.
نتیجه آنکه نویسندگان و مُنقّدانِ آگاهِ امروز و فردا البته می توانند بر لوازمی که ما در این جزوه برشمرده ییم، به دلائل، بیفزایند یا از آن بکاهند. هیچ حکمی، اینجا، برای همیشه نرفته است، و هیچ اصلی، اینجا، ابدیْ انگاشته نشده. محکم ترین قانون ها را در گُستره ی هنرِ پویا نمی توان قانونی مطلقاً شک ناپذیر دانست. مساله، در نهایتِ سادگی این است که هنر، با انسانْ تغییر می پذیرد، و انسان، دائماً در جریانِ تغییرات فرهنگی (فلسفی، اعتقادی، سیاسی، زیبایی شناختی)، اقتصادی، و حتّی طبیعی ست. این مساله، البته از اعتبار پشتوانه های فرهنگی نمی کاهد و لااقل نکاسته است (همچنان که فرود انسان در ماه، صعود انسان به قُلّه ی پُرشکوهِ دماوند را بی اعتبار نکرده است، و قد م زدنی در ماه، قدم زدنی اندیشمندانه و طبیعتْ گرایانه در جنگل های ملکوتیِ گیلان و مازندران را، هیچ سخنی هر چند دقیق و علمی و آزمایشگاهی، حتّی یک جُمله از کُلّ کلامِ دردشناسانه ی مولایم علی؟ع؟ را، و شعرِ انسانی و انسانْ برانگیزِ نیما و شاملو، غزلِ به عرشِ اعلی رسیده ی اَعظمِ غزلسرایانِ عالمْ — حافظ — را. و حقیقتاً که هیچ خاطره ی عمیقی، خاطره ی عمیق دیگر را محو نمی کند) بلکه هنر را در رابطه ی عِلّی یا دَهش و گیرشی با سایر مقولات زندگی قرار داده است و می دهد.
***
به دلیلِ تجربه و تشخیص ضرورت، در مُقدّمه ی اغلب تالیفاتِ تحقیقیِ خود در زمینه ی هنر، چند تعریف را — همچون قراردادی چندمادّه یی — می آوریم، به عنوانِ پُل های تفاهم، تا از ابتدا، دو گونگیِ احتمالیِ تعاریفِ ما و مخاطبان ما دوگونگیِ در برداشت ها و نظرات را سبب نشود. این اقدامْ به آن معنا نیست که تعاریفِ ما قطعاً و برای همیشه بایستی مورد تایید قرار بگیرد و علمی ترینِ تعاریفْ تلقّی شود؛ بَل به خاطر آن است که موقتاً، در هر اثر، مشخّص باشد که بحث ها با نگاه بر کدام مجموعه تعریفات، پی ریزی می شود و شکل می گیرد.
ارائه ی تعاریفِ پایه جهتِ ورود به یک مبحث، نه تنها امکانِ حرکتِ همسوی نویسنده و خواننده را فراهم می آورد، بلکه مخاطب را به طور جدّی و منطقی به تقابلْ می خواند و عملاً ذهن او را در راستای تغییر دادن و تکمیل کردنِ تعاریف نیز پویا می کند.
اگر اختلافِ بنیادی بین تعاریف ما و تعاریف مخاطبان ما وجود داشته باشد، این نیز ایجاد اِشکال و دردسر نمی کند؛ چرا که مخاطبان، با مقابلْ قراردادنِ تعریف های مغایر و متضاد، و کشفِ دلائلِ تغایُر و تضاد، خیلی سریع می توانند به نتیجه گیری برسند — در عین حال که گرفتارِ اغتشاشِ فکری و تردید هم نشوند و به تفسیرِ نادُرُست و انحرافیِ سخنانِ حریفِ نظراتِ خود اقدام نکنند.
***
هنر، بیانِ زیبا و مُتعالیِ احساس، عاطفه، و اندیشه ی انسانی ست.
این تعریف، شاید گُنگی ها و کمبودهایی داشته باشد (مثلاً به هدفمند بودنِ هنر، اشاره یی ندارد، امّا از آنجا که هر چیزِ متعالی، هدفی برابرِ تعالیِ خود را در خود دارد و تعالیِ بدونِ هدف، ممکن نیست، قید هدفمند بودن را لازم ندیدیم) امّا، به هر صورت، به عنوانِ دست ْافزار و وسیله ی برقراری ارتباط، ما را کفایت می کند.
***
دو تعریفِ تقریباً متشابه از زیبایی، نیز، پیشنهاد می کنیم:

زیبایی، صفتِ اصلی و مسلّطِ هر اثرِ مخلوقِ احساس، عاطفه، اندیشه و مهارتِ انسان است که تاثیراتِ عمیق و مثبتی در جهتِ ادارکِ تحسین آمیز، شگفتی برانگیز، و دلنشینِ آن اثر در انسان ها ایجاد کند — که ظرافت، هماهنگی، تناسب و ترکیب بندیِ مطبوع، اجزاءِ تقریباً مُسلّم چنین اثری به شمار می آید.
(در این تعریف، «زیباییِ هنری» یا «زیباییِ فرآورده ی انسانی» مطرح است نه زیباییِ طبیعت و یا زیبایی های الهیِ بی واسطه ی انسان.)
زیبایی، تناسب و هماهنگیِ میانِ اجزاءِ مُتشکّلِ هر کیفیّت یا هر شیء است، با داشتنِ سازشی با پیرامون، طبق قوانین و قواعد مُعیّن، و ایجادِ حالتِ ستایش در انسان، و ارضاء یک یا چند عامل از این عوامل: عقل، احساس، عاطفه، ذوق، بینش.
***
مُتعالی، هر آن چیزی ست که انسان را از جایگاه فرهنگی و معنوی مستقر در آن (یا حاضر در آن)، به طور مثبت و بهبودبخشْ حرکت بدهد، یعنی بر عمق و وسعتِ احساس، ادراک، عاطفه، و قدرتِ تعقلِ منطقی شخص (یا جامعه) و تواناییِ ایجاد رابطه اش با پیرامون (زمانی - مکانی) بیفزاید.
(هر چیز که مصرفی، سطحی، غیرقابل توجّه خاص و متمرکز، ضدّ معنوی، ضدِّ آزادی، ضدِّ تقوا، ضدِّ شعورِ کاونده، ضدِّ انسانِ آرمانخواه، ضدّ دانشی در خدمتِ سعادتِ مادّی و معنویِ انسان، یکنواخت، مکرّر و خسته کننده نباشد، متعالی ست.)
***
احساس، در تعریفی که از هنر داده ییم، یک حالتِ انفعالی، مقدماتی، و خودبه خودی ست در برابر هر عامل تاثیرگذار.
(احساس، تاثیرپذیری مستقیم و آنی ست.)
عاطفه، تاثیرپذیریِ محصولِ انواعِ کلنجارهای ذهنی، و باورِ غیرآنی ست — گرچه ابعادِ منطقی، قانون پذیری، و علمی آن می تواند ضعیف باشد، و یا، گاه، به ظاهر، عاری از این ابعاد.
(عاطفه، رابطه ی غیرعقلی یا غیرحسابگرانه یی ست که انسان، به طور عمیق و استوار، با عوامل و مسائل مختلف پیدا یا برقرار می کند.)
(عاطفه، گرچه در بسیاری از اوقات، چیزی ست عاقلانه و مُوجّه، طبقِ قرار، در مقابلِ عقلْ جای دارد، که عقل، وجودش معطوف است به استدلال و محاسبه و قانون پذیری. این که در گذشته، به طور غیرعلمی، مغز را مرکزی جهت تعقّل، و قلب را مرکزی برای عواطف و احساساتْ فرض می کردند، این فرض یا باور — که هادیِ عینی هم داشته و آنْ تپشِ قلبْ به هنگامِ درگیریِ عاطفی، احساسی بوده — از تمایل به تفکیکِ حسّیِ عقل از احساس و عاطفه منشاء می گرفته است. حتّی امروز هم می توان به دلیلِ عکس العمل های تنکاری، این تفکیک را حس کرد.)
***
ادبیّات، یک شاخه یا شعبه ی اصلیِ هنر است.
(ریشه و علّتِ بُنیادیِ اینکه دو اصطلاحِ «هنر» و «ادبیّات» را مستقلِّ از هم یا در کنار هم به کار می برند، و هنر را معمولاً شاملِ بر ادبیّاتْ نمی دانند، چندان معلوم و مشخّص نیست. هر تعریفی که تاکنون برای هنر ارائه شده، این تعریف، ادبیّات را هم در بر گرفته است. شاید وسعتِ دامنه ی ادبیّات، ارزش های کاربُردی و تعدّد شاخه های درونیِ آن، سببِ تفکیکِ ظاهریِ ادبیّات از هنر شده باشد، و شاید این تفکیک، ریشه هایی تاریخی - اجتماعی - اسطوره یی داشته باشد.(۳)
به هر صورت، مستقلْ دانستنِ ادبیّات از هنر، امروزه، کاری معقول و منطقی به نظر نمی رسد و در زمینه ی شناخت و فراگیری، مُشکلی را حل نمی کند.
ضمناً در زبان فارسی با توجّه به وسعتِ کاربُرد و تعدّد معنای واژه ی هنر، تفکیک ادبیّات از هنر، قدیمی و پیشینه دار نیست.)
ادبیّات، یکی از هنرها و یا مجموعه ی چند هنر است که همه ی آنها در ابزارِ اصلی و مُقدّماتیِ کار، اشتراک و خویشاوندی دارند. بنابراین، تعریفِ ادبیّات، همان تعریفِ هنر است — با قیدِ ابزار کار؛ یعنی:
ادبیّات، بیان زیبا و مُتعالیِ احساس، عاطفه، و اندیشه ی انسانی ست به مَددِ واژه ها و جمله ها.
(بعضی ها، بر اثر یک اشتباه جُزئی و از پی یک جابه جایی در ساختار این تعریف — و تعریفِ خودِ هنر — اینطور حسّ و باور کرده اند که «زیبا و متعالی»، صفاتِ «عاطفه، احساس و اندیشه ی انسانی» هستند نه صفت و خصلتِ «بیان». بنابراین، پرداختن به موضوع های غیرمتعالی و نازیبا را در هنر، ممنوع پنداشته اند و یا به احتمالِ این پرداختنْ اعتراض کرده اند؛ حال آنکه، هر موضوعی، بدون هیچ قید و شرط، می تواند مورد توجّه هنرمند قرار بگیرد و موضوعِ آثار هنریْ واقع شود — مشروط بر آنکه آن موضوع، به طرزی زیبا و متعالی، بیان شود، پس، ادبیّات، بیانِ احساس، عاطفه، و اندیشه های زیبا و متعالی نیست، بلکه بیانِ زیبا و متعالیِ احساس... است.)
***
ما نویسندگی را، در این تالیف، معمولاً به معنای داستان نویسی به کار برده ییم، و قلمزنی را — ناگزیر — به معنای نوشتنِ غیرهنری و ضدِّ هنری.
داستان را به دو تعریفْ به کار می بریم: یکی کُلّی و عام، دیگری هُنری و خاصْ(۴)؛ که البته تعریفِ دوّم، موضوع مورد بحث و تحلیل ماست.
به تعریف کلّی و عام، «هر واقعه در تداومِ زمانی، طبیعی و منطقی اش» داستان نامیده می شود.
همچنین می توان گفت: «شرح هر واقعه، با حفظِ نظمِ وقوع»، داستان است.
داستان به معنای یکی از تولیدات هنری، بیان یک واقعه است با توجّه همه جانبه به تعریف هنر، و با در نظر داشتنِ کار کردِ عامل زمان و تاثیراتی که زمانْ بندی می تواند بر شکل و محتوای هر واقعه بگذارد تا آن واقعه را ساخت و بافتی هنری ببخشد.
(البته در جزوه ی «عناصر اساسی داستان» گفته ییم که نفوذ عنصر زمان به عنوان اساسی ترین عامل در داستانِ هنری، امری ست که تدریجاً، در طول تاریخِ ادبیّاتِ داستانیِ جهانْ وقوع یافته است.)
بنابراین، به معنای هنریِ کلمه، داستان، بیان واقعه یی ست که در آن، یک مجموعه عنصر اساسی — مانند شخصیت، زبان، فضا، ساختمان، موضوع، محتوا...— حضور و نفوذِ محتوم داشته باشد، براساس نیازها و اهدافِ انسانیِ معیّنی خلق شده باشد، و کارکردِ زمان و روش های زمانْ بندی در آن نقشی خاص، ظریف، اندیشمندانه، تفکّرطلب و بدون زائدی یافته باشد.(۵)
هنر به اعتقاد بسیاری از هنرمندان و هنرشناسان، مُلزم است که در ایجاد سعادت یا فراهم آوردن امکانات آن، وَ هَم در توسعه ی خوشبختیِ انسان، نقش و سهمی بر عهده داشته باشد، و یکی از اساسی ترین معیارها و ابزارهای ارزیابیِ آثار هنری، کشف تاثیری ست که این آثار می توانند — به طور مثبت — بر سعادت انسانی بگذارند و کشف اینکه هر اثری تا چه حد می تواند به مقابله با سیه بختی ها و درماندگی های انسان برخیزد. به این ترتیب، ما که پیروان همین نظریم، لازم می دانیم که در اینجا، مقصودمان را از واژه ی سعادت (یا خوشبختی) نیز بیان کنیم:
سعادت، امری حسّی و معنوی ست. که در ایجاد آن برخی ابزارهای مادّی، سهمی اساسی دارند. با توجّه به این امر، سعادت، ترکیبی ست از احساسِ آرامش، آسایش، شادی، رضا، مهرمندی، و عُمق.
***
آرزومندم که این توضیحات، و کُلِّ این مجموعه، و نخستین جلد آن که اینک در دست های شماست، دستِ کم آنقدر به کار آید که احساس غبن و زمانْ سوختگی نکنید، و سالیان سال تلاشِ صبورانه و آزمانْ خواهانه ی من، مختصرْ نتیجه یی در جهتِ پیشبردِ ادبیّاتِ داستانی میهنم و یا لااقل شناختِ این پدیده ی عظیم هنری — یعنی داستان — داشته باشد، و ذرّه یی، نویسندگان جوان یا دوستدارانِ نویسندگی را به کار آید.
***
از دو تن سپاسگزارم:
نخست، و مثل همیشه، از همسرم فرزانه منصوری، که این سال های بسیار دشوارِ اسارتِ من در بندِ نوشتن این کتاب و کتابِ «تاریخِ تحلیلیِ ادبیّات داستانی ایران از آغاز تا امروز» را بزرگوارانه امّا نه چندان خوشنود، تحمّل کرده است، و بدیهی ست که حق داشته خوشنود نباشد.
دوّم، از مهندس احمد منصوری، برادر همسرم، بنیانگذارِ انتشاراتِ «فرهنگان»، و ناشر این مجموعه ی «ساختار و مبانیِ ادبیّاتِ داستانی» که به طُرُق مختلف منجمله زخم زبان های ملایم و مهرمندانه و امدادهای مالی فراوان، مرا به نوشتن و پیش راندنِ این اثرِ بَدحجمْ ترغیب کرده است — بسیار.
و چنین است که از این دو تن، اگر نخستینْ نبود، من نیز نبودم، و اگر دوّمینْ نبود، این اثر نبود.
و سرانجام، در این جزوه نام می برم از مهرزاد فتوحی، که در آخرین سال های برگه نویسی و یادداشت برداری منابع و مراجع این کتاب از راه رسید، به کمکم آمد و قدم های صمیمانه در راهِ به ثمر رسیدنِ این اثر برداشت.
***
یادداشت:
لوازم و ابزارهای اساسیِ نوشتن را از «استعداد» آغاز کرد ه ییم — چنانکه خواهید دید — به قصدِ بیانِ نفیِ ضرورت و وجوب آن جهت رسیدن به مقامِ نویسندگی، و البتّه هر مقام و منزلتی؛ و آنگاه آنچه را که دیده ییم و حس کرده ییم که به یقینْ لازم است و مدارک و شواهد ما ضرورتِ وجود آنها را گواهی کرده، تک تک، طبق فهرستی که از پی می آید، مورد بحث قرار داده ییم — برخی را به اختصار؛ چرا که ضرورتی در گفت وگوی تفصیلی در باب آنها حس نکرده ییم، و برخی را با دقّت و وسواس و تاکید... (قطعاً دلیلی نداشته که از مسائلی همچون «سواد خواندن و نوشتن» یا «کاغذ و قلم» یا «سلامت عقل» و یا «فرصت کافی» سخن بگوییم، که اینها لوازم نیست، بدیهیّات است.)
لوازم نویسندگی
۱. انگیزه
۲. هدفمندبودن
۳. اراده به نویسندگی
۴. احساس و عاطفه ی خاص
۵. جهان بینی و اعتقاد
۶. شرایطِ محیطیِ مناسب
۷. تسلّط بر زبان
۸. سیاسی اندیش بودن
۹. صبوریِ بی حساب
۱۰. عشق و دوست داشتن
۱۱. مطالعه ی عمومی
۱۲. جماعت گرایی
۱۳. خلوت گرایی
۱۴. طبیعتْ گرایی

گفتنی ست که روابط تردیدناپذیری میان تک تکِ لوازم نویسندگی وجود دارد که غالباً تفکیک هر یک را از دیگرْ لوازمْ دشوار و گاهْ ناممکن می سازد. می گوییم: «داشتن احساس و عاطفه ی خاص» یکی از لازمه های نوشتن است، و بعد، در بخش شش، اشاره می کنیم به «شرایط محیطیِ مناسب» — به عنوانِ لازمه یی دیگر. بخش عمده یی از «شرایط محیطیِ مناسب»، همان شرایطی ست که احساس و عاطفه را خاص و تلطیف می کند. از سوی دیگر، روحیه یی که تحت شرایط محیطیِ مناسب، خاص و تلطیف شده باشد، روحیه یی ست هنرمندانه و آماده ی تولید هنری، و این روحیه، بسیار طبیعی ست که نسبت به کودکانْ فوق العاده حسّاس باشد و عاشقِ سلامت و سعادتِ ایشان. یکی از راه های قطعیِ بلورین و شفاف ساختنِ عاطفه، تماس مستمر است با طبیعت (و به بیان ما در این جزوه «طبیعت گرا» بودن) و طُرُق دیگر حضور در جامعه است و تعمّق در مسائل و مشکلات دیگران، و خلوت گزینی و بریدن از خلق، و به تفکّرِ در تنهاییْ میدان دادن (که شامل بخش های دوازده، سیزده و چهارده این جزوه می شود). «انگیزه» می تواند سیاسی باشد، که با لازمه ی هشتم یکی می شود، و می تواند نوعی جهان بینی و اعتقادِ اصولی باشد، که با لازمه ی پنجم یکی می شود، و یا از هدفی متعالی سرچشمه بگیرد که با لازمه ی «هدفمند بودن». در واقع، انگیزه، غالباً، یکی از لوازمِ دیگر است و یا یک مجموعه لوازم — و بالعکس.
بنابراین، جداسازی های ما اکثراً جنبه ی صوری، موقّتی، و قراردادی دارد و به خاطر آن است که کارِ برقراریِ ارتباط، شناخت، و فراگیری را آسان کند و آسان تر.



یا حق
قَسَم نمی خواهد که کشیدنِ هر بارِ سنگینی — خوب و بَدش به کنار — بسی رنج بُردن را در رکابِ خود دارد، امّا یکی می تواند آن را به منزل بِرِساند یکی نمی تواند.
کتابِ «ساختار و مبانیِ ادبیّاتِ داستانی» طرّاحی شده برای هفده جلدِ اصلی و چندین جلدِ حاشیه یی، یکی از همان بارها بود که برداشتیم و از یک سو به علّتِ انواعِ بارها که برداشته بودیم، و دیگر، سنگینیِ آن، در ابتدای راه، وا ماندیم. جلد اوّل — چاپِ اوّل مُنتشر شد و تمام شد و به علّتِ تنهایی و آشفتگیِ امور و نبودِ ترتیب در کارها، نتوانستیم جلد دوّم را عرضه کنیم و جلد اوّل را تجدید چاپ. سرانجام، حوزه ی هُنریِ تبلیغات اسلامی از راه رسید و جناب حجّت الاسلام زم، و جناب غنی یاری عزیز، و همکارانی چند، و گفتند: همه چیز را مُنظّم و مرتّب می کنیم، دستت را می گیریم، یاری ات می کنیم، در نوشتنِ برگه ها و یادداشت ها — به مددِ رایانه و نرم ْافزاری ویژه. به کارهایت شتاب می دهیم، در عوض، این بار را تا زنده یی زمین مگذار. تا آنجا که کشیدنی ست بِکِش، و آنگاه، لااقل انبار ه یی هست و دستگاهی و گروهی که کُلِّ کار را ادامه بدهند و به انجام برسانند. حال، با این امید نو، جلد نخست را تجدید چاپ می کنیم و جلد دوّم را آماده به یاریِ حق و به یاریِ یارانِ حق.
در پایان، سپاسِ بسیار می گزارم برادر خوبم مهندس احمد منصوری را که قدم های اوّل را در راه انتشار این اثر، سالها پیش از این برداشت — چنانکه در نگارش و انتشار چندین اثرِ اینگونه مددکارم بوده است. کمبودهای جلد اوّلِ «لوازم نویسندگی» در جلدهای بعد برطرف خواهد شد به امید خدا.

نادر ابراهیمی - ۲۰/ ۷/ ۷۶

۱. آیا چیزی به نام استعداد وجود دارد؟

من هرگز کوشش کسی را — از مرد و زن — ضایع نمی کُنم؛ و تبعیض در دستگاه من وجود ندارد.

قرآن - آل عمران - ۱۹۵
(به ترجمه ی خلیل صبری)
***
هر چه می خواهید از خُدا بخواهید و به طریقِ مشروع برای وصول به آن بکوشید، به آن خواهید رسید.

قرآن - نساء - ۳۲
(به ترجمه ی خلیل صبری)
***
از یک کودک، هم می توان سلمان فارسی و ابوذر ساخت، هم چنگیز و هیتلر و موسیلینی... شما شرایطِ پرورشِ استعدادها را فراهم کنید؛ آنگاه ببینید آیا بی استعدادْ پیدا می شود؟

کتاب «اسلام و حقوق کودک»
دکتر احمد بهشتی
***
این امری طبیعی و بدیهی ست که پرداختن به هر کاری — اگر تعریف یا تلقّی صحیح، منطقی و شرافتمندانه یی از «کار» مدّ نظرمان باشد — به مجموعه یی از لوازم و امکاناتْ نیاز دارد؛ چه این کارْ یَدی باشد چه فکری، چه آسان، چه دشوار. البته تا به حال در مورد حدّ و حدود این لوازم و امکانات، و شرایط مناسبِ یادگیری کارها، به دلائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و تربیتی، واقعیّت های بسیاری ناگفته مانده یا پنهان نگاه داشته شده؛ و رو ش های انتقالِ دانش و اطّلاع در باب لوازم و شرایطِ کار، معایبِ فراوان داشته و مسائلی بیان شده که در موارد متعدّد، منطقی، علمی، و حتّی اخلاقی نبوده است. هدف از ارائه ی روش های نادُرُستِ آموزش و توضیحاتِ خلافْ در بابِ لوازم و شرایطِ کار، در سطوح مختلف، معمولاً سرکوبِ توانایی های افراد، طبقات، و ملّت ها، و نیز سرکوبِ تمایل به یادگیری و رُشد و پیشرفت بوده و هست.(۶)
معمولاً مصالح یک گروه اجتماعی — که ما اینک آنها را «مستکبران» می نامیم — ایجاب می کرده و هنوز هم در بسیاری از نقاط دنیا ایجاب می کند که در مورد برخی کارها و لوازم و شرایط انجام آنها به شدّت غُلُو شود تا وصول به آنگونه کارها و نتایج آن تا حدّ زیادی محال و یا بسیار دشوارْ دانسته شود تا در انحصار زورمندان، آزمندان، و سرسپردگان به ایشان باقی بماند؛ و در مورد لوازم و شرایطِ برخی دیگر از کارها سکوت اختیار شود و پرداختن به آن کارها در هاله یی از راز و رَمز فرو رود تا تصوّرِ وصول به آن کارها و نتایج آن، حتّی به ذهن گروه های سرکوب شده — که آنها را امروزه «مستضعفان» می نامیم — خطور نکند.
فی المثل، غرب، در زمینه ی تخصّص گرایی و اسراف در بیان این معنا که غالب کارها به عوامل، لوازم و شرایط پیچیده و غیرقابل فهم برای عامّه نیازمند است، کار را به جایی کشانده که راه را بر تصوّرِ وصول به استقلال و خودبسندگیِ بسیاری از مردم جهانِ استعمارزده بسته است و تمامیِ اعتماد به نفس ایشان را از میان برده است؛ چنانکه گویی بدون اراده یِ غربِ متخصّصِ مُستعد، جهان استعمارزده حتّی توانِ کشیدنِ آب از چاه یا نَفَس از ریه را هم ندارد.
ما این نوع نگرش را هنوز هم می توانیم در تعداد کثیری از آدم های کم فرهنگ امّا پُر مُدّعای میهنِ خود ببینیم، که با پوزخندی مملو از بلاهت، در باب هر مساله ی فنّی اظهار می کنند: «ما تا هزار سال دیگر هم به پای غرب نخواهیم رسید» و دائماً مبهوتِ «ترقیّاتِ باورنکردنی» و «معجزه ی فنون» در غرب (و امروزه ژاپن) هستند — به خصوص اگر از پی یک مجموعمه معاملات خلاف و گردآوریِ مال حرام، موفّق شده باشند سری هم به اروپا بزنند و با چشمانِ از حدقه درآمده، دَم و دستگاهِ اَبله فریبِ غربی ها را دیده باشند: «آقا! باید بروید! باید بروید ببینید! باید بروید از نزدیک، با چشم های خودتان ببینید که آنها کجا هستند و ما کجا هستیم...بله... باید بروید ببینید!». این گروه آدم های عقب نگه داشته شده، معیارشان در باب ناتوانی، ذلّت فکر، نداشتِ استعداد و عدم لیاقتِ هموطنان شان، تنها و تنها خودشان هستند. به خویشتنْ می نگرند، و آنگاه به صراحت اعلام می دارند که ما هرگز هیچ عملی به جُز بردگیِ غرب اَزَمان بر نخواهد آمد.
آمریکا، با توجّه به اهمیّتی مرعوب کننده که به مساله ی تخصّص داده است، این باور دردناک را به بسیاری از مردمِ ساده دلِ سرزمین های زیر سُلطه تلقین کرده و می کند که کاری از دست استعمارزدگان بر نمی آید؛ چرا که ایشانْ ملّت هایی «بی استعداد»، معلولِ ذهنی و ناتوان از وصولِ به تخصّص هستند و بقای این ملّت ها در گروِ حضورِ مشاوران و متخصّصانِ کاردان است که غربی و به خصوصْ آمریکایی هستند؛ و با این شبه استدلال، استعمارگر دارای نیرو و استعدادی خداداد و نژادی (یا خونی) تلقّی می شود که این استعدادْ او را به مقامِ متخصّصِ ابدی می رساند، و استعمارزده (صرفاً به دلیل شکست هایی که تحت تاثیر یک مجموعه شرایط و به خصوصْ بربریّتِ جنون آمیز و بی فرهنگی و توحّشِ دشمن، در یک یا چند جنگ خورده است و یا برخی حوادثِ منفیِ طبیعی) عقب مانده ی ابدی و بی استعدادِ ذاتْی دانسته می شود.
مساله ی بسیار حسّاسی که غالباً در اینگونه مواردْ مطرح می شود، تکیه بر وجود و لزومِ چیزی چندمعنایی، چندپهلو، گنگ، غیرعلمی، غیرتجربی، مجهول الهویّه و بسیار تغییرپذیر است به نام «استعداد».
از کاربُردِ عوامانه و غیرمتفکّرانه ی این اصطلاح بسیار متداول که بگذریم — که برای گروه کثیری از مردم عادی و نیز جمعی از شبه فرهنگیان و به ظاهر باسوادان، به شکل یک تکیه کلام بی خاصیّت و عاری از مفهوم درآمده است — تعاریفی هم با مقاصد و اهداف مختلف و از دیدگاه های متفاوت از این کلمه ارائه شده است.
مجموعه ی تعاریفی که تاکنون برای «استعدادْ» ارائه شده و انبوهی ست آشفته، گیج کننده، در مواردی شخصی، غیرعلمی، افواهی، و در مواردی تابعِ علوم گوناگون و فلسفه های آموزشیْ پرورشیِ مختلف، و یا تعاریفی ست تاریخی، اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و انسان شناختی؛ در دو تعریفِ عمده و اساسی فشرده می شود.

در تعریفِ نخست — که ما آن را تعریفی منفی، خُرافی، و ضدّ علمی می نامیم — «استعداد، یک شایستگیِ مادرزادی — فرهنگیِ خاص جهت انجام یک عمل خاص» دانسته شده است.
در تعریف دوّم — که ما آن را تعریفی بالنسبه قابل قبول و در مواردی کاملاً علمی و منطقی امّا نیازمند توضیح و تشریح می دانیم — «استعداد، یک زمینه ی فرهنگی یا تواناییِ عام و وسیع در انسان است که روش های بهره گیری از آن و به کار انداختنِ آن، تحت شرایطی، در اختیار انسان است، و همانقدر که این زمینه بر انتخاب ارادی تاثیر می گذارد، انتخاب ارادی نیز متقابلاً بر آن تاثیری گذار است».

در بحث از استعدادْ به تعریفِ نخست، همیشه سخن از «داشتن» و «نداشتنِ» آن به میان می آید، و در بحث از استعداد به معنای دوّم، صرفاً در باب، «به کار انداختن» و «پروردن» آن گفت وگو می شود؛ و اینْ خطّی دقیق و روشن میان دو تعریف منفی و مثبت، ضدّ علمی و علمی، استعماری و ضدّاستعماری، خُرافی و غیرخرافیِ استعداد است.
جهانِ فرهنگی و آزاداندیش امروز، با اتّکای به مجموعه ی عظیم تجربه هایی که قُدمای ما، تدریجاً گرد آورده اند، و با مطالعاتِ وسیعی که در باب هوش شناسی، تنکارشناسی، توانایی های بالقوه و بالفعل جانداران، مراحل رُشد، ساختمان و عملکرد مغز و سلسله اعصاب، خون شناسی، روان و رفتار انسان، نیازمندی های بدن، عوارضِ بیماری ها و کمبودهای غذایی، عوارضِ ضربه ها و صدمات جسمانی بر روح و مغز، ویژگی های ارثی، محیطی، تربیتیِ انسان انجام داده، چیزی به نام «استعداد» با تعریف نخست، یعنی «یک شایستگیِ مادرزادی — فرهنگیِ خاص جهت انجام یک عمل خاص» — مانند «استعدادِ نویسندگی»، «استعداد نوازندگی»، «استعدادِ ریاضی دانی»، «استعداد پزشکی»، «استعدادِ مجسّمه سازی»، «استعداد فیلم سازی»، «استعداد نقّاشی» و مانند اینها — را به عنوان یک خُرافه ی ضدّبشری، مردود می شناسد و برای همیشه کنار می گذارد.(۷)
از این گذشته، جهانِ ستمدیدگانِ امروز نیز تدریجاً این مساله را در یافته که استعدادْ به تعریفِ نخست، نه یک مساله ی مطروح در مجامعِ علمی بلکه یک مستمسکِ سیاسی - اجتماعی ست در دست استعمارگران، سرمایه دارانِ حریص و انحصارطلب، و حکومت های وابسته به استعمار.
«استعداد» به تعریف نخست، که به صورت کپسول های مشخّصِ وظیفه مندِ آگاه بر وظیفه ی خود، با معدودی از افرادْ همراه باشد و با گروه عظیمی همراه نباشد، و این «شایستگیِ ویژه»، خواه ناخواه، در آن افرادِ انگشت شمار بروز کند و ایشان را به شُغلی معیّن برساند یا به مقامی، در دنیای دانشِ بشریِ امروز که دیگر ادّعای بی طرفی نمی کند و می داند که علم، اگر در خدمتِ ستمدیدگانْ نباشد ناگزیرْ آلت فعل سرمایه داران و ستمگران و جهانْ خواران و نظامی گرانِ متجاوز است، حال دیگر چیزی بیش از یک مزاحِ غم انگیز و چرکْ علیه دردمندان، واپس نگه داشته شدگان و بردگانِ سیاه نیست، که متاسفانه، همانگونه که گفتیم، هنوز هم ساده لوحانِ جاهل، ظاهربینانِ خودباخته، اختگانِ سیاسیِ از کار افتاده، طبقات و قشرهای مُرفّهِ ستم گِرا، شبه دانشمندانِ مُزدبگیر و شبه هنرمندانِِ تنگ نظرِ خودْ یگانه بین، کارمندانِ وضعیّت پذیرفته ی قیدِ امیدزده ی فُسیل شده، دزدان و رشوه خوارانی که راه سعادت را نه در تلاش بَل در خلافْ یافته اند، از آن به عنوان یک مقوله ی جدّی و یقینی سخن می گویند و در گستردنِ حسّ ناامیدیِ عمومی و فراهم آوردن شرایطِ تسلیم و رضا در برابر طبیعت قدّار، با تکیه بر این تعریفِ استعداد، دانسته و ندانسته به خدمتگزاریِ استعمار و استثمار مشغولند، و همین ها هستند که از گروه های عظیمِ مستضعفِ جوامع مختلف می خواهند که با باورِ اصلِ «شایستگی های خاصِّ مادرزادی» و با توجّه به این اصل، پا را از محدوده ی اَمربریِ فرهنگی و سیاسی بیرون نگذارند و نظام حیات را با بیشترخواهی هایی که متناسب با استعدادهایشان نیست، آشفته نکنند.
زیانِ خوفناک و تاثیر مُخرّب اعتقاد به استعداد با تعریف نخست و به عنوان عاملی خارج از خواست و اراده ی انسانی، قناعتِ فرهنگی - سیاسی - اقتصادیِ افرادِ فرودستِ اجتماع است نسبت به موقعیّتی که دارند؛ یعنی ایشان را از خواستنِ موقعیّتِ بهتر و توقّعِ پویاییِ رو به تعالیِ زندگی باز می دارد؛ چرا که «موقعیّتِ بهتر» زاییده ی «استعدادِ خاصِّ خونی و نطفه یی» تلقّی می شود.
بنابراین، استعداد به معنای یک عاملِ فرااراده، عاملی ست ضدْانقلاب، ضدّتحوّل، ضدّآزادی، ضدّ آسایش، و ضدِّ رشدِ معنویِ انسان.
امّا استعداد به تعریف دوّم به معنای یک تواناییِ عام و همه جانبه جهتِ فراگیری و رُشد و مستعدبودنِ آدمی در راستای دانشمندْشدن، هنرمندشدن، سیاستمدارشدن، انقلاب کردن، تغییردادن، سعادت را به کف آوردن و در تقسیم عادلانه و بالمناصفه ی آن کوشیدن، امروز دیگر واقعیّتی ست ملموس و بدیهی که مورد تایید علم نوجو و هدف ْدار عصر ما نیز هست.(۸)
امّا، همانطور که خاطر آسودگیِ ما از بابتِ عدمِ وجودِ شایستگی های خاصِ فرهنگیِ مادرزادی، باعث نمی شود که جملگیِ ما، بدون فراهم آوردنِ شرایط و امکانات، هنرمند و دانشمند شویم یا به هر مقام و منزلتی که آرزومند آنیم برسیم، همانطور هم قبول این مساله که انسان دارای زمینه ی وسیع فرا گیری ست و به هر جا که بخواهد می تواند برسد، باعث نمی شود که بدونِ به کارگیریِ همه جانبه ی توانایی ها و اراده ی هَمْسوی با این توانایی ها به هر مقام و موقعیّتیْ دست یابیم.
اصل، در بحث ما، این است که وجود استعداد — به معنای نخستین — به هیچ وجه از لوازم نویسندگی نیست، و استعدادِ فرااراده و خواست، سخنی ست مُهمل و عاری از معنا، و سدّی ست دروغین و حاصل از توهّم و تزویر و جهل که بر مسیر نویسنده شدن (و به طور کُلّیْ چیزی شدن) بسته اند؛ و هر آنکس که بخواهد و اراده کند و جمیع لوازم و شرایط را فراهم آورد، قطعاً نویسنده خواهد شد. بنابراین وجود شرایط و لوازم و امکانات، امری ست حذفْ ناپذیر؛ امّا عمدتاً و اساساً در اختیار انسان.
در واقع، سخن ما همان کلام عتیقه یی ست که هزاران هزار بار گفته اند و شنیده ییم، که «خواستن، توانستن است»، و ما، فقط، چند کلمه ی توضیحی را در درون این کلامِ گرانبهای انسان ْ سازْ جای داده ییم: «خواستن، تحت شرایطِ مناسب، توانستن است»؛ و البتّه مسلّم است که «خواستن» در این جمله به معنای کاهلانه در کُنجی نشستن و واژه ی «می خواهم» را پیاپی بر زبان آوردن و در انتظار جادو و معجزه ماندن نیست، بلکه به معنای «پویشی» سرسختانه در جهتِ «وصول» است، و اراده ی به حرکت، و اراده ی به پیگیری، و اراده ی به جستجو، و اقدام در راستای اراده. پس، مبدا این خواستن، اراده است و مقصدش توانستن. و هزاران شاهد از راه رسیده اند که به صراحت گفته اند: «خواستیم (به همان معنی) و توانستیم»؛ امّا هنوز هیچ شاهدی نیامده است که بگوید: «خواستم، اراده کردم، به راه افتادم، ابزارهای لازم را فراهم آوردم، دیدم، شناختم، یاد گرفتم، به کار بردم، اصلاح کردم، ساختم و باز ساختم، امّا نرسیدم» که در این حال باید گفت چنین نرسیدنی به معنای مرگ است، و مُرده خودْ نمی گوید، و محاسبه ی حضور انسان در پهنه ی حیات نیز هرگز بر این پایه نبوده است که «چون سرانجامْ خواهم مُرد؛ امروز یا صد سالِ دیگر، پس چرا حرکتی کنم، برنامه یی بریزم، راهی را آغاز کنم، بخواهم و اراده کنم؟ که پیدا نیست که مرگ، راه های رسیدنْ را مسدود خواهد کرد یا نه» که اگر آدمیزادی چنین بیاندیشد و چنین اندیشیدنی او را از پویش باز دارد، این موجودِ دردمند، بی تردید، بیمار است و بر عهده ی طبیبانِ راستین که سلامتْ را به او باز پس دهند.
در باب نویسندگان، نکته ی بسیار هشداردهنده یی وجود دارد که طالب نویسندگی باید به آن توجّه بسیار داشته باشد و این راهِ دشوارِ پُر مشقّت را بدون اعتنای به این نکته برنگزیند و خود را گرفتارِ عذاب و رنجی مادام العمر نکند.
و آن نکته:
نویسندگان می توانند در خطِّ بیدارسازی و برانگیزی ملّت ها و توده های مردم علیه استعمار و استثمار و سرمایه داریِ ضدّ بشری و نگره های استبدادگرا، قدم های بلندی بردارند و تاثیراتِ خطرناکی داشته باشند. به همین سبب هم همه ی نظام های ضدِّ آزادیخواهی و رستگاری در جهان، دشمنان بدکینه و آشتی ناپذیر نویسندگانند و می کوشند — حتّی به مدد یک مجموعه اسناد و مدارکِ شبه علمی و شبه آزمایشگاهی، و نیز به مدد تبلیغات و شایعه سازی ها — اینطور جلوه گر سازند که نویسنده، نویسنده زاییده می شود، با یک مجموعه توانایی های ذاتیِ مادرزادیِ غیراکتسابی، و تلاش برای وصول به نویسندگی و نفوذ کردن در جامعه ی تحت ستم از طریق قلم، تلاشی ست باطل و ابلهانه و «مُشت بر سندان کوبیدن» است و «میخ آهنین در سنگ فرو کردن»؛ امّا این سخنان، دیگر، به کُهنگیِ کُهنه ترین موذیگری های سیاستْ بازانِ ناهوشمند است، حکایاتی مانندِ «اصل بَد نیکو نگردد زانکه بُنیادش بَد است» و «درختی که تلخ است وِی را سرشت» و «ابر اگر آب زندگی بارد، هرگز از شاخِ بید بَر نخوری» تماماً قیاساتی ست نادُرُست و تعمیم هایی ست غیروارد و در محدوده ی علوم تربیتی و آموزشِ انقلابی به کار نمی آید (که اگر به کار می آمد که دیگرْ انقلابْ موضوع نداشت) و اظهارنظرهایی ست شخصی، عطف به شرایط ویژه. احکامِ کُلّی و جهان شمول نیست؛ بلکه احکامی ست موردی، جُزئی و خاص در زمینه های بسیار محدود، مشخّص و منفرد.
مطالعه در زندگی نویسندگان بزرگ جهان، هیچگونه وجه مشترکِ آغازینی را نشان نمی دهد، و هیچگونه علائمِ استعدادهای مادرزادی را، و هیچگونه مُشخصاتِ به هنگام تولّد را، هیچگونه پیشرسیِ هوشیِ خاص را، و توانی غیرعادی در فراگیریِ زبان را، و قدرت حافظه ی استثنایی را، و تمایل به نوشتن از زمانِ شیرخوارگی را، و میل به بیان مکنونات خویش از طریق حکایت را.(۹)
آنچه به تقریبْ در جملگیِ نویسندگان بزرگ قابل مشاهده است، «اراده به نوشتن» است و «تلاشِ سرسختانه و لجوجانه در جهتِ فراهم آوردنِ جمیع لوازم نویسندگی».
عاملی هم که به نظر می رسد خارج از اراده و خواستِ شخص نویسنده است امّا نه خارج از اراده و خواستِ انسان، «شرایط محیطی» است. و آنچه ما «شرایط محیطی» می نامیم که می تواند در شکلْ بخشی به شخصیّتِ آدمی موثّر باشد، و در نتیجه می تواند در جهت دادن به تمایلِ نویسندگی و نویسنده شدن هم دخالت داشته باشد حدوداً قابل تفکیک به محیط های زیر است:(۱۰)
۱. محیطِ قبل از تولّد
(شرایط مقدّماتیِ مناسب بودن این محیط: سلامت جسم و روح زن و مردی که ازدواج می کنند؛ عدم ابتلای ایشان به بیماری های ارثی؛ وجود حدّاقل امکانات مادی و معنوی؛ و کُلاً محیطی که امکان پدید آیی و رُشد نُطفه ی سالم در آن محیط باشد — سالم و معمولی.
این شرافتمندانه نیست که وقتی مردی به سببِ هرزگی ها و لجن کاری های دوران تجرّدِ خود — و حتّی بعد از آن — گرفتار انواع بیماری های مقاربتی شده است و این بیماری ها را، پنهان و آشکار، به فرزندان و نواده ی خود منتقل کرده است، که یکی از عوارض این بیماری ها فلج مغزی ست و معلولیت های ذهنی و عقب افتادگی های هوشی به درجات مختلف، سرانجام، ما، به دفاعِ جانانه از آن هرزگی ها و آلودگی ها برخیزیم و بگوییم: «مساله به پدر و پدرانِ این کودکْ مربوط نیست. این، خودِ این کودک است که استعدادِ نویسنده شدن یا ریاضی دان شدن ندارد». البته تا زمانی که ما آن گناهِ خوفناک را نادیده بگیریم و این عدم تواناییِ حاصل از آن گناه را، خونسردانه و دانشمندانه به پای بی استعدادی آدم ها بگذاریم، جهان، جهانِ آبرومندی نخواهد شد و ستمگرانْ از ستمگری پشیمان نخواهند شد.)
۲. محیط جنینی
(شرایط مُقدماتیِ مناسب بودن این محیط: وجودِ حدّاقلِ سلامت، در داخل و خارج رَحِم، در دورانی که طفل در شکم مادر است؛ تغذیه ی نسبتاً قابل قبول و معمولی؛ رفتارِ دُرُست پدر و مادر تا حدّی که به جنینْ صدمه یی مغزی وارد نیاید.
مسلّماً اگر پدری معتاد به مشروب باشد و در حالتِ مستی و عربده جویی مادر را مورد حمله قرار بدهدو با پراندنِ لگد به شکم مادر، طفل را ناقص کند، هیچکس آنقدر ابله نخواهد بود که بگوید: «این کودک، بدون استعداد ادبی به دنیا آمده است»، بلکه همه کس، با آگاهی از اینکه هر نوع عقب ماندگی را علّتی باید، خواهد گفت: پدرِ مجنونِ الکلی، شاید، با مصدوم کردنِ کودک، امکاناتِ رشُدِ طبیعیِ او را از میان برده باشد.(۱۱)
این بسیار اهمیّت دارد که ما عوارضِ ناشی از فساد و خشونتِ اولیاء و مُربّیان را به پای وجود و عدمِ استعداد نگذاریم).
۳. محیط خانوادگی — از تولّد تا پایان دوره ی کودکی.
(شرایطِ مقدّماتیِ مناسب بودن این محیط: وضع تغذیه در حدّی که به کار کردِ عادیِ مغز صدمه یی نزند؛ روابط پدر و مادر با یکدیگر، آنگونه که عوارض روانیِ جبران ناپذیر در کودکْ باقی نگذارد؛ روابط پدر و مادر با خودِ فرزند، آنگونه که مُنجر به نابودی بخش هایی از مغز و اعصاب یا فلج شدن کودک نشود؛ روابط سایر اعضای خانواده، خویشان و دوستانِ پدر و مادر — به همین ترتیب.
کودکان بینوایی که پرده ی گوششان به علّتِ سیلیِ مُحبّانه ی پدر پاره می شود یا اعضای تناسلی شان به علّتِ اینگونه لگدی صدمه می بیند، کمتر پیش آمده که تمایلی به «چیزی شدنْ» به معنای مثبتِ کلمه، از خود بروز بدهند. آنها همانقدر که نویسنده نمی شوند، ریاضی دان، فیزیک دان، و مجسّمه ساز نمی شوند. پارگی پرده ی گوش یا انواع نقصِ عضو را که به علّتِ وحشیگری معدودی از بزرگترها پیش می آید، نباید به حساب عدم وجود استعداد گذاشت. با این همه، ندرتاً، کودکانی دیده شده اند که ضربه های بی رحمانه ی پدر یا پدرخوانده یا استادْ کار یا مسئولان پرورشگاره را تحمّل کرده اند و بعدها، به مدد اراده و احساسِ نیرومند، دست به قلم بُرده اند و با نهایت مهرمندی کوشیده اند که نتایج این اعمالِ وحشیانه را به آگاهی جامعه ی خود برسانند.)
۴. محیط آموزشیِ بیرون خانه - کودکستان، دبستان، راهنمایی،...
(شرایط مُقدّماتیِ مناسب بودن این محیط: حدّ فشارهای وارد به کودک جهت فراگیری مطالبِ بی خاصیّت و ناسودمند تا آنجا نباشد که کودکْ خُرد و درهم کوفته شود و بیزار از هر گونه اندیشه ی آفرینش و ابداع؛ حدّ زیان ْبخشیِ مطالب درسی نیز آنقدر نباشد که کودکان و نوجوانان را گرفتار یکسانیِ همگانی، اداری اندیشی، ثروت پرستی، خشونت و قلدری، کوته بینی، روحیه ی مادّی، بی اعتنایی به مسائل عاطفی و معنوی، بیزاری از همدردی و همراهی، ترسان از جهاد و مبارزه در راه حقّ و حقیقتْ بودن؛ تمایل به کاهلی، بیکارگی، بی ایمانی، شهوت پرستی، بی اعتقادی به مسائل اخلاقی، خیالبافی، فساد گرایی، بی توجّهی به آرمان های ملّی و انسانی کند و از اندیشیدن به مسائلِ بُنیادی باز دارد.
در مدرسه نیز همان مساله ی آزارهای جسمی و روحی و عقده مندی معدودی از آموزگاران و مسئولانِ بیرحم و خشن — که کینه ی زخم خوردگی های کودکی های خود را از کودکان می ستانند — مطرح است و داستان غم انگیز و سیه بخت کننده ی «جور استاد بِه ز مهرِ پدر» که راهِ رُشدِ توانایی های خلّاقه ی انسان ها را می بندد.)
۵. محیط رُشدِ عمومی — کوچه، محلّه، شهر، روستا، ناحیه و محلّ کار.
(محیط رُشد عمومی انسان نیز مانند خانه و مدرسه می تواند تاثیراتِ بازدارنده یا برانگیزنده یی داشته باشد که به مواردی از آنها اشاره کرده ییم و در جاهای دیگر، باز به تفصیلْ اشاره خواهیم کرد. به هر حال، این محیط نیز نباید بار منفی اش سوزاننده ی ریشه های احساس، عاطفه و ایمان باشد.)
۶. محیط زیست تاریخی و ملّی — وطن یا سرزمین.
(در وطن یا سرزمین تاریخی و ملّی انسان، مجموعه عواملی وجود دارد — مثبت و منفی — که می تواند تاثیرات سازنده یا مُخرّبی بر افراد باقی بگذارد. بارِ منفیِ این محیط، قاعدتاً نباید در حدّی باشد که بتواند روحیه ی افراد را لِه و نابود کند؛ و با وضعیّتِ اجتماعی - سیاسی - طبقاتی و اقتصادیِ جامعه و قدرت نظام های فاسد، وابسته، خیانت پیشه و بی اعتنا به نیازها و دردهای مردم به حدّی برسد که فضای کُلِّ مملکت را ناامید کننده، نَفَس بُر، مرعوب کننده و نفرت انگیز کند — تا آنجا که «دیگر کسی به عشق نیندیشد» و به آفرینش، و به گردآوری لوازمِ نوشتن.
در یک کشورِ تحتِ استعمارِ فقرزده، کودکانی که گرفتار گرسنگیِ حادّ — از نوعِ آفریقاییِ آن — هستند، تدریجاً یا یکباره قدرت خلّاقه ی خود را از دست می دهند، همانطور که کودکانِ متعلّق به اقشار بسیار مُرفّه که به سبب پُرخوری و تورّم غیرطبیعی و به هم ریختگیِ نظامِ سوخت وساز بدن، از تواناییِ رُشد فرهنگی و معنوی باز می مانند و به نوعی حیوان تبدیل می شوند. بخت هر دو گروه از نظرِ بروز توانایی های ذاتی یا استعدادْ به تعریفِ دوّم، مساوی ست. تفاوتْ فقط در این است که یکی از شدّتِ گرسنگی، نمی آفریند، یکی از شدِّت سیری. در اینجا نیز مطلقاً سخن از اینکه کودکان بیافرا استعداد نویسندگی یا علی الاصولْ استعدادهای فرهنگی ندارند، همانگونه که فرزندانِ شکم پرور و بیشْ خوارِ اَقشارِ حاکم، در میان نیست، حرف از گرسنگیِ حاد و سیری بیش از حد در میان است و عوارضی که این دو روشِ تغذیه در سازمانِ احساس و تفکّر انسانی باقی می گذارد.)
در بابِ «شرایط محیطی» ، باید گفت: اگر کمبودها بسیار عمیق و یکپارچه نباشد، علی القاعده، اراده ی انسانیْ قادر به جبران آن هست. این کمبودها در موارد بسیار، حالت خُنثی دارد. می توان با عدم اقدام به رفع آنها، آنها را در موضعِ تاثیرگذارِ منفی قرار داد، و می توان با اقدامات جدّی و سرسختانه علیه آنها، آنها را خُرد و نابود کرد، و حتّی به نیروهای مثبت و سازنده تبدیل کرد.
فی المثل، انسانی که در دوران کودکی در خانواده یی فقیر، به راستی جان کنده است و امکانات غذایی و بهداشتی بسیار ناچیزی داشته است امّا نه آنقدر کم که صدماتی جبران ناپذیر خورده باشد، این انسان می تواند به یاریِ اراده ی معطوف به همدردی، و تفکّر درباره ی شرایط زیستِ غم انگیز و دردبار خانواده ی خود و خانواده های متشابه، خود را برای نوشتنْ بسیج و مُجهّز کند. این حادثه، بارها و بارها در مورد نویسندگانِ صاحبْ اعتبارِ سراسر جهان اتّفاق افتاده است.
همچنین بخش های عمده یی از شرایط تربیتی و آموزشیِ منفیِ دورانِ کودکی و نوجوانی قابل جبران است. نویسندگانی را یافته ییم که در خاطرات خود به بدترین و دردناکترین شرایط و محیط خانوادگی اشاره کرده اند و سرانجام گفته اند که همین مصائب در برانگیختن ایشان جهت نوشتنْ نقشی اساسی داشته است.
شرایط منفیِ موجود در میهن یا سرزمین نیز به همینگونه. خواهیم دید که بسیاری از نویسندگانِ نامدارِ عصر ما، علیه فساد و انحطاط و استبداد نظام های حاکم بر سرزمین شان قلم به دست گرفته اند و علیرغمِ فشارهای موجود، تهدیدها، زندان ها و شکنجه ها، قلم را زمین نگذاشته اند.
بدیهی ست که در افتادن با شرایط منفی، و جبرانِ صدمات، و فراهم آوردن لوازم کار، نیرو و ایمانی تزلزل ناپذیر می خواهد و صبوریِ بیحساب.
باز می گردیم به ابتدای فصل: همه می توانند نویسنده باشند، همانگونه که موسیقیدان یا فیلسوف یا نقّاش. چیزی به نام استعداد و با تعریفِ «شایستگی های مادرزادی برای نویسنده شدن یا فیلسوف یا نقّاش یا...» وجود ندارد. تنوّعِ زندگی نویسندگان بزرگ و راهی که برای فراهم آوردن لوازم نویسندگی پیموده اند به ما نشان می دهد که با اتّکای به اراده و ایمان، افسانه ی موذیانه و ضدّانسانیِ «توانایی های خاصّ فرهنگی» را می توان چون اوراقِ سِحر و جادو به آتش سپرد، آستین ها را بالا زد، به ضرورتِ تردیدناپذیر انتخابِ نوشتن به عنوان کار و هنر ایمان آورد و آرام آرام امّا پیوسته و مقاوم به فراهم آوردن لوازم نویسندگی مشغول شد. میهن ما، جهان ما، و دردمندانِ سراسر این جهانِ پُر مصیبت، چشم به راه نویسندگانی هستند که تنها و تنها در راه حقّ و حقیقت، و علیه ظلم و جهل بنویسند و با خون خویش بنویسند تا جاودانگی اش با مُهرِ خون و اعتقاد، ممهور شده باشد.

سخن نویسنده

«ساختار و مبانی ادبیّات داستانی» ماحَصلِ تدریس چندین ساله در رشته های «ادبیّات داستانی»، «فنّ فارسی نویسی»، «عناصر اساسی داستان»، «فیلمنامه نویسی»، «اصول پایه در زیبایی شناسی» و درس هایی در زمینه ی نقد و تحلیل هنر و ادبیّات است.
این کتاب که در طرّاحیِ نخستین، هفده جلدْ فرض شده، و برگه ها و جزوه های موجودْ هم همین عدد را پیشنهاد می کنند، به دلیل وضعیّتِ سنّیِ منِ نویسنده ممکن است که در حدِّ همین یک جلد بماند، به اضافه ی مقدار فراوانی برگه و یادداشت که تماماً متعلّق به انتشارات فرهنگان خواهد بود؛ و یا به دلیل یکْ دندگی و خیره سریِ غیرعلمیِ نویسنده، ممکن است که از مرز بیست جلد هم بگذرد؛ چرا که شخصاً و مستقلاً تصمیم گرفته ام تا لحظه ی به پایان رساندن این کتاب و کتاب «تاریخ ادبیّاتِ داستانی ایران از آغاز تا امروز» زنده بمانم.
به هر حال، در زمانی که می انگاشتم در زمینه ی نقد و تحلیلِ هنر و ادبیّات داستانی به حدِّ نسبتاً قابل قبولی از پختگی رسیده ام، قلم به دست گرفتم. اگر اشتباه کرده ام، بزرگوارانه ببخشیدم. از اینگونه اشتباهات، فراوان می کنند.

ن.ا.

نظرات کاربران درباره کتاب لوازم نویسندگی

گرونه آقا
در 1 ماه پیش توسط