فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکایت دولت و فرزانگی

کتاب حکایت دولت و فرزانگی

نسخه الکترونیک کتاب حکایت دولت و فرزانگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حکایت دولت و فرزانگی

اين کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که يکی از سودمندترين حقايق را آشکار مي‌کند، بر ما عرضه مي‌کند. شايد داستان، ظريف‌ترين صورت برای بيان اين حقايق باشد. زيرا در سادگی کودکانه‌ داستان، مي‌توانيم با سادگی کودکانه‌ ذهن نيمه‌هشيارمان، به‌ طور مستقيم رابطه برقرار کنيم، و در زندگي‌مان دگرگوني‌های مثبت فراوان و عظيم بيافرينيم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حکایت دولت و فرزانگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

اگر شعرهایم را کنار بگذارم ـ میراثی که از من بجا می ماند ـ میان ترجمه هایم به دو کتاب دلبستگی ویژه ای دارم. یکی همین کتاب حکایت دولت و فرزانگی است که رموز ذهن ناهشیار را به لطیف ترین شکل ممکن در قالب داستان بیان می کند و چون کتاب هم اکنون در اختیار شماست از توضیح بیش تر درباره آن خودداری می کنم و شما را به مطالعه آن دعوت می کنم، و دیگری کتاب من در هر آن چه می بینم هستم که توسط نشر قطره به انتشار رسیده است.
علاقه وافرم به کتاب من در هر آن چه می بینم هستم از آن جهت است که:
۱) اگر نقاش بودم آرزو می کردم تصویرگر این کتاب باشم.
۲) اگر نویسنده قصه های کودکان بودم آرزو می کردم این داستان را بنویسم که چکیده باورهایی است که خود نسبت به زندگی، انسان ها و اشیا دارم.
۳) و اگر می خواستم طبق گفته های خانم شاکتی گواین در کتاب تجسم خلاق برای خود نقشه گنجی درست کنم ـ که به شدت مورد تاکید و توصیه اوست ـ یقیناً برای رسیدن به خواسته ها و هدف هایم از کتاب من در هر آن چه می بینم هستم سود می جستم.
این اثر اگرچه ظاهری کودکانه دارد اما دیدگاهش هم برای کودک و هم برای والدین و مربیان کودک سودمند است، چراکه آن ها نقش تعلیم و تربیت کودک را به عهده دارند. وانگهی من در هر آن چه می بینم هستم انسان را در فضای معصومانه و زیبای عشق و یگانگی با هستی قرار می دهد که جوهر وجود همه ماست.

با محبت و احترام
گیتی خوشدل

فصل اول: حکایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی دولتمند

روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود. آکنده از نومیدیها و موانعی انکارناپذیر، هنور به ستاره بخت خود اعتقاد داشت.
در حالی که منتظر لبخند بخت خویش بود، به عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد. حقوقش بسنده نبود و مدتی بود که احساس می کرد کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد. دیگر دست و دلش به کار نمی رفت.
در این فکر و رویا بود که به کاری دیگر دست بزند، شاید کتابی یا داستانی بنویسد که دولتمند و پرآوازه اش کند و تنگناهای مالی اش را یکباره و برای همیشه پایان دهد. اما آیا جاه طلبی او اندکی غیرواقع بینانه نبود؟ آیا به راستی از استعداد و فنون کافی برای نوشتن کتابی پرفروش برخوردار بود، یا صفحات از سرگشتگیهای غم افزای نامتمرکز فلاکت درونش پُر می شدند؟
بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود. رییس اش بیشتر صبحها را روزنامه می خواند و پیش از آنکه برای ناهاری سه ساعته ناپدید شود، یادداشتهایی می نوشت. او نیز مدام نظرش را عوض می کرد و دستورهایی ضد و نقیض می داد.
اما فقط رییس اش نبود؛ میان همکارانی نیز احاطه شده بود که از کارشان خسته و دلزده شده بودند. گویی پاک بصیرت را از دست داده بودند؛ گویی جملگی دست در دست یکدیگر از همه چیز دست کشیده بودند. جرات نداشت به هیچ یک از آنها از خواب و خیالش بگوید که می خواهد همه چیز را رها کند و نویسنده بشود. می دانست که آنها این حرف را شوخی خواهند پنداشت. وقتی سر کار بود خودش را از همه جهان جدا می دید، گویی در کشوری بیگانه بود، ناتوان از تکلم به زبان آنها.
هر دوشنبه صبح نمی دانست که چگونه هفته یی دیگر را در اداره دوام آورد. یکسر از انبوه پرونده های انباشته بر روی میزش، و از نیازهای مراجعانی که طالب فروش سیگارها و اتومبیلها و نوشابه هایشان بودند، احساس بیگانگی می کرد...
شش ماه پیش استعفانامه اش را نوشته بود و بارها با استعفانامه یی که در جیبش زبانه می کشید، به اتاق رییس اش قدم گذاشته بود. اما هیچگاه نتوانسته بود کار را به سرانجام برساند. خنده دار بود؛ اگر سه یا چهار سال پیش بود تردید نمی کرد، اما گویی اکنون نمی دانست چه بکند. چیزی او را عقب نگاه می داشت ـ آیا نوعی نیرو بود ـ یا جُبن محض؟ گویی شهامتی که همواره در گذشته برای رسیدن به خواسته هایش یاری اش کرده بود از دست داده بود.
با یافتن هر عذر و بهانه یی برای احتراز از عمل عجولانه، و حیران از اینکه آیا عاقبت به راستی کامیاب خواهد شد، به انتظار ادامه داد تا زمانش فرا برسد. آیا به خیالپردازی دائمی بدل شده بود؟
آیا عجز او ناشی از این بود که تا خرخره زیر قرض رفته بود؟ یا شاید فقط به این دلیل بود که داشت پیر می شد، فرآیندی که به محض اینکه آمال آینده را از دست بدهیم، به طرزی اجتناب ناپذیر آغاز می شود؟
یک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد، ناگهان به فکر دیدار یکی از عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود. شاید او بتواند اندرزی بدهد، و شاید از آن هم بهتر: پولی.
عمویش مردی گرم و صمیمی بود که بی درنگ پذیرفت او را ببیند. اما قبول نکرد که به او وام بدهد، زیرا معتقد بود که با این کار لطفی در حق او نمی کند.
عمویش پس از گوش سپردن به حکایت ناله و فغانش پرسید: «چند سالت است؟»
جوان با ترس و لرز زمزمه کرد: «سی و دو سال.»
«آیا می دانی وقتی جان پل گتی(۳) بیست و سه ساله بود صاحب نخستین میلیون دلار خود شده بود و وقتی من به سن تو بودم، نیم میلیون دلار داشتم؟ پس چگونه ممکن است که تو در این سن ناگزیر از وام گرفتن باشی؟»
«طعنه ام می زند. مثل خر کار می کنم. هفته یی گاه بیش از پنجاه ساعت...»
«آیا واقعاً معتقدی سخت کوشی سبب دولت مردمان می شود؟»
«این گونه گمان می کنم. همیشه بر این اعتقاد بوده ام.»
«سالی چقدر گیر می آوری؟ ۲۵۰۰۰ دلار؟»
جوان پاسخ گفت: «بله، در همین حدود.»
«آیا فکر می کنی کسی که ۲۵۰.۰۰۰ دلار درمی آورد، هفته یی ده برابر تو کار می کند؟ مسلماً نه! پس اگر این شخص ده برابر تو درمی آورد بی آنکه بیش از تو کار کند، پس باید به کاری کاملاً متفاوت از کار تو سرگرم باشد. باید در کارش رازی باشد که تو یکسر از آن بی خبری.»
«همین طور است.»
«خوش اقبالی که دست کم این را می فهمی. بیشتر مردم حتی همین را هم نمی فهمند. آنقدر در تلاش معاشند که دمی نمی ایستند تا فکر کنند چگونه می توانند از شرّ مشکلات مالی خویش برهند. بیشتر مردم حتی ساعتی از وقت خود را برای محاسبه اینکه چگونه دولتمند شوند؛ و چرا هیچگاه دولتمند نشده اند صرف نمی کنند.»
جوان ناگزیر به اقرار بود، به رغم جاه طلبی سوزان و رویای کسب ثروت، هیچگاه وقتی را صرف این نکرده بود که به راستی بنشیند و سراسر وضعیت خود را بسنجد. گویی همه چیز حواسش را پرت می کرد و نمی گذاشت با وظیفه یی که چنین آشکارا اهمیتی حیاتی داشت مواجه شود.
عموی جوان دمی خاموش ماند، آنگاه لبخند زد.
«بر آن شدم یاری ات کنم تا از این وضعیت برهی. تو را نزد مردی خواهم فرستاد که به من کمک کرد تا دولتمند شوم. او را دولتمندِ آنی می خوانند. آیا درباره اش شنیده ای؟»
جوان گفت: «نه، هیچگاه.»
«این نام را برگزید زیرا مدعی است که پس از کشف راز حقیقیِ تمول، یک شبه دولتمند شد. او ادعا می کند که می تواند به همه کمک کند تا یک شبه دارا شوند، یا دست کم ذهنیت یک دولتمند را کسب کنند.»
عمویش به سوی نقشه یی بزرگ بر دیوار برگشت، و به شهری کوچک و تقریباً متروک اشاره کرد.
«آیا هیچگاه آنجا بوده ای؟»
«نه.»
«به امتحانش می ارزد. برو و پیدایش کن. شاید رازش را بر تو فاش کند. در خانه یی بی نظیر زندگی می کند، زیباترین خانه تمام شهر. برای پیدا کردن آن دچار اشکال نخواهی شد.»
«چرا خودتان این راز را به من نمی گویید؟ آنگاه ناگزیر به این زحمت نخواهم شد که خودم به آنجا بروم.»
«صرفاً به این دلیل که این حق را ندارم. وقتی دولتمندِ آنی، این راز را بر من فاش کرد، نخستین کارش این بود که سوگند بخورم آن را به احدی نگویم، اگرچه گفت که می توانم افراد را نزد او بفرستم.»
همه اینها در نظر جوان، هم شگفت می نمود، هم قابل توجه. بی شک کنجکاوی اش برانگیخته شده بود.
«آیا مطمئنید که هیچ چیز نمی توانید به من بگویید؟ هیچِ هیچ؟»
«دقیقاً همین طور است. تنها کاری که می توانم بکنم توصیه ات به دولتمندِ آنی است.»
عموی جوان یک ورقه زیبا و ظریف نامه نگاری را از کشوی میز تحریر غول پیکر چوبِ بلوطش بیرون کشید، قلمش را به دست گرفت، و شتابان چند خطی بر آن نگاشت. آنگاه نامه را تا کرد و در پاکت گذاشت و به دست برادرزاده اش داد.
گفت: «این هم معرفی نامه ات، این هم نشانیِ دولتمندِ آنی! اما آخرین حرفی که باید بزنم: باید قول بدهی که این نامه را نخوانی. اما اگر به رغم هشدارم آن را گشودی، اگر می خواهی همچنان برایت موثر واقع شود، باید وانمود کنی که آن را نگشوده ای. اما کار کرده را چگونه می توانی ناکرده کنی؟»
جوان ابداً سردرنمی آورد عمویش درباره چه سخن می گوید، اما موافقت کرد. عمویش اندکی عجیب و غریب بود، و به هر حال داشت لطفی در حق او می کرد، پس بر آن شد که از سر این موضوع بگذرد. به گرمی از او تشکر کرد و آنجا را ترک گفت.

پیش گفتار ناشر

هر عصر و زمانه ای داستانهای خاص خود را می طلبد؛ به ویژه آنها که فرهنگ وبستر(۱) چنین تعریفشان می کند: «داستانهایی که حقیقتی سودمند را تقویت می کنند.» این کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را آشکار می سازد بر ما عرضه می کند: این حقیقت را که توانگری و وفور مالی، و یک زندگیِ نیک زیسته و سرشار از توفیق، هدف هایی هستند که اگر اصول کامیابی را دریابیم و به کار بندیم، همه ما می توانیم به آنها برسیم.
شاید داستان، ظریفترین صورت برای بیان این حقایق باشد.
زیرا در سادگی کودکانه داستان، می توانیم با سادگی کودکانه ذهن نیمه هشیارمان، به طور مستقیم رابطه برقرار کنیم، و در زندگیمان دگرگونیهای مثبت فراوان و عظیم بیافرینیم.
مفتخریم که در ایالات متحد آمریکا، ناشر این کتاب هستیم. این کتاب پیشاپیش در ده کشور دیگر، از جمله بیشتر کشورهای
اروپای غربی، ژاپن، چین، مکزیک و برزیل انتشار یافته است. نویسنده کتاب، دولتمندی اصیل است. یعنی «به گفته اش عمل می کند» و حکایتش را نمی توان جدی نگرفت.
این کتاب برای بارها خواندن و مطالعه دقیق و به کار بستن است. کتابی درخشان که از بسیاری جهات می تواند دولتمندتان کند ـ و بعضی از این جهات ـ بسی رضایت بخش تر و ارزشمندتر از ثروت مادی است.

مارک آلن(۲)
ناشر

فصل دوم: حکایت دیدار جوان با باغبانی سالمند

جوان به سوی شهر دولتمندِ آنی رهسپار شد، در حالی که ذهنش شتابی بیش از اتومبیلش داشت. دیدار این مرد تا چه اندازه دشوار بود؟ آیا به میهمانی ناخوانده خوشامد می گفت؟ آیا شیوه اسرارآمیز دولتمند شدن خود را بر او فاش می کرد؟
به محض نزدیک شدن به خانه دولتمند، به رغم هشدار عمویش، کنجکاوی وجودش را فرا گرفت و معرفی نامه را گشود. از شدت ضربه حیران شد. تپش قلبش صعود کرد و عرق بر تنش نشست. نمی دانست که عمویش اشتباه کرده بود یا داشت با او شوخی می کرد، چون «نامه» فقط یک برگ کاغذ سفید بود!
اکنون مقابل در ورودی خانه دولتمند ایستاده بود و متوجه نگهبانی شد. نگهبان چهره یی چون سنگ داشت؛ به اندازه دژی که از آن مراقبت می کرد، نفوذناپذیر می نمود.
نگهبان به خشکی پرسید: «چه خدمتی از دستم برایتان ساخته است؟»
«میل دارم دولتمندِ آنی را ببینم.»
«آیا قرار ملاقات دارید؟»
«نه، اما...»
«پس، آیا معرفی نامه دارید؟»
جوان نیمی از نامه را از جیبش بیرون کشید و به سرعت دیگر بار آن را در جیبش گذاشت.
نگهبان پرسید: «آیا می توانم نامه تان را ببینم؟»
جوان کلمات عمویش را به خاطر آورد که: «اگر نامه را گشودی، باید وانمود کنی که آن را نگشوده ای.»
نامه را به دست نگهبان داد که آن را «خواند». چهره اش تماماً بی حالت به جا ماند.
گفت: «بسیار خوب» و نامه را به جوان پس داد. «می توانید بیایید تو.»
نگهبان محل پارک کردن اتومبیل را نشانش داد و او را به سوی در جلویی خانه مجلل دولتمند که به سبک تئودورها بود، هدایت کرد. مستخدمی بسیار خوش پوش در را گشود.
پرسید: «آیا می توانم کمکتان کنم؟»
«می خواهم دولتمندِ آنی را ببینم.»
«او در این لحظه نمی تواند شما را ببیند. لطفاً در باغ منتظرش شوید.»
مستخدم جوان را تا در ورودی باغی با استخری درخشان در وسط آن همراهی کرد. با تحسین از گلهای زیبا و بوته ها و درختها در باغ پرسه زد و آنگاه نگاهش به باغبانی افتاد که بر بوته گل سرخی خم شده بود. باید هفتاد هشتاد سالی داشته باشد، کلاه حصیری لبه پهنی بر سر داشت که چشمانش را پنهان می کرد.
وقتی جوان به او نزدیک شد، باغبان از کارش دست کشید و با لبخندی به او خوشامد گفت. چشمانی آبی و درخشان و شاد داشت.
با صدایی گرم و دوستانه پرسید: «برای چه به اینجا آمده ای؟»
«آمده ام دولتمندِ آنی را ببینم.»
«آهان، به چه منظور؟ البته اگر از سوالم ناراحت نمی شوی؟»
«خب، جویای اندرزش هستم...»
باغبان به سوی گل سرخهایش به راه افتاد، آنگاه ایستاد و از جوان پرسید: «راستی، آیا یک ده دلاری همراهت هست؟»
جوان در حالی که سرخ می شد پرسید: «ده دلار؟ این تنها چیزی است که به همراه دارم.»
«عالی است. فقط به همین مقدار نیاز دارم.»
باغبان بسیار با حیثیت می نمود. شیوه رفتارش سرشار از وقار و جاذبه یی بی نظیر بود.
جوان پاسخ گفت: «به راستی میل داشتم آن را به شما بدهم، اما مشکل اینجاست که پول برگشتن نخواهم داشت.»
«مگر می خواهید امروز به خانه برگردید؟»
جوان ـ حالا دیگر پاک گیج و حیران ـ گفت: «نه، منظورم این است که نمی دانم... تا میلیونرِ آنی را ندیده ام، نمی خواهم از اینجا بروم.»
«اما اگر امروز به این پول نیاز نداری، چرا این قدر در قرض دادنش به من اکراه داری؟ شاید فردا لازمش نداشته باشی. کسی چه می داند؟ شاید دولتمند شوی.»
این استدلال به نظر جوان کاملاً منطقی نیامد، اما پول را به دستش داد. باغبان لبخند زد:
«بیشتر مردم می ترسند چیزی بخواهند، و وقتی عاقبت چیزی می خواهند، به اندازه کافی اصرار نمی ورزند. این خطاست.»
در این لحظه مستخدم به باغ آمد و در نهایت احترام به پیرمرد گفت:
«آقا، آیا می توانید ده دلار به من بدهید؟ آشپز امروز می رود و اصرار دارد که مزدش را بگیرد. من هم ده دلار کم دارم.»
باغبان دستش را توی جیب گشادش کرد و یک دسته بزرگ اسکناس بیرون کشید. باید هزاران دلار پول نقد به همراه داشته باشد، چون جوان به جز اسکناسهای صد دلاری چیزی ندید، مگر همان اسکناس ده دلاری که روی آنها بود. باغبان اسکناسی را که هم اکنون از جوان قرض گرفته بود برداشت و به دست مستخدم داد، که از او تشکر کرد، مطیعانه سر خم نمود، و به سرعت به خانه رفت و ناپدید شد.
جوان به خشم آمد. چگونه باغبان دلش آمد که آخرین ده دلاری را که او در این دنیا داشت، آن هم وقتی که جیب خودش انباشته از اسکناسهایی بود که به عمر ندیده بود، برباید؟
در حالی که می کوشید خشمی را که احساس می کرد پنهان کند پرسید: «چرا از من ده دلار خواستید؟ شما که لازمش نداشتید!»
گفت: «البته که لازمش داشتم. نگاه کن، هیچ اسکناس ده دلاری ندارم، و با انگشت شست اش شروع کرد به ورق زدن دسته بزرگ اسکناس. امیدوارم تصور نکنی صد دلاری به او می دادم!»
«اصلاً چرا این همه پول با خود نگاه می دارید؟»
باغبان جواب داد: «این پول توجیبی من است. همیشه برای فوریتهای اضطراری ۲۵۰۰۰ دلار نقد با خودم نگاه می دارم.»
جوان، مبهوت و خشمگین گفت: «۲۵۰۰۰ دلار؟»
ناگهان همه چیز روشن شد: مستخدمِ همیشه مودب، آن مقدار تصورناپذیر پول توجیبی...
«شما دولتمندِ آنی هستید، مگر نه؟»
باغبان پاسخ داد: «عجالتاً، از آمدنت خوشحالم.
اما به من بگو چطور شده که هنوز دولتمند نشده ای؟ آیا هیچگاه به طور جدی این سوال را از خود پرسیده ای؟»
«نه واقعاً.»
«خب، شاید این نخستین کاری است که باید بکنی. اگر می خواهی، در مقابل من به صدای بلند فکر کن. می کوشم مسیر استدلالت را دنبال کنم.»
جوان پس از چند کوشش سست، این کار را رها کرد.
دولتمند گفت: «می بینم به فکر کردن با صدای بلند عادت نداری. آیا می دانی جوانانی بسیار به سن و سال تو هم اکنون دولتمند شده اند؟ بعضی از آنها حتی میلیونر شده اند. مابقی بر سر مرز نخستین میلیون دلار خود هستند. آیا می دانی که ارسطو اوناسیس در بیست و شش سالگی که عازم انگلستان شد تا امپراطوری کشتیرانی اش را برپا کند، همانوقت صاحب ۵۰۰.۰۰۰ دلار در بانک بود؟»
«فقط بیست و شش سال؟»
«بله، و وقتی کارش را شروع کرد، فقط چند صد دلار به نام خودش پول داشت؛ ضمناً نه مدرک دانشگاهی داشت، نه عمویی ثروتمند.»
«اما حالا موقع شام است. میل داری به من بپیوندی؟»
«بسیار متشکرم. با کمال میل.»
جوان، دولتمند را که به رغم سن و سالش، گامهایش هنوز جهشی سرزنده داشت، دنبال کرد. به اتاق ناهارخوری رفتند، میز شام پیشاپیش برای دو نفر چیده شده بود.
«لطفاً بنشینید.» دولتمند به انتهای میز اشاره کرد، آنجا که او ایستاده بود معمولاً برای میزبان در نظر گرفته می شد. او سمت راست میهمان جوانش، درست جلو یک لیوان ساعتی زیبا نشست که این اشعار بر آن حک شده بود: وقت طلاست.
مستخدم با صراحی لبریز از اشربه در دست وارد شد و جامهایشان را پر کرد. دولتمند جامش را بلند کرد و گفت: «بیا به سلامتی نخستین میلیون دلار تو بنوشیم.»
جرعه یی نوشید، تنها جرعه یی که تمام شب نوشید، و بسیار اندک غذا خورد ـ فقط چند تکه کوچک از یک استیک لذیذ ماهی آزاد.
دولتمند از جوان پرسید: «آیا از کارت راضی هستی؟»
«تصور می کنم. اوضاع اداره ام اندکی دشوار است.»
«یقین حاصل کن که در انتخاب حرفه هایت مثبت باشی. همه دولتمندانی که می شناسم ـ و در طول سالها تعداد قابل توجهی از آنها را شناخته ام ـ کارهایشان را دوست می داشتند، کار تقریباً برایشان فعالیتی لذت بخش بود: تفریحی دلپذیر. به همین دلیل دولتمندان به ندرت به مرخصی می روند. چرا باید خود را از کاری که تا این اندازه برایشان لذت بخش است محروم کنند؟ و به همین دلیل حتی پس از استغنای کامل هم کار می کنند.
«اما اگرچه باید از کارت لذت ببری، به تنهایی کافی نیست. برای دولتمند شدن باید از اسرار آن آگاه باشی. به من بگو آیا به راستی معتقدی این اسرار وجود دارند؟»
«بله، معتقدم.»
«بسیار خوب. این نخستین گام است. بیشتر مردم معتقد نیستند که کسب دولت اسراری داشته باشد. معتقد نیستند که می توانند دولتمند شوند. و البته حق هم دارند. اگر فکر کنی نمی توانی دولتمند شوی، به ندرت دولتمند می شوی. باید با
این اعتقاد آغاز کنی که می توانی دولتمند شوی، سپس باید با شور و شوق طالب آن باشی. بیشتر مردم آماده پذیرش این اسرار نیستند، اگرچه این اسرار به کلامی بسیار ساده بر آنها فاش
شود. بزرگترین محدودیت آنها کمبود تخیل خودشان است. به همین دلیل اسرار دولتمندی در همه جهان تا این حد حفظ می شود.
دولتمند ادامه داد: «اندکی شبیه نامه ربوده شده در داستان ادگار آلن پو(۴) است. آیا به خاطرش داری؟ داستان درباره نامه یی است که پلیس در جستجویش بود و هیچ گاه نمی توانست آن را بیابد، چون به جای اینکه در جایی پنهان شده باشد ـ در جایی که ابداً گمان نمی رفت قرار داشت ـ در معرض دید! کمبود تخیل آنها و تعصبات ذاتی شان آنها را از یافتن نامه بازمی داشت. انتظار نداشتند آن را در معرض دید بیابند. از این رو، هیچگاه آن را ندیدند.»
جوان با دقتی مسحورانه به دولتمند گوش فرا داد. در تب و تاب یافتن این اسرار بود. به هر جهت، از یک چیز مطمئن بود: حتی اگر دولتمند به راستی رازی نداشت، قطعاً در ایجاد صحنه یی جاذب استاد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب حکایت دولت و فرزانگی

کتابی برای بالا بردن سقف ذهنی اهمیت قدرت ایمان و باور و بالا بردن ارزش زندگی بسیار مفید توصیه میکنم حداقل ۵ بار با فاصله ۶ ماه بخونید و در جملاتش تعمق کنید
در 2 روز پیش توسط
کتابی که تو نتورک و گلد کوئست استفاده میکنیم... بهترین کتاب وذارزش این کتاب بیش از چند میلیون تومان هست... تو کل زندگی میتونی استفاده کنی و ۱۰۰ بار هم بخونی باز نکات جدید یاد میگیری
در 5 روز پیش توسط
حقیر تا ۶۰ سالگی که حدود ۲۰ سال آن به تحصیل آکادمیک ومابقی به مطالعه که تئوریک وکسب تجارب عملی گذشته، با درک معانی دولت وفرزانگی،معتقدم که این دو باهم تضاد داشته و در کنار هم آوردنش از.....اشتباه نویسنده یا مترجم صورت میگیرد. امیر راد
در 5 روز پیش توسط
من خوندمش کتاب عالیه هستش و روشهای کسب پول رو به صورت یک داستان ساده و جذاب بین میکنه.
در 1 هفته پیش توسط
کتاب به زبان بسیار ساده میگوید برای موفقیت بایستی خود و فرصتهای پیش رویت را بشناسی و آرزوهایت را به هدف زندگیت تبدیل کنی . بسیار عالی بود .
در 2 هفته پیش توسط