فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درخت پرتقال

کتاب درخت پرتقال

نسخه الکترونیک کتاب درخت پرتقال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درخت پرتقال

کتاب «درخت پرتقال» نوشته کارلوس فوئنتس (۱۹۲۸-۲۰۱۲)، نویسنده مکزیکی و یکی از مشهورترین نویسندگان اسپانیایی زبان است.
نویسنده در این کتاب یک تصویر مرکزی را دستمایه نوشتن قرار داده است که پیوند اصلی میان بخشهای مختلف کتاب است؛ تصویر درخت دو رگه پرتقال که در چند اثر دیگر او نیز تکرار شده‌اند.
این اثر مجموعه چهار داستان کوتاه است به نامهای «دو کرانه»، «فرزندان فاتح»، «دونومانسیا» و «دو آمریکا»، که همگی روایتگر تاریخ کشور مکزیک هستند.
می‌توان گفت، «درخت پرتقال» روایت رویارویی، برخورد و درهم‌تنیدگی اقوام و فرهنگ‌هاست، تلاشی است برای کاویدن خاستگاه‌ها و ریشه‌های ملت‌های امروز و نگاهی است عمیق به تاریخ از دریچه ذوق و خلاقیت ادبی.
اگر نگوییم کارلوس فوئنتس در این اثر بیش‌ترین آزادی عمل را به قلم خود داده است، می‌توانیم با اطمینان بگوییم یکی از آزادانه‌ترین آثارش را خلق کرده است تا نگاه سنتی به تاریخ را به پرسش بگیرد.
فوئنتس این گیاه را نماد مکزیک و اسپانیا می‌داند و درهم‌آمیختگی فرهنگ‌ها و خون‌ها را زمینه‌ساز ظهور و بالندگی ملت‌ها. او در این اثر امتزاج عناصر تاریخی و درهم‌تنیدگی زمان را به همین نسبت ترسیم می‌کند تا درکی جامع از لحظات گذرای تاریخ را برای خواننده‌اش به ارمغان آورد.
این‌جا همه چیز از ترکیب دو جنبه متفاوت شکل می‌گیرد، از به‌هم‌آمیختگی دو فرهنگ، دو ملت، دو خون. فوئنتس تاریخِ خود را می‌سازد و عناصرش را به هنر ذوق و خلاقیت در هم می‌تند تا روایتی ادبی از تاریخ بیافریند. از دیدگاه فوئنتس، تاریخ دست‌نوشته‌ای است که وقتی پاک شود، پس ِ پشتش دست‌نوشته دیگری نمایان می‌شود که آن نیز خود پوششی است بر چهره روایتی دیگر. بدین صورت، روایت فوئنتس از تاریخ نوعی ضدروایت یا نفی روایت است. این‌گونه همه چیز ممکن است به شیوه‌ای دیگر خلق شود و به بالندگی برسد. فوئنتس در درخت پرتقال نمی‌خواهد گرفتار چارچوب زمان باشد، بلکه می‌خواهد فراتر از زمان باشد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب درخت پرتقال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

درخت پرتقال گیاهی پیوندی و دورگه است و به واسطه همین پیوند است که به نسبت درخت نارنج، که گیاهی شرقی است، میوه ای شیرین تر و پرآب تر دارد. درخت پرتقال روایت رویارویی، برخورد و درهم تنیدگی اقوام و فرهنگ هاست، تلاشی است برای کاویدن خاستگاه ها و ریشه های ملت های امروز و نگاهی است عمیق به تاریخ از دریچه ذوق و خلاقیت ادبی. اگر نگوییم کارلوس فوئنتس در این اثر بیش ترین آزادی عمل را به قلم خود داده است، می توانیم با اطمینان بگوییم یکی از آزادانه ترین آثارش را خلق کرده است تا نگاه سنتی به تاریخ را به پرسش بگیرد. فوئنتس این گیاه را نماد مکزیک و اسپانیا می داند و درهم آمیختگی فرهنگ ها و خون ها را زمینه ساز ظهور و بالندگی ملت ها. فوئنتس در این اثر امتزاج عناصر تاریخی و درهم تنیدگی زمان را به همین نسبت ترسیم می کند تا درکی جامع از لحظات گذرای تاریخ را برای خواننده اش به ارمغان آورد. این جا همه چیز از ترکیب دو جنبه متفاوت شکل می گیرد، از به هم آمیختگی دو فرهنگ، دو ملت، دو خون. فوئنتس تاریخِ خود را می سازد و عناصرش را به هنر ذوق و خلاقیت در هم می تند تا روایتی ادبی از تاریخ بیافریند. از دیدگاه فوئنتس، تاریخ دست نوشته ای است که وقتی پاک شود، پس ِ پشتش دست نوشته دیگری نمایان می شود که آن نیز خود پوششی است بر چهره روایتی دیگر. بدین صورت، روایت فوئنتس از تاریخ نوعی ضدروایت یا نفی روایت است. این گونه همه چیز ممکن است به شیوه ای دیگر خلق شود و به بالندگی برسد. فوئنتس در درخت پرتقال نمی خواهد گرفتار چارچوب زمان باشد، بلکه می خواهد فراتر از زمان باشد.

در یکی از روزهای ماه فوریه سال ۱۵۱۹ میلادی، اِرنان کورتس(۱) همراه ششصد سرباز اسپانیایی به سواحل شبه جزیره یوکاتان(۲) در جنوب شرقی مکزیک امروزی رسید تا زمینه ساز فتح سرزمینی شود که ده برابر وسیع تر از اسپانیا بود. او فرزند آسیابانی از اهالی ولایت اکسترمادورا،(۳) واقع در غرب اسپانیا، بود. اکسترمادورا سرزمین فقر و تنگدستی بود و، در عین حال، زادگاه فاتحان و ماجراجویان دنیای نو.(۴) او در تلاش برای ساختن آینده و تغییر سرنوشت خود به عضویت قشونی درآمد که برای اکتشاف و فتح سرزمین های نو عازم جزایر هند غربی(۵) بود و به واسطه مشارکت در فتح کوبا مورد توجه و لطف فرماندار جزیره قرار گرفت و توانست صاحب زمین و رعایا شود. اما کورتس بلندپرواز، فرصت طلب و خوش صحبت بود. به محض آن که بخت به او رو کرد، فرصت را مغتنم شمرد و فرماندهی قشونی را برای فتح یوکاتان برعهده گرفت. او با چرب زبانی و وعده و وعید ششصد نفر را برای این ماموریت اکتشاف به خدمت گرفت که عمدتا از کهنه سربازان و کارآزمودگان جنگ های اروپا بودند.
اِرنان کورتس اولین اسپانیایی نیست که به سواحل یوکاتان می رسد. پیش از او نیز قشون کشی های دیگری به این سرزمین شده بود که هیچ کدام نتوانسته بود زمینه ساز استقرار اسپانیایی ها در زمین سفت(۶) شود. فوئنتس بخت و اقبال را یاریگر کورتس می داند، زیرا ساکنان سرزمین های نو، درست در همان زمان، منتظر ظهور یکی از ایزدان خود بودند. در آن روزگار، سرزمین های آمریکای مرکزی به پادشاهی های کوچکی تقسیم می شد که عموما تحت سلطه امپراتوری مکزیکا(۷) به پایتختی تنوچتیتلان(۸) بود. پیشگویان مذهبی قوم مکزیکا یا، به تلفظ بومی، مکشیکا سال ها در پی یافتن نشانه هایی الهی برای پایه گذاری پایتخت خود بودند. آن نشانه عقابی بود که ماری به منقار داشت و بر کاکتوس نشسته بود. آن ها، پس از دیدن این نشانه امیدبخش، شهر تنوچتیتلان را در محل امروزی شهر مکزیکو بنا نهادند و پس از آن، با تکیه بر دانش کشاورزی و نیروی جنگاوری، سایر تمدن های آمریکای مرکزی را به انقیاد خود درآوردند. آن ها از آن پس در انتظار ظهور یا مراجعت ایزد کتسالکواتل(۹) بودند، ایزدی که با نیروی؛ ماورایی می آمد تا اعمال بندگان خاکی را بسنجد. او از شرق، از زادگاه خورشید، می آمد تا ببیند از آب و خاکی که به آن مردمان بخشیده بود چگونه استفاده کرده اند. این ایزد در سنگ نگاره های معابد آزتک ها به شکل ماری ترسیم شده است که، به جای فلس، پر دارد و مانند عقاب پرواز می کند. بدین صورت، کتسالکواتل ترکیب یا دربرگیرنده تمامی فضایل و توانایی های زمینی و آسمانی بود، یعنی ترکیب مار و عقاب، نگاره ای که امروزه بر پرچم مکزیک نقش بسته است.
در این اوضاع فرهنگی و سیاسی، اِرنان کورتس به نام مسیحیت و در اصل برای ارضای جاه طلبی هایش به سواحل یوکاتان رسید و خیلی زود متوجه شد که پادشاهان محلی و تمدن های کوچک از سلطه و سیادت تنوچتیتلان ناراضی اند. بذر نفرتی که پادشاهان آزتک کاشته بودند ثمر داده بود و کورتس قصد داشت تا میوه اش را به نفع خود بچیند. پس با روسای قبایل و پادشاهان محلی متحد شد. از سوی دیگر، قبایلی که به اسپانیایی ها روی خوش نشان ندادند قتل عام شدند. اما ساز و برگ نبرد تنها برگ برنده قشون اسپانیایی نبود، حتی شاید برای پیروزی بر تنوچتیتلان کافی هم نبود. کورتس مدیون معجزه کلامِ زنی سرخپوست است. به لطف او توانست اقوام بسیاری را با خود متحد و همراه کند. آن زن مالینتسین(۱۰) نام داشت. او را پیش تر در مقام برده به یکی از قبایل محلی فروخته بودند، تا این که رئیس آن قبیله او را همراه چند زن دیگر، به نشان احترام و دوستی، به اسپانیایی ها پیشکش کرد. مالینتسین زبان اسپانیایی را به سرعت آموخت و به مترجم و مشاور کورتس تبدیل شد و او را با بغض ها و کینه های خفته، آرزوها و آرمان های اقوام و در کل با رموز سرزمین نو آشنا کرد. کورتس نیز با او ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که یکی از اولین مکزیکی های دورگه است و نماد امتزاج و درهم تنیدگی دو فرهنگ در دو سوی اقیانوس اطلس. بومیان نام این زن را مالینچه(۱۱) گذاشتند که به معنی خائن است، زیرا در نظر آن ها او به ملت و سرزمینش خیانت کرده بود، اما امروزه از او با نام مادر مکزیک نو یاد می شود.
موکتسوما،(۱۲) پادشاه آزتک ها، خود را رابط ایزدان و بندگان می دانست. او نمایندگانی نزد کورتس فرستاد. همه چیز در نظر فرستادگان پادشاه عجیب و ماورایی می نمود: مردانی ریشو میان لاکی آهنین و مجهز به سلاح های آتشین، توپ های غران و از همه عجیب تر سوار بر موجودی شکوهمند به نام اسب، آن هم در سرزمینی که اسب و سوارکاری ناشناخته بود. بومیان کورتس و یارانش را با کتسالکواتل و تئول ها(۱۳) اشتباه گرفتند. به گمان آن ها اسپانیایی ها رویین تن بودند؛ اسپانیایی ها نیز کشته های انگشت شمارشان را شبانه و مخفیانه دفن می کردند تا افسانه نامیراییشان بیش از پیش قوت بگیرد و این گونه شد که موکتسوما، بی خبر از خطری که در کمینش بود، به پیشوازشان رفت و آن ها را با احترام به تنوچتیتلان آورد و این گونه امپراتوری اش را به دست خود نابود کرد. پس از قتل موکتسوما، آزتک ها، که متوجه اشتباه خود شده بودند، به رهبری کواتموک،(۱۴) پسرعموی پادشاه مقتول، به مبارزه با اسپانیایی ها پرداختند، اما دیگر خیلی دیر شده بود و سرنوشتی غیر از ذلت و مرگ در انتظار آخرین پادشاه آزتک ها نبود.

در درخت پرتقال مردگان از وقایع محتملی سخن می گویند که در تاریخ رخ نداده است، اما در داستان رخ می دهد. البته از نگاه فوئنتس تاریخ فتح مکزیک جلوه های دیگری نیز دارد. او در داستان «دو کرانه» روایت فتح مکزیک را با هجوم مایاها به اسپانیا به پایان می رساند. فوئنتس مار پرپوش را بر فراز اسپانیا به پرواز درمی آورد تا همه به دیدن شکوهش کور و گنگ شوند. روایت او عکس روایت رسمی تاریخ است: طبق روایت رسمی تاریخ، اسپانیایی ها مکزیک را فتح می کنند، ولی این جا سرانجام سرزمین خودشان به دست مایاها فتح می شود. شماره گذاری معکوس بخش های داستان اول هم ناظر به همین نکته است و، در عین حال، یادآور سیر مدور تاریخ است.
در داستان «فرزندان فاتح» او صدای فرزندان کورتس را می شنود، فرزندانی که از زن ها و معشوقه های فاتح به یادگار مانده اند و تاریخ برای هر کدام سرنوشتی متفاوت و حتی متناقض رقم زده است. برادری برخوردار از تمامی مواهب پدر، که خون اسپانیایی در رگ دارد ولی خود را مکزیکی می داند، و دیگری فرزند مالینچه، برادری محروم از نام و نشان پدر، دورگه ای که نماد ملت مکزیک است. در داستان اول و دوم، فوئنتس صدای کورتس و فرزندانش را می شنود. او به مردگان نعمت کلام می بخشد تا داستان زندگیشان را تعریف کنند. این جا مردگان از وقایع، انگیزه ها، بیم ها و امیدهایی می گویند که تاریخ در باره شان سکوت می کند، اما داستان به آن ها جان می دهد.
نویسنده در «دو نومانسیا» محاصره شهر نومانسیا توسط سپاه روم را بازآفرینی می کند. این نبرد نه تنها محل برخورد فرهنگ روم، کارتاژ و سلتیبری(۱۵) است، بلکه صحنه همزادآفرینی فوئنتس نیز هست، فرصتی است برای بیان دوگانگی و، همین طور، اتحاد جسم و روح. این روایت آغاز دوباره و جاودان داستان هایی است که تا ابد ناتمام و ناگفته مانده اند. فوئنتس می گوید که هیچ کس بدون تخیل به آنچه بر ساکنان شهر نومانسیا ضمن محاصره سپاه روم گذشت پی نخواهد برد. این جا وقایع از زبان شاهدان عینی روایت می شود. آن ها که در تاریخ سکوت کرده اند حالا، به معجزه ادبیات، سخن می گویند. حال آن که در غیر این صورت نومانسیایی ها بایست تا ابد ساکت می ماندند، زیرا تاریخ را همواره فاتحان می نویسند.
داستان چهارم از این مجموعه، با عنوان «آپولون و فاحشه ها»، به دلیل بی پردگی توصیف و شرح صحنه ها امکان چاپ نداشته است. اما، در پس این بی پردگی، پیامی عمیق نهفته است. این اثر حاوی نوعی بی اعتنایی تلخ و گروتسک است. نویسنده در این داستان می خواهد این پیام را به خواننده بدهد که هنوز هم اِرنان کورتس ها برای فتح آمریکای لاتین و بهره کشی از آن به این سرزمین می آیند. او کورتس امروزی را تصویر می کند: هنرپیشه درجه دو هالیوود که به قصد گذران تعطیلات به شهر ساحلی آکاپولکو(۱۶) در مکزیک سفر می کند. این هنرپیشه ایرلندی است، یعنی دورگه ای فرهنگی که حالا در کسوت آپولون از آمریکا می آید تا مکزیک را به محل فسق خود بدل کند. بدین طریق، فوئنتس نقیضه داستان آپولون در اساطیر یونان را به کار می گیرد تا رابطه میان آمریکا و مکزیک را از دیدگاه خود توصیف کند: هنرپیشه قایقی تفریحی کرایه می کند که به شکلی بامسما «دو آمریکا» نامیده می شود و همراه هفت دخترک میان اقیانوس می رود و حین عیاشی و ضمن لهو و لعب با آن ها ناگهان می میرد یا می توان گفت که از مرگ کوچک به مرگ بزرگ می رسد. فوئنتس به او هم این قدرت را عطا می کند که پس از مرگ برای خوانندگان صحبت کند. گفتار او پس از مرگ بی طرفانه و رک می شود و استقرار در جایگاه مردگان به او نقش دانای کل می دهد. او می بیند که خبر ناپدید شدنش در روزنامه نیوزویک چاپ شده است و پس از مرگ حس می کند که بیش تر مکزیکی است تا آمریکایی. گویا او خود نیز دچار بهره کشی دیگران بوده است. در پایان داستان، جسد او مانند جسد کورتس نقابی بر چهره دارد مخصوص مراسم خاکسپاری بومیان مکزیک و با نقش و نگاری که درک ناشدنی و تفسیرناپذیر می نماید.
عنوان داستان پنجم «دو آمریکا» است. فوئنتس در این داستان سعی می کند تاریخ تکراری کشف آمریکا را بازآفرینی کند. او دفتر خاطرات و ثبت وقایع روزانه کلمب را با این هدف بازنویسی می کند. فوئنتس آگاه است که بخش اعظم دفتر ثبت وقایع روزانه دریانوردی کلمب که به دست ما رسیده است توسط پدر بارتولومه دِ لاس کاساس نقل شده است. فوئنتس کلمب را در هیئت یک یهودی اسپانیایی معرفی می کند که ــ پس از فتح کوردوبا در قرن پانزدهم به دست سپاهیان پادشاهان کاتولیک و، به تبع آن، اخراج مسلمانان و یهودیان از اسپانیا ــ آواره شده است. کلمب هزاران صفحه شرح وقایع روزانه، نامه و گواهی نوشت، اما در مسیر بازگشت از اولین سفر به قاره آمریکا درگیر طوفان شد و خلاصه آن ها را در بطری یا محفظه ای گذاشت و به ناچار به دریا انداخت. اما فوئنتس این واقعه را به نحو دیگری روایت می کند. کلمب به باغ عدن رسید، نه باغ عدنی که ادیان وعده می دهند، بلکه بهشتی زمینی و شخصی، بهشتی مادرانه. کلمب آن شرح وقایع را جعل کرد تا بتواند به تنهایی از مواهب آن بهشت زمینی بهره مند شود، از مواهب و نعمات بهشتی مادرانه، باغ عدنی که پرتقال درخت اصلی اش است و تمامی دایه های کلمب با شیرشان آن ها را سیراب می کنند. اما کلمب همراه جزیره جادویی اش تا زمانه حاضر دوام می آورد و سپس شاهد هجوم صنعت جهانگردی زیاده خواه و ویرانگر ژاپنی ها به جزیره بهشتی اش می شود.

تقدیم به پسرم سپهر،
که آبی آسمان زندگیم را
روشنایی همانا از اوست.
مترجم

دو کرانه

تقدیم به خوان گویتیسولو همچون سیارات در مدارشان دنیای پندارها را تمایل به دایره گونگی است.

عاموس عوز، عشق دیرهنگام

چه بسیار سرزمین ها که ما را به یاد نمی آورند!

پاسکال، اندیشه ها

۱۰

من تمام این ها را دیدم. فرو ریختن شهر باشکوه آزتک ها را در میان نجوای کوس ها، برخورد فولاد را بر سنگ سخت و آتش توپ های اسپانیایی را. آب سوخته دریاچه را دیدم، همان دریاچه ای که سنگ بنای تنوچتیتلان بزرگ بر آن نهاده شد، دو برابر وسیع تر از کوردوبا.
معابد، نمادهای مذهبی، نشان های افتخار همه در هم شکستند. خود ایزدان نیز در هم شکستند. و ما بومیان، از فردای روز شکست، با سنگ های معابدمان مشغول برافراشتن کلیساهای مسیحی شدیم. با کمی کنجکاوی و حتی چشمانی کم سو هم می توان نقوش جادویی ایزد شب را در پای ستون های کلیسای اعظم شهر مکزیکو پیدا کرد: نقش آینه دودزای تسکاتلیپوکا.(۱۷) این عمارت های نوساخته پرودگار یکتای ما چقدر دوام خواهد آورد؟ عمارت هایی برافراشته بر ویرانه های نه یکی، بلکه هزاران ایزد. یعنی به اندازه نام تمامی این ایزدان دوام خواهد آورد: باران، آب، باد، آتش، آشغال...
راستش، این را نمی دانم. من چندی پیش از مرض پیان مردم، به مرگی سخت، دردناک، لاعلاج، از طریق مشتی انگل که برادران بومی خودم به من هدیه کردند، البته این انگل ها در عوض ِ امراضی بودند که ما اسپانیایی ها برایشان آوردیم. من عاشق تماشای شهر مکزیکو هستم، شهری که از شب تا صبح مملو از چهره های مچاله شده، آبله روی و زخمی است، درست مثل خیابان های شهر فتح شده. آب دریاچه موج می زند، می جوشد؛ طاعونی درمان ناپذیر به جان باروها افتاده است؛ چهره ها زیبایی رمزآلودشان و آن نیمرخ بی عیب و نقص را تا ابد از دست داده اند: اروپا به طرزی برگشت ناپذیر چهره این دنیای جدید را خراشیده است، همین دنیایی که، اگر خوب نگاه کنیم، از اروپا پیرتر است. البته اگر از چشم انداز رفیعی بنگریم که مرگ به من عطا کرده است، در حقیقت تمامی آنچه را رخ داده می بینیم، مانند برخورد دو دنیای کهن، هر دو، هزاران ساله. سنگ هایی که این جا پیدا کردیم به اندازه سنگ های مصر قدمت دارد؛ آری، سرنوشت تمامی امپراتوری ها، تا ابد، بر دیوارهای بزمگاه بالتازار(۱۸) حک شده بود.
همه چیز را دیده ام. می خواستم همه چیز را تعریف کنم، اما حضور من در تاریخ بسیار محدود است، محدود به آنچه از من گفته شده است. نام من پنجاه و هشت بار به قلم مورخ برنال دیاس دِل کاستیو در کتابش با عنوان تاریخ حقیقی فتح اسپانیای نو ذکر شده است. تاریخْ روایت می کند که وقتی فرمانده ما، اِرنان کورتس، در اکتبر ۱۵۲۴ راهی لشکرکشی نافرجامش به سوی هندوراس می شد من مرده بودم و این آخرین خبری است که از من در دست است. آن مورخ ماجرای مرگم را این گونه بازگو می کند و سپس من را به فراموشی می سپارد.
البته، دوباره ظاهر می شوم، آن هم در رژه پایانی اشباح، آن جا که برنال دیاس همراهان فاتح را برمی شمرد. نویسنده حافظه ای شگفت انگیز دارد؛ تمام اسامی را به یاد می آورد، حتی اسبی را هم از قلم نمی اندازد و این را که چه کسی سوارش بوده است. شاید روایت خاطرات تنها راه او برای گریز از مرگ بوده است یا، حتی، رهایی از چیزی بدتر: ناامیدی و اندوه. خودمان را فریب ندهیم. هیچ کس از مصائب این اردوکشی های اکتشاف و فتح بی نصیب نماند: نه شکست خوردگان که شاهد نابودی دنیایشان بودند، نه پیروزمندان که نه تنها هرگز به آمال بلندپروازانه شان دست نیافتند، بلکه بی عدالتی ها و ناکامی های بی پایان دامنگیرشان شد. هر دو مجبور شدند دنیای جدیدی بر پایه شکست مشترکشان بسازند. من این ماجرا را نمی دانم، زیرا مرده ام؛ آن مورخ اهل مدینا دِل کمپو هم وقتی داستان حیرت انگیزش را می نوشت این ماجرا را نمی دانست و به همین دلیل است که، هرچند حافظه ای قوی دارد، فاقد تخیل است.
در سیاهه او حتی نام یکی از شرکت کنندگان در فتح هم از قلم نیفتاده است، اما ماجرای مرگ اکثرشان با جمله ای مختصر بیان شده است: «به مرگ طبیعی مرد.» البته درست است که چند تایی از دیگران متمایزند، زیرا «به دست بومی ها» کشته شدند. از همه جالب تر آن هایی هستند که سرنوشتی خاص داشتند که البته در بیش تر موارد سرنوشتی تلخ است.
این نکته را نیز باید ذکر کنم که عزت و ذلت در ماجراهای فتح به یک اندازه به چشم می خورند. کورتس فرمان داد تا پدرو اِسکودِرو و خوان سِرمِنیو را دار بزنند، چون سعی کردند با کشتی به کوبا فرار کنند، اما به گونسالو دِ اومبریا، ناخدای کشتی، تخفیف داد و دستور داد تا فقط انگشتان پاهایش را قطع کنند. ولی او، هرچند ناقص و علیل شده بود، به خود جسارت داد تا نزد پادشاه شکایت کند و از عواید طلا و چندین پارچه آبادی بومیان بهره مند شود. کورتس حتما بعدها از کرده اش پشیمان شد که چرا سر او را هم بالای دار نفرستاد. خوانندگان، شنوندگان، نادمان یا هرچه هستید، وقتی بر سر خاک من می آیید، چشم هایتان را باز کنید. ببینید که وقتی زمان می دود و تاریخ می غرد، تصمیمات چگونه گرفته می شوند. این امکان همیشه وجود داشت که تمام اتفاقات عینا عکس آن چیزی رخ دهد که وقایع نامه ثبت کرده است. این امکان همیشه وجود داشت، همیشه.
در ضمن، باید به شما بگویم که در این اردوکشی همه جور آدمی بود، از یکی به نام مورون گرفته، که نوازنده چیره دستی بود، یا آن یکی به نام پُرّاس، که موقرمز بود و با مهارت آواز می خواند، یا آن یارو، اورتیز، که خیلی خوب ویولا می نواخت و رقص آموزش می داد، تا بدبختی های انریکه از اهالی پالنسیا که از فرط خستگی، سنگینی سلاح ها و هرم گرما نفسش گرفت و دیگر بالا نیامد.
سرنوشت ها متناقضند: کورتس یکی مثل آدولفو دِ گرادو را به عقد ازدواج دُنیا ایزابل، دختر موکتسوما، پادشاه آزتک ها، در آورد؛ در عوض، یکی به نام خوارِس، با اسم مستعار پیری، کارش به جایی رسید که زنش را با سنگ آسیای ذرت کشت. در جنگ بر سر پیروزی ها و غنائم چه کسی برنده یا بازنده است؟ خوان سِدِنیو به ثروت رسید ــ حتی صاحب کشتی شخصی، مادیان و نوکری سیاهپوست شد که برایش گوشت نمک سود و نان ذرت به وفور مهیا می کرد و این جا بر ثروتش هم افزوده شد. در عوض، یکی به نام بورگیوس صاحب دارایی های فراوان و بومیان به دردبخور شد، اما از همه مال و منالش دست کشید تا به جرگه راهبان فرانسیسکن بپیوندد. با این حال، بیش ترشان بدون حتی یک پول سیاه از جنگ بازگشتند و در مکزیک ماندند.
پس در میان این منزلگاه شکوهمندی ها و بدبختی ها یک سرنوشت دیگر، آن هم سرنوشت من، چه اهمیتی دارد؟ در باره سرنوشت فقط می توانم بگویم که، به نظرم، یکی به نام سولیس از همه ما عاقل تر بود: «درـ پُش ـ تِ ـ در،» او تمام وقتش را پشت در خانه اش بود و رهگذران را تماشا می کرد، بدون این که در کار و زندگی دیگران دخالت کند یا کسی در کار و زندگی اش دخالت کند. حالا که فکر می کنم، می بینم که در دنیای پس از مرگ همه در جایگاه سولیس قرار داریم: در پشت در، مشغول تماشای عبور دیگران، بی آن که دیده شویم و سرگرم خواندن آنچه سرگذشت نامه ها در باره بازماندگان بازگو می کنند.
آخرین سند تاریخی در باره من هم همین متن است:
«سرباز دیگری به نام خرونیمو دِ آگیلار از دست رفت. در این روایت از آگیلار یاد می کنم، زیرا همانی است که در دماغه کاتوچه پیدایش کردیم، در حالی که زیر یوغ سرخپوستان بود و تبدیل به زبان ما شد. او در حالی مرد که از بیماری پیان فلج شده بود.»

۹

آخرین تصاویری که از اردوکشی فتح مکزیک در ذهنم برجاست تصویر ماست، تصویر دست کم ششصد اسپانیایی سرسخت که یک امپراتوری را مقهور خود کردیم، با وسعتی نُه برابر و جمعیتی سه برابر اسپانیا. از آن گنجینه های افسانه ای که این جا یافتیم که دیگر بهتر است نگویم، همان گنجینه هایی که به کادیس و سِویل فرستاده شد تا نه تنها برای سرزمین های اسپانیا، بلکه برای تمامی اروپا ثروت و مکنت به ارمغان بیاورد، ثروتی برای قرن ها قرن، تا امروز روز.
من، خرونیمو دِ آگیلار، پیش از این که چشم از جهان ببندم، دنیای جدید را می بینم و آخرین چیزی که تماشا می کنم ساحل بِراکروس است و کشتی هایی که سرشار از گنج های مکزیک رهسپار دریا می شوند، در حالی که مطمئن ترین قطب نمای جهان راهنمایشان است: خورشیدی زرین و ماهی سیمین، آویخته بر آسمانی که گنبدش نیلی و طوفانی است، اما در افق غرق خون است، آن جا که آسمان را تا لمس آب ها فاصله ای نیست.
می خواهم همراه این تصویرِ قدرت و ثروت، که در اعماق نگاهم حک شده است، با دنیا وداع کنم: پنج کشتی پر از آزوقه، تعداد زیادی سرباز و اسب، تیر و تفنگ، کمان های زنبورکی و همه نوع سلاح، تا دکل ها مملو از بار و، زیر وزن سنگین انبارها، هشتاد هزار پزو طلا و نقره، جواهرات بسیار، تمامی اسباب و اثاث خوابگاه های موکتسوما و گواتموس، آخرین پادشاهان مکزیک ــ عملیات فتحی بی عیب و نقص و توجیهش گنجینه ای که فرماندهی سرسخت برای اعلیحضرت کارلوس، پادشاه اسپانیا، می فرستد.
اما چشمان من سرانجام در آرامش بسته نمی شوند. پیش از هر چیز، به نگهبان ها، سلاح ها، مردان و اسبانی می اندیشم که طلا و نقره مکزیک را در مسیر بازگشت به اسپانیا همراهی کردند، درست در تناقضی بی رحمانه با ترس و تردید ناشی از منابع ناچیز و اندکی که کورتس و مردانش با آن از کوبا آمدند، یعنی در اولین گام های تلاشی نامطمئن. حالا، بنگرید که تاریخ چه بازی هایی دارد.
کینیونس، کمک ناخدای کورتس، که به محافظت از گنجینه گماشته شده بود، از باهاما گذشت، اما با غنائم مکزیک در جزیره لاتِرسِرا توقف کرد و گرفتار عشق یکی از زنان جزیره شد و جانش را سر این عشق گذاشت و به ضرب چاقو کشته شد. از آن طرف، آلونسو دِ دابیلا، که پس از مرگ کینیونس فرماندهی افراد را عهده دار شده بود، با ژان فلوری، دزد دریایی فرانسوی، برخورد کرد، همانی که به زبان خودمان خوان فلورین صدایش می کنیم. او تمامی طلاها و نقره ها را دزدید و دابیلا را در فرانسه زندانی کرد. فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، نیز بارها اعلام کرده بود، «حضرت آدم در کدام بخش از وصیتش نیمی از دنیا را به پادشاه اسپانیا بخشیده است؟» و دزدان دریایی مزدورش، همصدا، پاسخ داده بودند: «هنگامی که خداوند دریا را آفرید، آن را بدون استثنا به همه ما عطا کرد.» اما پند اخلاقی این ماجرا این است که خود فلوری یا همان فلورین در آب های اقیانوس به اسارت بیسکایینی ها درآمد (البته، در اصل به اسارت دریانوردانی از اهالی بایادولید، بورگُس، بیسکایا: در حقیقت کشف و فتح دنیای جدید سرانجام تمامی اسپانیا را متحد و همصدا کرد!) و آن ها هم فلورین را در بندر پیکو به دار آویختند...
اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود، چون یکی به نام کاردِناس، ناخدایی از اهالی تریانا و یکی از اعضای اردوی ما، شکایت کورتس را به کاستیل نزد پادشاه برد. او گفت که هرگز سرزمینی ندیده است که مانند اسپانیای نو همزمان دو پادشاه داشته باشد، زیرا کورتس به همان اندازه که برای اعلیحضرت خراج می فرستد، به ناحق برای خود نیز کنار می گذارد. پادشاه نیز به پاس اظهاراتش به او هزار پزو و گروهی سرخپوست بخشید تا از نیروی کارشان بهره مند شود و، در عوض، آن ها را بیش تر با مناسک مسیحیت آشنا کند.
نکته این است که او حق داشت: همه ما شاهد بودیم که فرماندهمان چطور همه لقمه های چرب و شیرین را برای خودش برمی داشت و به ما سربازان وعده سرخرمن می داد که باید صبر کنیم تا جنگ تمام شود. «مگر به من اعتماد ندارید!» اما دست آخر تسمه از گرده هامان کشید و ما هم بی سر و سامان و آس و پاس شدیم...
کورتس دادگاهی شد و او را از مسند قدرت به زیر کشیدند. معاونانش زندگی، آزادی و، از همه بدتر، گنج هایشان را از دست دادند و گنجینه نیز در اطراف و اکناف اروپا پراکنده شد...
امروز از خودم می پرسم، نکند تمام این ماجراها به نوعی عادلانه بوده است. نکند تنها نتیجه کارمان این بود که سرنوشت بهتری برای طلاهای آزتک ها رقم بزنیم؟ زیرا ما گنج را از جایگاهی عقیم بیرون کشیدیم تا پخش شود، توزیع شود؛ تا به جای کاربردی تزیینی یا مقدس کارکردی اقتصادی داشته باشد، به گردش بیفتد؛ آری، ما طلا را ذوب کردیم تا به جریان بیفتد.

۸

سعی می کنم که از گورم با عزت نفس قضاوت کنم، اما تصویری همواره بر دلایلم سایه می افکند. روبرویم جوانی می بینم، حدودا بیست و دو ساله، گندمگون، خوش چهره، با ظاهری دلنشین و اندامی متناسب.
او شوهر یکی از خواهرزاده های موکتسوما بود. اسمش گواتموس یا گواتیموسین بود، ولی ابری از خون بر چشمانش نشسته بود. وقتی نگاهش تیره می شد، پلک هایش را می بست و من آن پلک ها را دیدم: یکی زرین و دیگری سیمین. او آخرین امپراتور آزتک ها بود. پس از آن که موکتسوما بر اثر سنگ پرانی عوام الناس معترض کشته شد، او بر تخت نشست. ما اسپانیایی ها چیزی بیش از قدرت سرخپوستان را کشتیم: ما جادویی را کشتیم که آن قدرت را در بر می گرفت. موکتسوما مبارزه نکرد، اما گواتموس مانند قهرمانان جنگید. یادش گرامی باد.
او را همراه فرماندهان نظامی اش دستگیر کردند و نزد کورتس آوردند، روز سیزدهم اوت، تنگ غروب بود، در آستانه روز سان هیپولیتو، سال ۱۵۲۱. گواتموس گفت که به رسم وقار، عشق، قدرت و اعتقاد تمام آنچه بایست برای مردم و رعایایش انجام می داد انجام داده بود. آن وقت به کورتس گفت: «من نه به میل خودم که به اجبار و دست بسته نزد تو و قدرتت می آیم. پس آن خنجر را که بر کمر داری برگیر و مرا با آن بکش.»
آن سرخپوست جوان و دلیر، آخرین امپراتور آزتک ها، گریه اش گرفت، اما کورتس به او پاسخ داد که به دلیل شجاعتش و برای آن که آرامش به شهر فتح شده بازگردد اجازه می دهد تا او مانند گذشته در شهر مکزیکو و ولایاتش فرمانروایی کند.
من همه این ماجرا را می دانم، زیرا صحبت های کورتس با گواتموس را ترجمه می کردم؛ آن ها زبان یکدیگر را نمی دانستند. اما من به میل خودم ترجمه کردم. راستش را بخواهید، حرف های کورتس را به شاهزاده شکست خورده نگفتم، به جایش تهدیدی در دهان رئیسمان گذاشتم: «زندانی من خواهی بود. همین امروز شکنجه ات می کنم، پاهای تو و یارانت را می سوزانم تا اعتراف کنی باقی گنج قوم و خویشت، موکتسوما، کجاست (بخشی که به دست دزدان دریایی فرانسوی نیفتاد).»
از خودم جملاتی درآوردم و این گونه کورتس را هم به مسخره گرفتم. «تا ابد چلاق خواهی بود، اما در لشکرکشی های آتی ام مرا همراهی خواهی کرد، گریان و نالان، همچون نماد تداوم و مشروعیت اردوکشی هایم که بیرق های برافراشته اش طلا و شهرت، قدرت و مذهبند.»
ترجمه کردم، خیانت کردم، دروغ بافتم. در یک لحظه، زاری گواتموس قطع شد و، به جای اشک، بر یکی از گونه هایش طلا و بر دیگری نقره جاری شد که همچون نوک چاقو گونه ها را خراشیدند و زخمی جاودان بر جای گذاشتند، زخمی که امیدوارم با مرگ التیام یافته باشد.
من، از درون گورم، شامگاه آن روزِ سان هیپولیتو را به یاد می آورم که برنال دیاس آن را «شبی بارانی با غرش های بی پایان آسمان» ثبت کرده است. آری، من خود را در برابر آیندگان و مرگ دروغ زن می یابم، خائن به فرماندهم، کورتس. منم که، در عوض پیشنهاد صلح به شاهزاده مغلوب، سنگدلی و ظلم بی پایان و بی رحمی و خفت جاودان را بر شکست خورده عرضه کردم.
اما از آن جا که عملاً همین اتفاق افتاد، از آن جا که دروغ هایم به واقعیت تبدیل شد، آیا کار درستی نکردم که سخنان فرمانده را برعکس ترجمه کردم و با دروغ هایم حقیقت را به آن آزتک گفتم؟ آیا کلمات من صرفا لغزش زبان بود و من نبودم [که سخن می گفتم]، بلکه میانجی (مترجم) و [آن] سرنوشت محتوم بود که فریب را به حقیقت بدل کرد؟
در آن شبِ سان هیپولیتو که من سرگرم ایفای نقش زبان میان غالب و مغلوب بودم، پی بردم که کلمات چقدر ممکن است قدرتمند باشند، وقتی بر پایه تخیل دشمن، هشدار راستین نهفته در بازی کلام و شناخت من از روحیه فرماندهم، اِرنان کورتس، استوارند، همان روحیه ای که آمیزه ای خیره کننده است از خردورزی و خیالپردازی، ثبات قدم و سستی رای، بدبینی و خوشبینی مثال زدنی، خوش اقبالی و بداقبالی، وقار و لودگی، فضیلت و رذیلت: جامع همه این ها، مردی بود از اهالی اکسترمادورا، فاتح مکزیک، کسی که از یوکاتان تا دربار موکتسوما همراهی اش کردم.
با این حال، وقتی خیالپردازی و استهزا، پستی و خوش اقبالی، به جای آن که با هم خوب چفت و بست شوند، برای حیاتشان به کلمات اعتماد می کنند، چنان نیرومند می شوند که سرنوشت آخرین پادشاه آزتک را نه با اریکه قدرت پیوند می زنند و نه با شرافت لحظه تسلیم آن سرخپوست ــ یعنی آن طور که کورتس وعده داده بود ــ بلکه آن را بدل به نمایشی بی رحمانه می کنند، به همان قصه ای که من از خودم درآوردم و با دروغ هایم آن را به جبر زمان بدل کردم. امپراتور جوان، در حقیقت، پادشاه ریشخند بود، بدون پا، کشیده شده در پس کالسکه فاتح، با تاجی از خارهای کاکتوس و سرانجام آویخته از داری بر شاخه های درخت سِیبای مقدس، همچون حیوانی صیدشده. دقیقا همانی اتفاق افتاد که من به دروغ از خودم درآوردم.
به سبب تمام آن ماجراها نمی توانم در آرامش ابدی بیارامم. آری، آن ها خواب را از چشمانم ربوده اند: وقایع محتملی که روی ندادند، راه های ممکن برای رسیدن به آزادی.
مقصر اصلی یک زن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب درخت پرتقال