فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتیبه پارسی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

نسخه الکترونیک کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

فرقی نمی‌کند که شما چه می‌خواهید، اهمیتی ندارد خواسته‌ی شما یک ویلا در شمال کشور باشد و یا داشتن یک دوچرخه یا موتورسیکلت. هیچ‌کسی با هیچ قدرت و مقامی نمی‌تواند بیان کند که آرزوی شما ناچیز و آرزوی شخص دیگری از درجه و اعتبار و ارزش بالاتری برخوردار است. آرزوی داشتن نمره‌ی بیست برای یک دانش‌آموز همان‌قدر مهم و ارزشمند است که آرزوی ثروتمند شدن برای یک انسان بالغ. با هر سن‌، طرز تفکر و خواسته‌ای که دارید‌، شما را دعوت می‌کنم به ضیافت کلمات بنشیند و خود نیز میزبان کلماتِ ذهن پر آرزوی خود باشید. اگر اهل نوشتن هستید، اگر اهل دفتر خاطرات یا یادداشت‌های روزانه یا حتی تلقین هستید، نصف راه را رفته‌اید و اگر نه حتما روش‌های «آن کلاوسر» را بیازماید. مطمئناً یکی از چندین روش دوستان آن کلاوسر، با ذهن و قلب شما ارتباط برقرار خواهد کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتیبه پارسی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

«کاتب مصری» لبه ی شومینه ی اتاقم نشسته است؛ یک مجسمه ی سنگی که چندین سال قبل از سفر قاهره با خود آورده ام.
مجسمه چهارزانو نشسته و طوماری از کاغذ پاپیروس روی دامن و قلمی حاضر و آماده برای نوشتن در دست دارد. چشمانش با آینده گری به دوردست خیره شده، گویی آینده را می بیند. این مجسمه نماد موضوعی است که این کتاب به آن می پردازد. در نظر مردمان مصر باستان، هر آنچه نوشته می شد حقیقت پیدا می کرد.
بزرگ فکر کنید،کارساز خواهد شد.
در دهه های ۱۹۲۰ و ۳۰ کتاب های بسیاری با عنوان پیروزی و موفقیت به چاپ رسیده است. شگفتی های علم تفکر ، در کتبی همچون «بیندیشید تا ثروتمند شوید» اثر ناپلئون هیل(۱)، «جادوی اعتقاد» نوشته ی کلودام.بریستول(۲)، «بشر متفکر» نوشته جیمز آلن(۳) و در دهه ی پنجاه «جادوی فکر بزرگ» اثر دیوید جی شوارتز(۴) به خوبی دیده می شود.
همه ی این کتاب ها چاپ شده و بعد از شصت هفتاد سال هنوز در کتاب فروشی ها موجود است و خرید و فروش می شود. علی رغم اینکه زبان این کتاب ها کهنه و مثال هایشان نامانوس است و جنسیت گرایی وقیحانه ای در آن موج می زند اما هنوز هم این کتاب ها برای مخاطب امروزی جذابیت دارند.
کتاب کوچک «موثر است» در سال ۱۹۲۶ به قلم آر.اچ.جی(۵)، نوشته شده که تا به حال نیم میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است. این کتاب کم حجم اما پرمحتوا ، علت ماندگاری طرفداران کتاب های تفکر مبتکرانه و مثبت را این گونه توضیح می دهد: این آثار در ورای زرق و برق ظاهری ، نگاه خوشبینانه و رویکرد احمقانه ، شعار مهمی دارد و آن این است: اگر شما بدانید چه می خواهید حتما آن را به دست می آورید. بعد از گذشت سال ها تحقیق درباره ی مغز به رقم دانش فعلی انسان در مورد جسم پینه ای، دستگاه فعال ساز شبکه ای و سازوکار ذهن هنوز هم متعجب می شویم که چگونه نوشتن موثر است.
«بنویس تا اتفاق بیفتد» هم احساس شگفتی تان را برمی انگیزد و هم ریشه در یک حقیقت علمی دارد. تعیین هدف ، تمرکز روی نتیجه کار و داشتن تصویری روشن از آنچه در زندگی می خواهید، می تواند به رویاهای شما جامه ی عمل بپوشاند. یک نکته ی کلیدی قابل توجه که در تمامی کتاب های ماندگار وجود دارد ، این است که اولین قدم را بردارید یعنی هدف تان را بنویسید.

داستان شخصیت های مشهور

من داستان های شگفت انگیزی درباره ی شخصیت های مشهور شنیده ام که قبل از رسیدن به شهرت، رویای شان را نوشته بودند.

جیم کری(۶) قبل از اینکه به هالیوود هیلز راه پیدا کند ، چکی به مبلغ ده میلیون دلار برای خودش نوشت و یادداشت کرد:

به خاطر خدمات انجام شده (دستمزد)

این کمدین سال ها این چک را همراه خود داشت تا اینکه این مبلغ را بابت کارش در سینما دریافت کرد.
و حالا او یکی از ثروتمندترین کمدین های هالیوود است و در ازای هر فیلم بیست میلیون دلار دریافت می کند. در آخر جیم کری قبل از دفن پدرش در حرکتی متاثر کننده ، چک را تا کرد و در جیب او گذاشت.

اسکات آدامز(۷) خالق مصور شخصیت کمدی «دیلبرت» اذعان دارد که یک دنیا رویای نوشته شده دارد که همگی به ترتیب به واقعیت تبدیل شده اند. او می گوید: وقتی شما هدفی را می نویسید مشاهده می کنید که اوضاع و احوال به تدریج، هدف شما را عملی خواهند کرد.

او به عنوان کارگر فنی عادی در اتاقک یک کارخانه مشغول به کاری پیش پاافتاده بود. مدام روی میزش بی هدف خط خطی می کرد تا اینکه روزی شروع به نوشتن کرد و روزی پانزده بار می نوشت:

من روزی کاریکاتوریست مشهوری خواهم شد

بعد از شکست های بسیار، او بالاخره در کارش موفق شد و قراردادی مبنی بر اینکه کارهایش همزمان در چندین نشریه به چاپ برسد، امضا کرد.
آن زمان بود که جمله ی جدیدی نوشت:

من بهترین کاریکاتوریست روی زمین خواهم شد

چطور می توان فهمید که کسی بهترین کاریکاتوریست روی زمین است؟
خب، شخصیت داستانی «دیلبرت» به طور همزمان در حدود دوهزار روزنامه در سراسر دنیا چاپ می شود.
سایت «دیلبرت زون »، روزانه صدهزار بازدیدکننده دارد.
اولین کتاب آدامز به نام «اصل دیلبرت» بیش از یک میلیون و سیصدهزار نسخه فروش داشته است.
محصولات الهام گرفته از شخصیت دیلبرت از ماوس پد و فنجان قهوه گرفته تا تقویم های رومیزی همه جا دیده می شود و همچنین یک برنامه ی تلویزیونی هفتگی نیز در حال پخش دارد.
و حالا اسکات آدامز روزی پانزده بار می نویسد:

من جایزه پولیتزر(۸) را می خواهم

سوزی اورمان(۹) ، اعجوبه ی تجارت ، که در فهرست نیویورک تایمز از او به عنوان نویسنده ی یکی از پرفروش ترین کتاب ها (نُه گام تا آزادی تجارت) یاد می شود و از مهمانان ثابت برنامه ی تلویزیونی «اپرا» است، درباره ی شروع کارش می گوید: ابتدا کاری در مریل لینچ پیدا کردم و از اینکه نتوانم به میزان فروشی که برایم تعیین شده بود دست پیدا کنم واهمه داشتم.
حداکثر درآمدی که توانسته بودم تا آن زمان به دست بیاورم چهارصد دلار به عنوان پیش خدمت رستوران بود.
از آن به بعد آنچه را که می خواستم، ابتدا روی کاغذ آفریدم.
هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار بارها این جمله را می نوشتم.

«من جوان ، قوی و موفق هستم و هر ماه حداقل ۱۰هزار دلار درآمد دارم»

حتی بعد از اینکه درآمد او از این مبلغ بالاتر رفت همواره این نوشته را همراه خود داشت. مثل یک چیز خوش یمن یا یک «طلسم خوشبختی» جای گرفته در حصار کلمات. من تلقین های ترس آلود و اعتماد به نالایقی را با ایمان به ظرفیت های بیکران جایگزین کردم و نوشتن این حقیقت جدید، به تکامل آن کمک کرد.
***
ایده ی نوشتن این کتاب از خانه شکل گرفت.
یک روز پیتر(۱۰)، پسرم که دوازده ساله بود، درحالی که یک تکه کاغذ در دست داشت با چهره ای حیرت زده نزد من آمد.
او گفت: داشتم اتاقم را تمیز می کردم که ناگهان لیستی را که دو سال پیش نوشته بودم، پیدا کردم. نمی دانم چطور ، اما هر آنچه را که در این لیست نوشته بودم به دست آورده ام در حالی که حتی فراموش کرده بودم که چنین لیستی را نوشته ام. کارها عبارت بودند از:

یاد گرفتن ورزش کاراته ، تمرین برای یک نمایش ، یک شب خوابیدن در پارک جنگلی و خریدن یک پرنده

جالب اینکه او ندانسته دقیقا طبق فهرست فراموش شده اش عمل کرده بود. اتفاقی که برای پیتر رخ داده بود ذهنم را به خودش مشغول کرد.
متوجه شدم که تجلی همان رویداد، در زندگی شخصی خودم هم اتفاق افتاده است. در هفته ای به یادماندنی از زندگی ام در اوج هیجان توانسته بودم کتاب هایم را در خیابان برادوی(۱۱) شهر نیویورک امضا کنم، به پشت صحنه ی سن اوپرای متروپولیتن(۱۲)بروم، در یک مصاحبه ی رادیویی که میلیون ها شنونده داشت، شرکت کنم و اجرای زنده ی پلاچیدودومینگو را در یک اپرای کامل بشنوم. تا آن موقع نمی دانستم ، اما وقتی از دریای غربی برگشتم ، نوشته ام را پیدا کردم.
من هم مانند پیتر یک لیست قدیمی داشتم که محتویاتش را فراموش کرده بودم.
تمام کارهایی که انجام داده بودم در آن لیست وجود داشت. داستان لیست پیتر و لیست خودم را در فصلی از کتابم، به نام «قلبت را روی کاغذ بیاور(۱۳)» بیان کرده ام. در فصل دیگری از همان کتاب به نام «جوپرینسیل پابرهنه» به موضوع «همزمانی» یا «تطابق» یا آنچه به نظر «تصادف» می رسد، عبارتی را از «مزرعه ی رویاها» آورده ام.

اگر آن را بسازی ، خواهد آمد

زمانی که قبل از وقوع آن را می سازید ، درحقیقت با ایمان و اعتقادتان جلو می روید، همان طور که نوشتن آن به شما تلقین می کند که ایمان دارید و به آن دست پیدا می کنید.
آن دو فصل زمانی شروع شد که برای دستیابی به آرزوهای خودم درباره ی قدرت نوشتن افکار تحقیق می کردم، که درنهایت تحقیقاتم، به پیدایش این کتاب منجر شد.

من چه کسی هستم که به شما درس بدهم؟

اجازه دهید دورنمایی از خودم به شما بدهم. من دکترای ادبیات انگلیسی دارم و در دانشگاه های نیویورک، لس آنجلس، سیاتل و لس بریج واقع در ایالت آلبرتای کانادا تدریس کرده ام.
اولین کتابم به نام «نوشتن در هر دو سوی مغز(۱۴)» به مشکلات کوتاهی در کار ، طفره رفتن و اضطراب و دلسردی نوشتن می پردازد.
موضوع کتاب این است که یاد بگیریم نوشتن را از ویرایش کاملا جدا بدانیم. اول بنویسید سپس به کلماتتان حیات بدهید؛ نه اینکه برای انجام هر دو همزمان تلاش کنید.
کتابِ «نوشتن در هر دو سوی مغز»، بیان می کند که چگونه با منتقد درونی تان مواجه شوید . آن صدای درونی که ممکن است شما را از نوشتن منع کند. این کتاب مفهوم خرگوش وار نوشتن، تندنویسی و سریع شکافتن را بیان می کند که نوعی بی اعتنایی به منتقد درونی است.
در پانزده سال گذشته ، کارگاه هایی را در سراسر کشور برگزار کرده ام و سلسله سخنرانی هایی هم در موسسات ملی داشته ام.
این فعالیت ها سبب ساز نوشتن کتاب دومم شد ، کتابی به نام «قلبت را روی کاغذ بیاور».
زمانی که مردم روش روان نویسی را آموختند و به کار بستند اغلب به من می گفتند: حتما این روش تنها مصداق نوشتن نیست بلکه می توان آن را به کل زندگی تعمیم داد.
این فقط در مورد نوشتن مصداق ندارد بلکه این مثل خود زندگی است.
کتاب «قلبت را روی کاغذ بیاور» از حق آزادی و اختیار در نوشتن استفاده می کند و نشان می دهد که چگونه در این دنیای رابطه های شکننده ، پیوند خود را برقرار و محکم سازیم.
دو مورد از مفاهیمی که در کتاب مورد بازبینی قرار گرفته است:

۱.نوشتن برای رسیدن به هدف (رجوع کنید به فصل شش)
۲.چگونه نوشتن، تفکرتان را یاری می کند؟ (رجوع کنید به فصل دو)

این داستان ها از کجا آمدند ؟

وقتی تصمیم به نوشتن این کتاب گرفتم ، گویی داستان ها ظاهر می شدند و در پی من می گشتند. درست مثل اینکه خوانندگان احساس خواهند کرد دنیا بر وفق مراد است. چرا که نه ؟
کتابی که موضوع آن تصادف هاست خلقتش هم باید با تصادف ها توام باشد.
داستان ها می آمدند و روی شانه ام می زدند. درواقع هر مکالمه ی تلفنی برایم پرمعنا شده بود.
زمانی که طرح این کتاب را با ناشر درمیان گذاشتم، نُه نفر از کسانی که داستان آنها در کتاب ذکر شده است را هنوز نمی شناختم.
یکی از این نُه نفر نویسنده ی مشهور ، الین سنت جیمز(۱۵) بود. او توسط یکی از دوستان مشترک به من معرفی شد. گفت وگویی که بین ما ردوبدل شد، مرا از خود بیخود کرد. به طوری که نمی توانستم بی حرکت بنشینم. این چه بود که این گونه مرا متحول و گیج کرد؟
اول اینکه خود الین شخصی بسیار پرانرژی بود. وقتی با هم صحبت می کردیم ، درباره ی هر چیزی مرا به آشتی دوسویه راهنمایی می کرد. الین قدم های بزرگی به جلو برداشته و جهش عظیمی کرده بود. او کارهای سخت و ناممکن را بسیار ساده حل می کرد و در کل، آدم خوش مشربی بود.
به علاوه در گفت وگو با او به روشنی دانستم که داستان هایش قسمت مهمی از کتاب (بنویس تا اتفاق بیفتد) را به خود اختصاص خواهد داد.
نه یک فصل ، بلکه دو فصل از کتاب، حاصلِ آن گفت وگو بود. (رجوع کنید به فصل هفده و هجده)
بعد از نوشتن آن فصل ها ، متوجه شدم که یک هفته پیش که نوشتن را شروع کرده بودم این مطالب را نداشتم.
این بود که مرا بیشتر به هیجان می انداخت ، چگونه آنچه را که می خواستم اکنون به دست آورده بودم؟
«کار» به طرز حریفانه ای خودش را بسط می داد.
تقریبا تمام کتاب (بنویس تا اتفاق بیفتد) در قهوه خانه های سیاتل نوشته شده است. اغلب داستان ها، مستقیما از علاقه ی من برای نوشتن در خلال صحبت ها شکل گرفتند؛ به عنوان نمونه داستان نوار موسیقی جایمی (در فصل بیست) و آپارتمان رویایی ماریا در (فصل هشت).
وقتی شما در قهوه خانه یا کافی شاپ می نویسید زندگی را لمس می کنید و همه چیز در اطراف تان در حال وقوع است و من البته ، از روش خودم هم استفاده می کردم و هنگامی که به یک داستان خوب نیاز داشتم طرح آن را می نوشتم.
برای مثال، داستان هایی را برای بیان اصول کتاب تدوین می کردم اما احساس می کردم چیزی کم دارند. من در جست وجوی داستانی بودم که به خوانندگان نشان دهد که این روش ها در هر جای دنیا قابل استفاده است.
یک روز نوشتم:

به یک داستان محلی، از طبقه ی معمولی آمریکا نیاز دارم. می خواهم خوانندگان بدانند که این روش ها برای همه اعم از ساکنین شهرهای بزرگ یا کوچک کاربرد دارد.

دو روز بعد تلفن دفترم زنگ خورد. خانمی به نام ماریان از شهر ولز در ایالت نوادا (با جمعیت هزار نفر) پشت خط بود. او دیگر کتاب های مرا خوانده بود و می خواست بداند که آیا قصد دارم برای برگزاری کلاس کارگاهی به نوادا بروم .
ما مشغول صحبت شدیم و او داستان جالبی درباره ی یک رویای غیرممکن تعریف کرد که هنوز هم باور نمی کرد تحقق پیدا کرده باشد و نکته جالب اینکه قبل از پیش آمدن، این واقعه را نوشته بود!
داستان تکان دهنده ی ماریان، شالوده ی فصل چهارده (ابتکار عمل به دست گرفتن) را تشکیل داد.

چگونه با این کتاب خو بگیریم؟

بعضی از مردم کارهای روزمره را در دفتر خاطرات و بعضی دیگر روی دستمال ، پشت پاکت ها و یا کاغذهای جدا شده از دفتر یا هر تکه کاغذی که دمِ دست باشد می نویسند. نگران نوشتن روی دفتر یا کاغذباطله نباشید، هر نوع کاغذی خط دار یا بی خط ، مرغوب یا نامرغوب، دفتر یادداشت یا کاغذی جدا شده و یا هر نوع خودکار یا مدادی با هر رنگ جوهری برای این کار مناسب است .
تنها قانون من این است که زمان یادداشت کردن تاریخ بزنید. (هر لباسی که می خواهید بپوشید، برای نوع لباس هیچ قاعده ای وجود ندارد.)
شاید تا به حال ایده ی اصلی را به دست آورده باشید.
این مسابقه نیست که برای قبول شدن مجبور باشید خوانا بنویسید، از قوانین پیروی کنید، روی کارت های ۵×۳ بنویسید و خاطراتتان را در صندوقچه ی مغزتان حفظ کنید. هرطور دلتان می خواهد بنویسید و نتیجه ی آن را دریابید.
جیم کری آن را یک بار نوشت و در جیبش نگهداشت ، اسکات آدامز و سوزی اورمن آن را هر روز چندین بار نوشتند، پیتر پسرم آن را نوشت و حتی فراموشش کرد.
دیدگاه من این است: هرکسی می تواند به طریق متفاوتی انجامش دهد و اثر اعجاب انگیز آن را ببیند.

اصل کار ایمان است

شعار جالبی را روی سپر یک ماشین در پارکینگ کلیسا دیدم، بلافاصله آن را پشت خبرنامه ی یکشنبه یادداشت کردم تا یادم نرود. شعار این بود:

خیر باشد(۱۶)

با دیدن این شعار لبخند روی لب هایم نقش بست.
«خیر باشد» فلسفه ی این کتاب است.
تصور من این اعتقاد محکم است که آنچه اتفاق می افتد، خوب است و زندگی روایتی است که خود، در نوشتن آن دست دارید(۱۷). ما اغلب درمانده ی ظواهر می شویم ، اما چیزی که اهمیت دارد ایمان است. درواقع ایمان است که به «خیر باشد» می انجامد.
***
آیا درباره ی سُنت دفن مجسمه ی «سنت جوزف(۱۸)» در حیاط خانه شنیده اید؟ این کار برای زمانی است که می خواهند خانه ی خود را فوری به فروش برسانند.
خیلی ها به تاثیر آن اعتقاد دارند و نشریات معتبری مثل نیویورک تایمز و مجله ی تایم مقاله هایی درباره ی این مراسم دینی به چاپ رسانده اند.
وقتی تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم ، از این فکر که خانه ام را به نمایش بگذارم و مراقب باشم آینه های سرویس بهداشتی همیشه براق باشند ، بیزار بودم. از این فکر که غریبه ها در اتاق های شخصی من قدم بزنند، حالم بد می شد.
به همین خاطر با ساده دلی، برای خرید یک مجسمه ی سنت جوزف به مغازه ی عتیقه فروشی کاتولیک محله ی مان رفتم.
وقتی به اگنس گفتم چه خواسته ای دارم، به نکته ای اشاره کرد که تا آن موقع هرگز نشنیده بودم. اگنس گفت محل دفن مجسمه ی سنت جوزف را علامت بزن، تا بعد از فروش خانه، بتوانی آن را بیرون بیاوری و در جای مناسبی در خانه ی جدید قرار بدهی.
و من تمام سوال هایی را که درباره ی چگونگی خاک کردن مجسمه به ذهنم می رسید پرسیدم. نگران درستی انجام این کار بودم. آیا باید از نوع گران قیمت باشد؟ از چوب تراشیده و با دست رنگ شده باشد؟
یا باید یک شکل ارزان و کوچک باشد؟ یک نمونه ی پلاستیکی خوب کار شده چطور است؟
صورت مجسمه را به کدام طرف بگذارم، به طرف خانه یا خیابان؟
آن را در حیاط پشتی دفن کنم یا مقابل نمای در ورودی ساختمان؟
آیا جعبه ی ماسه بازی بچه ها مناسب است؟
راستش را بخواهید ، جرات نمی کردم آن را دفن کنم.
آیا می توانم برای حفاظت دور آن پارچه ای بپیچم، یا درون کیف زیپ دار بگذارم؟
به نظرم ظالمانه می آمد که آن را درون خاک کثیف بگذارم، اما شاید تماس با خاک لازم بود.
آیا باید قبل از این کار در مقابل مجسمه به دعا مشغول می شدم؟ و یا شاید بعد از بیرون آوردن آن؟ یا نیازی به هیچ یک از اینها نیست؟
اگنس گفت اگر راضی به دفن آن در حیاط منزل نیستی ، اشکالی ندارد. مجسمه ی سنت جوزف قدیس، حامی خانواده هاست ، اگر از او کمک بخواهی، هر کجا که باشد خواسته ات را برآورده می کند. خاک سپاری مجسمه کاری نمی کند ، بلکه دعا و نیایش تو برای سنت جوزف و ایمان است که موثر واقع می شود. از حرف های اگنس دلگرم شدم.
یک مجسمه ی کوچک پلیمری از سنت جوزف را در طاقچه ی شیشه ای در ورودی خانه قرار دادم. در کنار آن تابلویی سه تکه از حضرت مریم و مجسمه ی الهه کوآن یین(۱۹) که از سه نسل قبل در خانواده ی ما بود گذاشتم.
در قفسه ی زیر آن مجسمه کوچکی از سلیکت ، نگهبان آرامگاه فرمانروا توت، قرار دادم.
روز یکشنبه را برای بازدید خریداران تعیین کردم، بنگاه دار تابلوی «فروشی» را روی چمن ها نصب کرد، قرار بود بازدید مقدماتی روز پنجشنبه انجام شود.
دلهره داشتم.
می دانستم چه می خواهم، هرچند غیرممکن به نظر می آمد. می خواستم خانه ام زود به فروش برسد، بدون اینکه آن را برای فروش به نمایش بگذارم.
چهارشنبه صبح بود که مجسمه ی سنت جوزف را روی طاقچه گذاشتم و بعد دخترم کاترین را برای ارتودنسی بردم. وقتی که در اتاق انتظار دندانپزشک بودم، سناریوی وقایع آینده را به صورت توصیفی نوشتم.
زنی در همسایگی مان که اصلا او را نمی شناختم ، قبل از اینکه خانه را برای فروش بگذارم باخبر شد. چهارشنبه بعدازظهر همراه شوهرش آمد و خانه را بیشتر از قیمت تعیین شده خرید و من هرگز مجبور نشدم خانه ام را در معرض تماشای عموم بگذارم.
چهارشنبه صبح این کلمات را در دفتر یادداشت بزرگ و قهوه ای نوشتم و چهارشنبه شب دقیقا همان اتفاقی که تصویرسازی کرده بودم افتاد. البته با یک تفاوت خیلی خوب! وقتی که آن خانم در حال تماشای خانه بود ، دو زوج دیگر هم برای خرید پرس وجو کردند و مشغول تماشای اطراف شدند.
در عرض یک ساعت ، هر سه زوج قرارداد نوشتند و با بنگاه دار برگشتند و همگی خانه را با قیمت بالاتر از حد تعیین شده خواسته بودند. مجسمه ی کوچک کرم رنگ سنت جوزف ، با سربلندی روی میز آشپزخانه نشسته بود و من داشتم درباره ی نوع قرارداد مشتریان برای انتخاب بهترین خریدار مذاکره می کردم .
نیمه شب چهارشنبه خانه به فروش رفته بود درحالی که اصلا خانه را به تماشای عموم نگذاشته بودم.

راه درست یا غلطی برای انجام وجود ندارد

زندگی، داستانی است که شما در نوشتن آن دست دارید. اجازه دهید شروع کنیم.
***
ممکن است فهرست سوال ها و افکاری به ذهن شما خطور کند.
سوال هایی همچون:

* از نوشتن بیزارم. این نوع نوشتن چه تفاوتی دارد؟ (رجوع کنید به فصل یک)
* نمی دانم چه می خواهم؟ (ر.ک(۲۰) به داستان مارک ، فصل دو)
* اگر... چه؟ اگر... چه؟ اگر به خواسته ام نرسم چه؟
* اگر بشود چه؟ وحشت دارم (.ر.ک به داستان جین ، بخش پنج)
* چطور بفهمم میان خواستن و آمادگی برای به دست آوردن تفاوت وجود دارد؟ (ر.ک به داستان گلوریا ، بخش چهار)
* چند راه برای رسیدن به یک هدف وجود دارد؟ (ر.ک به نتیجه ، بخش هشت شکست و یا بخش بیست)
* چطور بفهمم که در مسیر درست هستم یا خیر ؟ (ر.ک به در کمین علائم و نشانه ها، بخش یک)
* آیا می توانم همزمان بیش از یک هدف داشته باشم؟ (ر.ک به در نوبت گذاشتن ، بخش دوازده)
* اگر گیر کنم چه ؟ (ر.ک به کادر پیشنهادات، بخش سه نزدیک شدن به آب و بخش نه رفع گیر ، فصل شش)
* صیقل دادن نارگیل ها ، بخش یک؛ نامه نوشتن برای خدا. (ر.ک بخش پانزده)
* آیا مساله ، خاص بودن من است ؟ (ر.ک به داستان سیدنی ، بخش هفت)
* چه طور رویای خودم را زنده نگه دارم ؟ (ر.ک به تمرکز روی نتیجه، بخش هشت)
* آیا کمک دیگران پشتیبانم خواهد بود یا باید خواسته ام را پیش خودم نگه دارم ؟ (ر.ک به گروه سیمور ، بخش سیزده)
* در رسیدن به هدف ، میان تخیل و ابتکار چه تفاوتی است؟ (ر.ک به داستان میل ، بخش یازده)
* چرا از داشتن آرزوی بزرگ می هراسم؟ برای به دست آوردنش چه باید بکنم؟ (ر.ک به داستان مارک، بخش دو)
* اگر آن را بنویسم و اتفاق نیفتد چه ؟ (ر.ک به غلبه بر شکست ، بخش بیست)
* برای تکمیل چرخه به چه نیاز دارم؟ (ر.ک به شکرگزاری، بخش نوزده)

در ادامه ما به این سوال ها پاسخ می دهیم و داستان افرادی را بازگو می کنیم که طبق اصول کتاب عمل کردند و یا به شیوه ای منحصربه فرد، روش هایی را به کار بردند.
آدم های این کتاب هم افراد عادی و هم افراد غیرعادی هستند، عینا مثل خود شما.
مردم در این کتاب داستان خود را تعریف می کنند، نه برای اینکه فکر کنید آنها خارق العاده هستند ، بلکه ما می خواهیم بدانید که شما هم این گونه هستید.
زمانی که خواندن این کتاب به پایان رسید و تمرین ها را انجام دادید، خواهید فهمید که چگونه خواسته ی خود را بنویسید و چگونه باعث تحقق آن در زندگی تان شوید.

۱: بنویس تا اتفاق بیفتد

و حالا قبل از اینکه این فصل را بخوانید، می خواهم از شما خواهش کنم که تمام اهداف تان را تنظیم کنید. می توانید به قهوه خانه بروید و یک فنجان قهوه سفارش دهید و یا اینکه در خانه یک قوری چای نعناع دم کنید.
موسیقی مورد علاقه ی خود را در دستگاه پخش صدا قرار دهید و شروع به نوشتن کنید.
با سرعت و بدون اندکی درنگ بنویسید. حتی اگر این اهداف غیرقابل دسترس باشند. در مقابل آنهایی که خیلی مهم هستند، ستاره بزنید و از اینکه چیزهای زیادی را می خواهید، نگران نباشید. حتی هدف های به ظاهر نشدنی را هم ذکر کنید . از ته دل همه را بنویسید و چیزی را از قلم نیندازید.

لوهولتس(۲۱) ، مربی مشهور فوتبال، کار مشابه این را در سال ۱۹۶۶ انجام داد.
بیست و هشت ساله بود که پشت میز سالن ناهارخوری نشست و صدوهفت هدف دست نیافتنی را یک به یک نوشت .
او تازه بیکار شده بود و هیچ پولی در بانک برایش نمانده بود و همسرش بت نیز سومین فرزندشان را هشت ماهه حامله بود .
او به قدری دلمرده شده بود که بت یک نسخه از کتاب «جادوی فکر بزرگ» اثر دیوید جی .شوآرتز را به او داد تا به حفظ روحیه اش کمک کند .
به گفته ی خود هولتس:

تا آن موقع ، کاملاً بی انگیزه بودم. بسیاری از مردم ، که من هم یکی از آنها بودم ، در طول زندگی شان کار خاصی نمی کنند .

در کتاب جادوی فکر بزرگ گفته شده ، شما باید قبل از مرگ، تمام اهدافی را که می خواهید به آن دست پیدا کنید، بنویسید . او نیز همه هدف هایش را که هم شخصی بودند و هم حرفه ای، نوشت.
اهداف او برای یک مرد بیست وهشت ساله ی بیکار، دست نیافتنی به نظر می رسید . لیست او شامل مواردی چون:

شام خوردن در کاخ سفید ، شرکت در برنامه ی تلویزیونی تونایت شو ، ملاقات با پاپ ، سرمربی گری تیم نوتردام ، قهرمان شدن در مسابقات ملی ، فرود آمدن روی یک ناو هواپیمابر و سقوط آزاد از هواپیما بود.

اگر به وب سایت هولتس مراجعه کنید، در کنار این فهرست عکس هایی را می بینید مانند عکس های هولتس با پاپ ، تصاویر او در کنار رئیس جمهور رونالد ریگان در کاخ سفید و عکس هایی از او در حال خندیدن در کنار جانی کارسون؛ و همچنین توصیف احساسش هنگام پرش از هواپیما .
لوهولتس توانسته بود به هشتادویک مورد از صدوهفت هدفی که در سال ۱۹۶۶ در فهرستش منعکس کرده بود ، دست یابد .
بنابراین به خودتان اجازه ی رویاپردازی بدهید ، هرچند تعداد کمی از رویاهای تان دست یافتنی باشند . ریچارد بولز می گوید یکی از خسته کننده ترین جملات عالم این است: «اوه! حالا بیا واقع بین باشیم».
از کوه کلیمانجارو بالا بروید ، یک دانشگاه یا یک بیمارستان وقف کنید، یک اپرا تصنیف کنید ، در سالن اپرا فلوت بنوازید ، والدین بهتری شوید ، برای یک بیماری صعب العلاج دارو بسازید، یک پرورشگاه تاسیس کنید، اختراع خود را به ثبت برسانید، در تلویزیون ظاهر شوید و یا هر کار دیگری به همین اندازه بزرگ که نقشه اش به ذهن تان خطور می کند به شرطی که پول، هدف، و زمان، عامل تعیین کننده نباشد ، زیرا نه پول هدف است و نه زمان، عاملی تعیین کننده .
بگذار اتفاق بیفتد. هنگامی که در کمین علائم و نشانه ها هدفی را با ایمان کامل می نویسید ، چطور بدانید که راه درست را می روید ؟
بعضی وقت ها به معنای واقعی کلمه ، علائم در اطراف شما هستند
***
دخترم امیلی(۲۲) وقتی داشت دور دریاچه ی گرین لیک می دوید ، جوانی حدودا چهارده ساله را دید که اسکیت بازی می کرد در حالی که نوشته ای را با خود حمل می کرد:

تخت خواب یک نفره ی رایگان ، دنبالم بیایید

جوان برای آپارتمان دانشجویی جدیدش به دنبال یک تخت خواب می گشت. او به این تخت خواب نیاز داشت و در جایی دیگر ، مادربزرگش قصد اسباب کشی داشت و می خواست یک تخت خواب یک نفره را با خوشخواب و دراور ش، به کسی ببخشد و درنهایت مادربزرگ تخت و دراور را به او بخشید .
***
امیلی در زندگی خود دائما به دنبال اتفاقات خوب می گردد و جالب اینکه اتفاقات خوب هم برای او به وقوع می پیوندد.
امیلی می داند که هروقت نیاز به کمک داشته باشد ، کمک در دسترس اوست .
یک بار او در قسمت مرکزی کتابخانه سخت مشغول انتخاب یک مقاله برای گزارش نیمسال تحصیلی خود بود .
ناگهان صدایی ، همچون الهامی روحانی ، سکوت کتابخانه را شکست:
«همه ی دانش آموزانی که برای تکالیف خود احتیاج به کمک دارند ، لطفا به طبقه ی دوم مراجعه کنند».
او تنها دانش آموزی بود که به صدا پاسخ داد و رئیس کتابخانه در اتاق کنفرانس به صورت خصوصی و تماما در اختیار او ، به روی موضوع امیلی توجه نشان داد و بسیار کمک حال او شد.
***
همیشه آرزو داشتم که در مواقع مشکلات و روبه رو شدن با مخمصه ها و دودلی ها ، ابرها شکاف بردارند و یک صدای منجی، چارلتون هستون گونه ما را به طبقه ی دوم هدایت کند ، آنجا کتابدار زندگی ساعت ها کنارمان بنشیند و همه ی پرسش هایمان را پاسخ دهد و با ما گفت وگو کند: «تمام کسانی که در زندگی به کمک نیاز دارند ، لطفا به طبقه ی دوم بیایند» . همیشه یک چنین ندایی هست ولی متاسفانه ما اغلب آن را نمی شنویم و اگر هم پیامی دریافت کنیم ، متوجه آن نخواهیم شد و طبیعت مخصوص این امر را تصادفی فرض می کنیم .
ما فکر می کنیم اغلب پیشامدها نوعی «تطابق» است، سوای رویدادهایی که به راحتی شانس یا تصادف تلقی می شوند، من در جواب می توانم آن را «برو! حرکت» بنامم. درواقع «برو! حرکت» بخشی از یک طرح است . هرچند این حوادث یک نشانه و یا یک علامت هستند . «برو! حرکت» جلودار شروع یک جنبش چراغ سبز و یا هجای تحکم داور مسابقه در مسیر است . به جای خود ... آماده ... حرکت ...
کارل .گوستاو .یونگ (روانشناس سوئیسی) آن را «قانون همزمانی»(۲۳) می نامد، به علاوه وقتی که حوادث با یک نظرکردگی منطبق می شوند، عده ای آن را «پیام هایی از عالم وجود» یا «ارتباطات کیهانی» می نامند . درواقع می توان گفت که زندگی هر یک از ما بخشی از یک طرح بزرگ تر است.
عده ای معتقدند که ما از خودمان امواج انرژی ساطع می کنیم و این انتقال امواج و ارتعاشات ، به خودمان برمی گردد. عده ای آن را «شفاعت الهی» می نامند . این نظریه ها منحصرا دوپهلو نیستند . من به اندکی از هر یک اعتقاد دارم .

این نظریه ها دارای دوجنبه ی مشترک هستند و آن اینکه:
۱) در لحظه به ما مسئولیت می دهند .
۲) نیروی قوی تری که همواره ناظر ما بوده و همیشه به تک تک ما نظر دارد .

وقتی می نویسیم ، به سوی جهان یک خبر می فرستیم: هی من حاضرم! و پیامی که به ما می رسد این است «برو ، حرکت»
«من پیامت را گرفتم ، و دارم روی آن کار می کنم»

از مغزتان کمک بگیرید .
با نوشتن رویاها و الهامات درونی تان مثل این است که تابلویی بدین مضمون آویزان کرده باشید: «کار و بار سکه است» یا به قول دوستم الین ، با نوشتن آن ، «راه کار باز است» .
شما حضورتان را در بازی اعلام می کنید . با آوردن آن روی کاغذ به قسمتی از مغز خودآگاهتان به نام دستگاه فعال ساز شبکه ای پیام می دهید که به بازی ملحق می شوید .
***
در انتهای پایه ی مغز ، که به اندازه ی یک انگشت است ، توده ای از سلول ها هستند که کارشان طبقه بندی و ارزیابی اطلاعات دریافتی است . این مرکز کنترل را دستگاه فعال ساز شبکه ای(R.A.S)(۲۴) می نامند .
سیستم (R.A.S) اطلاعات ضروری را به قسمت فعال مغز می رساند و اطلاعات غیرضروری را به قسمت نیمه آگاه مغز می فرستد (R.A.S) ، مغز را در حالت هوشیار قرار می دهد و هشدارها را دریافت می کند. درست مثل گریه ی شبانه ی فرزندتان از انتهای راهروی پایین که می تواند شما را از خواب عمیق بیدار کند.
(R.A.S) صداهای بی اهمیت شبانه را ارزیابی می کند؛ چکه شیر آب، صدای جیرجیرک ها یا تردد شبانه ی ماشین ها، و با جدا کردن موارد غیرضروری ، شما را تنها برای موارد ضروری بیدار می کند . بچه فریاد می زند ، بلافاصله صاف در رختخواب می نشینید و کاملا بیدار و آماده برای نجات طفل در معرض خطر هستید .
مثال فراوان است ، اما بیشترین آشنایی که با کار سیستم فعال ساز شبکه ای دارید ، تجربه ای است که همه حداقل یک بار با آن روبه رو شده ایم. در اتاق شلوغی مشغول صحبت با شخصی می باشید، اما صدای جمعیت بلندتر از صدای مکالمه ی شماست، ناگهان شخص دیگری در آن طرف اتاق اسم شما را می برد .
آن کلمه از میان دریایی از همهمه عبور می کند، بلافاصله گوش های شما تیز می شود ، سرتان را به سمت گوینده برمی گردانید و مشغول گوش دادن به صحبت های او می شوید ، سعی می کنید بشنوید آیا حرف خوبی درباره ی شما می زند یا خیر؟ آماده اید در برابر حرف های بد از خود دفاع کنید.
این نمونه ی بارزی است از عملکرد دستگاه محرک مغز، یا دستگاه فعال ساز شبکه ای . در این حالت شما فقط روی مورد خاصی که برایتان مهم است متمرکز شده اید .
هرچند ممکن است که فکر کنید حواستان به سخنان مخاطب است، اما درواقع توجه شما تقسیم شده و اطراف را کاملا زیرنظر دارد. حتی زمانی که در حال صحبت هستید، اطلاعات اطراف توسط مغزتان طبقه بندی می شود. نام شما وقتی که بر زبان کسی جاری می شود، مانند تکه ای طلا در میان شنزار نمایان می شود .
دستگاه فعال ساز شبکه ای (R.A.S)مانند صافی است . نوشتن نیز مانند صافی عمل می کند . مواردی شروع می کنند به پدیدار شدن، ماهیت دستگاه صافی شما هم همین است .
اگر شما قبلا هرگز موتور هوندا نداشته اید و به تازگی یک موتور هوندای آبی خریده اید ، حالا همه ی هونداهای آبی موجود در شهر را می بینید . ممکن است متعجب شوید که این همه هوندای آبی از کجا آمده؟ اما آنها همیشه بوده اند و شما فقط به آنها توجه نکرده بودید .
نوشتن یک هدف ، مثل خریدن یک هوندای آبی است . این کار ذهن تان را صاف می کند و به شما کمک می کند چیزهای اطراف تان را بهتر ببینید . نوشتن باعث فعال شدن (R.A.S) می شود که امواجی را به سوی غشر مغز بفرستد: «بیدار شو ، توجه کن ، حتی جزئیات را از دست نده»! وقتی هدف را یادداشت می کنید، مغز شما برای رسیدن به خواسته تان پیام می دهد و نسبت به علائم و نشانه های درست مثل هوندای آبی رنگی که همیشه وجود داشته، یاری تان می کند.

برق انداختن نارگیل ها

هدفی که یک بار نوشته شده ، اغلب بدون اینکه زحمتی بکشید تحقق پیدا خواهد کرد .
اما این هم ایرادی ندارد که «کارهایتان را روی غلطک بیندازید».
***
هرچه جذابیت بیشتری به هدف خود بدهید و هرچه شوق و ذوق زیادتری نسبت به آن داشته باشید ، دیگران نیز تمایل پیدا می کنند که آرزوی شما به واقعیت تبدیل شود . من این توسعه ی بازیگوشانه ی کلمه را «برق انداختن نارگیل ها» نامگذاری کردم.
دانشمندان در دهه ی شصت نظاره گر میمون هایی بودند که در جزیره ای دورافتاده در ژاپن مشغول تمیز کردن خاک از روی سیب زمینی های شیرین و شُستن آنها در آب بودند .
وقتی که تعداد آنها از حد معمول زیادتر شد، میمون های دیگری هم در جزایر دیگر، همان کار را انجام می دادند . دکتر کن کیز این تجربه را به عنوان نوعی وابستگی به مسئولیت شخصی برای آرامش فکر تلقی می کند. شما هرگز نمی دانید که صدها میمون قادرند آگاهی مشترک را تبدیل به تفاهم دسته جمعی کنند. من به جای عبارت پاک کردن خاک از روی سیب زمینی ها از عبارت «برق انداختن نارگیل ها» استفاده کردم.
ما باید بدانیم که فعالیت در نقطه ای، باعث تحرک در نقطه ی دیگری خواهد شد . وقتی با جدیت و اراده چیزی را می نویسید ، مطمئنا از درون شما چیزی تراوش خواهد کرد . کلمه منتشر می شود.
***
پسران من جیمز(۲۵) و پیتر، یک شرکت گرافیکی را طراحی کرده و اداره می کنند. آنها دارای قوه تخیل قوی و ذهنی خلاق هستند و علاوه بر آن کارگرانی خستگی ناپذیرند و کارشان در حال رشد و شکوفایی است.
آنها در آغاز هر ماه یک جلسه ی برنامه ریزی برگزار می کنند و اهداف خود را برای آن ماه روی کاغذ می آورند . آنها هر دوشنبه صبح ، هدف های منتخب هفته را روی تخته یادداشت می کنند . از آن لحظه به بعد ، می دانند که فعالیت هایشان اغلب به طور غیرمستقیم، آن اهداف را تغذیه خواهد کرد . آنچه پیوسته موجب رغبت و دلگرمی آنهاست، میزان سفارش کاری است که از منابع غیراحتمالی دریافت می کنند .
جیمز و پیتر وقتی که درباره ی موفقیتی که در «برق انداختن نارگیل ها» داشتند صحبت می کردند ، بسیار خوشحال بودند. آنها وقتی که در حال جذب یک مشتری هستند از جایی دور از انتظار، مشتری دیگری ظاهر می شود . پیتر مثالی می زند: ما برای) بولز آی گرافیک(برنامه داشتیم کارمان را بیشتر توسعه بدهیم ، پس برای هریک از مشتریان یک خبرنامه ی تبلیغاتی ارسال کردیم ، تقریبا بلافاصله تماس های تلفنی دریافت کردیم، اما نکته جالب اینکه تلفن ها از طرف مشتریان نبود بلکه از طرف اشخاصی بود که در فهرست دریافت کنندگان خبرنامه نبودند. ما انرژی خود را در این کار گذاشتیم و تلفن های زیادی به ما شد ، اما از طرف مشتریان جدید .
آنها هدف خود را نوشتند: «ما به تبلیغات بیشتری نیاز داریم . باید برای خودمان یک نام خودمانی انتخاب و آن را به مردم معرفی کنیم ». آنها غرفه ای در یک نمایشگاه اجاره کردند . آگهی هایی را به شرکت های منطقه که ممکن بود در زمینه ی طراحی نیاز به کمک داشته باشند فرستادند .
آنها با فرستادن دیباچه های تبلیغاتی با شرکت های تازه تاسیس ارتباط برقرار کردند و با بسته های معرفی نامه ی شغلی به تعامل با آنها پرداختند. بسیاری از این تلاش ها و مخارج مستقیما نتیجه نداد ، بلکه آنچه در مجموع غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی بود ، این بود که روزی از مجله ی وال استریت با آنها تماس گرفته شد .
کار مجله ی وال استریت چاپ مقاله هایی درباره ی کسب و کارهای کوچک اما موفق بود ، مغازه ی کپی کینکو نام آنها را به عنوان دو فرد «فعال و نوآور» معرفی کرده بود . مقاله ی آنها در اینترنت منتشر شد و همه جوره در معرض دید قرار گرفتند .

یافتن فردی کاملا مناسب برای بازاریابی

دوست من هالی می خواست فردی را به عنوان بازاریاب استخدام کند . من به او گفتم هدفت را بنویس و بعد در جزیره ی کوچک خودم شروع کردم به «برق انداختن نارگیل ها» برای دوستم.
با تعدادی از دوستانم تماس گرفتم و آنها مرا به برخی از بهترین افراد در این حرفه معرفی کردند، با تک تک آنها تماس گرفتم ، درباره ی هالی با آنها صحبت کردم و آنها توصیه های خوبی به من کردند . تعدادی از این ایده ها را با دوستم جان ، که به تازگی یک گزارش آگهی تهیه کرده بود ، درمیان گذاشتم تا به هالی منتقل کنم .
بعد از جمع آوری همه ی این اطلاعات وقتی با هالی تماس گرفتم ، دیدم که او شخص دیگری را استخدام کرده است، درحقیقت شخص کاملا مناسب خودش با او تماس گرفته بود!
آیا وقت خودم را تلف کرده بودم ؟ چون من هیچ کمکی به او نکرده بودم و مشکل هالی از طریق دیگری حل شده بود. به هیچ وجه ! دوست و معلمم باب مک چسنی ، آن را «هم زدن دیگ» می نامد . هالی با تماس به من دیگ را هم زد ، من هم دیگ را برای هالی هم زدم ، و مسئول سابق تبلیغات هالی که در حال حاضر به کارگردانی گزارش آگهی مشغول است ، ناگهان با هالی تماس گرفته و دقیقا برای انجام کاری که هالی نیاز داشت به او پیشنهاد داده بود . رسم دنیا این است و این گونه است که با نوشتن اهداف ، چرخ ها شروع به حرکت می کنند .
«برق انداختن نارگیل ها» باعث نوعی همزمانی یونگی می شود ، یعنی نوعی تلاقی با حوادث معنی دار.(۲۶)آن را بنویسید تا در مورد احتمال بروز آن اطمینان پیدا کنید . وقتی حرکتی اینجا انجام شود ، جنبشی مرتبط با آن در جای دیگر خلق خواهد شد . بنویسید تا اتفاق بیفتد . شما هرگز نمی دانید که چه وقت پیام شما در جزیره ای دیگر دریافت خواهد شد .

نظرات کاربران درباره کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

سلام به همه من این کتاب رو نخوندم ولی ی روشی هست از برایان تریسی ک انجامش دادم حتی کاملش هم نکردم ولی به بعضی از خواسته هام رسیدم واقعا اون خواسته ها خیلی برام غیر ممکن بودن ،دلیل اینکه روش برایان رو کامل نکردم چون خواسته هام واسم غیر قابل باور بود ولی خودم رو گول میزدم و مینوشتم.بعد از رسیدن به خواسته هام به این روش ایملن اوردم. قدرت نوشتن کم نیست دوستان توی قران هم ک یک چیزی حتمی شده،قران دربارش گفته که نوشته شدبر شما مثلا کتب علیکم الصیام....یا کتب علیکم القتال... نوشتن خیلی موثره و یکی از اثراتش این هست ک بزرگی اون خواسته رو توی چشم انسان میشکنه و اون رو براش ملموس میکنه بخصوص وقتی مجبور باشی با احساس بنویسی برای خدا که کاری نداره خواسته هات رو بده این بزرگی توی چشم ما ست و با نوشتن میشکنه و وقتی شکست، راحت بدست میاد خدا از قبل همه چیز رو مهیا کرده تا حالا چیز جدیدی واسه کسی خلق نکرده.همه چیز مهیا ست تو باید با قلب و احساس خــــــــــــــوب اون رو صدا بزنی و از خدا درخواستش کنی. این نظر من بود موفق و موید باشید
در 8 ماه پیش توسط نفيسه
دوستان فقط یه چیز بگم اگر تو انجام هرررر کاری تردید نداشته باشید قطعا به اون میرسید بدون شک فقط همین مهمه و من به کرّات تو زندگی تجربه کردم.(بطور مثال اگر قبل از امتحان تو دانشگاه مطمئن بودم که استاد امتحان نمیگیره نمیگرفت و خیلی از دوستانم به این رفتارم متعجب بودن,باور کنید این موضوع ساده و واقعیه) در مورد این کتاب هم اگر تردید داشته باشید که کتاب خوبیه یا بد قطعا بد و نامناسبه.
در 1 سال پیش توسط علیرضا
من نسخه چاپی کتاب رو پونزده تومن خریدم وخوندم خیلی عالی بود فقط بعد ازچندوقت باید دوباره مرور بشه ولی من با نوشتن اهداف بهشون رسیدم
در 1 سال پیش توسط mas..._61
این کتاب فوق العاده ست ، من نسخه چاپی آنرا خوانده ام اما نه یکبار بلکه چندین بار😊
در 1 سال پیش توسط ahm...ima
منم با نظر آقای اشراق کاملا موافقم باور شرط لازم برای رسیدن به موفقیت به شمار می رود ولی کافی نیست عوامل دیگری هم درین کار دخیل هستند که باور سنگ بنای آنها محسوب می شود با این تفاوت که من بجای عامل شانس عامل نهایی را خدا یا تقدیر می نامم که به نتیجه رسیدن یا نرسیدن خواسته هادر نهایت به خواست خدا بستگی دارد و تا او نخواهد هیچ در خواستی محقق نمی شود البته عامل تلاش عملی را هم نبایددرین خصوص نادیده بینگاریم تنها با خواستن و تجسم کردن و دست روی دست گذاشتن دریافت نهایی فقط به عامل شانس و احتمالات بر می گردد پیشنهاد میکنم درین خصوص کتاب چگونه به چیزهای عجیب بیندیشیم از انتشارات مازیار را مطالعه نمایید.
در 1 سال پیش توسط Ger...y77
اکثریت از اینجور کتاب ها راضین و میگن که بله واقعی هست. بعد یه نگاه که به کشور میندازی میبینی اوضاعش فاجعه باره. خب اگه این کتابهای پرفروش اینقدر خوبه چرا وضعیت مردم اینقدر بده؟ قسم روباه رو باور کنیم یا دم خروس؟ تو هر کشوری که بدبختی و فلاکت بیشتره ، خرافات هم بیشتره
در 3 هفته پیش توسط ami...sic
تکنیک نوشتن در مورد آنچه که در ذهن دارید هیچ فایده ای که نداشته باشه این فایده رو داره که ذهن شما رو آروم کنه و از شلوغی در بیاره.خودتون بهتر میدونید که یه ذهن مرتب چفدر کارا تر از یه ذهن شلوغه. من این کتاب رو‌توصیه می کنم و پیشنهاد میدم همراه کتاب قلم و کاغذ برای نوت برداری داشته باشید
در 6 ماه پیش توسط حسین شیرازی خواه
(شکست وجود ندارد ،فقط تاخییر در رسیدن به نتایج است).... کتاب کاربردی هست 🌻
در 11 ماه پیش توسط سپیده
فیدیبو نازنین،ممنونم❤
در 1 سال پیش توسط مهران ظریف
عالیه
در 3 هفته پیش توسط حنانه حاجی‌زاده