فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از سرد و گرم روزگار

کتاب از سرد و گرم روزگار

نسخه الکترونیک کتاب از سرد و گرم روزگار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از سرد و گرم روزگار

سرنوشت به دنبالم بود؛ «چون دیوانه‌ای تیغ در دست» به خلاف همسالانم، تسلیم آن نشدم. هر غروب پاییز از بلندای تک‌درخت تناور روستایمان چشم به افق‌های دوردست و بی‌انتهای کویر دوختم و به آواز درونم گوش فرا دادم؛ آوازی که مرا به «انتخاب» فرامی‌خواند. پس انتخاب کردم؛ فقر و بی‌پناهی را با شکیبایی تاب آوردم، از رنج و زحمت کار شانه خالی نکردم، سر در کتاب فرو بردم و بر همه‌ی تباهی‌های محیط اطرافم شوریدم... این قصه‌ی سرگذشت من است تا ۱۸ سالگی.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از سرد و گرم روزگار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

این خاطرات کم حجم به نظرم نیازی به مقدمه ندارد. شاید فقط تاکید بر این نکته لازم باشد که تمام تلاشم را به کار برده ام تا صادقانه و بی ریا روایت کنم. صداقت اما تنها اصل اخلاقی در زندگی بشر نیست، بلکه حفظ حریم و حرمت افراد فراتر از آن است. از این رو، از نقل ماجراهای پرده درانه به کلی صرف نظر کرده ام. در عین حال، آن جا که نیاز به بیان خاطره ای مضحک به منظور نشاندن لبخندی بر لب خواننده بوده است، گرچه به شرح صدر و وسعت نظر همشهریانم در سیرجان و منطقه زیدآباد واقفم، از ذکر نام حقیقی افراد صرف نظر و یا از اسامی مستعار استفاده کرده ام. در متن فقط هنگامی از افراد حقیقی نام برده ام که یا از آنان ذکر خیری به میان آمده است و یا از دوستان نزدیکم هستند. این دسته از دوستان شاید برخی از داوری های مرا، متفاوت از روابط گرم شخصی ام با آن ها، قدری سرد تلقی کنند. این سردیِ احتمالی عامدانه نبوده، بلکه منطق شیوه روایت داستان آن را بر من تحمیل کرده است.
اندوهی که بخش هایی از این خاطرات بر دل می نشاند و یا لبخندی که بخش های دیگر آن بر لب می آورد، شاید به نوعی بیانگر سرشت کمیک ـ تراژیک حیات انسانی است، اما به نظرم هم موقعیت های کمدی هم موقعیت های تراژیک، هر دو حاوی معنایی است که کشف آن ها شاید فلسفه خلقت ما آدمیان باشد.

احمد زیدآبادی
۲۷/ ۳/ ۹۶
تهران

(۱)

آب قنات در قلعه مظفرخان به آرامی جریان داشت. تابستان بود و توت های درشت و رسیده یکی پس از دیگری از بلندای درختان کهنسال به روی آب فرومی افتادند و بر سطح آن شناور می شدند. پسرکی سه ساله روی «کُت پِله» ــ جایی که آب از جویِ روباز به تونلی سربسته از نای وارد می شود ــ دراز کشیده بود و با فروبردنِ سرش به عمقِ جوی، در انتظار رسیدنِ دانه های شیرین توت به قصد شکار آن ها بود. در آن لحظه هیچ کس در قلعه نبود. مادرش برای جمع آوری هیزم به باغِ پسته «امیر آقا» رفته بود و خواهرانش هم در پستوهای نمور و تاریک به قالی بافی مشغول بودند. پسرک با نخستین تقلّا برای شکار دانه های توت، با سر به عمقِ آب فرورفت. جریان آب او را به داخل کت پله کشاند و از چشم هر ناظر احتمالی پنهان کرد. آن روز نوبت آبیاری علی نِذرعلی در باغ های اطراف بود. علی نذرعلی درست در همان لحظه ای که بچه به داخل جوی آب سرازیر می شد، از پیچ کوچه وارد قلعه شد و سایه مانندی از دو پای طفلی را که طعمه آب شده بود در هوا معلق دید. او به سرعت خود را به کت پله رساند، بیلش را جلوی آب گرفت و کودک را از داخل آن بیرون کشید.
آن کودک سه ساله ای که معجزه آسا نجات یافت من بودم و ماجرا هنوز به صورتی مبهم در ذهنم سوسو می زند.
روستای زادگاه من ابراهیم آباد زردوئیه نام داشت که در محاوره محلی به آن «زردو» می گفتند. زردو مانند دو ضلع متقاطع، یکی از شمال به جنوب و دیگری از شرق به غرب گسترده شده بود. به ضلع شمالی ـ جنوبی، بالایِ قلعه و به ضلع شرقی ـ غربی پایینِ قلعه می گفتند. از نقطه نظرِ جغرافیایی این نام گذاری به واقع معکوس بود، اما در روستاهای ایران، «بالا» نه لزوماً شمال بلکه همان سمتی است که آب قنات یا رود از آن طرف سرازیر می شود. ما در بالای قلعه زندگی می کردیم؛ جایی که قنات زردو در آن جریان داشت و درخت های توت کهنسال و باغ های به نسبت آبادش آن را از پایین قلعه متمایز می کرد.
زردو بیش از پنجاه خانوار ساکن داشت که در خانه های خشت و گلیِ شخصی و یا در مجتمع هایی زندگی می­کردند که در اصطلاح محلی به آن ها قلعه می گفتند؛ این قلعه ها به واقع محیط محصوری بود که در یک طرفِ آن ها اتاق های خشتی بیخ در بیخ هم برای اسکان «خوش نشین ها» ساخته شده بود و در طرفِ مقابل آن نیز چندین آغل و «پروَس»(۱) وجود داشت که برای نگهداری گاو و گوسفند و مرغ و خروس اهالیِ قعله استفاده می شد.
قعله نشینان از نظرِ مال و مکنت هم تراز نبودند، اما درآمد هیچ کدام از آن ها به اندازه ای نبود که قادر به ساخت منزل شخصی باشند. هر خوش نشینی که اندکی موقعیت مالی اش بهبود می یافت، نخستین اقدامش ساخت خانه ای شخصی بود. با این همه، زندگی در قعله با همه محدودیت ها و گرفتاری هایش، جنب و جوش و صفای بیشتری داشت و اگر نزاعی بین ساکنان پیش نمی آمد که زندگی را به کام شان تلخ و زهرآگین کند، شور و شوقِ حیات گاهی خوشبختی ملایم و کمرنگی را هم برای خوش نشینان رقم می زد. اگر آب قنات هم از داخل قعله عبور می کرد، صفای آن طبعاً بسیار بیشتر می شد؛ به خصوص این که در کنارِ جوی آب، درختان پر شاخ و برگ توت و «شن» هم سر به آسمان داشتند و سایه های خنک خود را در بخش وسیعی از قعله پهن می کردند و حتا در روزهای سوزان تابستان نیز خنکای مطبوعی پدید می آوردند.
در قعله مظفرخان که محل زندگی ما بود، هم آب قنات در سرتاسرش روان بود هم درختان توت و شِنَش منظم و آراسته بر نیمی از فضای قعله سایه گستر بودند.
من در همین قعله به دنیا آمدم. طبق شناسنامه ام در نهم شهریور سال ۱۳۴۴ شمسی. اما خواهرانم به یاد دارند که من در «کولَک کار» ــ هنگام کشت پنبه ــ به دنیا آمده ام که می شود اواخر فروردین و یا اوایل اردیبهشت! هنگام تولدم صفیه، مامای مشهور روستا، پیدا نمی شود و از همین رو بی بی صغری، زن محرضا، مامایم می شود. بی بی صغری زنی آرام و خاموش و بی آزار بود و در طول دوران کودکی ام هرگاه مرا در کوچه می دید، با لبخندی از رضایت به عابران می گفت: «من بی بی (ماما)ی این هستم!»
مادرم که نامش ربابه بود، در حدود چهل سالگی اش مرا به دنیا آورد، یعنی زمانی که از باردار شدن و به خصوص صاحبِ فرزندِ پسر شدن تقریباً مایوس و نومید شده بود. پیش از آن، هشت شکم زاییده بود که پنج تای آن ها از جمله دو پسر در کودکی مرده بودند و تنها سه دختر به نام های نرگس و پروین و شهین برایش باقی مانده بود. او همیشه خیال می کرد که تولد من، به نوعی پاسخ قدیسین به سوزِ ناله ها و تضرع های شبانه اش و حمایت از او در مقابلِ بدجنسی ها و حسودی های دشمنانش بوده است! با این خیال، به نحوی احتیاط آمیز سودای آینده ای درخشان و شغل و حرفه ای بی نظیر برایم در ذهنش می پروراند، اما والاترین شغلی که در این باره در تصورش می گنجید، سپاهی دانش بود؛ یعنی همان سرباز ـ معلم هایی که بر اساس انقلاب سفید محمدرضا شاه به روستاها اعزام می شدند تا به کودکان روستایی آموزش دهند. مادرم گاهی آرزوی چنین شغلی را برایم رویاپردازیِ محض می دانست و با برآوردن آهی عمیق از سویدای دل می گفت: «ما از این شانس ها نداریم!»
با این همه، خوابی که خواهرم پیش از باردار شدن مادرم دیده بود، زن بینوا را دلگرم می کرد که درباره آینده ام تسلیم اندیشه های بدبینانه و آمیخته با وسواس خود نشود. قبل از تولدم، گویا خواهرم نرگس مردی به نام سید احمد از اهالی زردو را در خواب می بیند و او با چهره ای درخشان، انگشتری را به مادرم هدیه می دهد. مادرم این هدیه را رازآلود و نوعی عطف نظر خداوند به خویش تلقی می کرد و به همین جهت، نام مرا احمد گذاشت. این میزان حساسیتِ توام با امیدواریِ مادرم در مورد آخرین فرزندش، به زندگیِ بی نهایت محنت بار و پر از رنجش مربوط می شد. او به خصوص از تجربه زندگی مشترک با پدرم سخت تلخکام و آزرده خاطر بود.
پدرم محمدعلی که به او «مندلی» و گاهی «آمندلی» هم می گفتند، یک سال پیش از کودتای سوم حوت ۱۲۹۹ در زیدآباد به دنیا می آید.
زیدآباد در ۲۰ کیلومتری شمال سیرجان و غربِ کوهستان پاریز، در واقع مرکزِ جلگه ای وسیع و بسیار هموار و حاصلخیز است که ده ها پارچه آبادی از جمله زردو را دربرمی گیرد. زیدآباد که در گذشته دهستان بوده و به تدریج به بخش و سپس شهر تبدیل شده، به واقع نوعی «خان نشین» بوده است؛ بدین معنا که خان ها و اربابانی که در نزدیک به ۲۰ آبادی اطراف آب و ملک داشته اند، در آن جا در خانه های وسیع با بادگیرهای بلند ساکن بوده اند.
پدرِ پدرم ساده مردی فقیر به نام حیدر بوده که گویا از طرف پدر به قوم «لِری» و از طرف مادر به روایتی به قبیله شیبانی های عرب نسب می برده است. همسر او ام النساء در جوانی از دنیا می رود و دو پسر خردسال، یکی پدرم و دیگری عمویم ماشاالله، را از خود به یادگار می گذارد. پس از مرگ ام النساء، شوهرش حیدر تصمیم حیرت انگیزی می گیرد. او عمویم را با خود به سمت استان فارس می برد و پدرم را که گویا پنج ساله و به نقلی دیگر هفت ساله بوده است، در زیدآباد به حال خود رها می کند.
کودک بینوا یکه و تنها برای امرار معاش، مجبور به «خانه شاگردی» در خانه اقوام و یا اعیان به صورت «نون کُمی» می شود، بدین صورت که در برابر کار فقط شکمش را سیر کنند. زندگی به صورت نون کُمی، چندان قید و بندی به پای پدرم نمی زند و از همین رو او با احساس رهایی به محض روبه رو شدن با هر نوع سختی و آزاری، بی درنگ اربابش را تغییر می دهد. در روند تغییر دائمی اربابان، او پس از مدتی از روستایی در استان فارس به نام «بشنه» در صد کیلومتری غرب سیرجان سر درمی آورد و در خانه دختر عمه اش به خدمت گرفته می شود. دختر عمه در مجموع سختگیر است و انضباط خاص خود را به خصوص در مورد خورد و خوراک به پدرم تحمیل می کند. او یک روز لاشه بزی را «قورمه» می کند. قورمه ها را در شکمبه گوسفند می ریزد و سرِ آن ها را مُهر می کند و پس از تاکیدِ بسیار به پدرم که مبادا به آن ها دست درازی کند، راهی حمام می شود. در غیاب دختر عمه، پدرم که در آن روزگار «مندلو» خطاب می شده، توان خویشتنداری در برابر قورمه ها را در خود نمی بیند و با گشودن شکمبه، حسابی شکمی از عزا درمی آورد. دختر عمه پس از بازگشت از حمام، مُهر شکمبه قورمه را دست خورده می یابد و از شدت خشم کاملاً کنترل اعصابش را از دست می دهد. او بی درنگ چند نی قلیان را بر سر و بدن مندلو خرد می کند و سپس در غروبِ آن روز سرد پاییزی، او را تقریباً لخت و عور از خانه بیرون می اندازد. مندلو که آشنای دیگری در بشنه نداشته است، با پیراهنی که به قول خودش تنها یقه ای داشته و شلواری که فقط نیفه ای از آن بر جا بوده، در سوز سرما و تاریکی شب راه بیابان برهوت و شوره زار را در پیش می گیرد و تنها و پابرهنه به سوی سیرجان پا به دو می گذارد. در ظلمات شب، صدای زوزه گرگ ها و غرش پلنگ ها در کوه های اطراف بارها او را به وحشت می اندازد و در جای خود میخکوب می کند، اما چاره ای جز دویدن نمی یابد. روز بعد او پس از پیمودن نزدیک به هفتاد کیلومتر، در نزدیکی خیرآباد کفه، تنها آبادی بین راه، به گله ای برمی خورد و چوپان گله، مردی به نام «اسد سیاه» از خویشان او از کار درمی آید. اسد سیاه مندلو را می شناسد و تکه ای «نون کُرنونی(۲)» به او می دهد. پس از خوردن نان، مندلو دوباره به سمت سیرجان راهی می شود و نزدیک غروب به روستای باغ بمید در حومه سیرجان می رسد و یک راست به خانه یکی از خاله زاده هایش می رود. خاله زاده در را به روی او می گشاید و پس از بیان این جمله که «مندلو این جا چه کار می کنی؟» در را به رویش می بندد! مندلو به ناچار راه خود را به سمت زیدآباد کج می کند و شتابان به آن سو می شتابد. هنوز هوا چندان تاریک نشده که به روستای محمودآباد سید در ده کیلومتری زیدآباد می رسد. در آن جا مردی او را می بیند و حالش را می پرسد. مندلو داستان را نکته به نکته نقل می کند. مرد محمودآبادی او را به خانه خود می برد و در مغازه حلواپزی خود به کار می گیرد.
مندلو در حلواپزی به اندازه ای در خوردن حلوا افراط می کند که از تمام صورتش جوش و دمل بیرون می ریزد. اربابش یک روز او را برای علف چینی به صحرا می فرستد. در صحرا رهگذری به او بر می خورد. رهگذر یکی از عموزاده های ایلیاتی اش از کار در می آید و فوری او را می شناسد. عموزاده از صورت پرجوش و دمل مندلو به رقّت می آید و از او می خواهد که به همراهش به «اِیشوم» ــ ییلاق ــ برود تا بلکه با خوردن کشک و ماست و دوغ، دمل های صورتش التیام یابد. مندلو بی درنگ این پیشنهاد را می پذیرد و بدون آن که به ارباب حلواپزش خبر دهد، اره علف بری و چادرشب او را در همان صحرا رها می کند و به همراه عموزاده به ایشوم می رود. در ایشوم عموزاده و دیگر اقوام، عملاً مندلو را بی مزد و اجر در چوپانی و دیگر خدمات مرسوم در ایل به خدمت می گیرند. مدتی بعد او با عموزاده ها اختلاف پیدا می کند، از آن ها جدا می شود و به کار «کَعکینی» (مقنی گری) می پردازد. پس از مدتی، این کار هم به او سخت و گران می آید. کعکینی را رها می کند و باز به صورت نون کُمی به خدمت اربابان و مباشران آن ها در می آید.
ظاهراً اربابان و به خصوص مباشران انتظار داشته اند که او به عنوان نون کُمی به هر کار سختی تن دهد و به غذاهای بی بها و بی مزه ای چون نان خشک، دوغ، کشک و یا اوگرمو قناعت کند. پدرم اما از روی غریزه می دانسته است که نون کُمی به مثابه «شغلی آزاد» تلازمی با تن دادن به کارهای طاقت فرسا و تحمل ریاضت ندارد؛ از همین رو، هرگاه کار را دشوار می بیند و یا غذا را موافق طبع خود نمی یابد، بی درنگ اربابش را عوض می کند.
این رفتار در واقع نوعی شهرت هم برای او در منطقه پدید می آورد؛ به ویژه آن که یکی از مباشران به طعنه و طنز به تمام مردم منطقه اعلام می کند که هیچ کس حق ندارد پدرم را مندلو بنامد، زیرا ارباب واقعی اوست! چون از یک سو حاضر به نشستن روی «گَرجین» برای کوبیدن خرمن گندم نیست و می گوید سرش «تُو» می خورد (گیج می رود) و از سوی دیگر غذاهای خوشمزه ای چون تخم مرغ و «چَیمال» ــ ترکیبی از نان تازه و خرما و روغن ــ طلب می کند. از این رو، مباشر موکداً از همه می خواهد که مندلو را از آن پس «آمندلی» صدا بزنند و هر کس جز این بگوید، او پدرش را درمی آورد!
بدین ترتیب، مندلو تبدیل به آمندلی می شود و این عنوان رواج گسترده ای پیدا می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب از سرد و گرم روزگار

اسم احمد زدابادی رو دیدم حیفم امد کتاب رو الکترونیک بخرم میرم کاغذیش رو می خرم . احمد زیدابادی مردی که همه ی زندگیش رو در سال ۸۸گذاشت. شرف ال قلم
در 1 سال پیش توسط مسیح عطایی
کافیه اسم نویسنده رو تو گوگل سرچ کنید. همین اسم کافیه که کتاب باید خریداری کرد.
در 1 سال پیش توسط rez...li1
احمد آقا شرف روزنامه نگاریه
در 1 سال پیش توسط ard...179
ایشان نظیر ندارن. آزاده مرد تکرار نشدنی
در 1 سال پیش توسط زهرا مختاری
هروقت اسم احمد زیدآبادی رو میبینم یاد این جمله منتسب به دکتر حسابی می افتم که گفته بود"جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب می شود" .
در 1 سال پیش توسط مح م
خیلی کتاب خوبی بود ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
در 1 سال پیش توسط alireza hadavi
به یاد آر ... ممنون از فیدیبو
در 1 سال پیش توسط ک آ
روح پراگ میخواندم، داستان اول. خودزندگینامه کلیما و روایتش از اتفاقات کودکی، ترسیم فضا، ارتباطش با مسائل سیاسی و وقایع رخ داده در سالهای بعد. مقایسه اش با این کتاب همه چیز را واضح میکند کتابی ناامید کننده.جدا از حواشی مربوط به نام نویسنده و شهرتش در سالهای اخیر که مسلما در انتخاب اثر برای مطالعه هم بی تاثیر نبوده است، با شرح خاطرات دوران کودکی و نوجوانی نویسنده روبرو میشویم که سرشار از جزئیاتی بیهوده، تلاش جانکاه نویسنده برای متمایز کردن خود از هم سن و سالان و حس خودبرتربینی و تبختر نسبت به همشهریان و دوستان و حتی معلمین و بزرگ سالان است. اگر این روحیه و چنین خاطراتی، نوشتن کتاب زندگی نامه را جایز کنند، هر نوجوانی در ایران می تواند به سادگی هزاران صفحه قلم فرسایی کند و چنین زندگی هایی هم کمیاب نخواهند بود در باب جزئیات بیهوده، از یک طرف، ارتباط و پیوستگی خاطره ها با یکدیگر و با روایت اصلی اثر مشخص نیست و از طرف دیگر، گاهی جزئیات آن قدر بی ربط و زیاد می شوند که نه تنها مطالعه را کسالت بار می کنند بلکه حتی صداقت نویسنده را هم زیرسوال می برند. جزئیاتی که در فصل آخر به اوج خودشان می رسند و از شکسته شدن کوزه ای در خانه و گریه کردن برای آن در فصل اول یا نوع نمره دادن معلمهای دبستان به شرح کولرهای مهمانخانه ها در تهران و برخورد پا به میله ای در ماشین می رسند گاهی هم احساس می شود که نویسنده پنجاه و اندی ساله، افکار فعلی اش را از زبان کودکی در آن سالها بیان می کند که مغلطه ای بیش نیست. مثلا در ده سالگی اش معلم کلاس را نقد می کند که آلوده به تشنج آفرینی فرقه ای بوده است! یا می گوید که معلمهای دوران دبستانش سواد کافی برای ارائه دروس را نداشته اند. و یا در دوازده سالگی می گوید که شیفته بازی شگفت انگیز بازیگران فیلم دایی جان ناپلئون شده است. در دوران دبستان هم تحلیل می کند که افراد شاخص انتخابات امثال سعیدی نژاد و کرانی بودند و به نظر می رسد انتخاباتی بسیار رقابتی در پیش است!" یا کودک پانزده ساله می گوید توهین به دکتر مصدق مرا به قدری خشمگین کرد که تصمیم گرفتم به آنها اعتراض کنم اما همراهانم مانع شدند. مثالهایی از این دست زیادند آزار دهنده ترین بخش های کتاب هم پافشاری فراوان بر متمایز کردن خود از دیگران و القای حس خودبرتربینی و فهمیده تر بودن از همگان است. چند نمونه را برای مثال می آورم:  "در حقیقت، من از همان زمان به چیزهایی فراتر از سطح فکر و اندیشه هم کلاسانم و یا برخی از معلمانم می اندیشیدم" "عجیب آنکه لوش فراوان سطح آب توجه احدی جز مرا جلب نکرد و چند بار هم کوشیدم تا توضیح دهم که لوش ها نتیجه مرگ ماهی هاست، کوچک ترین اعتنایی به آن نشد" به همراه سایر مردم برای دیدن شاهپور: "دیدن شاهپور از نزدیک برای من هیجانی نداشت و از همین رو تلاشی برای حضور در جلوی خانه ارباب نکردم" "مدرسه زیدآباد برای من جاذبه ای نداشت زیرا شنیده بودم بچه های آنجا به جای درس به شیطنتهای نوجوانی مشغول اند و معلمان آنجا نیز از نظر سطح سواد و دانش اغلب به پای معلمان شهرها نمی رسند" در پای صحبت کنایه آمیز یک روحانی و عدم فهم بقیه: "من تمام سخنرانیهای شیخ را درک می کرم و متوجه نکته های تلویحی سخنانش می شدم" "با آنکه کارگران ساختمانی عموما روزه نمی گرفتند، من در آن سن هم به روزه گرفتن و هم به کار کردن در تمام روز اصرار عجیبی داشتم" "عملا نسبت به افراد مسن تر از خود به درک و فهم بیشتر و غنی تری از معارف دینی و غیردینی دست یافتم" "با سردی و بی اعتنایی به حرفهایشان گوش دادم و در آخر گفتم که در فضای دیگری سیر می کنم" در فضای اجرای حدود شرعی در ملا عام: "یکی از مسائل مورد انتقادم اجرای حدود شرعی و تعزیرات در ملا عام بود" - از زبان یک کودک "با پیگیری ها و مطالعات تازه، هویت سیاسی مستقلی در ذهنم شکل می گرفت و این به سهم خود مرا در محیط مدرسه و مسجد از دیگران متمایز و به نحوی جدا می کرد" و مصداق های پرشمار دیگر در کل، شاید به جز چند نکته کوچک در باب وضعیت اسفبار مردم حاشیه نشین در قبل از انقلاب که شاید در روزگار فعلی هم تفاوت خاصی نکرده باشد، و نگاه سنتی آنها به مسائل مختلف در زندگی مانند دین و پیشرفت و سیاست، مطالعه کتاب چندان راضی کننده نباشد و برای من از اواسط کتاب تنها به پایان رساندن آن اهمیت داشت. بنابراین، مطالعه آن توصیه نمی شود در طول متن، برای مصادیقی که باعث شد در نهایت به چنین برداشتی برسم کامنت گذاشته ام. شاید تعدادشان زیاد شده باشه و تکراری به نظر برسند و بخاطر آن از خوانندگان عذرخواهی میکنم
در 1 سال پیش توسط امین آشنا
عالی بود این کتاب. با ایشون در مجله ی شهروند امروز آشنا شدم و هرهفته ستونشون رو می خوندم.یکی از با شرف ترین روزنامه نگاران ایران.
در 1 سال پیش توسط یوسف
کتاب خوبیست
در 1 سال پیش توسط کتاب دوست