فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی

کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی
سفره تکانی یا مادران‌مان در خانه چه می‌کردند

نسخه الکترونیک کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی

هر سال در فصلش می‌خواهم مرباهای مختلفی درست کنم. می‌خواهم ترشی‌هایی را که بلد هستم درست کنم. غذاهایی را که دارند از یاد می‌روند بپزم. تابستان سبزی‌های مختلف را در خانه خشک می‌کنم. میوه خشک می‌کنم. با این که روز به روز توانم برای انجام کارها کم‌تر می‌شود اما نیرو و حسی مرا به سوی درست کردن آنها سوق می‌دهد. گاه از این که خود را برای انجام این کارها به تعب می‌اندازم، حیرت می‌کنم. ماحصل این دلمشغولی‌ها را اغلب به این و آن می‌بخشم. این کتاب یک کتاب آشپزی دیگر نیست. سرتقی من در انجام این کارها فقط و فقط برای به یاد آوردن چیزهایی است که ما را با کودکی‌هایمان پیوند می‌دهد و تنها این نیست بلکه زنده نگه داشتن حلاوت و خاطره عزیزانی است که آن‌ها را برای ما درست می‌کردند.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخشی از آمادگی بهاری خانه ما برای عید نوروز

شادی ما بچه ها برای عید، از زمانی شروع می شد که مادرم برنج را خیس می کرد تا آرد برنج درست کند. از یک ماه مانده به عید تدارک برای پختن شیرینی در خانه های شهر ما آغاز می شد. دو نوع برنج برای آرد برنج درست کردن، کوبیده می شد. یک نوعش برنج آشی طارم که ریع(ری) خوبی داشت. اما برای نان برنجی نباید از آن استفاده می کردی، چون نان برنجی بیش از حد پف می کرد و ترک می خورد. نان برنجی ترک خورده هم که معلوم است دستپخت شیرینی پز ناشی است. نوع دیگرش هم برنج درجه یک.
برنج را چند آب می شستند تا آب زلال شود و سه روز می خیساندند. بعد از سه روز در آبکش ها ریخته می شد. آبش که کشیده می شد، توی اتاقی ـ معمولاً مهمانخانه ـ که رفت و آمد کمتر بود روی سفره سفید پهن می کردند. پنجره اتاق در این مدت نیم ازگل بود تا باد بخورد به برنج ها که نمش گرفته شود. در این مدت چند بار زیر و رو می شد تا بو نگیرد و برای کوبیده شدن آماده گردد. بعد از سه روز هاون بزرگ را خاتون به حیاط می آورد و تا شب صدای کوبیدن برنج به گوش می رسید. مامان الک حریر را می آورد و برنج کوبیده را از الک در می کرد و دُرُشته هایش را دوباره توی هاون می ریخت. آرد برنج حریر را توی همان سفره های سفید چند روزی پهن می کردند و هرروز آن را زیر و رو می کردند تا تلخ نشود. وقتی خشک می شد، مامان آن را در کیسه های پارچه ای راه راه سفید و سیاه کرباس می ریخت و توی زیرزمین از گل میخ در جای خنک آویزان می کرد.
نوبت خرید آقاجان بود. از نخودچی ریز که تازه باشد و بوی کهنگی ندهد، تا آرد سه نول، زعفران، هل، کنجد یا خشخاش، جوش شیرین، وانیل، بکینگ پودر و در نهایت تخم مرغ و هر آنچه را که برای شیرینی لازم بود از بهترین مواد می خرید. یکی از بگومگوهای دائمی بین مامان و آقاجان این بود که هرچه لازم داری یکباره بگو و یادداشت کن که چند بار بازار نروم. اما تا آقاجان قدمش را بیرون می گذاشت تازه مامان یادش می افتاد که فلان چیز را یادش رفته. مامان هرگز چیزی را یادداشت نمی کرد و از هرگونه برنامه از پیش تعیین شده بیزار بود. درست به عکس آقاجان که برنامه هایش تا سال های بعد معلوم بود و اگر هم یادداشت نکرده بود در ذهن داشت.
مامان اول نخودچی ها را بین دو دست می مالید تا پوستش کنده شود سپس توی سینی می ریخت و کنار باغچه می ایستاد و پیش پاش می داد و فوت می کرد تا پوست های اضافی با باد برود. سپس پاک می کرد. نخود گل هایش را جدا می کرد، برای نان نخودچی و بقیه را برای سایر شیرینی ها و غذاها، نخودها را جدا جدا می کوبید و الک می کرد و کیسه می کرد.
بعد از آن نوبت به حریر کردن قند و سفید کردن بادام و کوبیدن قندبادام و قند پسته و سایر مخلفات شیرینی پزی می شد تا فرا رسیدن روز موعود که عمه می آمد برای درست کردن شیرینی به خانه ما.
بعدها مادرم که شاگرد با استعدادی بود کارش از عمه بهتر شد. ولی بعد از مرگ عمه عید که می شد و همه از شیرینی های مامان تعریف می کردند، می گفت: خدا رحمتش کند عمه خانم به من یاد داد. اما نمی دانم چرا عمه کوچکم از خواهرش ـ که مضایقه هم نداشت ـ کمک نمی خواست و ترجیح می داد از حاج محمد قناد شیرینی بخرد.
عمه کوچکم هرسال عید که به خانه ما می آمد وقتی میز باسلیقه مامان و هفت سین مرتبش را با چراغ هفت که تا روز سیزده باید روشن می ماند و شیرینی های پر رنگ و لعاب و خوشمزه و متنوع می دید، خون خونش را می خورد و با حرصی تمام می گفت: «چه فرق دارد شیرینی بیرون یا خانه هر دو یک مزه می دهد. این را زن ها برای خودشان در آورده اند سرشان گرم شود. این کارها مال زن های بیکار است.» بعد دستش را جلوی دهانش می گرفت و خنده ای تمسخرآمیز سر می داد و در پی خنده می گفت: «من بیکار نیستم وقتم را بابت گرد و دراز کردن خمیر تلف کنم.» اگرچه تا من بزرگ شدم هرگز نفهمیدم کار دیگر عمه چه بود. غذاهایش بسیار بدمزه و بی کیفیت بود و مهمانی هم نمی داد و از مهمان بیزار بود. فقط به فکر خودش بود و کاری جز زخم زبان زدن و دشمنی با عروس ها، خصوصا مادرم نداشت. حالا که بزرگ شدم می بینم چطور می شود که دو خواهر یکی با آمدنش عید و شیرینی و شادی را به ارمغان آورد و دیگری حسادت، حتی به خواهرش را.

بادام سفید کردن

مامان بادام را برای باقلوا، نان بادامی و انواع شیرینی هایی که بادام داشت، سفید می کرد. گونی بادامی که آقاجان از تقی دشتی دوست باغدارش، که درختان بادامش به شیرینی شهرت داشت می خرید. یک دانه هم تلخ نداشت. آن را به خانه خاتون می فرستاد تا دخترهایش آن را بشکنند و مغزش را به خانه بفرستند.
نزدیکی های عید اولین کار مامان پوست کردن بادام بود. مغز بادام را در آب جوشان چند قُل می داد و تند و تند تا قبل از این که سرد شود، پوستش را که تقریبا جدا شده بود با فشار بین دو انگشت می کند، با آب سرد می شست و توی کیسه می ریخت. گاه اگر حوصله داشت بادام را چند روز در آب سرد خیس می کرد و بعد پوستش را می کند. درست است که از پوست درآوردنش خیلی سخت تر بود اما عوضش بادام سفیدتر از آنی بود که در آب جوش پوست کرده می شد. بادام را توی کیسه روی سقف کرسی بین لحاف کرسی و لحاف کوچک دیگری که روی کرسی می انداختند، پهن می کرد تا گرمای کرسی آن را زودتر خشک کند. سفارش می کرد روی کرسی ننشینیم که بادام ها خرد نشود. بعد از خشک شدن آن را برای باقلوا و شیرینی با قند می کوبیدند. اگر می خواستی باقلوایت خوشمزه تر شود یکی بادام یکی قند قاطی می شد. بادام گران بود و بودند کسانی که دوتا قندو یکی بادام قاطی می کردند تا حجم قند بادام زیادتر شود اما باقلوا شیرین می شد و هنگام خوردن طعم بادام کمتر حس می شد. آقاجان همیشه به مامان می گفت یکی بادام یکی قندو گاهی هم می گفت بادامش را بیشتر بزن و قند بادام را حریر نکن تا باقلوا زبر شود.
خلال پسته و بادام را هم در خانه درست می کردیم. حتی تا همین اواخر هم که خلال به بازار آمده بود، مامان دوست نداشت از بیرون بخرد. می گفت بوی کهنگی می دهد. برای خلال درست کردن، بادام را دو سه روز توی آب سرد خیس می کرد. مواقع بی کاری، می نشست و با دقت با آن ناخن انگشت سبابه اش که در جوانی با چاقوی تیز هنگامی که کلم خرد می کرد بریده شده بود و حالا گوشه ناخنش تیز و کج مانده بود، پوست را می خراشاند و با دقت آن را از بادام جدا می کرد. گاهی که عجله داشت بادام را می جوشاند. بعد از پوست کردن، می شست و در آب می گذاشت و دانه دانه از آب بیرون می آورد و روی تخته با کارد تیز خلال می کرد. خلال ها را روی پارچه می ریخت. اگر زمستان بود در جای گرم خشک می کرد. برای خلال پسته هم، پسته قزوین را می شکست و پوست دومش را در آب جوش قل می داد تا کنده شود. آن را توی دست خلال می کرد. هر نیمه پسته سه قسمت. خلالش را در جای تاریک خشک می کرد. برای سبز ماندن نباید نور ببیند. خلال ها برای غذاهایی مثل شیرین پلو و قیمه قزوینی، بعضی مرباها و شیرینی ها استفاده می شد.

خیساندنی

خیساندنی نام میوه های خشکی بود که عیدها سر میز باید باشد تا بتواند معده پر از باقلوا و شیرینی را شستشو دهد و برای دوباره خوردن آماده کند. آلبالو، انجیر، برگه زردآلو، برگه هلو و آلو از خیساندنی های مرسوم آن زمان بود. دو یا سه روز مانده به عید مقداری از هرکدام را چند بار می شستند و در آب خیس می کردند.
مامان کاسه بزرگ بلور انگشتی اش را با شش کاسه کوچکش گذاشته بود برای خیساندنی آلبالو. کاسه مرغی را از هلو و آلو و برگه های دیگر پر می کرد. اضافه خیساندنی ها را در پاشیر خنک نگه می داشت تا خراب نشود. میز مملو از شیرینی و خیساندنی های خنک و متنوعی بود که آماده پذیرایی مهمان روی میز اتاق پذیرایی پهن بود. به محض رسیدن مهمان در اتاق باز می شد و مهمان ها به اتاق پذیرایی راهنمایی می شدند و ما هم با لباس های نو ردیف می نشستیم. چای و باقلوا اول سرو می شد سپس شیرینی و در نهایت خیساندنی را توی کاسه های کوچک از هر نوع جلوی مهمان ها می گرفتند تا هرکس هرکدام را که دوست دارد بردارد. مامان گاه انواع مرباهایش را نیز سر میز می گذاشت مربای قیسی و آلو و غیره... که خیلی هم طرفدار داشت. خیساندنی تا روز سیزده دوام نمی آورد اما روز سیزده بدر حتمی بود که سراب آلبالو برای دفع صفرای سیزده روز خورد و خوراک به همه خورانده شود.

در زیرزمین همه چیز یافت می شود

تا دیده بودم زیرزمین ها تاریک و ترسناک بود، پر از خرت و پرت هایی که نامرتب روی هم تلنبار شده بود. اولین زیرزمینی که نمور نبود و با پنجره های کوچک، روشن و تمیز بود، در خانه تازه ساز آقاجان بود. دیوارهای آجری با تاقچه های جادار و شکیل پر از شیشه های ترشی و مربا و آب غوره و چیزهای دیگر. زیر یکی از سکوهای پهنی که کنار دریچه آب انبار بسته بودند سه عدد خمره بزرگ مخصوص درست کردن سرکه قرار داده شده بود. آقاجان داده بود یک تخته بندی دو متر در سه و نیم ساخته بودند و وسط زیر زمین با زنجیرهای محکم از سقف آویزان کرده بود. مخصوص گذاشتن نان لواشی که هرچند ماه یک بار پخته می شد و هر چیزی که باید از دسترس جانوران احتمالی مثل موش و گربه و بچه های فضول مصون بماند. بزرگ ترها با خم کردن سرشان از زیر تخته بندی عبور می کردند.
اولین باری که متوجه شدم آقاجان قوطی خیلی دوست دارد زمانی بود که به حوالی مرز سفر کرده بود چهار عدد قوطی روسی خریده بود که راه راه رنگی داشت. هنوز در ایران این قوطی ها نیامده بود. خودش قند و شکر و چای را درون آن ها ریخت و گفت چای نباید نور ببیند. این ها درش محکم است و رطوبت و گرد و خاک به درونش نفوذ نمی کند و بهداشتی است.
به خانه نو که آمدیم، قوطی هایش بزرگ تر شد و به جایش شش بشکه بزرگ خرید با درهایی که از سه جا با قلاب های محکم بسته می شد و بدنه اش چین داشت. رویش به خط انگلیسی چیزهایی نوشته بود. بیرون و درونش رنگ سیاه براق لعاب داری داشت. روزی که آن ها را به خانه آوردند خوشحال بود که توانسته آن ها را گیر بیاورد. بشکه ها را چید کنار دیوار زیرزمین و گفت برای نگهداری حبوبات و برنج سالیانه خوبست. آن وقت رفت بازار و خرید کلی کرد. بشکه ها پر از برنج و نخود و لوبیا و عدس شد و درش محکم بسته شد.
دوست داشت مایحتاج خانه را کلی بخرد. جزو معدود مردانی بود که خانه دار بود و فکر می کرد این طوری هم در هزینه و هم در وقت صرفه جویی می شود. زیرزمین با تخته بندی پر نان های دسته شده در زیر پارچه سفید، کوزه ها و خمره های پر سرکه، و در زمستان آوینگ انگور در تاقچه ای پهن زیر هواکشی که نور غیر مستقیم از آن به زیرزمین می تابید و بوهای خوبش جایگاه دلپذیر من بود. در گوشه ای تاریک زیر تاقچه پهن چوبی، پنیر چاله تمیزی درست کرد. شن های تمیز را از کنار رودخانه آوردند و درون چاله به عمق زیاد ریختند برای دفن بستوهای پنیر. کوزه های پنیر سالیانه، سر و ته در زیر شن مدفون بود و منتظر بودند تا نوبتشان برای بیرون آوردن و خوردن فرا برسد.
صندوق بزرگ لباس های زمستانی دم در ورودی پر از بقچه های تمیز و سفیدی بود که خاله جان هر سال برای زمستانی و تابستانی کردن لباس ها، با حوصله آن ها را درون بقچه های سفید گلدوزی شده می پیچید و نفتالین می زد. لباس هرکس توی بقچه خودش. گوشه هایش را روی هم می آورد و سنجاق قفلی می زد و دمر توی صندوق می چید.
بعدازظهر تابستان ها مکان من، زیرزمین بود. وقتی همه می خوابیدند می رفتم پایین و فرش کوچکم را پهن می کردم گوشه ای و مشغول بازی با عروسک ها و قصه گفتن برای آن ها می شدم. دوست نداشتم با خواهرم که رسم بازی با عروسک و مهمانی رفتن آن ها به خانه یکدیگر را بلد نبود، بازی کنم. اصلاً حوصله نداشت و می خواست سر و ته هر چیزی را زود هم بیاورد. با این که زیرزمین خیلی تمیز و مرتب و خوشگل بود اما هیچ گونه رمزی برایم نداشت. همه جایش به اندازه کافی برای دیدن همه چیزهای موجود در آن روشن بود. دلم برای کشف رازهای زیرزمین خانه قبلی که تاریک و بزرگ بود با سقف های بلند که هرگز به طور دقیق نفهمیدم در گوشه و کنار آن چیست و خصوصا زیرزمین بسیار تاریکی که جلوی آب انبار بود، تنگ بود. ترس و هیجانی که اولین بار با دیدن زیرزمین های تودرتوی خانه پدربزرگ و بعدا خانه قدیمی ساز ناشناخته خودمان داشتم، تبدیل شده بود به آرامشی شناخته شده که هیچ نوع راز و رمزی در آن نبود و نوعی دیگر از دوران زندگیم بود.

بخشی از خانه داری های مادرم که به یادم مانده خشخاش خریدن

اگر بگویم می دانید خشخاش چیست؟ اولین فکری که به ذهن می رسد نان خشخاشی است. این اصطلاح از قدیم مانده است. اگرچه دیگر خشخاشی در کار نیست و نان سنگک را یا سیاه دانه می زنند یا کنجد. قدیم ها هم به نان و هم به بعضی از شیرینی ها، خشخاش می زدند.
اصطلاح خانه بر (دلیوری) از قدیم در کشور ما وجود داشت. اما نه به شکل امروزیش که تلفن می زنی و هر آن چه را که خواستی با لیست هزینه و دستمزد فرد آورنده پیک می کنند. دلیوری زمان ما این گونه بود که از صبح تا شب انواع چیزها در کوچه ها، مجانا توسط افراد به فروش می رسید. از بلورجات و پارچه گرفته تا یخ و به مناسبت هر فصل، هندوانه و انگور و سبزیجات در توبره الاغ و یا روی گاری که با اسب حرکت می کرد. اگر دلیورکننده، فقیر بود و اسب و خر نداشت، بستگی به توش و توانش، کوله پشتی اش را پر از جنس می کرد و در کوچه ها فریاد می زد. زن ها با عجله چادر سر می کردند و مایحتاج خانه اعم از بادنجان و کدو تا بلورجات و پارچه را همان جا دم در می خریدند.
مرد بلندقدی که تابستان ها پیدایش می شد و انواع شنگ و کندر و یونجه را در بقچه ای که به دوش می انداخت با صدای بم و گرفته اش فریاد می زد، روزی خشخاش آورد. مامان دو کیلو خرید. خشخاش میوه گرز مانندی بود که درونش دانه روغنی خشخاش وجود داشت. روی گرز خشخاش چند خراش قهوه ای رنگ بود. وقتی از مامان پرسیدم چرا روی آن را خراش داده اند توضیحی داد که بعدها دانستم از شیره درون پوستش که صبح های زود به آن تیغ می زنند، تریاک درست می کنند.
من خشخاش نخورده بودم. به محض این که مامان طرز خوردنش را به ما یاد داد عاشق طعمش شدم. سر گرز را با دست کندیم و دانه های ریز و سفیدرنگش را کف دست تکاندیم و دانه ها را با زبان خیس به دهان بردیم. خیلی خوش طعم و خوشمزه بود. طعمی مثل فندق یا بادام تازه داشت. البته با آن ها متفاوت بود و خاص خودش بود. چطور ممکن بود از چیزی به آن خوشمزگی با طعمی چنین غنی و چرب و کمی شیرین ماده ای به تلخی تریاک بتراود.
وقتی آقاجان فهمید خشخاش خریدیم با این که می گفت خریدن خشخاش به کشت آن کمک می کند و نباید خرید اما دو سه بار خوبش را خرید. به مامان گفت کمی از آنها را خشک کند برای شیرینی شب عید. همان موقع مامان یک مقدار از آن ها را توی بشقاب خالی کرد و با شکر قاطی کرد و خوردیم. بعد هم سوزن لحاف دوزی را نخ کرد و به بالای خشخاش های سبز رنگ فرو کرد و آنها را ریسه کرد و انداخت روی طناب لباس ها توی حیاط در آفتاب تا خشک شود. باد که آن ها را تکان می داد مثل یک جغجغه ظریف و خوش آهنگ صدا می داد. می رفتم و دانه دانه آن ها را در کنار گوشم تکان می دادم تا ببینم که کدامشان پرتر است و به دور از چشم مامان یکی را می کندم و می خوردم. اما تازه اش طعم دیگری داشت.

شنگ خریدن، سبزی نوبرانه بهار

صدای گرفته و بم مرد بلند قد و ستبری را که بقچه ای بزرگ به دوش داشت هر سال می شنیدیم که در کوچه ها داد می زد: «آلا آلا شنگه.» بچه ها از پیدا شدن او بیشتر از بزرگ ترها خوشحال می شدند. علاوه بر کاهوهای کوچک، ترد و تازه، شنگ، یونجه و سقز شنگ هم داشت. آقاجان با جویدن سقز مخالف بود و می گفت: «جویدن آدامس ترشح اسید را در معده زیاد می کند و معده خام می شود. اگر می خواهید بخرید، از آدامس هایی که معلوم نیست از چی درست شده نخرید. رنگ های آن شیمیایی است و برای بدن ضرر دارد. لااقل سقز شنگ بخرید که می دانیم از چی درست شده.» گرچه ما دوست داشتیم از آدامس های بادکنکی که در رنگ های سبز، آبی، زرد و صورتی که تازه به بازار آمده بود و شاگرد حاج علی آقای عطار آن ها را زیر شیشه لوق سبزرنگ، در ردیف های خوشگلی چیده بود، بخریم تا بتوانیم با هم مسابقه بدهیم که آدامس کی بیشتر باد می کند.
وقتی مامان مرد را صدا می کرد که کاهو و شنگ بخرد، ما دور مرد جمع می شدیم که سقز هم بخرد. مرد سیه چرده با بافت درشت صورتش، لبخند می زد و نخ کیسه پارچه ای را از گردنش باز می کرد. درش را می گشود و سقزهای قهوه ای رنگی را که به اندازه نصف بند انگشت بود و معلوم بود که با قیچی بریده شده یکی یک دانه به ما می داد و پولش را از مامان می گرفت. جویدن سقز جزء چیزی بود که ما را از بزرگ ترها جدا می کرد. بزرگ ترها جویدن سقز را مناسب سنشان نمی دانستند.
سقز شنگ از جوشاندن ریشه گیاه شنگ درست می شد، پر از شن بود. با احتیاط می جویدیم و شن هایش را تف می کردیم. سقز که از شن پاک می شد، می توانستیم تندتر بجویم. شب ها سقزمان را در جای مطمئن نگه می داشتیم تا فردا دوباره آن قدر بجویم تا پوچ شود.

میوه ها

۱ـ «وای بچه ها شَدِه مروارید را ببینید.» این را داد زد و دست هایش را برد زیر شاخه درخت آلو که در آفتاب میوه هایش مثل طلا برق می زد و از شدت بار خم شده بود توی جوی آب زلالی که از زیرش می گذشت. بچه ها تازه از راه رسیده بودند و توی باغ بزرگ پر از میوه پراکنده شده بودند. با صدای ملک که رهبر بچه ها در امور شلوغی و سرگرمی ها بود همه دوان آمدند. با دیدن درخت جوانی که این همه شاخه هایش را مثل شَدِه مروارید پر از آلوهای طلایی کرده بود حیران ماندند. چه درخت جوان پرغروری. با این که همه دلشان می خواست میوه بکنند و بخورند، اما تا مدتی که دست ملک زیر شاخه بود، احترام پرباری درخت را نگه داشتند. وقتی دیدند درخت کوچک به جای برگ میوه دارد و اندک برگ های سبز نازکش به زور از لابه لای میوه ها سرک کشیده اند با اجازه رهبر گروه شروع کردند با احتیاط به کندن آلوها و ریختن آن توی سبد. همه مواظب بودند که شاخه ای آسیب نبیند. علی دست های کوچکش را پر می کرد و در سبد خالی می کرد و اگر یکی از آن ها به زمین می افتاد تا آن را پیدا نمی کرد و توی سبد نمی ریخت ول کن نبود. با کندن میوه، برگ های سبز و کوچک بر سر و روی بچه ها می ریخت و مثل کلاه خود سربازان آن ها را استتار می کرد. انگار تمامی نداشت. هرچه می کندند باز هم بود. بعداز مدتی که شاخه های پایین خلوت شد و سنگینی شان کم شد رفتند بالای درخت. علی نمی توانست سین را خوب تلفظ کند با لحن کودکانه اش به مهشید گفت: «امشب این درخت راحت می خوابد. آخی چقدر سنگین بود حیوونی. چه زجری از دست آلوها کشیده بود.» و چهره معصومش با چشمان درشت آبی و موهای طلایی در آفتاب درخشید. مهشید دستش را تکاند و او را بغل کرد و بوسید. بردش زیر درخت و بلندش کرد و گفت: «حالا اون شاخه بالایی را هم بچین که اون هم راحت بشه.»
تا ظهر در باغ میوه کندند و خوردند و به مادرها و خاله هاشان گفتند هر وقت بس شد بگویید. بچه ها از مردان می خواستند تا شاخه هایی را که دستشان نمی رسید از بار خالی کنند. اجاق که آماده شد قابلمه های بزرگ را روی آتش گذاشتند و آلوها را توی آن ریختند و با کفگیرهای بزرگ شروع کردند به هم زدن. خیلی زود با آتش تندی که از موانه های خشک و کنده های بزرگ افروخته شده بود آلوها را پختند. آبگردان های بزرگ به گردش درآمد و آلوهای پخته شده در آبکش هایی که وسط جوی آب توی قابلمه ها گذاشته شده بود تا زودتر سرد شود ریخته شد. هسته و پوست ها با کفگیر جدا شد و شهد غلیظ در قابلمه برای خنک شدن در آب ماند. ورقه های بزرگ پلاستیک نو و شفاف را در کرت صاف بین دو باغ پهن کردند و مایه خنک شده را در آفتاب تند روی آن ریختند. شب داخل پشه بند بزرگی که روی ایوان پهن و بزرگ و سیمانی که وسطش درخت گردوی ستبری که می گفتند صدساله است، بستیم، خوابیدیم. هیچ کس دوست نداشت برود توی اتاق بخوابد. جز ناهید زن نازنازی مرتضی که پشه بند تک نفره اش را می زد توی اتاق و با این که می ترسید، تک و تنها می خوابید. گاهی از یکی از بچه ها خواهش می کرد بیرون پشه بند بخوابد تا او نترسد. یک یا دو روز طول می کشید تا لواشک ها در آفتاب خشک و آماده شود. از لحظه ای که لواشک ها را از روی پلاستیک ها جمع می کردیم شروع می کردیم به خوردن. مادر و خاله ها آن ها را با قیچی می بریدند و دسته می کردند و هر کسی سهمی برمی داشت.
عصرها پسر باغبان از درخت هایی که گردوهای کاغذی داشتند بالا می رفت و گردو می چید و با سطل پر کنار ایوان می نشست و با چاقوی سنگینش به پوست سبز آن ها ضربه می زد و شتک سبز سرو روی هرکسی را که در اطرافش بود کک و مکی می کرد. بلد بود که گردو را درسته فال کند و در ظرف بچیند تا ما که منتظر بودیم به نوبت بخوریم. گردوی آن منطقه معروف بود به خوشمزگی و روغنی بودن. مامان وقتی با آن گردوها فسنجان درست می کرد، روغن اضافه و طلایی رنگش را مجبور بود بگیرد. بعد از چند روز با دست های سیاه شده و لب های قهوه ای از خوردن گردو و تن گرم از آفتاب، به خانه برمی گشتیم. با بزرگ شدن بچه ها و پراکنده شدنشان در اقصی نقاط دنیا، باغ ـ که کسی نبود مراقبتش کند ـ به فروش رفت. شهریور امسال بعد از مدت ها آمده بودم برای دیدار. خواستم از آن گردوها بخرم. شنیدم که درخت های گردوی کاغذی دیگر وجود ندارد و برای خرید مرا به بازاری بردند که پر از گردوهای درشت و بیمزه ای بود که می گفتند وارداتی است.

۲ـ شیش تا ماشین بودیم که به همت دوست باذوق و نقاشمان عازم کاشان شدیم. روز سه شنبه رفتیم ابیانه. دو سه بار در روزهای تاسوعا و عاشورا به ابیانه رفته بودم با برادرم که سال ها بود از آن منطقه عکس می گرفت و تحقیق می کرد. با گروهش طرح برداری از تمام زوایای ابیانه را کار کرده بودند. اما هیچ وقت وسط سال نرفته بودم. ابیانه با نهر بزرگی که از وسطش می گذشت و در مراسم عزاداری در همان محل دیگ های بزرگ غذای نذری می پختند، خالی بود. در سکوتی که با سخنان تعجب آمیز برخی از افراد گروه که آن جا را ندیده بودند می شکست در کوچه های سرخ رنگ و پیچاپیچ آشنایش قدم می زدیم. دری باز شد و زنی سالخورده ما را به خانه اش دعوت کرد. همه داخل شدیم. در تاریکی هشتی ورودی در یکی از تاقچه ها که جایی بود برای نشستن چند جفت جوراب و چند ردیف سیب خشک شده و لواشک روی پارچه ای چیده شده بود. به اتاق ها و طبقه دوم سرک کشیدیم. خانه در حال اضمحلال را با نرده های ظریف و زیبا و پنجره های مشبک چوبی و یکه اش دیدیم. دوستان افسوس کنان از این که چگونه این زیبایی ها حفظ و مرمت نمی شود سر تکان می دادند. صدای ضعیف زن را شنیدیم که هنگام بیرون آمدن، ما را به خرید میوه های خشک شده می خواند. برگشتیم و هر کدام چند ریسه از سیب های ابیانه را که به خوشمزگی معروف است خریدیم. کسی کیسه حمام و جفتی جوراب خرید. با گشتی در ده دیدم چندتایی مرد و زن پیر در روستایی که زمانی هویدا شهروند افتخاری آن شده بود در کنار درهایی که از شدت فرسودگی چوب هایش در حال ریختن بود با لباس های شکیل و دامن های پر چینشان که کهنه و چرک مُرد شده بود و رنگ هایش رفته بود ایستاده بودند. اغلب افسرده و فقیر با ریسه های میوه در یک دست و لواشک و کیسه در دست دیگر. مانده بودند از روی ناچاری در ده و با فروش آن ها امرار معاش می کردند.
با میوه های خشک در دستم که نتوانستم بخورمش در کوچه ها می گشتم و بدون این که فصل عزاداری باشد بغض در گلو داشتم.

۳ـ دو لنگه در باز شد و مرد خرکچی با بار هندوانه یااللّه گویان وارد حیاط شد. بچه ها تا تور هندوانه را دیدند بازی را وانهادند و دور مرد خرکچی حلقه زدند. به محض این که بار به زمین گذاشته شد ممد طناب سفید رنگ تور سیاه رنگ را باز کرد و با دست های بزرگش ـ که بعدها وقتی به دبیرستان رفت توانست توپ بسکتبال را با یک دست بگیرد و ستاره تیم شود ـ هندوانه ای برداشت و کنار گوشش فشار داد و به کناری گذاشت. دو سه تای دیگر را امتحان کرد و یکی را که مطمئن شد، رسیده است انتخاب کرد. رفت کنار دیوار نشست رو به آفتاب و هندوانه را بین انگشتان دست چپش رو به بالا گرفت و به بچه ها گفت: شرطی با یک ضربه سوراخ می کنم. همه دورش جمع شده بودند. با وجودی که بارها سر شرط بندی با بامیه ای و شکلاتی و معجونی برنده بود، اما این چشمه از کارش را بچه ها ندیده بودند. شرط بستندکه اگر موفق شد برایش بستنی بخرند. انگشت وسطی دست راستش را نشانه گرفت و با قدرت یک ضربه زد به شکم هندوانه که سوراخ شدو آب صورتی رنگ قرمزش بیرون پرید. خندان به بچه ها نگاه کرد و گفت: عصر بریم بستنی بخوریم. با دو انگشت هندوانه را جر داد. گل هندوانه بی تخمه و سرخ با اولین گاز ممد نصف شد. هندوانه شریف آباد به پوست نازکی و خوشمزگی هنوز ضرب المثل است. نسلش منقرض شده چرا که به قدری ترد بود که اگر بار هندوانه را با احتیاط زمین نمی گذاشتند چندتایشان تَرک می خورد. مامان چادر به سر انداخته و برای خرکچی یک لیوان شربت تخم ریحان خنک آورد و به بچه ها گفت: هندوانه ها را کنار حیاط طرف نسار که آفتاب نمی خورد بچینید تا شب ایاز بخورد. بچه ها به تناسب کوچکی و بزرگیشان هندوانه ای هموزن خود انتخاب می کردند و می چیدند کنار دیوار در سایه. کوچک ترین هندوانه اندازه یک پرتقال بود. تعجب کردم که چگونه از سوراخ های تور بیرون نیفتاده بود. آن را برداشتم و چون غنیمتی زیر پیراهنم بردم تا قایمش کنم. سرد بود و تنم را مورمور کرد اما خیلی زود گرمای تنم را گرفت. دنبال یکی دیگر به اندازه آن می گشتم تا دو تایش را زیر بلوزم بگذارم و اتی را بخندانم که نبود. شب هندوانه را با خود به رختخواب بردم و کنار بالشم قایم کردم. می خواستم نگهش دارم تاشاید با تور بعدی یکی دیگر هم به آن کوچکی بیابم. فردا دور از چشم همه هندوانه را توی لانه مرغ ها که زیر پله بود بردم و زیر کلش ها که مادرم برای تخم گذاری مرغ ها ریخته بود پنهان کردم. وقتی بار دیگر هندوانه به خانه آورده شد یکی نه به آن اندازه اما یک کم بزرگ تر توی تور بود. آن را برداشتم و رفتم توی لانه تا اولی را بردارم وقتی به ته لانه که کم نور بود رسیدم و چشمانم به تاریکی زیر پله عادت کرد دیدم که پوست هندوانه ام سوراخ سوراخ وسط لانه افتاده و کلش ها زیر و رو شده است. سه عدد تخم مرغ را از توی لانه برداشتم و بیرون آمدم.

۴ـ خانه محکم و دو طبقه ای که پدر با دقت و سلیقه از بهترین مصالح با بهترین بنا و گچ کار ساخت، زیرزمین و آب انباری تمیز و محکم داشت. خنکای آب انبار از دریچه ای که به زیرزمین باز می شد به تاقچه ای می رسید که میوه ها را توی سبد برای خنک شدن آن جا می گذاشتیم. این دریچه هوای زیر زمین را نیز در تابستان ها خنک و تر و تازه نگه می داشت. هواکشی که دست چپ ورودی زیرزمین به پشت بام می رسید، روشنای کمی به تاقچه بزرگی می داد که زیر طاقی آن هواکش ساخته شده بود ونم زیرزمین را بیرون می برد. پدر از میوه های غیر فصلی خوشش نمی آمد و مامان این را به خسیسی او نسبت می دادکه چون گران است نمی خرد. اما پدر اعتقاد داشت که میوه غیر فصل مانده است و خاصیت ندارد و به جایش در فصل میوه، تور هندوانه و سبد انگور بود که تند و تند خریده می شد و به خانه فرستاده می شد.

۵ـ آقاجان عاشق انگور شاهانی بود که حتما باید پیکامی باشد وگرده شانی نباشد. ماه شهریور طبق کش ها با دو یا سه سبد انگور به خانه می آمدند. اگر طبق کش آشنا نبود پدر اگر گرسنه بود خودش و اگر نه بلدی را با او روانه می کرد. طبق کش سبدهای انگور شاهانی را دم در زیرزمین به زمین می گذاشت. سبدهایی که با ترکه های قرمزی که به نظرم از چوب آلبالو بود و محکم و خوشگل بافته شده بود. خوشه های انگور سیاه با ساقه های تازه و سبزشان را کوت کرده بودند توی سبد و بر قله آن انگورهای سیاه که گرد نازکی روی آن نشسته بود. چند خوشه انگور که به لهجه قزوینی به آن یه زندای می گفتیم و اسمش شاید به دلیل شکلش میش پستان بود و به رنگ از سبز پسته ای تا اگر بیشتر رسیده بود زرد و درشت تر، بر تارک سبد انگورشاهانی را تزیین می کرد. خوشمزه ترین انگوری که تابه حال خوردم همان است که این روزها در فصلش وقتی سراغش را گرفتم نیافتم. معمولاً در یک طبق، یک سبد شاهانی بود و دو سبد بیدانه ضیاء آباد که با خوشه های گاه تا یک کیلوییش ما را حیرت زده می کرد. مامان می گفت ما که نمی توانیم این همه انگور را بخوریم. آقاجان گفت خریدم آوینگ (آونگ) ببندی. یک دسته نخ کنفی را که پدر آورده بود برای آونگ کردن انگور من و مامان بردیم زیرزمین و خوشه های خوب انگور را مثل رج مروارید به آن گره زدیم و سرش را قلاب کردیم و آویزان کردیم به میخ هایی که زیر هواکش زیرزمین بود. انگورها درنور کم، زیر خنکای هواکش روز به روز رنگش به سبزی می زد. فقط کمی چروکیده می شد. پدر می گفت این را برای وقتی که انگور نیست نگه می داریم.
اوایل مهرماه یک شب دزد به خانه ما آمد. وقتی پدرم از سر و صدا بیدار شده بود و فریادزنان دنبال دزد کرده بود دیده بود که مردی بلندبالا از زیرزمین بیرون آمده و از روی دیوار پریده و رفته بود. همه بیدار شده بودیم. من و پدرم خواستیم به زیرزمین برویم که مادرم نگذاشت و گفت نرید شاید یکی هم اون تو باشد. بعدهم قفلی آورد و گفت همه باهم برویم این قفل را بزنیم به در زیرزمین تا صبح. دیگر کسی خواب به چشمش راه نیافت. چیزی هم به سحر نمانده بود. آقاجان رفت توی حیاط و وضو گرفت اما مامان از ترس تیمم را ترجیح داد. آفتاب که پهن شد همه رفتیم زیرزمین و در را باز کردیم. کسی نبود. اما بقچه ای پر از لباس وسط زیرزمین پخش شده بود که دیگ و قابلمه هم تویش بود. احتمالاً صدای همان ها ما را از خواب بیدار کرده بود. وقتی داشتیم از زیرزمین بیرون می آمدیم مامان با نگاهی به اطراف خنده اش گرفت و گفت چه شکمو، انگور هم خورده. انگار از اول شب توی زیرزمین بوده و فرصت کافی داشته و دیدم که یکی از آونگ ها کنده شده و توی تاقچه ولو شده و خوشه ای از آن کنده شده و نیمه خورده رها شده است.

خانگی اش خوشمزه تر است پنیر تازه زدن

شیر هرچه چرب تر باشد، پنیرش بهتر می شود. وقتی آن همه شیر به خانه آورده می شد مامان بیچاره چاره ای نداشت جز این که نگذارد حیف و میل شود. آقاجان اگر می فهمید کسی جز مامان در تهیه خوراکی ها دست داشته ناراحت می شد. بارها گفته بود چیزهای خوراکی را باید خودت درست کنی. معلوم نیست کسی که کمک می کند، دستش تمیز باشد. البته دلیل مهم تر دیگری هم داشت. مامان فقط بلد بود هرچیز را مطابق میل آقاجان و به بهترین شکلی که او دوست داشت درست کند. برای همین از سلمه یاد گرفته بود چطور پنیر بزند.
سلمه زنی بود که چندگاو و گوسفند در خانه داشت و شیرش را برای برادرزاده شیرخواره مامانم عصرها می آورد دم در خانه. آقاجان می گفت: «سلمه در شیرش تا سفید است آب می بندد.» آن وقت می رفت و بهترین شیر را می خرید و به خانه می فرستاد. مامان شیر را می گذاشت روی اجاق تا جوش بیاید. آن وقت اگر آب ماست داشت که ترش هم بود چه بهتر و اگر نداشت با سرکه دست ساز خودش کمی داخل شیر در حال جوش می ریخت. شیر فورا دلمه می شد. زلال آبش جدا می شد. کیسه سفید تمیزی را روی قابلمه ای می انداخت و مایه را درون آن می ریخت. تکه های دلمه شده را با فشار دست صاف می کرد و فرم می داد. گَل کیسه را سفت می بست و توی آبکش قرار می داد و رویش را دسته هاون یا سنگ می گذاشت تا آبش برود و رطوبت پنیر اندازه شود و به لطافت لازم برسد. بعد از چند ساعت، پنیر گرد و صاف و سفید به اندازه سفت می شد، با چاقو تکه می کرد و رویش نمک می پاشید و می گذاشت جای خنک. گاهی هم زمانی که می خواست شیر را از روی اجاق بردارد نمک اضافه می کرد و هم می زد و می ریخت توی کیسه. این اواخر مایه پنیر خارجی خریده بود و دور از چشم آقاجان که هر چیز شیمیایی را برای بدن بد می دانست به شیر می زد که آسان تر پنیر شود. پنیرمامان خیلی خوشمزه بود و طبیعتا زود خورده می شد و بی برکت بود. خصوصا اگر با شیر گاومیش یا گاو درست می شد. چند باری هم زلال آب پنیر را با جوشاندن قره قوروت می کرد. ترش و خوشمزه که زبان ما بچه ها از خوردن آن قاچ قاچ می شد. آقاجان می گفت: «آب پنیر سرشار از ویتامین است و نباید دور ریخت.» گاهی هم اگر مهمان داشتیم، آن را به برنج در حال جوش می زد تا پلو سفیدتر شود. می بینید که از همه چیز می شد به نوعی استفاده کرد و چیزی حرام نمی شد.

پنیر کهنه زدن (پنیر کوزه)

اگر تمام هنرهایی که زنان در قدیم انجام می دادند و من قسمتی از آن ها را که در خانه مادریم دیده و شنیده ام بنویسم، ممکن است کسانی حمل بر تعریف از مادرم بدانند. اما این را بگویم بودند و هستند زنانی از مادرم باسلیقه ترند، و نیز زنانی که آداب خانه داری را بلد نیستند و زندگی خوبی هم دارند. اگر از زبان مادرم می گویم، یک؛ تکیه بر مستند بودن است و دو کسانی که او را در طول زندگیش شناختند متفق القول بودند او آدم با سلیقه ای بود که خانه داری را با ابتکار عجین می کرد.
در زمان قدیم پنیر تازه در فصل های معینی در مغازه ها فروخته می شد. در همه خانه ها پنیر کهنه به زعم ما و پنیر کوزه به گفته امروزی ها، موجود بود. فصل بهار هنگام زایش گوسفندان موقع خرید پنیرهای چرب و تازه بود که از علاف خریداری می شد. در این فصل هرروز صبح تخته های بزرگ پنیر را که اغلب گرد و قطور بود گوسفندداران به علاف راستا می آوردند و مشتریان دسته دسته برای خرید به بازار می آمدند. هر کس زودتر می رسید پنیر بهتر را خریداری می کرد. پدر از قبل به آشنای علافش سفارش می کرد پنیر پر چرب و خوب را برای او نگه دارد. اما به این هم اکتفا نمی کرد و اغلب سری به بازار و علافان دیگر می زد تا اگر در جای دیگر پنیر بهتر بود آن را بخرد. بستگی به جنس پنیر سی یا چهل کیلو خریداری می کرد و به خانه می فرستاد. آن وقت بود که مامان باید دست به کار شود. مامان با کمک خاتون پنیرها را تکه تکه کرده و در قالب های کوچک تر نمک فراوان می زدند و توی سبدها جای ایاز می گذاشتند و رویش را سینی می گذاشتند و روی آن را سنگ می چیدند تا با فشار زودتر آب اضافه اش بیرون برود. بستگی به آب دار بودن پنیر بین یک یا دو روز می ماند. سپس با رنده درشت و بزرگی که مخصوص این کار بود پنیر را رنده می کردند و توی سینی و یا پارچه در معرض باد و جای خنک و سایه پهن می کردند تا نمش اندازه شود. در این مدت دایم آن را زیر و رو می کردند تا نَتِلد و بو نگیرد. بعدها که پنکه آمد پنیر را در معرض باد آن در اتاق خشک می کردند. باز هم به تناسب نوع پنیر بین یک تا سه روز پنیرها تا آن اندازه خشک می شد که اگر مشت می کردی آن قدر خشک نباشد که به هم نچسبد و آن قدر نرم باشد که مشتاله شود.
سپس کوزه های سفال را که با خلل و فرج بازترش، بهتر از کوزه کاشی برای انتقال رطوبت بود و پنیر را بهتر نگه می داشت می آوردند. ـ استفاده از کوزه لعابدار برای آسان تر شدن کار بود ـ مشت مشت پنیر را داخل کوزه می ریختند و با دسته هاون سفت و صاف می کردند. مشتی دیگر و دوباره می کوبیدند تا این که پنیر در کوزه به تدریج بالا بیاید و پر شود. نباید هیچ منفذی در لابلای آن بماند. اگر هوا بین پنیرها می ماند کپک می زد و به اصطلاح خراب می شد. اگر کسی دوست داشت سیاه تخمه یا زیره با پنیر قاطی می کرد. اما مامان همیشه پنیر ساده درست می کرد. دوست نداشت که سبزی خشک و یا چیزهای دیگر به پنیرش اضافه کند. وقتی همه کوزه ها پر می شد، آن ها را دمر توی سینی ها قرار می داد. صبر می کرد تا روغن پنیر از ته آن به لب کوزه برسد. دیده بودم اگر پنیر خوب و چرب بود، توی سینی روغن زرد و خوشرنگی جاری می شد. بعد از دو سه روز کوزه ها را بلند می کردند. مامان با پارچه های تمیز و آب کشیده و یا برگ مو سر کوزه را می پوشاند و پارچه را با نخ محکم می بست. خاتون مشت مشت گچ را درون کاسه می ریخت و با آب خمیر می کرد و مامان در کوزه ها را گچ و گاه گل سرخ می گرفت تا هیچ رخنه ای به درون کوزه راه نیابد.کوزه ها به پنیرچاله که معمولاً در پاشیر و در کنار شیر آب انبار بود، انتقال داده می شد. بودند خانه هایی که آب انبار نداشتند. آن ها در زیرزمین و جای تاریک و مرطوب زیر پله پنیرچاله درست می کردند و آن را دایم مرطوب نگه می داشتند. اما اگر کسی آب انبار داشت حتما پنیر چاله هم داشت. چاله ای پر از شن که کوزه های آماده را از سر درون آن شن ها چال می کردند. فقط برای این که بدانند که کوزه کجاست قسمت ته کوزه را از شن بیرون می گذاشتند که هنگام بیرون آوردن راحت تر باشند گاه هم وسواس به گونه ای بود که با شن روی همه را می پوشاندند و هنگام بیرون آوردن شن را کنار می زدند و کوزه را پیدا می کردند.
طبیعی است که خنکی راه شیر و همچنین مرطوب بودن پنیرچاله محصولی بهتر نصیب صاحبش می کرد. از فصل پاییز یکی یکی کوزه ها را از زیر خاک بیرون می آورد. گل و یا گچ آن را برداشته در آن را باز می کرد. اغلب یک لایه از سرش را که کپک زده و آبی و تند بود دور می ریختند. البته حالا آن بخش به اسم «بلوچیز» بیشتر مورد توجه است. با قاشق پنیر را از کوزه می کندند و برای خوردن، توی ظرف روی سفره می گذاشتند. هرچه پنیر جنس بهتر و چرب تر و مرغوب تری داشت طبیعی است که پنیر کهنه اش بهتر می شد. پنیر اگر هرچه بیشتر زیر شن می ماند رنگش به زردی می گرایید و طعمش تندتر می شد. پنیرهای زرد و تند مامان را در کمتر خانه ای می شد دید. البته پدر می گفت به خاطر نوع خوب پنیری است که من خریده ام. پنیر تا بهار دیگر و گاه اگر زیاد بود تا دو سال می ماند. اگرچه سعی کردم که در خانه خودم و در زیرزمین جعبه ای درست کنم و شن بریزم و پنیر کهنه درست کنم اما هم دشوار بود که دایم باید شن را خیس نگه می داشتم و هم دیگر آن طعم نبود. گاه خواهرانم مایه پنیر تند و زرد را از مامان می گرفتند و با پنیر تازه مخلوط می کردند و توی شیشه می چپاندند و آن را در یخچال برای فرآوری شدن می گذاشتند. اما پنیر چاله کجا و پنیرهای یخچالی کجا.

این یک مقدمه نیست

هر سال در فصلش می خواهم مرباهای مختلفی درست کنم. می خواهم ترشی هایی را که بلد هستم درست کنم. غذاهایی را که دارند از یاد می روند بپزم. تابستان سبزی های مختلف را در خانه خشک می کنم. میوه خشک می کنم. با این که روز به روز توانم برای انجام کارها کم تر می شود اما نیرو و حسی مرا به سوی درست کردن آنها سوق می دهد. گاه از این که خود را برای انجام این کارها به تعب می اندازم، حیرت می کنم. ماحصل این دلمشغولی ها را اغلب به این و آن می بخشم.
این کتاب یک کتاب آشپزی دیگر نیست. سرتقی من در انجام این کارها فقط و فقط برای به یاد آوردن چیزهایی است که ما را با کودکی هایمان پیوند می دهد و تنها این نیست بلکه زنده نگه داشتن حلاوت و خاطره عزیزانی است که آن ها را برای ما درست می کردند.
همین امروز که دارم این یادداشت را می نویسم رفتم سر صبح آلبالو بخرم تا برای بچه هایم که آلبالو خشکه دوست دارند، خشک کنم. فروشنده گفت: آلبالوی خوب و درشت داریم. گفتم: آلبالوی رسمی می خواهم. در جوابم گفت: این آلبالوها که درشت تر و بهتر است. حرفی نزدم. فرق طعم آلبالوی رسمی ریزتر را با آلبالوی پیوندی درشت تر آموخته بودم. وقتی دید نخریدم و قصد رفتن دارم گفت: نیم ساعت دیگر می آید. دوباره مراجعه کردم و یک جعبه آلبالوی خوب رسمی نصیبم شد. سفره را پهن کردم تا آلبالوها را پاک کنم. دخترم سررسید و بلافاصله نشست کنار من. پاک کردیم و شستیم و ریختیم توی آبکش تا آبش برود و آماده خشک کردن بشود. داشتیم دستمان را می شستیم که دخترم نگاهی به آلبالوهای براق و شسته شده انداخت و عکسی از آن گرفت و گفت: با اجرای انواع مراسمی از این دست، خانه ها رنگ و بوی زندگی می گیرد. دیدن انبوه آلبالوهای شسته شده و براق فرق می کند با یک مشت آلبالو که برای خوردن می خریم. این نوع کارهای خانگی نوعی زیبایی شناسی خاصی دارد که نگاه ما را تربیت می کند و ما را غبنی فرا می گیرد که چرا دیگر نمی توانیم شاهد بخشی از زیبایی شناسی باشیم که در خانه ها ذهن را تربیت می کرد مثل آمدن بارهای هندوانه به خانه، سبدهای انگور که در گوشه خانه با خوشه های زرین خود حجمی فراتر از ذهن یک بچه داشت یا پختن رب و شیره و مراسم شیرینی پختن و پنیر درست کردن، روغن آب کردن و... چیزهایی که امروزه ناچار در قصه ها جای دارد.
گفتم: اغلب زنان از کمبود وقت و غیر ضروری بودن آن کارها صحبت می کنند و می گویند وقتی بهترینش در بازار یافت می شود انجام این کارها وقت تلف کردن است و راندن زن به آشپزخانه ها و دوری آن ها از کارهای اجتماعی و رشد همپای مردان و حرف های دیگری که اغلب هم درست به نظر می رسد. موافق نیستم که بعضی کارها، با توجه به زمانه ای که رو به مدرنیزه شدن می رود باید از دور خارج شود. بله ناچاری دور شدن از آن فضاها را من هم می دانم اما نمی توانم خالی بودن ذهنم از آن دنیای شیرین کودکی را با چیزهایی که شاید مهم تر از آنها نیستند، پر کنم. البته شستن لباس با دست، امروزه کاری غیر معقول است اما با یک چوب راندن کلیه کارهایی را که در قدیم مرسوم بود و حالا به دلایل عجیبی به بوته فراموشی سپرده می شود قبول ندارم. موافق هستم با بازنگری مجدد به کارهایی که خانه را تبدیل به خانه مهر و گرمی می کند تا خانه شیک و مدرنی که شبیه خانه های توی مجلات است و هیچ گونه بو و عطری از آن به مشام نمی رسد و آشپزخانه اش رستوران های طاق و جفتی که مثل قارچ سر هر کوچه سبز می شود.
ادامه دادم که: چند شب پیش وسط اتاق سفره پهن کرده بودم و داشتم نعناهای خشک شده را از ساقه جدا می کردم. زنگ زدند و دو نفر از دوستان مترجم و شاعر آمدند. بعد از سلام و احوالپرسی به کار خودم ادامه دادم. بعد از مدتی برادرم با همسرش آمدند. بعد از خوش و بش بلافاصله همسر برادرم نشست کنار سفره به کمک. برادرم به ما نگاه کرد و گفت مثل قدیم ها شد که تا افراد از در وارد می شدند اگر کاری بود بدون لحظه ای توقف شروع به کمک می کردند اگر چه برای کاری آمده بودند. شماها مرا به یاد آن روزها انداختید. دوست مترجم ما گفت درستش این است که هم کار خود را انجام دهی و هم این کارها را. عطر و خاطره نعناها برادرم را آرام به جمع ما کشاند و مشغول الک کردن شد. وقتی نعناهای معطر الک شده را درون کیسه ریختیم گفت برای همین است که غذاها خوشمزه تر می شود.
من نه خجالت می کشم از انجام این کارهایی که می توان آماده اش را تهیه کرد و نه فکر می کنم وقتم هدر رفته و نه فکر می کنم که استثمار شده ام. به میل و رغبت خودم و با ایقان به درستی این مراسم و دوست داشتن به ایجاد فضایی دلپذیر آن را تا زمانی که توان دارم ادامه خواهم داد. این کارها به همان اندازه خانه، اطرافیان و خودم را غنا می بخشد که کم از نوشتن و خواندن یک داستان و دیدن تئاتر نیست. اگر این تاش های رنگین و متنوع نباشد به نظر من زندگی خشک و یکنواخت می شود اگرچه ما بازیچه های جدیدی داشته باشیم که جذاب تر از خشک کردن سبزی است.
این کتاب را نوشتم تا به خاطره مادری تقدیم کنم که به ما یاد داد چگونه با هیجان و عشق کارهایی از این قبیل را انجام دهیم و با این که مشغله مهمتری داشت اما ما و بچه هایمان را با جهانی آشنا کرد که کم از درس خواندن و دکتر و مهندس شدن نبود. یادش برای همه ما همواره روشن باد.

۱۷ /۴ /۱۳۹۳ تهران

نظرات کاربران درباره کتاب کاردزدن به گوجه‌فرنگی

واقعا عالی و دلنشین هست👌👍
در 2 هفته پیش توسط
عااالیه. ناستین مجابی یا همون آسیه جوادی همسر آقای جواد مجابی. مثل سفر به یه خونه قدیمی پر از انرژی مثبته
در 4 ماه پیش توسط
الان از کتابخونه عمومی شهرمون گرفتم این کتابو. با وجود اینکه تعداد کتابام زیاد شدن ولی نتونستم از این یکی بگذرم. اول فکر کردم کتاب آشپزیه. ورقش ک زدم دیدم ازیناس ک من عاشقشم. روزمرگیها با نگاهی متفاوت
در 4 ماه پیش توسط
برای من خیلی خیلی جالب بود با توجه به این که با نویسنده همشهری بودم کلی خاطرات زنده شد و واقعا درد آوره که اینا برامون شده حاطره و کلی چیزی یاد گرفتم واقعا سبک زندگی قدیم خیلی سالم و ساده بوده.
در 8 ماه پیش توسط
بنظر می اومد کتاب آموزش آشپزی و خانه داری باشد ولی بسیار جذاب بود؛ با اینکه نکات آموزنده کدبانویی خوبی داره٬بیان خاطرات و سبک زندگی سالم دوران گذشته بر گیرایی متن افزوده
در 12 ماه پیش توسط