فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جهان هولوگرافیک

کتاب جهان هولوگرافیک
نظریه‌ای برای توضیح توانایی‌های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم

نسخه الکترونیک کتاب جهان هولوگرافیک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جهان هولوگرافیک

جهان هولوگرافیک آن جهانی است که هر قطعه کوچک و هر ذره آن قطعه، تمام ویژگیها و اطلاعات کل را در بر دارد، یعنی تمامی محتوای کل در هر جزء نیز مستتر است. و این به‌واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولوگرافیک دارد، و خاطره و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها در مغز که در هر ذره کوچک آن نیز نگهداری می‌کند. و نیز همین خصلت کلّی این جهان ماست که جهانی هولوگرافیک است. در این کتاب، اتفاقاً بخشی هم هست که از علما و عرفای مکاتب عرفانی ایران و از شهرهای خیالی ـ مثالیِ جابلقا، جابلسا و غیره سخن می‌گوید و این که چگونه این حکیمان بزرگ به راز آن جهان، یا واقعیت دیگر یعنی نظم مستتر پی برده و گاه در صُوَرِ خیال و بینش اساطیری خود، یا در خوابها و خیالهایشان آنها را بوضوح می‌دیده‌اند. خاصیت دیگر کتاب آن است که شاید تلنگر ناچیزی باشد به کسانی که موج مدرنیته دل و ایمانشان را شبهه‌دار کرده و غبار شک بر آن نشانده است، و نیز آنهایی که از سخنان متافیزیکی بی‌محتوا خسته شده‌اند و هنوز برای عقل و منطق انسانی احترام قائل‌اند؛ تلنگری ناچیز برای رسیدن به آگاهی‌ای هر چند محدود.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جهان هولوگرافیک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: نگاهی تازه و استثنایی به واقعیت

در برابر امر واقع مثل بچه کوچکی بنشین، و خودت را برای از دست دادن هرگونه رای و نظرِ از پیش پنداشته آماده ساز، هر راه و مغاکی را که طبیعت رهنمودت می سازد پی گیر و برو، چه در غیر آن صورت چیزی نخواهی آموخت.

تی. اچ. هاکسلی(۴۳)

۱. مغز همچون هولوگرام

این نیست که جهان نمودها برخطاست، این نیست که در آنجا اشیا، همه در یک سطحِ از واقعیت نیستند، بلکه این است که اگر با نظام هولوگرافیک به جهان نفوذ کنید و بدان بنگرید، به دیدگاهی متفاوت خواهید رسید، یعنی به واقعیتی متفاوت. و اینکه آن واقعیت می تواند چیزهایی را تبیین کند که تاکنون از لحاظ علمی تبیین ناپذیر بوده اند: پدیده فرا هنجاری، همزمانی و تلاقی ظاهرا معنادارِ رویدادها با هم.
کارل پریبرام
در مصاحبه ای با سایکولوژی تودِی(۴۴)

معمایی که پریبرام را نخست به راه انداخت تا الگوی هولوگرافیک خود را صورت بندی کند، از این پرسش برخاست که خاطرات در مغز انسان کجا و چگونه اندوخته می شود. در اوان دهه ۱۹۴۰، زمانی که تازه به این رمز و راز علاقه مند شده بود، دانشمندان غالبا بر این باور بودند که خاطرات در مغزِ انسان جایگاه مشخصی دارند، یعنی هر خاطره ای که شخص داراست، مثلاً خاطره آخرین باری که مادربزرگِ خود را دیده، یا خاطره رایحه گلِ یاس ِ افریقایی که در شانزده سالگی بوییده، همه دارای جایگاهی خاص در سلولهای مغزند. این ردّ پای خاطرات را اِنگرام(۴۵) می نامیدند، و با آن که هیچ کس نمی دانست اِنگرام واقعا از چه ساخته شده ــ آیا سلول عصبی(۴۶) است یا شاید نوع خاصی از مولکول ــ اغلب دانشمندان مطمئن بودند که بزودی با گذشت زمان همه چیز روشن خواهد شد.
این اطمینان خاطر دلایلی داشت. تحقیقاتی که جراح مغز کانادایی، وایلدر پن فیلد(۴۷)، در دهه ۱۹۲۰ انجام داد، شواهد متقاعدکننده ای عرضه کرد مبنی بر اینکه خاطراتِ خاص و ویژه جایگاهِ خاص و ویژه ای دارند.
یکی از خصوصیاتِ نامعمول مغز این است که مغز، خود، درد را مستقیما حس نمی کند. اگر پوست سر و جمجمه را با بیهوشی موضعی بی حس کنیم، می توان روی مغز کسی که کاملاً بهوش است بدون ایجاد کوچکترین دردی به عمل جراحی پرداخت.
در شماری از آزمایشهای مهم و موثر در این باب، پن فیلد این واقعیت را به نفع خود به کار بست. یعنی وقتی روی مغز مبتلایان به صرع جراحی می کرد و نقاط مختلفِ سلولهای مغز آنان را به وسیله شوک الکتریکی تحریک می نمود، با شگفتی دریافت که هرگاه ناحیه گیجگاهِ یکی از بیمارانِ کاملاً بیهوش خود را تحریک می کرد (یعنی آن قسمت از مغزِ پشت شقیقه را) بیمار خاطراتِ وقایعِ گذشته زندگی خود را با جزئیاتِ کاملاً واضح به یاد می آورد. یکی از بیماران مَرد ناگهان مکالمه ای را که با دوستانش در افریقای جنوبی داشته بود به یاد و به زبان آورد؛ پسر بچه ای صدای مادرش را در حال صحبت پای تلفن شنید، و پس از چند شوک الکترود توانست تمامی مکالمه را از نو تکرار کند؛ یکی از زنها خود را در آشپزخانه منزل قدیمی اش یافت و صدای بچه اش را که بیرون توی حیاط بازی می کرد شنید. حتی وقتی پن فیلد سعی کرد آنها را گمراه کند و به آنها بگوید که نقطه دیگری از مغز آنها را تحریک کرده است، که در واقع نکرده بود، باز می دید که هرگاه همان نقطه قبلی را تحریک می کند، همواره همان خاطره فرا خوانده می شود.
پن فیلد در کتابش، رمز و راز ذهن(۴۸)، چاپ ۱۹۷۵، کمی قبل از مرگش نوشت:

کاملاً واضح بود که این فراخوانی ها از جنس خواب و رویا نبود، بل فعال کردنِ الکتریکی ثبت و ضبط متوالی آگاهی بود، ثبت و ضبطی که در طول تجربیاتِ پیشین بیمار تثبیت شده و بیمار اینک همه آنچه را که در گذشته به آن واقف بوده از نو تجربه می کرد، بسانِ فلاش بک در فیلمها [ ۱ ] (۴۹).

پن فیلد از آزمایشهای خود چنین نتیجه گرفت که هر آنچه تجربه کرده ایم، در مغز ما ضبط شده است: از هر چهره بیگانه که یک آن در کوچه و خیابان دیده ایم، تا هر تار عنکبوتی که در کودکی بدان خیره شده ایم. به همین دلیل است که این همه خاطره رویدادهایِ بی اهمیت، به مغز خطور و در آن ظاهر می شود. اگر حافظه ما مملو از ثبت و ضبطِ تجربیاتِ بی اهمیتِ روز به روز ماست، پس می توان به حق پنداشت که بی جهت غوطه خوردن در این گاه شمارِ وسیعِ وقایع، اطلاعات بی ثمر و پیش پا افتاده زیادی را در دسترس قرار می دهد.
در مقام یک جراحِ جوانِ مغز، پریبرام دلیلی برای شک بردن به نظریه پن فیلد نداشت. اما اتفاقی که نحوه اندیشه او را به کل تغییر داد هم اکنون روی داده بود. در ۱۹۴۶ او برای کار کردن با کارل لاشلی(۵۰) به آزمایشگاه زیست شناسی نخستیِ یرکیز(۵۱) واقع در اورَنج پارک(۵۲) فلوریدا رفت. بیش از چهل سال می شد که لاشلی نیز درگیر پژوهشهای خود در زمینه ساز و کار فرّار و بیان نشدنیِ حافظه بود، و در این دوره بود که پریبرام توانست شاهد نتایج دست اول تلاشهای لاشلی باشد. تکان دهنده آن بود که نه تنها لاشلی در ارائه هر گونه شاهد و مدرکی دال بر وجود انگرام شکست خورده بود که پژوهشهای او در واقع به چیزی جز خالی کردن زیر پای پن فیلد و همه کشفیاتش منجر نمی شد.
کاری که لاشلی می کرد عبارت از این بود که به موشها تعلیم می داد دست به اعمال گوناگون بزنند. از جمله گذشتن از مارپیچ ها. سپس تکه های مختلفی از مغز موشها را با عمل جراحی برمی داشت و دوباره به محک آزمایش می گذاشت. هدف وی این بود که آن قسمت از مغز موشها را از میان بردارد که حاوی خاطره گذشتن از مارپیچ است، و وقتی این کار عملی شد با شگفتی دریافت که صرف نظر از آنکه کدام قسمت مغز آنان برداشته شده، خاطره آنها هیچ گاه از بین نرفته است. غالبا موتور و محرک مهارتِ موشها از کار می افتاد و لذا تلوتلوخوران راه خود را درون مارپیچ دنبال می کردند؛ ولی حتی با برداشتن تکه های بزرگتری از مغز آنها نیز حافظه شان همچنان لجوجانه دست نخورده می ماند.
برای پریبرام این کشفیات باورنکردنی بود. اگر خاطره ها صاحب مکانی خاص در مغزند، به همان سان که فی المثل کتابها دارای مکانی خاص در طبقات کتابخانه اند، پس چرا برداشتن مغز موشها به وسیله چاقوی جراحیِ لاشلی بدین شکل اثری بر آنها نگذاشته بود؟ برای پریبرام تنها پاسخِ ممکن این بود که خاطره ها مکان خاصی در مغز ندارند بلکه به طورکلی در سرتاسر مغز پراکنده اند. مشکل این بود که او از هیچ ساز و کار و فرآیندی که قادر به توضیح این وضع و حال باشد با خبر نبود.
لاشلی حتی کمتر از پریبرام به این مطلب اطمینان داشت و بعدها نوشت:

من گاه حس می کنم که با بازبینی شواهدی که جایگاه ردِ پای خاطره را مشخص می کنند، به این نتیجه ضروری می رسم که یادگیری اصلاً ممکن نیست. مع هذا به رغم چنین شواهدی علیه آن، یادگیری گاه بواقع روی می دهد [ ۲ ].

در ۱۹۴۸، پریبرام در دانشگاه ییل به کرسی استادی نشست و قبل از ترک آنجا کوشید حاصل سی سال پژوهشهای عظیم لاشلی را به نگارش درآورد.

موفقیت در گام نخست

در دانشگاه ییل، پریبرام به تامل در باب ایده پراکندگی خاطره ها در سرتاسر مغز پرداخت، و هرچه بیشتر به این ایده اندیشید بیشتر به آن اعتقاد پیدا کرد. به هر حال، بیمارانی که مغز آنها را به دلایل پزشکی برمی داشتند هیچ گاه خاطرات خاص خود را از دست نمی دادند و از این نظر رنجی تحمل نمی کردند. برداشتن بخش بزرگی از مغز ممکن است قدری باعث تیرگی و مه آلود شدن خاطره بیمار شود، ولی هیچ گاه دیده نشده که پس از عمل جراحی خاطره خاص ِ کسی به کل از میان رفته باشد. به همین گونه، افرادی که در اثر تصادفِ اتومبیل و غیره جراحیِ مغزی می شدند هرگز افراد خانواده خود یا بخشی از رُمانی را که می خواندند فراموش نمی کردند. حتی برداشتن آن تکه از گیجگاه، همان بخشی که در تحقیقات پن فیلد اساسی بود، نیز در خاطره شخص خللی وارد نکرد.
نظریات پریبرام را پژوهشهای دیگری نیز چه از ناحیه خودِ او و چه دیگران تایید کردند. هیچ یک از آنها نیز نتوانست کشفیات پن فیلد در مورد تحریک مغز اشخاص، جز بیماران صرع، را ثابت و از نو تولید کند. حتی خود پن فیلد هم نتوانست نتایج حاصله را در بیماران غیرصرعی تکرار کند.
به رغم شواهدِ فزاینده مبنی بر اینکه خاطرات در مغز پراکنده اند، پریبرام هنوز نمی دانست مغز چگونه قادر است چنین کارِ معجزه آسایی را انجام دهد. سپس در اواسط دهه شصت، خواندن مقاله ای در مجله ساینتیفیک امریکن(۵۳)، که به توصیف چگونگی نخستین ساختِ یک هولوگرام می پرداخت، مثل صاعقه بر او فرود آمد. با آنکه مفهوم هولوگرافی مفهومی حیرت آور بود، راه حل معمایی را که سالها با آن سر و کله می زد پیش پای او می نهاد.
جهت فهم اینکه چرا پریبرام این چنین به هیجان آمده بود، نخست می باید قدری بیشتر درباره هولوگرام ها دانست. یکی از چیزهایی که هولوگرافی را ممکن می سازد پدیده ای است به نام تداخل(۵۴). تداخل عبارت از نقشی ضربدری است که از دو یا سه موج نظیر امواجِ آب که در هم تداخل پیدا کرده حاصل می آید. مثلاً اگر شما سنگی را در یک دریاچه بیندازید، بی درنگ سلسله ای از امواجِ مشخص و هم مرکز پدیدار و از هم دور می شوند. اگر دو تا سنگ بیندازید، دو دسته امواجِ هم مرکز پیدا می شوند که از هم عبور کرده، پراکنده می گردند. ترکیبِ پیچیده خطوط و ردیفها و فرورفتگی بین امواج که از چنین تلاقی و برخوردی ایجاد می شود، الگوی تداخلی نام دارد. هر نوع پدیده موج گونه می تواند یک طرحِ تداخلی ایجاد کند، نظیر امواج رادیو و نور. و از آنجا که اشعه لیزر پرتویی بسیار خالص و تکفام از نور است، برای ایجاد طرح تداخلی بسیار مناسب است. بواقع مثلِ بهترین سنگ و بهترین دریاچه است. یعنی در واقع الگوی هولوگرام، آن سان که ما می شناسیم، تا زمان اختراع اشعه لیزر نمی توانست امکانپذیر باشد.
وقتی یک اشعه لیزر به دو تابه مجزا تقسیم شود، هولوگرام به وجود می آید. اولین تابه با برخورد به شیئی که قرار است از آن عکس گرفته شود به عقب می جهد. سپس تابه دوم با انعکاس نور تابه اول برخورد می کند و حاصلش یک الگوی تداخلی است که روی قطعه ای فیلم ضبط می شود (تصویر ۱).
به چشم بیننده، تصویر توی فیلم به هیچ رو شبیه شی ء عکاسی شده نیست.



تصویر ۱ یک هولوگرام وقتی به وجود می آید که اشعه لیزر به تنهایی به دو تابه جداگانه تقسیم می شود. نخستین تابه از شیئی برمی خیزد که قرار است از آن عکاسی شود و در این مورد یک سیب است. سپس تابه دوم را طوری می تابانند که با نور برتابیده تابه نخستین برخورد کند، تا طرح تداخلیِ به دست آمده روی سطح فیلم ضبط شود.



تصویر ۲ این صفحه فیلم هولوگرافیک است که حاوی تصویری رمزگذاری شده است. به چشم غیرمسلح، تصویر روی فیلم هیچ شباهتی به شی ء عکاسی شده ندارد و از امواج نامنظمی که طرح یا الگوی تداخلی نام دارد تشکیل شده. حال اگر به فیلم اشعه لیزر دیگری بتابانیم، تصویر سه بُعدیِ شی ء اولیه پدیدار می شود.

در واقع بیشتر شبیه حلقه های هم مرکزی است که از افتادن مشتی سنگ ریزه به داخل دریاچه به دست آمده است (تصویر ۲). ولی به محض آنکه اشعه لیزرِ دیگری (یا در هولوگرام های جدید اشعه ای که تا حدودی تکفام باشد) بر تصویر فیلم تابیده شود تصویری سه بُعدی از شی ء اولیه به دست خواهد آمد. حالت سه بُعدیِ تصاویری از این دست به طرز حیرت آوری متقاعدکننده است. می توان بواقع دور و بر یک تصویر هولوگرافیک قدم زد و از زوایای مختلف بدان نگریست، انگار به یک شی ء واقعی نگاه می کنیم. اما هرگاه بخواهید این تصویر را لمس کنید، دست شما از میان آن گذر می کند و درمی یابید که در واقع چیزی آنجا نیست (تصویر ۳).
کیفیت سه بُعدی بودنِ هولوگرام تنها وجه شاخص آن نیست. اگر تکه ای از فیلمِ هولوگرافیک تصویری از سیب را از میان دو نیمه کنیم و سپس اشعه لیزر بر آن بتابانیم، هر نیمه حاوی تصویر کامل سیب خواهد بود. حتی اگر این نیمه را باز به دو نیمه و نیمه را دوباره به دو نیمه تقسیم کنیم، تصویر کاملی از سیب از هر یک از قسمتهای کوچک فیلم به دست خواهد آمد (گرچه هر اندازه قسمتها کوچکتر باشند تصاویر محوتر خواهد شد). برخلاف عکسهای معمولی، هر تکه کوچک قسمتی از فیلم هولوگرافیک حاوی کلیه اطلاعاتی است که در همه فیلم ضبط شده است (تصویر ۴)(۵۵). دقیقا همین نکته بود که پریبرام را بسیار به هیجان آورد. چه سرانجام راهی پیش پا می نهاد که می شد فهمید خاطرات چگونه در مغز به جای اینکه مکان مشخصی داشته باشند، پراکنده اند. اگر هر بخش ِ تکه ای فیلم هولوگرافیک حاوی تمام اطلاعاتِ لازم جهت ساختنِ تصویرِ کاملِ آن باشد، پس به نظر ممکن می آید که هر بخش از مغز نیز حاوی تمام اطلاعات لازم جهت فراخواندن همه خاطره باشد.



تصویر ۳ حالت سه بُعدیِ یک هولوگرام گاه چنان واقعی و متقاعدکننده است که می توان دور و بر آن قدم زد و از زوایای مختلف آن را نگاه کرد. ولی چنانچه بخواهید به آن دست بزنید، دست و انگشت شما از میان آن رد می شود.



تصویر ۴ بر خلاف عکسهای عادی، هر قسمت از تکه ای فیلم هولوگرافیک، تمام اطلاعات کل فیلم را در بر دارد. بنابراین چنانچه یک صفحه هولوگرافیک را تکه تکه کنیم، هر تکه شامل کل تصویر است.

بینایی نیز هولوگرافیک است

خاطره تنها چیزی نیست که مغز می تواند هولوگرافیک وار صادر کند. یکی دیگر از کشفیات لاشلی این بود که مراکزِ بصریِ مغز نیز به طور شگفت آوری نسبت به عمل جراحی مقاومت نشان می دادند. حتی وقتی بیش از ۹۰ درصد از کورتِکس(۵۶) بصری مغز موش را (یعنی آن بخش ِ مغز را که چیزی را که چشم می بیند، دریافت و تفسیر می کند) برداشت، مشاهده کرد که موش هنوز از عهده انجام کارهایی که به مهارت بصری پیچیده ای نیازمند است برمی آید. به همان سان، پریبرام نیز در پژوهشهایش روشن ساخت که حتی تا ۹۸ درصد از اعصاب بصری گربه را می توان برداشت بی آنکه به توانایی او در انجامِ اعمالِ بصری پیچیده به طور جدی خللی وارد آید [ ۳ ].
وضعیتی از این دست شبیه دیدن و لذت بردن از یک فیلم سینمایی است روی پرده ای که نود درصد آن را برداشته اند و فیلم کامل را روی ده درصد مابقی پرده نشان می دهند. و این آزمایشها همه درک و فهمِ معمول ما را از اینکه بینش و قوه بصری چگونه عمل می کند به مقابله می طلبید. بنا بر نظریه جاری روز، میان تصویری که چشم می بیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود یک نسبتِ یک به یک وجود دارد. به عبارت دیگر، دانشمندان بر این باور بودند که وقتی به چهارگوشی نگاه می کنیم، فعالیت الکتریکی کورتکس بصریِ مغز نیز شکل یک چهارگوش به خود می گیرد (تصویر ۵).



تصویر ۵ نظریه پردازان علم بصر زمانی می پنداشتند که میان تصویری که چشم می بیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز بازنمایی می شود رابطه ای یک به یک برقرار است. پریبرام کشف کرد که چنین چیزی صحت ندارد

گرچه کشفیاتی از نوع کشفیات لاشلی این ایده را منتفی می کرد، ولی پریبرام راضی نبود. به هنگام تدریس در دانشگاه ییل، وی آزمایشهای متعددی جهت حل این مسئله انجام داد. او هفت سال بعد را هم به اندازه گیری دقیقِ فعالیت الکتریکی مغزِ میمونها در حال اعمال بصری گوناگون سپری کرد و عاقبت به این کشف نایل آمد که نه تنها چیزی به نام نسبت یک به یک میان تصویری که چشم می بیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود وجود ندارد، بلکه حتی در باب توالی ضربان الکترودها نیز اُلگوی مشخصی در دست نیست. پس چنین نوشت: «نتایج این آزمایشها با این نظریه که تصویری عکس گونه روی سطح مغز فراتابیده می شود کاملاً ناسازگار است» [ ۴ ].
یک بار دیگر، مقاومتی که کورتکس بصری مغز نسبت به حذف و قطع قسمتی از مغز نشان می داد ثابت می کرد که مسئله بینایی نیز نظیر خاطره چیزی است پراکنده در مغز. پس از آنکه پریبرام با پدیده هولوگرافی آشنا شد، به این نکته نیز پی برد که بینایی نیز امری است هولوگرافیک. ماهیت هولوگرام، مبنی بر اینکه «کل در هر جزء است»، قطعا این مسئله را تبیین می کرد که چگونه می توان بخش عظیمی از کورتکس بصری مغز را بی آنکه به انجام اعمال بصری خللی وارد آید از میان برداشت. اگر مغز تصاویر را با به کار بردن نوعی هولوگرامِ درونی ایجاد و صادر می کرد، پس یک تکه کوچک از هولوگرام نیز می توانست تمام آنچه را که چشم ما می بیند بازتولید کند. در عین حال، این مسئله نیز تبیین می شد که میان جهان بیرونی و فعالیت الکتریکی مغز هیچ گونه نسبتِ یک به یک وجود ندارد. و نیز اگر مغز جهت ایجاد و صدور اطلاعات بصری از اصول هولوگرافیک بهره می برد، پس دیگر رابطه یک به یکی میان فعالیت الکتریکی مغز و تصاویر رویت شده وجود نخواهد داشت، همان طور که میان چرخش بی معنای الگوهای تداخلی بر تکه ای از فیلمِ هولوگرافیک و تصویرِ کدگذاری شده فیلم، نسبتِ یک به یکی در کار نیست.
تنها پرسشی که باقی می ماند، این بود که مغز جهت تولید چنین هولوگرام های درونی از چه نوع پدیده موج گونه ای استفاده می کرد. به مجرد طرح این پرسش، پریبرام به پاسخِ ممکنِ آن اندیشید. همه می دانستند که تنها میان نورونها (یاخته های عصبی) نیست که مراوده الکتریکی برقرار است. نورونها مانند درختان دارای شاخه های متعددند، و وقتی یک پیام الکتریکی به انتهای یکی از این شاخه ها می رسد، همانند امواج آب، در فضا پراکنده می شود. از آنجا که سلولهای عصبی به طور منسجم به هم چسبیده اند، این امواج الکتریکی، که خود پدیده ای موج گونه اند، مدام از همدیگر ضربدری عبور می کنند. با به یاد آوردن این نکته، پریبرام فهمید که این امواج همواره در کار ساختن منظومه ای بی پایان از الگوهای درهمِ تداخل یافته همچون کالیدوسکوپ(۵۷)اند و به نوبه خود، همین شاید آن چیزی است که به مغز خصلت هولوگرافیک می بخشد. «هولوگرام همیشه آنجا بود، در ماهیت موج گونه و به هم پیوسته سلول مغزی. این ما بودیم که شعور لازم را برای کشف آن نداشتیم» [ ۵ ].

مقدمه

در فیلم جنگ ستارگان، ماجرای سفرهای لوک اِسکای واکر(۲) زمانی آغاز می شود که از روباتی به نام آرتو دیتو(۳) اشعه ای نورانی فرا می تابد و تصویرِ سه بُعدیِ مینیاتوریِ کوچک پرنسس لیا(۴) را روی زمین مجسم می سازد. لوک مسحور و شگفت زده مجسمه نورانی و شبح گونه ای را می بیند که التماس کنان کسی را به نام اوبی ـ وان کنوبی(۵) به کمک می طلبد. این تصویر یک تصویر هولوگرام(۶) است، یعنی تمثالی است سه بُعدی که به وسیله اشعه لیزر ساخته شده و جادویِ تکنولوژیک لازم جهت ساختن چنین تصویری واقعا حیرت آور است. ولی حیرت آورتر اینکه برخی دانشمندان بر این باورند که خودِ جهان نوعی هولوگرامِ غول پیکر است، یعنی توهّمی است باشکوه، با همه جزئیاتش، که کم و بیش واقعی تر یا ناواقعی تر از تصویر پرنسس لیا نیست که لوک را به جستجو و طلب وا می دارد.
از منظری دیگر، شواهدی در کار است که نشان می دهد جهانِ ما و هرچه در آن است ــ از دانه های برف تا درختان کاج تا شهابهای فروافتاده و الکترونهای چرخان ــ همگی فقط تصاویرِ شبح وار، یا فرافکنش ها(۷)یی از سطح واقعیتی است چنان دور از واقعیت خاص ما، که تقریبا ورای مکان و زمان قرار می گیرد.
معماران اصلی این ایده حیرت آور دو تن از برجسته ترین متفکران جهان هستند: اولی دیوید بوهم(۸)، فیزیکدان دانشگاه لندن و هوادار اینشتین و یکی از مهمترین فیزیکدان های کوانتوم، و دیگری کارل پریبرام(۹) متخصص فیزیولوژی اعصاب(۱۰) از دانشگاه استنفورد و نویسنده کتاب درسی فیزیولوژی اعصاب به نام زبانهای مغز(۱۱). جالبتر اینکه بوهم و پریبرام هر دو، مستقل و جدا از یکدیگر، به این نتایج رسیدند و هر دو نیز در دو مسیر کاملاً متفاوت کار می کردند. بوهم تنها سالها پس از نارضایتی نسبت به نابسندگی نظریه های معمول در جهت تبیین همه پدیده های موجود در فیزیک کوانتوم، و پریبرام نیز به علت عدم توفیق نظریه های معمول جهت تبیین پاره ای معماهای فیزیولوژی اعصاب، به ماهیت هولوگرافیک جهان اعتقاد پیدا کرده بودند. با این حال، پس از کسب این عقاید، بوهم و پریبرام بزودی دریافتند که الگوی هولوگرافیک جهان می تواند پاره ای رمز و رازهای دیگر را نیز توضیح دهد، از جمله: ناتوانی آشکار هرگونه نظریه، قطع نظر از اینکه تا چه حد ادراک پذیر باشد، در توضیح و بررسی همه پدیده هایی که در طبیعت موجودند؛ توانایی افرادی که تنها با یک گوش می توانند منبعی را که صدا از آن ساطع شده بخوبی مشخص کنند؛ و قابلیت ما در تشخیص چهره کسی که سالهاست او را ندیده ایم در حالی که بسیار تغییر کرده است.
اما جذابترین جنبه الگوی هولوگرافیک این بود که این الگو طیف وسیعی از پدیده هایی بسیار گریزان و دور از دسترس را به ناگاه بامعنا و فهمیدنی می ساخت؛ پدیده هایی که قاعدتا خارج از قلمروی فهمِ علمی قرار می گرفتند. از جمله تله پاتی، پیش آگاهی، احساس ِ عرفانی وحدانیت و یکی شدن با کل کائنات، و حتی «جنبش فرا روانی»(۱۲) یعنی توانایی ذهن در به حرکت آوردن اشیا بی آنکه تماسی در کار باشد.
برای تعداد فزاینده ای از دانشمندانی که الگوی هولوگرافیک را دریافته و پذیرفته بودند، بزودی روشن شد که این الگو می تواند کمابیش کلیه تجربیاتِ رازآمیز و فراهنجاری(۱۳) انسان را توضیح دهد، و در این شش هفت سال گذشته این الگو پیوسته محققان و دانشمندانِ مختلف را جذب خود کرده و تعداد فزاینده ای از پدیده هایی را که قبلاً تبیین ناپذیر و ناممکن بود تصریح و روشن کرده است. برای مثال:

در ۱۹۸۰ دکتر کنِت رینگ(۱۴) روان شناس دانشگاه کانِکتیکات(۱۵) پیشنهادی داد مبنی بر اینکه تجربیات نزدیک به مرگ را می توان به وسیله الگوی هولوگرافیک تبیین کرد. رینگ که خود ریاست مجمع بین المللی مطالعات نزدیک به مرگ را به عهده دارد، بر این باور است که تجربیاتی از این دست و نیز تجربه خودِ مرگ، چیزی جز تغییر جایگاه آگاهی شخص از یک سطح هولوگرافیک واقعیت به سطح دیگر آن نیست.
در ۱۹۸۵ دکتر استانیسلاو گروف(۱۶)، رئیس تحقیقات روانپزشکی در مرکز تحقیقات روانپزشکی مریلند(۱۷) و استادیار روانپزشکی در دانشگاه پزشکی جان هاپکینز، کتابی منتشر کرد و در آن به این نتیجه رسید که الگوهای موجودِ زیست شناختیِ مغزِ انسان در تبیین پدیده هایی همچون تجربیات سرنمون وار(۱۸)، در برخورد و مواجهه با ناآگاه جمعی(۱۹)، و سایر پدیده های غیرعادی که در لمحات تغییر یافته آگاهی تجربه می شوند، ناکافی و نارسا هستند و تنها الگوی هولوگرافیک قادر به توضیح و تشریح این پدیده هاست و بس.
در جلسه سالانه مجمع مطالعات رویاها که در واشنگتن دی. سی. در سال ۱۹۸۷ برگزار شد، دانشمندِ فیزیکدان، فرد آلن وولف(۲۰)، در سخنرانی خود بر این نکته تاکید کرد که الگوی هولوگرافیک می تواند رویاهای روشن آدمی را به بهترین وجه توضیح دهد (یعنی رویاهایی که به طور غیرعادی آن چنان روشن و آشکارند که انگار شخص رویابین بیدار است). وولف بر این باور است که رویاهایی از این دست بواقع در حکم ملاقات یا رویتِ واقعیاتِ موازی [ با واقعیات روزمره ] ماست و این که الگوی هولوگرافیک در نهایت به ما اجازه خواهد داد که «فیزیک آگاهی» را گسترش دهیم تا بتوانیم بهتر و کاملتر به کند و کاو در ابعاد دیگر وجود بپردازیم.
دکتر اف. دیوید پیت(۲۱)، فیزیکدان دانشگاه کویین کانادا، در کتاب سال ۱۹۸۷ خود به نام همزمانی: پلی میان ماده و ذهن(۲۲) چنین اعلام کرد که پدیده های همزمان (یعنی برخوردها و تلاقی هایی که آن چنان غیر عادی و به دید روان شناختی بامعنا هستند که نمی بایست فقط نتیجه تصادف باشند) را می توان به یاری الگوی هولوگرافیک تبیین کرد. پیت معتقد است که برخوردهایی از این دست را می توان بواقع در حکم «عیوب بافتِ واقعیت» به حساب آورد. آنها افشا کننده این نکته اند که فرآیندهای فکری و اندیشه گون ما بیش از آنچه تاکنون می پنداشته اند عمیقا به جهانِ فیزیکی وابسته اند.

اینها تنها چند نمونه از ایده های اندیشه برانگیزند که در این کتاب مورد بررسی و کاوش قرار خواهند گرفت. بسیاری از این ایده ها با مخالفتهای بسیار روبه رو شده و جنجال برانگیز بوده اند. بدرستی که الگوی هولوگرافیک نیز خود ایده ای بسیار تضادآفرین و تخالف زا بوده و اغلب دانشمندان به هیچ روی آن را تایید و تصدیق نکرده اند. با این همه، چنانچه خواهیم دید، بسیاری از متفکران برجسته و اثرگذار (در عرصه علم و اندیشه) از آن حمایت و پشتیبانی کرده و معتقدند که این الگو دقیق ترین تصویر واقعیت را تا به حال به ما عرضه داشته است.
الگوی هولوگرافیک در عین حال با برخی آزمایشهای تجربی نیز تایید و حمایت شده است. بررسی ها و مطالعات بی شمار در حوزه فیزیولوژی اعصاب، پیش بینی های مختلف پریبرام را در باب ماهیت هولوگرافیک خاطره و فهم و ادراک انسانی تاکید کرده اند.
همچنین در ۱۹۸۲، آزمایش مهم و جالب توجهی که گروه تحقیق انستیتوی نورشناسی نظری و عملی در پاریس به ریاست آلن اسپکت(۲۳) انجام دادند، این مطلب را به اثبات رساند که بافت ذرات زیر اتمی(۲۴) که جهان فیزیکی ما را تشکیل می دهد ــ یعنی تار و پود خودِ واقعیت را ــ واجد چیزی است که ظاهرا خصیصه انکارناپذیر «هولوگرافیکی» دارد. این اکتشافات نیز به جای خود در این کتاب مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
افزون بر شواهد برآمده از آزمایشهای مختلف، چیزهای دیگری هم هستند که نظریه هولوگرافیک را تکمیل می کنند. شاید مهمترین آنها اقدامات و رویکرد آن دو دانشمندی است که ایده اصلی را عرضه کردند. از همان آغاز کارِ حرفه ای، و پیش از آنکه الگوی هولوگرافیک در ذهن آنها حتی جرقه ای زده باشد، هر یک از آنها دست به اقداماتی زده، شواهدی جمع آوری و ارائه نمودند که به جای خود الهام بخش بسیاری از پژوهشگران شد و آنان را بر آن داشت تا مابقی حیات علمی خود را وقف این مهم کنند. در دهه ۱۹۴۰ پریبرام به کاری پیش آگاهانه روی سیستم لیمبیک(۲۵) دست زد، یعنی ناحیه ای از مغز که به عواطف و رفتارها اختصاص دارد. کارهای بوهم روی فیزیک پلاسما در دهه ۱۹۵۰ نیز اقداماتی اثرگذار بوده اند.
اما مهمتر آنکه، هر کدام از این دانشمندان، از راه دیگری نیز خود را متمایز ساختند و آن راهی است که حتی ورزیده ترین مردان و زنان نیز بندرت در آن قدم می گذارند، زیرا نمی توان آن را فقط به وسیله هوشمندی و قریحه و استعداد بشری سنجید، بلکه سنجه اصلی، شهامت و عزم راسخ آنهاست که پای اعتقادات خود، حتی در برابر سخت ترین مخالفتها ایستادند و پا پس نکشیدند. بوهم وقتی دانشجوی فوق لیسانس بود با رابرت اوپنهایمر(۲۶)، فیزیکدان برجسته اتمی، روی دکترای خود کار می کرد. بعدها در ۱۹۵۱، وقتی که اوپنهایمر را به جلسات بازجویی و استنتاق سناتور جوزف مک کارتی و کمیته فعالیتهای ضد امریکایی او کشاندند، بوهم را فرا خواندند تا ضد اوپنهایمر شهادت دهد. بوهم از این کار امتناع کرد، و در نتیجه کارش را در پرینستون از دست داد و دیگر هیچ گاه در ایالات متحده تدریس نکرد و نخست به برزیل و سپس به لندن رفت.
پریبرام نیز در اوان کار دانشگاهی اش به مشکلاتی از این دست برخورد. در ۱۹۳۵، یک عصب شناس ِ پرتغالی به نام اگاس مونیش(۲۷) روشی ابداع کرد که معتقد بود بهترین و کاملترین راهِ درمانِ بیماریِ ذهنی است. او، بدین کشف نایل آمد که با فرو کردنِ چاقوی جراحی در جمجمه بیمار و با جدا کردن بخش جلویی کورتکس (قشر خاکستری مغز) از مابقی آن می توان آزاردهنده ترین بیماران را هم رام و بی خطر ساخت. او این فرآیند را لوپ برداری جلو مغز(۲۸) نامید و در طول دهه ۱۹۴۰ روش و تکنیک درمانیِ او چنان پرطرفدار شده بود که جایزه نوبل را از آن او کرد. در دهه ۱۹۵۰، محبوبیت این روش همچنان ادامه داشت و وسیله ای شد تا افرادی را به راه بیاورند که از نظر فرهنگی نامطلوب تشخیص می دادند، نظیر محکومانِ دادگاههای مک کارتی، این روش چنان متداول شد که جراحی به نام والتر فریمن(۲۹) را که سخنگو و طرفدار پر و پا قرص این روش بود بر آن داشت جسورانه اعلام کند که لوپ برداری باعث شده افراد ناسازگار در جامعه نظیر مبتلایان به اسکیزوفرنی، همجنس بازان و مخالفان رادیکالِ سیاسی را به «شهروندان خوب و سر به راه» تبدیل کند.
در این گیرودار، پریبرام وارد گودِ پزشکی شد و بر خلاف بسیاری از همقطارانش اعلام کرد که پرداختن به مغز انسان به شیوه ای چنین جسورانه کاری برخطا و غیر انسانی است. آرا و معتقدات او در این زمینه چنان ژرف و استوار بود که به عنوان جراحی جوان در شهر جَکسونْ ویلِ(۳۰) فلوریدا مجبور شد علیه جو مقبول طبابت زمانه خود بایستد و مانع هرگونه اجرای لوپ برداری حتی در بیمارستانی که خود اداره می کرد شود. بعدها در دانشگاه ییل(۳۱) نیز همین موضعِ جنجال برانگیز را حفظ نمود و باعث شد که تقریبا شغل خود را از دست بدهد.
تعهد و ایستادگی بوهم و پریبرام در قبال چیزی که به رغم عواقبش، بدان کاملاً معتقد بودند همان است که در الگوی هولوگرافیک نیز نمود پیدا می کند. همان طور که خواهیم دید، این دو تن با زیر پاگذاشتنِ شهرت و محبوبیت خود در پس ِ چنین ایده تخالف زایی راهِ چندان سهل و ساده ای را برنگزیده بودند. به هر رو، تهور و شجاعت آنان و نیز دید تازه ای که عرضه کردند، هر دو به تثبیت ایده هولوگرافیک بسیار مدد رساند.
گواه نهاییِ دیگری در جهت اثبات الگوی هولوگرافیک همین خودِ پدیده فرا هنجاری است، و این مسئله کم ارزشی نیست، چه در چند دهه گذشته، شواهد بی شماری در کار بوده که نشان می داد فهم مرسوم ما از واقعیت، یعنی تصویر واضح و روشنی که ما از جهان موجود در رشته های علوم دبیرستانی فرا می گیریم، سراسر نادرست است. منتها از آنجا که این گفته را نمی توان با الگوهای رایج علمی تبیین کرد، علم به طور کلی آن را نادیده می گیرد. با این حال، انبوه شواهد به حدی رسیده که دیگر نمی توان بیش از این نسبت به این پدیده بی تفاوت ماند.
تنها به یک نمونه اکتفا می کنیم. در ۱۹۸۷، فیزیکدانی به نام رابرت جی. یان(۳۲) و روانپزشکی به نام برندا جِی. دان(۳۳)، استادان دانشگاه پرینستون، چنین اعلام کردند که پس از یک دهه کار آزمایشی طاقت فرسا در آزمایشگاههای دانشگاه، به شواهد بی چون و چرایی دست یافته اند مبنی بر اینکه ذهن آدمی قادر است از لحاظ روانی بر واقعیتهای فیزیکی اثر بگذارد؛ یعنی یان و دان، بخصوص دریافته بودند که تنها از راه تمرکز ذهنی است که انسانها می توانند بر عملکرد پاره ای دستگاهها اثر بگذارند. این یک کشف حیرت آور بود که نمی شد آن را با تصورِ معمولی و مرسومی که از واقعیت داریم توضیح داد.
با وجود این، به وسیله همین دیدگاه هولوگرافیک است که می توان این کشف را تصریح و تبیین نمود. به عکس، از آنجا که رویدادهای فرا هنجاری را نمی توان به یاری فهم و ادراک علمیِ مرسوممان توضیح داد، این رویدادها نیازمند نگاهی تازه به جهان اند؛ یعنی به یک الگو (پارادایم(۳۴)) معرفتیِ علمیِ جدید نیاز دارند. این کتاب، علاوه بر نشان دادن اینکه چگونه الگوی هولوگرافیک می تواند پدیده فراهنجاری را توضیح دهد، به بررسی و سنجش شواهد فزاینده ای که در جهت اثبات پدیده فرا هنجاری و لزوم داشتن چنین الگویی است نیز می پردازد.
اینکه پدیده فرا هنجاری را نتوان به وسیله جهان بینی علمی کنونی مان تبیین کرد، خود دلیل آن است که چرا این پدیده این چنین جنجال برانگیز است. دلیل دیگر آنکه، کارکردهای روانی را مشکل بتوان در آزمایشگاهها مشخص و معین نمود، و همین باعث شده که بسیاری از دانشمندان چنین استنتاج کنند که این پدیده اصلاً وجود ندارد. همین نگرش طفره آمیز نیز در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته است.
اما دلیل مهمتر را می باید در این نکته دید که برخلاف آنچه بسیاری از ما تاکنون باور داشته ایم، علم نیز بری از تعصب نیست. چند سال پیش که از یک فیزیکدان چیزی درباره آزمایش فراروان شناسی خاصی پرسیدم، نخستین بار به این نکته پی بردم. فیزیکدان نامبرده، که جزو گروه شکاکان پدیده فرا هنجاری به شمار می رفت، نگاهی به من کرد و با اطمینان کامل گفت: «نتایج آزمایش هیچ گونه گواه و مدرکی دال بر کارکرد روانی نشان نداده است.» من هنوز به نتایج آزمایش نگاهی نینداخته بودم و چون برای هوش و ذکاوت و شهرت فیزیکدان بسیار احترام قائل بودم، داوری او را بی آنکه به پرسش بگذارم پذیرفتم. ولی بعدها، وقتی نتایج آزمایش را خود بررسی کردم بسیار شگفت زده شدم که آزمایش مربوطه شواهد برجسته و مهمی دال بر قابلیت کارکردِ عوامل روانی نشان داده است. آنجا بود که فهمیدم حتی دانشمندان بسیار معروف نیز گاه ممکن است تعصب و جانبداری خاصی از خود نشان دهند.
متاسفانه در ارتباط با کشفیاتِ مربوط به پدیده فرا هنجار چنین رویدادهایی کم نیست. اخیرا در مقاله ای در امریکن سایکولوژیست(۳۵) روان شناس دانشگاه ییل، آقای اروین ال. چایلد(۳۶)، نشان داد که نهادها و موسسات علمی چه دریافت و تلقی ای داشته اند از پاره ای آزمایشهای مربوط به رویاهای ادراک فراحسی(۳۷) که در مرکز پزشکی بروکلین انجام شده است. برخلاف شواهد برجسته ای که مسئله ادراک فراحسی را به وسیله این آزمایشها به اثبات می رساند، آقای چایلد دریافت که مجامع علمی کار ارزنده آنها را بکلی نادیده انگاشته و حتی بدتر از آن در پاره ای از نشریات علمی که زحمت اظهار نظر درباره آزمایشهای فوق را به خود داده اند نیز آن چنان ماهیت پژوهش و آزمایش فوق را تغییر داده و معوج نموده اند که اهمیت آن بکلی ناچیز و مبهم قلمداد شده است.
چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یکی به این خاطر که علم همیشه آن طور که می خواهیم عینی نیست. ما دانشمندان را با قدری ترس و حیرت می نگریم و وقتی به ما چیزی می گویند متقاعد می شویم که حقیقت را می گویند و فراموش می کنیم که آنها نیز انسان اند و لذا تابع همان تعصب های مذهبی و فلسفی و فرهنگی ای هستند که همه ما هستیم. زیرا چنانچه این کتاب نشان خواهد داد، شواهد بسیار زیادی در دست است که نشان می دهد جهانِ ما خیلی بیش از آنچه جهان بینی کنونی ما نشان داده در بر دارنده شگفتی هاست.
اما چرا علم بخصوص در برابر پدیده های فرا هنجاری این چنین مقاومت می کند؟ پرسش دشواری است. دکتر برنی اس. سیگل(۳۸)، جراح معروف دانشگاه ییل و نویسنده کتاب پرفروش ِ عشق، پزشکی و معجزات(۳۹)، در باب مقاومتی که در برابر عقاید غیرسنتی خود در باب سلامتی دیده بود می گوید که دلیل آن را باید در این یافت که مردمان اغلب به اعتقادات و باورهای خود معتاد شده اند. سیگل می گوید به همین خاطر است که وقتی می خواهید اعتقادات کسی را عوض کنید و به هم بریزید، رفتاری همچون رفتار معتادین از آنها سرمی زند.
به نظر می آید که در این اظهار نظرِ سیگل حقایق بسیاری نهفته است که ثابت می کند چرا بزرگترین ژرف بینی ها و پیشرفتها (در عرصه شناخت) همواره در نخستین گامها با انکار و مقاومت شدید روبه رو بوده اند. ما به اعتقادات خود اعتیاد پیدا کرده ایم و وقتی کسی بخواهد افیون قوی جزمیات و دُگمهای ما را از ما برباید همانند معتادین عمل می کنیم. و از آنجا که علوم غربی چند قرنی است که دیگر به پدیده های فرا هنجاری اعتقادی ندارد، به این سادگی دست از اعتیاد خود [ بدین ناباوری ] بر نخواهد داشت.
خوشحالم از اینکه همیشه می دانستم که در این جهان چیزی بیش از آنچه عموما پذیرفته شده در کار است. من در خانواده ای فرا روان(۴۰) بزرگ شده ام و از همان ابتدا بسیاری از پدیده هایی را که در این کتاب برشمرده ام، خود دست اول، تجربه کرده ام و گاه در همین کتاب پاره ای از تجربیات خود را، چنانچه همخوانِ موضوع مورد بحث بوده، شرح داده ام. گرچه ممکن است که این تجربیات فقط در حد شواهدی افسانه ای تلقی شوند، برای من همین ها موثرترین و مهمترین دلیل است بر اینکه ما در جهانی زندگی می کنیم که تازه آغاز به درک آن کرده ایم، و من این تجربیات را به خاطر بصیرت و بینشی که در من ایجاد کرده است شرح می دهم.
و سخن آخر، چون موضوع هولوگرافی هنوز تا حد زیادی ایده ای است در حال شکل گیری و بواقع ترکیب چهل تکه ای است از عقاید و دیدگاه های بسیار زیاد و شواهد و مدارک گوناگون، عده ای به این بحث دامن زده اند که تا زمانی که این عقاید و دیدگاههای پراکنده در کل یکپارچه ای ادغام نشود نمی باید از این مقوله به مثابه الگو یا نظریه ای واحد سخن گفت. از این رو پاره ای از دانش پژوهان از این ایده ها با عنوان «سرمشق های هولوگرافیک» نام می برند؛ برخی دیگر به عنوان «تشبیه هولوگرافیک»(۴۱) یا «تمثیل هولوگرافیک»(۴۲) و غیره. در این کتاب، جهت تنوع لحن، من همه این تسمیه ها و تعاریف، و نیز «الگوی هولوگرافیک» و «نظریه هولوگرافیک» را به کار برده ام بی آنکه قصدم آن باشد که ایده هولوگرافیک به آن حد از ارج و اعتبار رسیده است که بتوان آن را الگو یا نظریه، به معنای خاص این واژه، نامید.
به همین سیاق، مهم است بدانیم که گرچه بوهم و پریبرام در حکم واضع و مبتکر ایده هولوگرافیک هستند، ممکن است همه دیدگاهها و نتایجی را که در این کتاب بررسی شده قبول نداشته باشند. در واقع این کتاب نه تنها به آرای بوهم و پریبرام، بل به اندیشه ها و نتایجی نیز نظر دارد که بسیاری از محققانِ تحتِ تاثیرِ الگوی هولوگرافیک، آن را به شیوه خاص و گاه جنجال برانگیزِ خود تعبیر کرده اند.
در این کتاب، من به بررسی ایده های مختلفِ برگرفته از فیزیک کوانتوم نیز می پردازم، همچنین به آن شاخه از علم فیزیک که به مطالعه ذرات زیراتمی، یعنی الکترونها و پروتونها، و غیره می پردازد. از آنجا که قبلاً هم در این باب چیزهایی نوشته ام، می دانم که عده ای واژه فیزیک کوانتوم را خوش ندارند و می ترسند که مبادا مفاهیم آن را درنیابند. تجربه به من آموخته است که حتی آنان که کوچکترین اطلاعی از ریاضیات ندارند نیز قادر خواهند بود از عقاید و اندیشه های مربوط به علم فیزیک که در این کتاب مطرح شده خوب سر درآورند. از این لحاظ حتی به داشتن پس زمینه علمی هم چندان نیازی نیست. تنها چیزی که ضروری است ذهن باز است، بخصوص در مواردی که با یک واژه ناآشنای علمی روبه رو می شویم. من کوشیده ام از به کار بردن واژه هایی از این دست حتی الامکان پرهیز کنم ولی آنجا که استفاده از آنها ضروری است نخست آن را توضیح داده، سپس به کار برده ام.
پس هراس مدارید. هرگاه بر ترس خود از آب فایق شدید، شنا کردن در جریان اندیشه های غریب و دلفریب فیزیک کوانتوم را بسی بیش از آنچه می پنداشتید آسان خواهید یافت. و نیز به گمانم خواهید دید که تامل و تعمق بر پاره ای از این اندیشه ها، ممکن است بینش شما را نسبت به جهان نیز تغییر دهد. در واقع، امید من همین است که اندیشه های مستتر در فصولِ آتیِ این کتاب نحوه دید و نگاه شما را به این جهان تغییر دهد. این کتاب را با همین آرزوی کوچک و ناچیز تقدیم می دارم.

یادداشت مترجم

کتاب جهان هولوگرافیک را نخست چند سال پیش دوست عزیزم داریوش شایگان در سفر آمریکا کشف کرد و گویا چنان به هیجان آمده بود که چند روز بعد را فقط صرف صحبت در باب این کتاب کرده بود.
شایگان بخصوص تئوریهای دیوید بوهم، فیزیکدان برجسته کوانتوم، و نیز کارل پریبرام، متخصص فیزیولوژی اعصاب، و مفهوم نظم مستتر (implicate order) و نظم نامستتر (explicate order) و کل جهان هولوگرافیک را جالب و هیجان انگیز یافته بود.
آوازه کتاب بزودی به خانم گلی ترقی و به من هم رسید. خانم ترقی هم که آن را خوانده بود مثل داریوش شایگان به سخن پراکنی و ابراز هیجان پرداخت و خلاصه حسابی مرا شیفته کرد.
او البته علاوه بر ایده دو نظم مستتر و نامستتر که بیشتر زنگ صدای جهان مُثل وار افلاطون را می داد، از این که جهان هولوگرافیک در حالی که آنجاست و دیده می شود، مثل تصویر سه بُعدی پرنس لیا در فیلم جنگ ستارگان، آنجا نیست و وقتی دستتان را از میانش رد می کنید هیچ چیز نیست، و نیز از بی نهایت حوادث و موقعیتهای شگفت انگیز کتاب می گفت و مدام به دنبال گوش شنوا می گشت تا آنها را دقیق و مفصّل صورت بندی کند.
و من وقتی آن را خواندم، عین یک داستان شیرین هیجان انگیز بود که در عین حال داشت به سوالهای بزرگِ هستی شناختی، یزدان شناختی و فلسفی من نیز جورِ خاصی جواب روشن امروزی می داد (فارغ از رمز و راز و ابهام) که تا حدی باورپذیر می نمود.
البته شاید برای قوم متافیزیک زده ما که خاطره قومی مان آکنده از صورتهای ازلی و مثالی است و چه بخواهیم چه نخواهیم در بند شهرهای خیالی جابلقا و جابلسا و صُوَرِ معلقیم و عالم مثالی را که به جدّ می گیریم نه از جنس ماده است و نه از جنس روح، بلکه معلق میان این دوست، برای ذهنیتهایی از این دست، این کتاب بیش و کم همان مفاهیم را به زبان مدرنِ علمیِ امروزی بیان می کند (و نویسنده معتقد است برای عموم مردم نوشته شده نه متخصصان فیزیک و فلسفه، و اگر خواننده بتواند سی چهل صفحه اول را تحمل کند، کتاب او را برده است) و نشان می دهد که معجزه تولید نان در صحرای جلیله به دستِ عیسی مسیح، یا شی ءسازی سای بابا از هیچ در فضا، یا هر یک از معجزاتی که خود کتاب بدقت و یک به یک با جزئیات برمی شمرد. همه اینها در آن مفهوم اساسی تئوری بوهم مبنی بر ایده «همبستگی ماهوی همه چیزها»(۱)، بخوبی می گنجد.
از آنجا که وجه عمیقِ واقعیت موجود جهان ما امواج و ذرات متحرک لامکان و فرکانسهای بی شماری است که در هر لحظه هر جا هستند، که هم موج اند و هم ذره، و تمام جهان ما، کهکشانهای ما و حتی فضاهای خالی ما را احاطه کرده اند، این جهانی است که در آن سنگ و کوه و خاک و آب دارای شعورند و می توانند آگاهانه به امواج یا ذرات ساطع شده از ذهن ما پاسخ دهند. و از طرفی آگاهی انسانی نیز علاوه بر موج می تواند خاصیت ذره داشته باشد و طبق قانون لامکانِ ذرات زیراتمی، می تواند هر لحظه هر جا باشد. جنبش فراروانی (که برگردان خوبی برای واژه psychokinesis نیست)، یا متحرک ساختن اشیا از راه دور، که بخوبی در ایده همبستگی ماهوی جا می گیرد، همراه با طوماری از اعمال و کردار فراطبیعی را در این کتاب، نویسنده پشت سر هم قطار کرده است تا یکی از یکی دیگر حیرت آورتر و شگفت انگیزتر باشد.
جهان هولوگرافیک آن جهانی است که هر قطعه کوچک و هر ذره آن قطعه، تمام ویژگیها و اطلاعات کل را در بر دارد، یعنی تمامی محتوای کل در هر جزء نیز مستتر است. و این به واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولوگرافیک دارد، و خاطره و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها در مغز که در هر ذره کوچک آن نیز نگهداری می کند. و نیز همین خصلت کلّی این جهان ماست که جهانی هولوگرافیک است.
در این کتاب، اتفاقاً بخشی هم هست که از علما و عرفای مکاتب عرفانی ایران و از شهرهای خیالی ـ مثالیِ جابلقا، جابلسا و غیره سخن می گوید و این که چگونه این حکیمان بزرگ به راز آن جهان، یا واقعیت دیگر یعنی نظم مستتر پی برده و گاه در صُوَرِ خیال و بینش اساطیری خود، یا در خوابها و خیالهایشان آنها را بوضوح می دیده اند.
بوهم معتقد است که علاوه بر واقعیت آروینی (آمپیریک) موجود که همان نظم پیدا و نامستور است، نظم دیگری هم هست که ناپیدا و در خود پوشیده است. و این همان جهان امواج و فرکانسهای تداخل یافته بی شکل است که ما از عهده دیدن شکل واقعی آنها، جز از طریق ابزار و ادواتی خاص (مغزمان)، برنمی آییم. این جهانِ فرکانسها وقتی با گیرنده های حواس و مغز ما ارتباط برقرار می کند، از میان ساختار خاصّ مغزِ همچون صافی ما گذر می کند و به سنگ و کوه و شن تبدیل می شود.
حال کدام یک از این واقعیتها واقعی تر است؟
خاصیت دیگر کتاب آن است که شاید تلنگر ناچیزی باشد به کسانی که موج مدرنیته دل و ایمانشان را شبهه دار کرده و غبار شک بر آن نشانده است، و نیز آنهایی که از سخنان متافیزیکی بی محتوا خسته شده اند و هنوز برای عقل و منطق انسانی احترام قائل اند؛ تلنگری ناچیز برای رسیدن به آگاهی ای هر چند محدود.
در پایان، پوزش می طلبم از نارسایی های احتمالی ترجمه کتاب، و تشکر می کنم از آقای شایگان و نشر هرمس و آقای ساغروانی و ویراستاران محترم که برای این کتاب زحمت بسیار کشیده اند.

داریوش مهرجویی

نظرات کاربران درباره کتاب جهان هولوگرافیک

فلسفه مثل اینکه تویه اتاق تاریک به دنبال یه گربه سیاه بگردی ومتافیزیک مثل اینکه تو یه اتاق تاریک به دنبال یه گربه سیاه که اونجا نیست بگردی ودانش مثل اینکه که تو یه اتاق تاریک به دنبال یه گربه سیاه با یک چراغ قوه بگردی این کتاب سراسر مزخرفه
در 1 سال پیش توسط mahnaz sharifi
واقعا متاسفم واسه اینکه این کتاب ۵۰ بار چاپ شده و چه بسا طرفدارانی هم داره در اصل تمام نظریاتش شبه علمه. کسی که تو کتابش ادعا میکنه خودم نسبت به سلولهای بدنم و تغییر روشون آگاهم ولی به خاطر سرطان خون در سن ۳۸ سالگی میمیره. هر چند خیلی جذاب تونسته که بقبولونه افکارشو...
در 1 سال پیش توسط پوریا مصدقی
جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و هالوسالاری http://www.ensani.ir/fa/content/۲۳۶۳۷۲/default.aspx دکتر محمدرضا توکلی صابری, یکی از چهره‌های برجسته ترجمه کتب علمی و از مروجان علم در ایران, در مجله جهان کتاب (یکی از معتبرترین مراجع بررسی و نقد کتاب) نقدی جامع بر کتاب جهان هولوگرافیک نوشته است که شاید جامع‌ترین و علمی‌ترین نقد در مورد آن به زبان فارسی باشد. این نقد حدود دو سال پس از انتشار ترجمه فارسی کتاب که تجدید چاپ آن به علت استقبال ایرانیان دو رقمی شده بود منتشر گردید. گرچه این نقد/مقاله کمی طولانی به نظر می‌رسد اما دلایل و توضیحات به قدری جذاب، علمی و روان است که خواننده را به راحتی همراه می‌کند. اگر قصد دارید کتاب ۴۷۰ صفحه‌ای جهان هولوگرافیک را بخوانید (یا قبلاً آن را خوانده‌اید) خواندن این چند صفحه ناقابل جداً به شما توصیه می‌شود.
در 1 سال پیش توسط ara...zer
این کتاب برای عوام نیست ، این کتاب برای مذهبی‌ها نیست ، این کتاب برای کسی که در باور خود آرامش دارد و نمی‌خواهد آن را کنار بگذارد نیست. این کتاب برای یک ذهن مشتاق کندوکاو و جستجوست کسی که می‌داند کشق واقعیتهای دنیا هنوز پایان نیافته است. اگر دیدیم تو باورتون نمیگنجه اصراری نیست ولی یادتون بندازین همین نگرش صد سال پیش به فیزیک کوانتوم بود الان کسی بگه اون مزخرفه بهش میخندن. موفق باشید
در 1 سال پیش توسط رامین کرمی
اصولا نقد هر چیزی علاوه بر آداب نقد ادب رو هم می طلبه .به تعداد تمام افراد دنیا دیدگاه داریم و به همان اندازه هم کتاب .در این مجموعه تقریبا هفده هزار جلد کتابی برای تمام سلیقه ها کتاب هست .تا زمانی که یاد نگرفته باشیم که رسته مورد علاقه و مورد مطالعه ما هیچ مزیت و فخر فروشی رو به بقیه رسته ها نداره کتاب خوان نشده ایم .هدف از مطالعه کتاب علاوه بر یادگیری ،سفر و آرامش ذهنی یا برانگیختن تخیل و چالش هم هست .هر ذهنی با مطالعه کتابی به این هدف نائل میشه .عذر خواهی میکنم که چون کتاب رو نخوندم نظرم درمورد کتاب نیست و امید به اینکه سفر کتابی همه کتابخوانان این مجموعه پربار و آرامش بخش باشه .
در 1 سال پیش توسط nab...ahi
نقد مصطفی یاوری آیین در سایت علمی بیگ بنگ (http://bigbangpage.com/?p=۴۳۷۳۴) از پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران نیز خواندنی است.
در 1 سال پیش توسط مح م
وای ممنونننننننننننن فیدیبووووووو ،این کتابو من دیشب پیشنهاد دادم ،و سریع جزو لیست تازه ها شد ،تشکر فراوان ،عالی هستی دمت گرم ❤❤❤❤❤💞😍
در 1 سال پیش توسط moh...ari
کتاب فوقالعاده ایست برای کسانی که به مباحث متافیزیک و عرفان علاقه دارند و ترجمه بسیار خوب آقای مهرجویی درک مطالب رو ساده تر کرده
در 1 سال پیش توسط محمد رضایی
شبهه علم! شاید اسم دنیای هپروتی تالبوت و هالوسالاری برای کتاب مناسب تر باشد.
در 1 سال پیش توسط had....rj
صمیمانه از همه ی دوستان می خوام پیش از مطالعه این کتاب ،در مورد فیزیک کوانتوم به طور عام و "آزمایش دو شکاف" به طور خاص جست و جو و مطالعه کوتاهی انجام بدن. برای توجیه و توضیح نتیجه ی اون آزمایش به طور جزیی و ماهیت فیزیک کوانتوم به طور کلی و چرایی تفاوت بین نتایج آزمایشات در سطح میکرو و سطح ماکرو،تفاسیر و نظریه های متفاوتی توسط دانشمندان مختلف تبیین شده که نظریه ی بوهم یکی از اونهاست. به نظر من تأکید می کنم "به نظر من" اگه بعضی از مثال ها در مورد کارهای ماورایی یکسری افراد که بعدها حقه بودنشون ثابت شده، و چند مورد حاشیه رفتن های غیر ضرور رو نادیده بگیریم میتونیم بگیم جهان هولوگرافیک کتاب خوبیه؛هر چند خودم نظریه طرح شده در این کتاب رو قابل قبول نمی دونم یا بهتر بگم دوست ندارم قبول کنم. نظریه ی بوهم اگر درست متوجه بشیم جهان رو محصول جبر مطلق میدونه؛ من با تئوری ریسمان و یا حتی فرضیه ی جهان های موازی که نتیجه ی آزمایش دوشکاف رو موید آزادی مطلق هر ذره می دونه موافق ترم.
در 1 سال پیش توسط MLD571 sr