فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مو قرمز

نسخه الکترونیک کتاب مو قرمز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مو قرمز

شاید هنوز بچه بودم. گاهی از عهده‌ی نیندیشیدن به چیزهایی که نمی‌خواستم برمی‌آمدم. البته گاهی هم عکس این می‌شد، از عهده‌ی نیندیشیدن به کلمه یا تصویری که اصلاً نمی‌خواستمش به‌هیچ‌وجه برنمی‌آمدم.
پدر مدت مدیدی با ما تماس نگرفت. جوری که در به خاطر آوردن چهره‌اش به مشکل برمی‌خوردم و آرام‌آرام آن یک‌ذره را هم به‌کل از یاد می‌بردم. در این مواقع، احساس می‌کردم که یک‌مرتبه برق خانه و کل شهر قطع شده و همه‌چیز جوری در دل تاریکی فرو رفته انگار غیب شده باشد.
یک شب، اتفاقی پرسه‌زنان به سمتِ قصر ایهلامور رفتم. درِ بزرگ داروخانه‌ی حیات بسته بود و بر نرده‌ی فلزی آن قفلِ بزرگ سیاهی به چشم می‌خورد. بزرگی و سیاهی قفل جوری بود که هر کسی در همان نگاه نخست درمی‌یافت که آن در دیگر باز نخواهد شد. مثل همیشه از باغچه‌ی قصر ایهلامور مهی غلیظ بلند شده بود و محله را آرام‌آرام در خود فرو می‌برد.
طولی نکشید که مادرم بهم خبر داد که دیگر نه از پدر پولی به دست ما می‌رسد، نه از داروخانه‌ی حیات و وضع مالی خانواده اصلاً خوب نیست. من جز بلیت سینما، ساندویچِ دونر و رمان‌های مصور خرجی نداشتم. از خانه تا دبیرستان کاباتاش پیاده می‌رفتم و می‌آمدم. دوستانی داشتم که شماره‌های قبلی مجلاتی را که رمان‌های مصور چاپ می‌کردند خریدوفروش می‌کردند و حتا کرایه می‌دادند. اما من نمی‌خواستم مثل آن‌ها آخر هفته‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌ی بشیکتاش جلو در خروجی سینماها ساعت‌ها منتظر مشتری بمانم.
تابستان سال ۱۹۸۵ در یکی از کتاب‌فروشی‌های دنیز در بازارِ محله‌ی بشیکتاش مشغول کار شدم. کارِ اصلی من پراندن مشتریانی بود که هدف‌شان دزدیدن کتاب‌ها بود، نه خریدن‌شان.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مو قرمز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

۱

همیشه دوست داشتم نویسنده شوم، اما پس از ماجراهایی که برای تان تعریف خواهم کرد مهندس زمین شناسی شدم و بسازبفروش. مخاطبان گمان نکنند چون حالا قصدِ روایتِ این وقایع را دارم به این دلیل است که همه چیز تمام شده است. در واقع با تداعی این وقایع بیش ازپیش با آن ها درگیر می شوم و از این رو احساس می کنم که اسرار رابطه ی متقابل پدر و پسری من شما را هم به خود مبتلا خواهد کرد.
سال ۱۹۸۵ در یکی از کوچه های پشتی محله ی بشیکتاش، نزدیکِ قصر ایهلامور، ساکن آپارتمانی بودیم. پدر داروخانه ی کوچکی داشت به نام حیات. داروخانه هفته ای یک روز تا دمِ صبح باز بود و پدر تا خودِ صبح مشغول. در این روزها که پدر به قول خودش شیفتِ شب بود، من برایش شام می بردم. وقتی پدر، که قدبلند و کمی لاغر و خوش قیافه بود، پشت دخل شام می خورد، من از حضور در آن جا و به خصوص فرو دادنِ بوی داروها لذت می بردم. امروز هم بعد از سی سال که از آن روزها گذشته و من مردی چهل و پنج ساله شده ام بوی داروها، خصوصاً در داروخانه های قدیمی که گنجه ها و قفسه های چوبی دارند، برایم دلپذیر و خوشایند است.
داروخانه ی حیات مشتری زیادی نداشت. پدر روزهایی که شیفتِ شب بود بیشتر وقتش را با تماشای تلویزیون کوچک سیاری که آن روزها همه جا بود سپری می کرد. بعضی روزها دوستانش به دیدنش می آمدند و بسیار آهسته باهم حرف می زدند. دوستان پدر، که تمام شان در کار سیاست بودند، با دیدن من ساکت می شدند و از شباهتم به پدر و این که من هم مثل او خیلی خوش قیافه و دوست داشتنی هستم حرف می زدند و چیزهایی هم می پرسیدند؛ کلاس چندم هستم و مدرسه را چه قدر دوست دارم و در آینده می خواهم چه کاره شوم.
چون پدر در جمع دوستان سیاسی اش همیشه ناآرام بود، اگر آن ها در داروخانه اش بودند من به سرعت ظرف خالی غذا را برمی داشتم و زیر نور کم جان تیرهای برق، از کنار درختان چنار، به خانه بازمی گشتم. در خانه به مادرم نمی گفتم دوستان سیاسی پدر را در داروخانه دیده ام، چون به شدت نگران می شد که حتماً پدر دوباره توی دردسری بزرگی افتاده یا این که بی خود و بی جهت یک مرتبه ما را ترک خواهد کرد. برای همین مادر همیشه از دست پدر و رفقای سیاسی اش عصبانی و ناراحت بود.
می دانستم که سیاست تنها دلیلِ بگومگوهای اغلب بی سروصدای پدر و مادرم نیست. گاهی مدت ها باهم قهر بودند و روزها حتا یک کلمه هم میان شان ردوبدل نمی شد. شاید اصلاً همدیگر را دوست نداشتند. احساس می کردم که زن های زیادی از پدرم خوش شان می آید و بعید نبود که پدر هم زن های دیگری را دوست داشته باشد. گاهی مادر جوری که من هم حالی ام بشود توضیح می داد که در زندگی ما پای یک زن دیگر هم وسط است. دعواهای بی سروته پدر و مادرم که تمامی نداشت جوری ناراحتم می کرد که اصلاً خوش نداشتم به چون وچرایش فکر کنم.
آخرین بار پدرم را شبی دیدم که برایش غذا برده بودم داروخانه. سال اول دبیرستان بودم. شبی از شب های معمولی پاییز بود. پدر اخبار شبانه را از تلویزیون کوچک سیارش تماشا می کرد. وقتی او پشت دخل شام می خورد، من کار دو مشتری را که یکی شان آسپرین می خواست و دیگری آنتی بیوتیک و ویتامین ث راه انداختم و پولی را که از آن دو گرفته بودم در صندوق انداختم. صندوقی که هر وقت باز می شد صدای دوست داشتنی ازش برمی خاست. موقع بازگشت به خانه برای آخرین بار به چهره ی پدرم نگاهی انداختم، او هم لبخندزنان از دمِ در برایم دستی تکان داد.
صبح بعدش پدر خانه نیامد. البته من بعدازظهر و وقتی که از مدرسه برگشتم خبر را از مادر شنیدم. چشمان مادر سرخ و پف کرده بود، پیدا بود گریه کرده است. اولش فکر کردم که مثل دفعه ی پیش مستقیم پدر را از داروخانه به شعبه ی امور سیاسی اداره ی امنیت ملی برده اند تا از نو بگیرندش زیر شکنجه؛ با فلک و برق و کتک.
هفت یا هشت سال قبل تر بود که پدر یک مرتبه ناپدید شد و پس از حدود دو سال به خانه برگشته بود. اما این بار مادر حس وحال زنی را نداشت که پلیس شوهرش را بازجویی و به شدت شکنجه می کند. او آشکارا از دست پدر عصبانی بود و وقتی حرف پدر وسط می آمد، می گفت «خود داند.» درحالی که دفعه ی پیش وقتی یک شب ارتشی ها بعد از کودتا به داروخانه آمدند و پدر را کَت بسته با خودشان بردند مادرم بسیار ناراحت شد، بی قراری کرد و به من گفت پدرم یک قهرمان ملی است و من باید به او افتخار کنم. تا برگشتنِ پدر خودش پابه پای ماجد که دستیار پدر بود مسئولیت داروخانه را به عهده گرفت تا جای پدر خالی نماند. آن روزها گاهی روپوش سفید ماجد را می پوشیدم و به مادر کمک می کردم. البته همه می دانستند که من در آینده برخلاف ماجد نه وردست یک داروفروش، بلکه همان طور که پدرم می خواست در یک رشته ی علمی آدم حسابی خواهم شد.
برخلاف آن روزها این بار همین که پدرم ناپدید شد، مادر هیچ توجهی به کار داروخانه نکرد. نه از ماجد چیزی گفت، نه دستیاری دیگر و نه حتا از آینده ی آن جا و همه ی این ها مرا مطمئن می کرد که این بار ماجرای ناپدید شدن پدر قصه ی دیگری دارد، چیزی که فکرم را تمام وکمال مشغول خود می کرد. البته... واقعاً مگر آن چه تفکرش می خوانند، چیست؟!
از همان موقع می دانستم که فکرها گاهی با کلمات در ذهن ما مجسم می شوند و گاهی با تصاویر. بعضی وقت ها فکری به سرم می زد که تجسمش با کلمه ها ممکن نبود، درحالی که تصویرش واضح بود... مثلاً احساسی که از دویدن زیر باران به من دست می داد، بارانی که انگار با سطل بر سرم ریخته می شد، در یک تصویر یکپارچه مقابل چشمانم جان می گرفت، درحالی که اندیشیدن به آن در قالب کلمات برایم بی نهایت دشوار بود. البته گاهی هم افکاری داشتم که فقط با کلمات قابل اندیشیدن بودند، و هرگز نمی توانستم تصویری از آن ها بسازم، مثلاً نورِ سیاه، امری که بی انتها باشد، اصلاً خود بی کرانگی، یا مثلاً تصور مرگ مادرم.
شاید هنوز بچه بودم. گاهی از عهده ی نیندیشیدن به چیزهایی که نمی خواستم برمی آمدم. البته گاهی هم عکس این می شد، از عهده ی نیندیشیدن به کلمه یا تصویری که اصلاً نمی خواستمش به هیچ وجه برنمی آمدم.
پدر مدت مدیدی با ما تماس نگرفت. جوری که در به خاطر آوردن چهره اش به مشکل برمی خوردم و آرام آرام آن یک ذره را هم به کل از یاد می بردم. در این مواقع، احساس می کردم که یک مرتبه برق خانه و کل شهر قطع شده و همه چیز جوری در دل تاریکی فرو رفته انگار غیب شده باشد.
یک شب، اتفاقی پرسه زنان به سمتِ قصر ایهلامور رفتم. درِ بزرگ داروخانه ی حیات بسته بود و بر نرده ی فلزی آن قفلِ بزرگ سیاهی به چشم می خورد. بزرگی و سیاهی قفل جوری بود که هر کسی در همان نگاه نخست درمی یافت که آن در دیگر باز نخواهد شد. مثل همیشه از باغچه ی قصر ایهلامور مهی غلیظ بلند شده بود و محله را آرام آرام در خود فرو می برد.
طولی نکشید که مادرم بهم خبر داد که دیگر نه از پدر پولی به دست ما می رسد، نه از داروخانه ی حیات و وضع مالی خانواده اصلاً خوب نیست. من جز بلیت سینما، ساندویچِ دونر و رمان های مصور خرجی نداشتم. از خانه تا دبیرستان کاباتاش پیاده می رفتم و می آمدم. دوستانی داشتم که شماره های قبلی مجلاتی را که رمان های مصور چاپ می کردند خریدوفروش می کردند و حتا کرایه می دادند. اما من نمی خواستم مثل آن ها آخر هفته ها در کوچه پس کوچه های محله ی بشیکتاش جلو در خروجی سینماها ساعت ها منتظر مشتری بمانم.
تابستان سال ۱۹۸۵ در یکی از کتاب فروشی های دنیز در بازارِ محله ی بشیکتاش مشغول کار شدم. کارِ اصلی من پراندن مشتریانی بود که هدف شان دزدیدن کتاب ها بود، نه خریدن شان. اغلب این مشتریان دانشجویانی بودند که از عهده ی خرید این کتاب ها برنمی آمدند. گاهی هم با ماشین آقادنیز، که صاحب کتاب فروشی بود، به محله ی جاغال اوغلو می رفتیم تا کتاب های تازه بخریم. از آن جا که اسامی کتاب ها و نویسنده ها و ناشران را خوب به خاطر سپرده بودم و به هیچ وجه فراموش شان نمی کردم، صاحب کتاب فروشی از کارم راضی بود و حتا بهم اجازه می داد که شب ها کتاب هایی را برای خواندن به خانه ببرم و فردا صبح پس بیاورم. برای همین تابستان آن سال کتاب های زیادی خواندم؛ رمان های مصور کودکان، سفر به اعماق زمین از ژول ورن، مجموعه ی داستان های کوتاه ادگار آلن پو، کتاب های شعر، رمان های تاریخی که به شرحِ جان فشانی های جنگجویان عثمانی می پرداخت و کتابی درباره ی تعبیر خواب؛ کتابی که قسمتی از آن سرنوشتم را تغییر داد.
صاحب کتاب فروشی که دیگر داداش دنیز صدایش می کردم دوستان نویسنده ای داشت که گاهی می آمدند کتاب فروشی برای دیدنش. وقتی او مرا به آن ها معرفی می کرد با تاکید می گفت که در آینده نویسنده ی درجه یکی خواهم شد. این رویا را خود من برای اولین بار وسط وراجی هایم به او گفتم و جالب این که حالا به لطف حمایت های ریزودرشتِ صاحب کارم، خودم هم این آرزوی واهی را بسیار جدی می گرفتم.

۲

مادر از درآمدم از کتاب فروشی راضی نبود. این پول باید حداقل از عهده ی هزینه ی کلاس های تقویتی کنکورم برمی آمد که نمی آمد. از وقتی که پدر به قول مادرم گم و گور شده بود، ما دوستان خوبی برای هم شده بودیم. البته با وجود این او تصمیم من برای نویسنده شدن را شوخی می گرفت و با لبخند از آن رد می شد. حق با او بود، اول از همه باید در یکی از دانشگاه های مطرح کشور قبول می شدم.
یک روز وقتی به خانه رسیدم ناخودآگاه و بی اختیار یک راست رفتم سراغ گنجه ای که در اتاق پدر و مادر بود و همه ی کشوها را یک به یک و بادقت گشتم، هیچ کدام از اشیا و لباس های پدر سرجای شان نبود. ولی هنوز هم کلِ گنجه بوی توتون و ادوکلن مخصوص پدر را می داد. با مادر هرگز درباره ی او صحبت نمی کردیم و برای همین هر چه خاطره و تصویر از او داشتم به سرعت از ذهنم پاک می شد.
اول تابستانی که سالِ دوم دبیرستان را تمام کردم استانبول را برای همیشه ترک کردیم و به گبزه رفتیم. در باغ خانه ی شوهرخاله ام آلونکی بود که ما می توانستیم مجانی و تا هر وقت که بخواهیم آن جا زندگی کنیم. اگر به کاری که شوهرخاله ام در اواسط تابستان به من پیشنهاد داد مشغول می شدم و همه ی پول عایدی ام را پس انداز می کردم و بعد از تابستان هم دومرتبه در کتاب فروشی دنیز مشغول می شدم، به احتمال قوی تنهایی از عهده ی پرداخت هزینه ی کلاس های تقویتی کنکور برمی آمدم. همان موقع هم باید خودم را برای امتحان ورودی دانشگاه که سال بعدش بود آماده می کردم. روزی که استانبول را ترک می کردیم، داداش دنیز که می دانست من به خاطر ترک بشیکتاش بسیار دمغم به من گفت اگر تابستان را آن جا بمانم و در کتاب فروشی کار کنم می توانم شب ها را هم همان جا وسط کتاب ها بخوابم.
کاری که شوهرخاله ام به من پیشنهاد کرد در واقع نگهبانی از یک جالیز و آبیاری یک باغ گیلاس و هلو در حومه ی گبزه بود. وسط جالیز یک کلبه ی چوبی بود و در کلبه یک میز و چند صندلی چوبی زهواردررفته که مرا متوهم کردند که به راحتی می توانم آن جا لم بدهم و ساعت ها کتاب بخوانم، چون گمان می کردم نگهبانی از یک جالیز و آبیاری یک باغ کار بسیار ساده ای ا ست و وقت زیادی از من نمی گیرد. فصل برداشت گیلاس بود و کلاغ های عوضی که مدام قارقار می کردند پیوسته و گروهی به شاخه های درختان گیلاس حمله می کردند. از طرفی بچه های روستا و کارگران ساختمانی که کنار باغ در حال ساخته شدن بود هم شبانه روز به باغ و جالیز ناخنک می زدند.
در باغچه ای که چسبیده به جالیز بود چاه آبی حفر می شد. گاهی می رفتم آن جا چند دقیقه ای مقنی را، که آن پایین با بیل وکلنگ مشغول کَندن بود، و دو وردستش را، که با سطل ها خاک را از دل چاه بیرون می کشیدند و پیرامون چاه پخش می کردند، تماشا می کردم.
وردست ها دولابی چوبی را که از چرخشش صدایی شبیه ناله ای دلنشین برمی خاست با دو دسته اش می چرخاندند و سطلی را که اوستای شان آن پایین از خاک پُر کرده بود بالا می آوردند و در فرغونی که کنار دولاب بود خالی می کردند. سپس، یکی از آن دو که همسن وسال من بود فرغون را هُل می داد تا بارش را جایی نه چندان دورتر خالی کند. این وسط آن یکی که بزرگ تر و بلندتر بود با صدایی بلند فریاد می کشید «اومد!» و دولاب را برعکس می چرخاند و سطل خالی را برای اوستا می فرستاد پایین.
در طول روز مقنی به ندرت از چاه بیرون می آمد. نخستین بار وقتی دیدمش که کار را برای ناهار تعطیل کرده بودند و او سیگار می کشید. بلندقد بود و لاغر و بسیار خوش قیافه، درست مثل پدرم. البته برعکس پدرم نه آرام بود نه خوش رو، حتا برخلاف او عصبی به نظر می رسید و دو وردستش را مدام دعوا می کرد. با این فکر که شاید وردست ها دوست ندارند من شاهد غرولندهای بی وقفه ی اوستای شان باشم، وقتی مقنی بیرون چاه بود از آن ها فاصله می گرفتم.
اواسط ماهِ حزیران بود که روزی از سمت چاه صدای شلیک گلوله شنیدم و غریو شادی و هلهله. نزدیک تر رفتم؛ از چاه آب بیرون می زد. صاحب زمین ها که اهل ریزه بود خبر را شنیده و سریع خودش را به آن جا رسانده بود و اکنون از فرط شادی تپانچه ی خود را رو به آسمان گرفته بود و پی درپی شلیک می کرد. بوی باروت مطبوع بود. صاحب زمین ها به مقنی و دو شاگردش پشت سرِهم مُشتُلُق می داد. آب چاه را در ساخت و سازی که برای آن اراضی خشک پیش بینی کرده بود به کار می گرفت. آب شهری در قصبه ی گبزه لوله کشی شده بود، اما نه تا زمین های خشک او که بیرون از قصبه بود.
بعد از آن روز هرگز ندیدم که مقنی وردست هایش را ملامت کند. یک گاری، دو سه شاخه تیرآهن و چند کیسه سیمان برای شان آورد. یک روز حوالی عصر مقنی دهانه ی چاه را سیمان کرد و با تیرآهن ها برایش درپوشی آهنی تعبیه کرد. چون همه سرحال بودند بیشتر پیش شان می رفتم و با آن ها معاشرت می کردم.
یک روز اول غروب با این فکر که آن ها آن جا نیستند به آرامی به سمت دهانه ی چاه رفتم. اما هنوز با چاه چند متری فاصله داشتم که مقنی، یا آن طور که وردست ها خطابش می کردند اوس محمود، یک مرتبه وسط درختان زیتون و گیلاس ظاهر و به من و چاه نزدیک شد. قطعه ای فلزی را که به نظر می رسید تکه ای از پمپ آبی باشد که داخل چاه نصب کرده بود روی دهانه ی سیمانی گذاشت و گفت «این طور که معلومه این کار حسابی کنجکاوت کرده جوون.»
یک آن یاد شخصیت های رمانی از ژول ورن افتادم که از یک طرفِ جهان داخل زمین رفتند و از سوی دیگرش بیرون آمدند.
«چاه بعدی رو تو حومه ی قصبه ی کوچک چکمه به می کَنم. شاگردام کار رو ول کردن. می خوای وردست خودم شی؟»
تردیدی که بی شک از چشمانم می خواند او را تحریک کرد تا بیشتر تشویقم کند؛ عایدی یک شاگرد کاربلد مقنی چهار برابر دستمزد یک بپای جالیز بود، حفر یک چاه جدید ده روز بیشتر زمان نمی برد و ده روز دیگر می توانستم به خانه برگردم و کار سابقم را ادامه دهم.
تا موضوع را با مادر در میان گذاشتم، ناراحت شد و گفت «اصلاً و ابداً. تو قرار نیست مقنی بشی. سال بعد می ری دانشگاه، اون هم یه دانشگاه حسابی.»
حق با مادرم بود، اما کِرم پولِ بیشتر در زمانِ کمتر به جانم افتاده بود. کلی برای مادرم توضیح دادم که حقوق دو ماه نگهبانی جالیز و آبیاری باغ شوهرخاله، در صورت این که شاگرد مقنی بشوم در دو هفته گیرم می آید که هم هزینه ی کلاس های تقویتی کنکور و آزمون های آزمایشی را کفاف می داد، هم هزینه ی خرید تمام کتاب های کمک درسی را. از سویی در این صورت برای درس خواندن هم وقت بیشتری داشتم و برای نشان دادنِ اراده ام تهدیدش کردم که «اگه اجازه ندی از خونه فرار می کنم.»
نمی دانم به خاطر آن توضیح بود یا این تهدید که شوهرخاله ام به حرف آمد و رو به مادر گفت «حالا که بچه می خواد کار بکنه و پول دربیاره تو هم نزن تو ذوقش. من همین فردا یه پرس وجو می کنم ببینم این اوس محمود کیه.»
فردای آن روز در غیاب من، مادر و شوهرخاله و اوس محمود در دفترِ وکالت شوهرخاله در ساختمان شهرداری همدیگر را ملاقات کردند و پیش از هر چیزی سر این نکته به تفاهم رسیدند که من هرگز داخل چاه نمی روم و اگر به هر دلیلی هم این کار لازم شد، جای من شاگرد دوم این کار را انجام خواهد داد. شوهرخاله ام خیلی جدی مقدار دقیق مزد روزانه ام را هم به من ابلاغ کرد. سر شب چمدان کوچک زهواردررفته ی پدر را وسط اتاق گذاشتم و دو سه پیراهن و یک جفت کفش لاستیکی را که برای درس ورزش گرفته بودم داخلش گذاشتم.
در آن روز بارانی وانتی که قرار بود ما را تا محل حفر چاه برساند کمی تاخیر داشت و فرصت داد تا مادرم زیر سقف آلونک مان، که بدجوری هم چکه می کرد، دو سه بار های های بزند زیر گریه. یک بار دیگر سعی کرد رای من را بزند، از دلتنگی اش گفت و به خطاهایی بزرگ اشاره کرد که صرفاً به خاطر بی پولی از آدم سر می زند.
وقتی چمدان دردست از خانه بیرون می آمدم، سرم را بالا گرفتم و به تقلید از جدیت و قاطعیت پدر، که با همین چمدان به دادگاه و بعدش زندان برده می شد، با شوخی وخنده به مادر گفتم «توی چاه نمی رم، قولِ مردونه.»
وانت در محوطه ی خالی پشت مسجدِ قدیمی قصبه منتظر ما بود. اوس محمود که سیگار می کشید، در همان نگاه نخست با وجنات معلمی کارکشته، چمدان و لباس و ریخت وقیافه و حتا راه رفتنم را لبخندزنان از نظر گذراند.
وقتی به وانت نزدیک شدم، گفت «برو بشین که حسابی دیرمون شده و همین الان باید راه بیفتیم.» تا میان اوس محمود و شوفر آقای خیری، کسی که صاحب کارمان بود، نشستم، وانت راه افتاد و یک ساعتی هیچ کس حرفی نزد.
وقتی از روی پل تنگه می گذشتیم، آن پایین سمت چپ، استانبول، به ویژه حول وحوش دبیرستان کاباتاش، را به دقت زیرنظر گرفته بودم بلکه یک ساختمان آشنا را در محله تشخیص بدهم.
در همین حین اوس محمود گفت «ناراحت نشو، کارمون زود تموم می شه و برمی گردیم. بهت قول می دم که به موقع به درست می رسی و از کنکور هم عقب نمی مونی.» از این که مادر و شوهرخاله ام با او از مسائل و مشکلاتم حرف زده بودند خوشحال شدم و از این که او این ها را جدی گرفته بود در دلم نسبت به او اعتماد و اطمینانی عمیق شکل گرفت. بعد از پل در ترافیکِ استانبول گیر افتادیم، چنان که اوایل غروب وقتی آفتاب با شعاع سوزانش درست توی چشمان ما می تابید تازه از شهر بیرون می رفتیم.
عبارت بیرون رفتن از شهر نباید مخاطب امروزی را دچار سوءتفاهم کند. آن روزها جمعیت استانبول برخلاف الان که داستانم را برای شما روایت می کنم پانزده میلیون نفر نبود، بلکه شهر فقط پنج میلیون نفر جمعیت داشت. آن روزها وقتی از برج وباروی باستانی شهر دور می شدید، خانه ها آرام آرام تنگ تر و کوچک تر و فقیرانه تر می شد و به جایش رفته رفته به تعداد هتل ها و پمپ بنزین ها و کارگاه ها و کارخانه ها افزوده می شد.
مدتی به موازات راه آهن پیش رفتیم و تا هوا رو به تاریکی گذاشت از جاده ی اصلی پیچیدیم داخل یک فرعی. از قصبه ی بویوک چکمه به و دریاچه ی وسیع و عمیق آن هم که رد شدیم دو سه باری انبوهی از درختان سرو را دیدم و قبرستان و دیوارهای سیمانی و زمین های خالی. دیگر هر چه به چشم می آمد اراضی خشک و لم یزرع بود، جوری که با دقت و توجه زیاد هم نمی شد فهمید که دقیقاً کجا هستیم. گاهی نور زردی را می دیدیم که از پنجره ی نیمه گشوده ی خانه ای که سفره ی شامش پهن بود به ما چشمک می زد و گاه لامپ های نئون نارنجی رنگی را که روی تابلو کارگاه یا کارخانه ای روشن وخاموش می شدند. بعدش به آرامی از یک شیب بالا رفتیم. جایی دو سه بار رعد به صدا درآمد و نورش بخشی از آسمان را روشن کرد، اما بر زمین های خشک و بایری که به نظر هیچ صاحبی نداشت هیچ نوری نتابید. گاه از نوری که نمی دانستم از کجا می آید برهوتی بی آدم و درخت مقابل چشمانم روشن می شد که به نظر تا بی نهایت امتداد داشت، گاه هم فضا چنان تاریک می شد که در ظلمت شب هیچ چیزی دیده نمی شد.
مدت مدیدی گذشت تا در جایی که به نظر از هر موجود زنده ای خالی بود توقف کردیم. پیرامون ما تا دوردست ها نه چراغ روشنی دیده می شد، نه خانه ای، نه حتا درختی. برای همین گمان کردم که لابد برای وانت مشکلی پیش آمده و ناچار به توقف شده ایم. اما اوس محمود گفت «بیا، یه دستی برسون تا این ها رو بیاریم پایین.»
با این حرف، من و مقنی و شوفرِ آقای خیری هر چه پشت وانت بود آوردیم پایین؛ چند تکه تخته و دو سه قطعه الوار، قطعات ریزودرشت دولاب، ظرف وظروف، دو تشکچه ی کوچک و چندتا پتو که طناب پیچ شده بود، چندتایی کیسه ی پلاستیکی زمخت که تا خرخره پُر بودند و ابزار و ادوات چاه کنی. بعدش، راننده رو به مقنی کرد و گفت «خب، خیر باشه ان شاءالله، هم برا شما هم برا ما.» و سوار وانتش شد و به سرعت از ما دور شد، جوری که غلظت تاریکی اطراف هولی در جانم انداخت. در دوردست ها هنوز هم هرازگاهی آذرخشی می درخشید. اما پشت سر ما آسمان صاف و بدون ابر بود و پُر از ستاره هایی که با همه ی زورشان می درخشیدند. در انتهای افق توده های ابر را می دیدیم که چراغ های ریزودرشت تابناک استانبول روشنی محوی بر آن ها انداخته بود، مه زردی که بر فراز شهر سنگینی می کرد.
خاک زیر پای ما به خاطر باران تکه تکه خیس بود، اما نه آن جور که گِل وشُل شود. در تکه ای که شیبی نداشت و تا چشم کار می کرد صاف بود، برای خودمان به سرعت جای خشکی پیدا کردیم و همه ی خرت وپرت های مان را آن جا کنار هم گذاشتیم.
مقنی بی آن که چیزی به من بگوید تصمیم گرفت با تخته هایی که از پشت وانت پایین آورده بودیم چادری عَلَم کند، اما بعد از چند دقیقه سروکله زدن از عهده ی این کار برنیامد. طناب هایی که باید محکم و میخ هایی که باید کوبیده می شدند در تاریکی شب گم شده بودند. میزان ظلمت و تاریکی جوری بود که احساس می کردم همه چیز در اعماق روحم چنان گره کوری خورده است که... اوس محمود هم که یک ریز خرده فرمایش داشت؛ «سر اون طناب رو بگیر... اون سرش نه، این سرش...»
با صدای جغدی به خودم آمدم و فکر کردم حالا که باران بند آمده چه اجباری است که حتماً چادر را در آن تاریکی عَلَم کنیم. اما تصمیم محکم مقنی قابل احترام بود. کتانِ نم گرفته ی چادر، که بوی رطوبتش غیرقابل تحمل بود، مثل ظلمت شب بر سرمان سنگینی می کرد و در جایش استوار نمی شد.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که بالاخره چادر را عَلَم و پتوها را کَفَش پهن کردیم و به آنی خوابیدیم. ابرهای کم جانِ بهاری دیگر از ما دور شده بودند و شبی پُر از ستاره های درخشان در برابر دیدگان ما خودنمایی می کرد. همین که از جایی در همان نزدیکی ها صدای جیرجیرکی بلند شد آرام گرفتم و تا روی پتو دراز کشیدم و سرم را بر تشکچه گذاشتم، خوابم گرفت.

۳

از خواب که بیدار شدم دیدم درون چادر تنهایم. زنبوری وزوز می کرد. از جایم بلند شدم و از چادر بیرون رفتم. در آن وقت روز، خورشید آن قدر بالا آمده بود که شدت نورش چشمانم را می آزرد.
میان زمینی صاف و وسیع بودم که به نظر بسیار مرتفع می آمد، زمینی که از سمت چپ من رو به جنوبِ شرق استانبول، رفته رفته ارتفاعش کم می شد. آن پایین در دوردست ها، دو سه مزرعه ی ذرت و گندم به رنگ های زرد و سبز لیمویی به چشم می خورد و پشت آن ها برهوتی خشک بود و بعدش صخره ها و ستیغ کوه ها. در انتهای زمین مسطح که به نظر دشتی آباد می رسید، قصبه ای کوچک دیده می شد که بامِ دو سه خانه و مناره های مسجدش از مقابل چادر ما هم نمایان بود. اما تپه ی کوچکی که میان ما و قصبه بود زاویه ی دید مرا کمی محدود می کرد، جوری که نمی توانستم وسعت قصبه را به خوبی تخمین بزنم.
اوس محمود کجا رفته بود؟ از صدای ضعیف شیپوری که در میان زوزه ی باد پنهان شده بود سریع پی بردم که ساختمان های بِژرنگ انتهای قصبه پادگان نظامی است. پشت این ساختمان ها هم کوه های سیاه رنگی به چشم می خوردند که به نظر بسیار دور می آمدند. یک آن انگار همه ی هستی در سکوتی برآمده از دل خاطراتی بسیار دور غرق شد. از این که دور از استانبول، دور از همگان، در این مکان خلوت و دنبال کسب وکار بودم، احساس خوبی داشتم.
سکوت با سوت قطاری که از زمین های خالی میان قصبه و پادگان می گذشت درهم شکست. دقیق تر که شدم واگن های متعدد یک رنگ و یک شکلی دیدم که پشتِ هم سمت اروپا می رفتند. قطار به آرامی به زمین صاف، که از این به بعد دشت مان خطابش می کنم، کمی نزدیک تر شد و بعد کِش وقوسی انحنایی به خود داد و در ایستگاه قصبه توقف کرد.
لحظه ای بعد اوس محمود را دیدم که از سمت قصبه به دشت مان نزدیک می شد. مقنی مدتی در راهی شوسه جلو آمد، اما بعد از پیچ برای میان بُر زدن از جاده ی خاکی خارج شد و از کنار مزارع و اراضی لم یزرع جلو آمد.
«آب گرفتم، بساط چایی رو ردیف کن ببینیم چندمرده حلاجی!»
من هنوز اجاقِ کوچک آی گاز را برای دَم کردن چای رو به راه نکرده بودم که آقای خیری، مالکِ دشت مان و کارفرمای حفر چاه، با همان وانت دیروزی از راه رسید. وقتی وانت ایستاد جوانی از پشتش پیاده شد که از من بزرگ تر به نظر می رسید. از گفت وگوی آقای خیری و اوس محمود متوجه شدم که اسم جوان علی است و یکی از پیشکار های آقای خیری. پیش تر قرار بوده که مردی از اهالی قصبه برای وردستی مقنی گذاشته شود، اما او درست روز آخر زیر قولش زد و برای همین آقای خیری مجبور شد فعلاً علی را سر این کار بگذارد و علی همانی بود که قرار بود اگر به هر دلیلی اوس محمود نتوانست، به جایش درون چاه برود.
اوس محمود با صاحب کارش، آقای خیری، یک ساعتی پایین وبالای دشت را از نظر گذراند. زمین های آقای خیری، یا همان دشت مان، حداقل ده هکتاری می شد که جا به جایش از علف های هرز و سنگ وکلوخ پوشیده شده بود و بخش هایی اش هم به کل لخت بود. از سمت آن دو نسیمی به طرف چادر می وزید و برای همین حتا وقتی در دورترین نقطه ی دشت هم بودند ما صدای شان را به وضوح می شنیدیم. هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بودند. اندکی بعد آرام آرام به آن دو نزدیک شدم. آقای خیری که در کار نساجی برای خودش کسی بود قصد داشت با حفر چاه و رسیدن به آب در این اراضی خشک و لم یزرع کارگاه بزرگی احداث کند؛ کارگاهی مخصوص شست وشو و رنگ رزی انواع پارچه و برای این کار که میان صادرکنندگان و تولیدی های پوشاک مشتری زیاد داشت، آب فراوان شرطِ لازم بود.
آقای خیری این زمین لختِ بی آب و برق را به قیمتی بسیار ارزان خریده بود و برای همین اگر ما در آن دشتِ خشک آب پیدا می کردیم پول خوبی به مان می داد. پیدا کردن آب برای او اهمیت حیاتی داشت زیرا در این صورت می توانست به لطف دوستانِ سیاستمداری که داشت برای آن جا مجوز برق شهری هم بگیرد. اگر این دو مسئله حل می شدند، آقای خیری آن جا کارگاه بسیار بزرگی بنا می کرد، کارگاهی که در یکی از دیدارهای همیشگی اش از روند حفر چاه به ما نشان داد؛ کارگاه های رنگ رزی، حوضچه های شست وشو، انبارها، قسمت های اداری، حتا غذاخوری و اتاق های استراحت. در نگاه اوس محمود به آقای خیری احترام و علاقه ی خاصی موج می زد، اما هم او هم من بیشتر در فکر انعام و مُشتُلُق هایی بودیم که در صورت پیدا کردن آب، اضافه بر مزدمان از صاحب کار خود می گرفتیم.
آقای خیری جوری که انگار سپاه عثمانی را راهی نبردی سرنوشت ساز کند، در چشمان مقنی خیره شد و گفت «خداوند پشت وپناه تون، بَروبازوتون پُرزور و چشم هاتون تیز باشه.» و درست در جایی که وانت پشت تپه از نظرها ناپیدا می شد خودش را از پنجره بیرون داد و دودستی برای ما دست تکان داد.
شب وقتی که از صدای خروپف مقنی خواب از سرم پرید، خودم را پیچ و تابی دادم و سرم را از در چادر بیرون آوردم. از سمت قصبه هیچ چراغ روشنی به چشم نمی آمد. آسمان یک دست لاجوردی بود اما شدت درخشش انبوه ستارگان گاهی عالمی یک دست نارنجی را در برابر دیدگانم به نمایش می گذاشت. احساس می کردم که عالم پرتقال بزرگی است که من و مقنی در تاریکی شب بر نقطه ای از سطحش دراز کشیده ایم. از خود می پرسیدم، وقتی می شود رو به آسمان کرد و در درخشش ستارگان غرق نور شد آیا اندیشیدن به حفر چاهی عمیق در دل زمینی که اکنون روی آن دراز کشیده بودیم، کار درستی است؟

درباره ی نویسنده

اُرهان پاموک متولد سال ۱۹۵۲ است و درست مثل قهرمان رمان هایش آقای جودت و پسران و کتاب سیاه در خانواده ای پُرتعداد اما متمول در محله ی نیشان تاشی استانبول به دنیا آمده. همان طور که در کتاب استانبول، اتوبیوگرافی نویسنده، آمده تحصیلات مقدماتی و متوسطه را با گرایش نقاشی در کالج امریکایی رابرت کالج(۱) واقع در محله ی سکونتش گذراند. در بیست و دو سالگی در رشته ی معماری دانشگاه پلی تکنیک استانبول ثبت نام اما بعد از سه سال تحصیل این رشته را رها کرد و در همان دانشگاه به رشته ی روزنامه نگاری روی آورد و چهار سال بعد با مدرک کارشناسی از این رشته فارغ التحصیل شد. اولین رمانش، آقای جودت و پسران، را که حکایت خانواده ای ثروتمند و شلوغ است در سال ۱۹۸۲ نوشت که جوایز ملی اُرهان کمال و کتاب سال را برایش به ارمغان آورد. سال بعدش رمان خانه ی خاموش را منتشر کرد که جایزه ی پقی دلا دکووقت اقوپین(۲) را به دست آورد. رمان قلعه ی سفید (۱۹۸۵) که حکایتی است از دوستی یک دانشمند عثمانی با برده ای از روم به زبان انگلیسی و سپس تقریباً به تمامی زبان های اروپایی ترجمه شد و پاموک را تبدیل به نویسنده ای جهانی کرد. در پی این شهرت، کرسی تدریس رشته ی ادبیات داستانی را در دانشگاه کلمبیای امریکا پذیرفت و همراه همسرش از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۸ مقیم نیویورک شد. رمان کتاب سیاه، که دوباره بالاترین جایزه ی ادبی فرانسه را نصیبش کرد، شهرت او را دو چندان کرد. در سال ۱۹۹۱ اولین فرزند پاموک به دنیا آمد که رویا نام گرفت. همچنین فیلم چهره ی پنهان که براساس رمان کتاب سیاه او ساخته شده بود جایزه ی بهترین فیلم اقتباسی جشنواره ی فیلم آنتالیای ترکیه را به دست آورد و پاموک را به عاشقان سینمای کشورش نیز شناساند. رمان بعدی او با عنوان حیات نو در سال ۱۹۹۴ با الهام از واقعیت و بخشی از زندگی یکی از نزدیکان نویسنده نوشته شد که بسیار مورد توجه قرار گرفت. کتاب بعدی پاموک سال ۱۹۹۸ با عنوان نام من سرخ به چاپ رسید که علاوه بر بی شمار جوایز ملی، جایزه ی بهترین رمانِ ترجمه ی سالِ فرانسه،گرینزانه کاوور(۳) ایتالیا و دابلین ایمپک ایرلند را به دست آورد. همچنین در این سال مجموعه مقالات ادبی و فرهنگی پاموک، که در دهه ی ۱۹۹۰ در روزنامه و مجلات ترکی و اروپایی به چاپ رسیده بود، جمع آوری و در کتابی با عنوان به رنگی دیگر چاپ شد که به زعم پاموک ادای دِینی بود به رشته ی تحصیلی اش. سال ۲۰۰۲ رمان برف که پاموک خودش آن را «اولین و آخرین رمان سیاسی من» می خواند به چاپ رسید؛ رمانی که در سال ۲۰۰۴ از سوی ضمیمه ی کتاب نیویورک تایمز یکی از ده کتاب برتر جهان نام گرفت و جایزه ی بهترین نویسنده ی خارجی سالِ فرانسه را از آن خود کرد. کتابِ بعدی پاموک با عنوان استانبول، که در واقع اتوبیوگرافی خود نویسنده و شامل عکس های خانوادگی، دفتر خاطرات و ایده های شخصی اش در سالیان متمادی بود سال ۲۰۰۳ به چاپ رسید که به نظر بسیاری یکی از بهترین اتوبیوگرافی های نویسنده های ادبی تا به امروز است. در این سال های اخیر سالی نبوده که پاموک جایزه ای ادبی از کشوری نگرفته باشد. در سال ۲۰۰۵ جایزه ی ادبی صلح جهانی از طرف انجمن نویسندگان آلمان به او اهدا شد؛ همان سال جایزه ی ادبی تاثیرگذارترین صد فرد سال جهان از طرف مجله ی فرهنگی ادبی پراسپکت نصیبش شد؛ سال ۲۰۰۶ جایزه ی ادبی فرهنگی باهوش ترین صد مرد سال جهان را از طرف مجله ی تایم گرفت؛ همان سال دکترای افتخاری ادبیات از آکادمی هنر و ادبیات امریکا و بالاخره همان سال جایزه ی نوبل ادبیات را کسب کرد. رمان موزه ی معصومیت پاموک که سال ۲۰۰۸ چاپ شد، موضوعاتی چون عشق، دوست داشتن، خوشبختی و ازدواج را از وجوه فردی و اجتماعی به دقت پرداخته است، البته در دل رمانی بسیار جذاب و دلنشین. بعد از کتاب قطعاتی از منظره که سال ۲۰۱۰ منتشر شد و مجموعه ای بسیار مهم از مصاحبه های پاموک به اضافه ی چند نوشته ی ادبی اش را شامل می شود، کتاب با و بی تکلف که در واقع متن درس گفتار های اوست برای کلاس موسوم به نورتن(۴) در دانشگاه هاروارد، سال ۲۰۱۱ چاپ شد. سال ۲۰۱۲ پاموک براساس رمان موزه ی معصومیت و به همین نام موزه ای بنا نهاد که سال ۲۰۱۳ از سوی اتحادیه ی اروپا بهترین موزه ی سال نام گرفت. همچنین در همین سال جایزه ی مشهور پادشاهی دانمارک، سونینگ(۵)، را بابت «ارتقای سطح فرهنگی اتحادیه ی اروپا» به دست آورد. رمان شوری در سر، که در ۲۰۱۴ چاپ شد، پاموک را در رده ی معدود نویسندگانی جای داد که پس از اخذ جایزه ی ادبی نوبل آثاری خلق کرده اند بهتر یا حداقل در سطح و اندازه ی آثار پیش ترشان. این رمان سال ۲۰۱۵ کتاب سال شد و جوایز اردال اُز و آیدین دوغان را نیز کسب کرد.

انتشارات یپی کردی(۶)، ناشر کتاب های پاموک، ۲۰۱۵، استانبول

نظرات کاربران درباره کتاب مو قرمز

من تا امروز دو کتاب از اورهان پاموک خوندم، یکی مو قرمز و دیگری نام من سرخ. از اطلاعات بسیار ِ نویسنده درباره مطالبی که توی هر دو کتاب اومده شگفت زده شدم و واقعا چیزهای زیادی یاد گرفتم که خیلی ارزشمنده (هم از نظر اطلاعات عمومی و هم درباره نقاشی و رنگ ها در کتاب نام من سرخ) اما در کل کتاب هاش خیلی زیادی کشداره و این کتاب، راستش من رو یاد سریال های ترکی می ندازه. حرف اصلی که می خواد بزنه وسط کشدار بودن داستان و روایت های عامیانه گم شد. اواخر کتاب فقط تند و تند می خوندم که تموم بشه نه این که آخر ماجرا رو بدونم.
در 2 هفته پیش توسط
نصفه اول کتاب عجیب ذوق کردم، کیف کردم و لذت بردم، ولی نصفه دوم اصلا اینطور نبود ... مخصوصا فصل آخر که از زبان " مو قرمز " بود کلا داستان رو لوس و بی معنی کرد و رفت تو حال و هوای فیلم ترکیه ای ... امتیاز: سه از پنج
در 3 هفته پیش توسط
من دوست نداشتم داستانش شبیه به سریال های ترکی بود .
در 8 ماه پیش توسط
داستان جالبیه. تقریبا اکثر کتابهای آقای پاموک رو خوندم. نویسنده باهوشیه. ۱. یه نکته جالب اینکه علاقه زیادی به اسطورها به خصوص از ایران داره. تو اکثر کتاباش هم بهشون اشاره میکنه. ۲. تو بیشتر داستاناش قهرمان قصه یا عاشق یکی ۱۰ دوازه سال کوچکتر از خودشه یا به همین سن بزرگتر. ۳. اگر درست خاطرم باشه تو این کتاب و نام من سرخ کشته شدن و چاه با همن. البته تو موزه بیگناهی تصادف اتومبیل بود. به هر حال نویسنده هوشمندیه و خیلی چیزا به خواننده یاد میده. پیروز باشید.
در 1 سال پیش توسط
وای عالیه این کتاب. من قبلا از فیدیبو خریدم و خوندمش. فضای گرم و بی نظیری داره. اورهان پاموک منو غافلگیر کرد.
در 1 سال پیش توسط