فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوانگان ثروت‌ساز

کتاب دیوانگان ثروت‌ساز
چگونه نترسیم و سوار قطار وحشت کارآفرینی شویم؟

نسخه الکترونیک کتاب دیوانگان ثروت‌ساز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوانگان ثروت‌ساز

کتاب «دیوانگان ثروت‎ساز» اصول زندگی در دوران جدید است. دورانی که در آن از عصر انبوه‎سازی صنعتی خبری نیست و وعده‎ای داده نشده که برای اشخاص، امنیت شغلی و به تبع آن امنیت زندگی فراهم آورد. به نوعی بازگشته‎ایم به یک قرن قبل که در آن نه چندان از استخدام‎های انبوه و جامعه‎ی حقوق‎بگیر خبری بود و نه از کار بدون ریسک با حقوق سرِ ماه. مسوولیت زندگی به معنای واقعی و عیان بر دوش خودمان قرار گرفته و این ماییم که باید گلیم‎ زندگی‎مان را از آب بیرون بکشیم. باید نه مثل پدران که مثل پدربزرگان‎مان و اِی‌بسا پدران پدربزرگان‎مان زندگی کنیم که در آن هر فرد، خودش یک کارفرما و کارآفرین بود و امنیت زندگی خود و خانواده‎اش را بر عهده داشت. تکنولوژی، بار دیگر ما را به همان عصر کشانده و از حباب عصر صنعتی فاصله‎مان داده. در این میان تنها کسانی موفق خواهند بود که فنون زندگی در عصر جدید را بدانند و به کار ببندند و فکر نکنند که آسمان همیشه این رنگی‎ست. حالا قرار است هر کدام‎مان کارآفرین باشیم و کارآفرینی با تشبیه هنرمندانه‎ی دارن هاردی، شبیه سوارشدن بر قطار وحشت شهربازی‎هاست که در نهان، ریسک شیرینی در خود دارد و اوج و فرودهای‎اش همان ساختن مفهوم حقیقی و قهرمانانه‎ی زندگی برای هر فرد است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوانگان ثروت‌ساز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه



ایستگاه بلیت فروشی:سوار شویم یا نه؟

تابستان ۱۹۸۹ در هجده سالگی، کارآفرین شدم. بگذارید رُک بگویم: کارآفرین شدن من، عمدی نبود. آن تابستان برای ام جوری شروع شد که برای خیلی از هجده ساله ها شروع می شود. دبیرستان را تمام کرده بودم و داشتم آماده می شدم برای کاری که از من توقع داشتند؛ یعنی رفتن به دانشگاه. برنامه‎ی من؛ یا دُرست تر، برنامه‎ی پدرم، این بود که هشت سال آزگار در راهروهای تاریخی UCLA یا همان دانشگاه لس آنجلس کالیفرنیا قدم بزنم و موقع خروج از آن‎جا مدرک حقوق یا همان بلیت درآمد مادام العمرم را بگیرم. برنامه‎ی سرراستی بود. مدرک می‎گرفتم، شغلی عالی و حقوقی عالی گیرم می آمد و زندگی را سر می کردم. البته انتخاب اول پدرم، پزشکی بود؛ ولی بعد از این که چندبار دید تا خون می بینم غش می کنم؛ حالا چه خون خودم باشد، چه خون بقیه، تصمیم گرفت سراغ رشته‎ی دومی برود که در نظر گرفته بود.
راست اش را بخواهید همیشه عاشق کارهایی می شدم که خارج از چارچوب سنتی بود. نقشه های دیگری برای پیشرفت در زندگی ام کشیده بودم و کارکردن برای بقیه، جایی در این نقشه های من نداشت. ولی پدرم در کلِ زندگی ام داشت برای انجام این برنامه آماده ام می کرد و بالاخره با وجود روحیه‎ی سرکشی که داشتم، افتادم در راهی که او می خواست. در آن تابستان، آخرین چیزی که منتظرش بودم، چیزی غیرمنتظره بود.
در یک بعد از ظهر گرم، یکی از دوستان خوب‎ام زنگ زد و پیشنهادی به شدت وسوسه انگیز داد: «برادرم فیلم کرایه کرده و مشتاق است ببیندش. به نظرش فیلم معرکه ای ست. کل رفقا را دعوت کرده بیایند این فیلم را ببینیم. حتی پیتزا و یک بطری نوشیدنی هم سفارش داده.» نوشیدنی، پیتزا و یک فیلم معرکه؟ هجده سال ام بودم و این موضوع برای‎ام یک خوشی بزرگ محسوب می شد. به دوست‎ام گفتم روی من حساب کن.

لحظات نارضایتی دوستان

برای آن شب دوستانه، تیپ زدم و رفتم خانه‎ی دوست‎ام. همان‎طور که گفته بود، هم پیتزا تدارک دیده بود؛ هم نوشیدنی. ولی فیلم چه‎طور بود؟ به هیچ وجه آن چیزی نبود که انتظار داشتم. با این حال شگفت زده ام کرد و بیست دقیقه ای نمی توانستم چشم از آن بردارم. وقتی تمام شد، نگاهی انداختم به اتاق و دیدم که دوستان‎ام بدون هیچ احساسی زل زده اند به صفحه‎ی تلویزیون و مشخص بود آن‎ها هم توقع برنامه‎ی متفاوتی داشتند. ولی با این که به نظر می رسید آن فیلم هیچ تاثیری روی آن‎ها نگذاشته، من فکر کردم آن برنامه معرکه بوده! (حواس تان باشد این ماجرا مربوط به دهه‎ی ۸۰ است).
آن فیلم مربوط به شرکتی بود که پیشنهاد می کرد سیستم های فیلتراسیون آب خانگی را به صورت عمده بخرید و بعد، به قیمت خرده فروشی بفروشید و سود کنید. آن برنامه واقعا شانسی بود برای حضور در دنیای کسب و کار.
با خودم فکر کردم، یک لحظه صبر کن. من که می توانم این کار را بکنم. دقیقا راستِ کارِ من بود. طرفداری از یک چیز با ارزش؟ سودکردن؟ مسوولیت پذیری؟ انجام‎دادن کار متفاوت؟
این فکر، چیزی را در عمق وجودم تکان داد. حتی به عنوان یک نوجوان دوست داشتم وقتی بقیه بدون هیچ احساسی به اطراف‎شان خیره شده‎اند، موقعیت هایی کشف کنم. وقتی دوستان‎ام تابستان ها در مک دونالد و جاهایی مثل آن کار می کردند، من کارهایی می کردم متفاوت از بقیه. می رفتم دنبال شغل های عجیب و غریب؛ مثل کوتاه کردن چمن ها یا جمع کردن میخ ها در جاهایی که داشتند ساخت وساز می کردند و بابت هرکدام شان یک پنی می گرفتم.
از طرف یک مدرسه‎ی محلی کسب وکار مامور شده بودم تا در اتوبوس و ایستگاه های قطار از خارجی‎ها بخواهم یک فرم نظرسنجی پر کنند (با عنوان یک استراتژی استخدام). سخت کار می کردم؛ ولی با ریتم خودم قدم برمی داشتم و چیزهایی را یاد می گرفتم که خودم می خواستم. این ایده‎ی راه انداختن کسب وکار شخصی چه‎طور بود؟ کنترل آینده‎ات را داشتی، بدون این که با حداقل حقوق و قوانین بی فایده محدود شوی. روح سرکش ام می خواست کار متفاوتی بکند. مثل این بود که انگار در آن لحظه یک نفر آمده و پر نورترین لامپ دنیا را روشن کرده. موافق انجام اش بودم!
هزینه‎ی ثبت نام و خرید صورت کالا ۵هزار دلار بود و من حتی یک لحظه هم معطل نکردم. سریع، چکی به آن مبلغ نوشتم و پس اندازی را کشیدم بیرون که از تک تک چمن ها و میخ ها و نظرسنجی ها درآورده بودم. در عرض چندروز دو پالت بلند از فیلترهای آب در پارکینگ پدرم گذاشته شدند. هیچ ایده ای نداشتم که می خواهم با آن‎ها چی کار کنم. ولی مهم نبود، چون رفته بودم در دنیای کسب وکار.
هنوز یادم است که چه قدر هیجان داشتم. در پارکینگ ایستاده بودم و دست به کمر، خیره شده بودم به کوهی از دستگاه های فیلتراسیون آب و سرم را تکان می دادم. قرار بود فاتح دنیای آب های فیلترشده شوم.
فقط سه ساعت بعد از شروع کسب وکارم اولین دست رد خورد به سینه ام: پدرم نمی توانست ماشین اش را بیاورد داخل پارکینگ.
گفت: این آت-آشغال ها را ببر از این‎جا بیرون.
گفتم: کجا بگذارم‎؟
گفت: دارن، چطوره ببری بیرون بفروشی؟
هیچ راه دیگری نداشتم، بیست دقیقه‎ی بعد راهی خیابان ها شدم. معمولا حاضر شدن‎ام آن‎قدر طول نمی‎کشید، ولی ناگهان احساس متفاوتی بهم دست داد. عصبی و مضطرب شده بودم؛ ولی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به پیداکردن راه‎ام از خانه به خانه‎ی محله مان.
به خودم فشار می آوردم هر دری را بزنم و هر زنگی را. هرکس جواب می داد، شروع می کردم استدلال کردن در مورد آب بهتری که می توانستند مستقیم از شیر آب خانه شان داشته باشند: «درست در آشپزخانه تان قرار می گیرد. دیگر نمی خواهد بطری های بزرگ آب از مغازه بخرید و تا خانه بیاورید. اصلا می توانید باور کنید چنین چیزی وجود داشته باشد؟»
اولین روز کسب و کارم خیلی طولانی بود. هر در جدیدی که باز می‎شد، شانس‎ام را از زاویه‎ی جدیدی امتحان می کردم. با واقعیت هایی در مورد آب نفرت انگیزی می ترساندم شان که به خانواده‎شان و به حیوان خانگی‎شان می دادند. دنیایی را برای‎شان مجسم می کردم که در آن آب تمیز، تازه و نامحدود بود. سعی می کردم طلسم‎شان کنم (یا این جوری فکر می کردم). از آمارهای تاثیرگذار صحبت می کردم، از تکنیک هایی در فروش استفاده می کردم که قبلا استفاده نشده بود (و احتمالا دیگر هم استفاده نخواهد شد). ولی مصمم و متمرکز بودم. مقاومت می کردم؛ حتی وقتی اوضاع ناامیدکننده به نظر می رسید... و در پایان روز، هیچ دستگاهی نفروخته بودم.
نمی توانستم باور کنم! چه جوری می شود؟ اول صبح، چهل دستگاه فیلتر آب در پارکینگ پدرم بود و وقتی هم که برگشتم همان چهل تا بود.
وقتی غروب، ماشین پدرم بیرون پارکینگ ماند و درِ پارکینگ بسته شد، فهمیدم به دردسر بزرگی افتاده ام. از آن بدتر این بود که برای اولین بار فکر کردم شاید برای دنیای تجارت ساخته نشده باشم. شاید پدرم حق داشت. شاید دانشگاه و یک شغل خوب، مسیر درستی برای من باشد.
استرس داشتم و ناامید بودم (کمی هم از پدرم می ترسیدم). زنگ زدم به مادربزرگ‎ام؛ یعنی همان کاری که هر تاجرِ نوجوانِ ناامیدی موقع شکست می کند.
بدون مادر، بزرگ شده بودم. پدرم هم آن چنان آدم انسان سازی نبود. می گفت: «گریه نکن وگرنه کاری می کنم بیش‎تر گریه کنی!»
ولی مادربزرگ‎ام نقطه‎ی امنی بود وسط طوفان. زنی بود که کمک‎ام کرد کسی شوم که امروز هستم. به من عشقی بی قید و شرط و دلگرم کننده می داد که واقعا احتیاج داشتم. حتی وقتی درست عمل نمی کردم، باز می گفت عالی ام. کل کاری که باید می کرد، لبخندزدن بود و عزیزم صداکردنِ من. می دانستم که دوست‎ام دارد.
مادربزرگ‎ام بود که به من درس هایی در مورد پول یاد داد. کمک‎ام کرد اولین حساب بانکی ام را افتتاح کنم. یادم داد پس انداز کنم و تشویق‎ام کرد موجودی حساب‎ام را بیش تر کنم. همه ی این کارها باعث شد مادربزرگ‎ام برای ام بشود یک آدم الهام بخش. با این حال هرچند عقل معاش داشت، ولی مشتری سختگیری نبود. این یعنی در آن روز اول کسب و کار در زمینه‎ی دستگاه های فیلتراسیون آب دقیقا همان آدمی بود که می خواستم. تماس گرفتم و قراری گذاشتم.
موقع قرار، سخنرانی صیقل خورده ام را برای اش ایراد کردم در مورد آب تمیز در ازای فقط چند پنی برای هر گالن. ولی قبل از این که حرف ام را تمام کنم، گفت:
«عالی ست عزیزم. من یکی می خرم.»
سعی کردم شگفت زده نباشم. «گفت یکی می خرد؟»
من که تحت تاثیر قرار گرفته بودم، پافشاری کردم و توضیح دادم مدل های اولیه چه قدر مسخره هستند و باید سیستم خودش را ببرد در سطح مدل کادیلاک که در لیستِ کالای‎ام داشتم و در آن، واحد فیلتراسیون زیر سینک آب قرار می گرفت و هیچ دستگاه بدقواره ای جلوی دید نبود، هیچ کثیف کاری نداشت و آب فیلترشده مستقیم از شیر آب می آمد بیرون.
پرسید: «ولی چه کسی می خواهد نصب‎اش کند؟ می دانی که نمی خواهم از پدربزرگ‎ات بخواهم این کار را بکند. چون دیگر ول کُن ماجرا نخواهد بود.»
گفتم: «مشکلی نیست مامان بزرگ! خودم نصب می کنم. کاری ندارد.»
گفت: «پس باشد عزیزم. هر مدلی که خودت پیشنهاد می کنی، انتخاب می کنم.»
با آن دوازده کلمه اولین فروش‎ام را انجام دادم؛ یک فروش ویژه! وقتی مادربزرگ‎ام رفت دسته چک بیاورد، نصب دستگاه را شروع کردم. کم‎تر از یک ساعت بعد، یکی از دستگاه های فیلتراسیون من کم شد و یک نفر آمد در لیست مشتریان‎ام.
من که از موفقیت‎ام خیلی خوشحال بودم، قدم بعدی را برداشتم که همه ی فروشنده های موفق برمی دارند: از مادربزرگ‎ام خواستم برای‎ام تبلیغ کند.
خیلی راحت بود. پدربزرگ و مادربزرگ‎ام در یک محله‎ی پنجاه بلوکه ی مخصوص بازنشسته ها زندگی می کردند.
جایی خوب که آدم های خوبی در آن زندگی می کردند و همه شان از دیدن نوه‎ی خوب مادربزرگ‎ام، گُل از گُل شان می شکفت. آن‎ها هم دستگاه فیلتر آب می خواستند؟ معلوم است که می خواستند. همه شان هم همان مدلی را می خواستند که مادربزرگ‎ام داشت.
در کم‎ترین زمان و با همراهی مادربزرگ‎ام خانه به خانه گشتیم و فقط در ساختمان مادربزرگ‎ام هجده‎تا دستگاه فروختم. موفق شده بودم! حس کارآفرینی می کردم! روی ابرها در پرواز بودم. با این موفقیت، دستگاه های فیلتر آب بیش‎تری سفارش دادم. بزرگ‎ترین مشکل‎ام جای نگهداری دستگاه ها بود. می توانستم هم دانشگاه بروم (و وکالت بخوانم و پدرم را خوشحال نگه دارم) و هم کنارش، امپراتوری دستگاه های فیلتر آب بسازم. ترتیب همه چیز را داده بودم.
چند روز بعد از اولین روز فروش‎ام، پدربزرگ و مادربزرگ‎ام به هاوایی سفر کردند و من هم دانشگاه را شروع کردم. یک روز صبح، وقتی آن ها روی تراس مشغول نوشیدن قهوه بودند، یکی از همسایه های مجتمع مسکونی‎شان تماس گرفت. در طبقه‎ی پایین و درست زیر خانه‎ی پدربزرگ‎ام زندگی می کردند. انگار مشکلی به وجود آمده بود. یک مشکل خیلی خیلی خیس!
همسایه های طبقه پایین گفتند وقتی در نشیمن نشسته بودند و داشتند فیلم می دیدند متوجه قطره‎ی آبی شدند که از طبقه‎ی بالا چکه می کرد. خیلی زودتر از این که فیلم تمام شود، آن قطره، جریان آب شد و چند لحظه بعد، سیلی از آب از سقف ریخت پایین. همسایه ها که ترسیده بودند با تعمیرکار تماس گرفتند و به طبقه‎ی بالا رفتند و متوجه شدند چند سانتی متر آب کل آپارتمان را گرفته است.
خانه‎ی پدربزرگ‎ام غرق آب شده بود.
فرش‎ها، وسایل خانه، دیوارها، کتاب‎ها، جعبه‎ها، کفش‎ها، لباس‎ها، وسایل برقی؛ همه خراب شده بودند. فاجعه شده بود. منبع چکه‎ی آب؟ دستگاه فیلتر آب کادیلاک که زیر سینک آب نصب شده بود. ترسیده بودم. باید آن دستگاه به دردنخور فیلتر آب را سرزنش کرد و من هم در ذهن‎ام بحث بلندبالایی را با مدیران آن شرکت آماده می کردم. چه تولید بی فکری از این شرکت سر زده بود! چرا اجازه داده بودند که این فیلترهای خراب به خانه‎ی قربانیان معصوم و ناآگاه راه پیدا کند؟ واقعا که!
ولی قبل از این که تماس بگیرم، اوضاع بدتر شد. به نظر می رسید جریان آب به خاطر فیلترهای خراب نبوده. تنها چند لحظه برای یک لوله کش حرفه ای کافی‎ست تا تشخیص دهد هرکسی این فیلتر آب را نصب کرده، یک اشتباه ناشیانه کرده و یک واشر خیلی مهم را برعکس بسته. البته که آن آدم ناشی و خطاکار، من بودم! نوه‎ی خوب مامان بزرگ!
این اتفاق کلا تقصیر من بود. اتفاقی که نه فقط در خانه‎ی پدربزرگ‎ام که بی‎شک در هجده واحد دیگر هم اتفاق می افتاد. من کار نصب همه ی دستگاه هایی را که فروختم، خودم انجام دادم (یک آدم بزرگ و کامل این‎جاست دوستان! دیدید چه قدر کار نصب راحت بود!) من قبل از این که با احساسی مثل یک قهرمان بزرگ بروم دانشگاه، هجده بمب ساعتی را در ساختمانی پر از دوستان پدربزرگ و مادربزرگ‎ام کار گذاشته بودم.
در نهایت هم من نبودم که آن بمب ها را خنثی کرد. پدربزرگ‎ام همراه یک لوله کش (یا به قول پدربزرگ کسی که می داند دارد چه غلطی می کند) این کار را کردند. رفتند به تک تک واحد ها و فیلترهای آب را دوباره و به شکل صحیح نصب کردند. بعد از آن با خجالت از پدربزرگ‎ام پرسیدم چه قدر بدهکارش شده ام. خیلی ساده جواب داد: «اون رو کمک ما در نظر بگیر برای شهریه‎ی دانشگاهت.»
با این که به طور رسمی هیچ وقت دانشگاه را تمام نکردم، حالا که به گذشته نگاه می کنم، متوجه می شوم آن پول، شهریه‎ی من شد در مدرسه‎ی عالی کارآفرینیِ تجربی.
آن موقع، پدربزرگ‎ام به لطف شرکت بیمه و به قول خودش به لطف هوش کافی اش توانست خانه اش را تعمیر و بازسازی کند. من هم توانستم خودم را بکشم بالا، خشک کنم و به حرفه‎ی فروش دستگاه های فیلتر آب ادامه دهم.
و درست مثل آن روزی که در پارکینگ پدرم احساس فاتحی می کردم، در نهایت، بردم (البته تا حدی).
این ماجرا مال خیلی سال پیش است. ولی حتی حالا که دارم داستان زندگی ام را تعریف می کنم، می توانم آن شب اولی را به یاد بیاورم که داشتیم آن فیلم را می دیدیم. انگار همین دیروز بود. یادم می آید چه احساس هیجانی داشتم از دیدن آن موقعیت منحصر به فرد و چه قدر خوشحال بودم از پیداکردن چیزی که مناسب من، اراده و هدف‎ام بود در انجام‎دادن کاری متفاوت از بقیه.
اضطراب اولیه‎ی تغییر و سرمایه گذاری پولی که به زحمت به دست آورده بودم، در ذهن ام مانده و زمانی را که ترسیده بودم از این که شاید برای این کسب و کار ساخته نشده باشم و کل پول‎ام را از دست بدهم.
چه قدر هیجان زده بودم وقتی اولین محصولات‎ام از راه رسیدند و چه قدر ناامید، وقتی دیدم پدرم ناراحت شده.
خوش‎بینیِ این که همه‎ی مردم آن دستگاه را می خرند و احساس پوچی از شنیدن جواب های نه ی مردم، احساس شادی زیاد از فروش اولین محصول (حتی اگر به مادربزرگ‎ام بود) و احساس خوشحالی از چند فروش پشت سر هم. همه ی این ها در خاطرم مانده. البته هیچ وقت هم آن شرمندگی، خجالت و کلنجاری را فراموش نخواهم کرد که به خاطر همان سیل در خانه ی مادربزرگ بود و چند هفته‎ی اولِ کارم را غرق کرد.
تابستانی که اتفاقی کارآفرین شدم، سفری ناراحت کننده و غیر قابل پیش بینی بود از صعودهای شادی آور و سقوط های وحشتناک.
این یک قطار وحشت احساسی بود و من درگیرش شده بودم.
با وجود تمام پیچ و خم ها خیلی زود فهمیدم جور دیگری نمی توانم زندگی کنم. وقتی سرمایه گذاری های موفق دیگری (و سرمایه گذاری های نه چندان موفق دیگری) را شروع کردم، چیزی را یاد گرفتم که همه‎ی صاحبان کسب و کار می دانند: تجارت این‎جوری‎ست. این همان چیزی‎ست که به آن می‎گویند تجارت. موضوعی ترسناک، خوشحال کننده و سفری کاملا هیجان انگیز و اعتیادآور است.

حالا وقت سوارشدن است

الان که این کتاب را دست‎تان گرفته‎اید و می خوانید، معتقدم در بهترین دوره‎ی تاریخ بشریت از نظر فرصت های مختلف زندگی می کنیم. هیچ دوره ای به خوبی الان نبوده و احتمالا هیچ وقت هم دوباره این جوری نخواهد شد.
اغراق نیست و نه، نمی خواهم اوضاع را خوب نشان دهم. مجله‎ی ساکسس برای خدمت رسانی به کارآفرینان طراحی شده و این یعنی ما روزهای‎مان را صرف مطالعه‎ی چشم انداز های اقتصادی و تجاری می کنیم. به بهترین و قوی ترین ذهن های تجاری دنیا دسترسی داریم. آخرین اخبار اقتصادی، روزنامه ها و اطلاعات تجاری را دنبال می کنیم و به بهترین آرشیوهای موفقیت دسترسی داریم که در طول تاریخ تجارت گردآوری شده اند.
اگر این موضوعات را به صورت پیش درآمد در نظر بگیرید، خلاصه‎ی گزارش من این طوری خواهد شد:
همین است!
همین الان.
برخلاف هر زمان دیگری در تاریخ بشریت.
ولی بهتر است عجله کنید.
تا همین الان هم آمارها علیه کارآفرینان جدید است.
دهه ها بود که فقط کسانی که در برج های شرکت های بزرگ حضور داشتند، می توانستند به اصول ضروری رسیدن به موفقیت تجاری دست پیدا کنند. آن‎ها مواد و منابع خامی را کنترل می کردند که برای تولید محصول ضروری بود. پول و استعداد را در کنترل خود داشتند. به قفسه های فروشگاه ها و کشتی‎ها، قطارها و کامیون هایی نظارت داشتند که کالاها را حمل می کردند.
و رسانه ها و ابزار بازاریابی، از روزنامه و مجله گرفته تا رادیو و تلویزیون را کنترل می کردند.
تجارت یک بازی بود که قوانین‎اش را آن ها طراحی می کردند، آدم ها را به کار می انداختند و پیروزی را برای خودشان محفوظ می داشتند.
ولی این موضوع، بازی عصر صنعت بود. حالا چطور؟ آن بازی تمام شده است. در تکنولوژی به اوج رسیده ایم که باعث شده برج عاج ها متزلزل شوند و ریزش کنند.
هرکدام از آن نقاط کنترل که در چنگال بی‎رحمانه‎ی یکی از آن شرکت های معدود اسیر بودند، حالا توسط تکنولوژی آزاد شده اند. الان در اختیار خیلی از شرکت ها هستند. حالا که کنترل افتاده دست آدم های جاه‎طلبی که ایده‎هایی در سر دارند و عرق جبینی بر پیشانی، پس زمینِ بازی واقعا یک دست شده است.
بازار جهان به معنای واقعی در دست همه ی آدم هاست.
و نتیجه شگفت انگیز است.
قبلا، ثروت جهانی ۶۹ درصد رشد کرده است. فقط در سال ۲۰۱۳ تعداد میلیونرها افزایش دو میلیون نفری داشته است. در گزارشی که اخیرا منتشر شده پیش بینی شده که تعداد میلیونر های جدید دنیا رشد بی سابقه داشته باشد و در سال ۲۰۲۰ به دو برابر برسد.
ولی تحرکات جدید نشان می دهد آن گزارش اشتباه است. تخمین‎شان خیلی کم است. تعداد میلیونرهای جدید رقمی نجومی خواهد بود. قبلا امکان نداشت یک آدم متوسط، بدون امتیاز خاص، تحصیلات ویژه، آموزش، ثروت قبلی یا ارتباطات، موقعیت های نامحدود و فراوانی اقتصادی داشته باشد، ولی الان می شود.
متوسط‎ها قبلا نمی توانستند شانس منحصر به فردی برای بودن در لیست رتبه بندی میلیونرها داشته باشند.
و کل آن میلیونرهای جدید چه چیز مشترکی دارند؟
تقریبا تمام شان کارآفرین خواهند بود. درست مثل شما.

وقت تصمیم گیری

اولین نقطه ی قطار وحشت کارآفرینی همین الان است و این یک انتخاب خواهد بود. انتخابی که فقط به عهده ی خودتان است.
در ایستگاه بلیت فروشی ایستاده اید. می توانید از زمان استفاده کنید و از درِ ورودی رد شوید یا برگردید و بروید. انتخاب تان کدام است؟
قبل از تصمیم گیری، می خواهم چیزی را تصور کنید. الان ۲۰، ۳۰ یا ۴۰ سال بعد است و شما دارید نتیجه تان را روی زانوهای‎تان می خوابانید. او حیرت زده نگاهی می اندازد به خانه‎ی شما و یک دفعه از جا می پرد و با چشمانی گردشده از شما می پرسد: «شما چه کار کردید؟ چه‎طور به این‎جا رسیدید؟»
می توانید به او بگویید: «من جای درست بودم فرزندم. در برهه‎ی زمانی ویژه ای که عصر صنعت تمام شده بود و در شروع عصر ارتباطات، آن‎جا بودم و...»
چطور این جمله را تمام می کنید؟
می خواهید بگویید: «و از آن لحظات باورنکردنی تاریخی، بهترین استفاده را بردم و انتخاب های من باعث شد زندگی کامل و موفقی به وجود آورم که حالا همه از آن لذت می بریم.»
یا می‎گویید: «ولی من آن دوره را از دست دادم. هیچ کاری نکردم. آن دوره تمام شد، رفت پی کارش و به همین خاطر است که الان مشکل داریم.»
وقت را از دست ندهید. با من سوار شوید.
آدم هایی هستند که این موقعیت را شناخته اند، به پا خاسته اند و دست به کار شده اند. چرا شما این کار را نکنید؟
آدم هایی با هوش، توانایی، استعداد و سخت کوشی کم‎تر از شما به پا خاسته اند.
آدم هایی با تحصیلات کم‎تر، سطح اجتماعی پایین تر یا ارتباطات خانوادگی کم‎تر، متوجه این قضیه خواهند شد. حتی آدم هایی هم که از نظر خوبی، مهربانی و بخشندگی به گرد پای شما نمی رسند، دست به کار شده‎اند. آدم هایی که اطراف شما هستند، درست جلوی چشمان‎تان ثروتمند می شوند. چرا شما نشوید؟
می توانید یکی از آن میلیونرهای جدید شوید. چی مانع تان می شود؟
دوستان‎تان؟ خانواده تان؟همکاران‎تان؟ شاید آدم هایی که از همه نفرت دارند، شک دارند، انرژی منفی می دهند و بدبین هستند، خودشان کاری نمی کنند و نمی خواهند شما هم دست به کار شوید؟
یا شاید خودتان مانع هستید؟ ترس یا نداشتن امنیت مالی مانع تان است؟ نداشتن پول یا زمان کافی چه‎طور؟ یا شاید هم صدایی در سرتان می پیچد که مدام به شما می گوید شما هیچ وقت موفق نمی شوید.
حالا وقت آن فرصت بزرگ است. من این‎جا هستم تا مطمئن شوم آن فرصت را از دست نمی دهید. این‎جا هستم تا کمک‎تان کنم شک را بگذارید کنار و از فرصت استفاده کنید. در حالی که شما را نمی شناسم، می دانم می توانید تبدیل شوید به یک کارآفرین بزرگ. از کجا می دانم؟ چون همه‎ی ما می توانیم کارآفرین باشیم. ما به عنوان کارآفرین شروع کرده ایم و در واقع همیشه کارآفرین بوده ایم. این کتاب برای این نوشته شده تا کمک تان کند و جرات بدهد به آن روح به شدت مستقل و قدرتمند که در وجودتان است. می خواهم به شما بگویم وقتی وارد این قطار شوید، چه چیزهایی برای شما، خانواده و آینده تان ممکن می شود. در ضمن، می خواهم در مورد چاله‎ها، پیچ ها و سقوط های خطرناکی هشدار دهم که در مسیر می بینید. نشان می دهم چه‎طور آن‎ها را دوست داشته باشید؛ چون باعث هیجان انگیزشدن مسیر می شوند. به شما کمک می کنم روی چند مهارت حیاتی تسلط پیدا کنید که برای تبدیل این قطار وحشت به موشک سفر به ماه احتیاج دارید؛ چیزی حتی ورای تصورات تان.
می دانم اگر این ایده باعث جلب توجه شما نشده بود، حالا این کتاب، دست تان نبود. ما جذب استعداد ها، توان بزرگ درونی و سرنوشت‎مان می شویم. حتی اگر این موضوع را الان به صورت خودآگاه ندانید، به صورت ناخودآگاه به سمت اش راهنمایی می شوید. این کتاب با هدف خاصی به دست شما رسیده است. تصادفی نیست. راهی‎ست که می خواهید طی کنید و همان زندگی ست که می خواهید داشته باشید.

این کتاب چه می کند

معتقدم کارآفرینی در وجود همه ی ما ریشه دارد؛ ولی معنی اش این نیست که سوار شدن در این قطار، مشکل و مساله ای به همراه ندارد. می‎دانم چون تجربه اش کرده ام و می دانم، چون هر روز می بینم اش.
خیلی ها را می بینم که با کسب و کارشان کلنجار می روند؛ چون هیچ‎کس نکات واقعا مهم را به آن‎ها یاد نداده است. خیلی از کسب و کار ها شکست خورده اند؛ در حالی که نباید این طور می‎شد و تنها دلیل شکست شان این بود که شفافیت و حمایتی را نداشتند که برای ادامه‎ی مسیر و تسلط بر آن احتیاج بود.
این موضوع الان تمام می شود.
این کتاب، آموزش راندن قطار وحشت کارآفرینی‎ست. اگر کارم را درست انجام دهم، سه چیز در آخرِ کتاب اتفاق می افتد:
۱. قدرت بیش‎تری پیدا می کنید. به شدت اعتقاد دارم که حرف های‎ام را رُک بگویم. اولین چیزی که به عنوان یک کارآفرین باید بدانید، این است که باید از مسیر پیش رو و از خودتان چه انتظاری داشته باشید. رنگ و لعاب ظاهری را رها کنید. می خواهم مقابل رد شدن، جواب منفی شنیدن و شک داشتن، قدرت بیش‎تری پیدا کنید. به این موارد در طول راه برمی خورید و می خواهم مطمئن شوم می توانید از پس شان برآیید.
۲. شما به خوبی برای مسیر مجهز می شوید. شاید کارآفرینی یک مسیر احساسی باشد؛ ولی در دنیای واقعی اتفاق می افتد. پس به مهارت های واقعی احتیاج دارید. از فروش گرفته تا رهبری و توانایی تولید. در یک دوره ی کوتاه یاد می گیرید چگونه کاری را تمام کنید.
۳. اعتماد به نفس بیش‎تری نسبت به قبل پیدا می کنید. همه، اولِ کار می ترسند. همه‎ی ما به خودمان شک داریم و همه مان در طول مسیر، زخم های زیادی می خوریم. همه این طور هستند. ولی همه از کسی کمک نمی گیرند. شما کمک می گیرید. شما بیش از آن‎چه تصور می کنید، توانایی دارید و وقتی کار من تمام شود، باورش خواهید کرد.
بلیت را بگیرید. از در ورودی رد شوید، بروید داخل قطار و روی صندلی کناری من بنشینید. می خواهیم مسیر زندگی شما را طی کنیم.
به قطار وحشت کارآفرینی خوش آمدید.
آماده‎ی حرکت هستید؟
لبخند بزنید، دستان‎تان را بگیرید هوا ... و جیغ بزنید.
***
عشق، کار دنیا را پیش نمی برد؛عشق چیزی ست که ادامه ی مسیر را ارزشمند می کند.

فرانکلین پی.جونز
***

فصل اول: قَدی که احتیاج است



چیزهایی که برای ادامه‎ی حیات و موفقیت کسب وکار لازم است

اگر در هر شهربازی، کنار قطار وحشت قدم بزنید و نگاهی به چپ بیندازید یا راست، یعنی جایی که مسیر قطار شروع می شود، احتمال دارد این صحنه را ببینید: کودکی مضطرب به تخته ای درجه بندی شده تکیه داده و ایستاده.
هر خط آن تخته، یک اینچ را نشان می دهد و همیشه یک خط وجود دارد که از همه مهم تر است. خطی‎ست که قد استاندارد را برای سوارشدن به قطار وحشت مشخص می کند.
یک کودک برای آن که به آن خط برسد، هر کاری می کند. روی نوک پاهای‎اش می ایستد. نفس‎اش را حبس می کند. داخل کفش های‎اش چیزی می گذارد. موهای‎اش را پوش می دهد. هرکاری که بتواند او را کسری از اینچ بلندتر نشان دهد.
کودک مضطرب با موهای پوش داده شده در انتظار حکم می ماند. قدش برای سوارشدن به قطار کافی‎ست؟ به طور فیزیکی می تواند از نشیب ها، پیچ و خم ها و حالات معکوس شدنی جان سالم به در ببرد؛ یعنی همان ها که باعث می شود مسافران قطار وحشت جیغ های گوش‎خراش بکشند؟ سوار شدن برای اش امن است؟
باور بکنید یا نه، این درست مثل نقطه‎ی شروع سفر کارآفرینی تان است. دقیقا همان لحظه های قبل از تصمیم گیری که با اضطراب شدید، شرایط را بررسی می کنید تا ببینید می توانید از پس اش برآیید یا نه؛ و هرچند هیچ مسوولی وجود ندارد که اگر کم آوردید به شما انگیزه دهد، مقرراتی برای پذیرش وجود دارد.
برای این سواری وحشیانه مقررات قد استاندارد وجود ندارد.
مقررات اش عشق است.
فرانکلین پ. جونز حق داشت که می گفت: «عشق چیزی‎ست که حرکت را لذت بخش می کند.» عشق چنان عنصر مهمی‎ست که اگر نداشته باشید، بهتر است اصلا سفر را شروع نکنید.
ستاره های راک این موضوع را می دانند. خبره های تجارت هم. هر آدم موفقی که با او در رسانه ها، روی صحنه و در سی دی های همراه مجله ی ساکسس مصاحبه می شود، از این موضوع خبر دارد: اولین و مهم ترین عامل در ساخت کسب وکاری موفق این است که باید عاشق اش باشید.

اولین و مهم ترین عامل در ساخت کسب وکاری موفق این است که باید عاشق اش باشید.

ولی چرا عشق، این قدر مهم است؟ و چگونه می توانید پیدا کنید؟ این همان جایی‎ست که سفر شروع می شود.

پیدا کردن آن‎چیزی که مهم است

با وجود شروع وحشتناک‎ام در فروشندگی فیلترهای آب، در نهایت توانستم تجارت‎ام را به شرکتی تبدیل کنم با درآمد پنج میلیون دلار در سال. از فروش دستگاه ها جلوی درِ منزل دیگران خودداری کردم و سیستم ها را از پارکینگ پدرم به دفتری ۷۵۰ متری منتقل کردم که در کالیفرنیا اجاره کرده بودم.
در دفترم یک مرکز ارائه‎ی کنفرانس داشتم که از نظر صحنه، نورپردازی و سیستم های صوتی کامل بود. در ۱۹سالگی توانسته بودم از زمان فروش اولین دستگاه به مادربزرگ ام تا بعد به درآمدی حدود ۲۰هزار دلار در ماه برسم.
با این حال درآمد که بیش تر شد، مسوولیت های جدیدی هم برای ام به وجود آمد. نیازهایی که در آن دفترکار ۷۵۰ متری وجود داشتند، زیاد بودند و من باید رشد می کردم.
البته که نمی توانستم تمام کارهای فروش را خودم انجام دهم. بهترین راه برای حفظ درآمد بالا استخدام کسانی بود که از طرف من کار فروش را انجام دهند و البته قبل اش باید آموزش می دیدند و هزینه اش را می دادند.
یک ماه بود که داشتم کم می آوردم. آخر ماه داشت به سرعت نزدیک می شد و من هنوز باید چند نفری را استخدام می کردم. ولی حتی وقتی فقط چند ساعت با موعد مقرر فاصله داشتم، نگرانی نداشتم. از وقتی سیل آب ناشی از فیلتری که فروخته بودم، اولین فروش‎ام را به فاجعه تبدیل کرد، موفقیت های پشت سر هم تجاری ام باعث شده بود جرات و اعتماد به نفس‎ام بیش تر شود. دیگر نگران نمی شدم. مشخص بود از مادر زاده شده بودم تا این کار را بکنم.
آن روز عصر، کنفرانس گروهی و نهایی ام را ارائه دادم و طبق معمول به موعد مقرر خیلی نزدیک شده بودم. تقریبا همه‎ی آدم ها در حالی از اتاق بیرون رفتند که آماده‎ی بهترکردن دنیا به سادگی یک آب خوردن بودند. فقط یک نفر دیگر را باید استخدام می کردم تا به هدف‎ام برسم و به خودم جایزه بدهم. خوش‎شانس بودم. یک نفر مانده بود: زنی پنجاه و چند ساله.
او را به دفتر کارم بردم و برنامه‎ی کلی ام را برای‎اش توضیح دادم. در مورد آینده‎ی با شکوه‎اش صحبت کردم؛ آن هم به ازای هزینه ی کم و قابل چشم پوشی ۵هزار دلار برای شروع. وقتی سخنرانی کامل‎ام تمام شد، بدن‎اش داشت می لرزید.
با اضطراب گفت: «این خیلی عالی‎ست. همسر من اخیرا از دنیا رفته و من واقعا به منبع درآمد دیگری احتیاج دارم. ولی...» لب‎اش را گزید و نگاه‎اش را انداخت پایین و ادامه داد: «این آخرین پولی‎ست که دارم. کل پس اندازم همین است.»
یک لحظه مکث کرد و بعد با جدیت و صداقت نگاه‎ام کرد و گفت:
«شما به نظر همکار خوبی می آیید. به شما اعتماد دارم. راست‎اش را بگویید، آیا این واقعا برای من مناسب است؟»
سوال آخرش بی جواب ماند؛ چون زل زد به چشمان‎ام. نگاه اش تکان ام داد.
آسیب پذیری اش؛ صداقت‎اش؛ اعتمادش شگفت زده ام کرد و این موضوع هم که تصمیم گیری در مورد آینده اش را واگذار کرد به من. باید تصمیم می گرفتم. اگر جواب مثبت می دادم، آخرین پس اندازش را می داد به من، به سازمان من می آمد و من می توانستم قسط ماهانه ام را بدهم. اگر جواب منفی می دادم، او و ۵هزار دلارش تنهای ام می گذاشتند و می رفتند و در موعد مقرر پول کم می آوردم.
سرم را انداختم پایین و سی ثانیه هیچی نگفتم. سی ثانیه در یک مکالمه‎ی دونفره‎ی فروش، البته واقعا در هر مکالمه ای، زمان زیادی ست. می دانستم منتظر جواب است و می توانستم سنگینی نگاه‎اش را حس کنم. می دانستم باید صحبت کنم.
در نهایت سرم را آوردم بالا و آرام گفتم: «نه. این کار مناسب تان نیست.»
چندلحظه مکث کردم و گفتم: «مناسب من هم نیست.»
خودم را از پشت میز کشیدم بیرون. به خاطر وقتی که گذاشته بود تشکر کردم و راه خروج را نشان‎اش دادم. بعد، سوییچ را برداشتم و بدون گفتن یک کلمه رفتم سمت ماشین ام. چند کیلومتر در سکوت رانندگی کردم و به نگاه آن زن فکر کردم و سوالی که از من پرسیده بود. چون به من اعتماد کرده بود، جواب من قدرت تغییردادن زندگی اش را داشت. اصل قضیه را از من پرسیده بود و اصل قضیه این بود که مناسب این کار نبود. می دانستم نمی خواهد روزهای‎اش را به فروش فیلترهای آب بگذراند و این یعنی آمادگی و تمایلی به انجام این کار سخت برای رسیدن به موفقیت نداشت.
اگر جواب مثبت می داد، به خاطر علاقه اش به کسب وکار نبود، به خاطر داستان جذاب ولی عملا غیر قابل تحقق من بود. درست مثل خیلی از آدم هایی که قبل از او آمده بودند و او هم درست مثل خیلی از آدم های قبل از خودش با یک پارکینگ پر از دستگاه فیلتر و حساب بانکی خالی روبه رو می شد. چهره اش را تصور کردم وقتی می فهمید این کار مناسب‎اش نیست. و بعد، فکر کردم اگر می فهمید به خاطر پرداخت قسط فروش به او دروغ گفته ام، قلب‎اش می شکست.
به همین خاطر در نهایت، جواب منفی دادم. آن لحظه، لحظه‎ی‎ بیداری وجدان بود. دیگر به نظر درست نمی آمد و بیش تر از این معطل اش نکردم.
موبایل ام را از روی صندلی کناری برداشتم و با کیت تماس گرفتم. کیت، خانمی بود که تازه، مسوول اداره‎ی دفترم شده بود.
گفتم: «کیت، من برنمی گردم. هیچ‎وقت. دفتر و کسب وکار مال تو. من خسته شدم.» و قبل از آن که بتواند چیزی بگوید، تلفن را قطع کردم.
دیگر هیچ وقت هم برنگشتم. از همه شان دور شدم. از دفترکار شکیل، پرستیژ و پول؛ از همه دور شدم. یاد گرفته بودم مهارت دارم؛ ولی در ضمن یاد گرفته بودم دوست ندارم آن مهارت ها را برای چیزی به کار گیرم که همسو با آن‎چیزی نیست که می خواهم باشم. با آن کسب وکار از عشق دور مانده بودم.
واگر عشق نباشد، هیچ چیز نخواهد بود.
یا آن را دوست بدار... یا چیزی دیگر را!
بهترین توضیحی که برای علت عشق ورزیدن به آن‎چه انجام می دهید، خوانده ام، مربوط است به استیو جابز؛ این مرد که استدلال‎ام را از او گرفته ام، بهترین کارآفرین تاریخ است.
جابز در یکی از کنفرانس های دولت الکترونیک گفت:
«می گویند شما باید نسبت به کاری که می‎کنید، حس خیلی خوبی داشته باشید. درست است و علت اش این است که کسب وکار سخت است و اگر آن احساس را نداشته باشید، تسلیم می شوید. این کار، سخت است و شما باید آن را در طول یک بازه‎ی زمانی مشخص انجام دهید. پس اگر دوست‎اش نداشته باشید، اگر از انجام اش لذت نبرید و واقعا عاشق اش نباشید، رهای اش می کنید. خیلی وقت ها آدم هایی موفق می شوند که آن‎چه را انجام می دهند، دوست دارند و در نتیجه وقتی کار سخت می شود، مقاومت می کنند و کسانی که به آن کار عشق نورزیده اند، رهای اش می کنند.. اگر کار را دوست نداشته باشید، چنین کاری را ادامه می دهید؟ اگر عاشق کارتان نباشید، شکست می خورید.»
کارتان را دوست دارید؟ کسب وکارتان قلب‎تان را به تپش می اندازد؟ اگر دیوانه وار عاشق کارتان نباشید، موفق نمی شوید. تسلیم می شوید و هیچ کس مقصرتان نمی‎داند.
حتی الون ماسک، کارآفرین آهنین دنیا می گوید راه‎اندازی یک شرکت مثل «خیره‎شدن به جهنم و خوردن شیشه است.»
وای! خوردن شیشه؟ چه کسی می خواهد صبح از خواب بیدار شود و یک کاسه شیشه‎ی مرغوب به عنوان صبحانه بخورد؟
فقط کسی که عاشق باشد. چون عشق می تواند ترغیب تان کند کارهای دیوانه وار بکنید. و این دقیقا همان چیزی ست که برای به ثمر رساندن کار باید انجام دهید.

راه اندازی یک شرکت مثل خیره شدن به جهنم و خوردن شیشه است.

پیدا کردن زمینه‎ای که علاقه دارید

«مامان! چطور بفهمم که این عشق، یه عشق واقعیه؟»
وای! سوال کلاسیک دخترهای نوجوان که با نگاهی خیره از روز ازل از مادران‎شان پرسیده اند.
این یک سوال نسبی‎ست: بعضی وقت ها فهمیدن فرق عشق و علاقه‎ی شدید سخت است. این موضوع فقط برای دخترها و پسرهای نوجوان نیست. وقتی پشت به تخته‎ی درجه بندی شده ی قطار وحشت ایستاده اید و از خودتان می پرسید که آیا «عشق‎تان» به حد نصاب استاندارد می رسد تا بتوانید سوار آن قطار نفس‎گیر شوید، بهتر می دانید که این عشق واقعی‎ست؛ چون دوست داشتن به تنهایی کافی نیست.
چه می شد اگر گروه بیتلز آهنگی می خواندند به نام «تمام چیزی که احتیاج دارید، دوست داشتن است»؟ چه می شد اگر استیو جابز با خودش فکر می کرد: «آره، کارم را دوست دارم. به هر حال یک شغل است.» اگر این اتفاق ها می افتاد، کارشان را وِل می کردند. می توانید دنیا را بدون گروه بیتلز یا بدون شرکت اپل تصور کنید؟ اصلا حرف اش را نزن!
شما باید دوست‎اش داشته باشید و درست مثل جواب سردرگم کننده ای که احتمالا مادرتان به شما داده است، وقتی عشق واقعی از راه برسد، می شناسیدش.
ولی چه جوری آن عشق واقعی را پیدا کنید؟
«برو دنبال علاقه ات» جمله‎ی مشهوری‎ست. جمله ای لوکس از دنیای مدرن. با این حال وقتی این جمله را در کسب وکار می آوریم، باید در مورد معنای اش کاملا شفاف سازی کنیم. هر وقت جمله‎ی «نمی توانم علاقه ام را پیدا کنم» می شنوم، این جوری جواب می دهم: «زیر صندلی ماشین‎ات را گشته ای؟ یا بین کوسن های مبل خانه را؟ زیر تخت چطور؟ یعنی چی که نمی توانی علاقه ات را پیدا کنی؟»

نمی توانی علاقه ات را پیدا کنی؟
بین کوسن های مبل جست‎وجو نکن.
علاقه در وجودت است.

کجا، کِی و چه جوری گم اش کردی؟ از جیب ات نیفتاده؟»
راست اش جمله ی «دنبال علاقه ام می گردم» بهانه ای ست در لباس مبدل. از این جمله استفاده می کنیم تا واقعیتِ پیشرفت نکردن، رشدنکردن و کارنکردن مان را مخفی کنیم. مشکل اصلی این نیست که علاقه مان گم شده یا از دست رفته است. علاقه چیزی نیست که پیدا یا کشف کنید. علاقه از قبل در وجودتان هست.
علاقه مثل جریان برق است در کلید لامپ. همیشه آن‎جاست. حتی وقتی لامپ خاموش است، جریان برق آن‎جاست، در کابل ها منتظر مانده تا روشن شود. هیچ کس آن اطراف پرسه نمی زند و از خودش نمی پرسد که برق کجا مخفی شده است. اگر می خواهید علاقه را حس کنید، مثل جریان برق، فقط کافی ست که کلیدش را فشار دهید.
چطور کلیدش را فشار دهید؟ چهار کلید روشنایی برای روشن کردن علاقه تان وجود دارد که در سر و قلب‎تان هستند، نه زیر کوسن های مبل‎تان.

کلید شماره‎ی یک: در مورد کاری که می کنید، علاقه به خرج دهید

این همان کلیدی‎ست که همه روی‎اش متمرکز می شوند و معتقدند تنها چیزی‎ست که اهمیت دارد. این‎طور نیست. اشتباه نکنید. این فقط یک کلید است؛ ولی در ضمن، همان کلیدی ست که باید بیش‎تر از همه حواس تان به آن باشد.
شنیده ام که مردم همیشه می گویند: ولی من علاقه ای به کارم ندارم. (موقع خواندن این جمله از صدایی زیر و جیغ مانند استفاده کنید).
می دانم که فکر می کنید باید یک زندگی با کیفیت و پر از هیجان بی‎وقفه داشته باشید، می دانم این چیزی‎ست که مردم به شما می گویند. ولی این جوری اتفاق نمی افتد.
می پرسید: «آره، ولی در مورد آدم های مشهوری مثل بونو، برانسون و آپرا چطور؟» به من اعتماد کنید. اگر نگاهی به کارنامه ی کاری شان بیندازید، دیگر فکر نمی کنید ۹۵درصد مواقع خوش می گذرانند. اشتباهی که مردم می کنند این است که بر اساس حالت «روی صحنه»ی آدم های مشهور قضاوت می کنند؛ نه درباره‎ی پشت صحنه‎ی زندگی واقعی شان. در مورد این موضوع فکر کنید: بونو چند ساعت در روز را روی صحنه و به انجام آن چیزی می گذراند که عاشق اش است؟ یا برانسون چه قدر وقت در نشریات می گذارد تا «کسب وکاری جدید و تحول بخش» را معرفی کند؟ آپرا چطور؟ چند ساعت را جلوی دوربین تلویزیون صرف ماموریت‎اش می کند؛ یعنی «استفاده از تلویزیون برای تغییر در زندگی مردم»؟ در واقعیت چگونه است؟ خیلی کم (اگر خیلی خوب محاسبه کنیم، ۵ درصد). بقیه‎ی ساعت های عمرشان در جلسات پایان ناپذیر، مذاکرات، بررسی قرارداد، دادگاه ها، صندلی آرایشگاه، تمرین برنامه، سفر و رفت وآمد می گذرد.
علاقه تان را نسبت به کاری که انجام می دهید، بیش از حد رمانتیک نکنید. درست که آن ۵ درصد زمانی که این آدم ها به کارشان می دهند، نسبتا خوب است (قبول! خیلی خوب است) ولی بدون توجه به کاری که انجام می دهید، بدانید همان هم در اکثر مواقع، خسته کننده است. هیچ چیز همیشه عالی نیست. همین الان این فکر را از سرتان بیندازید بیرون.
حیرت کردید؟ این موضوع را روی یک برچسب بنویسید و بچسبانید بالای کامپیوترتان: «این کار قرار است ۹۵درصد مواقع برای‎ام ناخوشایند باشد». واقعیت را عرض کردم.
و این فقط نظر من نیست. بگذارید تیتری از وال استریت ژورنال را به استدلال‎ام اضافه کنم: «آن کاری را می کنید که دوست‎اش دارید؟ شاید هم نه. به کارآفرینان احتمالی گفته می شود که بروند دنبال علاقه شان. این کار شاید راه خوبی باشد برای از بین بردن علاقه تان.»

کار، قرار است ۹۵ درصد اوقات ناخوشایند باشد. اما آن ۵ درصد دیگر خیلی محشر است.

بعضی ها علاقه شان را پیدا کرده اند. ولی بعضی علاقه ها باید در حد تفریح بمانند، چیزی که بشود برای لذت از آن استفاده کرد. چه مفهوم سنگینی!
فریب کلید پر زرق و برق اول را نخورید. لامپی که با این کلید روشن شود، شاید ظرف چند لحظه بترکد و شما را با پاهای کبود و خونی به خاطر راه رفتن در تاریکی، تنها بگذارد.

کلید شماره‎ی دو: در مورد دلیل انجام یک کار علاقه به خرج دهید

من کاری را که انجام می دهم، دوست ندارم (۹۵ درصد مواقع).
آن را دوست ندارم.
جدی می گویم. چیزی که مجبور به انجام اش هستم، اغلب مواقع به دردنخور است. فرودگاه ها، هواپیماها، تاکسی ها و روزهای پایان ناپذیری که باید با یک کیف دستی بیرون بپلکم. ساعت هایی که باید با کامپیوتر پژوهش کنم، بنویسم و ویرایش کنم. قرارهای ملاقات، تماس ها، برنامه ریزی ها، مدیریت برنامه ها، موعد تحویل کار... وای! موعد تحویل کار! روزهایی که دل‎ام لَک می زند برای همسرم، خانواده ام و برنامه‎ی روزانه‎ی زندگی شخصی ام.
با نوشتن این ها فقط خودم را خسته می کنم.
نه. من کاری را که انجام می دهم، دوست ندارم.
ولی مطمئن‎ام که دلیل انجام اش را دوست دارم.
من به ماموریت‎ام علاقه دارم؛ یعنی همان قدرت بخشیدن به کارآفرینان در کل دنیا. دوست دارم به مردم کمک کنم موفق شوند و به نتایجی برسند که در تمام حیطه های زندگی شان می‎خواهند. دوست دارم نور امید، موفقیت و فراوانی را در جامعه ای ایجاد کنم که پُر است از تاریکی، ترس و قحطی و دوست دارم آن جنگی را که علیه رسانه های خبری احساسات گرا به راه انداخته ام؛ همان رسانه هایی که می خواهند دیدگاهی غیرقابل قبول در مورد وجه بد، غم انگیز، ناامیدکننده و فاسد دنیا نشان دهند. این همان چیزی ست که هر صبح از خواب بیدارم می کند. هر چه قدر هم کاری که آن روز باید انجام دهم، سخت و دردناک باشد، باز به خاطر علاقه ای که به علت انجام اش دارم، تاریکی ها و کِدِربودن ها از بین می روند.
عاشق این گفته‎ی مارک تواین هستم: «دو روز مهم زندگی تان یکی، روز تولدتان است و دیگری روزی ست که هدف زندگی تان را می‎فهمید.»

دو روز مهم زندگی تان یکی، روز تولدتان است و دیگری روزی ست که هدف زندگی تان را می‎فهمید.

از آن روزی که من چرایی بودن ام را فهمیدم، زندگی ام هیچ وقت یک‎نواخت نبوده و مطمئن باشید برای شما هم همین‎طور است. اگر واقعا به نتایج کاری که می کنید علاقه دارید (دلیل انجام اش)، آن وقت می توانید آن ۹۵ درصد اوقات سخت کاری را با لطف و احساس بگذرانید.

کلید شماره‎ی سه: در مورد شیوه ی انجام یک کار، علاقه به خرج دهید

سال ها قبل، با همسرم یک خدمتکار برای خانه استخدام کردیم به اسم لتیشیا. لتیشیا هر صبح با وسایل و لبخند مُسری اش پا می گذاشت به خانه‎ی ما. احوال پرسی می کردیم و او سریع از کنار من رد می شد و می رفت به اتاق خواب. با شرمندگی به خودم می گفتم: «اگر بداند امروز چی منتظرش است.» توده‎ی لباس های ورزشی عرق کرده ی داخل سبد، شیر تاریخ گذشته‎ی یخچال، کار نفرت انگیز تمیزکردن توالت ها و خرابکاری سگ ها داخل حیاط.
کار قشنگی نبود. ولی بعضی روزها که نگاهی می انداختم به نحوه‎ی کارکردن لتیشیا، می دیدم با چه دقتی گرد و خاک روی تاج تخت را تمیز می کند و با چه توجه خاصی تکه غذاهای چسبیده به ظرف غذای سگ را تمیز می کند و باز برای عضو چهارپا و محبوب خانواده در همان ظرف غذا می ریزد.
کار لتیشیا واضح ترین شکل نمایش علاقه به کار بود که تا حالا دیده ام.
هر وقت متوجه می شدم لتیشیا کاری انجام داده که بیش تر از مسوولیت های اش بوده، کارهایی مثل مرتب کردن کراوات ها، کمربندها، جوراب ها، کت و شلوارها و لباس های زیر (سرزنش‎ام نکنید) بر اساس رنگ، از او خیلی گرم تشکر می کردم. ولی لتیشیا فقط لبخند می زد و می گفت: «خواهش می کنم.» و نه هیچ چیز دیگر. هرچند می توانستم بگویم که قدردانی ام را تحسین می کند، ولی اثر خاصی روی‎اش نمی گذاشت. مدتی طول کشید تا بفهمم، ولی در طول زمان متوجه شدم این کارها را برای من نمی کند، محض خاطر خودش است. او فقط دوست داشت کارها را به بهترین شکل ممکن بکند. از این کار لذت می برد و در آن موفق بود.
لتیشیا یکی از مشتاق ترین آدم هایی بود که دیده ام. نه به خاطر کاری که انجام می داد یا دلیل آن، بلکه به خاطر شیوه ی انجام‎اش. علاقه‎ی لتیشیا از سومین کلید، فعال شده بود، یعنی علاقه نشان دادن به شیوه ی انجام کار.
این کلید را خیلی دوست دارم؛ چون نسبت به بقیه ی کلید ها چالش بیش تری دارد. علاقه نشان دادن به کاری که می کنید یا دلیل انجام اش کار راحت تری ست.
ولی علاقه نشان دادن به شیوه ی انجام ناخوشایندترین کارها چه‎طور؟ راحت نیست.
آن هایی که فشردن کلید شماره‎ی سه، یعنی علاقه به شیوه ی انجام کار را سرلوحه‎ی خود کرده اند، الهام بخش من هستند برای رسیدن به سطحی بالاتر از استاندارد. مکانیک ها، باغبان ها، کارمندان مالیاتی، رانندگان تاکسی، مدیران پروژه، حسابداران، وکلا و مدیران عاملی را می‎بینم که با کلی علاقه و لذت کارشان را انجام می دهند. آن‎ها اشتیاق و برتری را وارد کارشان کرده اند، نه به خاطر کاری که انجام می دهند یا دلیل انجام اش، بلکه به خاطر شیوه ی انجام کار.
هیجان آن ها در کیفیت، اجرای کار و نتیجه‎ی آن وجود داشت.
می توانید کلید «شیوه ی انجام کار» را هر موقعی روشن کنید. این کار می تواند به سادگی پرکردن فرم گزارش هزینه های تان باشد. می تواند آماده شدن برای یک ملاقات باشد. حتی می تواند لباس پوشیدن اول صبح باشد! برای این کار فقط لازم است حدی از حضور ذهن، لذت و انرژی را در کارهایی بیاورید که انتخاب می کنید. اگر عاشق کاری باشید که می کنید، یک سبک زندگی پر احساس، پر نتیجه و روشن خواهید داشت.

آیا می خواهید علاقه تان را پیدا کنید یا فقط می خواهید آن را وارد کاری کنید که از قبل انجام اش می دهید؟

و لتیشیا چه شد؟ متاسفانه دیگر برای ما کار نمی کند. مالک یک خانه‎ی خیلی بزرگ، او را از ما قاپید؛ حقوق اش را سه برابر کرد و شد سرپرست خدمتکاران آن خانه. وقتی کلید علاقه تان را بزنید، از این اتفاق‎ها می افتد. موقعیت و شانس درِ خانه ی شما را می زند و مردم راهی پیدا می کنند به سمت خانه‎ی شما.

کلید شماره ی چهار: در مورد این که برای چه کسی کار می کنید، علاقه به خرج دهید

این کلید راهی ست به سمت پایان. شاید نسبت به این که چه کار می کنید، به چه دلیلی انجام می دهید یا حتی این که چگونه عملی اش می کنید، احساسی نداشته باشید؛ ولی دوست دارید آن را به خاطر شخصی انجام دهید که از آن سود می برد. این شخص شاید فرزندان، خانواده، جامعه، کشور یا هر شخص دیگری باشد؛ ولی نباید خودتان باشید.
تاد دانکن در یکی از انجمن های خصوصی من شرکت کرد. یک شب، سرِ شام ماجرای درگیری طولانی اش را تعریف کرد. تاریک ترین و عمیق ترین سراشیبی قطار وحشت شخصی اش را برای ام گفت. از تاد پرسیدم چه جوری؟ چه جوری توانسته قدرت ادامه دادن و برگشت به زندگی را به دست آورد؟ چه جوری توانسته انگیزه های اش را دوباره پیدا کند تا بتواند مسیر طولانی تری برود؟ جواب داد: «من با شیوه ی کار یا آن‎چه انجام می دادم، کاری نداشتم.» تنها چیزی که برای تاد اهمیت داشت این بود که برای چه کسی تلاش می کرد. در ۴۵سالگی در اوج قرار داشت. یک سخنران برجسته و نویسنده‎ی ۱۲ عنوان کتاب که شرکتی پرسود تاسیس کرده و از این راه نسبتا ثروتمند شده بود. نه تنها کسب وکارش خوب پیش می رفت، که زندگی شخصی اش هم حسرت برانگیز بود. با دختر رویاهای‎اش ازدواج کرده بود. هر وقت همسر تاد وارد جایی می شد، نه تنها همه برای دیدن موهای تیره و چشمان کریستالی اش برمی گشتند، که نور امید و انرژی که همیشه همراه اش بود، همه را جذب می کرد. دو پسر داشتند که باعث افتخار و لذت مادر و بزرگ‎ترین طرفدار تاد بودند. این خانواده‎ی چهارنفره خلاصه ی یک رویای آمریکایی محسوب می شدند.
تاد که برای توسعه‎ی امپراتوری اش در بخش های دیگر، هیجان زده و آماده بود، شرکتی بزرگ در زمینه ای مرتبط خرید. همه ی شواهد نشان می داد اگر این شرکت جدید با شرکت قبلی تاد، یکی شود، مرکز پرقدرتی می شود که قبلا در این صنعت وجود نداشته. ولی متاسفانه شواهد اشتباه بودند. چیزی که اول، مثل یک برنامه ی عالی به نظر می رسید، نقش بر آب شد. تاد در نتیجه ی چند خطای مدیریتی، موقع نقل و انتقالات مجبور شد شرکت تازه خریداری شده اش را در یک حراج ناامیدکننده بفروشد. در اقدام غم انگیز دیگری مدیریت کسب وکارش را داد به یک شخص دیگر؛ آن هم در حالی که هنوز بدهی چند میلیون دلاری داشت و میلیون ها دلار ضرر هم دیده بود.
تاد که به تقلا افتاده بود تا شرایط را بعد از آن اتفاق ویرانگر، بهتر کند، ضربه ی دیگری هم خورد. وقتی اقتصاد افول کرد، بقیه تشویق اش کردند که شرکت اصلی اش را هم بفروشد. شرکتی که اسم تاد را یدک می کشید و آن را به کمک خانواده اش از صفر ایجاد کرده بود. تاد که می دید راه دیگری ندارد، همان کاری را کرد که بقیه توصیه کرده بودند. شرکت را فروخت و در مورد یک معامله ی پنج ساله ی سرمایه گذاری مذاکره کرد تا امنیت و اطمینان را برای خودش و خانواده اش به وجود آورد. ولی مالکان جدید کسب وکار راهی بر خلاف توافقات پیدا کردند تا او را از شرکت خودش اخراج کنند و علیه او اقدام کنند. حرفه ی تاد که زمانی غیر قابل توقف بود، با صدای گوش خراشی متوقف شد.
تاد، کسب وکار، درآمد و شهرتی را که طی دهه ها برای خودش دست و پا کرده بود، از دست داد و آینده را غمگین می دید. وقت زیادی را در دادگاه می گذراند و امیدش برای پیشرفت کار، کم بود. با این حال، هرچه مشکلات قبلی برای اش سخت بودند، هیچ چیز برای آن اتفاقی آماده اش نکرد که مدتی بعد پیش آمد.
وسط آشفتگی های مالی تاد، مشخص شد همسرش به سرطان سینه مبتلاست. همان طور که تاد در جنگی قانونی، طولانی و نفرت انگیز بود، همسرش هم در خانه، مقابل دشمنی از نوعی دیگر می جنگید. دشمنی که سریع و بی رحمانه جلو می رفت. اول، سینه، بعد، استخوان، کبد و در آخر، مغز درگیر شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب دیوانگان ثروت‌ساز

کتاب عالی عالی بنده به همه پیشنهاد میکنم حتما این کتاب بخون چه کار آفرین یا عادی اگر پول داشتم به تعداد زیاد از این کتاب میخریدم و به همه هدیه میدادم مثل کتاب اثر مرکب
در 1 سال پیش توسط 2figh so
کتابی بسیار عالی. همه مباحثی که ممکنه باهاشون روبرو بشید رو آورده. ترفند ها و مشکلات پیش رو و راه های مقابله با آنها و ... ۳ تا کتاب معروف دارن هاردی رو به شدت توصیه می کنم: اثر مرکب دیوانگان ثروت ساز بهترین سال زندگی تو
در 11 ماه پیش توسط hh....hah
Must read for all entrepreneurs and innovators
در 1 سال پیش توسط Mohammad Reza
کتاب خوبیه و ارزش خوندن داره، بدرد کارآفربن ها میخوره، مهمترین نکته ای رو که بخوبی در این کتاب روش کار شده حفظ روحیه فرد کارآفرین در طی این مسیر پر فراز و نشیب است.
در 1 سال پیش توسط afs...afi
این کتابو با ترجمه ی انتشارات نسل نواندیش خوندم؛اول اینکه کتاب بیشتر انگیزشیه تا کاربردی(برعکس کتابای دیگه نویسنده) ، دوم اینکه کتاب بیشتر حول کارآفرینی بحث میکنه و راهکار و مثال ارائه میده(اگرچه بدین معنی نیس که بدرد فرد غیر کارآفرین نمیخوره).با اینکه چند قسمت از کتاب خیلی بدردم خورد و نکات کلیدی یادم داد ولی درکل کتاب معمولیه و آثار بهتری نسبت به این کتاب، چه در ضمینه خودیاری و چه در کارآفرینی میشه پیدا کرد.
در 1 سال پیش توسط soheil
کتاب بسیار خوب و مفیدیه
در 1 سال پیش توسط پیام
این کتاب فوق العاده است ممنون که واردفیدبیو کردید
در 1 سال پیش توسط nazaninzahra azmoodeh
این کتاب عالیه
در 1 سال پیش توسط عبداله نوروزی
عالی
در 9 ماه پیش توسط هومان تارا
یه کتاب عالی منکه واقعا لذت بردم چقدر خاطرات شغل اولش منو خندوند انصافا
در 8 ماه پیش توسط m fatemeh