فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اثر مرکب

کتاب اثر مرکب
آغاز جهشی در زندگی، موفقیت ودرآمد شما

نسخه الکترونیک کتاب اثر مرکب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اثر مرکب

از جهاتی، کتاب «اثر مرکب» نوشته‌ی «دارن هاردی» را می‌توان جان کلام کتاب‌هایی دانست که در دهه‌های گذشته در زمینه‌ی توانمندسازی و رسیدن به موفقیت منتشر شده‌اند. شاید به همین خاطر باشد که شماری از نام‌آورترین اساتید جهانی این رشته، نظرشان را در مورد این کتاب نوشته‌اند و همگان را به مطالعه‌ی دقیق و حتا چندباره‌ی آن دعوت کرده‌اند. فلسفه و تفکر پشت این کتاب می‌تواند به حدی اثرگذار شود و تحول ایجاد کند که هیچ بعید نیست در سال‌های آینده گروه‌هایی در فضاهای آن‌لاین و آف‌لاین شکل بگیرند که حامل اندیشه‌ی اثر مرکب باشند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه نوین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اثر مرکب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

این کتاب درباره ی موفقیت است و آن چه برای دستیابی به موفقیت، واقعن لازم است. وقت آن رسیده که کسی این موضوع را رک و راست به شما بگوید. مدتی طولانی ست که به بازی گرفته شده اید و فریب خورده اید. هیچ فرمول مخفی، نوشداروی سحرآمیز یا راه حل سریعی برای موفقیت وجود ندارد. شما هیچ وقت با روزی دو ساعت وقت گذراندن در اینترنت، به درآمد دویست هزار دلاری نمی رسید. هیچ وقت نمی توانید پانزده کیلوگرم از وزن تان را در یک هفته کم کنید، با مالیدن یک کرم روی صورت تان، بیست سال جوان تر نمی شوید، نمی توانید با خوردن یک قرص، زندگی زناشویی تان را درست کنید و موفقیت بادوام و پایدار را هم با هر برنامه ای که برای واقعی بودن بسیار عالی به نظر می رسد، به دست نمی آورید. خیلی خوب می شد اگر می توانستید موفقیت، شهرت، عزت نفس، روابط خوب، سلامتی و آسایش و رفاه خودتان را در یک بسته ی ظریف و زیبای صدفی از فروشگاه محله تان بخرید. ولی موفقیت در این دنیا این طوری به دست نمی آید.
ما دائم با ادعاهای مهیجِ فزاینده ای درباره ی پولدار شدن، خوش اندام شدن، جوان تر شدن، جذاب تر شدن و... بمباران می شویم و معمولن همه ی آن ها ادعاهایی یک شبه با تلاش کم و پرداخت مثلن فقط ۹۵ /۳۹ دلار هستند. این پیام های بازاریابی تکراری، احساس و درک ما را درباره ی آن چه که برای رسیدن به موفقیت لازم است، تحریف می کنند. ما بینش مان را درباره ی اصول ساده اما عمیقی که برای موفقیت لازم و ضروری هستند، از دست داده ایم.
من از این موضوع، خسته و کلافه شده ام. دیگر نمی توانم کنار بنشینم و ببینم که این پیام های بی معنی و نابخردانه، مردم را منحرف می کنند. من این کتاب را به این خاطر نوشتم که شما را برگردانم به اصول اولیه. می خواهم به شما کمک کنم تا از این اغتشاش و درهم ریختگی خلاص شوید و روی همان اصول اساسی تمرکز کنید که واقعن مهم هستند. شما می توانید بلافاصله اصول موفقیت اثبات شده با زمان و تمرین هایی را که در این کتاب است، به کار بندید تا نتایجی پایدار و قابل سنجش به وجود آورید. می خواهم به شما یاد دهم که چگونه قدرت اثر مرکب را مهار کنید؛ همان سیستم عاملی که زندگی شما را اداره می کند؛ چه در جهت بهترشدن و چه در جهت بدترشدن. اگر از این سیستم به نفع خودتان استفاده کنید، واقعن می توانید تحولات چشمگیری را در زندگی تان به وجود آورید. احتمالن این جمله را شنیده اید: به هر چیزی که به آن فکر کنید، می توانید برسید. خب، البته فقط در صورتی که بدانید چگونه. اثر مرکب راهنمایی عملی ست که به شما یاد می دهد چگونه در استفاده از این سیستم مهارت پیدا کنید. وقتی ماهر شوید، دیگر هیچ چیزی یا هیچ هدفی وجود ندارد که نتوانید آن را به دست آورید.
از کجا می دانم که اثر مرکب تنها فرآیند مورد نیاز شما برای رسیدن به اوج موفقیت است؟ اول این که، من این اصول را در زندگی شخصی خودم به کار بسته ام. از این متنفرم که نویسندگان، سنگ شهرت و ثروت خودشان را به سینه می زنند، ولی مهم است که بدانید من از تجربه های شخصی خودم صحبت می کنم. من به شما مدارک و شواهد زنده ارائه می کنم، نه فقط نظریه هایی تکراری. همان طور که آنتونی رابینز پیش از این اشاره کرد، من از تلاش های ام در کسب وکار به موفقیت های قابل توجهی رسیده ام، به این خاطر که آن را آگاهانه با اصولی که در این کتاب می خوانید، ساخته ام. در بیست سال گذشته، خیلی جدی در مورد موفقیت و پیشرفت شخصی مطالعه کرده ام. صدها هزار دلار را صرف آزمایش و بررسی ایده ها، ابتکارها و فلسفه های مختلف کرده ام. تجربیات شخصی من ثابت کرده اند که: مهم نیست چه چیزی یاد می گیرید یا از چه استراتژی یا تاکتیکی استفاده می کنید، موفقیت درنتیجه ی سیستم عاملِ اثر مرکب به دست می آید.
دوم این که، در شانزده سال گذشته من یکی از رهبران صنعت موفقیت و پیشرفت شخصی بوده ام و با رهبران متفکر، سخنران ها و نویسندگان محبوب زیادی هم فکری کرده ام. به عنوان یک سخنران و مشاور، ده ها هزار کارآفرین را آموزش داده ام و مربی رهبران کسب وکار، مدیران عامل و آدم های فوق العاده موفق بی شماری بوده ام. از بین هزاران مطالعه ی موردی، چیزهایی را که موثر هستند و چیزهایی را که به کار نمی آیند، خلاصه و استخراج کرده ام.
سوم این که، به عنوان ناشر مجله ی موفقیت، هزاران مقاله ی دریافتی و کتاب را غربال می کنم و در روند انتخاب کارشناسانی که در مجله با آن ها مصاحبه می کنیم، شرکت می کنم و تمام مطالب شان را می خوانم. هر ماه تقریبن با نیم دوجین از کارشناسان برجسته و نخبه درباره ی عناوین و موضوعات مختلف مربوط به موفقیت مصاحبه می کنم و بهترین ایده ها و تفکرات شان را بیرون می کشم. هر روز و در طول روز، در حال خواندن، مرتب کردن، فیلترکردن و شنا در اقیانوس اطلاعات مربوط به موفقیت و پیشرفت شخصی هستم.
منظورم این است که وقتی شما چنین دیدگاه کامل و جامعی درباره ی این صنعت دارید و درضمن، از مطالعه ی آموزه ها و عادت های بعضی از موفق ترین آدم های جهان به خردمندی رسیده اید، هوشیاری شگفت انگیزی در شما به وجود می آید. حقایق اصولی نامشهود، مثل کریستال، شفاف و روشن می شوند. با دیدن، خواندن و شنیدن خیلی از این حقایق، دیگر توسط تبلیغات دروغین یا فرستاده های خودمدعا با ادعای جدیدترین «دستاورد علمی» فریب نمی خورم. دیگر هیچ کسی نمی تواند تقلب به من بفروشد. من از دیدگاه های مرجع زیادی مطلع هستم. راه های خیلی زیادی را طی کرده ام و از روش های سختی به حقایق رسیده ام. همان طور که مربی من و فیلسوف بزرگ کسب وکار، جیم ران گفته است: «هیچ اصول جدیدی وجود ندارد. حقیقت چیز جدیدی نیست، بلکه موضوعی قدیمی ست. شما باید نسبت به آن مردی که می گوید بیا این جا، می خواهم عتیقه جات ساخته ی خودم را به شما نشان بدهم! مشکوک باشید. نه، شما نمی توانید یک عتیقه بسازید.»
این کتاب، درباره ی مطالبی ست که واقعن مهم هستند و هیچ گونه مطالب اضافی و بیهوده ای در آن وجود ندارد. چه چیزهایی واقعن کارساز واقع می شوند و به کار می آیند؟ کدام اصول اولیه و اساسی هستند که وقتی روی آن ها متمرکز شوید و مهارت پیدا کنید، سیستم عاملی را به وجود می آورند که می تواند شما را به اهداف مورد نظرتان برساند و به شما کمک کند تا به شیوه ی دلخواه تان زندگی کنید؟ در این کتاب، همان اصول وجود دارد؛ آن ها سیستم عاملی را ایجاد می کنند به نام اثر مرکب.
قبل از این که ادامه ی کتاب را بخوانید، یک هشدار می دهم: کسب موفقیت، سخت است. این فرآیند پر زحمت، ملال آور و بعضی وقت ها حتا خسته کننده است. پولدار شدن، نافذ و جهانی شدن در رشته و زمینه ی خودتان، آهسته و دشوار اتفاق می افتد. اشتباه برداشت نکنید؛ با پیروی از این اصول و مراحل، تقریبن بلافاصله نتایج آن را در زندگی تان می بینید. ولی اگر از کار، نظم و تعهد گریزان هستید، همان بهتر پای تلویزیون بنشینید و به تبلیغاتی که سرشار از شعارها و وعده های موفقیت یک شبه ی مشتری پسند هستند، امید بندید؛ البته اگر یک کارت اعتباری پُر از پول دارید.
حرف آخر این که: شما همین حالا تقریبن تمام چیزهایی را که برای موفقیت می خواهید، می دانید. شما به یادگیری چیزهای بیش تر، احتیاجی ندارید. اگر کل چیزی که می خواهیم داشتنِ اطلاعات بیش تر بود، پس هرکسی که به اینترنت دسترسی دارد، باید در یک عمارت مجلل زندگی کند و عضلاتی پولادین داشته و کاملن خوشحال و سعادتمند باشد. اطلاعات جدید یا بیش تر، چیزی نیست که شما به آن احتیاج دارید، بلکه شما یک برنامه ی عملی جدید می خواهید. وقت آن رسیده که رفتارها و عادت های جدیدی را در خودتان خلق کنید که شما را از کارشکنی و خرابکاری، دور کند و ببرد به سمت موفقیت. رسیدن به موفقیت به همین سادگی ست.
در ادامه ی این کتاب، به یک برنامه ی عملی مفصل و ملموس پی می برید. اجازه دهید این کتاب از همین حالا انتظارات تان را دگرگون کند، پیش فرض های تان را از بین ببرد، حس کنجکاوی تان را برانگیزد و ارزش را به زندگی تان بیاورد. در بخش هایی از کتاب، منابعی را عنوان کرده ام که آن ها را در سایت TheCompoundEffect.com در دسترس تان قرار داده ام. لطف کنید به این سایت بروید و از آن ها استفاده کنید! این کتاب و ابزارهایی که برای حمایت و پشتیبانی از شما فراهم کرده ام، بهترین چیزهایی را به شما ارائه می دهند که شنیده ام، دیده ام، مطالعه کرده ام و آزموده ام. این ها بهترین مطالب از آن مطالبی ست که هر ماه در مجله ی موفقیت به شما هدیه می دهیم؛ عصاره ی همه ی آن ها جمع است در یک کتابِ کوچکِ متحول کننده ی زندگی و درضمن، کتابی بسیار ساده!
بیایید شروع کنیم!

فصل اول: اثر مرکب در عمل

آیا شنیده اید که می گویند: «آن که آهسته و پیوسته برود، برنده می شود؟» آیا داستان لاک پشت و خرگوش را شنیده اید؟ خانوم ها، آقایان! من مثل آن لاک پشت هستم. اگر به من وقت کافی دهید، هرکسی را، در هر زمانی و در هر رقابتی شکست می دهم. چرا؟ نه به این خاطر که بهترین یا باهوش ترین یا سریع ترین شخص هستم، بلکه به این خاطر پیروز خواهم شد که عادت های مثبتی را در خودم پرورش داده ام و در به کار بستن آن عادت ها هم، ثبات و پایداری دارم. در کل جهان کسی نیست که بیش تر از من به ثبات و پایداری اعتقاد داشته باشد. من یک دلیل زنده برای اثبات این موضوع هستم که ثبات و پایداری، کلید نهایی موفقیت است. در عین حال، شاید همین موضوع، یکی از بزرگ ترین دام ها برای آدم هایی باشد که برای رسیدن به موفقیت تقلا می کنند. خیلی ها نمی دانند چگونه ثبات و پایداری داشته باشند. ولی من می دانم و به همین خاطر از پدرم سپاس گزارم. در واقع، او اولین مربی من بود که قدرت اثر مرکب را در من شعله ور کرد.
وقتی فقط هجده ماه داشتم، والدین ام از هم جدا شدند و پدرم به تنهایی بزرگ ام کرد. او مثل اکثر پدرها مهربان و ملایم نبود. قبلن مربی تیم راگبی دانشگاه بود و به من برای کسب موفقیت، خیلی سخت می گرفت.
به خاطر پدرم، هرروز صبح، ساعت شش از خواب بیدار می شدم؛ آن هم نه با یک تلنگر آهسته ی محبت آمیز روی شانه های ام یا حتا صدای زنگ ساعت. نه، هر روز صبح با صدای برخورد مکرر وزنه های آهنی به کف سیمانی گاراژ خانه مان که کنار اتاق خواب ام بود، بیدار می شدم. بیدار شدن ام مثل افتادن از یک ساختمان ده طبقه بود. پدر، یک تابلوی بزرگِ «نابرده رنج، گنج میسر نمی شود» روی دیوار گاراژ نصب کرده بود و در حالی که ورزش می کرد به آن خیره می شد. هوای بارانی، برفی یا آفتابی فرقی به حال اش نداشت، هر صبح با گرمکن ورزشی قدیمی اش آن جا بود. هرگز یک روز را هم از دست نمی داد. می توانستید ساعت تان را طبق تمرینات روزانه ی او تنظیم کنید.
در مقایسه با یک خانه دار و باغبان، کارهای به مراتب بیش تری داشتم. وقتی از مدرسه برمی گشتم، همیشه فهرستی از کارهایی که باید انجام شان می دادم به من خوشامد می گفتند؛ کندن علف های هرز، جمع کردن برگ های خشک، تمیزکردن گاراژ، گردگیری و جاروکردن خانه، شستن ظرف ها و هر چیزی که فکرش را بکنید. در ضمن کسب نمره های پایین در مدرسه به هیچ عنوان تحمل نمی شد. همین بود که بود.
پدرم هیچ بهانه ای را نمی پذیرفت. هیچ وقت اجازه نداشتیم به خاطر مریضی در خانه بمانیم و به مدرسه نرویم؛ مگر این که واقعن استفراغ می کردیم، خون ریزی داشتیم یا استخوان مان بیرون زده بود! عبارت «استخوان بیرون زدن» از روزهای مربی گری اش در تیم راگبی دانشگاه باقی مانده بود. بازیکنان تیم اش می دانستند که اجازه ندارند از بازی بیرون بیایند، مگر این که دچار مصدومیت جدی شده باشند. یک بار مهاجم تیم اش، شانه بندش را بیرون آورد و نشان داد که استخوان ترقوه اش بیرون زده است. فقط آن موقع بود که پدرم اجازه داد از زمین بیاید بیرون.
یکی از فلسفه های اصلی پدرم این بود: «اصلن اهمیتی ندارد که چقدر باهوش هستید، باید نداشتن تجربه، مهارت، هوش یا توانایی های ذاتی را با تلاش زیاد و سخت کوشی تان جبران کنید. اگر رقیب شما باهوش تر، با استعدادتر یا باتجربه تر است، فقط لازم است سه یا چهار برابر، سخت کوش تر از او باشید، تا بتوانید شکست اش دهید.» اهمیتی نداشت که با چه مشکلی روبه رو شوم، او به من یاد داد در هر زمینه ای که شرایط نامساعدی داشتم، مشکل را با تلاش زیاد جبران کنم. پرتاب های آزاد را در مسابقه از دست دادی؟ هزار پرتاب آزاد در هر روز و به مدت یک ماه انجام بده. در دریبل زدن با دست چپ مشکل داری؟ دست راست ات را به کمرت ببند و روزی سه ساعت دریبل تمرین کن. در درس ریاضی نمره ی پایین گرفتی؟ بنشین و یک سره ریاضی بخوان، به کلاس خصوصی برو و تمام تابستان را زحمت بکش تا در امتحان نمره ی خوبی بگیری. هیچ بهانه ای را نمی پذیرفت. اگر در چیزی خوب نبودم، باید بیش تر و هوشمندانه تر تلاش می کردم. خودش هم به حرف های اش عمل می کرد. از یک مربی راگبی، به یک فروشنده ی حرفه ای و موفق تبدیل شد. از آن جا بود که ابتدا به ریاست رسید و سرانجام شرکت خودش را راه اندازی کرد.
البته زیاد به ما دستور نمی داد. از همان اول، اجازه می داد که خودمان از موضوع سر دربیاوریم. همیشه در مورد قبول مسوولیت شخصی تاکید می کرد. هرشب با چماق بالای سرمان نمی ایستاد تا تکالیف مدرسه مان را انجام دهیم؛ ما فقط باید به موقع و با تکالیف انجام شده مان جلوی اش حاضر می شدیم. وقتی این کار را انجام می دادیم، از ما تقدیر می کرد. اگر در مدرسه نمره های خوبی می گرفتیم، ما را به بستنی فروشی پرینگز می برد و در آن جا اجازه داشتیم تکه های بزرگ موز با شش اسکوپ بستنی و همه ی مخلفات بگیریم! بارها، خواهر و برادرهای من در مدرسه نمره های خوبی نگرفتند و بنابراین اجازه نداشتند که با ما به فروشگاه بیایند. بیرون رفتن همراه پدر، برای مان خیلی مهم بود؛ بنابراین تمام تلاش مان را می کردیم که بتوانیم برویم.
این انضباط و رویه ی پدر، برای ام یک سرمشق بود. پدر، بت من محسوب می شد و می خواستم او هم به من افتخار کند. درضمن، می ترسیدم ناامیدش کنم. یکی از فلسفه های پدرم این بود: «آدمی باش که «نه» می گوید. با همرنگ جماعت بودن، هیچ موفقیت بزرگی به دست نمی آید. غیرمعمول باش، یک آدم فوق العاده.» به همین خاطر بود که هرگز دنبال مواد مخدر نرفتم. او هیچ وقت راجع به این موضوع با من صحبت نکرد، ولی نمی خواستم آدمی باشم که مواد مصرف می کند، آن هم فقط به این خاطر که بقیه هم از این کارها می کنند و درضمن، نمی خواستم پدر را مایوس کنم.
به خاطر پدر، در دوازده سالگی، برنامه ی من به اندازه ی برنامه ی کارآمدترین مدیران عامل، مفید بود. بعضی وقت ها شکوه و زاری می کردم (به هر حال یک کودک بودم!) ولی در همان موقع هم تَهِ دل ام لذت می بردم از این که یک برتری نسبت به هم کلاسی های ام دارم. پدر به من یک برتری جدی و زودهنگام داده بود؛ یکی، درباره ی انضباط و دیگری طرزفکری که می توانست من را مسوول و متعهد بارآورد و کاری کند به هرچیزی که به عنوان هدف در نظر می گرفتم، برسم. (اتفاقی نیست که شعار مجله ی موفقیت را گذاشته ایم: «آن چه جویندگان موفقیت می خوانند.»)
امروز من و پدرم سرِ این موضوع شوخی می کنیم که او چگونه من را فردی معتاد به موفقیت بارآورده است. در هجده سالگی، درآمدی بالغ بر صد هزار دلار در کسب وکار خودم داشتم. در بیست سالگی، خانه ای در یک محله ی اعیان نشین خریدم. در بیست وچهار سالگی، درآمدم به بیش از یک میلیون دلار در سال رسید. در بیست وهفت سالگی، رسمن ثروتمندی خودساخته بودم و کسب وکاری داشتم که درآمدی بیش از پنجاه میلیون دلار ایجاد می کرد. این اتفاقات زندگی من بود تا امروز؛ یعنی وقتی که هنوز چهل ساله نشده ام، ولی به اندازه ای پول و دارایی دارم که برای باقی عمر خانواده ام کافی باشد.
پدر می گوید: «راه های زیادی برای سخت کردن دوران کودکی یک آدم وجود دارد. حداقل، روش من، خیلی بد نبود! به نظر می رسد تو خوب از پس اش برآمدی.» هرچند اعتراف می کنم که باید روی خودم کار کنم تا بتوانم بدون همراه داشتن کتاب های کسب وکار و سی دی های پیشرفت شخصی، به بطالت جایی لَم دهم و در لحظه زندگی کنم یا روی تختی، کنار ساحل، چرت بزنم؛ با همه ی این ها باید به خاطر مهارت های موفقیتی که از پدرم و دیگران در طول مسیر زندگی ام یاد گرفته ام تشکر کنم.
اثر مرکب از «رازی» پرده برمی دارد که در پشت موفقیت من وجود دارد. به شکل عمیقی به اثر مرکب اعتقاد دارم چون پدرم مطمئن شد که من هر روز و همیشه با آن زندگی می کنم؛ تا جایی که حتا اگر زور هم می زدم، دیگر نمی توانستم جور دیگری زندگی کنم.
اگر شبیه بیش تر مردم باشید، معتقدی واقعی به اثر مرکب نیستید. دلایل خیلی زیاد و قابل درکی برای این حرف ام وجود دارد. شما مربی و سرمشق های مشابهی نداشته اید که به شما نشان دهند چه کار کنید. شما نتیجه ی نهایی اثر مرکب را تجربه نکرده اید. در جامعه، فریب مان داده اند. ما با بازاریابی های تجاری هیپنوتیزم شده ایم. شما را با مشکلاتی که ندارید، متقاعد می کنند و بعد، برای پیش گیری و علاج آن ها، راه حل هایی فوری به شما می فروشند. ما اجتماعی شده ایم تا به پایان های افسانه ای که جای شان در رمان ها و فیلم هاست، باور داشته باشیم. ما اعتقادمان را در مورد خوبی و ارزش سخت کوشی و تلاش های مداوم و پایدار از دست داده ایم.
بیاید این موانع را یکی یکی بررسی کنیم.

شما نتیجه ی نهایی اثر مرکب را تجربه نکرده اید

اثر مرکب، اصلِ به دست آوردن پاداش های بزرگ از طریق مجموعه ای از انتخاب های کوچک و هوشمندانه است. آن چه درباره ی این فرایند از همه چیز برای ام جالب تر است، این است که با وجود این که نتایج به دست آمده خیلی بزرگ هستند، ولی قدم هایی که در هر لحظه برمی دارید، خیلی به چشم نمی آیند. می توانید از این استراتژی برای بهبود وضع سلامتی تان استفاده کنید یا برای بهبود روابط یا وضعیت مالی یا هر چیز دیگری که می خواهید، و این تغییرات آن قدر جزیی هستند که تقریبن نامحسوس محسوب می شوند. این تغییرات کوچک، باعث نتایجی کوچک یا غیر آنی می شوند، نه پیروزی های بزرگ و آشکار. پس چرا باید به خودم زحمت بدهم؟
خیلی ها فریب سادگی اثر مرکب را می خورند و خیلی زود از آن خسته می شوند. بعد از هشت روز دویدن، دست می کشند، چون هنوز هم اضافه وزن دارند. یا بعد از شش ماه تمرین، یادگیری نواختن پیانو را رها می کنند، چون به جز در یک نت ساده، هنوز در چیز دیگری مهارت پیدا نکرده اند. یا این که بعد از گذشت چند سال، پرداخت سهم شان در بیمه ی بازنشستگی راث ایرا را متوقف می کنند، چون می توانستند از پول نقدشان استفاده ی بهتری کنند و درضمن، به نظر نمی رسید که خیلی هم به پول شان اضافه شود.
چیزی که آن ها نمی دانند این است که این گام های کوچک و به ظاهر ناچیز که پیوسته و در طول زمان انجام می شوند، یک تفاوت بنیادین ایجاد می کنند. اجازه دهید چند مثال بزنم تا جزییات این موضوع را برای شما توضیح دهم.

انتخاب های کوچک و هوشمندانه + پایداری + زمان = تفاوت های بنیادین

سکه ی جادویی

اگر بین سه میلیون دلار به صورت نقدی و یک سکه ی یک سنتی که در ۳۱ روز آینده هر روز ارزشش دو برابر می شود، حقِ انتخاب داشته باشید، کدام را انتخاب می کنید؟ اگر از قبل، این مثال را شنیده باشید، می دانید که باید سکه ی یک سنتی را انتخاب کنید، چون این مسیری ست که به یک ثروت بزرگ تر منتهی می شود. با این حال، چرا خیلی سخت است که باور کنیم انتخاب سکه ی یک سنتی، در نهایت منجر به پول بیش تری می شود؟ چون زمان خیلی بیش تری می بَرَد تا نتیجه ی نهایی را ببینیم. بیایید نگاهی نزدیک تر و دقیق تر داشته باشیم.
فرض کنیم شما سه میلیون دلار پول نقد را انتخاب می کنید و دوست تان از مسیر سکه ی یک سنتی می رود. در روز پنجم، دوست تان ۱۶ سنت دارد و شما هنوز هم سه میلیون دلار دارید. در روز دهم، او فقط ۱۲/ ۵ دلار دارد که جلوی پول شما چیزی به حساب نمی آید. فکر می کنید دوست تان درباره ی تصمیمی که گرفته است، چه احساسی داشته باشد؟ شما مشغول خرج کردن میلیون ها دلار هستید و از آن لذت می برید و از انتخاب تان هم خیلی راضی هستید.
بعد از گذشت بیست روز و در حالی که تنها یازده روز باقی مانده، مسیر سکه ی یک سنتی تنها به ۵۲۴۳ دلار ختم شده است. در این لحظه، دوست شما درباره ی خودش چه احساسی دارد؟ برای همه ی فداکاری ها و رفتارهای مثبت اش، فقط کمی بیش تر از پنج هزار دلار نصیب اش شده است. ولی شما سه میلیون دلار دارید. بعد، جادوی غیبی اثر مرکب شروع می کند به پدیدارشدن. همان رشد و ترقی کوچک روزانه، اثر مرکبی ایجاد می کند که ارزش آن در روز سی ویکم در حدود ۲۴ /۱۰۷۳۷۴۱۸ دلار است که بیش از سه برابرِ پول شماست.
در این مثال ساده دیدیم که چرا پایداری در طول زمان، خیلی مهم است. در روز بیست ونهم، شما همان سه میلیون دلارتان را دارید و مسیر سکه ی یک سنتی به چیزی در حدود ۷ /۲ میلیون دلار ختم شده است. دقیقن در روز سی ام از این دوره ی سی ویک روزه است که او با ۳ /۵ میلیون دلار از شما جلو می افتد و در آخرین روز این فوقِ ماراتن یک ماهه است که دوست تان شما را کنار می زند و شکست می دهد. او در نهایت، کارش را با ۲۴/ ۱۰۷۳۷۴۱۸ دلار به پایان می رساند، آن هم مقابل سه میلیون دلار شما.
چیزهای خیلی کمی هستند که به اندازه ی «جادوی» اثر مرکب، موثر و برانگیزاننده باشند. به شکل حیرت انگیزی، این «نیرو» در همه ی جنبه های زندگی به همین اندازه موثر و قدرتمند است.
داستان بعد هم مثال دیگری ست از این موضوع...

سه دوست

سه دوست صمیمی را در نظر بگیرید که کنار هم بزرگ شده اند. در یک محله زندگی می کنند، حساسیت هایی شبیهِ هم دارند و درآمد سالانه شان در حدود ۵۰ هزار دلار است. هر سه ازدواج کرده اند، سلامتی و وزن طبیعی دارند و فقط کمی درباره ی «چاقی بعد از ازدواج» نگران هستند.
دوست اول، لَری، همان کارهای همیشگی اش را انجام می دهد، خوشبخت است یا دست کم این طور فکر می کند، ولی بعضی وقت ها شکایت می کند که هیچ چیزی هرگز تغییر نمی کند.
دوست دوم، اسکات، بعضی تغییرات مثبت کوچک و به ظاهر بی اهمیت را شروع می کند. هرشب، ده صفحه از یک کتاب خوب را می خواند و هر روز در مسیر رفتن به محل کارش، ۳۰ دقیقه، یک فایل صوتی آموزشی یا الهام بخش را گوش می کند. اسکات می خواهد تغییراتی را در زندگی اش ایجاد کند؛ ولی نمی خواهد برای این کار، سر و صدای زیادی به پا کند. این اواخر، مقاله ای را در مجله ی موفقیت خوانده و از آن مقاله ایده ای گرفته است و می خواهد آن را در زندگی اش به کار بندد. قصد دارد ۱۲۵ کالری را از برنامه ی غذایی روزانه اش حذف کند. البته این موضوع بزرگی نیست. این کار با یک فنجان برشتوک کمتر، یا استفاده از یک بطری آب گازدار به جای یک لیوان لیموناد یا استفاده از سس خردل به جای سس مایونز برای ساندویچ هایش امکان پذیر است. کارهایی که همه شان شدنی هستند. علاوه بر این، او به اندازه ی تقریبن دوهزار گام اضافی (کمتر از یک مایل) پیاده روی را به برنامه ی روزانه اش اضافه کرد. این ها فعالیت هایی جدی نیستند که نیاز به شجاعت یا تلاش زیاد داشته باشند. کارهایی هستند که هرکسی می تواند انجام دهد. ولی اسکات مصمم است که این کارها را انجام دهد. او می داند با این که این کارها ساده هستند، ولی ممکن است به آسانی وسوسه شود که از انجام شان صرف نظر کند.
دوست سوم، براد، چند انتخاب بد انجام داده. تازگی ها یک تلویزیون جدید با صفحه ی نمایش بزرگ خریده و بنابراین وقت بیش تری را به تماشای برنامه ای می گذراند که به آن علاقه دارد. او دستورالعمل هایی را که در شبکه ی آشپزی دیده است، امتحان می کند؛ لازانیا و انواع دسرها از غذاهایی هستند که علاقه دارد. درضمن، یک میز نوشیدنی های الکلی در اتاق پذیرایی اش قرار داده و هفته ای یک نوشیدنی الکلی را به برنامه ی غذایی اش اضافه می کند. این ها چیزهای خیلی زیادی نیستند، براد فقط می خواهد کمی بیش تر، لذت ببرد.
در آخر ماه پنجم، هیچ تفاوت مشهود و محسوسی بین لری، اسکات و براد وجود ندارد. اسکات هرشب کمی کتاب می خواند و هر روز در مسیر رفتن به محل کارش به فایل های صوتی گوش می دهد. براد از زندگی اش لذت می برد و کار کم تری انجام می دهد. لری هم همان کارهای همیشگی اش را می کند. هرچند هرکدام الگوهای رفتاری خودشان را دارند، ولی پنج ماه به اندازه ی کافی طولانی نیست که هرگونه افت یا بهبود واقعی در وضعیت و موقعیت شان ایجاد کند. در واقع، اگر وزن این سه نفر را روی یک نمودار رسم می کردیم، با خطای گردکردن صفر مواجه می شدیم؛ یعنی هر سه کاملن هم اندازه و هم وزن به نظر می رسیدند. در انتهای ماه دهم، هنوز هم نمی توانیم تغییرات قابل توجهی را در زندگی شان ببینیم. وقتی به انتهای ماه هجدهم می رسیم، تفاوت هایی جزیی ولی قابل اندازه گیری در این سه دوست ظاهر می شود.
ولی حدود ماه بیست وپنجم، تفاوت های آشکار و واقعن قابل اندازه گیری نمایان شدند. در انتهای ماه بیست وهفتم، تفاوت های بزرگ و فاحشی بین آن ها وجود دارد و در ماه سی ویکم، تغییرات و تفاوت های آن ها تکان دهنده است و شگفت انگیز. حالا براد چاق است، در حالی که اسکات آراسته و خوش اندام محسوب می شود. اسکات به سادگی و فقط با کم کردن ۱۲۵ کالری از برنامه ی غذایی روزانه اش، ۳۳ پوند (۱۵ کیلوگرم) از وزن اش کم کرده است!

۳۱ ماه = ۹۴۰ روز
۹۴۰ روز × ۱۲۵ کالری/روز = ۱۱۷۵۰۰ کالری کمتر
۱۱۷۵۰۰ کالری کمتر × ۱ پوند/۳۵۰۰ کالری = ۵ /۳۳ پوند!

براد در همان بازه ی زمانی، روزانه فقط ۱۲۵ کالری بیش تر مصرف کرده بود و ۵/ ۳۳ پوند به وزنش اضافه شده بود. حالا او ۶۷ پوند بیش تر از اسکات وزن دارد! ولی تفاوت های بین آن ها به مراتب مهم تر از وزن شان بود. اسکات تقریبن هزار ساعت از وقت اش را در خواندن کتاب های خوب و گوش کردن به فایل های صوتی پیشرفت شخصی سرمایه گذاری کرده بود و با به کاربستن دانشی که به دست آورده بود، ترفیع شغلی گرفته بود و حقوق اش هم بیش تر شده بود. بهتر از همه ی این ها این که زندگی زناشویی اش هم بهتر شده بود و روابطی گرم و صمیمانه با همسرش داشت. براد چطور؟ از کارش ناراضی بود و زندگی زناشویی اش هم پر از مشکلات بود و در معرض خطر. و لری؟ تقریبن همان جایی بود که دو سال و نیم پیش هم در آن جا قرار داشت، جز این که حالا از زندگی، بیش تر شکایت می کرد.
قدرت خارق العاده ی اثر مرکب به همین سادگی ست. آن هایی که اثر مرکب را به نفع خودشان به کار می گیرند در مقایسه با همتایان شان که اجازه می دهند اثر مرکب علیه شان باشد، تفاوت هایی باورنکردنی دارند. اثر مرکب معجزه آسا به نظر می رسد! شبیه جادوست یا جهشی کوانتومی. بعد از گذشت سی ویک ماه (یا سی ویک سال)، شخصی که ماهیت مثبت اثر مرکب را به کار می گیرد، مثل کسی به نظر می رسد که یک شبه به موفقیت رسیده است. در واقع، موفقیت عمیق او نتیجه ی انتخاب های کوچک و هوشمندانه ای ست که در طول زمان و با پایداری انجام شده اند.

اثر موجی

می دانم که در مثال بالا، نتایج، خیلی چشمگیر به نظر می رسند، ولی در واقع، موضوع حتا عمیق تر از این حرف هاست. واقعیت این است که حتا یک تغییر کوچک، می تواند اثر قابل توجهی داشته باشد و یک اثر موجی ناخواسته و غیرمنتظره به وجود آورد. بیایید یکی از عادت های بد (عادت خوردن غذاهای چرب به صورت مکرر) براد را خیلی موشکافانه بررسی کنیم تا بهتر درک کنید که اثر مرکب چگونه می تواند به نحوی منفی اثر کند و با ایجاد یک اثر موجی، کل زندگی تان را تحت تاثیر قرار دهد.
براد از روی دستورالعملی که از شبکه ی آشپزی یاد گرفته بود، شیرینی مافین می پخت. او به خودش می بالید و خانواده اش هم شیرینی های اش را دوست داشتند و به نظر می رسید که تحسین همه را بر انگیخته بود. او دائم مافین و شیرینی های دیگر می پخت. عاشق شیرینی پزی و دست پخت خودش بود و بیش از اندازه شیرینی می خورد؛ ولی آن قدر زیاد نبود که کسی متوجه شود. به هر حال، این غذای اضافی، شب ها براد را بدخواب می کرد و صبح ها هم با خستگی از خواب بیدار می شد و همین باعث می شد که کمی بدخُلق شود. این کم خوابی و بدخُلقی، روی عملکرد براد در شغل و محیط کارش اثر گذاشت. او بهره وری کمی داشت و درنتیجه، بازخورد منفی و دلسردکننده ای از رییس اش می گرفت. در انتهای روز هم از شغل اش ناراضی بود و انرژی اش کامل تحلیل رفته بود که باعث می شد مسیر برگشت به خانه هم طولانی تر و پردغدغه تر از همیشه به نظر برسد. همه ی این ها باعث می شدند که بیش تر به غذا روی آورد؛ استرس یکی از دلایل پرخوری اش بود.
کمبود انرژی باعث شد که براد نسبت به قبل، تمایل کمتری داشته باشد که با همسرش پیاده روی کند؛ فقط احساس می کرد که علاقه ای به پیاده روی ندارد. همسرش از دست رفتن و کمبود زمان های باهم بودن شان را احساس می کرد و این بی میلی و بی حوصلگی او را به خودش می گرفت. با حضور کم تر در فعالیت های مشترک با همسرش و درضمن ورزش نکردن و استشمام نکردن هوای تازه، بدن براد دیگر هورمون اندورفین را که باعث شادی و اشتیاق می شود، ترشح نمی کرد. درنتیجه، از آن جایی که براد دیگر احساس شادمانی نداشت، شروع کرد به عیب جویی از خودش و دیگران و تعریف و تمجید از همسرش را کنار گذاشت و از آن جایی که هیکل اش چاق و بدفرم شده بود، اعتماد به نفس اش را از دست داد و احساس جذابیت کم تری می کرد و کم تر برای روابط عاشقانه با همسرش تحریک می شد.
براد متوجه نبود که این نداشتن انرژی و کمبود محبت و علاقه نسبت به همسرش، چگونه روی زندگی زناشویی اش اثر می گذارد؛ فقط می دانست که احساس کج خلقی و عصبانیت می کند. او شروع کرد به وقت تلف کردن با تماشای برنامه های دیروقت و شبانه ی تلویزیون؛ چون کار راحتی بود و توجه اش را از موضوعات اصلی منحرف می کرد. با احساس دوری و فاصله، همسر براد شروع کرد به گلایه و درضمن نیازهای عاطفی اش بیش تر شد. وقتی این موضوع، اثری نگذاشت، از لحاظ عاطفی عقب کشید تا از خودش محافظت کند. احساس تنهایی می کرد، درنتیجه، انرژی اش را متوجه کارش کرد و وقت بیش تری را با دوستان و همکاران اش صرف می کرد تا نیازش را به همراهی و هم صحبتی با دیگران رفع کند. مردان همکارش شروع کردند به گرم گرفتن با او و این موضوع باعث شد که متوجه شود هنوز جذاب است. او هیچ وقت به براد خیانت نکرد، ولی فهمید یک جای کار می لنگد و چیزی سر جای اش نیست. براد جای این که درک کند انتخاب ها و عادت های بد او دلیل اصلی مشکلات شان است، همیشه همسرش را سرزنش می کرد و او را مقصر می دانست.
این که جای نگاه کردن به درون خودمان و انجام کارهای لازم برای از بین بردن اشتباهات مان، معتقدیم که مشکل از دیگران است، یکی از اصول معمول در علم روان شناسی ست. براد نمی دانست که باید به درون اش نگاه کند، چون در شبکه های آشپزی و سریال های جنایی که علاقه داشت، توصیه هایی در مورد روابط دوستانه و پیشرفت شخصی وجود نداشت. با این حال، اگر او همان کتاب های پیشرفت شخصی را که دوست اش اسکات می خواند، خوانده بود، ممکن بود راه هایی یاد گیرد که با آن ها عادت های منفی اش را تغییر دهد. متاسفانه انتخاب های کوچکِ روزانه ی براد، موجی را خلق کرد که در همه ی جنبه های زندگی شخصی اش، مشکلات و آسیب هایی را به وجود آورد.
البته، اثر همه ی آن حساب کردن کالری های مصرفی و کنکاش های فکری، روی اسکات، برعکس بود؛ او کسی بود که حالا جایزه ی رفتارهای مثبت اش را می گرفت. به همین سادگی. با داشتنِ وقت کافی و پایداری، نتایج، عیان می شوند و حتا بهتر این که آن ها کاملن قابل پیش بینی هستند.
خبر خوب این است که اثر مرکب، قابل پیش بینی و قابل اندازه گیری ست. آیا این موضوع باعث دلگرمی تان نیست که بدانید فقط با مجموعه ای از قدم های بسیار کوچک و داشتنِ پایداری در طول زمان، می توانید بنیان زندگی تان را بهبود بخشید؟ این کار ساده تر است یا این که همه ی انرژی و قدرت تان را جمع کنید تا کارهایی دلیرانه و قهرمانانه انجام دهید، آن هم به قیمت فرسوده کردن خودتان؟ تازه در موقعیت دیگری مجبورید دوباره همه ی انرژی تان را جمع کنید و باز تلاش کنید (که احتمالن ناموفق خواهد بود). من که حتا از فکرکردن به آن هم خسته و درمانده می شوم، ولی این همان کاری ست که مردم انجام می دهند. جامعه، ما را جوری شرطی کرده است که به اثربخشی تلاش های بزرگ، به شدت اعتقاد داریم. ولی در واقع، قضیه برعکس است. شکل(۱) را ببینید.



شکل(۱): زیبایی اثر مرکب در سادگی اش است. توجه کنید که در قسمت های آغازین نمودار یعنی ماه های اول، نتایج ناملموس و نامشهود هستند، ولی درنهایت تفاوت خیلی زیادی پیدا می کنند. در کل مسیر، رفتارهای آدم ها دقیقن یکسان به نظر می رسند، ولی جادوی اثر مرکب، بالاخره شروع به اثرگذاری می کند و تفاوت های بزرگ در نتایج نهایی به وجود می آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب اثر مرکب

بهترین کتاب عمرم بوده، تا الان صدها کتاب در زمینه موفقیت و توسعه شخصی خوندم، ولی اثر مرکب چیز دیگه ای بوده. این ترجمه اش هم از همه بهتره
در 1 سال پیش توسط rab...ess
این کتاب فوق العادس. هرچی ستاره بدم کمه. ترجمش هم عالیه! اگر دنبال راه حل واقعی برای موفقیت میگردی این کتابو بخون و بهش عمل کن!
در 1 سال پیش توسط محمدرضا
کل کتاب رو میشه تو یه بیت شعر از ادبیات خودمون خلاصه کرد رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
در 1 سال پیش توسط mas...pry
این کتاب عالیه ، به نظرم باید ۳، ۴ بار در سال این کتاب را خوند
در 1 سال پیش توسط شروين ورجاوند
کتاب کاربردی و مفیدی هست در زمینه ی کسب عادتها و تاثیر عادتها و کارای کوچک روی روند کلی زندگیمون.
در 1 سال پیش توسط sd....ari
من نسخه کاغذی این کتاب رو خریدم...بر خودم واجب میدونم به همه بگم این کتاب بهترین کتاب روانشناسی موفقیت و هدفگذاری شخصیه و با وجود این کتاب لازم نیست کتاب دیگه ای خونده بشه...به سوالات و تمرینات همین کتاب عمل کنید تمام هست....من این کتاب رو به حدود ۱۰ نفر برای مطالعه دادم...
در 1 سال پیش توسط Ali...aei
کتاب بیش از اندازه خویبه، محشرررره طوریه که دارن هاردی میشه الگوی زندگیت
در 1 سال پیش توسط 4Wiser_Me
فعلا اوایل کتاب هستم،واقعا با کتاب های دیگه متفاوته،موفقیت رو تضمین میکنه
در 1 سال پیش توسط nas...i93
واقعا این کتاب عالیه ... بسیار منطقی و کاربردی ...
در 1 سال پیش توسط Ava T
بریم بخونیم ببینیم چیه
در 1 سال پیش توسط baf....co