فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود

کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود

نسخه الکترونیک کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود

داستان زندگی رومَن پوئرتولاس شاید به اندازه شخصیت کتابش عجیب و پرماجرا باشد. رومن پوئرتولاس متولد ۲۱ دسامبر ۱۹۷۵ در مون‌پلیه است. پدر و مادرش هر دو نظامی بوده‌اند و رومن در انگلیس و اسپانیا زندگی و در اسپانیا در مقام استاد زبان فرانسه و سپس مترجم شفاهی انجام وظیفه کرده است. او مدتی نیز در شرکت‌های هواپیمایی کار کرده است. بعدها با آرزوی این‌که کارآگاه شود در کنکور نیروی پلیس شرکت کرد و اگرچه ستوان شد، هیچ‌وقت نتوانست به آرزویش برسد. او چهار سال در پلیس مرزی خدمت کرده و همین موضوع باعث شده است که امروز علاوه بر نویسندگی، کارشناس مهاجرت‌های غیرقانونی نیز باشد. پوئرتولاس تا قبل از انتشار کتاب سفر شگفت‌انگیز مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود هم در نیروی پلیس خدمت می‌کرد اما حالا از این شغل استعفا داده است. علاوه بر این، مدتی در یوتیوب ویدئوهای کوتاهی منتشر می‌کرد که در آن‌ها از ترفندهای شعبده‌بازان رمزگشایی می‌شد؛ ویدئوهایی که باعث خشم انجمن شعبده‌بازان هم شد. اما از آن زمان به بعد او به کار دیگری روی آورده است: نوشتن. سفر شگفت‌انگیز مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود نخستین رمان پوئرتولاس است که در سال ۲۰۱۳ در انتشارات Le Dilettanteمنتشر شد؛ انتشاراتی که پیش از آن آنا گاوالدا را به کتاب‌خوان‌ها معرفی کرده بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

داستان زندگی رومَن پوئرتولاس شاید به اندازه شخصیت کتابش عجیب و پرماجرا باشد. رومن پوئرتولاس متولد ۲۱ دسامبر ۱۹۷۵ در مون پلیه است. پدر و مادرش هر دو نظامی بوده اند و رومن در انگلیس و اسپانیا زندگی و در اسپانیا در مقام استاد زبان فرانسه و سپس مترجم شفاهی انجام وظیفه کرده است. او مدتی نیز در شرکت های هواپیمایی کار کرده است. بعدها با آرزوی این که کارآگاه شود در کنکور نیروی پلیس شرکت کرد و اگرچه ستوان شد، هیچ وقت نتوانست به آرزویش برسد. او چهار سال در پلیس مرزی خدمت کرده و همین موضوع باعث شده است که امروز علاوه بر نویسندگی، کارشناس مهاجرت های غیرقانونی نیز باشد. پوئرتولاس تا قبل از انتشار کتاب سفر شگفت انگیز مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود هم در نیروی پلیس خدمت می کرد اما حالا از این شغل استعفا داده است. علاوه بر این، مدتی در یوتیوب ویدئوهای کوتاهی منتشر می کرد که در آن ها از ترفندهای شعبده بازان رمزگشایی می شد؛ ویدئوهایی که باعث خشم انجمن شعبده بازان هم شد. اما از آن زمان به بعد او به کار دیگری روی آورده است: نوشتن. سفر شگفت انگیز مرتاضی که در جالباسی آیکیا گیر افتاده بود نخستین رمان پوئرتولاس است که در سال ۲۰۱۳ در انتشارات Le Dilettanteمنتشر شد؛ انتشاراتی که پیش از آن آنا گاوالدا را به کتاب خوان ها معرفی کرده بود. این رمان ابتدا با تیراژ ناامیدکننده ۲۲۲۲ نسخه منتشر شد اما اکنون بیش از سیصدهزار نسخه از آن در فرانسه به فروش رفته و این میزان بدون برآورد ۳۵ ــ و حالا با احتساب ایران، ۳۶ ــ کشوری است که آن را به زبان خود برگردانده اند. نکته جالب توجه این است که بسیاری از ناشران خارجی بدون خواندن کتاب و تنها با توجه به عنوان و خلاصه ای که از داستان کتاب منتشر شد حق کپی رایت آن را خریده اند. با این حال رومن پوئرتولاس چندان مسیر آسانی طی نکرده تا به یکی از پُرخواننده ترین نویسنده های معاصر فرانسه تبدیل شود. خودش در گفتگو با روزنامه فیگارو می گوید که سال ها نوشته و نوشته و رمان هایش بارها رد شده است: «راستش نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است. نمی توانم داستان نبافم. تا پیش از انتشار این کتاب، دستنوشته هایم را برای ناشران می فرستادم و آن ها ردشان می کردند و من بدون این که سرخورده شوم داستان دیگری می نوشتم. در جالباسی ای که البته مارک آن آیکیا نیست، سه نسخه از هفت دستنویس اخیرم را نگه داشته ام که بارها آن ها را ویرایش کرده ام.» کتاب مزبور داستان مرتاضی هندی به نام آژاتاشاترو لاواش پاتل(۱) را روایت می کند که در سفری دوروزه از هند به پاریس می آید تا از فروشگاه آیکیا تختی میخی بخرد اما در این راه اتفاقاتی برایش رخ می دهد که او را به سفری در چهار گوشه اروپا می برد. پوئرتولاس در این کتاب در دلِ روایت داستان مرتاض به مسائل روز همچون مهاجران غیرقانونی که به بحران نه تنها اروپا که دنیا تبدیل شده نیز پرداخته است. او در این راه از تجربه های خودش در نیروی پلیس به خوبی استفاده کرده: «من در واحد پلیس مرزی کار می کردم و آن زمان از نظر من در هر کامیونی که به سمت انگلیس می رفت حتماً چند تایی مهاجر غیرقانونی پیدا می شد. بنابراین بارها برایم پیش آمد که از کامیونی بالا رفتم که مسافران پنهانی را حمل می کرد.» یکی از همکارانش در نیروی پلیس که داستان هایش را خوانده بود او را با انتشارات Le Dilettanteآشنا می کند. او در اینترنت کمی در مورد این انتشارات تحقیق می کند و تصمیم می گیرد شانسش را امتحان کند. بنابراین دو نسخه دستنویس از کتاب هایش را برای آن ها می فرستد. یک ماه بعد دومینیک گولتیه مدیر انتشارات نامه ای برایش می نویسد که کتابش را چاپ خواهد کرد، اما باید به بخشی که به مهاجران غیرقانونی اختصاص یافته بیشتر بپردازد. با خواندن کتاب حتماً با من هم عقیده خواهید بود که داستانی که در مورد مسافران غیرقانونی اروپا روایت می شود نمونه ای نادر و جذاب از پدیده ای است که این روزها به معضلی جهانی تبدیل شده و قربانیان بسیاری گرفته است. موفقیت این کتاب چنان بوده که کار تولید نسخه سینمایی آن نیز به زودی کلید می خورد. فیلمنامه این فیلم را قرار است خود رومن پوئرتولاس بنویسد و کارگردانی آن بر عهده هنرمندی ایرانی خواهد بود.

باور می کنم گِرده زمین
فقطُ فقط واسه این
که بعد از گشتن دور زمین
می بینیم همه چی بوده همین
که تا حالا داشتیم تو زیرزمین
اورِلسان(۲)

قلب تا حدودی شبیه یک جالباسیِ بزرگ است.
آژاتاشاترو لاواش پاتل

فرانسه

۱

وقتی آژاتاشاترو لاواش پاتلِ هندی به فرانسه رسید، اولین کلمه ای که بر زبان آورد، کلمه ای سوئدی بود. این دیگر شاهکار است!
آیکیا.(۳)
وقتی درِ مرسدس ِ قرمزِ قدیمی را بست و مثل بچه ای موءدب دست هایش را روی زانوهای به هم چسبیده اش گذاشت و منتظر نشست، این کلمه را با صدایی آهسته تلفظ کرد.
راننده تاکسی که مطمئن نبود حرف او را درست شنیده باشد، به سمت مسافرش برگشت؛ این کار پشتی چوبی صندلی اش را به صدا درآورد.
در صندلی عقب ماشین مردی میانسال دید، بلندقد و زمخت و استخوانی مثل درخت، با صورتی تیره و سبیلی پرپشت. روی گونه های تکیده اش سوراخ های ریزی دیده می شد که عارضه آکنه خطرناکی بود. چندین حلقه در گوش ها و لب هایش داشت؛ انگار می خواست این اعضایش را پس از استفاده مثل زیپ ببندد. گوستاو پالورد(۴) که می دانست با تعریف کردنِ داستانِ این مسافرِ عجیب و غریب، راه حلی عالی برای درمان وراجی های بی پایان زنش پیدا کرده با خودش گفت: «عجب سیستم کاردرستی برای خودش ساخته!»
کت مرد که از ابریشم خاکستری و براق بود و کراوات قرمزش که به خودش زحمت نداده بود آن را گره بزند و با سنجاقی نگهش داشته بود و پیراهن سفیدش که به طرز وحشتناکی چروکیده بود، نشان می داد چندین ساعت را در هواپیما گذرانده. اما عجیب بود که چمدان نداشت.
راننده تاکسی نگاهی انداخت به دستار سفیدی که دور سر مسافرش پیچیده شده بود و با خودش گفت این مرد یا هندوست یا سرش بدجوری زخمی شده. البته چهره زمخت و سبیل پرپشتش بیشتر نشان می داد که هندوست.
«گفتین آیکیا؟»
مرد هندی بخش آخر کلمه را کشید و دوباره گفت: «آیکیا.»
گوستاو که انگلیسی اش مثل سگی که می خواهد روی زمینِ پاتیناژ راه برود افتضاح بود، پرسید: «کدومش؟ اوم...?What Ikea»
مسافر شانه هایش را بالا انداخت انگار می خواست بگوید برایش اهمیتی ندارد کدام. چیزهایی هم بر زبان آورد اما آنچه راننده شنید این بود: «منسناتبذتیذتیذستیلتاسلیاسیلب»، زنجیره ای مبهم از صداهای یکنواخت و غیرقابل فهم. به هر حال جدای از حرف های نامفهوم مسافر، اولین بار بود که گوستاو، در مدت سی سال کار، با مسافری روبه رو می شد که به محض پیاده شدن در ترمینال ۲سی(۵) فرودگاه شارل دوگل(۶) از او می خواست به یک مبلمان فروشی برساندش. به خاطر هم نداشت آیکیا به تازگی هتل های زنجیره ای افتتاح کرده باشد.
طی این سال ها درخواست های عجیب و غریبی از گوستاو شده بود اما این یکی دیگر نوبرش را آورده بود. اگر این مرد واقعاً از هند می آمد، باید مبلغ نسبتاً هنگفتی خرج کرده و هشت ساعت را در هواپیما گذرانده باشد فقط با این هدف که بیاید قفسه های سری بیلی(۷) و صندلی های مدل پوآنگ(۸) از آیکیا بخرد. آفرین! یا بهتر بود بگوید باورنکردنی است! باید این ملاقات را در دفتر طلایی اش بین اسم های دمیس روسس(۹) و آن نویسنده ای می نوشت که روزی به او افتخار داده و ماتحت مبارکشان را روی صندلی های پلنگی تاکسی اش گذاشته بودند و البته او حتما فراموش نمی کرد این داستان را سر میز شام برای همسرش تعریف کند. از آن جا که معمولاً چیزی برای گفتن نداشت، زنش که دهان گشادش هنوز مجهز به زیپی هندی نشده بود سر میز بی وقفه حرف می زد، در حالی که دخترشان پیام های پُر از غلط املایی برای جوانک هایی همسن خودش می فرستاد که حتی خواندن هم بلد نبودند. این وضعیت قرار بود با داستان این مسافر عجیب کمی تغییر کند.
«باشه!»
راننده تاکسی که سه آخر هفته اخیر را با زن و دخترش در راهروهای آبی و زرد فروشگاه سوئدی گذرانده بود تا برای کاروان خانوادگی جدیدشان مبل بخرد، به خوبی می دانست نزدیک ترین فروشگاه آیکیا به آن جا آیکیای شمال پاریس(۱۰) است که فقط ۲۵/ ۸ یورو برای مسافر خرج برمی دارد. بنابراین مسیر مخالف یعنی راه آیکیای جنوب پاریس(۱۱) را در پیش گرفت که سمت دیگرِ پایتخت و در فاصله چهل و پنج دقیقه ای از مکان فعلی شان قرار داشت. به هر حال این گردشگر فروشگاه آیکیا را می خواست و مشخص نکرده بود کدام یکی. علاوه بر این، کت ابریشمی و کراوات مرغوبش نشان می داد یک کارخانه دار بسیار ثروتمند هندی است. بنابراین چند ده یورو برایش چیزی نبود، نه؟
گوستاو که از تصمیمش راضی بود بلافاصله کرایه این مسیر را حساب و کتاب کرد و دست هایش را به هم مالید. سپس دکمه تاکسی متر را فشار داد و راه افتاد.
به نظر می رسید روز خیلی خوبی شروع شده است.

۲

مرتاض آژاتاشاترو لاواش تصمیم گرفته بود در اولین سفرش به صورت ناشناس به اروپا برود. به همین منظور، «اونیفرمش» را که تکه پارچه ای به شکل قنداق بسیار بزرگ نوزاد بود با کتی ابریشمی و براق تاخت زد و در ازای یک لقمه نان، کراواتی نیز از جمال(۱۲) کرایه کرد. جمال پیرمردی روستایی بود که در جوانی اش نمایندگی یکی از مارک های معروف شامپو را داشت؛ هنوز هم درهای خاکستری و زیبای شامپوها را نگه داشته بود.
طی دو روزی که از فرارش می گذشت، لباس هایش را درنیاورده بود. مرد هندی که دوست داشت او را کارخانه داری بسیار ثروتمند ببینند، برای طی مسافتی سه ساعته با اتوبوس و پروازی هشت ساعت و پانزده دقیقه ای، لباس های راحتی اش یعنی گرمکن ورزشی و صندلش را نپوشید. به هر حال این که دلش می خواست نقش کسی را بازی کند که نبود جزئی از کارش محسوب می شد، زیرا او شعبده باز بود. فقط دستار سفیدش را به دلایل مذهبی روی سرش نگه داشته بود. زیرِ دستار، موهایش بی وقفه رشد می کردند و حالا طول آن ها به چهل سانتیمتر رسیده بود و بین آن ها جمعیتی شامل سی هزار روح، میکروب و دسته ای شپش در هم می لولیدند.
آن روز وقتی آژاتاشاترو سوار تاکسی شد، بلافاصله فهمید لباس مسخره اش تاثیر خودش را روی مرد اروپایی گذاشته است. این اتفاق با وجود گره نامناسب کراواتش افتاد که حتی بعد از توضیحات روشن جمال که پارکینسون داشت و می لرزید، نه خودش توانسته بود آن را ببندد و نه پسرعمه اش. بالاخره هم با سنجاق قفلی بندش کرده بودند. بی شک آن سنجاق میان درخشش آن همه ظرافت به چشم کسی نمی آمد.
حتی نگاهی از توی آینه هم برای مشاهده این حجم زیبایی کافی نبود و برای همین مرد فرانسوی در صندلی اش برگشته بود تا بهتر او را تحسین کند، آن قدر که صدای مهره های کمرش نیز بلند شده بود انگار می خواست حرکات آکروباتیک انجام دهد.
«گفتین آیکیا؟»
«آیکیاااا.»
راننده که ظاهرا انگلیسی اش مثل گاوی (مقدس) که می خواهد روی زمینِ پاتیناژ راه برود افتضاح بود، پرسید: «کدومش؟ اوم... ?What Ikea»
مرد هندی به انگلیسی پاسخ داد: «فقط برو آیکیا. مهم نیست کدومش. هر کدوم که برات سرراست تره. ناسلامتی شما اهل پاریسی.»
راننده لبخندی زد، دست هایش را به هم مالید و راه افتاد.
آژاتاشاترو رضایتمندانه با خودش گفت: «به دام افتاد.»
بالاخره ظاهر جدیدش ماموریتش را به بهترین شکل ممکن به سرانجام رسانده بود. اگر دهانش را بیش از حد باز نمی کرد حتی ممکن بود با کمی خوش شانسی او را با فردی بومی اشتباه بگیرند.

۳

آژاتاشاترو در تمام راجستان(۱۳) به این صفت مشهور بود که شمشیرهای خمیده شعبده بازی را می بلعد، خرده شیشه های شیرین اما بدون کالری را می خورد، سوزن های تقلبی توی دست هایش فرو می کند و تردستی های دیگری انجام می دهد که تنها خودش و پسرعمه هایش رازهای آن ها را می دانستند. او این کارها را «قدرت های جادویی» نامیده بود تا مردم را مجذوب کند.
در نتیجه مرتاض ما برای پرداخت کرایه تاکسی که ۴۵ /۹۸ یورو شده بود همه پولی را که برای اقامتش همراه داشت یعنی اسکناس ۱۰۰ یورویی تقلبی ای که تنها یک طرفش چاپ شده بود، با قیافه ای بی خیال به سمت راننده گرفت تا به او حالی کند می تواند بقیه پول را برای خودش نگه دارد.
در حالی که راننده اسکناس را در کیفش می گذاشت، آژاتاشاترو با انگشت حروف بزرگ زردرنگ آی ـ ک ـ ی ـ ا را که با غرور بالای ساختمان آبی رنگ نشسته بود نشان داد و حواسش را پرت کرد. راننده آن قدر سرش را به سوی آسمان بالا نگه داشت تا مسافرش توانست با چابکی کشی نامرئی را که انگشت کوچکش را به اسکناس سبزرنگ وصل می کرد بِکشد. در عرض ده ثانیه، پول دوباره توی دست های صاحب سابقش بود.
راننده که گرمای اسکناس را در کیف پولش باور کرده بود گفت: «آهان اینم بگیرین! این شماره آژانس منه. اگه برای برگشت نیاز به تاکسی داشتین زنگ بزنین. اگه بار داشته باشین ما راننده وانت هم داریم. باور کنین حتی مبل هایی هم که خودتون باید سر همشون کنین جای زیادی می گیرن.»
او اصلاً نمی دانست این مرد هندی چیزی از حرف هایش فهمیده یا نه. از داشبورد کارت کوچکی از جنس کاغذ گلاسه بیرون کشید که روی آن یک رقاصه فلامنکو خودش را با کلاه سه گوش مشهور پلاستیکی که روی سقف تاکسی ها قرار داشت باد می زد. کارت را به سمت مرد هندی گرفت.
مرد بیگانه به زبان فرانسوی گفت: «ممنون.»
وقتی مرسدس قرمز آژانس کولی ها ناپدید شد ــ اگرچه آژاتاشاتروی شعبده باز عادت داشت فیل های هندی را غیب کند و گوش های کوچکی از آن ها باقی بگذارد، با این حال در ناپدید شدن تاکسی مستقیماً نقشی نداشت ــ کارت را در جیبش گذاشت و مجتمع تجاری بزرگی را که روبه رویش بود ورانداز کرد.
در سال ۲۰۰۹، آیکیا اعلام کرد از افتتاح فروشگاه هایش در هند صرف نظر کرده است. بر اساس قوانین محلی، مقامات سوئدیِ آیکیا مجبور بودند مدیرانی با ملیت هندی را در اداره موءسساتشان شریک و به علاوه آن ها را به عنوان سهامداران اصلی انتخاب کنند. این وضعیت باعث شد غول اسکاندیناویایی فرار را بر قرار ترجیح دهد. آن ها منبع ثروت خود را با هیچ کس تقسیم نمی کردند و اصلاً علاقه ای نداشتند در این زمینه با جادوگران ماربازِ سبیلویی شریک شوند که طرفدار کمدی های موزیکال آبکی بودند.
همزمان با این اتفاق، مدیر جهانی این کمپانیِ مبلمان همکاری با یونیسف را در زمینه مبارزه با کار و برده داری کودکان آغاز کرده بود. با اجرای این طرح در پانصد روستا در شمال هند، چندین مرکز سلامت، تغذیه و آموزش در کل منطقه ساخته شد. بعد از این که آژاتاشاترو را در اولین هفته کاری در قصر مهاراجه لوگرو سَنگله،(۱۴) آن هم با خسارت و هیاهوی بسیار بیرون انداختند، وارد یکی از همین مدرسه ها شد. آژاتاشاترو در این قصر به عنوان شعبده بازـ دلقک استخدام شده بود. او یک تکه نان کنجدی، کمی کره بدون کلسترول و دو خوشه انگور بیولوژیک دزدیده بود اما درنهایت باز هم از گرسنگی رنج می کشید.
قبل از اخراج از قصر مهاراجه و برای مجازاتش، نخست سبیل هایش را زدند که اگرچه این کار او را جوان تر نشان می داد، به خودی خود عذابی عظیم بود. سپس به او پیشنهاد کردند بین رفتن به مدارس و هشدار به بچه ها در مورد دزدی و بزهکاری و قطع کردن دست راستش یکی را انتخاب کند. البته مرتاض نه از درد ترسی دارد و نه از مرگ...
با این حال در میان تعجب مردم که عادت کرده بودند در انواع مراسمِ قطع عضو شامل به سیخ کشیدن گوشت دست، فرو کردن چنگال در گونه ها و شمشیرهای خمیده در شکم شرکت کنند، آژاتاشاترو پیشنهاد قطع عضو را رد و گزینه اول را انتخاب کرد.
«ببخشید آقا، ساعت خدمتتون هست؟»
مرد هندی از جایش پرید. مردی حدوداً چهل و پنج ساله با شلوار گرمکن و صندل به پا جلویش ایستاده بود. مرد وضعیت چندان خوبی نداشت زیرا داشت گاری ای را هُل می داد که ده ها کارتن تویش گذاشته بودند و فقط قهرمان بازی تتریس(۱۵) یا بیماری روانی می توانست آن ها را این طور روی هم بچیند.
در نظر آژاتاشاترو، چیزی که مرد پرسید شبیه این بود: «مناشسیتاستلاسیلبایسلباتیسلباسیلب.»
خلاصه این که چیزی نفهمید و در نتیجه نتوانست جوابی جز یک کلمه بدهد: «?WHAT»
مرد که دید با یک خارجی سر و کار دارد، با انگشت اشاره راستش به مچ دست چپش زد. مرتاض بلافاصله متوجه منظورش شد، سرش را بالا برد و همان طور که عادت داشت از روی خورشیدِ هند ساعت را حدس بزند، زمان را با تفاوتی سه ساعت و سی دقیقه ای به مرد فرانسوی اعلام کرد. مرد که فهمش از زبان انگلیسی بهتر از حرف زدنش بود، بلافاصله متوجه شد که خیلی دیرش شده و باید برای ناهار برود مدرسه دنبال بچه هایش. برای همین دیوانه وار به سمت اتومبیلش دوید.
مرد هندی که ورود و خروج مردم به فروشگاه را تماشا می کرد، متوجه شد تقریبا هیچ کدام از مشتری ها مثل او کت ابریشمی براق به تن ندارند. کسی هم به سرش دستار نبسته. بنابراین اگر می خواست همرنگ جماعت شود شکست خورده بود. امیدوار بود این وضعیت باعث نقش برآب شدنِ کل ماموریتش نشود. ترکیب شلوار گرمکن و صندل از دور به نظر نامناسب می رسید. باید به محض برگشت، در این مورد با ژملی داناپ(۱۶) صحبت می کرد. او بود که اصرار داشت آژاتاشاترو این گونه لباس بپوشد.
آژاتاشاترو لحظه ای دید که درِ شیشه ایِ مقابلش باز و بسته شد. همه تجربه او از مدرنیته به فیلم های هالیوودی و بالیوودی ای برمی گشت که در خانه شرینگ(۱۷) مادرخوانده اش از تلویزیون تماشا می کرد. تعجب کرده بود از این که می دید چقدر این زرق و برق ها یا به قول خودش گوهرهای تکنولوژی مدرن برای اروپایی ها کاملاً پیش پاافتاده است و دیگر هیچ کس به آن ها توجهی نمی کند. اگر آن ها در کیشان یوقور(۱۸) چنین تاسیساتی داشتند، حتماً هر بار با ذوق و شوق درهای شیشه ای این معبد تکنولوژی را تماشا می کردند. فرانسوی ها قدرنشناس بودند.
ده سال که داشت، دقیقاً قبل از آن که نخستین نشانه پیشرفت در روستایشان ظاهر شود، روزی جهانگردی انگلیسی فندکی را به او نشان داده و گفته بود: «اون نوع از تکنولوژی رو که به اندازه کافی پیشرفت کرده باشه، نمی شه از جادو تشخیص داد.» کودک در نگاه اول متوجه منظور او نشده بود. بنابراین مرد برایش توضیح داده بود: «یعنی چیزهایی که از نظر من پیش پاافتاده هستن ممکنه از نظر تو جادویی به نظر بیان. همه چی به میزان پیشرفت تکنولوژیکی جامعه ای بستگی داره که توش بزرگ شده ی.» چند جرقه کوچک روی شست مرد خارجی نشسته و بعد شعله ای آبی، گرم و درخشان جان گرفته بود. مرد پیش از رفتن، در ازای لطف عجیبی که در حقش شده بود ــ و ما کم و بیش آن را توضیح خواهیم داد ــ این شی ء جادویی را که هنوز در آن روستای کوچک گمشده در حاشیه بیابان تارتار(۱۹) ناشناخته بود، به او هدیه داده بود. آژاتاشاترو با این شی ء نخستین تردستی هایش را تدارک دیده و این آرزو در دلش شکل گرفته بود که روزی شعبده باز شود.
شبِ گذشته در هواپیما نیز تا حدودی همان حس شگفت انگیز را تجربه کرده بود. برای او که هرگز بیشتر از بیست سانتیمتر از زمینِ گاوها(ی مقدس) فاصله نگرفته بود؛ آن هم به کمک دستگاهی که ماهرانه زیر ماتحتش پنهان شده بود و به او اجازه می داد نمایش های عمومی بی شمارش را اجرا کند، این سفر تجربه ای خارق العاده بود. آن بیست سانتیمتر هم برای وقتی بود که همه چیز خوب روغن کاری شده باشد. او بیشترِ سفرش را با دهان باز و فک آویزان به نگاه کردن از پنجره کوچک هواپیما گذراند.
مرد هندی سرانجام وقتی به اندازه کافی درِ اتوماتیک را تماشا کرد، تصمیم گرفت وارد فروشگاه شود. چشمش افتاد به مهدکودکی که در راهروی ورودی قرار داشت و به خودش گفت: «عجب تناقضی!» آیکیا در هند برای کودکان یتیم مدرسه و مراکز نگهداری می ساخت اما هنوز حتی یک مبل فروشی در آن جا افتتاح نکرده بود!
همین موضوع یادش آورد که او به سفری بالغ بر ده ساعت تن داده تا ماموریتش را به پایان برساند و برای فردا هم بلیت برگشت دارد. به سرعت قدم هایش افزود و با پله برقی بزرگی با کفپوش هایی آبی به طبقه بالا رفت.
آقای آیکیا برای کسی که از کشوری غربی با گرایش دموکراتیک می آمد، مفهومی تجاری را گسترش داده بود بی آن که به کمترین کسی بربخورد: بازدید اجباری از کل فروشگاه.
بدین ترتیب اگر کسی می خواست به سلف سرویس در طبقه همکف دسترسی پیدا کند، باید به طبقه اول می رفت، وارد راهروی عظیم و بی پایانی می شد که به صورت مارپیچ بین همه اتاق ها، سالن ها و آشپزخانه های نمونه یکی از یکی زیباتر امتداد داشت، از جلوی رستورانی وسوسه انگیز عبور می کرد، آن جا مقداری کوفته گوشت یا ساندویچ رپ(۲۰) ماهی می خورد و سپس از بخش فروش پایین می رفت تا سرانجام بتواند خریدهایش را انجام دهد. در مجموع کسی که آمده بود چند تا پیچ و مهره بخرد، چهار ساعت بعد با بی میلی و وسایل آشپزخانه ای مجهز آن جا را ترک می کرد.
سوئدی ها که مردمانی بسیار دوراندیش بودند، عاقلانه خط زردی روی زمین کشیده بودند تا اگر یکی از مشتریان این فکر ناخوشایند به سرش بزند که مسیری غیر از آنچه آن ها پیش بینی کرده بودند در پیش بگیرد، آن را دنبال کند. بنابراین آژاتاشاترو در مدتی که در طبقه اول بود، به هیچ وجه از این خط فاصله نگرفت چون فکر می کرد پادشاهانِ مبل های از جنس چوبِ کاج حتما تک تیراندازهایی را بالای کمدها گماشته اند تا با شلیک به هر مشتری ای که ناگهان هوای آزادی به سرش بزند، هر نوع تلاش برای فرار را ناکام بگذارند.
در برابر چنین نمایشگاه زیبایی، مرد راجستانیِ ما که تا آن زمان چیزی جز زمختی خانه های محقر هندی ندیده بود، دلش می خواست آن فروشگاهْ محل اقامتش باشد، پشت میز مدل اینگاتورپ(۲۱) بنشیند، بساط جوجه ای پُرادویه را برای زنی سوئدی که ساریِ زرد و آبی ای به تن داشت بچیند و روی ملحفه های اسموربول(۲۲) و متکاهای سلطان فاوانگ(۲۳) چرتی بزند یا توی وان دراز بکشد و شیر آب گرم را باز کند تا کمی از خستگی سفرش دربرود.
اما همه چیزِ آن جا هم مثل حقه های شعبده بازی اش دروغین بود. کتابی که بر حسب اتفاق از کتابخانه مدل بیلی برداشت قالب پلاستیکی بی ارزشی بود با جلدی مضحک، تلویزیونِ توی نشیمن به اندازه یک آکواریوم اجزای الکتریکی داشت و از شیر حمام حتی یک قطره آب گرم ــ و البته آب سرد ــ هم نمی چکید که وان را پُر کند.
با این حال این فکر در ذهنش جان گرفت که شب را آن جا بگذراند. در هر صورت او هتلی رزرو نکرده بود چون پولی نداشت و پروازش هم فردا ساعت یک بعدازظهر بود. به علاوه، او چیزی جز همان اسکناس تقلبی ۱۰۰یورویی اش نداشت که آن را هم برای خریدن تخت نگه داشته بود و قطعاً دیگر کلک کش نامرئی هم کار نمی کرد.
حالا که خیالش از جای خواب شبش راحت شده بود، می توانست روی ماموریتش تمرکز کند.

نظرات کاربران درباره کتاب سفر شگفت‌انگيز مرتاضی كه در جالباسی آيكيا گير افتاده بود

کتاب هیجان‌انگیزیه. متنش روان و سیال همراه با طنزی ظریف که بشه حقایق تلخ مهاجران و آوارگان را تحمل کرد.
در 4 ماه پیش توسط
سلام داستانی زیبا و متفاوت با ترجمه ای خوب و روان که خواندن داستان را تا انتها لذتبخش می کند.
در 7 ماه پیش توسط
خیلی عجیبه که صوتیش ارزون تره! 😐
در 10 ماه پیش توسط
من نسخه چاپیشو خوندم...گیرایی داره اما چیز جدیدی به ادم یاد نمیده و ازون کتابا هم نیست که یشه دفعه دوم خوندش بی مایه و سطحیه
در 11 ماه پیش توسط
داستان نسبتا جذابی داره ولی باید با دید انتقادی خوند . واقعا هر کس خارج از اروپا به دنیا اومده انقدر بدبخت و بی فرهنگه؟
در 11 ماه پیش توسط