فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بوی برف

نسخه الکترونیک کتاب بوی برف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بوی برف

زبانم کرخت شده. از گلو تا قفسه سینه‌ام می‌خارد. چشم‌هام می‌سوزد. آن‌قدر عطسه کرده‌ام که پهلوهام درد گرفته. چه خوب که باز قرار است یکی بیاید، شاید هم برود که اداره تعطیل است! با این چشم‌ها و دماغ ورم‌کرده کی حال رفتن به اداره را داشت؟
انگار انتظار معجزه داشته باشم باز قوطی خاکستری‌رنگ را از روی میز برمی‌دارم و تکان‌تکان می‌دهم. خبری نیست. اسپری تمام شده، باید قرص آنتی‌هیستامین بخورم. از وقتی که جاجان گفت مادر پارچه سفید گل‌گشنیزی‌اش را از بقچه دربیاورد و آویزان کند روی بند رخت ایوان تا بوی نفتالینش برود، هوای خانه سنگین‌تر شده.
بوهای زمستان سرد و سنگینند. دیر می‌آیند. دیر آن‌ها را می‌فهمیم اما به این زودی‌ها هم دست از سرمان برنمی‌دارند! این را تازه فهمیده‌ام اما دکتر می‌گوید چون سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده بوها دست از سرم برنمی‌دارند و این‌طور حریفم شده‌اند. چرا؟ به خاطر نوشته‌های یحیی و جاجان است یا کارهای یغما؟ شاید هم سرما ضعیفم کرده. سرمای کفِ سیمانی اتاقکی که نمی‌گذارد استخوان‌هام گرم بشوند. وگرنه من که تازه چند روز است فهمیده‌ام یحیی پسر عمه‌زری نیست!
امروز سه‌شنبه است. دو روز می‌گذرد از روزی که جاجان با عصا زد به در بین دو اتاق و من به خیالِ این که بالاخره از خرِ شیطان پایین آمده و می‌خواهد از زندگی یحیی برایم حرف بزند رفتم به اتاقش و او با دست به دفترهای روی طاقچه بالای سرش اشاره کرد و گفت: «بنویس! بنویس برگ آخر این شهنامه را.» و بعد اعلامیه فوتِ خودش را گفت و من نوشتم بی‌آن‌که بغض کنم. بی‌آن‌که جثه کوچکش را بغل کنم و پُر از بوی تند صابون و گلاب لباسش هی بگویم «خدا نکنه» یا حتی نشان بدهم که جا خورده‌ام!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بوی برف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. بوی برف

هوا بوی برف می دهد، بوی نفتالین یخ زده. بوی کمد لباس های زمستانی. بوی گلوله های سفیدی که همیشه روزهای آخر سال مادر و زن عمو طلا و عمه ها می گذاشتند توی جیب کت ها و پالتوهای پشمی و آویزان می کردند توی کمد بزرگی که یک طرف انباری را پر کرده.

«جاجان چند گلوله گذاشت لای پارچه سفیدی که گل های گشنیزی زرشکی رنگ داشت. زن عمو طلا درِ گوش مادر پچ پچ کرد، عمه ها اخم کردند، جاجان آه کشید. یحیی گفت: بوی عید می آد، بوی قلقلی سفید. بچه ها خندیدند. هفت عمه زاده و عموزاده با هم. چهار پسر و سه دختر. بوی نفتالین بود، من نخندیدم، یحیی غصه می خورد. جاجان گفت: باریکلا پسرم!  بعد به من و یحیی نگاه کرد. چشم هاش می خندید. صبح زود وقتی بقیه خواب بودند من و یحیی را برده بود به دیدن گل ها. تهِ باغ، کنار دیوار ضلع شرقی، پر از بنفشه بود. گل های کوچک بنفش رنگ از شبنم صبحگاهی خیس بودند، می لرزیدند. یحیی گفته بود: سردشونه. بعد تن لرزه زده بود. مامانو گفته بود اگر آفتاب نزده بروم باغ، سردم می شود، سینه پهلو می کنم. سردم بود، جاجان دامن پیراهنش را کشید پشت دوتامان. من و یحیی. هوا پر بود از بوی سرما و بنفشه و شبنم یخ زده.»

جاجان گفت: «باریکلا بوی عیده. بوی بنفشه س. خوب نفس بکشین، می شنُفین!» مادر با سر اشاره کرد من نفس عمیق نکشم. نفس عمیق کشیدیم، نُه تا بچه با هم. من عطسه کردم، مادر هولکی نگاهم کرد و چشم غره رفت. جاجان مثل وقت هایی که می گفت دستش نجس است، با نوک انگشت کوچک، دهن جیبش را باز کرد بادام برداریم، بادام آلرژی ام را تشدید می کند، به مادر نگاه نکردم که با سر اشاره کند برندارم، برداشتیم و از پله ها دویدیم پایین. فقط یحیی مدرسه می رفت، ما هشت تای دیگر نَه! کلاس اول بود.

۲. بوی پیراهن جاجان

هوا بوی خانه تکانی شب عید می دهد، بوی شستن پرده ها، بوی پاک کردن شیشه ها، بوی اولین عید بعد از مُردن عمویونس را. جاجان گفته بود: «عزا بچه ها رو می خوره، پوچ می کنه، تمومش کنین.» و به همه آدم های خانه یک «چیز» نو داده بود. به دوقلوها پارچه که زدند زیر بغل و رفتند به اتاقِ خودشان آن طرف حیاط. به ما بچه ها جوراب های رنگی، به بابا و شوهر عمه پری زیرپوش، به مامان و عمه ها و زن عمو روسری. خودش هم «سیاهش» را درآورد و پیراهن سرمه ای پوشید! زن عمو طلا لب ورچیده بود، دلش نمی خواست روز چهلم شوهرش از عزا دربیاید. عصر همان روز مامان بانو ما نُه عمه زاده و عموزاده را برد خرید عید «که دلمان خوش بشود».

هوا بوی پارچه سفید گل گشنیزی جاجان را می دهد، همان که از دو روز پیش روی بند رخت آویزان است و هوا بوی نفتالینش را به این طرف و آن طرف می برد. نفتالینی که سال هاست جاجان سالی یک بار از ترس بیدخوردگی پارچه اش بی اعتنا به حرف دیگران که «بید به پارچه کرکی نمی افتد» گذاشته لابه لای پارچه سفیدی که دیگر سفیدی اش به زردی می زند اما هنوز گل های چهارپر گشنیزی آن زرشکی اند؛ رنگی که جاجان همیشه دوست داشت.

هوا بوی یخ زده و سرد پیراهن جاجان را می دهد. پیراهنی که پارچه اش را پنجاه شصت سال پیش جد بزرگ ما یحیی خان در آخرین روزهای گرم تابستان، چند ماه پیش از این که یاغی بشود و با یک گروه ده بیست نفره بزند به جنگل و بعدها جنازه یخ زده و بی سرش پیدا بشود، از دلال تُرک قماش در تجارتخانه برادران آوانسیان در بازار رشت خرید و دلال تُرک وقتی پارچه را در بقچه بته جقه ای گلبهی رنگ می پیچید تا دودستی تقدیم کند، به حساب آن که «یاور» در نظمیه هوای او را داشته باشد، پولش را نخواسته بود بگیرد و چند قدم هم پشت سر یحیی خان آمده و زبان ریخته بود که: «چوخ موبارک اوسون یاور» و مادربزرگ همیشه این ماجرا را طوری تعریف می کرد که انگار همین دیروز بود که یحیی خان، بقچه زیر بغل، بی موقع برگشت به خانه و تا صدای پاش توی هشتی پیچید، عزیزه جان بیست و چهارساله اول دو بافه بلندِ مو را از پشت کشید جلو، انداخت روی سینه و بعد با دو دست آرام زد روی دو گونه اش که گُل بیندازد، طوری که پسندِ شوهرش بود، و بعد رفت به طرف در اتاق، به پیشواز «یاوریحیی خان مشیر دیلمی».

۳. بوی خون

مادر گفت که باور نکنم جاجان چند روز بعد می خواهد پیراهن سفید گل گشنیزی اش را بپوشد و رو به قبله دراز بکشد و بمیرد، اما حتما خودش باور کرده که وقتِ گفتن صداش لرزید. حتما همه باور کرده اند، حتی پدر که زمستان امسال بدون این که مادر و جاجان هی به جانش غُر بزنند خودش کارگر آورد «آت و آشغال»های زمستانی را از حیاط و باغ و باغچه ها جمع کنند. حتما باور کرده اند که باز اختر، وردست روزهای عروسی و عزای مشیری ها، از صبح آمده و با عمه ها و زن عمو طلا و مادر توی آشپزخانه آن طرف حیاط مشغولند و بوی سبزی و پیاز سرخ شده لابه لای بوی برف و نفتالین و خون گوسفندی که لاشه اش کنار پاشویه افتاده، خانه را پر کرده.

۴. آخرین برگ شهنامه

زبانم کرخت شده. از گلو تا قفسه سینه ام می خارد. چشم هام می سوزد. آن قدر عطسه کرده ام که پهلوهام درد گرفته. چه خوب که باز قرار است یکی بیاید، شاید هم برود که اداره تعطیل است! با این چشم ها و دماغ ورم کرده کی حال رفتن به اداره را داشت؟
انگار انتظار معجزه داشته باشم باز قوطی خاکستری رنگ را از روی میز برمی دارم و تکان تکان می دهم. خبری نیست. اسپری تمام شده، باید قرص آنتی هیستامین بخورم. از وقتی که جاجان گفت مادر پارچه سفید گل گشنیزی اش را از بقچه دربیاورد و آویزان کند روی بند رخت ایوان تا بوی نفتالینش برود، هوای خانه سنگین تر شده.
بوهای زمستان سرد و سنگینند. دیر می آیند. دیر آن ها را می فهمیم اما به این زودی ها هم دست از سرمان برنمی دارند! این را تازه فهمیده ام اما دکتر می گوید چون سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده بوها دست از سرم برنمی دارند و این طور حریفم شده اند. چرا؟ به خاطر نوشته های یحیی و جاجان است یا کارهای یغما؟ شاید هم سرما ضعیفم کرده. سرمای کفِ سیمانی اتاقکی که نمی گذارد استخوان هام گرم بشوند. وگرنه من که تازه چند روز است فهمیده ام یحیی پسر عمه زری نیست!
امروز سه شنبه است. دو روز می گذرد از روزی که جاجان با عصا زد به در بین دو اتاق و من به خیالِ این که بالاخره از خرِ شیطان پایین آمده و می خواهد از زندگی یحیی برایم حرف بزند رفتم به اتاقش و او با دست به دفترهای روی طاقچه بالای سرش اشاره کرد و گفت: «بنویس! بنویس برگ آخر این شهنامه را.» و بعد اعلامیه فوتِ خودش را گفت و من نوشتم بی آن که بغض کنم. بی آن که جثه کوچکش را بغل کنم و پُر از بوی تند صابون و گلاب لباسش هی بگویم «خدا نکنه» یا حتی نشان بدهم که جا خورده ام!
فقط او گفت و من نوشتم:

«انا للّه و انا الیه راجعون
در بیست و هفتمین روز اسفندماه سال ۱۳۹۰ ه. ش مصادف با بیست و چهارمین روز ربیع الثانی سال ۱۴۳۳ هـ. ق، بعد از اذان مغرب، آفتاب عمر عزیزه جان، ملقب به جاجان، زوجه مرحوم خلدآشیان یحیی مشیر دیلمی و صبیه مرحوم جنت مکان میرزا ابوالقاسم خوشنویس نونقی غروب کرد.»

و پیش از این که بگوید والسلام و من دفتر را ببندم، به عادت یک سال و نیمی که گذشت، تاریخ روز را نوشتم «شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ هـ. ش مصادف با هفدهم ربیع الثانی ۱۴۳۳ هـ. ق»، بعد دفتر را بستم و گذاشتم روی طاقچه، پیش از آن که هفت روز بعد، شنبه بیست و هفتم اسفند، جاجان به مادر بگوید رختخوابش را وسط اتاق مهمانخانه رو به قبله پهن کند و او توی رختخواب دراز بکشد و به جایی دور، خیلی دورتر از همه ما که دورش نشسته ایم، خیره بشود، آه بکشد و با صدایی گرفته زمزمه کند: «الرحیل، الرحیل!» و پیش از آن هم بنشیند سر جاش توی رختخواب و بعد از یک دور چشم گرداندن روی همه ما که دورتادور اتاق نشسته ایم، به عادت همیشه اول سینه اش را با سرفه کوتاهی صاف کند و بعد با دو دست به آرامی عرقچین سفیدی را که سال هاست با آن طاسی سرش را می پوشاند، روی سر مرتب کند و آن وقت یکی یکی، از بزرگ ترین بچه اش پدر شصت و هفت ساله من تا کوچک ترین بچه خانواده نوه پنج ساله عمه پری را صدا کند و بنشاند کنار رختخواب و دست های لاغر و استخوانی اش را بگذارد دو طرف صورت تک تک ما و با چشم های تنگ شده جوری به ما نگاه کند که کم کم باورمان بشود امروز آخرین روز زندگیِ مادربزرگ است. بعد لب های چروکیده کبودش را بگذارد روی گونه های ما، ببوسدمان، دست بکشد به سرشانه و بازوهای ما جوان ترها، آه بکشد، عاقبت به خیری برایمان بخواهد و بعد با صدایی کمابیش بغض دار بگوید: «بعدِ چهلم من کسی رخت عزا نپوشد. نه پیر نه جوان.» بعد انگار که دنبال گمشده ای می گردد، دوباره نگاهش را روی تک تک ما بچرخاند و وقتی که بالاخره بغض عمه زری ترکید، جاجان دهن باز کند و بعد از این همه روز که از رفتن یحیی می گذرد بگوید دلش هوای یحیی را کرده و یک دل سیر اشک بریزد و من پیش خودم بگویم کاش من هم می توانستم جلوِ چشم این همه آدم بگویم چه مرگم شده! بگویم دلم برای یحیی تنگِ تنگ شده و آن وقت بزنم زیر گریه و مثل جاجان و عمه زری یک دل سیر گریه کنم و بعدتر هم که جاجان استکان آب جوش را از مادر گرفت و ذره ذره خورد، با سر اشاره کند به دوقلوهای حافظه گم کرده خاندان مشیر، خان عمو و عمه خانم، و با صدایی که دیگر می لرزد، بگوید: «پیربچه هام امانت پیش شما، بعدِ من به گمانم زیاد زنده نمانند» و آن وقت همه برگردیم و به «دوقلوهای افسانه ای» نگاه کنیم که بی خیالِ عالم و آدم مثل همه روزهایی که باران نمی بارد فکر می کنند رفته اند مکتب و دارند تندتند با خودکار بی جوهرشان مشق می نویسند و بعدتر از همه این ها جاجان به پدر بگوید که بر سنگ مزارش پس از اسم شوهرش یحیی خان، حتما اسم و رسم پدرِ او را بنویسد. اسم و رسم واقعی و کامل پدرش میرزا ابوالقاسم خوشنویس نونقی را! و آخرِ کار هم با سر به مادر اشاره کند و مادر با چشم های خیس و ورم کرده برود جلو، یک دستش را بگذارد پشت جاجان و دست دیگرش را روی سینه او و بخواباندش توی رختخواب. آن وقت بعضی از ما انگار که تازه شنیده باشیم جاجان می خواهد امروز بعد از اذان مغرب ــ زبانم لال ــ بمیرد، بزنیم زیر گریه و درست در همین لحظه زنگ در حیاط را بزنند، اختر برود دمِ در، برگردد، پدر را صدا بزند، پدر برود. اختر برنگردد، پدر برنگردد و ما که منتظر برگشتن پدر و اختریم گریه مان بند بیاید. زل بزنیم به در، بی آن که بدانیم کسی که پشت درِ حیاط ایستاده، آمده تا از حال و روز یحیی باخبرمان کند!

۵. «سکوت کن وقتی حرکت بعدی حریف را نمی دانی!»

جاجان گفت: «بنویس! بنویس برگ آخر این شهنامه را» و من بی آن که حرفی بزنم، نوشتم و دفتر را بستم و گذاشتم روی طاقچه کنار عکس یحیی خان. وقتی هم که چشم های یحیای عمه زری از توی قاب عکس پدربزرگمان یحیی خان غمگین نگاهم کرد اصلاً به روی خودم نیاوردم که این نگاه به من می گوید نگذارم جاجان بیش تر از این اذیت بشود. نگذارم او از مردن حرف بزند. نگذارم دروغی که گفت مرا این همه از او دور کند!
توی چشم های یحیی خواندم که می گوید مثل همیشه دست هام را بیندازم دور شانه های لاغر و استخوانی مادربزرگ، بغلش کنم و آن قدر فشارش بدهم تا دادش دربیاید و این طوری حالی اش کنم که خیلی دوستش دارم، اما من اصلاً به روی خودم نیاوردم که این ها را فهمیده ام و بعد از نوشتن اعلامیه فوت، وقتی که مادربزرگ گفت: «به بانو بگو الوعده وفا! رختِ آخرتم را بدوزد» و آه کشید، من فقط سر تکان دادم که «باشد». فقط همین! شاید حق با مادر است که می گوید من شبیه جاجان هستم. شبیه «این پیرزن لجباز دوست داشتنی»! انگار هر کدام از ما منتظریم دیگری دهن باز کند، اما حالا نوبت اوست. مگر خودش همیشه نمی گفت «وقت جَر و مَنجَر بزرگ تر باید کوتاه بیاید»؟ پس چرا حالا که حال و روزم را می بیند مثل بچگی هام مرا نمی نشاند کنار خودش و از من نمی پرسد چه مرگم شده؟ حتما می ترسد توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم چرا روزی که آن طور رک و راست از او درباره یحیی پرسیدم دروغ گفت؟ حتما این چند روز حالی اش شده که هرگز او را نمی بخشم. اگر او هم مثل دیگران به دروغ نگفته بود یحیی برادر رضاعی من است، خیلی چیزها این طوری که حالا هست نمی شد.
راستی اگر یحیی مرا نمی فرستاد سراغ جاجان و نوشته های میرزای خوشنویس، اصلاً من از این راز باخبر می شدم یا نه؟ «پیرزن سرتقِ دروغگو!» او را نمی بخشم. هیچ کدام از بزرگ ترها را نمی بخشم. اگر ما را گول نمی زدند حتما حالا یحیی این جا بود.

پیغام جاجان را به مادر گفتم. انگار که گفته باشم مادربزرگ گرسنه است یا گفته باشم می خواهد برود حمام یا چیزی شبیه به این ها، که مادر اول طبق عادت گفت «باشه»، بعد با همان سبد لباس های نَشُسته توی بغلش میخکوب شد سر جا و زل زد به من. اما من نمی ایستم. می روم. اصلاً حال و حوصله سوال و جواب با مادر را ندارم. از چند روز پیش که مادر یغما آمد این جا و محترمانه اولتیماتوم داد که یکی از همین روزها تاریخ عقد را مشخص کنیم، مادر وقت و بی وقت حرف را کشانده به من و یغما. همین امروز صبح سر میز صبحانه، پدر که رفت، باز پرسید بالاخره می خواهم چه کار کنم؟ کاش می توانستم به او بگویم این که مادر یغما چه گفته یا مردم درباره ما چه فکر می کنند اصلاً مهم نیست، مهم این است که یغما آن آدمی نیست که ما فکر می کردیم، ولی نمی توانم. نه این که بخواهم مادر ناراحت نشود، نه، من از یغما می ترسم، از کارهایی که شاید از او بربیاید می ترسم. ته دلم چیزی بیش تر از رفتن یا گرفتار شدن یحیی مرا می ترساند. انگار بعضی وقت ها این که ما از چه چیزهایی باخبریم اصلاً مهم نیست، مهم این است که از چه چیزهایی بی خبریم! من از چیزهایی که یغما درباره یحیی می داند و من نمی دانم، خیلی خیلی می ترسم.
«سکوت کن وقتی حرکت بعدی حریف را نمی دانی!»
یادم نمی آید این حرف را چه کسی گفته یا کجا خوانده ام، اما مدت هاست سکوت کرده ام چون حرکت بعدی یغما را نمی دانم!

می روم به اتاق و گوشی هدفون را می گذارم توی گوشم. روشنش می کنم. همان ترانه همیشگی بعد از رفتن یحیی را.
مادر در نزده می آید تو. شاید هم در زده و من نشنیده ام، اما چند دقیقه بعد با همان سبد رخت چرک ها بالای سرم ایستاده و آهسته گوشی را از گوشم بیرون می کشد. می گوید باید ماسک بزنم، بوی نفتالین اذیتم کرده. درست می گوید. صدام گرفته. گلوم می خارد. نفس که می کشم قفسه سینه ام سنگین می شود. باز هم مامان بانو قبل از خودم فهمیده که آلرژی ام عود کرده، اما این اصلاً عجیب نیست، آلرژی من مهم ترین دغدغه زندگی «مامانو»ست!

مادر می گوید باور نکنم چند روز بعد قرار است در این خانه اتفاق خاصی بیفتد. جوراب های نَشُسته را از زیر تختم برمی دارد و قبل از رفتن می گوید: «نترس. دور از جانت ما مشیری ها جان سختیم، هفت جان داریم!» و با دست به خودش اشاره می کند. دلم می خواهد بگویم «تو که مشیری نیستی!» تا از دستم عصبانی بشود شاید آن وقت بهانه دستم بیاید و بتوانم کمی از دقِ دلم را سرش خالی کنم. مدت هاست نگاه غریبه ای که توی چشم های مادر است بیش تر از سکوت و صبوری او آزارم می دهد. این نگاه، این حسِ غریبه، باعث می شود وجدان درد بگیرم و این تقصیر یحیی است! دلم می خواهد برای یک بار هم که شده «مامانو» به یکی از مشیری ها، به پدر که بی سر و صدا می آید و می رود و فکر می کند کسی از زندگی پنهانی و زن صیغه ای او خبر ندارد، به دوقلوها که این همه دردسر دارند، به زن عمو و عمه ها که او را با این همه کار تنها گذاشته اند، از همه این ها مهم تر به جاجان که مرا گول زده غُر بزند. دلم می خواهد مامانو کمی، فقط کمی، آن قدر که آب توی دل کسی تکان نخورد، بد و بیراه بگوید. نه، اصلاً این حرف ها دردی از من درمان نمی کند که! دلم می خواهد کسی بهانه دستم بدهد تا من بتوانم فریاد بکشم، فحش بدهم، فحش های بدی که از بچگی تا حالا یاد گرفته ام اما جرئت نکرده ام به زبان بیاورم. دلم می خواهد به صدای بلند و های های گریه کنم، اما مادر چیزی نمی گوید و من بهانه ای پیدا نمی کنم و او می رود.

چرا یحیی نوشته مامانو تنهاست؟ اصلاً مادر می داند تنهایی یعنی چه؟ مگر او به چیزی غیر از آلرژیِ من، تقویت سیستم ایمنی بدن من، چای سبزِ من، یا جوشانده مادربزرگ و غذای های رژیمی ساکنان خانه سالمندان و حمام و دستشویی رفتن آن ها فکر می کند؟ این بانو «مامانو»ی بچگی هایم بود. مامانوی وقتی که پدرها و مادرها به اندازه خدا بزرگ و به اندازه قهرمان های توی قصه ها قوی و قدرتمند بودند. حالا بانو فقط «مادر» است!

نظرات کاربران درباره کتاب بوی برف

نه سر داشت نه ته
در 2 هفته پیش توسط