فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ

کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ

نسخه الکترونیک کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ

ابراهیم در میان خواب و بیداری بر صندلی نشسته بود و می‌پنداشت خواب بدی می‌بیند. در فروشگاه آهلنس بود، در اتاق سرد و ناخوشایند انتظامات.
زیر چراغ‌های پرنور، برهنه بود و تنها شورت به پا داشت. از وضعیتی که دچار شده بود چنان خجالت می‌کشید که نمی‌دانست چه کند. چشم‌هایش را می‌بست و سعی می‌کرد همان‌جا بخوابد. مأموران انتظامات فروشگاه بزرگ با هم حرف می‌زدند و در باره سپردن ابراهیم به دست پلیس بحث می‌کردند. او دستگیر شده بود و همه چیز بی‌نهایت شرم‌آور بود.
اکنون چه باید می‌گفت به این مأموران انتظامات؟ آیا باید از کودکی‌اش می‌گفت که در اعماق فقر سپری شده بود یا از آنچه در کازابلانکا بر سرش آمده بود؟ آیا باید می‌گفت که در ناخودآگاهم رسوباتی مانده است که قادر به زدودنشان نیستم؟ مأموران انتظامات این کشور مرفّه مگر می‌توانستند این را که او از چگونه جهنمی آمده است، درک کنند!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک گربه، یک مرد، یک مرگ

زولفو لیوانلی

مترجم:محمدامین سیفی اعلا 





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

یادداشت مترجم

یک گربه، یک مرد، یک مرگ اولین کتاب زولفو لیوانلی است که در ایران منتشر می شود، گرچه سومین کتاب این نویسنده است که من به فارسی ترجمه کرده ام. دو کتاب قبلی او به عللی که ذکر آن ها را به فرصتی دیگر وا می نهم تاکنون مجال انتشار نیافته اند.
متن اصلی کتاب حاضر که به زبان ترکی نوشته شده، نخستین بار در سال ۲۰۰۱ در استانبول به چاپ رسیده و در همان سال جایزه یونس نادی را به عنوان رمانِ سال ترکیه از آن خود کرده است.
نویسنده کتاب، عمر زولفو لیوانلی، در عین حال موزیسین، فیلمساز و سیاستمدار نام آوری است. او در سال ۱۹۴۶ به دنیا آمده، پس از پایان دوره دبیرستان به سوئد رفته و از دانشگاه فرفاکس در رشته موسیقی فارغ التحصیل شده است. لیوانلی گرچه یک مجموعه داستان و دو رمان موفق در کارنامه اش دارد، شهرت خود را بیش تر مدیون نوآوری هایش در عرصه موسیقی است. او خواننده، نوازنده و آهنگساز شناخته شده ای در داخل و خارج ترکیه به شمار می رود. کنسرتی که در سال ۱۹۹۷ در آنکارا برگزار کرد، با استقبال نیم میلیون نفر روبرو شد که بزرگ ترین گردهمایی در تاریخ موسیقی ترکیه محسوب می شود. افزون بر این، وی تاکنون سه فیلم بلند سینمایی را کارگردانی کرده و به جایگاه رفیعی در سینمای جهان دست یافته است. جوایزی که از جشنواره های سن سباستین، والنسیا، و مون پلیه دریافت کرده، گویای این واقعیت است.
زولفو لیوانلی که مبارزه سیاسی را در کنار فعالیت ادبی و هنری پیش می بَرد ــ و پس از کودتای ۱۲ مارس ۱۹۷۱ نیز سه ماه زندان و سال ها دوری از وطن را تحمل کرده است ــ در انتخابات سال ۲۰۰۲ به نمایندگی پارلمان ترکیه برگزیده شد. باید دید او که نقش انکارناپذیری در حیات فرهنگی ترکیه ایفا کرده است، در آینده سیاسی کشورش چه تاثیری خواهد نهاد.
و بالاخره اکنون که آرزوی چندین ساله من ــ انتشار کتابی از لیوانلی در ایران ــ جامه عمل می پوشد، وظیفه خود می دانم از آقای امیر حسین زادگان مدیر انتشارات ققنوس و دوست عزیزم آقای ارسلان فصیحی دبیر تحریریه این انتشارات که تحقق این آرزو را میسر ساخته اند و نیز از همه کسانی که برای نشر این کتاب زحمت کشیده اند، تشکر و قدردانی نمایم.

محمدامین سیفی اعلا
تبریز، ۲۸ تیر ۱۳۸۲

این کتاب ترجمه ای است از:
Bir Kedi, Bir Adam, Bir Ölüm
Ömer Zülfü Livaneli
Remzi Kitabevi, 2001

فصل یکم

سامی باران(۱) که از پنج سال پیش در استکهلم پناهنده سیاسی بود، هفت روز مانده به آن سه شنبه شبی که تخم جنایت در دلش کاشته شد، در جاده یخ زده پیچ درپیچی که از میان جنگل های تاریک می گذشت، در حال رانندگی بود. درختان سر به فلک کشیده سدر و کاج و سپیدار به سرعت از دو سویش عبور می کردند و اتومبیل در لغزندگی جاده باریک، هر آن ممکن بود از کنترل خارج شود. اتومبیلش یک ولووی قدیمی بود. چیزی به اوراق شدنش نمانده بود. رنگ آن که زمانی لاجوردی بود، با وصله های مختلفی که خورده بود، به آبی رنگ باخته بدل شده بود. در بازار اتومبیل های دست دوم، به این یکی باید دست هشتم یا دهم گفته می شد. خیلی به این طرف و آن طرف خورده بود. از ضربه های زمستان شمال، فرسوده شده بود و تحت تاثیر نمک هایی که در طول زمستان های طولانی بر جاده های یخ زده می پاشیدند، همه جایش زنگار بسته بود. اما برای کسی که یک کار درست و حسابی نداشت و هر از چند گاهی به ازای ساعتی ۴۰ کرون(۲)، ماشین زباله می راند و به طور کلی گذرانش را مراکز تعاون اجتماعی از محل صندوق های پناهندگان تامین می کردند، هیچ هم بد نبود؛ چون به هر حال از پیاده روی خلاصش می کرد. در داخل شهر به خاطر گرانی محل های پارک، برایش قابل استفاده نبود، اما برای زمانی که آن دلتنگی عجیب مثل خوره به جانش می افتاد، مناسب بود. سوارش می شد، به خارج از شهر می رفت و در میان جنگل ها و دریاچه ها دیوانه وار رانندگی می کرد.
گاهی دلش می گرفت. بغض گلویش را می فشرد، تا حدی که نفسش بند می آمد. احساس می کرد که دارد می ترکد. گویی یک کوه آتشفشان روی سینه اش نشسته بود. این، نوعی افسردگی بود. وقتی هجوم می آورد، سامی درمانده می شد. برای سبک شدن دردش جز سوار شدن به ولووی کهنه اش و رفتن به خارج از شهر و گاز دادن در آن جاده های خالی از انسان، راه دیگری پیدا نمی کرد. در چنین لحظه هایی، همراه با آرامش عجیبی که از لغزیدن ولوو روی یخ به او دست می داد، ناخودآگاه حرف هایی از دهانش بیرون می ریخت. یک بار به محض روی دادن حمله عصبی، ترمز کرده بود؛ ماشین سر خورده بود و پس از آن که مثل فرفره روی یخ ها چرخیده و باز ایستاده بود، در آینه ماشین، سامی، چهره خودش را خیس اشک دیده بود. البته می دانست این گردش ها برایش خطرناکند، چون در این گردش ها به نقطه ای کشیده می شد که شعورش را از دست می داد و حافظه اش مختل می شد، اما همین گردش ها آرامش خاطر عجیبی برایش فراهم می آوردند.
آن روزها، در اتاق کوچکش، در آپارتمان های دانشجویی کونگ شامرا(۳)، روی صندلی فرسوده ای که رویه اش نیز پوسیده بود، می نشست و در آینه ای کوچک، پلک های بیمارش را وارسی می کرد، یا این که دستش را روی شکمش می گذاشت و به دردی فکر می کرد که در طرف راستش پخش می شد و سپس همچون نوک سوزن ته گرد اعلام وجود می کرد و شدت می گرفت.
وقتی از جایی که نشسته بود به بیرون نگاه می کرد، آنچه می دید خاکستریِ بی انتهایی بود که آن را مثل دُمل موشی رنگِ کهنه ای می دید: خانه های بتنی، خانه های بلندتر. قفسی خاکستری رنگ که با آسمان گرفته و کوتاه شده درهم می آمیخت و هرچه را در چشم انداز او بود به سیمان می آغشت و این منظره را با خیابان های آسفالت و هندسی تکمیل می نمود. پنجره های منازل نیز گویی که می خواستند این رنگ خاکستری را برجسته تر کنند، زرد، قرمز یا آبی بودند.
در محله ساکت و خلوت، در خیابان های بتنی میان بلوک ها راه می رفت و راه می رفت و راه می رفت. بجز چند زنی که به رختشویخانه می رفتند و نیز آن هایی که بچه کوچکشان را برای هواخوری بیرون می آوردند، کسی را در آن دور و بر نمی دید، چون همه، کار می کردند. در خیابان های بتنی باریک و هندسی که ماشین رو نیز نبودند، به سرعت راه می رفت و وقتی به محوطه چمن می رسید، از حس نرم شدن زیر پایش لذت می برد.
بیش از همه، در خیابان ها و میدان هایی چون سرگلستورگ(۴)، که از شکل های هندسی تشکیل شده بودند، به زحمت می افتاد، زیرا بی اختیار یکی از این شکل ها را برمی گزید و سعی می کرد پایش را فقط روی آن شکل بگذارد و راه برود؛ و در این حال، حرکات عجیبی از او سر می زد. مثلاً، می بایست فقط روی سنگ های سیاه راه می رفت و پا روی سفیدها نمی گذاشت، یا درست برعکس، اگر سنگ های سفید را برمی گزید، نمی بایست پا روی سیاه ها می گذاشت. اگر سنگ ها همرنگ بودند، بایست یک در میان پا روی آن ها می گذاشت و به آن هایی که مثل قاچ های باقلوا چیده شده بودند، بایست نظمی مناسب خودشان می داد. برخوردنش به یک نرده نیز همان نتیجه را می داد: می بایست نرده ها را یکی یکی می شمرد، انگار اگر یکی کم بیاید، دنیا به آخر می رسد. اما این کار قاعده ای نداشت. نرده ها را یک در میان نیز می توانست بشمارد. به این فکر می کرد که برخی از آدم ها از بدو تولد این طور هستند ولی او بعدها دچار این حالت شده بود. این عادت عجیب، ارمغان گذشته اش بود و سال های طولانی اقامتش در شمال. می توانست این کارها را نکند اما فکر می کرد با چنین چیزهایی خودش را سرگرم می کند. زیرا محیط، بسیار دلتنگ کننده بود. به آدم هایی که لگدکنان از روی همه چیز می گذشتند، غبطه می خورد. ولی خودش به هیچ وجه نمی توانست این طور باشد. در خانه، حالش بدتر می شد. گاهی روی صندلی، به خود می آمد و خودش را در حال جمع کردن مو می یافت. روی صندلی کهنه ای که روکش مخمل لاجوردی داشت، غرق در کاری مثل جمع کردن نقطه های سفید و ریز می شد. در قفسه آشپزخانه، لیوان ها می بایست بر اساس یک نظم معین چیده می شدند. بشقاب ها هم همین طور....
چهار سال و هشت ماه پیش، در نخستین روزی که به استکهلم پا نهاده بود، در هوای نمناک و لزج و سرد، در میان اتومبیل هایی که زیر باران برق می زدند و آدم هایی که از کنارش می گذشتند، دگرگونی احساس زمان و مکان را تجربه کرده بود. به نظرش می آمد که شهر با همه روشنایی اش و با همه شبرنگ ها، نئون ها، نورافکن ها و چراغ های خیابان هایش، گرفته و دلتنگ کننده است. جلو ایستگاه ایستاده بود و چون نمی دانست چه کند، دوباره به ساختمان باشکوه ایستگاه مرکزی برگشته بود. وقتی با چمدان کوچکش وارد ساختمان شد، آب باران از پس گردنش می چکید. در وسط ایستگاه درندشت، صندلی هایی ردیف شده بودند. مردان مستی که موهای زرد و بلند، مچ بند چرمی و بدن خالکوبی شده داشتند، کفش های چوبیشان را به کف بتنی می کوبیدند، انگشت اشاره شان را دراز می کردند و گویی به جای بی نهایت دوری خیره می شدند. فریادهایی که از جنگل های تاریک شمال برمی خاست، در گنبد ساختمان طنین انداز می شد و مردی در ملا عام می شاشید. به محلی رفته بود که آن جا تلفن ها کنار هم چیده شده بود. اما همین که چشمش به آن همه کتاب راهنمای تلفن افتاده بود که از پشت بسته شده بودند، نفهمیده بود چگونه از پس کار برخواهد آمد. از پیرزنی کمک خواسته بود و پیرزن، با دست، او را مثل مگسی تارانده بود. به محض خروج از محل تلفن ها باز هم آن فریادهای عجیب را شنیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب یک گربه، یک مرد، یک مرگ