فیدیبو نماینده قانونی نوین توسعه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کفش ‌فروش پیر

کتاب کفش ‌فروش پیر
شرح حالی از بنیانگذار نایکی

نسخه الکترونیک کتاب کفش ‌فروش پیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب کفش ‌فروش پیر

همان صبح مه آلود، همان صبح مهمِ سال ۱۹۶۲، به تازگی راهِ خودم را باز کرده بودم – بازگشت به خانه؛ پس از هفت سال آزگار دوری. عجیب بود که دوباره توی خانه باشی، عجیب بود که باران‌های روزانه دوباره به صورتت بکوبند. عجیب بود که دوباره با پدر و مادر و خواهران دوقلویت زندگی کنی، خوابیدن روی تخت دوران کودکی. شب دیر وقت، روی کمرم دراز می‌کشم، به کتاب‌های درسی دوران دانشکده‌ام، جوایز دوران دبیرستان و روبان‌های آبی‌ام نگاه می‌کنم؛ با خودم فکر می‌کنم: این من هستم؟ هنوز هم؟ سریع‌تر به سمت پایین جاده حرکت ‌کردم. نفس‌هایم تبدیل به پف‌های حلقوی سردی ‌شدند که در مه می‌چرخیدند. از اولین چشم از خواب گشودنِ فیزیکی لذت بردم؛ آن لحظه‌ی استثنایی قبل از آنکه ذهن کاملا روشن باشد، وقتی که اعضا و جوارح بدن برای اولین بار شروع به شل شدن می‌کنند و بدن مادی ذوب می‌شود. جامد به مایع. به خودم می‌گفتم سریع‌تر. سریع‌تر. به این فکر کردم که روی کاغذ من بزرگسال‌ام. فارغ‌التحصیلِ یک دانشکده‌ی خوب – دانشگاه اُرِگان. گرفتن فوق لیسانس از یک دانشکده‌ی بازرگانی برتر – استنفورد. یک سال خدمت در ارتش آمریکا. سوابق من می‌گفت که یک سرباز آموزش دیده‌ی ورزیده بودم، یک مرد بیست و چهار ساله‌ی قبراق... اما نمی‌دانم که چرا، چرا هنوز احساس می‌کنم مثل یک کودک‌ام؟ حتی بدتر، مثل یک بچه‌ی کم رو، ضعیف و لاغر مردنی که همیشه بودم. شاید به این خاطر باشد که هنوز هیچ چیزی از زندگی را تجربه نکرده بودم؛ مخصوصا وسوسه‌ها و هیجان‌های زندگی را. نه لب به سیگار زده بودم و نه مواد مخدر مصرف کرده بودم. هیچ خلافی نکرده بودم، چه برسد به قانون شکنی. دهه‌ی ۱۹۶۰ در شرف وقوع بود، عصر عصیانگری و من تنها کسی در آمریکا بودم که هنوز عصیان نکرده بود. یادم نمی‌آید زمانی بوده باشد که آزادانه رفتار کرده یا کاری عجیب و غریب کرده باشم.

ادامه...
  • ناشر نوین توسعه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کفش ‌فروش پیر

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



سپیده دم

قبل از دیگران، قبل از پرنده ها، قبل از خورشید بیدار شدم. یک لیوان قهوه نوشیدم، یک نان برشته را حریصانه خوردم. شلوارک و پلیورِ گرمکنم را پوشیدم و کفش دوندگی سبز رنگم را به پا کردم. بعدش آهسته از درب پشتی رفتم بیرون.
پاها، عضلات پشت ران و پایین کمرم را تمرین کششی دادم. همانطور که لجوجانه اولین گام هایم را در جاده ی سرد بر می داشتم، بنا کردم به غرغر کردن. چرا همیشه شروع کردن سخت است؟
هیچ ماشینی نبود، نه کسی و نه نشانه ی حیاتی. تنهای تنها بودم، من و دنیای خودم - هرچند انگار درختان به طور عجیبی متوجه من بودند. و باز هم، اُرِگان(۲) بود. انگار درختان همیشه می دانند. درختان همیشه هوای تو را دارند.
همانطور که به اطراف خیره شده بودم با خودم فکر کردم که چقدر خوب است که اهل این مکان زیبا هستم. ساکت، سر سبز، آرام – به خودم افتخار می کردم که اُرِگان را خانه ی خودم خطاب کنم، افتخار می کردم که پورتلند(۳) کوچولو را محل تولد خودم خطاب کنم. اما حسِ عذاب پشیمانی نیز داشتم. اگرچه اُرِگان زیبا بود اما به ذهن برخی افراد خطور می کرد که اینجا جایی است که در آن هرگز هیچ اتفاق بزرگی رخ نداده یا احتمالا در آینده نیز رخ نخواهد داد. اگر ما اُرِگانی ها به خاطر یک چیز مشهور باشیم، جاده ای بسیار قدیمی است که مجبور بودیم آنجا را نشانه گذاری کنیم تا گم نشویم. از آن زمان به بعد، همه چیز تقریبا بی هیجان بود.
بهترین معلمی که تا به حال داشتم، یکی از آن آدم های نازنینی که می شناختم، معمولا درباره ی آن جاده صحبت می کرد. او با صدایی غران می گفت که این جاده، حق و حقوق زادگاه ماست. شخصیت ما، سرنوشت ما – دی ان ای ماست. او به ما می گفت: «ترسوها هیچ وقت شروع نکردند و افراد ضعیف در مسیر مُردند – و این راه برای ما باقی مانده.»
ما. معلمم اعتقاد داشت که یک ویژگی بی نظیر از روحیه ا ی قدیمی در طول آن جاده وجود دارد، یک حسِ عجیب از احتمال آمیخته شده با ظرفیتی خفیف برای بدبینی – و این وظیفه ی ما، اُرِگانی ها است که این ویژگی را زنده نگه داریم.
من به نشانه ی تایید سرم را تکان می دادم و احترام زیادی برای او قائل بودم. ازش خوشم می آمد. اما وقتی می رفتم پیاده روی، برخی اوقات فکر می کردم که: ای بابا! اینکه فقط یک جاده ی کثیف است.
همان صبح مه آلود، همان صبح مهمِ سال ۱۹۶۲، به تازگی راهِ خودم را باز کرده بودم – بازگشت به خانه؛ پس از هفت سال آزگار دوری. عجیب بود که دوباره توی خانه باشی، عجیب بود که باران های روزانه دوباره به صورتت بکوبند. عجیب بود که دوباره با پدر و مادر و خواهران دوقلویت زندگی کنی، خوابیدن روی تخت دوران کودکی. شب دیر وقت، روی کمرم دراز می کشم، به کتاب های درسی دوران دانشکده ام، جوایز دوران دبیرستان و روبان های آبی ام نگاه می کنم؛ با خودم فکر می کنم: این من هستم؟ هنوز هم؟
سریع تر به سمت پایین جاده حرکت کردم. نفس هایم تبدیل به پف های حلقوی سردی شدند که در مه می چرخیدند. از اولین چشم از خواب گشودنِ فیزیکی لذت بردم؛ آن لحظه ی استثنایی قبل از آنکه ذهن کاملا روشن باشد، وقتی که اعضا و جوارح بدن برای اولین بار شروع به شل شدن می کنند و بدن مادی ذوب می شود. جامد به مایع.
به خودم می گفتم سریع تر. سریع تر.
به این فکر کردم که روی کاغذ من بزرگسال ام. فارغ التحصیلِ یک دانشکده ی خوب – دانشگاه اُرِگان. گرفتن فوق لیسانس از یک دانشکده ی بازرگانی برتر – استنفورد. یک سال خدمت در ارتش آمریکا. سوابق من می گفت که یک سرباز آموزش دیده ی ورزیده بودم، یک مرد بیست و چهار ساله ی قبراق... اما نمی دانم که چرا، چرا هنوز احساس می کنم مثل یک کودک ام؟
حتی بدتر، مثل یک بچه ی کم رو، ضعیف و لاغر مردنی که همیشه بودم.
شاید به این خاطر باشد که هنوز هیچ چیزی از زندگی را تجربه نکرده بودم؛ مخصوصا وسوسه ها و هیجان های زندگی را. نه لب به سیگار زده بودم و نه مواد مخدر مصرف کرده بودم. هیچ خلافی نکرده بودم، چه برسد به قانون شکنی. دهه ی ۱۹۶۰ در شرف وقوع بود، عصر عصیانگری و من تنها کسی در آمریکا بودم که هنوز عصیان نکرده بود. یادم نمی آید زمانی بوده باشد که آزادانه رفتار کرده یا کاری عجیب و غریب کرده باشم.
هیچوقت با دختری نبودم.
اینکه همه ی آن چیزهایی را که نبودم تشریح کردم، دلیلش ساده است. این موارد بهترین چیزهایی بودند که می دانستم. برایم مشکل بود که بگویم دقیقا چه هستم و کی هستم یا چه و کی خواهم شد. مثل همه ی دوستانم می خواستم فرد موفقی شوم. برخلاف دوستانم، نمی دانستم موفق شدن یعنی چی. پول؟ شاید. همسر؟ فرزند؟ خانه؟ حتما، البته اگر خوش شانس بودم. این ها اهدافی بودند که به من آموزش داده شده بود که آن ها را آرزو کنم، و بخشی از من به طور غریزی آن ها را آرزو کرده بود. اما عمیق تر، دنبال چیز دیگری بودم، چیزی بیشتر. این حس دردناک را داشتم که زمان ما کوتاه است، کوتاه تر از آنچه که ما می دانیم، کوتاه مثل دوندگی صبح، و از خودم می خواستم که معنادار باشم و هدفدار، خلاق، مهم. از همه مهمتر... متفاوت.
می خواستم در این دنیا نشانه هایی بر جای گذارم.
می خواستم پیروز شوم.
نه، اشتباه گفتم. صرفا می خواستم بازنده نباشم.
و خلاصه آن جریان اتفاق افتاد. زمانی که قلب جوانم شروع به تپیدن کرد، وقتی که ریه های سالمم بسان بال های یک پرنده باز شدند، وقتی که درختان، سبز تیره شدند، همه را کامل جلوی چشمانم دیدم، دقیقا همان چیزی که می خواستم زندگی ام باشد. بازی کن.
با خودم فکر کردم آره، خودش است. حقیقت همین است. همیشه گمان می کردم که راز خوشبختی، ماهیت زیبایی یا حقیقت، یا همه ی آن چیزی که باید درباره ی هر یک از آنها بدانیم، جایی در آن لحظه ای نهفته است که توپ در میان هوا و زمین است، وقتی که دو بوکس باز درون رینگ حس می کنند که به صدای زنگ نزدیک می شوند، وقتی که دوندگان به خط پایان نزدیک می شوند و جمعیت همگی بر می خیزند. نوعی شفافیت بسیار زیاد در آن نیم ثانیه شور و هیجان قبل از اینکه برنده و بازنده معلوم شوند، وجود دارد. می خواستم که این لحظات، هرچه که بود، زندگی من شود، زندگی روزمره ی من.
در زمان های مختلف تصور می کردم که به یک رمان نویس بزرگ، یک روزنامه نگار بزرگ، یک سیاستمدار بزرگ تبدیل می شوم. اما رویای همیشگی ام این بود که یک ورزشکار بزرگ شوم. متاسفانه سرنوشت مرا به ورزشکاری خوب و نه بزرگ، تبدیل کرد. در بیست و چهار سالگی بالاخره حقیقت امر را قبول کردم. در اُرِگان در پیست دو و میدانی دویده بودم و خودم را شناخته بودم، سه یا چهار سال. اما همش همین بود، پایان. حالا که داشتم کم کم از سرعتم در دوی هزار و ششصد متری شش دقیقه ای می کاستم، وقتی که طلوع خورشید بر روی پایین ترین برگ های سوزنی درختان کاج، نور می پاشید از خودم پرسیدم: چه می شد اگر راهی بود، بدون اینکه ورزشکار باشیم، آنچه را که ورزشکاران احساس می کنند، احساس کنیم؟ تمام وقت بازی کنیم، به جای کار کردن؟ یا یک چیز دیگر، آنقدر از کار لذت ببریم که آن کار اساسا به امری عادی تبدیل شود.
دنیا مملو از جنگ و درد و فلاکت بود، کار سخت روزمره بسیار خسته کننده و گاها ناعادلانه بود – با خودم فکر کردم که شاید تنها جواب یافتن رویایی شگفت انگیز و غیر محتمل بود که به نظر ارزشمند برسد، که به نظر جالب برسد و به نظر مورد مناسبی باشد و با فداکاری و هدفِ مصمم یک ورزشکار دنبال کنیم. چه بخواهیم چه نخواهیم، زندگی یک بازی است. هرکسی که این حقیقت را انکار کند، هر کسی که صرفا از بازی کردن خودداری کند، می رود روی سکوی تماشاگران می نشیند. و من این را نمی خواستم. واقعا این چیزی بود که من نمی خواستم.
این تفکرات مثل همیشه مرا به ایده ی احمقانه ام رساند. فکر کردم که شاید، فقط شاید باید بیشتر ایده ی احمقانه ام را بررسی کنم. شاید واقعا ایده ی احمقانه ام... کار کند؟
شاید.
با خودم فکر کردم نه، نه و تندتر می دویدم، تندتر انگار که در آن واحد دنبال کسی می دویدم و کسی مرا دنبال می کرد. این ایده جواب می دهد. خدا بخواهد درستش می کنم. اما و شاید هم ندارد.
ناگهان لبخندی زدم. تقربیا می خندیدم. من که خیس عرق شده بودم و با ظرافت و آسوده، طبق معمول همیشه، حرکت می کردم که دیدیم ایده ی احمقانه ام پیش رویم آشکار شد و به نظر چندان هم احمقانه نمی رسید. حتی به نظر نمی رسید اصلا ایده ای باشد. به نظر یک مکان بود. شبیه یک شخص بود، یک نیروی حیات که مدت ها قبل از آنچه من تصورش کنم به وجود آمده است؛ جدا از من، اما بخشی از من بود. هم منتظر من بود، هم از من مخفی می شد. شاید اندکی اغراق آمیز باشد، اندکی احمقانه. اما این احساسی بود که در آن موقع داشتم.
یا شاید هم این احساس را نداشتم. شاید حافظه ی من این لحظه ی کشف را بزرگ نمایی می کند یا بسیاری از لحظات «یافتم!»ها را در یک لحظه ادغام می کند. یا شاید اگر چنین لحظه ی «یافتم!» وجود داشت، چیزی جز سرخوشی دوندگی نبود. نمی دانم. نمی توانم بگویم. خیلی چیزها درباره ی آن روزها و ماه ها و سال هایی که آن روزها را آرام آرام درون خودشان دسته بندی کردند، ناپدید شدند همانند آن پف های سرد و گِرد نفس. چهره ها، اعداد، تصمیماتی که زمانی به نظر مهم و قطعی قلمداد می شدند، همگی از بین رفتند.
اما چیزی که باقی مانده است این اطمینان دلگرم کننده، این حقیقت پابرجا است که هرگز از بین نخواهد رفت. در بیست و چهار سالگی، یک ایده ی احمقانه داشتم، و یک جورایی علیرغم سرگردانی در تشویش، ترس هایی از آینده، تردیدها به خودم، مثل تمامی مردان و زنان جوان که در نیمه ی بیست سالگی شان هستند، به این نتیجه رسیدم که جهان بر اساس ایده های احمقانه ساخته می شود. تاریخ، ردیفی طولانی از ایده های احمقانه است. چیزهایی که بیشتر از همه دوست داشتم – کتاب، ورزش، دموکراسی، کسب و کار آزاد – از ایده های احمقانه شروع شدند.
به همین دلیل، ایده های اندکی وجود دارد که به اندازه ی کار مورد علاقه ی من – دوندگی، احمقانه باشند. دشوار است. دردناک است. پر مخاطره است. مزیت ها اندک هستند و اصلا تضمین شده نیستند. وقتی دورِ پیست بیضی شکل دوندگی یا در یک جاده ی خالی می دوید، هیچ مقصد مشخصی ندارید. نه اینکه هیچ خط پایانی وجد ندارد؛ بلکه شما خط پایان را مشخص می کنید. هر لذت یا سودی که از عمل دویدن به دست می آوری، باید درون آن بیابید. کلا به این بستگی دارد که چگونه آن را قالب بندی کنید، چگونه آن را به خودتان بقبولانید.
تمام دونده ها این را می دانند. می دوید و می دوید، کیلومترها و کیلومترها، اما هرگز دقیقا نخواهید فهمید که چرا. به خودتان می گویید که به سمت هدفی می دوید، به دنبال سرخوشی هستید، اما در واقع می دوید چون گزینه ی دوم، یعنی توقف، شما را تا سرحد مرگ می ترساند.
بنابراین آن روز صبح، سال ۱۹۶۲ به خودم گفتم: بگذار همه ایده ی تو را احمقانه بدانند... فقط ادامه بده. توقف نکن. حتی وقتی به آنجا رسیدی نیز به توقف فکر نکن و خیلی به این فکر نکن که «آنجا» کجاست. هر چه پیش آید، فقط توقف نکن.
این نصیحتی زودهنگام، پیش آگاه و ضروری بود که به خودم کردم. حالا نیم قرن بعد، اعتقاد دارم که بهترین نصیحتی – شاید تنها نصیحتی – است که همه باید بشنوند.

بخش اول

می دونی، حالا اینجا باید با تمام سرعت بدوی، تا در جایی مشابه باشی. اگر می خواهی به جایی دیگری بروی، باید دست کم دو برابر سریعتر از قبل بدوی.
لوئیس کارول، آن سوی آینه(۴)

۱۹۶۲

وقتی موضوع را با پدرم مطرح کردم، وقتی این جرات را به خرج دادم تا با او درباره ی این ایده ی احمقانه حرف بزنم، مطمئن شدم که سر شب باشد. سر شب همیشه بهترین زمان برای صحبت با پدر بود. خب در این موقع پدرم آرام بود، حسابی غذا خورده بود، توی هال خلوت روی صندلی راحتی دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد. هنوز هم می توانم سرم را به سمت عقب خم کنم، چشم هایشم را ببندم و صدای تماشاگران را که می خندیدند و آهنگ زمینه ی برنامه های تلویزیونی مورد علاقه ی پدرم، «واگن قطار» و «تازیانه» بشنوم.
محبوب ترین بازیگر مورد علاقه اش رِد باتِنز بود. همه ی قسمت ها با آهنگی شروع می شد که رِد می خواند: هو هو، هی هی... اتفاقات عجیبی تو راهه.
یک صندلی پشت صاف گذاشتم کنار صندلی راحتی پدرم، نشستم و نگاهش کردم، لبخندی بیمارگونه زدم و منتظر پیام بازرگانی بعدی شدم. چرب زبانی خودم را بارها و بارها توی ذهنم تمرین کرده بودم، مخصوصا قسمت اول آن. خوووب بابا جون، اون ایده ی احمقانه ی من رو که توی استنفورد داشتم، یادته...؟
یکی از آخرین کلاس هایم بود، سمیناری درباره ی کارآفرینی. من درباره ی کفش یک مقاله تحقیقاتی نوشته بودم. این مقاله از یک کار معمولی شروع می شد و به یک وسواس فکری تمام عیار می رسید. چون یک دونده بودم، چیزهایی درباره ی کفش های دوندگی می دانستم. چون خوره ی کسب وکار بودم، می دانستم که دوربین های عکاسی ژاپنی کاملا بازار دوربین ها را که زمانی کاملا دستِ شرکت های آلمانی بود، اشغال کرده بودند. بنابراین در مقاله ی خودم توضیح داده بودم که شاید همین اتفاق برای کفش های دوندگی نیز بیفتد. این ایده مرا علاقمند کرد، بعد به من الهام داد و سپس مرا تسخیر کرد. این ایده به نظر بسیار شفاف، بسیار ساده و به طور بالقوه ای بسیار عظیم بود.
هفته ها و هفته ها بر روی آن مقاله کار کرده بودم. می رفتم به کتابخانه و هرچیزی را که می توانستم درباره ی واردات و صادرات و درباره ی تاسیس یک شرکت پیدا کنم، با ولع تمام می خواندم. در نهایت، چون اجباری بود، مقاله ام را برای بچه های کلاس ارائه دادم؛ واکنش آن ها رسما دلزدگی بود. هیچ کسی حتی یک سوال هم نپرسید. آن ها با آه کشیدن های عمیق و نگاه هایی مبهم، از شور و اشتیاق من استقبال کردند.
استاد فکر کرد که این ایده ی احمقانه ی من یک پاداش دارد: نمره ی بیست. اما همش همین بود. دست کم قرار بود همش همین باشد. هیچ وقت از فکر آن مقاله بیرون نیامدم. بقیه ی وقت خود را در استنفورد، هر روز صبح که می رفتم دوندگی و دقیقا تا آن لحظه که رفتم توی هال خلوت کنار پدرم که جلوی تلویزیون نشسته بود، به فکر رفتن به ژاپن بودم تا شرکت کفشی پیدا کنم و ایده ی احمقانه ی خودم را برایشان تشریح کنم. با این امید که آن ها اشتیاق بیشتری نسبت به همکلاسی هایم نشان دهند و اینکه بخواهند با یک پسر کم رو و لاغر مردنی اهل اُرِگان بی سر و صدا شریک شوند.
همچنین این فکر را در سر داشتم که در مسیر رفت و همچنین برگشت از ژاپن به مقاصد دیگری نیز بروم. به این فکر کردم که بدون اینکه بروم بیرون و دنیا را ببینم، چطور می توانم از خودم توی این دنیا ردی به جا بگذارم؟ قبل از دویدن در مسابقه ا ی بزرگ، باید همیشه مسیر مسابقه ی دو را پیاده روی کنید. به این نتیجه رسیدم که بار و بندیل بستن و سفر دورِ دنیا نیز باید همچنین حالتی باشد. در آن روزها هیچ کسی از لیست آرزوهایی که قبل از مرگ باید به آن رسید، حرف نمی زد. اما فکر کردم که این لیست آرزوها به چیزی که در ذهنم دارم نزدیک است. قبل از مرگم، قبل از آنکه خیلی پیر شوم یا روزهایم را با چیزهای بیهوده و کم ارزش سپری کنم، می خواستم زیباترین و جالب ترین مکان های این کره خاکی را ببینم.
همچنین مقدس ترین مکان های این دنیا را! به طور قطع می خواستم دیگر غذاها را بچشم، دیگر زبان ها را بشنوم، غرق در دیگر فرهنگ ها شوم. اما چیزی که را واقعا از ته دل آرزویش داشتم ارتباط به معنای واقعی بود. می خواستم چیزی را تجربه کنم که چینی ها آن را تائو(۵)، یونانی ها آن را لوگوس(۶)، هندوها آن را ژنانا(۷) می دانند، بودایی ها آن را دارما(۸)، می نامند. چیزی که مسیحی ها آن را روح القدس(۹) می نامند. به این فکر کردم که قبل از آغاز سفرِ شخصی خودم، بگذار تا اول سفرِ بزرگتر بشر را درک کنم. بگذار باشکوه ترین معابد و کلیساها و زیارتگاه ها، مقدس ترین رودخانه ها و کوهستان ها را سیاحت کنم. بگذار حضور... خدا؟ را درک کنم.
به خودم گفتم آره، آره. خدا، لغت بهتری است.
اما اول باید رضایت پدرم را بگیریم.
بعدش، پول لازم دارم.
پارسال قضیه ی سفرِ بزرگ را مطرح کرده بودم. پدرم به نظر استقبال کرد. اما قطعا یادش رفته بود. مطمئنا می خواستم این موضوع را مطرح کنم و به آن پیشنهاد اولیه ی همین ایده ی احمقانه را اضافه کنم؛ این سفر جانبی – به ژاپن؟ تاسیس یک شرکت؟ نه بابا، بگو کارهای الکی و نسنجیده.
قطعا از نظر پدرم این مورد پا را از گلیم خود درازتر کردن است.
گلیمی که لعنتی خیلی گران است. مقداری پس انداز از دوره ی خدمت در ارتش و برخی شغل های پاره وقت در تابستان های گذشته داشتم. از همه مهمتر، قصد داشتم ماشینم را بفروشم؛ یک اِم.جی ۱۹۶۰ رنگ گیلاسی با تایرهای مسابقه ای و موتور با دو میل بادامک. (همان ماشینی که اِلویس(۱۰) با آن در فیلم «هاوایی آبی» رانندگی می کرد.) همه ی این ها سرجمع هزار و پانصد دلار می شد؛ ولی هنوز هزار دلار کم داشتم. حالا به پدرم گفتم. او سرش را بالا و پایین کرد، آهان و اوهوم کرد، چشم هایش را از تلویزیون به سمت من دوخت و دوباره برگرداند. تو همین فرصت، همه ی نقشه ام را پیاده کردم.
بابا یادت میاد چه حرفی به هم زدیم؟ که گفتم می خواهم برم دنیا را ببینیم؟
کوه های هیمالیا؟ اهرام ثلاثه ی مصر؟
دریای مرده، آره بابا؟ دریای مرده(۱۱)؟
تازه بابا، هاها، به فکر توقف توی ژاپن هم هستم. ایده ی احمقانه ام رو یادت میاد؟ کفش های دو ژاپنی؟ آره؟ خیلی کار بزرگی است، بابا. بزرگ.
داشتم اغراق و وانمود می کردم که فروش و سود زیادی می کنیم، خیلی زیاد؛ چون من همیشه از فروش متنفر بودم، چون شانس این فروش ویژه صفر بود. پدرم صدها دلار پول شهریه به دانشگاه اُرِگان سلفیده بود، هزاران دلار و بیشتر هم به دانشگاه استنفورد. او ناشر مجله ی «اُرِگان ژورنال» بود، شغلی ناب که جوابگوی تمام خرج و رفاه زندگی مان بود؛ از جمله خانه ی بزرگمان، در آرام ترین حومه ی پورتلند. اما پدرم که روی گنج ننشسته بود.
گذشته از این، سال ۱۹۶۲ بود. کره زمین آن زمان بزرگ تر بود. هرچند بشر تازه درون اتاقک های کوچک فضایی می نشست و دور زمین می چرخید، ۹۰ درصد آمریکایی ها هنوز سوار هواپیما نشده بودند. مردان یا زنان معمولی بیش از چند صد کیلومتر دورتر از خانه شان مسافرت نرفته بودند. خلاصه با این تفاسیر، مطرح کردن مسافرت با هواپیما دور دنیا هر پدری را از کوره به در می کند، مخصوصا پدر من که مسئول قبلی مجله اش در سانحه هوایی کشته شد.
غیر از پول، غیر از نگرانی های ایمنی، تمام این موارد غیر عملی بود. از این موضوع آگاه بودم که بیست و شش شرکت از بیست و هفت شرکت تازه کار، شکست می خوردند. تازه پدر من هم از این قضیه آگاه بود و ایده ی پذیرش این خطر بزرگ، زیر پا گذاشتن همه ی اعتقاداتی بود که پایش ایستاده بود. از خیلی از جهات پدرم پیرو کلیسای اسقفی بود و به عیسی مسیح اعتقاد داشت. اما او خدای مخفی دیگری را نیز می پرستید – احترام. خانه به سبک استعماری، همسر زیبا، کودکان سر به راه، پدرم از داشتن این موارد لذت می برد. اما چیزی که او واقعا مغتنم می شمرد این بود که دوستان و همسایگان می دانستند که او این موارد را دارد. دوست داشت تحسینش کنند. دوست داشت هر روز توی رودخانه با شور و حرارت کرال پشت شنا کند. بنابراین، سفر دور دنیا برای خوشگذرانی برایش مفهومی نداشت. شکی نیست که پسران محترمِ مردان محترم اینجور سفری نرفته اند. این فرزندانِ دیگر افراد بودند که این جور سفری رفته بودند. چیزی که بیتنیک ها(۱۲) و نوپرست ها انجام دادند.
احتمالا دلیل اصلی پدرم برای داشتن وسواس به احترام، ترس از آشوب درونی اش بود. به طور غریزی این احساسش را درک کردم زیرا هر از گاهی این آشوب بیرون می زد. ناگهانی، شب دیر وقت، تلفن اتاق نشیمن زنگ می خورد. وقتی جواب می دادم همان صدای خشن همیشگی پشت خط بود. «بیا آقا پیری تو جمعش کن.»
کت بارانی ام را می انداختم روی دوشم – به نظر می رسید که همیشه توی اون شب ها، نم نم باران می بارید – و می رفتم مرکز شهر به سمت کلوپ میخانه که پدرم رفته بود. به همان دقتی که اتاق خوابم یادم می آید، اون میخانه هم یادم می آید. اون میخانه صد سال قدمت داشت با قفسه های کتاب از چوب بلوط از کف تا سقف و صندلی های پشتی دار؛ مثل اتاق پذیرایی یک خانه ی ییلاقی انگلیسی بود. به عبارتی دیگر، کاملا محترم.
همیشه پدرم را سر یک میز و روی یک صندلی مشخص پیدا می کردم. همیشه به آرامی کمکش می کردم که روی پاهایش بایستد. «خوبی بابا؟» «معلومه که خوبم.» همیشه کمکش می کردم تا از میخانه برویم بیرون و بشینیم توی ماشین. تمام طول مسیر تا خانه وانمود می کردیم که هیچی نشده است. او کاملا راست، تقریبا شاهانه می نشست و درباره ی ورزش حرف می زدیم چون صحبت از ورزش روشی بود که حواس خودم را در زمان هایی که استرس داشتم پرت می کردم و خودم را آرام می کردم.
پدرم نیز ورزش را دوست داشت. ورزش همیشه قابل احترام بود.
به همین دلایل و ده ها دلیل دیگر، انتظار این را داشتم که پدرم که در هال خلوت جلوی تلویزیون نشسته بود از چرب زبانی من با خم کردن ابروهایش و یک حرف تحقیرآمیز فوری، استقبال کند. «هاها، ایده ی احمقانه. هیچ شانسی نداری، باک.» (اسم کوچک من فیلیپ بود اما پدرم همیشه مرا باک صدا می زد. در واقع قبل از آنکه من متولد بشوم مرا باک صدا می کرده. مادرم می گفت پدرم عادت داشت تا بزند روی شکم مادرم و بپرسد که امروز باک کوچولو چطوره؟») وقتی حرف هایم تمام شد، در واقع وقتی چرب زبانی ام تمام شد، پدرم روی صندلی راحتی اش به جلو خم شد و با نگاهی مسخره به من نگاه کرد. او گفت که همیشه حسرت این را می خورد که چرا وقتی جوان بود بیشتر سفر نکرده. او گفت که سفر ممکن است فقط یک ضربه نهایی به تحصیلات من بزند. او خیلی چیزها گفت؛ همه ی آن چیزها بیشتر روی سفر تاکید داشتند نه ایده ی احمقانه اما نخواستم او را تصحیح کنم. نخواستم شکایتی کنم زیرا به هر حال او راضی می شد و پول می داد.
او گفت: «باشه، باشه باک. باشه.»
از پدرم تشکر کردم و قبل از آنکه شانسی برای تغییر عقیده اش داشته باشد، هال خلوت را به سرعت ترک کردم. تازه بعدها بود که با احساس گناه، فهمیدم که سفرِ اندک پدرم دلیلِ نهفته، شاید هم دلیل اصلی بود که من می خواستم بروم سفر. این سفر، این ایده ی احمقانه، راهی قطعی برای تبدیل شدن به کسی غیر از او بود. کسی کمتر محترم.
یا شاید نه کمتر محترم. شاید شخصی کمتر وسواس نسبت به احترام.
بقیه ی اعضای خانواده چندان حامی من نبودند. وقتی مادربزرگم از برنامه ی سفرم بو بُرد، مخصوصا به خاطر یک موردی این سفر، وحشت زده شد. او فریاد زد: «ژاپن! رو چه حساب، باک؟ همین چند سال پیش بود که چشم بادومی ها اومده بودن تا ما رو بکشن! یادت نمی یاد؟ پرل هاربر(۱۳)! چشم بادومی ها می خواستن کل دنیا رو فتح کنن! بعضی هاشون هنوزم نمی دونن که شکست خوردن! اونا تو کمینن! شاید بگیرن تو رو زندونی کنن، باک. چشماتو از حدقه بیرون می یارن. اونا به این کار مشهورن – تخم چشاتو!»
عاشق مادرِ مادرم بودم که همگی ننه هتفیلد صدایش می زدیم. وحشتِ او را درک می کردم. ژاپن خیلی خیلی دورتر از رُزبرگ، تو ایالت اُرِگان بود، شهر مزرعه ای که ننه هتفیلد آنجا بزرگ شده و همه ی عمرش اونجا زندگی کرده بود. تابستان های زیادی را در آنجا با ننه هتفیلد و بابا هتفیلد سپری می کردم. تقریبا هر شب روی ایوان می نشستیم، به غورغور قورباغه های گاوی گوش می دادیم که با صدای رادیوی جعبه ای که در اوایل دهه ی ۱۹۴۰ همیشه روی اخبار جنگ تنظیم می کردند، مسابقه می دادند.
اخباری که همیشه بد بود.
مرتب به ما می گفتند که ژاپنی ها طی دو هزار و ششصد سال، در هیچ جنگی شکست نخورده اند و به نظر می آمد که در این جنگ نیز شکست نخواهند خورد. نبرد پشتِ نبرد؛ و ما از شکست پشتِ شکست رنج می بردیم. بالاخره سال ۱۹۴۲، گابریل هیتر از برنامه ی رادیویی میچوال گزارش شبانه ی خود را با صدایی گوش خراش آغاز کرد. «شب بخیر به همگی – امشب خبر خوبی داریم!» آمریکایی ها بالاخره یک نبرد سرنوشت ساز را پیروز شده بودند. منتقدان، هیتر را به خاطر به شور در آوردن مردم و به خاطر نادیده گرفتن تظاهرِ بی طرفی روزنامه نگاری به شدت نقره داغ کردند. اما مردمِ متنفر از ژاپن، بسیار پر شور بودند و برخی به هیتر مثل یک قهرمان مردمی ادای احترام می کردند. رو همین حساب او تمام برنامه هایش را با روشی مشابه آغاز می کرد: «امشب، خبر خوش!»
این یکی از خاطرات قدیمی من است. ننه و بابا هتفیلد کنار من روی ایوان، بابا هتفیلد سیب دانمارکی را با چاقوی جیبی اش پوست می کند، یک برش به من می دهد و یک برش می خورد، دوباره یک برش به من می دهد و این قصه ادامه داشت تا اینکه سرعت برش سیب به طرز چشمگیری کاهش می یافت. هیتر داشت نطق می کرد. هیس! سکوت کنید! هنوز خودمان را می بینم که همه مشغول جویدن سیب هستیم و به آسمان شب خیره شده ایم، آنقدر تو بحرِ ژاپن رفته بودیم که انتظار داشتیم جنگنده ها ی «زیرو»ی ژاپنی را ببینیم که از جلوی ستاره ی شباهنگ(۱۴) رد می شود. جای تعجبی نیست که اولین باری که سوار هواپیما شدم، حول و حوش پنج سالگی ام، پرسیدم: «بابا، چشم بادومی ها میخان به ما شلیک کنن؟»
به هر حال به ننه هتفیلد، گفتم که نگران نباش، من طوریم نمی شود. حتی از ژاپن که برگشتم یک کیمونو(۱۵) برایش آوردم.
خواهران دوقلوی من، جین و جوان، چهار سال جوان تر از من، ظاهرا هیچ خیالشون هم نبود که من کجا رفتم یا چیکار کردم. و یادم می آید که مادرم هیچ حرفی نزد. او کم حرف بود. اما این دفعه سکوتش متفاوت بود. سکوتش مثل رضایت بود. حتی افتخار.
چندین هفته را به خواندن، برنامه ریزی و آمادگی درباره ی سفرم مشغول بودم. ساعت های طولانی می دویدم، به همه ی جزئیات ژرف، فکر می کردم و با غازهای وحشی که بالای سرم پرواز می کردند، مسابقه می دادم. آرایش های انبوه آن ها به شکل هفت – جایی خوانده بودم که غازهایی که در عقب این آرایش هفت مانند قرار دارند که حرکات رو به عقب را کنترل می کنند، باید تنها ۸۰ درصد به سختی جلودارانِ آرایش کار کنند. هر دونده ای این را می داند. دونده های جلو، همیشه سخت ترین کارها را انجام می دهند و بیشترین مخاطرات را به جان می خرند.
مدت ها قبل از آنکه بروم پیش پدرم باهاش حرف بزنم، به این نتیجه رسیده بودم که بد نیست اگر در این سفر همراهی داشته باشم و آن همسفر، کارتر همکلاسی توی دانشگاه استنفورد، خواهد بود. اگرچه کارتر ستاره ی بسکتبال در دانشکده ی ویلیام جووِل بود، اما او تیپِ ورزشکاران معمول را نداشت. عینک ضخیمی می زد و کتاب می خواند. کتاب های خوب. هم حرف زدن باهاش راحت بود و هم نبود – ویژگی های مهمِ برابر در یک دوست؛ لازم برای یک همسفر.
اما کارتر تو رویم خندید. وقتی لیست مکان هایی را که قرار بود ببینم – هاوایی، توکیو، هنگ کنگ، رانگون، کلکته، بمبئی، سایگون(۱۶)، کاتماندو(۱۷)، مصر، استانبول، آتن، اردن، بیت المقدس، نایروبی، رم، پاریس، وین، برلین شرقی، برلین غربی، مونیخ، لندن –بهش نشان دادم، چند قدمی رفت عقب و زد زیر خنده. من که شرمنده شده بودم، سرم را انداختم پایین و شروع به عذرخواهی کردم. سپس کارتر که همچنان می خندید گفت: «عجب ایده ی با حالیه، باک!»
سرم را بالا آوردم. به من نمی خندید. او از شادی می خندید، با نشاط. تحت تاثیر قرار گرفته بود. او گفت خیلی جیگر می خواد تا این چنین برنامه ی سفری بچینیم. جیگر می خواد. دوست داشت با من همراه بشود.
چند روز بعد کارتر هم رضایت والدینش را گرفت و هم مقداری پول قرضی از پدرش. کارتر تا حالا خرابکاری نکرده بود. کارتر این بود: فرصت شوت با پرش دیدی، شوت کن! به خودم گفتم در این سفرِ دور دنیا، خیلی چیزها را می توانم از این جوان یاد بگیرم.
هر کدام از ما یک چمدان و یک کوله پشتی برداشتیم. توافق کردیم که فقط چیزهای ضروری را برداریم. چند تایی شلوار جین، چندتایی تی شرت. کفش های دوندگی، پوتین های بیابانی، عینک آفتابی، به اضافه ی یک جفت شلوار کتونی خاکی رنگ.
من یک دست کت و شلوار هم برداشتم. مدل دو دکمه ای و سبز رنگ. برای این منظور که شاید ایده ی احمقانه ی من به ثمر بنشیند.
۷ سپتامبر ۱۹۶۲. من و کارتر وسایل را ریختیم توی ماشین قدیمی و قراضه کارتر و با سرعت برق و باد رفتیم توی بزرگراه بین ایالتی شماره ی ۵، از دشت جنگلی اُرِگان رد شدیم؛ انگار داشتیم توی ریشه های درختان فرو می رفتیم. به سرعت به سمت قله کاجستان کالیفرنیا راندیم، مسیری که تا بالای کوهستان سبز و مرتفع ادامه داشت، بعدش آمدیم پایین، پایین تا اینکه ساعت ها پس از نیمه شب با سرعت به سانفرانسیسکوی پوشیده از مه رسیدیم. چند روزی را با دوستانمان آنجا سپری کردیم، روی زمین آنها خوابیدیم و سپس سری به استنفورد زدیم و یک خورده خرت و پرت های کارتر را از انباری برداشتیم. دست آخر دمِ یک فروشگاه لیکور فروشی ایستادیم. دو بلیط تخفیف خورده ی هواپیمایی شرکت استاندارد اِرلاینز به هونولولو (پایتخت هاوایی) خریدیم. بلیط یک سره که هشتاد دلار آب خورد.

نظرات کاربران درباره کتاب کفش ‌فروش پیر

تو کتاب نشون میده چطور مدیر عامل نایک اقای نایت این شرکت رو ساخته زیاد به مسائل خصوصیش نپرداخته من زندگینامه چارلی چاپلیین و استیوجابز رو بیشتر از این دوست دارم
در 2 سال پیش توسط saa..._am
حالا همه ترجمه کنین اینو
در 2 سال پیش توسط نغمه
این ترجمه بهتره یا ترجمه انتشارات میلکان ؟ 🤔
در 3 ماه پیش توسط امیر گلچین
چرا اینقد ترجمه اش بده؟
در 1 سال پیش توسط هادی راسخ