فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نقش و نگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین

نسخه الکترونیک کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین

کتاب «چهار اثر فلورانس اسکاول شین» نوشته‌ی نقاش، نویسنده و مشاور آمریکایی «فلورانس اسکاول شین» است. همان‌طور که از نام کتاب مشخص است، این کتاب مجموعه‌ی چهار نوشته‌ی اسکاول ‌شین است. این چهار کتاب عبارت‌اند از: «بازی زندگی و راه این بازی»، «کلام تو، عصای معجزه‌گر توست!»، «در مخفی توفیق» و «نفوذ کلام». زبان اسکاول شین ساده، صمیمی، بی‌تکلف و طنز است؛ ازهمین‌رو به‌راحتی با خواننده ارتباط برقرار می‌کند و در انتقال پیام‌های خود که پرده از حقیقت زندگی بر‌می‌دارد، بسیار موفق بوده است. در بخشی از کتاب «بازی زندگی و راه این بازی» می‌خوانیم: «بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است. هرچند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی‌توان در این بازی برنده شد و پیروز بود و عهد عتیق و عهد جدید، با وضوحی شگفت‌انگیز قواعد این بازی را بیان می‌کنند. عیسی مسیح آموخت که زندگی، بازی بزرگ دادوستد است؛ زیرا آنچه آدمی بکارد، همان را درو خواهد کرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند، به خود او باز خواهد گشت و هر چه بدهد باز خواهد گرفت.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات نقش و نگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. بازی زندگی و چگونگی انجام آن

بازی

بیشتر مردم زندگی را همچون یک نبرد می پندارند، اما زندگی نبرد نیست، یک بازی است.
اگرچه زندگی یک بازی است، اما بدون آگاهی لازم در مورد قانون الهی نمی توان به موفقیتی دست یافت. عهد جدید و عهد قدیم قوانین این بازی را به شیوه ی فوق العاده ملموسی بیان می کند. عیسی مسیح به پیروان خود آموخت که زندگی یک بازی بزرگ و مجموعه ای از «دادن»ها و «پس گرفتن»هاست.
«آدمی هر آنچه را که بکارد، همان را درو خواهد کرد.» این گفتار بدان معناست که هر عملی که از انسان سر بزند - چه در گفتار و چه در کردار - به خود او بازخواهد گشت و در واقع او از هر دستی که می دهد، از همان دست بازپس می گیرد.
اگر انسان نفرت بورزد، نفرت به او بازخواهد گشت و اگر مهر بورزد از عشق بهره مند خواهد شد، اگر پیوسته خرده گیری کند، دنیا او را سرزنش خواهد کرد، اگر دروغ بگوید، بی تردید دروغ خواهد شنید و اگر تقلب کند، دچار آدم های متقلب نیز خواهد شد. افزون بر این، انسان یاد می گیرد که قوه ی تخیل نقش مهمی را در بازی زندگی ایفا می کند.
در نهایت صداقت، قلب یا قوه ی تخیل خود را حفظ کن، چرا که ارکان اصلی حیات همگی از آن نشات می گیرند.

(کتاب امثال سلیمان نبی: ۲۳:۴)

این گفته به این معنی است که انسان هر چه را در نظر خود مجسم کند، بالاخره، دیر یا زود در امور زندگی اش، عینیت (ماهیت خارجی) می یابد. مردی را می شناختم که از یک بیماری خاص می ترسید. بیماری بسیار نادری که احتمال ابتلا به آن اندک بود. با این حال او پیوسته بیماری مذکور را در ذهنش تداعی و در مورد آن مطالعه می کرد، تا آنکه بالاخره این بیماری در بدن وی نمود یافته و او قربانی قوه ی تخیل انحرافی خود شد و درگذشت.
واضح است که برای کامیابی در بازی زندگی، باید «توانایی تصویرسازی ذهنی» را به درستی پرورش دهیم. کسی که از این قدرت برخوردار است می آموزد که تنها باید «خوبی» را به تصویر بکشد و فقط «خواسته های راستین قلب خود یعنی: سلامتی، توانگری، عشق، دوستی، بیان کامل نفس و آرمان های متعالی» را وارد زندگی کند.
تخیل، «قیچی ذهن» نامیده شده و دائما در حال برش دادن تصاویر ذهنی انسان است و انسان بالاخره روزی با حاصل این ساخته های ذهنی، در زندگی واقعی روبه رو می شود. او باید از عملکرد ذهن خود آگاه باشد تا بتواند به گونه ای موفقیت آمیز آن را تحت تعلیم خود قرار بدهد. یونانی ها بر این باورند: «ابتدا خودت را بشناس.»
ذهن آدمی از سه بخش، نیمه هشیار، هشیار و فوق هشیار تشکیل می شود. ذهن نیمه هشیار دارای قدرتی محض و انعطاف پذیر است. این بخش همچون جریان برق و یا نیروی بخار عمل می کند و به هر سویی که برایش مشخص بشود می رود. ذهن نیمه هشیار به خودی خود فاقد هر گونه قدرتی است.
هر چه را که انسان عمیقا حس کرده و یا به روشنی در ذهنش مجسم نماید، بر ذهن نیمه هشیارش نقش بسته و با تمام جزئیات در زندگی او تکوین می یابد.
زنی را می شناسم که در کودکی «وانمود می کرد» یک بیوه زن است! او لباس مشکی به تن کرده و تور سیاه بلندی را بر سر می انداخت و اطرافیانش این کارها را به حساب زیرکی و بانمکی او می گذاشتند. بعدها این دختر بزرگ شد و با مردی که از ته دل عاشقش بود ازدواج کرد، اما متاسفانه پس از مدت کوتاهی شوهر او درگذشت و زن برای سال های سال لباس و تور مشکی به تن کرد. تصویری که او از خود به عنوان یک بیوه زن تجسم کرده بود، بر ذهن نیمه هشیار وی نقش بسته و پس از مدت کمی، بی توجه به عواقب دردناکی که به دنبال داشت، در زندگی زن تحقق یافته بود.
ذهن هشیار را ذهن دنیوی و یا نفسانی نامیده اند. این ذهن، وجود (ظاهری) آدمی است و زندگی را چنان می پندارد که «به نظر می رسد واقعا آن گونه است.» ذهن هشیار، تمام جلوه های مرگ، مصیبت، بیماری، تنگدستی و فلاکت را مشاهده کرده و بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد.
ذهن فوق هشیار، بعد الهی انسان است و بخشی از خداوند است که در نهاد همه ی انسان ها به ودیعه گذاشته شده و جایگاه پندارهای متعالی می باشد، همان «الگوی بی عیب و نقصی» که افلاطون از آن به عنوان «الگوی کامل» یاد کرده است. در واقع خداوند برای هر یک از بندگان خود «مشیتی» را مقدر نموده است.
«جایگاهی است که تنها از آن تو می باشد و هیچ انسان دیگری نمی تواند آن را تصاحب نماید.»
کاری است که جز تو هیچ شخص دیگری را یارای پرداختن به آن نیست و الگوی بی عیب و نقص این گفتار در ذهن فوق هشیار پنهان شده است، هر چند همیشه این اندیشه به ذهن هشیار خطور می کند که این آرمان دست نیافتنی است:
آن چنان نیکوست که گویی تنها یک رویا می باشد.
در واقع سرنوشت راستین بشر «یا مقصد او» از طریق بارقه ی الهی او هر چند وقت یک بار، در درونش نقش می بندد.
با این حال، بسیاری از مردم سرنوشت راستین خود را نادیده می انگارند و به دنبال چیزهایی هستند که در واقع به آنان تعلق نداشته و دست یابی به آن ها سبب خسران و شکست شان می شود.
زنی از من خواست که برایش دعا کنم تا با مردی که عاشق اش بود ازدواج کند. (او از آن مرد تحت عنوان آقای الف یاد می کرد.) به او گفتم: «خواسته ات عدول از قوانین الهی است. من در عوض برایت دعا می کنم که با مردی مناسب (انتخاب الهی) و کسی که بنا به مشیت الهی به تو تعلق دارد، ازدواج کنی. اگر آقای الف، مال تو باشد، هرگز او را از دست نخواهی داد و اگر نه، خداوند فردی به خوبی او را به تو عطا خواهد فرمود.»
او مرتبا با مرد مذکور روبه رو می شد، اما هیچ پیشرفتی در رابطه شان حاصل نمی گردید، تا اینکه یک روز عصر به من تلفن زد و گفت: «باور می کنی که از هفته ی گذشته تاکنون دیگر هیچ کششی نسبت به آقای الف حس نکرده ام.» گفتم: «ممکن است قسمت تو این فرد نباشد. شاید تقدیر مرد دیگری را برایت در نظر گرفته است.» خیلی زود زن با مرد دیگری ملاقات کرد که با نگاه اول عاشقش شده و به او گفته بود که بانوی رویاهایش است. حرف هایی که زن در گذشته آرزو داشت از آقای الف بشنود. این مسئله برای او «شگفت انگیز» بود و به زودی آقای الف را از خاطر برد و دل به مرد مذکور باخت.
این ماجرا گواهی بر «قانون جانشین سازی» است. پنداری نیک جای پندار غلط را گرفته و دیگر هیچ حقی پایمال نمی شود. عیسی مسیح فرمود: «قبل از هر چیز به ملکوت (خدا) پناه ببرید و مصلحت او را بپذیرید، که به زودی این حریم به شما عطا خواهد شد.» و این ملکوت، در درون آدمی است. حریم خداوند، قلمرو پندارهای نیک و گستره ی «الگوی بی عیب و نقص» می باشد.
عیسی (ع) آموخت که گفتار نقش مهمی را در بازی زندگی بر عهده دارد: «براساس گفتارتان مورد بخشش (خداوند) و یا مورد خشم و قهر او قرار خواهید گرفت.»
بسیاری از مردم، با سخنان بیهوده ی خود، فاجعه را به زندگی شان فرامی خوانند.
به عنوان مثال زنی از من پرسید که چرا زندگی اش در مضیقه و تنگنا قرار دارد. او سابقا پول زیادی در اختیار داشت و مالک خانه ای با اثاثیه ی قشنگ بود. مشخص شد که وی اغلب اوقات از اداره ی منزل خود خسته می شده و پی در پی این عبارت را تکرار می کرده است: «از همه چیز بیزار و خسته شده ام. ای کاش در یک آلونک زندگی می کردم.» او به من گفت: «اکنون واقعا در چنین جایی زندگی می کنم.» او در اثر همین گفتار خود به چنان وضعیتی دچار شده بود. ذهن نیمه هشیار آدمی با کسی شوخی ندارد و مردم اغلب ندانسته خود را درگیر تجربه های ناخوشایند می کنند.
نمونه ی دیگر زنی بود که علی رغم برخورداری از ثروت سرشار، دائما به شوخی می گفت: «دارم خود را برای رفتن به گداخانه آماده می کنم.»
او با القای تصورات مربوط به کمبود و محدودیت به ذهن نیمه هشیار خود، پس از چند سال دچار چنان وضعیتی شد.
از آنجا که قانون مذکور دو سویه عمل می کند، خوشبختانه می توان یک شرایط نامساعد را تبدیل به وضعیتی مطلوب کرد.
در یکی از روزهای داغ تابستانی، زنی نزد من آمد و از من خواهش کرد که تدبیر و راه حل مناسبی برای موفقیت و کامیابی به او نشان بدهم. آن زن، خسته، نومید و سرخورده بود و به من گفت که تمام دارایی اش در جهان هشت دلار است. به او گفتم: «خوب است! همان طور که عیسی مسیح ماهی ها و قرص های نان را تبرک کرد و زیادتر نمود، ما نیز به این هشت دلار برکت می دهیم و آن را زیاد می کنیم.» عیسی مسیح به پیروانش آموخت که هر انسانی نیرویی دارد که قادر است برکت ببخشد و نعمت را افزایش دهد، او می تواند شفا بدهد و موفقیت کسب کند. او پرسید: «حالا چه باید بکنم؟» پاسخ دادم: «ندای درونت را دنبال کن. آیا احساس می کنی که باید کاری را انجام دهی و یا اینکه به جایی بروی؟» ندای درون همان شهود، یا درس گرفتن از قلب خویشتن است. ندای درون راهنمای خطاناپذیر آدمی است و در فصل های آینده در مورد قوانین آن به تفصیل صحبت خواهد شد.
زن گفت: «نمی دانم، فکر می کنم «حسی» در درونم، مرا تشویق می کند که به خانه ام باز گردم و من حتی به سختی پول کرایه ی ماشین را در بساط دارم.» خانه او در یک شهر دورافتاده قرار داشت و این امر نیز خود، یکی از گرفتاری های او به شمار می رفت و ذهن استدلالی (و یا خرد) او حکم می کرد که: «در نیویورک بمان، کاری دست و پا کن و کمی پول در بیاور.» به او گفتم: «هرگز نسبت به یک «احساس» بی توجه نباش!» و عبارات زیر را برای او ادا کردم:

«پروردگارا، جاده ی فراوانی و نعمت های بی شمارت را بر این زن بگشای. اکنون او آهن ربای قدرتمندی است که هر آنچه را که بنا بر مشیت الهی تو، به او تعلق می گیرد، می رباید.» سپس گفتم که این عبارت را «پیوسته تکرار کن». او بلافاصله به سوی خانه اش شتافت و در همان جا خانمی از اقوام قدیمی به او تلفن کرده و موجب ارتباط مجدد آن زن با یکی از آشنایان سابقش شد، و این آشنایی برای او هزاران دلار ثروت به ارمغان آورد. او اغلب به من گفته است که «داستان زنی را که با هشت دلار در جیب و یک «احساس» در دل نزدت آمد.» برای مردم تعریف کن. همیشه در کوره راه های زندگی آدمی نعمت و فراوانی وجود دارد. نعمت هایی که تنها از طریق ایمان، آرزو و یا کلام تجلی پیدا می کنند. عیسی مسیح آشکار کرد که این انسان است که باید اولین قدم را در راستای تحقق بخشیدن به آمالش بردارد:

«بطلبید، که به شما داده خواهد شد، بجویید، که خواهید یافت، بکوبید تا درها به روی تان گشوده شود.» 

«انجیل متی: ۷:۷»

در کتاب مقدس چنین نوشته شده است: «با توجه به کردارم، بر من حکم کنید.»
خداوند باری تعالی، خرد لایتناهی، از ازل پاسخگوی بزرگ ترین و کوچک ترین خواسته های آدمی بوده است. هر آرزویی، گفته یا ناگفته، یک خواسته است و ما غالبا از مشاهده ی برآورده شدن آنی این آرزوها شگفت زده می شویم.
در یکی از روزهای نزدیک عید پاک، با مشاهده ی بوته های گل زیبای رز پشت ویترین مغازه ها، آرزو کردم که یکی از آن ها را داشته باشم و در یک لحظه در ذهنم مجسم کردم که بوته ای از گل رز جلوی در خانه ی من قرار دارد. عید با یک بوته ی زیبای گل رز فرا رسید. فردای آن روز از دوستم تشکر کرده و به او گفتم که وی همان چیزی را برایم فرستاده بود که همیشه آرزویش را داشتم. او پاسخ داد: «من برایت گل سوسن فرستاده بودم نه گل رز!» مثل اینکه مرد گل فروش در ارسال سفارش دچار اشتباه شده، به سادگی یک بوته ی رز را به جای گل سوسن برایم فرستاده بود، چرا که من عملاً قانون مورد نظر را به کار برده بودم و «باید» صاحب یک بوته ی گل رز می شدم.
هیچ چیز جز ترس و شک نمی تواند بین انسان و آرمان های والا و آرزوهای قلبی او فاصله بیندازد. در زمانی که آدمی بتواند «مراد دلش را بدون دغدغه طلب نماید» هر خواسته ی وی در دم مستجاب خواهد شد.
در فصل های آینده به طور مفصل در مورد علل علمی این امر و روش زدودن ترس از خودآگاهی، توضیح داده خواهد شد.
تنها دشمن آدمی، ترس از فقدان، ترس از بیماری، ترس از شکست و یک «احساس ناامنی» ناشی از قرار داشتن در شرایطی خاص است. عیسی مسیح در این باره گفت: «ای کم ایمانان، چرا هراسانید؟» 

«متی ۲۶:۸»

بنابراین مشخص است که باید ایمان را جایگزین ترس کرد، چرا که در واقع ترس خود یک جور ایمان وارونه است و باور داشتن بدی به جای ایمان به خوبی.
هدف از بازی زندگی، مشاهده ی بی چون و چرای خوبی های یک نفر و به فراموشی سپردن کلیه ی تصاویر ذهنی مربوط به بدی های اوست و برای نیل به این مقصود لازم است که در راستای محقق ساختن خوبی، ذهن نیمه هشیار خود را بارور سازیم.
مرد بسیار زیرکی که تاجر بسیار موفقی نیز بود، به من گفت که توانسته هراس های خود را به یاری یک تابلوی دیواری به یکباره نابود کند. او این عبارت را با خط درشت روی تابلو نوشته بود: «دلواپسی چرا؟ آن هم برای آن چیزی که ممکن است هرگز رخ ندهد.» این واژه ها چنان بر ذهن نیمه هشیار او حک شده بودند که او اعتقاد راسخی پیدا کرده بود که تنها خوبی یارای آن را دارد که وارد زندگی اش شده و در نتیجه فقط خوبی می تواند تجلی یابد.
در فصل بعد، راه های گوناگون اثر گذاشتن بر ذهن نیمه هشیار بررسی می شود. با وجود آنکه این ذهن خدمتگزار همیشگی انسان است، آدمی باید در دادن دستورات درست به آن دقت کافی را مبذول دارد. انسان همیشه یک شنونده و همراهی خاموش را در کنار خود دارد یعنی ذهن نیمه هشیارش را.
هر پندار و هر گفتاری مو به مو بر این همراه اثر می کند. مثل خواننده ای که صدایش را بر صفحات حساس گرامافون ضبط می کند، تمام اجزای صوت و لحن صدای او بر این صفحه ها حک می شوند و حتی صدای سرفه ها و درنگ هایش نیز در این عمل ضبط خواهند شد. پس بگذارید همه ی صفحات قدیمی و ناخوشایند ضبط شده در ذهن نیمه هشیار را پاک کنیم. صفحه هایی را که در زندگی مان دوست نداریم نابود کنیم و به جای آن ها صفحاتی نو و زیبا را ثبت نماییم.
این گفته ها را با صلابت و اعتقاد راسخ و صدای بلند ادا کنید: «اکنون با گفتارم هر پندار نادرست حک شده بر ذهن نیمه هشیارم را در هم می شکنم و نابود می کنم. از آنجا که همه ی این توهمات زاده خیالات بیهوده خود من هستند، با نابودیشان دوباره به ذرات تهی و غبار مانند خود بازمی گردند. به یاری خدایی که در قلبم جای دارد، چیزهای کامل و نابی را در ذهنم ضبط می کنم. صفحه هایی از سلامتی، ثروت، مهرورزی و ابراز وجود تمام و کمال.»
چارچوب هستی و نهایت بازی زندگی چنین است.
در فصل های آینده بیان می شود که انسان چگونه می تواند شرایط خود را با دگرگون کردن گفتارش «تغییر» دهد و هر انسانی که از این قدرت کلامی بی خبر باشد، از قافله عقب مانده است.
«مرگ و زندگی، هر دو تحت اختیار زبان هستند.»

«کتاب امثال سلیمان نبی: ۲۱: ۱۸»

قانون رفاه

«همانا پروردگار مهربان پشت و پناهت خواهد بود و صاحب مال و مکنت خواهی شد.»

یکی از پیام های مهم کتب مقدس به نوع بشر، به این حقیقت اشاره دارد که پروردگار متعال همواره یاور آدمی است و انسان قادر می باشد از طریق «گفتار» خود آنچه را که طبق مشیت الهی از آن اوست، کسب کند. اما به هر حال، تنها با ایمانی راسخ به قدرت این «گفتار» می توان از گنجینه ی یادشده بهره مند گردید.
یکی از پیامبران خدا چنین گفته است: «هیچ کدام از گفته هایم هدر نخواهد رفت بلکه به همان جایی بازمی گردد که از آن زاده شده است.» اینک می دانیم که گفتار و پندارمان از نیروی زیادی برخوردارند به طوری که حتی می توانند به جسم و زندگی ما نیز شکل بدهند.
زنی افسرده نزد من آمد و گفت که باید تا پانزدهم همان ماه مبلغ سه هزار دلار به حساب خود واریز کند وگرنه تحت تعقیب قانونی قرار خواهد گرفت و از آنجایی که توانایی تهیه ی آن مبلغ را نداشت، بسیار افسرده بود.
به وی گفتم: «خداوند یار و یاور انسان است و به هر نیازی، لبیک می گوید.» پس گفتار صحیح و لازم را بر زبان جاری کردم و پیشاپیش شکر خدا را به جای آوردم که پول لازم را در زمان مناسب و به طریق شایسته به دست آن زن می رساند و به او گفتم که باید به خداوند ایمانی راسخ داشته باشد و طوری رفتار کند که این ایمان را نشان دهد. روز موعود فرارسید، اما از پول خبری نشد.
آن زن به من تلفن کرد و از من پرسید چه باید بکنم؟
به او گفتم: «امروز آخر هفته است و تا پس فردا کسی کاری به تو نخواهد داشت. باید به صورتی رفتار کنی که حس ثروتمند بودن به تو دست بدهد. تنها با نمایش ایمانی قوی می توانی مبلغ لازم را به دست آوری.» وی از من درخواست کرد که ناهار را با او صرف کنم تا قوت قلبی بگیرد. وقتی در رستوران به او پیوستم، گفتم: «زمان صرفه جویی نیست، غذایی گران قیمت سفارش بده و به گونه ای رفتار کن که گویی هم اکنون سه هزار دلار پول داری.»
«اگر در هنگام دعا باور داشته باشید که به هر چه می خواهید می رسید، همانا آن را دریافت خواهید کرد.»
طوری رفتار کنید که گویی آنچه را می خواهید در اختیار دارید. فردای آن روز با من تماس گرفت و درخواست کرد تا تمام روز در کنارش باشم. به او گفتم: «نه، خداوند حامی توست و هرگز یاری او به تاخیر نخواهد افتاد.»
عصر همان روز دوباره به من زنگ زد و با شور و شعف فراوان گفت: «عزیزم معجزه شد. صبح که در اتاقم نشسته بودم، زنگ زدند. به مستخدمه ام گفتم حوصله ی کسی را ندارم. او گفت: «پسر عموی تان که ریش سفید بلندی دارد، پشت در ایستاده است.» گفتم: «در را باز کن، می خواهم او را ببینم.» پسر عمویم در حال دور شدن از خانه ام بود، که با صدای مستخدمه بازگشت و نزد من آمد. ساعتی با هم صحبت کردیم. ناگهان از من پرسید: «راستی اوضاع مالی ات چطور است؟» گفتم شدیدا در مضیقه ام و به سه هزار دلار نیاز مبرم دارم. وی گفت: «تا اول ماه این مبلغ را به تو خواهم داد.» نمی خواستم بگویم که تا فردا بیشتر فرصت ندارم. به خود گفتم: «به دعا ادامه می دهم.» به آن خانم گفتم: «قادر متعال هرگز تاخیر نمی کند، چنان به درگاهش شکر می گزارم که گویی پول مورد نیاز تو از طرقی نامرئی و به موقع به دستت خواهد رسید.» فردای آن روز پسر عمویش به وی زنگ زد و از او خواست تا به نزدش برود و آن مبلغ را بگیرد. آن روز عصر، زن سه هزار دلار نقد در حساب بانکی خود داشت و توانست با خوشحالی و به سرعت چک هایش را بنویسد.
اگر کسی در اعماق وجود خود آماده ی بدبخت شدن باشد، اما از خدا انتظار داشته باشد که او را کامیاب کند، اوضاع همانی می شود که او آماده ی آن شده است. مردی نزد من آمد و خواست برایش دعا کنم تا قرض هایش را بپردازد. دریافتم که او خود را برای روزی آماده می کند که قرضش ادا نشده باشد. او با این کارش اثر دعای مرا خنثی می کرد. در مقابل وی باید روزی را مجسم می کرد، که بدهی اش پرداخت شده است.
در کتاب های آسمانی مثال های زیادی در این زمینه وجود دارد. یکی از این نمونه ها داستان سه سلطان است، که در صحرا بی هیچ آب و آذوقه ای برای سپاهیان، سرگردان بودند. آنان با «الیاس» پیامبر خدا مشورت کردند و او چنین گفت: «همانا خداوند یکتا می فرماید: هر چند نه بادی خواهد وزید و نه بارانی خواهد بارید، این بیابان سیراب خواهد شد.»
انسان باید آماده ی دریافت چیزهایی باشد که می خواهد. آن هم زمانی که حتی بارقه ی کوچکی که دال بر تحقق آرزویش باشد، موجود نباشد.
به عنوان مثال، زنی در سالی که شهر نیویورک با مشکل جدی مسکن مواجه بود، مجبور به یافتن آپارتمانی برای سکونت شد. این امر محال به نظر می رسید و دوستانش با تاسف به وی می گفتند: «چه حیف که باید اثاثیه ات را رها و در هتل زندگی کنی.» او پاسخ می داد: «دل تان برای من نسوزد. من یک اَبَرانسان هستم و آپارتمان جدیدی پیدا خواهم کرد.» وی مدام چنین می گفت: «پروردگار متعال راه های رسیدن به آپارتمان مناسب را برای من هموار خواهد کرد.» او می دانست که خداوند هیچ خواسته ای را بی جواب نخواهد گذاشت. او «غیرشرطی» شده و در یک حالت معنوی فعال قرار داشت و بر این باور بود که «وقتی خدا با کسی است، دنیا با اوست.» در حالی که غرق در تفکر و عبادت بود، به فکر افتاد که چند پتوی نو بخرد، اما افکار ناخوشایند - ذهن استدلالی - به وی نهیب می زد: «چرا پتو می خری، شاید بالاخره نتوانی آپارتمان اجاره کنی و از پتوها استفاده نمایی؟» اما او مبادرت به خرید پتوها نمود و دائما با خود می گفت: «با خریدن این پتوها، شرایط را برای رسیدن نعمت های خدا آماده می کنم.» وی خود را آماده ی رفتن به آپارتمانی می کرد و گویی پیشاپیش جایی را برای سکونت پیدا کرده بود. ناگهان از میان دویست متقاضی، او توانست صاحب یک آپارتمان شود، پتوها نماد ایمان فعال بودند.
رسیدن به این مرتبه ی معنوی برای یک انسان عادی، کار ساده ای به نظر نمی رسد، زیرا باید افکار منفی و شک و تردید را از ذهن نیمه هشیار شست و با این «سپاه بیگانگان» مبارزه کرد و این همان چیزی است که از آن به عنوان «تاریک ترین ساعات پیش از سپیده دم» یاد می شود. افکار ناراحت کننده و شکنجه آور، نمود این سپاهیان هستند.
تنها با باوری عمیق به خداوند، می توان تفکرات کهنه را از ذهن نیمه هشیار شست و مسئله را حل کرد.
در این زمان است که فرد می بایست به طور مداوم عبارات تاکیدی خود را تکرار کرده و به گونه ای از خداوند تشکر کند که گویی پیشاپیش حاجت خود را گرفته است. «پیش از آنکه دعا کنید، آن را مستجاب خواهم کرد.» این بدان معناست که هر سعادت و موهبت الهی هم اکنون منتظر است تا در پی دعای انسان، بر او نازل شود.
آدمی به اندازه ای مورد لطف خداوند قرار می گیرد که خود را لایق آن می داند. انسان ها تنها مالک چیزی خواهند شد که با دیده ی جان آن را مشاهده می کنند. هر کار بزرگ و هر دستاورد مهم، از طریق چنین بینشی به منصه ی ظهور می رسد و غالبا پیش از چنین رویدادهای عظیمی، شکست و ناکامی هایی به بار خواهد آمد.
به هر حال کسی که از قانون الهی با خبر است، در مواجهه با ناکامی های ظاهری خود را نمی بازد و در حالی که هنوز «در اسارت» به سر می برد، خود را با اندیشه ی رهایی زنده نگاه می دارد. او بدان گونه خود را امیدوار می سازد که خداوند وی را یاری می کند و چنان سجده ی شکر برمی آورد که گویی آزاد شده است.
پیامبران خدا همواره به پیروان شان گفته اند: «مگر نمی گویید فصل برداشت محصول چهار ماه دیگر است؟ زنهار، به شما می گوییم چشمان تان را بگشایید و مزارع را بنگرید، زیرا محصول هم اکنون آماده ی درو است.» بصیرت پیامبران «دنیای ماده» را می درد و بدین گونه است که جهان بعد چهارم بر آن ها تجلی می یابد و چیزها همان گونه می نمایند که در واقع هستند. از دیدگاه ذهن الهی همه چیز کامل و بی عیب و نقص است. بنابراین، هر انسان می باید همواره پایان راه را مجسم کرده و نمود محقق شده ی خواسته اش را در ذهن مرور کند. این خواسته ممکن است تندرستی، عشق، مال و ثروت، ابراز کامل وجود، مسکن یا دوستانی خوب باشد. این خواسته ها در ذهن الهی به طور کامل و جامعی نقش بسته اند. (ذهن الهی، همان ذهن فوق هشیار آدمی است.)
این تصاویر باید از درون او سرچشمه بگیرند، چرا که ذهن الهی در درون هر انسانی حضور دارد. برای مثال، مردی نزد من آمد و از من خواست که برای کامیابی او دعا کنم. دعایی که برای او کردم، مربوط به این مورد بود که او بتواند در طی مدت معینی، برای سامان دادن به شرکت خود، مبلغ پنجاه هزار دلار پول به دست آورد. زمان مقرر تقریبا فرارسیده بود و وی عاجزانه از من کمک می خواست. کسی حاضر نبود تا در شرکت او سرمایه گذاری کند و بانک از پرداخت وام به وی خودداری می کرد. به او گفتم: «فکر می کردم وقتی بانک از دادن وام به تو خودداری کند، روحیه ات را از دست خواهی داد، بنابراین حالا که می توانی خودت را کنترل کنی، خواهی توانست بر هر شرایط ناخوشایندی نیز فایق آیی. به بانک برو و من نیز برایت دعا خواهم کرد.» دعای من بدین صورت بود: «تمام کسانی که در بانک می باشند، همچون دانه های زنجیری که به عشق خداوند متصل هستند، با تو نیز با مهربانی روبه رو و وصل خواهند شد. بگذار مشیت الهی در این شرایط نصیب حال تو شود.» مرد پاسخ داد: «خانم، چه می گویی؟ از محالات صحبت می کنی؟ فردا آخرین روز کاری است و بانک راس ساعت دوازده بسته می شود و من هم زودتر از ساعت ده نمی توانم خود را به آنجا برسانم. به هر حال، اگر این کار را هم بکنم، آنان کمکی نخواهند کرد، زیرا دیگر دیر شده است.» به او گفتم: «خداوند نیازی به زمان ندارد و برای او هیچگاه دیر نیست. برای خداوند هیچ ناممکنی معنا ندارد.» و افزودم: «من راجع به تجارت اطلاع چندانی ندارم اما خداوند را به خوبی می شناسم.» وی پاسخ داد: «وقتی اینجا نشسته ام و به تو گوش می دهم، همه چیز آسان به نظر می رسد ولی رفتن به آنجا کار وحشتناکی است.» او در شهر دوری زندگی می کرد و تا یک هفته از او بی خبر بودم. سرانجام نامه ای بدین مضمون به دستم رسید: «حق با شما بود. پول را به دست آوردم و دیگر هرگز در مورد حقیقت گفته هایتان تردیدی به دل راه نخواهم داد.»
چند هفته بعد وی را دیدم و به او گفتم: «به من بگو آن روز چه اتفاقی افتاد؟» او در جواب من چنین گفت: «آن روز قطار من با تاخیر و یک ربع مانده به دوازده به مقصد رسید. به آرامی وارد بانک شدم و گفتم برای وام آمده ام. آنان نیز بدون هیچ بهانه ای، آن مبلغ را به من دادند.»
از آنجا که پروردگار متعال هیچ گاه دیر نمی کند، آن مرد در مدت پانزده دقیقه نیز توانست به خواسته اش برسد. این ماجرا به او نشان داد که پروردگار هرگز او را تنها نمی گذارد. او تنها نیاز داشت تا کسی - مثل من - دیده ی درونش را بگشاید و این رسالتی است که هر انسانی بر دوش دارد، تا همنوعش را یاری نماید.
پیامبران الهی با علم به این حقیقت بود که اظهار داشتند: «هر گاه دو تن در دنیا چیزی را از خداوند طلب کنند، دعایشان برآورده خواهد شد.» کسی که خود درگیر امور روزمره ی خویش است، نسبت به اجابت دعایش مشکوک و مردد خواهد بود.
اما دوست یا «شفابخش» به وضوح، کامیابی، تندرستی و توانگری رفیقش را دیده و ایمانش متزلزل نخواهد شد. چرا که خود از اوضاع نابسامان به دور است.
«تجسم کامیابی دیگران» ساده تر از تجسم کامیابی برای خویشتن است. از این رو کسی که حس می کند نیازمند دعای دیگران می باشد، باید از دوستان خود التماس دعا داشته باشد.»
یکی از علمای ربانی روزی گفت: «کسی که خود را کامیاب می پندارد، هرگز تباه نخواهد شد.» چنین امری مبین قدرت پندار بوده و از این جهت است که بسیاری از افراد موفق، کامیابی خود را مدیون همسر، خواهر یا دوستی می دانند که به آنان «ایمان داشته اند» و لحظه ای ایمان شان نسبت به این الگوهای بی نقص متزلزل نشده است.

قدرت گفتار

«براساس گفتارتان مورد بخشش خداوند و بر همان مبنا مورد خشم و غضب او واقع خواهید شد.»

کسی که به قدرت گفتار آگاهی دارد، سعی می کند مراقب حرف زدنش باشد. او با بررسی اثر گفتارش درمی یابد، پیامد سخنانش «بی هدف و بیهوده» نیست. انسان به طور پیوسته و از طریق گفتارش قانون هایی را در مورد خود وضع می کند.
مردی را می شناختم که می گفت: «همیشه از اتوبوس جا می مانم. محال است در هنگام توقف اتوبوس در ایستگاه به آنجا برسم.» دخترش می گفت: «همیشه به موقع به ایستگاه می رسم. اتوبوس دقیقا همان لحظه ای به ایستگاه می رسد که من در آنجا باشم.» این امر سالیان سال تکرار شد. هر یک از این پدر و دختر قوانین مخصوص به خود را وضع کرده بودند. یکی از آن ها قانون شکست و دیگری قانون کامیابی را. این روان شناسی خرافات است.
هر چند نعل اسب و یا پای خرگوش(۲۴) به خودی خود دارای هیچ قدرت خاصی نیستند، اما اعتقاد و باور به خوش یمنی این اشیا، سبب پیدایش چشمداشت هایی در ذهن نیمه هشیار انسان شده و مقدمه ای بر شرایط خوش شانسی می شوند. در هر حال خرافات به حال کسی که از لحاظ معنوی تکامل یافته و اصول متعالی را باور داشته باشد، مفید نیست. انسان نباید به دنبال مسائل پوسیده و کهنه ی خرافی باشد و باید همه ی این «بت ها» را درهم بشکند.
اوضاع کاری دو تن از شاگردانم که تجار موفقی نیز بودند، به یکباره دگرگون شد. با تجزیه و تحلیل اوضاع مشخص گردید که هر یک از آن ها، به جای استفاده از نیروی خداوند و توسل به گفتار مثبت، «میمون های شگون دار»(۲۵) خریده بودند.
به آن ها گفتم: «می بینم که در عوض ایمان به خداوند یکتا به این میمون ها دل بسته اید. میمون هایتان را دور بیندازید و از خداوند طلب بخشایش کنید.» چرا که انسان در اثر توبه، از شر گناهان خود رهایی می یابد. آن ها «میمون های شگون دار» خود را دور انداختند و دوباره کارشان رونق گرفت. البته ضرورتی ندارد که همه ی زیورآلات و اشیای شگون آور و یا نعل اسب ها را نابود کرد، بلکه باید تشخیص داد که قدرت همه ی این ابزارآلات، قدرت خداوند یگانه است و همه ی این اشیا نمادی برای امیدواری انسان به رحمت خداوند هستند.
روزی به همراه دوستی پریشان حال از خیابان عبور می کردیم. او متوجه نعل اسبی شد و آن را از زمین برداشت و قلبش مالامال از امید و شادی گردید: «خداوند این نعل اسب را برای من فرستاده تا به من قوت قلب بدهد.» هر چند این پندار یک تصور شخصی بود اما کمک کرد که امیدش تبدیل به ایمان شده و نتیجه ی شگفت انگیزی برایش به ارمغان آورد. این زن به نیروی حقیقی نهفته در پس نعل اسب یعنی به خداوند اعتقاد داشت. (برعکس آن دو مردی که فقط خوش یمنی میمون هایشان را باور داشتند.)
از آنجا که اعتقاد به «نحس» بودن بعضی از اتفاقات و اشیاء اجتناب ناپذیر به نظر می رسد، رهایی از حس ناامیدی و دلسردی ناشی از این باورها بسیار مشکل است. تنها راهی که به نظر می رسد سودمند باشد، باور این گفتار است که: «تنها قدرت مطلق متعلق به خداوند بزرگ است. بنابراین سرخورده شدن و ناامیدی بی معنی است و یاد خدا به انسان اطمینان و شادمانی می بخشد.» و به مجرد تغییر دادن ذهن نیمه هشیار، قلب انسان به سوی شادی و خوشبختی گشوده می شود.
دوستی داشتم که هرگز از زیر یک نردبان رد نمی شد. به او گفتم: «دلیل این ترس آن است که تو قدرت خدا را تنها قدرت حاضر نمی دانی و در عوض به وجود خیر و شر اعتقاد داری. از آنجایی که خداوند قدرت مطلق است و هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد، اعتقاد به خیر و شر بیهوده است و انسان از روی نادانی برای شر قدرتی قائل می شود. تو برای آنکه ثابت کنی فقط نیروی خداوند را باورداری و بدی واقعیت ندارد باید از زیر اولین نردبانی که بر سر راهت قرار گرفت عبور کنی!» چند روز بعد به بانکی رفت و تصمیم گرفت که یک حساب بانکی باز کند. اما در سر راه رسیدن به صندوق یک نردبان قرار داشت! و او برای رسیدن به آنجا باید از زیر نردبان رد می شد. ترس بر او چیره شد و از تصمیمش منصرف گردید. آن زن نتوانست از نزدیک با مشکلش رو در رو شود. اما برای یک لحظه حرف مرا دوباره به خاطر آورد و تصمیم گرفت که باز گردد و آن کار را انجام بدهد. آن لحظه، یک موقعیت حساس در زندگی اش بود، چرا که نردبان ها سالیان سال او را در اسارت خود نگاه داشته بودند. پس از راهی که آمده بود بازگشت تا به صندوق مورد نظر برود. در کمال شگفتی مشاهده کرد که نردبان را از آنجا برده اند. غالبا چنین است! و انسان هنگامی که تصمیم می گیرد با نقطه ضعف هایش رو در رو بشود، آن ها از مسیر او کنار می روند.
این قانون «پذیرش» است که ظاهرا درک آن کمی مشکل به نظر می رسد. از آنجا که شجاعت، مشتمل بر نبوغ و جادو است، با جسارت و بی باکی با ترس هایتان روبه رو شوید تا ببینید که چگونه ناپدید می شوند!
در واقع ترس این زن از نردبان، آن را به مسیر او فراخوانده و شجاعتش آن را کنار زده بود. نیروهای نامرئی همواره در اختیار کسی است که «زمام زندگی اش را همیشه در دستان خود بگیرد، هر چند خود به این امر آگاه نباشد.» حاصل گفتار سنجیده آن است که هر چیزی که بر زبان آید، سرانجام به سوی صاحبش بازمی گردد و لاجرم کسانی که دائما از بیماری سخن می گویند، بیمار می شوند و انسان باید نسبت به گفتارش توجه کافی مبذول داشته باشد.
دوستی دارم که هر چند وقت یک بار مرا دعوت به یک «درد دل قدیمی» می کند. تقریبا نصف این «درد دل قدیمی» درباره ی سخنان منفی و مسائلی همچون کمبود، ضرر، شکست و بیماری است. من هم پاسخ می دهم: «نه، خیلی ممنون! به اندازه ی کافی از این درد دل های قدیمی شنیده ام. صحبت هایی که برایم خیلی گران تمام شده اند. خوشحال می شوم اگر درد دل های جدید داشته باشیم و در مورد چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم، نه آنچه که نمی خواهیم!»
مثلی است که می گوید انسان باید تنها در سه صورت از زبانش استفاده کند: برای «شفا»، «موفق شدن» و «دعای خیر». آنچه را که برای دیگران بخواهید، برای خودتان اتفاق می افتد، چرا که در واقع نتیجه ی گفتار و پندار انسان به سوی خودش بازمی گردد.
«نفرین ها دامن گیر خود انسان می شوند، مثل مرغ و خروس هایی که نزدیک غروب به سوی لانه بازمی گردند!»
اگر کسی آرزوی «بدبختی» کسی را داشته باشد، مطمئنا خودش دست به گریبان «بدبختی» می شود و اگر دعا کند که دیگران کامروا بشوند، در واقع برای کامیابی خویش دعا کرده است.
ممکن است که جسم انسان نیز از طریق پندار و گفتار نیک اش شفا یابد و بیماری از وجودش رخت بربندد. دانشمندان ماوراءالطبیعه بر این باورند که تمامی بیماری ها ریشه ی روانی دارند و پیش از شفای «جسم» باید «روح» را مداوا کرد. «روح» انسان همان ذهن نیمه هشیار اوست و باید تفکر و پندار نادرست را از آن دور ساخت. در مزمور بیست و سوم نوشته شده است: «او روحم را التیام بخشید.» این بدان معنی است که به یاری پندار نیک می توان «روح» و یا ذهن نیمه هشیار را مداوا کرد.
«پیوند عارفانه»، پیوند روح و روان است با یکدیگر و ادغام ذهن نیمه هشیار با ذهن فوق هشیار و همه ی این ها باید با هم یکی شوند. هنگامی که پندارهای نیک و ستوده ذهن فوق هشیار را دربرمی گیرند، خدا و انسان یکی می شوند: «من و خدا یکی هستیم.»
و در این لحظه انسان وارد سرزمین پندارهای ملکوتی می شود. او تصویری است از پروردگار خود و کردگار به او اجازه داده که اشرف مخلوقات و کائنات و ذهن و جسم خود باشد.
در اثر بی اعتنایی به اصل «مهرورزی» بیماری ها و ناکامی ها پدید می آیند و فرمان جدیدی که به شما می دهم این است: «به یکدیگر عشق بورزید»، چرا که عشق و حسن نیت، در بازی زندگی نقش اصلی را بر عهده دارد.
زنی را می شناختم که سال های سال گرفتار یک بیماری پوستی بود. پزشکان از علاجش قطع امید کرده و او افسرده شده بود. از آنجایی که کارش هنرپیشگی تئاتر بود، می ترسید مبادا شغل و تنها منبع درآمد خود را از دست بدهد. او توانست در اولین شب نمایش یک تئاتر، اجرای بسیار خوبی از خود ارائه و مورد تحسین منتقدین و تماشاچیان قرار بگیرد. اما فردای آن روز، در پی عیب جویی یکی از هنرپیشه های حسود، با حکم اخراج خود روبه رو شد.
نفرت و بیزاری چنان وجود او را در برگرفت که مصمم به کناره گیری از کار مورد علاقه اش شد.
اما با گریه و زاری با خود تکرار می کرد: «خدایا، نگذار از این مرد متنفر شوم.» او آن شب را در «سکوت» سپری کرد و پیوسته گفت: «به زودی در سکوتی محض فرو می روم و حس می کنم که با آن مرد، خودم و همه ی دنیا آشتی کرده ام. به مدت دو شب این کار را می کنم و در روز سوم بیماری پوستی ام نیز کاملاً بهبود پیدا می کند.» او با یاری عشق و حسن نیت توانست قانون مهرورزی را به کاربرد. «عشق، سرسپردن به قانون خداست.» به زودی بیماری از وجودش رخت بر بست، همان بیماری ای که ریشه در نفرت داشت و در ذهن نیمه هشیارش نقش بسته بود.
عیب جویی پیوسته، باعث پیدایش بیماری «رماتیسم» می شود چرا که تفکرات انتقادی و ناسازگارانه در خون لخته ایجاد کرده و سبب سخت شدن مفاصل می شوند. حسد، تنفر، کینه جویی، ترس و مسائلی از این قبیل، مولد غدد سرطانی هستند. در واقع هر مرضی زاده ی یک ذهن مغشوش است. گاهی در کلاس هایم به این مسئله اشاره می کنم که: «فایده ای ندارد از خود سوال کنیم «مشکلت چیست؟» به جای آن باید بپرسیم: «چه چیزی عامل پیدایش این مشکل بوده است؟» کینه جویی که از عوامل اصلی بیماری است، شریان ها را سخت کرده و باعث نارسایی کبدی می شود و بر بینایی اثرات سوء می گذارد. ارمغان کینه توزی، فلاکت ابدی است.
روزی به خانمی سر زدم که می گفت از خوردن یک صدف سمی، بیمار شده است. به او گفتم «صدف کاملاً بی خطر بوده است، تو آن را سمی کرده ای!، مشکلت چیست؟» پاسخ داد: «نوزده نفر...» او با نوزده نفر مشکل داشت! و آن چنان ناسازگار بود که یک صدف سمی را به خود جلب کرده بود.
هر ناسازگاری خارجی، حاکی از یک ناسازگاری درونی است: «رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون.»
تنها دشمنان انسان، در وجود خودش نهفته شده اند: «و دشمنان انسان، آن هایی هستند که در اندرونی خانه اش به سر می برند.» از آنجا که این کره ی خاکی با عشق هستی اش را آغاز کرد، باید بر «عیب جویی» که نقطه ی مقابل «مهرورزی» است، غلبه نمود.
پیام عیسی مسیح «صلح و صفا بر روی زمین و حسن نیت نسبت به همنوعان» بوده است. انسان روشن بین تلاش می کند که با همنوعش خوش رفتاری کند. او سعی می کند که خوش طینت باشد و خیر و صلاح همه ی انسان ها را بخواهد. مسئله ی حیرت انگیز آن است که اگر کسی طالب شادکامی دیگران باشد، هرگز مورد آزار آنان قرار نمی گیرد.
مردی نزد من آمد و از من خواست که «راه چاره ای» به او پیشنهاد کنم تا کارش رونق بگیرد. او فروشنده ی ماشین آلات صنعتی بود و اظهار می کرد که یکی از رقبایش با داشتن دستگاهی بهتر نبض بازار را در چنگ خود دارد. دوست من بیمناک بود که مبادا شکست بخورد. به او گفتم: «قبل از همه چیز ترس را نابود کن و باور کن که خداوند حافظ و حامی اموال و منافع توست، ایمان داشته باش که خداوند در زمان سختی و مشکلات به یاری تو می شتابد. خواست الهی آن است که مرد «مناسب»، دستگاه «مناسب» را خریده و به مشتری «مناسب» می فروشد. و اضافه کردم: «نسبت به رقیبت عیب جو مباش. در عوض تمام روز برایش دعا کن و از خداوند بخواه که اگر فروش ماشین با خواسته ی الهی مغایرت دارد، این معامله صورت نگیرد.»
مرد، بدون ترس و در نهایت آرامش خاطر و پذیرش خیر و صلاح خود، در حالی که برای رقیبش دعا می کرد در جلسه ی مذکور حضور یافت. نتیجه خارق العاده بود. ماشین رقیب کار نکرده و او بدون هیچ مشکلی ماشین خود را فروخته بود.
«هر آینه به تو می گویم به دشمنانت مهر بورز، برای کسی که به تو دشنام می دهد طلب آمرزش کن، در حق کسی که به تو بدی می کند نیکی روا بدار و برای آنان که مغرضانه از تو سوء استفاده می کنند دعا کن.»
حسن نیت، همچون هاله ای روحانی، وجود صاحبش را دربرمی گیرد و «هیچ سلاحی به او آسیبی نمی رساند.» به عبارت دیگر، عشق و حسن نیت، دشمنان نهفته در درون انسان را نابود کرده و در نتیجه، هیچ دشمن خارجی نیز باقی نمی ماند!
«آن کسی که خیر و صلاح دیگران را بخواهد، در جهان در آرامش خواهد زیست.»

قانون عدم ایستادگی

«در برابر بدکار مقاومت نکنید و تحت تاثیر شرارت قرار نگیرید و سعی کنید که به یاری نیکی، بدی را مغلوب سازید.»

هیچ چیزی نمی تواند در برابر یک انسان «پذیرا» و «انعطاف پذیر» تاب آورد. چینیان بر این باورند که دلیل قدرت زیاد آب، انعطاف پذیری فوق العاده ی آن است. آب می تواند سنگ ها را فرسایش دهد و هر چه را که سر راهش قرار گیرد، با خود ببرد.
عیسی مسیح گفت: «در برابر بدکار مقاومت نکنید.» چرا که می دانست بدی واقعیت ندارد و در نتیجه چیزی برای مقاومت کردن وجود واقعی ندارد. شرارت حاصل «پندارهای بیهوده ی» آدمی است، حاصل اعتقاد داشتن به دو قدرت خیر و شر. داستان قدیمی حضرت آدم و حوا نیز مبین همین باور است. آنان از میوه ی درخت مایا(۲۶) - درخت پندارهای بیهوده - خوردند و به جای ایمان به خداوند یگانه، وجود دو قدرت خیر و شر را باور کردند.
شر «قانونی دروغین» است که خود انسان آن را از طریق سایکوما(۲۷) یا «مرگ روح» پدید آورده است. «مرگ روح» یعنی آنکه در اثر باورهای نادرست پیرامون گناه، بیماری و مرگ، روح آدمی افسون شده و در اثر این اعتقادات بیهوده و پندارهای نفسانی و دنیوی است که انسان هر روز بیش از پیش در پندارهای پوچ خود فرو می رود.
در فصل گذشته چنین آمد که روح انسان همان ذهن نیمه هشیار او می باشد و هر چه را که وی عمیقاً به آن آگاه است - چه خیر و چه شر - توسط این خدمتکار صادق (ذهن نیمه هشیار) تجلی می یابد. جسم انسان و زندگی اش، گویای ذهن و تفکرات او هستند. بیمار، در ذهن خود بیماری را به تصویر کشیده است، فقیر، تنگدستی را از خاطر گذرانده و غنی، ثروت را. اغلب مردم می پرسند: «پس چرا کودک بیمار، ناخوشی را به خود جذب می کند، کودکی که حتی معنای بیماری را نمی داند؟» پاسخ این سوال آن است که کودکان در واقع شنونده و پذیرای تفکرات دیگران در مورد خودشان هستند و اغلب بازگوی ترس های والدین شان می باشند. یک دانشمند علوم ماورای طبیعت می گفت: «اگر خودتان اختیار ذهن نیمه هشیارتان را بر عهده نگیرید، فرد دیگری این کار را انجام می دهد.» اغلب مادران، با مراقبت های بیش از حد و نگرانی شان در مورد یافتن علائم بیماری، به طور ناخودآگاه بیماری و فاجعه را به سوی فرزندان شان می کشند.
از زنی پرسیدند که آیا دختر خردسالش به سرخک مبتلا شده است؟ به سرعت پاسخ داد: «هنوز خیر!» گویی که انتظار داشت فرزندش به زودی گرفتار آن بیماری بشود. او به طور ناخواسته و با کلام نادرست خود امکان روی دادن یک اتفاق ناخوشایند را برای کودکش پیش بینی می کرد.
در هر صورت، انسانی که حول محور تفکر و اندیشه ی مثبت متمرکز شده و شکل می گیرد، و نسبت به همنوع خود حسن نیت داشته و از هیچ چیز جز خداوند یگانه نمی ترسد، تحت تاثیر افکار و پندارهای منفی دیگران نیز قرار نمی گیرد. انسان مثبت اندیش، تنها تفکرات سازنده و مثبت را به خود جذب می کند. مقاومت کردن، تجسم دوزخ است، چرا که انسان را دچار شرایط درد و رنج روحی می سازد.
روزی یکی از دانشمندان علوم ماورای طبیعت به من رهنمودی شگفت انگیز داد تا به یاری آن از عهده ی همه ی ترفندهای بازی زندگی بربیایم. رهنمود او این بود: «پذیرش بی چون و چرای اوضاع.» او به من گفت: «برای سالیان سال، شغل من دادن غسل تعمید و همچنین نامگذاری کودکان بود. اکنون به جای اسم گذاشتن بر بچه ها، نوبت نامگذاری رویدادهاست و من نام همه ی اتفاقات را یک چیز می گذارم: «کامیابی». چه موفق بشوم و چه شکست بخورم، با توکل به خداوند یکتا همه چیز را موفقیت فرض می کنم. نام این قانون عظیم که اصل آن پذیرش است، قانون تغییر ماهیت می باشد. این دانشمند توانست به کمک گفتارش، هر شکستی را به کامیابی مبدل سازد.
زنی دچار تنگدستی شده بود و به رغم آنکه به قانون رفاه آگاهی داشت، دائما دچار شکست های تجاری می گردید. از نظر او عامل این ناکامی ها، مردی بود که سبب می شد این زن احساس فقر و فلاکت کند. این مرد دائما از کمبودها و کاستی ها سخن می گفت و زن حس می کرد که دلیل شکست هایش آن است که گفتار فلاکت بار آن مرد را جذب می کند و در نتیجه از او متنفر بود. با این همه زن می دانست که برای اثبات انعطاف پذیری اش باید به این باور برسد که زنی توانگر است، یعنی در حقیقت حس «داشتن» باید بر تجسم و تجلی ثروت پیشی گیرد.
یک روز حس کرد که دارد در برابر اوضاع مقاومت می کند و ایمانش نسبت به خداوند یکتا سست شده است. بنابراین سعی کرد برای مرد مذکور طلب آمرزش کند و اوضاع خود را «موفقیت» خطاب نماید. او تاکید کرد که: «در جهان تنها یک قدرت وجود دارد و آن قدرت خداوند یگانه است.» و حتی این مرد نیز به نوعی مسبب و واسطه ی خیر و صلاح اوست. با اینکه به نظر نمی رسید چنین باشد. پس از چندی، زن از طریق آن مرد با خانمی ملاقات کرد که در یک معامله هزاران دلار دستمزد به وی داد. مرد مذکور نیز به زودی به شهر دوری مهاجرت کرد و به شکل مسالمت آمیزی از زندگی زن خارج شد. این گفته را تکرار کنید: «هر انسانی حلقه ای است زرین، در زنجیره ی خیر و صلاح من» و خداوند پاسخگوی نیازهای همه ی بندگانش است و به آنان فرصت هایی می دهد تا به کمک آن ها به «طرح های الهی» زندگی خود جامه ی عمل بپوشانند.
«برای دشمنان تان طلب آمرزش و خیر و برکت کنید تا به این طریق از گزندشان در امان باشید.» وقتی خیر و صلاح دشمنان تان را از خداوند بخواهید، تیرهایشان تبدیل به موهبت می شود. این اصل هم در مورد اقوام و هم تک تک افراد صادق است. خیر و صلاح یک قوم را بخواهید و نسبت به تک تک اعضای آن مهر بورزید و حسن نیت داشته باشید. بدین سان است که دیگر هیچ کس نمی تواند به شما آزار برساند.
تنها از طریق باور معنوی می توان به مفهوم راستین «پذیرش» پی برد. شاگردانم به من می گویند: «نمی خواهیم منفعل باشیم.» و همیشه پاسخ من به آن ها این بوده است: «هنگامی که خردمندانه قانون «پذیرش» را به کار ببرید، هیچ کس قادر نیست که شما را دست کم بگیرد.»
روزی بی صبرانه منتظر یک تماس تلفنی مهم بودم. از ترس آنکه مبادا خط تلفن اشغال شود، نه با جایی تماس می گرفتم و نه اجازه می دادم کسی از تلفن استفاده کند. به جای باور آنکه «هیچ چیز یارای آن را ندارد که در برابر خواسته الهی مقاومت کند.» و اینکه تماس تلفنی مذکور در زمان مناسب صورت خواهد گرفت، خودم دست به کار شده بودم و در عوض آنکه مسئولیت را بر عهده ی خرد نامتناهی پروردگار بگذارم، شخصا وارد عمل شده و درگیر و دار این تقلا و کشمکش نگران، عصبی و مشوش شدم. یک ساعت گذشت و خبری نشد. به تلفن نگاه کردم و دیدم ارتباط تلفنی از سوی مخابرات قطع شده است. مدت ها بود که تلفن از کار افتاده بود. ترس، اضطراب و این اندیشه که مبادا در تماس تلفنی اختلالی پیش بیاید خود سبب شده بود که تلفن قطع شود. با پی بردن به اشتباهم، دست به دعا برداشتم و سعی کردم که شرایط پیش آمده را به فال نیک بگیرم و این عبارت را تکرار کنم: «من هرگز تماس تلفنی را که حق الهی ام است از دست نمی دهم. من مورد لطف الهی هستم و نه مورد خشم و غضب او.»
یکی از دوستانم به سوی نزدیک ترین تلفن عمومی که در یک خواربار فروشی شلوغ قرار داشت، دوید و از شرکت مخابرات تقاضا کرد که خط تلفن را درست کنند و حتی صاحب مغازه خواربار فروشی خود به شخصه مشتریانش را رها کرده و این مسئله را پیگیری نمود. تلفن من به کار افتاد و دو دقیقه بعد یک تماس تلفنی مهم دیگر و یک ساعت پس از آن همان تماسی که منتظرش بودم، صورت پذیرفت.
«هنگامی که دریا آرام بشود، کشتی های انسان از راه می رسند.»
تا زمانی که انسان در برابر شرایطی مقاومت کند، نمی تواند از شر آن خلاص بشود، اما به محض آنکه آن را رها کند، اوضاع بر وفق مراد وی خواهد شد.
این جریان را برای یکی از دوستانم تعریف کردم. او به من گفت: «واقعا این مسئله حقیقت دارد. در خانه با مادرم مشکل داشتم. او زنی غرغرو و مستبد بود و من از وی بیزار بودم. برای فرار از او ازدواج کردم غافل از آنکه اخلاق شوهرم نیز دقیقا شبیه مادرم است و دوباره شرایطم مانند سابق شده است.»
«به سرعت با دشمنان تان کنار بیایید.»
این گفته به آن معناست که انسان باید خود را با شرایط ناخواسته تطبیق بدهد و خود را در برابر اوضاع نامساعد نبازد و اجازه بدهد اوضاع خود به خود بهتر بشود. در شرایط سخت، تکرار این عبارت نتیجه ی فوق العاده ای را به دنبال دارد: «مشکلات نمی توانند مرا از پای درآورند.» شرایط نامساعد، حاصل ناسازگاری فرد با درون خویش است. هنگامی که انسان در برابر مشکلات خود را نبازد، مشکلات به خودی خود و برای همیشه ناپدید می شوند. بنابراین مشاهده می شود که همیشه حریف انسان، وجود خود اوست. به من گفته اند: «چاره ای پیشنهاد کن تا شوهر و یا برادر ناسازگارم را عوض کنم.» و پاسخ من به آن ها فقط یک چیز بوده است: «به شما راه حلی نشان می دهم تا «خودتان را عوض کنید.» وقتی شما تغییر کنید، شوهر و برادرتان نیز تغییر خواهند کرد.»
یکی از شاگردانم عادت داشت دروغ بگوید. به او می گفتم که دروغگویی عمل نادرستی است و اگر به کار خود ادامه بدهد از مردم نیز جز دروغ هیچ چیز دیگری نخواهد شنید و او پاسخ می داد: «برایم اهمیت ندارد. فکر می کنم اگر دروغ نگویم هیچ کاری پیش نمی رود.»
روزی پس از تماس تلفنی با مردی که عاشقش بود، به من گفت: «چندان به او اعتماد ندارم. حس می کنم به من دروغ می گوید!» پاسخ دادم: «خب، وقتی خودت به او دروغ می گویی، مسلما او نیز به تو دروغ می گوید. مطمئن باش تا زمانی که دروغ بگویی، حتی آن کسی که دوست داری راستگو باشد نیز با تو روراست نخواهد بود.»
مدت ها بعد که او را دیدم، به من گفت: «دیگر دروغ نمی گویم!» وقتی دلیلش را جویا شدم اظهار داشت: «با زنی آشنا شدم که بیش از خودم دروغ می گفت.»
اغلب انسان ها با مشاهده ی تکرار خطاهای خود در رفتار دیگران، رفتارهای نادرست شان را ترک می کنند، چرا که زندگی بسان یک آیینه است و دوستان ما، تصویری از خود ما هستند.
زیستن با خاطرات گذشته یک اشتباه محض و عدول از قانون الهی است. عیسی مسیح در این مورد گفت: «امروز روز رستگاری است.» همسر لوط پیامبر به پشت سرش نگاه کرد و تبدیل به ستونی از نمک شد.
گذشته و آینده دزدان زمان هستند و انسان باید در مورد گذشته ی خود، طلب آمرزش نموده و آن را فراموش کند، چرا که اندیشیدن به گذشته زندگی اش را به بن بست می کشد. همچنین آدمی باید آینده را به فال نیک بگیرد و باور داشته باشد که آینده مملو از شادی و برکت است. با این همه باید همه ی فکرش را بر زمان «حال» متمرکز سازد.
خانمی نزد من آمد و با ناراحتی گفت که پولی در بساط ندارد تا برای سال نو کادو بخرد: «پارسال اوضاع کاملاً برعکس بود. کلی پول داشتم و توانستم هدایای دوست داشتنی زیادی تهیه کنم، اما امسال حتی یک سنت هم پول ندارم!» به او گفتم: «با حسرت خوردن و زندگی کردن در زمان گذشته که مشکلی حل نمی شود. خودت را کاملاً در زمان «حال» غرق کن و برای دادن هدایای عید آماده شو. کیسه های پولت را بدوز و منتظر باش تا پر از پول شوند.» او گفت: «فهمیدم چه کار کنم! می روم تا کمی زرورق، تمبر کریسمس و کاغذ رنگی بخرم.» به او پاسخ دادم: «بهتر از این نمی شود. هدایا از راه می رسند و می توانی آن ها را کادو کنی!» برخلاف ذهن استدلال گر که می گوید: «حساب ریال به ریال پولت را داشته باش و به جای نسیه، نقد را بچسب، چرا که ممکن است بیش از آنچه اکنون داری گیرت نیاید.» ملاحظه می شود که با داشتن شهامت در امور مالی و ایمان و توکل به خدا موفقیت حتمی است. زن تمبر و کاغذهای رنگی را خرید. او چند روز پیش از عید سال نو هدیه ای چند صد دلاری گرفت و توانست با آن هدایای زیادی تهیه کند. او با خریداری تمبر و کاغذ رنگی ذهن نیمه هشیارش را آماده کرده بود تا چشم انتظار رسیدن پول شود و در نتیجه راه های رسیدن پول را هموار نماید. او سر فرصت و با آرامش خیال، به خریداری هدایای مورد نظرش پرداخت.
زندگی انسان باید، در لحظه ی «حال» خلاصه بشود.
«هان! خوب به امروز بنگر! گویی که سپیده دم تنها برای «امروز» سر بر می آورد.» آدمی باید همیشه از نظر معنوی هشیار باشد و منتظر رهنمودهای خویشتن بماند و از هر فرصتی نهایت استفاده را بکند.
یک روز در دلم تکرار می کردم: «پروردگارا، نگذار هیچ یک از فرصت هایم را از دست بدهم.» عصر همان روز، مسئله ی مهمی با من در میان گذاشته شد. ما باید سعی کنیم که هر روزمان را با گفتار نیک آغاز کنیم و هر روز صبح پس از برخاستن از خواب، گفتار مثبت را به کار ببریم. نمونه ی یکی از این گفتار چنین است: «خواسته هایم امروز محقق می شوند! امروز روز برآورده شدن همه ی آرزوهاست! خداوندا، تو را سپاس می گزارم که چنین روز نابی را آفریدی و چقدر شگفت انگیز است که معجزات تو تمامی ندارند.»
این کار را به صورت یک عادت در بیاورید. خواهید دید که چگونه شگفتی ها و معجزات در زندگی تان نمود می یابند.
یک روز صبح کتابی را برداشتم و آن را مرور کردم. در آن چنین نوشته شده بود: «به آنچه که پیش روی دارید به دیده ی شگفتی و تحسین نگاه کنید!» من این نوشته را به عنوان پیام آن روز تلقی کردم و چند مرتبه تکرارش نمودم. «به آنچه که پیش روی دارید به دیده ی شگفتی و تحسین نگاه کنید!» در حوالی ظهر، به پول زیادی دست یافتم که مدت ها بود انتظار آن را می کشیدم.
در یکی از فصل های بعد، عبارات سازنده ای ارائه می شوند که بسیاری از آن ها قدرت زیادی دارند. با این وجود، تحقق یافتن آن ها مستلزم داشتن باوری عمیق و اعتقادی هشیارانه است. به عنوان مثال یک گفتار مثبت می تواند، در زندگی افراد مختلف، کارکردهای مختلفی داشته باشد.
عبارت زیر، برای افراد زیادی موفقیت به دنبال داشته است:
«کاری عالی دارم، به شیوه ای عالی. عالی کار می کنم تا درآمدی عالی داشته باشم.»
یکی از شاگردانم که مردی تاجر بود با تکرار این عبارت تجارت خود را رونق داد: «کسب و کاری عالی دارم، به شیوه ای عالی. عالی کار می کنم تا درآمدی عالی داشته باشم.» بعد از ظهر همان روز و پس از ماه ها کسادی بازار، توانست یک معامله ی چهل و یک هزار دلاری انجام بدهد. این گفتار مثبت باید به صورت کامل ادا شده و به قول معروف خوب در ذهن آدمی «پخته شود.»
زنی را می شناختم که وضع مالی خوبی نداشت و به دنبال کار می گشت و همیشه علی رغم ارائه ی کار خوب و کامل دستمزد ناچیزی دریافت می کرد. بنابراین، این بخش را به ادامه ی گفتار مثبت سابق خود افزود: «و در برابر خدمت خالصانه ام، دستمزدی عالی دریافت می دارم.» حق الهی انسان آن است که در نعمت غوطه ور باشد، حتی بیش از حد نیازش در تنعم به سر برده و انبارش پرغله و جامش لبریز باشد.
نقشه ی خدا برای بندگانش چنین است. هر گاه انسان بتواند تصویر فقر و تنگدستی خود را در ذهن ویران کند، دوران شکوفایی اش فرامی رسد و همه ی آرزوهای قلبی اش برآورده خواهد شد.

۱. William Glackens
۲. Arthur Vergara
۳. Dr. Jody Grenga
۴. Camden
۵. Emily Hopkinson
۶. Alden Cortlandt Scovel
۷. Francis Hopkinson
۸. کنگره ای که در سال ۱۷۷۶ استقلال آمریکا را اعلام کرد. م.
۹. Hail Columbia
۱۰. Ann
۱۱. Biddle
۱۲. George Washington
۱۳. Friends Central School
۱۴. Everett Shinn
۱۵. Impressionism
۱۶. Realism
۱۷. Ira Glackens
۱۸. Flossie، مخفف فلورانس
۱۹. Wallace Morgan
۲۰. The Eight
۲۱. Ashcan School، مکتبی در نقاشی که هدفش نمایاندن واقعیات و مناظر شهری است. م.
۲۲. Herman Wolhorn
۲۳. Emmet Fox
۲۴.Rabbits Foot، پنجه ی پای عقب خرگوش که برخی خشک کرده و باور دارند با خود خوش یمنی می آورد. م.
۲۵. Lucky Monkey
۲۶. Maya
۲۷. Psychoma

نظرات کاربران درباره کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین

صوتی این کتاب رو هم لطفا بیارید
در 13 ساعت پیش توسط
فوق العاده است ...دارم برای بار دوم میخونم
در 14 ساعت پیش توسط
از اون کتابهاست که هر کسی باید بخونه چندین سال پیش چندبار خوندمش و ادم متحول میکنه
در 15 ساعت پیش توسط
کتاب فوق العاده ای هست من چند بار خوندم
در 1 روز پیش توسط
کتاب فوق العاده ای هست و من توصیه میکنم هر کس میخواهد خودش و زندگی اش تغییر کند حتما این کتاب را مطالعه کنه
در 3 روز پیش توسط