فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نسخه الکترونیک کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

آیا فکر می‌کنی قبل‌از انفجار یا به‌وجودآمدن سلول، کسی حق انتخاب داشت؟ آیا فکر می‌کنی از اولین سلول پرسیده شد که دوست داری به‌وجود بیایی یا نه؟ آیا کسی به‌فکر گرسنگی، سرما و بدبختیِ بعداز به‌وجودآمدنش بود؟ من این‌ها را قبول ندارم. اگر هم بپذیرم کسی بود که نگران این مسایل باشد، مثلاً خدای ابدی و ازلی، تردید دارم که برایش خیر و شر اهمیتی داشت. همه‌ی این اتفاقات از این جهت رخ داد که باید رخ می‌داد و رخ‌داد و مبنای آن، یک‌نوع بی‌عدالتی بود؛ بی‌عدالتی مشروع. درمورد تو هم همین‌طور است. من خودم مسئولیت آن را برعهده می‌گیرم.
کوچولوی من، این تصمیم از روی خودخواهی نیست؛ قسم می‌خورم که به‌دنیاآوردن تو برای دلخوشی خودم نیست. تصور این‌که با شکمی برآمده در خیابان‌ها قدم بزنم و یا به تو شیر بدهم، تر و خشکت کنم و حرف‌زدن یادت بدهم، آزارم می‌دهد. من زن خانه‌دار نیستم، هزارجور مشغله و گرفتاری دارم؛ قبلاً هم گفتم که نیازی به تو ندارم.
اما هرطور شده، بخواهی نخواهی، تو را به‌دنیا می‌آورم، من همان بی‌عدالتی‌ای را که پدر و مادرم در حق خودم، پدر و مادربزرگم و اجداد آن‌ها درمورد آن‌ها روا داشتند و بدون اطلاع از خواسته‌ی آن‌ها به‌دنیا آورده شدند، در حق تو هم به‌جا می‌آورم. شاید، اگر اولین انسان اجازه‌ی انتخاب داشت، از به‌دنیاآمدن می‌ترسید و جواب رد می‌داد؛ اما کسی در این خصوص نظر او را نپرسید. او زاده شد و قبل‌از این‌که بمیرد، کس دیگری را زایید که به آن‌کس هم اجازه‌ی انتخاب داده نشد و او هم همان کار را کرد تا میلیون‌ها سال بدین ترتیب گذشت و نوبت به ما رسید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

فالاچی یک خبرنگار جنگی است؛ او که درطی عمر حرفه ای خود بارها شاهد فساد دامنگیر دنیا بوده و درد و رنج و ظلم مردم فرودست جهان را از نزدیک دیده است در این نوشته تصویری از دنیایی می سازد که ظلم و بی داد، غارت و چپاول و کشتار و قتل، گریبانگیر بشریتی است که محکوم به تسلیم در برابر آن است. این که هیچ انسانی به اختیار و خواست خود پا به عرصه ی وجود ننهاده و هیچ کس از او نپرسیده است که آیا دوست دارد قدم براین دنیای پرهیاهوی پراز ظلم و فساد و بی عدالتی بگذارد یا نه؟ اما به محض ورود به این دنیا مجبور است تا دربرابر تمام شرایط موجود سر تسلیم فرود آورد و بابت شادی های کوچکش هزینه های گزاف بپردازد.
فالاچی با نوزادی که هنوز پا به عرصه ی عالم نگذاشته حرف می زند و او را از آینده اش در این دنیا آگاه کرده و او را در به دنیاآمدنش مخیر می کند؛ دنیایی که برخی از انسان ها بر برخی دیگر ستم می کنند؛ منشا تباهی و فساد و جنگ و خونریزی هستند و درمقابل، عده ای دیگر مورد ظلم و بی عدالتی قرار گرفته و برده وار خدمت زورداران را کرده و در جنگِ قدرتِ آنان، قربانی هستند.
فالاچی پس از برشمردن ناملایمات و سختی های زندگی، نگاه فمینیستی ای نیز دارد و می گوید که زنان بیش از مردان درمعرض سختی ها و رنج ها قرار دارند و نگاه جامعه به آنان با همه ی تحمل ناملایمات، ناعادلانه است و زن بابت کوچکترین خطایش مورد قضاوتی به دور از انصاف قرار گرفته و جامعه نسبت به او بدگمان است.
باآن که فالاچی در ابتدای این کتاب نگاهی سیاه به دنیا و آن چه در آن می گذرد دارد؛ اما در پایان نگاهی امیدوارانه به زندگی دارد و می گوید که زندگی با همه ی سختی ها و آسانی ها، رنج ها و خوشی ها جریان دارد و باید جریان یابد و وظیفه ی انسان ها است که فروغ و گرمی زندگی را موجب شوند؛ چنان که شاعر فقید، سیاوش کسرایی می گوید:

آری، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

در پایان این نکته نیز قابل ذکر است که آنچه اوریانا فالاچی در این کتاب به شرح و توصیف آن پرداخته درحقیقت بخشی از مصائب و مشکلات انسان امروزی در جوامع غربی است.

امشب وجودت را حس کردم؛ بسان ذره ای از هستی که از هیچ پدید آمده باشد. در آن تاریکی مطلق، با چشمانی باز، دراز کشیده بودم که ناگهان بارقه ای از حقیقت و یقین در وجودم جرقه زد. آری! تو بودی! پا به عرصه ی وجود نهادی. احساس کردم تیری به قلبم خورد. قلبم از حرکت بازایستاد. وقتی دوباره با تالاپ و تولپ به ضربان افتاد، احساس کردم درون سیاه چالی از وحشت و تردید گرفتار شدم.
حالا، من این جا، روبه روی تو ایستاده ام درحالی که ترس و وحشت سراسر وجودم را چنگ می زند. من در این دهشت تردید دست و پا می زنم. سعی کن این را بفهمی. از هیچ کس ترس و واهمه ای ندارم. مرا چه به کار دیگران؛ از درد و رنج هم نمی ترسم. من فقط نگران توام. از تو که سرنوشت از هیچ و از عدم داخل رحمم انداخته است. با این که خیلی چشم به راهت بودم؛ ولی هرگز آمادگی نداشتم از تو استقبال کنم. همیشه این سوآل لعنتی را با خودم یدک کشیده ام: شاید اصلاً دوست نداشته باشی که تو را به دنیا بیاورم؟ شاید بعداز تولد، روزی بر سرم فریاد بکشی که: «چه کسی گفته بود مرا به دنیا بیاوری؟ چرا باعث شدی من به وجود بیایم؟» آخر من باعث و بانی این کار هستم.
نازنین کوچک من، زندگی یعنی خرحمالی و روزمرّه گی! زندگی کشمکشی است که هر روز تکرار می شود و بابت لحظات کوتاه شاد آن باید هزینه ی گزافی بپردازی. بااین همه از کجا بدانم نفله کردن تو کار عادلانه ای نیست. چه گونه بفهمم تو دلت نمی خواهد به دنیای عدم بازگردی؛ تو که نمی توانی با من حرف بزنی. قطره ی وجودی تو تنها گره ی ترکیب یافته ای از چند سلول ابتدایی است که شاید تبدیل به موجود زنده ای بشود؛ شاید هم نه؛ اما، هرچه بخواهی به پایت می ریزم، تو فقط با یک اشاره کمکم کن، فقط یک علامت. مادرم می گفت وقتی من در شکمش بودم، علامت دادم و او مرا به دنیا آورد.
مادرم مرا نمی خواست. من حاصل یک اشتباه بودم. حاصل حواس پرتی یک نفر دیگر. او برای این که مانع تولد من شود، هر شب معجونی در آب قاطی می کرد و آن را با بغض و گریه در شکمش می ریخت. او هر شب این کار را می کرد تا این که یک شب، درحالی که یک لیوان دیگر از آن معجون را به دهانش نزدیک می کرد، تکانی به خودم دادم و با لگد به شکمش زدم و به او فهماندم که نمی خواهم نفله ام کند. او هم بی درنگ پیامم را دریافت کرد. لیوان را برگرداند و معجون داخل آن را بر زمین ریخت. چند ماه بعداز آن بود که من مقتدرانه زیر آفتاب غلت می خوردم و نمی دانم این کارم درست بود یا نه. هروقت حالم خوب است فکر می کنم کار درستی کرده ام و هر وقت حالم خوش نیست، احساس می کنم کاری که آن زمان کردم، اشتباه بوده است. بااین همه، در بدترین وضعیت ناخوشی و بدبختی باز هم فکر می کنم همیشه دلم می خواست به دنیا بیایم؛ چرا که عدم و نیستی بدتر از بودن و هستی است. باز هم می گویم، من از درد زایمان نمی ترسم. درد با ما زاده می شود، با ما بزرگ می شود و ما به آن عادت می کنیم؛ مثل دست و پاهای مان که باید همیشه با ما باشند. واقعیت این است که من از مرگ هم نمی ترسم. وقتی کسی می میرد، درواقع او قبلاً به وجود آمده است؛ یعنی از نیست به هست رسیده است. هراس من از این است که بگویم هرگز نبوده ام و وجود نداشته ام؛ حتی اگر بودن از روی تصادف، اشتباه و ندانم کاری باشد. بعضی زن ها از خود می پرسند چرا بچه به دنیا بیاورم تا گرسنگی بکشد؟ زجر ببیند؟ از سرما بلرزد؟ و در جنگ و یا از بیماری کشته و تلف شود؟ آن ها آن قدر امیدوار نیستند که بتوانند بچه های شان را سیر و یا جای گرم و نرمی برای آن ها فراهم کنند و یا بچه های شان در جامعه از حرمت و احترامی برخوردار باشند. آن ها حتی مطمئن نیستند که فرزندان شان بتوانند به حد کافی بزرگ شده و با جنگ و بیماری مبارزه کنند. شاید حق با آن ها باشد؛ اما آیا اصلاً نبودن، بر زجر کشیدن اولویت دارد؟ من حتی در مواقعی که از ناملایمت ها، ناکامی ها و شکست هایم به گریه می افتم، باز دردکشیدن را به هیچ بودن ترجیح می دهم. اگر این موضوع را درخصوص زندگی؛ یعنی زاده شدن یا نشدن هم تعمیم بدهم، با قاطعیت می گویم زاده شدن بهتر از زاده نشدن است؛ اما آیا اجازه دارم درمورد تو هم چنین قضاوتی کنم؟ این بدان مفهوم نخواهد بود که من تو را تنها به خاطر خواسته ی خودم به دنیا می آورم؛ اما این موضوع به هیچ وجه برایم اهمیتی ندارد؛ چراکه من نیازی به تو ندارم.

لگد نمی زنی، جوابی هم نمی دهی. مگر تو قدرت این کاری را داری؟ اندک زمانی است که از به وجودآمدنت می گذرد. اگر از دکتر بخواهم وجودت را در شکمم تایید کند، به من می خندد و مسخره ام می کند؛ اما من جای تو تصمیم گرفته ام. تو به دنیا می آیی.
بعداز دیدن عکست در یک روزنامه این تصمیم را گرفتم. البته عکس خودِ تو نبود، تصویری از یک جنین سه هفته ای بود که به همراه گزارشی درباره ی زندگی در آن چاپ شده بود. وقتی عکس را دیدم، اول ترسیدم؛ ولی خیلی زود آرام گرفتم. عکس، مثل یک گل جادویی بود، ارکیده ی روشن، بالایش چیزی مثل سر با دو برآمدگی که در ظاهر قرار است بعداً تبدیل به مغز شود. کمی پایین تر، روزنه ای دیده می شد که قرار است دهانت شود.
آن گونه که از آن عکس می توان فهمید، در سه هفتگی قابل مشاهده نیستی؛ دو و نیم میلی متر؛ بااین همه نشانه هایی از چشم، چیزی شبیه ستون فقرات، سیستم عصبی، شکم، کبد، روده ها و ریه ها در وجودت درحال شکل گرفتن هستند. قلبت ــ در مقایسه با بدنت ــ کامل و بزرگ است، نه برابر قلب من. از روز هیجدهم قلبت به طور منظم، خون را پمپاژ می کند و می تپد. دیگر چه طور می توانم بیرونت بیاندازم؟ اگر تو اتفاقی یا اشتباهی به وجود آمده ای، به من ربطی ندارد. مگر دنیایی که در آن زندگی می کنیم، اتفاقی و یا شاید اشتباهی، به وجود نیامده است؟ بعضی ها می گویند در ازل هیچ چیز نبود، جز آرامشی مطلق و سکوتی عظیم؛ آن گاه انفجاری رخ داد، زمین شکافته شد و به وجود آمد؛ آن چه که پیش از آن وجود نداشت.
این شکاف ها، شکاف های دیگری را باعث شدند؛ غیرقابل پیش بینی، غیرقابل فهم و با عواقبی نامعلوم. از میان این رخدادها، سلولی سربرآورد، اتفاقی، شاید هم اشتباهی و به سرعت به میلیون ها و بیلیون ها سلول دیگر تکثیر شد تا درختان، ماهی ها و آدم ها به وجود آمدند.
آیا فکر می کنی قبل از انفجار یا به وجودآمدن سلول، کسی حق انتخاب داشت؟ آیا فکر می کنی از اولین سلول پرسیده شد که دوست داری به وجود بیایی یا نه؟ آیا کسی به فکر گرسنگی، سرما و بدبختیِ بعداز به وجودآمدنش بود؟ من این ها را قبول ندارم. اگر هم بپذیرم کسی بود که نگران این مسایل باشد، مثلاً خدای ابدی و ازلی، تردید دارم که برایش خیر و شر اهمیتی داشت. همه ی این اتفاقات از این جهت رخ داد که باید رخ می داد و رخ داد و مبنای آن، یک نوع بی عدالتی بود؛ بی عدالتی مشروع. درمورد تو هم همین طور است. من خودم مسئولیت آن را برعهده می گیرم.
کوچولوی من، این تصمیم از روی خودخواهی نیست؛ قسم می خورم که به دنیاآوردن تو برای دلخوشی خودم نیست. تصور این که با شکمی برآمده در خیابان ها قدم بزنم و یا به تو شیر بدهم، تر و خشکت کنم و حرف زدن یادت بدهم، آزارم می دهد. من زن خانه دار نیستم، هزارجور مشغله و گرفتاری دارم؛ قبلاً هم گفتم که نیازی به تو ندارم.
اما هرطور شده، بخواهی نخواهی، تو را به دنیا می آورم، من همان بی عدالتی ای را که پدر و مادرم در حق خودم، پدر و مادربزرگم و اجداد آن ها درمورد آن ها روا داشتند و بدون اطلاع از خواسته ی آن ها به دنیا آورده شدند، در حق تو هم به جا می آورم. شاید، اگر اولین انسان اجازه ی انتخاب داشت، از به دنیاآمدن می ترسید و جواب رد می داد؛ اما کسی در این خصوص نظر او را نپرسید. او زاده شد و قبل از این که بمیرد، کس دیگری را زایید که به آن کس هم اجازه ی انتخاب داده نشد و او هم همان کار را کرد تا میلیون ها سال بدین ترتیب گذشت و نوبت به ما رسید. این بی عدالتی در هر مقطعی از زمان وجود داشت، درغیراین صورت ما اکنون وجود نداشتیم، مرد باش! کوچولوی من.
آیا وقتی بذر درختی خاک را می شکافد و جوانه می زند، نباید شجاع باشد؟ شاید وزش بادی و یا برخورد پای موشی به جوانه ی درخت، آن را قطع کند؛ اما مقاومت می کند، دوباره رشد کرده و بذرهای دیگری می افشاند و بدین ترتیب جنگل پدید می آید. اگر روزی به من پرخاش کنی که چرا مرا به دنیا آوردی؟ برایت خواهم گفت که من همان کاری را کرده ام که درختان می کنند و از میلیون ها میلیون سال پیش این کار را انجام می دهند. فکر می کنم کار خوبی کرده ام.
اما یادت باشد که آدم ها مثل درختان نیستند؛ چرا که درد و رنج آن ها هزاران بار بیشتر از رنج درختان است. هیچ کدام از ما قرار نیست تا جنگلی را پدید بیاوریم و تمام بذرهای یک درخت هم تبدیل به درخت نمی شوند و بیشتر آن ها ازبین می روند. البته کوچولوی من، عکس این قضیه هم صادق است؛ منطق ما پر است از تضادها. تازه چیزی را ثابت می کنی و بی درنگ عکس آن ثابت می شود. شاید همان عکس قضیه به درستی قضیه ای باشد که تو ثابت کرده ای. شاکله ی موضوعی را که امروز تایید می کنیم؛ شاید فردا با اشاره ی انگشتی به هم بریزد. من از همین حالا نسبت به موضوعی که می خواهم با تو درد دل کنم، مردد هستم و گیج شده ام. شاید دلیلش این باشد که فقط با تو می توانم راجع به این موضوع حرف بزنم. من زنی هستم که خودم تنها زندگی کردن را انتخاب کرده ام. پدرت با من زندگی نمی کند. من از این بابت ناراحت و متاسف نیستم. وقتی او با گام های مصمم از درِ این خانه بیرون رفت، من فقط به در خیره شدم و برای برگرداندنش هیچ تلاشی نکردم؛ چراکه اگر هم برمی گشت، حرفی برای گفتن نداشتیم.

تو را نزد پزشک بردم. بیشتر از این که بخواهم دکتر حاملگی مرا تایید کند، می خواستم از دکتر دستورالعمل هایی برای مراقبت بهتر از تو بگیرم. او درحالی که سرش را تکان می داد گفت که هنوز برای اعلام نظر درمورد حاملگی زود است؛ باید کمی صبر کنم. قرار شد دوهفته ی دیگر برای ویزیت دوباره مراجعه کنم تا معلوم شود حامله هستم یا احساس وجود تو در شکمم ساخته و پرداخته ی تخیلاتم است. حتماً دوباره پیش دکتر برمی گردم تا به او ثابت کنم که اشتباه می کند. تمام علم او دربرابر تخیل من هیچ است.
چه گونه یک مرد می تواند حس زنی را که بچه در شکمش است درک کند؟ مردها که نمی توانند حامله شوند. راستی به نظر تو این برای مردها نقص است یا مزیت؟ من که تا دیروز فکر می کردم مزیتی برای آن هاست؛ اما امروز به نظرم نوعی نقص و ناتوانی در آن هاست. این که آدم موجود زنده ی دیگری در درون خودش داشته باشد غرورانگیز است؛ یعنی خودش را به جای یک نفر، دونفر بداند. نوعی حس پیروزی و آرامش به آدم دست می دهد که هیچ چیزی نمی تواند آن را به هم بریزد؛ نه رنج و عذاب جسمی که تحمل می کند، نه موقعیت هایی که شاید به خاطر آن ازدست می دهد و نه آزادی ای که از او سلب می شود.
راستی کوچولو تو دختری یا پسر؟ من دلم می خواهد که تو دختر باشی. دلم می خواهد روزی تو هم احساس امروز مرا داشته باشی؛ من اصلاً با مادرم هم عقیده نیستم که فکر می کند دخترزاییدن بدبختی می آورد. مادرم هروقت ناراحت می شود از ته دل آرزو می کند: «ای کاش مرا پسر به دنیا آورده بود.» من خوب می دانم که دنیای ما توسط مردها و برای مردها ساخته شده است. از زمان های خیلی دور مردها دیکتاتور بوده اند و این موضوع ریشه ای قدیمی دارد. مردم روزگاران کهن برای توجیه این که بگویند مردها جنس غالب هستند با استناد به افسانه ها می گفتند اولین انسانی که آفریده شد، زن نبود؛ بلکه مردی بود به اسم «آدم». بعدها برای این که آدم تنها نماند و حوصله اش سرنرود «حوا» آفریده شد و سرانجام نیز آدم را به دردسر انداخت. در تابلوهای نقاشی ای که در کلیساها نصب می شود، خدا پیرمردی است با محاسنی سفید؛ نه پیرزنی با گیسوانی سفید. تمام قهرمان های افسانه ها مرد هستند؛ از پرومته(۱) که می خواست آتش را کشف کند، ایکاروس(۲) که می خواست پرواز کند. مادر مسیح که پسر روح القدس است، مادری رضاعی بوده است.
با تمام این حرف ها اگر نقش یک مرغ مهاجر را بازی کنی، زن بودن خیلی قشنگ است. بااین وجود زن بودن لطافت می خواهد، شجاعت می خواهد، تلاشی خستگی ناپذیر می طلبد. اگر دختر باشی، باید خیلی چیزها را یاد بگیری. بالاخره باید تلاش کنی تا بتوانی به مردم بگویی در تنت چیزی به اسم عقل وجود دارد که دوست داری به صدایش گوش بدهی.
مادرشدن یک شغل نیست؛ حتی یک تکلیف هم نیست؛ بلکه حقی است همانند هرحق انسانی دیگر. مدام باید این موضوع را فریاد بزنی؛ اما اغلب، نه همیشه، فریادت به جایی نخواهد رسید؛ ولی نباید دلسرد و ناامید شوی. تلاش و تقلا برای رسیدن به آزادی شیرین تر از رسیدن به خود آزادی است. لذت سفرکردن بیشتر از رسیدن به مقصد است. وقتی به مقصد می رسی، یا پیروز می شوی، احساس خلا عجیبی می کنی. برای چیره شدن به این پوچی باید دوباره بار سفر ببندی یا هدف دیگری را طراحی کنی. آری من دلم می خواهد تو دختر باشی؛ کوچولوی نازم، هرچه را گفتم فراموش کن. امیدوارم تو هرگز حرف های مادرم را نزنی. همان طور که من هرگز نزدم.

به هرحال اگر پسر هم به دنیا بیایی، من خوشحال خواهم شد، شاید هم بیشتر؛ چراکه در این صورت از تحقیرشدن ها، بردگی ها و استثمارشدگی های بسیاری مصون خواهی بود. برای مثال، اگر پسر باشی، دیگر شب هنگام در خیابان ها مورد آزار و اذیت جنسی دیگران قرار نخواهی گرفت. نیاز به چهره ی زیبا نخواهی داشت تا در اولین نگاه مورد توجه دیگران قرار گیری و اندامی زیبا که کودن بودنت را در پشت آن پنهان کنی. از گزند گوشه و کنایه های مرد محبوبی که با آن همبستر می شوی درامان خواهی ماند. کسی تو را به خاطر این که «حوا» سیب را چید و مجازات نازل شد، سرزنش نخواهد کرد. آزاد خواهی بود و کمتر درد و رنج خواهی کشید. برای به کرسی نشاندن این حرفت که اگر خدایی هم هست، می تواند پیرزنی سپیدمو یا دخترکی خوشگل باشد، زیاد به زحمت نخواهی افتاد. بدون آن که مورد تمسخر کسی قرار بگیری، توان «نه» گفتن خواهی داشت. عاشق کسی خواهی شد، بدون این که شب هراسان از خواب بیدار شوی و فکر کنی که درون سیاه چالی دست و پا می زنی، از خود دفاع خواهی کرد؛ بدون این که توهین و ناسزا بشنوی.
البته اگر پسر هم باشی به نوعی دیگر، مورد بردگی و بی عدالتی قرار می گیری؛ فکر نکن زندگی برای مردها به این راحتی است. از آن جایی که عضلاتی قوی خواهی داشت، تو را وادار خواهند کرد بارهای سنگین حمل کنی و مسئولیت های سخت تر انجام دهی. چون ریش و سبیل خواهی داشت، اگر گریه کنی، یا حتی طلب رحم و شفقت کنی به تو خواهند خندید. اگر در جنگ ها شرکت کنی، از تو خواهند خواست کشته شوی یا بکشی و در بی عدالتی ها و ظلم هایی که خودشان بانی و باعث آن ها هستند، تو را شریک خواهند کرد. باتوجه به مطالبی که گفتم، دردسر پسرشدن بیشتر از دخترشدن است.
بااین همه اگر پسر باشی، دلم می خواهد مردی باشی که همیشه در رویاهایم به دنبالش می گردم؛ مهربان با ضعیفان، خشن با ظالمان و زورگویان، بخشنده و دست ودل باز با کسانی که دوستش دارند و بی رحم با فرمان روایان؛ بالاخره دشمن سرسخت هرکه می گوید مسیح، پسر، پدر و روح القدس است؛ نه پسر بانویی که او را به دنیا آورده است.
کوچولوی من، سعی می کنم برایت توضیح دهم که مردبودن فقط داشتن ریش و سبیل نیست؛ مردبودن یعنی این که برای خودت کسی باشی. برای من، مهم تر از همه چیز، این است که تو برای خودت کسی شوی. کسی شدن کلمه ی زیبایی است و حد و مرز نمی شناسد و ربطی به مردبودن و زن بودن ندارد. قلب و مغز، جنسیت نمی شناسد، همین طور رفتار آدمی. اگر قلب و مغز داشته باشی، فارغ از این که پسر باشی یا دختر، هرگز تو را مجبور نخواهم کرد که چه رفتاری داشته باشی. تنها دوچیز از تو می خواهم: از نعمت به دنیاآمدنت نهایت لذت و استفاده را ببری و دیگر این که هیچ وقت آدم پستی نباشی.
پستی و رذالت، حیوانی است که همیشه در کمین ماست. او هرروز به همه چنگ می اندازد و کمتر کسی از دست او درامان است. انسان ها به بهانه های مصلحت، عقل و احتیاط در مظان پستی هستند. آن ها در مواجهه با خطر، رذل و حقیر می شوند؛ ولی پس از رفع خطر دوباره تبدیل به آدم خوبی می شوند. اگر ترس بر تو مستولی شد، هرگز تن به پستی نده. به دنیاآمدن خود نوعی ریسک است؛ ریسک پشیمانی.
شاید خیلی زود باشد که حالا این حرف ها را با تو بگویم. بهتر است حرف از زشتی ها و غم ها را کنار بگذاریم و از پاکی و شادی های زمانه حرف بزنیم؛ ولی این نوعی گول زدن تو خواهد بود. چه گونه می توانم بگویم این دنیا یک فرش نرم است نه سنگلاخ که می توانی پای برهنه بر روی آن قدم بزنی، کوچولوی من. این زندگی جاده ای پر از سنگلاخ است که در آن تلوتلو خواهی خورد، به زمین خواهی افتاد و زخمی خواهی شد. مسیری با سنگ های سخت که فقط با کفش های آهنی می توان از آن عبور کرد. البته این هم کفایت نمی کند؛ زیرا همیشه کسانی هستند که سنگ جمع می کنند تا آن ها را بر سرت بزنند. دخترم، پسرم، آن ها حالا هم همین کار را با من می کنند.
درس امروز تمام شد. از کجا معلوم، شاید کسی امروز حرف های ما را شنیده باشد و مرا به بی رحمی و حماقت متهم کند. آخرین عکست را در پنج هفتگی دیدم. کمتر از یک سانتی متر بودی. خیلی عوض شدی. حالا بیشتر از این که شبیه یک گل اسرارآمیز باشی، شبیه لارو (نوزاد حشره) زیبا یا حتی شبیه ماهی کوچولویی که تازه باله درآورده باشد، هستی. چهار باله ای که بعدها دست ها و پاهایت خواهند شد. چشم هایت دو دانه ی ریز سیاه رنگی هستند که داخل دایره ای قرار گرفته اند و در انتهای بدنت دمی آویزان است! در مقاله ی آن روزنامه نوشته بود که جنین انسان در این مرحله با جنین پستانداران دیگر تفاوتی ندارند؛ اگر گربه هم بودی؛ شکل و شمایلی مثل همین را داشتی؛ نه صورتی، نه مغزی!
من دارم با تو حرف می زنم کوچولو؛ ولی تو چیزی از حرف هایم نمی فهمی. در سیاه چاله ای افتاده ای که حتی نمی دانی وجود داری یا نه. من می توانم بدون این که بفهمی و متوجه شوی، تو را ازبین ببرم. اگر با تو این کار را بکنم، هیچ وقت نخواهی فهمید که در حق تو لطف کرده ام یا ظلم.
دیروز اصلاً حال خوشی نداشتم. از این که درمورد سقط تو و این که چیزی حالیت نمی شود و نمی فهمی که من درموردت خوبی می کنم یا بدی، حرف زدم، معذرت می خواهم. همه اش حرف بود و باد هوا. من در انتخاب و تصمیم خود قاطع هستم؛ اگرچه این کار موجب تعجب دیگران شده است. شب گذشته تلفنی با پدرت حرف زدم. او در این جا زندگی نمی کند. به او گفتم که تو وجود داری. از تن صدایش فهمیدم که خبر خوبی به او نداده ام. مدتی مکث کرد و بعد با صدایی بی تفاوت شنیدم که گفت: «چه قدر می خواهد؟» منظورش را متوجه نشدم و گفتم: «فکر کنم نه ماه، درحقیقت از حالا کمتر از هشت ماه.» با صدایی خشن نزدیک به دادزدن گفت: «پولش را می گویم.» پرسیدم: «کدام پول؟» گفت: «خرج دورانداختنش.» آری او دقیقاً گفت: «دورانداختن.»
وقتی با آرامش تمام نیت خودم را برایش بازگو کردم، برای این که متوجه ام کند که مرتکب چه اشتباه بزرگی می شوم، شروع کرد به دادن توضیحات کسل کننده ای حاوی نصیحت و گاهی تهدید: «به کارت فکر کن، به مسئولیت هایت، شاید روزی پشیمان شوی، مردم چه می گویند و...»
برای این که بیشتر با تلفن حرف بزند باید بیشتر پول شارژ می کرد، پس مجبور شد تمامش کند. سرانجام گفت: «نگران خرج سقط کردن بچه نباش، نصف خرجش را می دهم. هرچه باشد هردو مقصریم!» حالم از او به هم خورد. گوشی از دستم افتاد. داشتم به این فکر می کردم که: «آیا این همان مردی بود که زمانی عاشقش بودم!»
راستش یک روز من و تو باید کمی باهم درباره ی این موضوع حرف بزنیم. واقعیت این است که من تاکنون معنی عشق را نفهمیده ام. ازنظر من، عشق دروغ بزرگی است که برای جذب و فریفتن آدم های خوب اختراع کرده اند. کشیش ها، بیلبوردهای تبلیغاتی، نویسندگان، سیاستمداران و آن هایی که عاشق می شوند، همه از عشق دم می زنند و آن را به عنوان نوشداروی هر نوع تراژدی، رنج، خیانت و قاتل روح و جسم می دانند. من از این کلمه که همیشه و در تمام زبان ها مورد استفاده قرار می گیرد، تنفر دارم؛ علاقه به پیاده روی، علاقه به می گساری، علاقه به سیگارکشیدن، علاقه به آزادی، عشق به محبوب، عشق به فرزند. سعی می کنم هرگز از این کلمه استفاده نکنم. از من بپرسی، می گویم آن چه ذهن و قلب مرا می آزارد همین کلمه ای است که آن ها به آن عشق می گویند. درحقیقت من با عشق به تو نمی اندیشم؛ با حس زندگی درباره ی تو فکر می کنم. درباره ی پدرت هم هرچه فکر می کنم، می بینم هرگز دوستش نداشتم. او برایم قابل احترام بود و به او نیاز داشتم؛ اما عاشقش نبودم. بنابراین آن هایی هم که قبل از او در زندگی ام وجود داشتند سایه هایی از یک جستجو بودند که همیشه شکست خورده اند. فایده ی آشنایی من با پدرت این بود که فهمیدم هیچ چیز مثل تمایل مرموز نزدیکی موجود زنده ای به موجود زنده ی دیگر، مثل نزدیکی یک مرد به یک زن یا یک زن به یک مرد، آزادی انسان را تحت تاثیر قرار نداده و آن را محدود نمی کند. ما در این قرابت با هیچ زنجیر و طنابی به طور کورکورانه برده ی کسی نمی شویم؛ بلکه خیلی ناتوان می شویم. حواست جمع باشد، اگر به واسطه ی همان گرایش و تمایل مرموز جنسی، خودت را دراختیار کسی قرار دهی؛ خودت، حقوق انسانیت، عزت نفست و آزادیت به دست فراموشی سپرده خواهد شد، همانند سگی که به آب افتاده باشد و مدام به دور خود بپیچد تا خودش را به ساحلی که هرگز وجود ندارد، برساند؛ ساحلی به نام عشق و معشوق؛ یعنی پایانی ناامیدکننده و مسخره. اگر هم بتوانی خودت را نجات دهی، از خودت می پرسی اصلاً چه کسی از من خواست خودم را در این مخمصه بیافکنم؟ خودت را ملامت می کنی و سعی داری آن چه را در خود نمی یابی در دیگری جستجو کنی؛ می خواهی از تنهایی، روزمرّه گی و سکوت فرار کنی؛ می خواهی مالک کسی شوی یا کسی مالکت شود. ازنظر بعضی ها، این، یعنی عشق.
اما ازنظر من، عشق خیلی پست تر از این هاست؛ عشق نوعی احساس گرسنگی است که یک باره برطرف می شود و تو سوءهاضمه پیدا می کنی، مثل استفراغ. کوچولوی من! این چه کلمه ی لعنتی ای است که هیچ کس نمی تواند معنی و مفهوم آن را برایم روشن کند. باید کسی باشد که معنی آن را به من بفهماند و آن کس وجود ندارد. من خیلی به آن فکر می کنم، شاید حق با مادرم باشد که همیشه می گفت عشق همان احساسی است که یک زن هنگام بغل کردن بچه ی درمانده و تنهایش دارد. دست کم تا وقتی که او درمانده است و کاری از دستش برنمی آید به تو توهین نمی کند و آسیب نمی رساند. حالا از تو می خواهم معنی این کلمه ی بی معنی را توضیح دهی؛ از تو که مرا از خودم می دزدی، خونم را می مکی و نفسم را می بُری!
چه وجه تشابه ای در این جاست. عاشق ها با عکس ها به خود تسلی می دهند و آرامش پیدا می کنند، من هم همین طور. این روزها وسواسی شده ام. هروقت به خانه برمی گردم آن روزنامه ای را که گزارش و عکس جنین بچه را چاپ کرده، برمی دارم و به دنبال عکس تو می گردم. روزها را می شمارم و نیز سن تو را. امروز وارد شش هفتگی می شوی. این هم عکس شش هفتگی. عکسی که از پشت سر گرفته شده است. آه چه قدر خوشگل شده ای! دیگر شبیه ماهی، نوزاد حشره و شی ای دراز و بدقواره نیستی. با این سر بزرگ و تاس صورتی رنگ، شبیه آدم ها شده ای.
مهره هایت خوب شکل گرفته اند؛ مثل پارچه ای سفیدرنگ در وسط. دست هایت دیگر آن قدر دراز نیست که چیز زایدی به نظر بیایند؛ بلکه حالا شبیه بال هستند. بال درآورده ای؟ دلم می خواهد آن ها را نوازش کنم. آیا اوضاع آن پایین روبه راه است؟ این عکس ها نشان می دهد که تو درون تخمک معلق هستی. تخمک مثل گلدان شیشه ای که داخل آن گل سرخی گذاشته باشند. جای آن گل، تو هستی. از تخمک، طنابی بیرون آمده که به یک توپ سفید، با رگ های قرمز و خال های آبی وصل شده است. مثل کره ی زمین می ماند که از هزاران هزار مایل فاصله قابل رویت است. آری، به نظر می رسد از زمین طنابی بی پایان به درازای زندگی پس از طی مسیری طولانی به تو منتهی شده است. چه سخن منطقی و قابل فهمی؟ چه طور می توانند بگویند خلقت آدمیزاد حاصل تصادف و اتفاق در طبیعت است؟
دکتر گفت که شش هفته بعد دوباره پیشش بروم. فردا می روم. بی قراری بی خودی که گاهی جایش را به جرقه هایی از شادی و لذت می دهد، سوهان روحم شده است.
دکتر با لحنی که سعی می کرد مهربان باشد، درحالی که تکه کاغذی را برمی داشت، گفت: «تبریک می گویم خانم.» گفته ی او را ناخودآگاه تصحیح کردم و گفتم: «دوشیزه!» مثل این بود که کشیده ی محکمی به گوشش زده باشم. آن مهربانی و ملاحت از چهره اش رفت و با بی تفاوتی نگاهی به من کرد و گفت: «آه.» سپس قلم را برداشت و روی کلمه ی خانم خط کشید و نوشت دوشیزه. آری، علم در آن اتاق سرد با دیوارهای سفید و مردی که روپوش سفید داشت به طور رسمی وجود تو را اعلام کرد. من از این موضوع چندان یکه نخوردم، چراکه قبلاً و خیلی وقت پیشتر از دکتر از این موضوع خبر داشتم. آن چه بیشتر باعث حیرتم شد این بود که حالا از وضعیت مجردی به وضعیت متاهلی رسیده ام و باید اسمم را روی کاغذ تصحیح می کردم. این به نوعی از پیش آمدها و ابهامات آتی خبر می داد؛ حتی وقتی روی تخت دراز کشیدم، در او صمیمیتی احساس نکردم. دکتر و پرستار هردو به چشم بد به من نگاه می کردند. آن ها اصلاً به من نگاه نمی کردند؛ بلکه نگاه های کشداری به یکدیگر می کردند. وقتی روی تخت دراز کشیدم، پرستار از این که پاهایم را باز نکرده ام و آن ها را در دو طرف تخت نگذاشته ام، عصبانی شد و خودش با فشار پاهایم را کشید و گفت: «این جا، این جا.» آن لحظه احساس کردم خیلی زشت و مضحک شده ام؛ اما وحشتناک تر، موقعی بود که پرستار حوله ای روی شکمم کشید و سپس دکتر دستکش لاستیکی اش را دستش کرد و شروع به معاینه کرد! حسابی درد کشیدم، فکر کردم می خواهد تو را خفه کند؛ سپس دستکش ها را درآورد و گفت: «همه چیز خوب است.» بعد توصیه هایی کرد و گفت: «بارداری بیماری نیست، یک حالت طبیعی است، پس بهتر است همانند گذشته به کارهایت ادامه بدهی. مواظب باش زیاد سیگار نکشی، کارهای سخت و سنگین انجام ندهی، در آب خیلی گرم حمام نکنی و مرتکب جرم و جنایت هم نشوی.»
باتعجب پرسیدم: «جنایت؟»
او جواب داد: «البته می دانیم که قانون این کار را قدغن کرده است.» او برای محکم کاری چند قرص روتئین هم تجویر کرد و گفت که هر پانزده روز یک بار برای ویزیت به او مراجعه کنم. بعد فرمود که حق ویزیتش را به صندوق بپردازم. خداحافظی کردم. نه دکتر با لبخندی بدرقه ام کرد و نه پرستار جواب خداحافظی ام را داد. وقتی در را می بستم، دیدم که هردو با حالتی ناراضی سر تکان می دهند.
می ترسم نتوانی با شرایط زندگی دراین دنیایی که می خواهی بیایی بسازی؛ با این که می گویند زمانه تغییر می کند. مردم به زنی که بدون ازدواج بچه به دنیا بیاورد، به چشم آدم بی مسئولیت و ولنگاری نگاه می کنند. در بهترین حالت، او را آدمی ناهنجار و شهوت ران به حساب می آورند، یا شاید هم قهرمان؛ ولی هرگز او را به چشم یک مادر مثل مادران دیگر نگاه نمی کنند. داروفروشی که نسخه ی دکتر را برایم پیچید، ازقبل مرا می شناخت و می دانست که من شوهر ندارم. همین که موضوع را فهمید، ابروهایش را بالا انداخت و با حیرت نگاهم کرد. بعداز داروسازی، رفتم خیاطی تا پالتویی سفارش بدهم. زمستان دارد می آید و هوا سرد می شود. می خواهم گرم نگهت دارم. وقتی خیاط با دهان پر از سوزن می خواست روی جاهایی که اندازه می گرفت، با سوزن علامت بزند، گفتم که اندازه ها را کمی زیاد بگیرد؛ چون حامله ام و احتمالاً زمستان شکمم بالا می آید. صورتش تا بناگوش سرخ شد؛ دهانش آن قدر باز شد که ترسیدم سوزن ها را قورت بدهد. شکر خدا که آن ها به درون شکمش نرفتند؛ ولی زمین ریختند. مترش هم بر زمین افتاد. من از این که باعث شدم او این قدر دستپاچه شود، از خودم خجالت کشیدم. همین وضعیت در برخورد با رییسم هم پیش آمد. رییس، فارغ از این که ما خوش مان بیاید یا نه، کسی است که ماه به ماه به ما حقوق می دهد؛ منصفانه نیست به اطلاعش نرسانم که مدتی نمی توانم در شرکت کار کنم. بنابراین به دفترش رفتم و موضوع را گفتم. چند لحظه سکوت کرد و سپس درحالی که بریده بریده حرف می زد، گفت به تصمیمم احترام می گذارد؛ حتی مرا تحسین کرد و کارم را جسورانه خواند؛ ولی گفت بهتر است این موضوع را هر جایی مطرح نکنم. او افزود: «گفتن موضوع بین خودمان یک چیز است؛ ولی مطرح کردن آن بین همه و میان آن هایی که توانایی درکش را ندارند، چیز دیگری است. شاید آن ها مجبورت کنند تغییرعقیده بدهی. این طور نیست؟»
او روی موضوع تغییرعقیده خیلی تاکید کرد. گفت تا سه ماهگی تو هم وقت دارم که روی این موضوع فکر کنم و عاقلانه تصمیم بگیرم. کار من به غلتک افتاده بود، چرا باید از روی احساسات ازدستش می دادم. بحث چندماه و یک سال نبود. این تصمیم مسیر زندگی ام را به کلی عوض می کرد. حالا فقط زندگی خود من مطرح نبود، نباید فراموش می کردم که شرکت او باعث شهرت من شده بود، حالا روی کار و شغل من حساب می کرد. او برنامه های خوبی برای آینده ی کاری من داشت. درواقع، اگر هم می خواستم تغییرعقیده بدهم و در شرکت کار بکنم، باید موضوع را به رییس می گفتم؛ او کمکم می کرد.
پدرت برای بار دوم زنگ زد. صدایش می لرزید. می خواست بداند آیا جواب آزمایش مثبت بوده یا نه. گفتم بله. دوباره پرسید کی می خواهم «ترتیب کار» را بدهم. بدون آن که به حرف هایش گوش کنم، گوشی تلفن را گذاشتم. اصلاً نمی دانم چرا وقتی زنی اعلام می کند که شرعاً و عرفاً حامله شده است، برایش جشن می گیرند، کادو می دهند، از او می خواهند تکان نخورد، استراحت کند، به او تبریک می گویند، کارش را تحسین می کنند و او را به آرامش دعوت می کنند؛ اما درمورد من چرا همه ساکت شده اند، یا اگر هم حرفی می زنند، همه اش از سقط می گویند. هرکس طرح و دسیسه ای می چیند تا ما دوتا را ازهم جدا کنند. بعضی وقت ها دلواپس می شوم و با خودم می گویم: «چه کسی پیروز می شود، ما یا آن ها؟» تلفن های پدرت مرا نگران می کنند. او تلخی هایی را که فکر می کنم فراموش کرده ام دوباره در من زنده و ناراحتی هایم را بیشتر می کند؛ مثل ارواح خبیثه ای که درنظر من عشق را نوعی کلاه برداری جلوه می دهند. زخم هایم دوباره التیام می یابند و جای زخم ها ازبین می رود؛ اما با یک زنگ تلفن دیگر دوباره سر باز می کنند؛ مثل استخوان های شکسته ی قدیمی زیر خاک که با تغییر آب و هوا، دوباره پیدای شان می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

عالیه
در 2 روز پیش توسط
راستش هنوز نخوندم ولی نمیدونم چرا انقدر مقدمش منو به کتاب جذب کرد. دلم میخواد بدونم بخاطر چی نویسنده این طرز فکرو پیدا کرده
در 2 روز پیش توسط
واقعا عالی بود هم حقایقی که درباره جهان گفته شده هم دیدگاه راوی نسبت به موضوع بارداری و بچه‌ داری و هم تحولات حین بارداری. واقعا عالی بود.
در 7 روز پیش توسط
کتاب خیلییی قشنگ و متفاوتیه
در 1 هفته پیش توسط
با اینکه دوسش داشتم ولی کتاب متوسطی بود
در 2 هفته پیش توسط