فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پیاده‌روهای پارک لاله، سکوی دوم

نسخه الکترونیک کتاب پیاده‌روهای پارک لاله، سکوی دوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پیاده‌روهای پارک لاله، سکوی دوم

مامانم همیشه می‌گه: «هیچ‌کدومتون اون‌جوری نشدین که من می‌خواستم.» من و داداش‌پیمانمو می‌گه. من نمی‌دونم چرا هنوز که هنوزه مردم بچه می‌آرن. به نظر من که جمعیت جهان دیگه بسه. به نظرم وقتشه آدما هم مثل دایناسورا منقرض بشن.
از این حرفم چقدر خوشم اومد. خیلی حرف جالبی زدم. حرف فیلسوفی‌ای بود به نظرم. شاید اگه شوهر نکرده بودم، فیلسوف می‌شدم یا مثلاً دانشمندی چیزی. فیلسوف شدن خیلی راحته. فکر کنم فیلسوفای مرد از بیکاری فیلسوف می‌شدن. فکر کنم اکثر اونایی که فیلسوف شده‌ن، از اونایی بوده‌ن که زنشون بیرون کار می‌کرده و خودشونم تو خونه می‌موندن و کارای خونه رو می‌کردن، یا اصلاً کار نمی‌کردن. بعد زنشون از اینایی بوده که به شوهره محل نمی‌داده. اونا هم از روی تنهایی و از این‌که زنشون محلشون نمی‌داده، می‌شستن یه گوشه پیپ یا سیگار می‌کشیدن و فکر می‌کردن. بعد مریض می‌شدن. یه جور مرضی که آدم به همه‌چیز شک می‌کنه و هی می‌خواد از همه‌چی سر دربیاره ولی چون سر درنمی‌آره هی از خودش نظر می‌ده راجع به همه‌چی. بعد هم فیلسوف می‌شدن کم‌کم.
ولی فیلسوفای زن اصلاً ازدواج نمی‌کنن به نظرم. چون فیلسوف به دنیا می‌آن. وقتی فیلسوف به دنیا بیای دیگه نمی‌تونی ازدواج کنی. فکر کنم دارم زرزر می‌کنم. کاش منم فیلسوف به دنیا می‌اومدم. کاش یه چیزی می‌شدم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پیاده‌روهای پارک لاله، سکوی دوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

دیشب خواب دیدم تو یه قسمت زیادی از کره زمین یه بمبی چیزی خورده یا نمی دونم زلزله اومده، بعد اون قسمت از زمین نابود شده. بعد من دراز کشیده بودم وسط یه جای بزرگ که همه خیابوناش خراب شده بود و خونه هاش ریخته بود. داشتم با این سی دی منه، که تازه خریده بودم، آهنگ گوش می دادم و به آسمون نگاه می کردم که تاریک بود. سیاه بود. شاید چون نصفی از کره زمین نابود شده بود. هیچ کس نبود. بعد من می تونستم همین طوری که دراز کشیده بودم سرمو ببرم پایین و زیرِ کره زمینو ببینم. چون یه طرف کره زمین ریخته بود. مثل خونه ای که یه طرف کفِش ریخته باشه پایین.
خیلی غمگین بودم تو خواب. هم احساس تنهاییِ خیلی زیادی می کردم، هم خیالم راحت بود؛ آروم و غمگین بودم. آره یه جوری بود اصلاً. بعد من می ترسیدم موجودات فضایی بیان رو زمین. چون وقتی سرمو می بردم پایین و به زیر کره زمین نگاه می کردم کره های دیگه رو می دیدم که موجوداتش روش دیده می شدن که هی بالا و پایین می پریدن. مثل آدم کوچولوها بودن. عجیب غریب بودن. خیلی نزدیک بودن به زمین. بعد من فهمیدم این که ما به همه سیاره ها می گیم «کره» اشتباهه، چون من فهمیده بودم کره زمین گرد نیست، صافه؛ یعنی مثل یه مستطیلی چیزیه. همه سیاره ها این جوری بودن. بعد من فهمیدم که باید بگیم مکعب، نه کره.

دیروز طرفای ساعت شیش عصر بود که منو از خونه شوهر برگردوندن. به قول عزیزخانوم پَسَم فرستادن.

نشسته م وسط راهروی درازمون. درِ راهرو بازه. باد روزنامه ها رو تکون می ده. روزنامه ها رو پهن کرده م رو زمین، چهارزانو نشسته م روشون. دارم موهامو قیچی می کنم از بالای گوش هام. دسته دسته موهای فرفری. می تونم با اینا ماکارونی یی چیزی درست کنم. بعد بدم مامانم و عزیزخانوم بخورن. بعد گیر کنه تو گلوشون بمیرن راحت بشن. از دست من راحت بشن. عزیزخانوم از دست واکرش و غرغر کردن راجع به پسرش؛ مامانمم از دست من. من و واکر و پسر عزیزخانوم هم...

دیروز طرفای ظهر مادرشوهرم یه هو اومده بود تو اتاق ما. یه ساک خالی دستش بود. من نشسته بودم پای دارِ قالی م. نخا رو دار می زدم. روی هر کلافِ نخ اسم گذاشته بودم تا راحت تر پیداشون کنم موقع نقشه خونی. اسم مامانم، مادرشوهرم، دایی جانم، شوهرم شاهرخ، و چند تای دیگه. دار قالی رو خودم خواسته بودم برام بگیرن. دکتری که ماه پیش رفته بودم مطبش بهم گفته بود یه سرگرمی برا خودت درست کن. مثلاً به جای این که بیام تو اتاقم و موها و مژه هامو بکنم.
مادرشوهرم اون موقع گفته بود: «دکتر هم دکترای قدیم، مرض هم مرضای قدیم.» بعدم خندیده بود. با مهربونی گفته بود مثلاً، ولی من ناراحت شده بودم. از دست مرض لعنتی م ناراحت بودم. این دکترا، مخصوصاً دکترای روان شناس و این جور چیزا، بیشترشون خیلی خنگن فکر کنم. آدمای پشیمون کننده ای هستن. یعنی آدم همون قدر که وقتی یه کار زشت می کنه بعدش پشیمون می شه، از رفتن پیش روان شناسا و روان پزشکا هم پشیمون می شه.
مادرشوهرم یه دفعه درو باز کرده بود اومده بود تو. من داشتم شعر می خوندم. الآن هرچی فکر می کنم یادم نمی آد چه شعری می خوندم. یه هو از جام پریده بودم. سلام کرده بودم. مادرشوهرم جواب نداده بود. رفته بود طرف کمد من. چند تا لباس برداشته بود چپونده بود تو ساک. من حواسم نبود، داشتم قلابی رو که دستم بود تو انگشتم فرومی کردم. خون اومده بود. گفته بودم: «چی شده عمه؟ چرا اینا رو می ریزین تو ساک؟!» فکر کنم صدام می لرزید. مادرشوهرم بهم نگاه نکرده بود. قلابو انداخته بودم گلومو فشار داده بودم. گفته بود: «لباستو عوض کن آماده شو بریم خونه تون.» نگاهمم نکرده بود. هی پریده بود این طرف و اون طرف خرده ریزه های منو ریخته بود تو ساک. النگوهاش جرینگ جرینگ صدا کرده بود. اون موقع که داشتم مانتو شلوارم رو می پوشیدم به این فکر کرده بودم که یه زن پنجاه شصت ساله چی کار می کنه که این قدر پوستش خوب مونده. خب این همه که اون به خودش می رسه... هزار جور ماسک می ذاره رو صورتش یا هزار تا کار دیگه. فقط من نمی دونم انگیزه ش چیه. خب چون شوهرش که همه ش تو کارگاهشه، یعنی اصلاً نیست که به زنش نگاه کنه. من اگه کسی نباشه بهم نگاه کنه، شاید صورتمم نشورم دیگه... دارم دروغ می گم فکر کنم.
از اون خونه به اون بزرگی فقط یه اتاق تو طبقه خودشون به من و شاهرخ داده بوده ن.
هیچ کس خونه نبود، وقتی ما داشتیم می اومدیم بیرون. شاهرخ از نصفه شب گذاشته بود رفته بود. فرار کرده بود، وقتی باباش می خواست زنگ بزنه به پلیس. سونا هم رفته بود کلاس ِ نمی دونم چی. همیشه یه کلاسی می ره. ولی بیچاره هیچ چی یاد نمی گیره. عین خیالش هم نیست. نه از این که چاقه عین خیالشه، نه از این که سی سالش شده، نه از این که اسمش سوناس، نه از هیچ چی. هر وقتم خونه س، تو اتاقش دراز کشیده با این و اون تلفنی حرف می زنه و قاه قاه می خنده. سونا دختر باحالیه، با این که چشای سبزش خیلی رنگشون بده؛ با این که موهای طلاییِ وزوزی ش آدمو یاد سبزه پلاسیده سیزده بدر می ندازه که زرد شده... اینا رو دوستاش بهش می گن. اونم قاه قاه می خنده. وقتی تو خونه راه می ره، قر می ده و ترانه می خونه واسه خودش. من دلم می خواد بشینم به راه رفتنش نگاه کنم. کلاً مدل راه رفتنش اون طوریه. منو یه کم یاد فرشته اسدی، هم کلاسی چند سال پیشم، می ندازه.
ولی من اگه سی سالم بود، حتماً غصه می خوردم، نمی دونم چرا. دیشب هم عین خیالش نبود. کاش منم یه کم اون جوری بودم کلاً. سونا خواهرکوچیکه شاهرخه. از شاهرخ دو سال بزرگ تره.
کاش منم یه کم باحال بودم.
از کرج اومده بودیم تهران، خونه ما. وقتی نشسته بودم تو ماشین، پدرشوهرم به من نگاه نمی کرد اصلاً. انگار خجالت می کشید. اینا وقتی از آدم خجالت می کشن یا شرمنده آدم هستن، کلاً تحویل نمی گیرن آدمو. جواب آدم رو هم نمی دن. خانوادگی همه شون این طوری ان. منم دیگه نپرسیدم شاهرخ چی شد، چی کارش کردن. انگار برام مهم نبود. الآنم انگار برام مهم نیست. اصلاً حالشو ندارم فکر کنم ببینم مهمه برام یا نه. نمی دونم پدرشوهرم آدم خوبیه یا آدمِ همین جوری ایه. آدم همین جوری منظورم آدمیه که هیچ مدلی نیست و به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی ده. فکر کنم پدرشوهرم از اون آدماییه که نمی تونه شخصیت واقعی شو نشون بده، شاید از ترس زنش. یه بار تو آشپزخونه بودم داشتم ظرف می شستم، اومد کنارم وایستاد. آروم دست کرد تو جیبش، یه انگشتر خیلی خوشگل درآورد که یه سنگ سبز خیلی قشنگ روش بود. گفته بود: «ببین باباجان! اینو برا تو گرفتم ها، یه وقت فکر نکنی واسه تولدت چیزی نگرفتم... منتها انگار شدنی نیست بدمش بهت ولی پیش من امانت می مونه یه روزی می دم به خودت...»
من اون موقع از زور بدبختی و از زور این که انگشتره خیلی خیلی قشنگ بود و می خواستمش، یه آه بلند از گلوم دراومده بود و اشکم ریخته بود کف زمین آشپزخونه.
نمی خوام فکر کنم ببینم قراره چی بشه. الآن خیلی خجالت می کشم بگم که از وقتی نشستم تو ماشین تا برسیم تهران جلو در خونه مون، داشتم به این فکر می کردم که اگه شاهرخ با اون حالش یه بلایی سر خودش بیاره و بمیره، به من این وسط چیزی می رسه یا نه. چون یه چیزایی به نام شاهرخه. اینو می دونم. به اینم فکر کرده بودم که اگه بمیره، مهریه مو می تونم بگیرم یا نه. به چه چیزایی فکر می کنم جدیداً. خجالت می کشم از خودم، می ترسم.

آآآخخخ. دوباره همون انگشتمو که دیروز با قلاب زخم کردم، با قیچی بریدم. حقمه. یه تیکه از روزنامه ها رو می کنم می پیچم دور انگشتم. صورتمو می گیرم تو دستام. من آدم خیلی بدی هستم. همه فکر می کنن من مظلومم یا خیلی بی آزارم. ولی هیچ کس نمی دونه چه فکرایی می آد تو سرم یا چه چیزایی دلم می خواد. من آدم سطحی ای هستم.
پارسال که شاهرخ سه ماه بستری شد تو بیمارستان، چند نفر از فامیلاشون اومده بودن برای ملاقات. من شنیدم چند تاشون گفته بودن: «بیچاره زنش... اونم دیوونه نکنه خوبه.» یه نفر دیگه هم گفته بود: «دختر بیچاره رو بدبخت کرده ن.»
حالا همه فامیلاشون خودشون یه جور مریض بودن ها. البته فامیلای اونا یه جورایی فامیلای خودمونم می شن. هم از طرف مامانم فامیلیم هم از طرف بابام. خیلی پیچیده شدیم. مثلاً دایی م از یه طرف شوهرِ خواهرشوهرمه، بعد بابام از یه طرف نمی دونم چیه مادرشوهرم می شه. تازه خود مادرشوهرم عمه مامانمه. مثل این معماهای مسخره س. اوایل چقدر می شستیم با شاهرخ حساب می کردیم که چیای هم می شیم، دخترِ دختردایی ش، خواهرزاده شوهرخواهرش، زنش... کلاً عاشق حساب کتابای عجیب غریبه. همه چیو حساب می کنه. عددِ همه چیو درمی آره. شاهرخ می گه هر چیزی یه عددی داره، همه آدما هم یه عددی دارن. هر چیزی رو از روی عددش می شناسه. مثلاً اسم منو نمی دونم چه جوری حساب می کرد که عددم می شد «هشت». بعد خیلی خوشحال بود که منم هشتم، عددم هشته. ده، هشت، هیجده. این عددها و مضرباشون عددهای خوبی ان.
منم خوشحال بودم که هشتم و اون دوست داشته من هشت باشم و حالا من هشت بودم...
همه فامیلامون خودشون مریضن. فقط چون کسی بستری شون نمی کنه یا مثل شاهرخ چرت و پرت نمی گن، فکر می کنن سالمن. خب اگه چرت و پرت نمی گی، عوضش کارای عجیب غریب می کنی یا فکرای عجیب غریب. مثلاً زن دایی شون، یعنی زن عموی مامانم، روزی پنج بار دستشویی شونو می شوره، با هزار جور پودر. دستاشم همیشه قرمزه، زخمه، از بس می شوره. بعد از این ور عموشونم یه مدت بود فکر می کرد امام زمانه یا نمی دونم امام رضاس. اصلاً خود بابای شاهرخ عاشق بوی چوبه، همه ش تو کارگاهشون با چوبا ور می ره. بعضی شبا هم همون جا می مونه. تو کار چوبه کلاً. یا خیلی کسای دیگه. خودمم که دیگه هیچی. این جوری حساب کنی همه مریضن دیگه. اون وقت فقط شاهرخ دیوونه س.
دراز کشیده م کنار روزنامه ها. دستمو می ذارم زیر سرم. نمی دونم چه شکلی شده م. تا حالا موهامو کوتاه نکرده م ان قدر. مامانم چرا نمی آد. دیرتر بیاد بهتره البته. دیرتر بفهمم چیا شده تو این دو روز، چیا قراره بشه بعد از این، باز حتما نشسته ن واسه من تصمیم می گیرن. مثل همیشه. مثل شیش سال پیش که سر قضیه رضا شیرازی تصمیم گرفتن برام. برای تنبیه کردنم. اونم چه تصمیمی.

سه سال پیش، دی ماه هشتاد، سوم دبیرستان بودم. عمه مامانم اومد خواستگاری.
چند روز قبلش، وقتی از مدرسه اومده بودم خونه، مامانم زودی غذامو کشیده بود گذاشته بود تو سینی. سینی رو گذاشته بود رو زمین آشپزخونه. صدام کرده بود. بعد الآن یادم نمی آد ولی یه چیز خوبی بهم گفته بود؛ یعنی خیلی با مهربونی باهام حرف زده بود. اون موقع ها خیلی وقت بود باهام اون جوری حرف نزده بود؛ یعنی از قضیه رضا شیرازی به این ور.
از دیروز همه ش اسمش می آد تو ذهنم.
نشسته بود بالا سرم. من هم تندتند غذا خورده بودم. آب هم داده بود بهم فکر کنم. الآن که دارم فکر می کنم، انگار که می خواست قربونی م کنه، نشسته بود بالا سرم، مثل اینایی که می خوان گوسفند سر ببُرن هی غذا و آب داده بود بهم. منم حتماً داشتم تو دلم بع بع می کردم، خوشحال بودم. مامانم گفته بود دایی جانت قراره بیاد، باهات کار داره. می خواد باهات حرف بزنه.
یه چیزی مثل زهرمار توی معده م می سوزه می آد بالا. تا گلومو می سوزونه. فکر کنم زهرمار دقیقاً این مزه ای باشه. خم می شم رو زمین. پاهامو جمع می کنم توی شکمم. فکر کنم الآن معده م سوراخ می شه. انگار دارن با دریل سوراخش می کنن. دلم می خواد دست کنم تو حلقم تمام دستگاه گوارشمو بگیرم بکشم بیرون راحت بشم.
اون موقع هم همین طوری شدم، وقتی مامانم گفته بود دایی جانت کارت داره، وقتی قیافه دایی جانم اومده بود تو ذهنم که می خواد با من حرف بزنه. قیافه ش شبیه هیچ کدوم از آدم بدای توی فیلما نیست. ولی یه مدت بود روزبه روز بیشتر ازش می ترسیدم. ازش وحشت داشتم تقریباً. چند سال بود دیگه نمی تونستم به صورتش به چشاش نگاه کنم. حالا اون موقع می خواست بیاد باهام حرف بزنه.
قیافه ش خیلی هم آرومه. با ریشای سیاهش. دائماً تسبیح تو دستشه. چشاشم ریزه. بعد وقتی آدمو نگاه می کنه اصلاً نمی شه بهش نگاه کرد. انگار داره فکر آدمو می خونه یا نمی دونم داره واسه آدم نقشه می کشه. به نظرم دایی م باید دعانویسی چیزی می شد. اینا که نمی دونم چی می گن بهشون... اینا که سرکتاب باز می کنن واسه مردم. فکر کنم اسمش این باشه؛ سرکتاب. آدم نمی تونه بفهمه اونایی که تو این کارن، چه جور آدمایی ان. مثلاً بدجنسن یا خیر مردمو می خوان، همه حرفاشون دروغه یا نه؟ نمی شه ازشون سر درآورد.
بچه که بودم چقدر دوست داشتم دایی مو. اونم منو... چه جوری می شه که یه دفعه این جوری می شه؟ یه دفعه نه، کم کم.
مامانم گفته بود دایی جانت می خواد باهات حرف بزنه. من به این فکر کرده بودم که باز می خوان چه تصمیمی برام بگیرن. کار بدی یا خوبی نکرده بودم. مامانمم خیلی مهربون شده بود باهام. دلشوره گرفته بودم بعد از ناهار.
نوزده سالم بود اون موقع.
دایی م شب اومده بود. زن دایی و کیمیا نیومده بودن. اولین بار بود که بدون اونا اومده بود خونه مون. زن دایی م اگه پاهاش تو گچم بود، فضولی ش نمی ذاشت نیاد. اولش فکر کردم درباره هرچی می خواد باهام حرف بزنه، زیر سر زن دایی مه.
نشسته بودیم تو اتاق جلویی. من یه کتاب دستم بود همه ش باهاش ور می رفتم که به چشاش نگاه نکنم. بامداد خمار می خوندم فکر کنم اون موقع. دایی م اولش که گیر داده بود این کتابا خوندنشون درست نیست. بعد یه کلمه ای گفته بود... آهان فکر کنم گفته بود «مستهجن». گفته بود: «از این کتابای مستهجن دائماً دستت می بینم. جلو کیمیا هم می گیری دستت. اونم بزرگ بشه از تو یاد می گیره.» به بامداد خمار گفته بود مستهجن. کیمیا هم اون موقع پنج سالش این طورا بود. خجالت کشیده بودم. نمی فهمم مستهجن دیگه چه جور کلمه ایه؟! آدم اولش خنده ش می گیره، بعدش خجالت می کشه. به نظر من همین دایی م و زنش و کلاً خونواده زن دایی م خودشون کلی مستهجنن.
دایی م یه عالم از این حرفا زده بود، بعدش گفته بود: «دایی، عمه اینا تو رو می خوان واسه شاهرخ.» بعدم شروع کرده بود یه چیزایی گفته بود که من گوش نمی کردم؛ نفهمیده بودم چیا گفته بود. داشتم به این فکر می کردم عمه اینا منو خواسته ن یعنی کیا خواسته ن؟ بعد به این فکر کرده بودم که زن دایی م واسه همین نیومده حتماً. چون حتماً نمی خواد من زن برادرش بشم. چون خوشش نمی آد از من. به این فکر کرده بودم که یعنی خود شاهرخ منو خواسته؟
هرچی فکر کرده بودم قیافه شاهرخ یادم نیومده بود. شاید وقتی شیش هفت سالم بود دیده بودمش. که اونم دوازده سیزده سالش بوده حتماً. بعد از اون ندیده بودمش. دایی م فقط پرسیده بود: «دایی، شاهرخو که دیده ی دیگه؟» مامانم همه ش خندیده بود. خیلی خوشحال بود. نمی دونم غیر از این جریان خواستگاریه، دیگه چی اون موقع خوشحالش می کرد. شاید اگه داداش پیمانم زن ژاپنی شو طلاق می داد می اومد تهران و با اون دختره که اسمشم یادم نیست و هنوز که هنوزه، با این که دو تا بچه داره، دلش می خواد داداش پیمانم بیاد بگیرتش، ازدواج می کرد، بازم مامانم ان قدر که اون موقع خوشحال بود، خوشحال نمی شد. من نمی فهمم چرا پدر مادرا ان قدر از شوهر کردن یا زن گرفتن بچه شون خوشحال می شن؟ مثلاً دارم فکر می کنم نُه ماه پدرم دربیاد بچه رو تو شکمم نگه دارم، بعد با اون همه زور و بدبختی بندازمش بیرون، بعد تا بزرگ بشه کلی زحمت بکشم و حرص بخورم، بعد یه دیوونه بیاد ببرتش. این کجاش خوشحال کننده س؟ تازه اون دیوونه هم تنها که نیست. خانواده دیوونه شم باهاشن دیگه. حالا هرکی می خواد باشه. من نمی فهمم.
مادر پدرا بچه هاشونو فقط تا پنج سالگی دوست دارن. بعد از اون چون بچه شون اون جوری نمی شه که خودشون می خوان، دلشون می خواد زود ازدواج کنه بره نوه بیاره براشون که نوه هه رو دوست داشته باشن. احتمالاً مامان من اگه همون موقع که هفت هشت سالم بود کسی رسماً می اومد خواستگاری م، حتماً قبول می کرد. ولی خب من بچه چلمن و دماغویی بودم. فکر نکنم کسی حاضر می شد زنش اون جوری باشه. دارم فکر می کنم اگه اون موقع ازدواج می کردم، مثلاً کله معلق می زدم سر سفره عقد، یا بلندبلند شعر می خوندم.
مامانم همیشه می گه: «هیچ کدومتون اون جوری نشدین که من می خواستم.» من و داداش پیمانمو می گه. من نمی دونم چرا هنوز که هنوزه مردم بچه می آرن. به نظر من که جمعیت جهان دیگه بسه. به نظرم وقتشه آدما هم مثل دایناسورا منقرض بشن.
از این حرفم چقدر خوشم اومد. خیلی حرف جالبی زدم. حرف فیلسوفی ای بود به نظرم. شاید اگه شوهر نکرده بودم، فیلسوف می شدم یا مثلاً دانشمندی چیزی. فیلسوف شدن خیلی راحته. فکر کنم فیلسوفای مرد از بیکاری فیلسوف می شدن. فکر کنم اکثر اونایی که فیلسوف شده ن، از اونایی بوده ن که زنشون بیرون کار می کرده و خودشونم تو خونه می موندن و کارای خونه رو می کردن، یا اصلاً کار نمی کردن. بعد زنشون از اینایی بوده که به شوهره محل نمی داده. اونا هم از روی تنهایی و از این که زنشون محلشون نمی داده، می شستن یه گوشه پیپ یا سیگار می کشیدن و فکر می کردن. بعد مریض می شدن. یه جور مرضی که آدم به همه چیز شک می کنه و هی می خواد از همه چی سر دربیاره ولی چون سر درنمی آره هی از خودش نظر می ده راجع به همه چی. بعد هم فیلسوف می شدن کم کم.
ولی فیلسوفای زن اصلاً ازدواج نمی کنن به نظرم. چون فیلسوف به دنیا می آن. وقتی فیلسوف به دنیا بیای دیگه نمی تونی ازدواج کنی. فکر کنم دارم زرزر می کنم. کاش منم فیلسوف به دنیا می اومدم. کاش یه چیزی می شدم.
الآن که هیچی نشده م.
مامانم خیلی خوشحال بود. گفته بودم: «من یادم نمی آد شاهرخو. فقط بچگیاشو یادمه. اصلاً هم با آدم بازی نمی کرد. همینو یادمه. یه جا می شِست...» دیگه یادم نیست چیا گفته بودم. دایی م گفته بود به بچگیاش چی کار داری، الآن بیست وسه سالشه و اینا. بعدم گفته بود پس فردا می آن.
مامانم باهام مهربون شده بود. دایی م هم همین طور. دلم می خواست باهام خوب باشن. چیزی نگفته بودم. آخه راستش خیلی هم ناراحت نبودم؛ یعنی اصلاً ناراحت نبودم. فکر کنم خوشحالم بودم. تا اون موقع فکر می کردم هیچ کس منو نمی خواد. دلم می خواست بدونم خود شاهرخ هم منو می خواد مثلاً؟ اصلاً نمی دونستم کیه، چه جوریه؛ همین که یکی منو خواسته بود برام بس بود تا خوشحال باشم و هی قلبم از خوشحالی بریزه پایین. خب اون موقع از اسمشم خوشم می اومد، باحال بود. الآنم خوشم می آد. خیلی هم تنها بودم.
الآنم همون جوری ام.
به نظرم همینا بسه تا آدم از کسی خوشش بیاد؛ حتی ندیده. مثلاً به آدم بگن فلانی می خوادت، بعد فکر کنم خود آدمم ناخودآگاه بخوادتش.
زن دایی م با این که تا اون موقع هر روز خونه ما بود اصلاً از برادرش حرف نمی زد. منم اصلاً یادم رفته بود اینا پسر هم دارن. خانواده مادرشم که اصلاً با ما رفت و آمد نداشتن. با این که خیلی فامیل بودیم با هم.
زن دایی م از اون روز دیگه نیومد خونه مون تا چند ماه بعد از عروسی مون. من با خودم می گفتم شاید چون از من خوشش نمی آد، دوست نداره با برادرش ازدواج کنم. ولی خوشحال بودم که دیگه کاری به ما نداره و تو همه کارامون فضولی نمی کنه. ولی همه ش دلشوره داشتم. فکر می کردم اگه با برادرش عروسی کنم، حتماً پدر منو درمی آره. به مامانم که هیچی نمی شد گفت. با مامانم نمی شد حرف زد و درددل کرد. مامانم تا روزی که اونا بیان اصلاً یه جور دیگه شده بود. با همین عزیزخانوم می شِستن قاه قاه می خندیدن. سر چیزای الکی. من تا حالا صدای خنده مامانمو اون جوری نشنیده بودم. می شِستن با این عزیزخانوم رو پله ها، بعد هی عزیزخانوم راجع به خواستگارا و سه تا شوهراش حرف می زد یا مامانم راجع به داداش پیمانم و میچیکو زنش. اون موقع بود که فهمیدم هر سه تا شوهر عزیزخانوم تو خواب سکته کرده ن و مرده ن. بعد نمی دونم چیا می گفتن قاه قاه می زدن زیر خنده. مامانم که اون همه جدی و غمگین بود، قاه قاه می خندید. مامانم همیشه غمگین بود، به غیر از اون چند روز. با منم که خوب شده بود.
کل خونه رو تو اون دو روز تمیز کرده بود. من فقط می شستم با تلفن با ثریا، دوستم، حرف می زدم. ثریااینا همسایه بغلی مون بودن از خیلی وقت پیش. بعد یه مدت رفتن یه جای دیگه، طرفای جاجرود. اون سال دوباره برگشتن تو همین کوچه ما. باباش ولشون کرده بود. رفته بود یه زن دیگه گرفته بود و اینا رو ول کرده بود.
بعد این ثریا بچگیاش تپل بود، اون موقع دیگه شده بود عین کدوتنبل. الآنم مثل همون کدوتنبله. موقع راه رفتن قل می خوره رو زمین. بعد اون روزا که جریان خواستگاری پیش اومده بود واسه من، ثریا با یه پسره دوست شده بود. پسره بهش می گفته: «پری دریایی من» یعنی این طوری صداش می زده. هر بار که زنگ می زدم با این کدوتنبل حرف بزنم، شروع می کرد از دوست پسرش حرف می زد. سهیل این طوری کرد، سهیل اون طوری کرد. سهیل این جوری نگام کرد، من اون جوری نگاش کردم. سهیل این طوری صدام می کنه، من اون طوری... سهیل این طوری گُه می خوره، من اون طوری...
شبی که قرار بود عمه اینام بیان، بعدازظهرش من رفته بودم تو اتاق عقبی. رفته بودم زیر پتو. دندونام به هم می خورد. انگار تب و لرز داشتم. مامانم رفته بود بیرون یه چیزایی بخره. یه دفعه یادش افتاده بود قندوناش دست نیست. مگه من جرئت داشتم بگم نکن، مامان ول کن، قندونِ دست می خوای چی کار. من فقط می خواستم یکی بیاد با من حرف بزنه. حتی راضی بودم زن دایی م بیاد با من حرف بزنه. حتی دایی م. نشسته بودم زیر پتو خودمو به چپ و راست تکون می دادم. هی دلم هری می ریخت پایین. دلم می خواست فردا بشه.
تلفنو برده بودم زیر پتو، شماره خونه ثریااینا رو گرفته بودم. اون موقع خوشحال بودم که بابای ثریا ولشون کرده و رفته و اون دیگه تلفنو جواب نمی ده هیچ وقت. ثریا تلفنو برداشته بود. گفته بود: «اِ... پری خوب شد زنگ زدی، می خواستم یه ساعت دیگه برم سر قرار با سهیل...»
داد کشیده بودم: «ای بمیره اون سهیلِ دروغگوی احمق. آخه کدوم ابلهی به تو می گه پری دریایی من؟! مگه این که دروغگو باشه. مگه این که واقعاً خیلی عوضی باشه. مگه این که خودشم مثل تو گرد و قلمبه باشه. مگه این که واسه گرد و قلمبگی ت بهت بگه پری دریایی. سه روزه زنگ می زنم تا می آم زر بزنم شروع می کنی ورور کردن، از اون پسره می گی...»
یه همچین چیزایی گفته بودم. هرچی فحش بلد بودم به خودش و پسره داده بودم. بعد قلبم تندتند زده بود. فکر کرده بودم الآن ثریا هم مثل اون فرشته اسدی، که سه سال پیشِش تو خیابون زد تو صورتم و گفت برو گم شو و من دیگه ندیدمش، می خواد باهام قهر کنه.
من بعضی وقتا عاشق ثریا می شم؛ یعنی عاشق بعضی اخلاقاش می شم.
ثریا چند لحظه هیچی نگفته بود، بعد قاه قاه خندیده بود. لابه لای خنده ش گفته بود: «خیلی خب پری، چرا قات می زنی. الآن می آم پیشت.»
گفته بودم: «نمی خواد بیای این جا، چند دقیقه تلفنی حرف بزنیم فقط.» بعد یادم نمی آد چیا گفته بودم. این طوری گفته بودم که نمی دونم چی می خواد بشه و من نمی دونم باید چی کار کنم یا چیا بگم و از این چیزا...
ثریا گفته بود: «اوووه، چقدر گنده ش کرده ی بابا، بذار اول پسره رو ببینی شاید اصلاً از قیافه میافه ش خوشت نیومد. بعد دیگه لازم نیست فکر کنی. بگو نمی خوام.» بعد یه چیزی گفت که اون موقع بدم اومده بود ولی الآن خیلی خوشم می آد از حرفش؛ گفته بود: «پری، فوق فوقش باهاش عروسی می کنی بعد وقتی دیدی نمی خوایش یا به دردت نمی خوره از هم جدا می شید.» یا یه همچین چیزی گفته بود.
من هرچی آدم تپل می شناسم دور و برم همه شون باحال و بی خیالن. ثریا هم کلاً این جوریه. تو بعضی چیزا خیلی شبیه سونا خواهر شاهرخه.
اون موقع ثریا این چیزا رو می دونست؛ یعنی خیلی بیشتر از من حالی ش بود تو این چیزا. من اصلاً این جور چیزا رو سرم نمی شد. الآنم همین طوری ام. ثریا واقعاً خنگه، شاید بعضیا فکر کنن بی شعورم هست. تا حالا تو عمرش یه دونه کتاب داستان یا هر کتاب دیگه ای نخونده. دوم دبیرستانم که بود ترک تحصیل کرد. ولی بعضی چیزاش خیلی جالبه؛ بعضی اخلاقاش. مثلاً هرجور می خواد لباس می پوشه یا حرف می زنه. براشم مهم نیست کسی راجع بهش چی می گه. بعد کلاً نمی دونه غصه چی هست. با این همه چاق بودنش. اصلاً نمی دونه غصه رو می خورن یا چی کارش می کنن.
خب شاید خیلیا فکر کنن دختر سطحی ایه، ولی شاده، همه رو هم می خندونه و شاد می کنه. هرچی هم بهش بگی ناراحت نمی شه؛ یعنی ولت نمی کنه بره. من از اون سطحی ترم با فکرایی که تو سرمه. با این که خیلی بیشتر از ثریا کتاب خونده م. آدم روزی ده تا هم کتاب خوب بخونه، یعنی هر روز ده تا کتاب خیلی خیلی باحال بخونه، دلیل نمی شه آدم باحال و جالبی بشه یا مهربون بشه یا خیلی چیزای دیگه. ثریا خودش خودبه خود همین جوریه. آخه یه جا خونده بودم: «کتاب روح آدمی را دگرگون می کند!» خب این یعنی چی آخه؟ من که هرچی آدمِ خیلی خیلی کتابخون دیده م، همه شون ازخودمچکر و بی مزه و تقلیدکار بوده ن. یعنی همه ش ادا درمی آوردن انگار. اونایی که من دیده م این جوری بوده ن. آدم نباید زیاد، خیلی زیاد، کتاب بخونه.
من بعداً اون پسره رو که به ثریا می گفت «پری دریایی» دیدم. اصلاً هم شبیه آدمای عوضی نبود و به ثریا اهمیت می داد. تازه وقتی هم می خندید لپاش فرومی رفت. خب این خیلی خوب بود. بعد من فهمیدم خب پسره واقعا ثریا رو شبیه پری دریایی می دیده، یعنی ثریا پری دریایی ش بوده. ولی ثریا ولش کرده بود بعد از یه مدت. می گفت تازه فهمیدم خیلی بی عرضه س. من نفهمیده بودم تو چی بی عرضه بود. ثریا بعد از اون رفته بود با یه پسره دوست شده بود که بعضی وقتا ثریا رو کتک می زد. این ثریا هم عین خیالش نبود. یه بار پسره که اسمش یادم نمی آد، تو خیابون جلوِ من زد تو صورت ثریا، چون ثریا بهش گفته بود داره یه چیزیو اشتباه تعریف می کنه. بعد پسره زده بود تو صورت ثریا و گفته بود خفه شه. بعد من حالم به هم خورده بود و گوشه خیابون بالا آورده بودم.
به ثریا گفته بودم تا وقتی با این دوستی با من حرف نزن. ثریا نمی تونست ولش کنه. می گفت پسره تو بعضی چیزا اون قدر خوبه که نمی تونه ولش کنه. به من می گفت تو این چیزا رو نمی فهمی، چون دختر کاملی نیستی! منو می گفت، می گفت من دختر کاملی یا یه همچین چیزی نیستم. فکر کنم ثریا همه پولاشو می داد به اون پسره، پسره هم خیلی خوب براش غیرتی بازی درمی آورد و ثریا هم عاشق غیرتی بازی بود. پسره هم اینو فهمیده بود فکر کنم و بعد تو اون چیزایی که من نمی دونم چی بودن خیلی خوب بوده. به نظرم پسره یه ذره هم به ثریا اهمیت نمی داد. عوضش به بقیه زیادی توجه می کرد. مثلاً اگه ثریا کسی رو همراه خودش می برد سر قرار، پسره به اون همراه ثریا همه ش نگاه می کرد و باهاش حرف می زد؛ حتی با من که اون موقع ها تیپم شبیه شلغم بود. همه ش الکی می خواست با آدم حرف بزنه و به آدم نگاه کنه، به جای این که با ثریا حرف بزنه. ثریا ناراحت می شد ولی به روی خودش نمی آورد، ابله. ریخت و قیافه من اون روزا جداً شبیه یه سیب زمینی ترشی بود که پر از فرورفتگیه. منظورم اینه که روحم خیلی فرو رفته بود. بعد وقتی آدم روحش فرو رفته باشه جسمشم فرورفته می شه. نمی دونم چه جوری منظورمو بگم.
یه بار که تازه عروسی کرده بودم، اومده بودم خونه ثریااینا. ثریا داشت با اون پسره تلفنی حرف می زد. اینو یادمه که داشت از پسره تشکر می کرد که جلوِ دوستاش به این گیر داده بود که لازم نکرده فلان جا تنها بره و بعدم به تیپش گیر داده بود که دیگه تیپای جلف نزنه. آره، ثریا داشت به خاطر این که پسر جلو دوستاش بهش گیر داده بود، ازش تشکر می کرد. خیلی خب! ثریا این جوری دوست داره.
مامان ثریا هم تقریباً همین جوریه، مثل ثریا. قبلاًها خوشم نمی اومد ازش، ولی الآن دیگه خوشم می آد ازش. با این که شوهرش ول کرده و رفته با یکی دیگه، ولی اینا دو تایی روحیه شون بهتر شده. اصلاً به نظر من اگه یکی از کس و کارای آدم بد باشه با آدم، بهتره بذاره بره.
وقتی من هفت هشت سالم بود، بابای این ثریا یه بار که من شب مونده بودم خونه شون، نمی دونم یعنی مطمئن نیستم، انگار می خواست به من دست بزنه... چرا، مطمئنم. مطمئنم می خواست به من دست بزنه. کلاً همچین آدمی بود و چیزای دیگه.
من نمی دونم با بچه خودشم تا حالا می خواسته کاری کنه یا نه؟ شایدم نه، چون این ثریا ان قدر دهن لقه که اگه باباش یه همچین کاری کرده بود باهاش، به من می گفت حتماً.
من الآن که دارم فکر می کنم می بینم اصلاً فکر نمی کردم وقتی ثریا بزرگ بشه این جوری بشه. البته همون تو بچگی شم باحال بود ولی یه جور دیگه...

نظرات کاربران درباره کتاب پیاده‌روهای پارک لاله، سکوی دوم