فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بوطیقای شیطان

نسخه الکترونیک کتاب بوطیقای شیطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بوطیقای شیطان

خلیل دانه‌پاش دست بر شانه حکمت دربندی گذاشت و گفت: «پایان تلخی داشت.»
حکمت دربندی بغض بالاآمده‌اش را فروداد و گفت: «نمی‌خواهم دوباره آن چیزی را که از ایوب در ذهن دارم، با کلمات خیانتکار با شما در میان بگذارم. می‌خواهم از کلمات بگریزم. او هم در نهایت موفق شد از کلمات بگریزد.»
نعمت گندم‌کار اشک‌هایش را بی‌صدا از گونه پاک کرد و گفت: «ما همیشه در دام چیزهایی می‌مانیم که از آن‌ها می‌گریزیم. مرگ دام و دانه ایوب بود.»
خلیل دانه‌پاش گفت: «نگاه کنید.» و بعد به گور تازه آقای ایوبی اشاره کرد. هر سه نفر با چشمان حیرت‌زده دیدند که جسم بی‌وزن آقای ایوبی از میان درزهای خاک سبک و پوک بیرون آمد و کمی بالای قبرش شناور شد. بعد باد تندی وزید و جسم ایوب ایوبی را مانند بادبادکی رنگی بالا کشید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بوطیقای شیطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. در صفحه ۳۸ کتاب از قول کافکا در مورد اودرادک چنین نوشته بود: «او در نگاه اول یک گلوله نخِ پهنِ ستاره ای شکل به نظر می رسد. انگار دور یک گویِ ستاره مانند را نخ پیچیده باشند. دقیق تر بگویم او جز کلافی از ریسمان های کهنه، تکه تکه و رنگارنگ که این جا و آن جا به هم گره خورده اند چیز دیگری نیست. با این همه، اودرادک چیزی بیش از یک گلوله نخی است، زیرا از وسط ستاره آن یک میله چوبی بیرون آمده که با میله کوچک دیگری که با زاویه قائمه به آن می پیوندد دو پایه ای را می سازند. اودرادک با این میله کوچکی که دو طرف بدن دارد می تواند عمود روی دو پا بایستد. در برخورد با اودرادک انسان دچار این وسوسه می شود که نکند این موجود زمانی دارای شکل معقولی بوده و اکنون فقط بقایایی از آن باقی مانده است؛ اما چنین چیزی محتمل نیست. دست کم هیچ اثری از آن مشهود نیست، زیرا هیچ جای او ناتمام و ناقص به نظر نمی آید که چنین نتیجه گیری کنیم. همه چیز به اندازه کافی بی معناست، اما در قالب خود بسیار کامل است.»

ایوب پرنده

برای بیژن نجدی و یوزپلنگانی که با من دویده اند

آقای ایوبی صبح که از خواب بیدار شد احساس بی وزنی می کرد. با خوردن صبحانه احساس کرد کمی به وزنش اضافه شده و می تواند روی پاهایش بایستد و توی خیابان های شهر قدم بزند. کفش پوشید و برای خرید سیگار از خانه بیرون رفت. به میدان اصلی شهر رسید. دست در جیبش کرد و اسکناسی روی پیشخان دکه سیگارفروشی گذاشت. باد شدیدی وزید و اسکناس و آقای ایوبی را از جلوِ دکه سیگارفروشی بلند کرد و با خود در آسمان نیمه ابری شهر تاب داد. باد آقای ایوبی را در آغوش مجسمه بزرگ میدان اصلی شهر که دست هایش را سال ها برای در آغوش کشیدن کسی گشوده بود انداخت و اسکناس هم جلوِ چشم های مجسمه را گرفت. مردمی که برای رفتن سر کار عجله داشتند، لحظه ای ایستادند و مرد پرنده ای را که در آغوش مجسمه آرام گرفته بود به هم نشان دادند، بعد ساعت هایشان را نگاه کردند، سری تکان دادند و با عجله میدان را به سمت محل کارشان ترک کردند.
شال خاکی رنگ آقای ایوبی توی باد تکان می خورد. او فکر کرد که موقع پرواز فرا رسیده است. دست هایش را باز کرد و با اولین بادی که به سمت مجسمه وزید تلاش کرد پرواز کند، اوج بگیرد و در آسمان بپرد. سال ها بود می خواست این شهر کوچک و مردم سنگینش را ترک کند و حالا بهترین وقت برای رفتن به یک شهر بزرگ با مردمی سبک تر فرا رسیده بود. آقای ایوبی هرچه تلاش کرد نتوانست ذره ای خود را از مجسمه بکند و در آسمان غوطه ور شود. مثل یک تکه مقوای خیس، به مجسمه سفید سنگی چسبیده بود.

ایوب ایوبی نقاش کهنه کاری بود که ایده های تازه ای به ذهنش رسیده بود. چند وقتی می شد که تصمیم گرفته بود صدای آب های زیرزمینی را نقاشی کند. برای همین، هر روز صبح بعد از خوردن صبحانه و کشیدن نخی سیگار به راه می افتاد و از شهر خارج می شد. هر جای مناسبی که می یافت، بساط خود را پهن می کرد، گوش هایش را به زمین می چسباند و صدای آب هایی را که از زیر لایه های سنگ و خاک عبور می کردند می شنید و بعد صدای آب را نقاشی می کرد.
نقاش کهنه کار طی تجربه متوجه چند نکته اساسی شده بود. اول این که صدای آب هر منطقه با منطقه دیگر تفاوت های اساسی داشت و روحی که زیر زمین جریان داشت، بسته به قدمت و مکان زندگی اش، شکل و رنگی خاص از خود نشان می داد. دوم این که چند وقتی می شد که مقدار آب های فسیلی که از ابتدای خلقت به صورت ثابت در زیر کره زمین جریان داشتند رو به کاهش گذاشته بود و انگار عده ای دست به دزدیدن این ساکنان نجیب و قدیمی کره زمین زده بودند. سومین نکته به خطری بازمی گشت که خودش را تهدید می کرد. آقای ایوبی این چند وقت متوجه اتفاقات مشکوکی در خانه و اتاق خوابش شده بود. گویا چیزی یا کسی، وقتی او در خانه حضور نداشت، وارد خانه می شد و اتاق ها را به دنبال یافتن چیزی زیر و رو می کرد.
آقای ایوبی از کنار هم گذاشتن همه این موارد به تئوریِ غریبی رسید. او تقریباً مطمئن شده بود که کسی یا کسانی کمر به نابودی آب های فسیلی زیر زمین بسته اند و نمی خواهند کوچک ترین خبری از این قضیه به خارج از مرزهای جهان ناشناخته درز کند. آن ها به شدت دنبال نابودی مدارک و اسناد این اتفاق بودند.
آقای ایوبی تصمیم گرفته بود که یافته ها و مدارک خود را بعد از کشیدن سیگار صبحانه با چند نفر از دوستانش در سازمان آب در میان بگذارد که ناگهان احساس بی وزنی کرد و بعد خود را در آغوش مجسمه سنگی بزرگ وسط میدان اصلی شهر دید.

بزرگ ترها وقتی مرد پرنده را در آغوش مجسمه دیدند، لحظه اول احساس کردند اتفاقی شگفت در حال وقوع است، اما این اتفاق خیلی زود برایشان عادی شد، طوری که وقتی عصر از سر کار برمی گشتند، گمان کردند که این مرد از ابتدای نصب مجسمه در میدان، در آغوش مجسمه آرمیده بود و مرد پرنده یکی از ترفندهای اداره سیاحان برای جلب گردشگران بوده است که اوایل تازگی داشته، اما حالا مانند خیلی چیزهای دیگر به فراموشی سپرده شده. حتی آن شب کسی این قضیه شگفت را به خاطر نیاورد تا دلیلی برای گفتگویی جذاب و متفاوت باشد. همه زوج ها طبق معمول به بحث و تبادل نظر در مورد همکاران، دوستان، فامیل و همسایه ها بسنده کردند و بعد از بررسی پرونده قطور تمام آشنایان و محکومیت قطعی شان، به رختخواب رفتند و تا صبح خواب های آشفته ای درباره حمله دستگاه های حفر چاه عمیق به شهر دیدند.
در این میان اما بچه ها وضعیت متفاوتی داشتند. از همان ابتدای روز، فهمیدند که اتفاق غریبی رخ داده است و دسته جمعی پای مجسمه جمع شدند و با ترفندهای مختلف برای ایجاد بازی های جدید حول و حوش شخصیت مرد پرنده تلاش کردند.
ابتدا یک عده مرد پرنده را به عنوان هدف نشانه گذاری کردند و سنگریزه به طرفش پرتاب کردند. چند تا از سنگریزه ها صورت مرد پرنده را خراشید. ایوب ایوبی تلاش کرد دست هایش را سپر صورت و سرش کند تا آسیب کمتری از حمله این هیولاهای کوچک ببیند.
بازی بعدی کمنداندازی بود. هر یک از بچه ها سعی می کرد، با پرتاب یک طناب به سمت مرد پرنده، او را به دست بیاورد. نزدیک بود چند طناب به گردن آقای ایوبی بیفتد که با جاخالی دادن های به موقع بلا از سرش گذشت.

مرز میان رویا و واقعیت باریک و شکننده است. گاهی بر اثر برخورد جسمی کوچک امکان دارد این مرز در جایی از زمان و مکان شکسته شود. آن وقت واقعیت و خیال به هم می ریزد و آدم ها گیج و سردرگم می شوند. آقای ایوبی شب قبل از بی وزنی، واقعیت زندگی دوستش خلیل دانه پاش را در خواب دید و همان موقع خلیل دانه پاش بیدار بود و با رویای آقای ایوبی رو در رو نشسته بود و گرم گفتگو بودند.
آقای ایوبی در خواب دید زن خلیل دانه پاش از آقای ایوبی، که حالا در خوابْ خلیل دانه پاش بود، جدا شده و آقای ایوبی با گریه و زاری از او می خواست که یک بار دیگر به او فرصت جبران زندگیِ هدررفته را بدهد. آقای ایوبی در خواب به زن خلیل دانه پاش قول عوض کردن کارش و حتی ترک سیگار را می داد. وقتی آقای ایوبی از خواب بیدار شد، تمام تنش عرق کرده بود و به پهنای صورتش اشک ریخته بود.
در طرف دیگر شهر خلیل دانه پاش که زانوی غم بغل گرفته بود و از فراق زنش مویه می کرد، صدای زنگ در را شنید. در را که باز کرد، زنی را پشت در دید که آقای ایوبی او را چند بار در خیابان دیده بود و به او دل بسته بود و در رویاهایش به او عشق می ورزید.
زن مستقیم از رویاهای آقای ایوبی پا به واقعیت زندگی خلیل دانه پاش گذاشته بود. خلیل دانه پاش از زنِ رویاهای آقای ایوبی به گرمی استقبال کرد و همان شب تنها دارایی آقای ایوبی که همان رویای شبانه اش بود، از دست رفت.
آقای ایوبی صبح که بیدار شد، بدون هیچ رویایی شروع به قدم زدن در خیابان کرد، در حالی که احساس بی وزنی شدیدی او را به هر طرفی که باد می آمد می برد. تا این که به دکه سیگارفروشی رسید و باد تندی او و اسکناسش را از روی زمین بلند کرد و در آغوش مجسمه انداخت.
عصر آن روز خلیل دانه پاش، نزدیک ترین دوست آقای ایوبی، از میدان اصلی شهر رد می شد که نگاهش به مجسمه وسط میدان افتاد و آقای ایوبی را در آغوش مجسمه دید. ابتدا نتوانست چیزی را که به چشم می بیند باور کند. بعد با صدای بلند آقای ایوبی را صدا کرد. آقای ایوبی از آن بالا برای دوست قدیمی اش دست تکان داد.
خلیل دانه پاش پرسید: «آن بالا چه می کنی؟!»
ایوب ایوبی با خنده ای تلخ گفت: «مگر نمی بینی؟! دارم به صدای ابرها گوش می دهم.»
خلیل گفت: «مگر نقاشی صدای آب های زیر زمین را تمام کرده ای؟»
ایوب محتاطانه خودش را در آغوش مجسمه جابه جا کرد و با صدایی گرفته و جدی گفت: «نه. به میل خودم این بالا نیامده ام. باد مرا آورد. حالا هم خسته ام و گرسنه.»
خلیل دانه پاش دستی به موهای تُنُک و سیاه رنگش کشید و گفت: «خُب، بیا با هم برویم کافه چیزی بخوریم.»
ایوب ایوبی ناامیدانه، با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، گفت: «نمی توانم. دست من نیست. گیر کرده ام.»
خلیل نگاهش را از بالای مجسمه به پایین سُر داد و گفت: «پس بگذار بروم یک نردبان بیاورم.»
ایوب با ناتوانی نالید: «نردبان لازم نیست. یک طناب بیاور و مرا از این بالا پایین بکش.»
خلیل دانه پاش احساس گیجی و سردرگمی کرد. می دانست مدتی است که در نوع تفکر دوستش تغییراتی ایجاد شده، اما گمان نمی کرد که در فرایند تحلیل مغزی اش اختلال ایجاد شده باشد. خلیل با استیصال گفت: «تو الآن می دانی کجا هستی؟ فکر می کنی افتاده ای ته چاه؟»
ایوب با کلافگی داد زد: «خواهش می کنم خلیل. من موقعیت اندوهبار خودم را بهتر از هر کسی می دانم. تو دیگر مرا درک کن. برو یک طناب بیاور.»
صورت خلیل دانه پاش از شنیدن این حرف تیره شد و انگار به کشف تازه ای رسیده باشد، با عصبانیت فریاد زد: «فهمیدم. می خواهی خودت را خلاص کنی. از من طناب می خواهی تا خودت را از بالای مجسمه حلق آویز کنی. یا زودتر بیا پایین یا به اداره آتش نشانی زنگ می زنم.»
آقای ایوبی که دیگر کلافه شده بود، داد زد: «برو هر غلطی دلت می خواهد بکن.»
خلیل دانه پاش تلفن همراهش را درآورد و شماره اداره آتش نشانی را گرفت. بعد از ساعتی ماموران آتش نشانی آقای ایوبی را از بالای مجسمه پایین آوردند و دستش را در دست خلیل دانه پاش گذاشتند.
ایوب ایوبی و خلیل دانه پاش دست در دست هم در خیابان اصلی و شلوغ شهر راه افتادند تا خود را به کافه همیشگی برسانند. مردم شهر این بار دو مرد با سبیل های بلند را دیدند که مانند کودکان دبستانی دست در دست هم توی خیابان اصلی قدم می زنند. زن ها با دیدن این صحنه با نفرت روی برمی گرداندند و مردها بلندبلند می خندیدند. عده ای هم به یاد تمایلات مخفیانه خود می افتادند و حالشان از دیدن این صحنه نادر در شهرْ متغیر می شد.
آقای ایوبی در طول مسیر بارها از روی زمین بلند شد و اگر سنگینی خلیل دانه پاش نبود، حتماً دوباره در آسمان به پرواز درمی آمد.
کافه شلوغ بود. دوستانشان پیش از آن دو به کافه رسیده بودند. با رسیدن ایوب ایوبی و خلیل دانه پاش، بحث بی سرانجام نعمت گندم کار و حکمت دربندی که هر دو سر یک میز نشسته بودند و بخار قهوه شان با دود سیگار آمیخته بود، نیمه تمام رها شد و برای احوالپرسی با دوستان قدیمی از سر میز بلند شدند.
نعمت گندم کار گفت: «چه به موقع رسیدید. بحث به جای حساسش رسیده است.»
حکمت دربندی دستی به صورت تراشیده اش کشید و گفت: «چرا این قدر دیر آمدید؟»
خلیل دانه پاش زیرچشمی به ایوب ایوبی اشاره کرد و گفت: «درگیر یکی دیگر از بازی های دوستمان بودیم.»
آقای ایوبی که داشت تلاش می کرد روی صندلی بنشیند و هر بار دست ها و پاهایش به هوا بلند می شد، گفت: «نخ یا طنابی توی جیبتان ندارید؟»
دو دوست با تعجب به خلیل دانه پاش نگاه کردند.
خلیل دانه پاش هیکل درشتش را روی صندلی جابه جا کرد و گفت: «فکر می کند بی وزن شده و نمی تواند روی زمین بند شود. چند ساعت پیش، بالای مجسمه میدان اصلی پیدایش کردم. با کمک ماموران آتش نشانی پایینش کشیدیم. از آن موقع هم به من چسبیده و می گوید اگر رهایم کنی با یک باد به هوا بلند می شوم. در یک کلام، دوستمان بادبادک شده است.»
برای چند لحظه سکوت تمام میز را فراگرفت و بعد هر سه دوست شروع به خندیدن کردند.
نعمت گندم کار ضربه ای به پشت ایوب ایوبی زد و از خنده روی صندلی وا رفت. آقای ایوبی بر اثر ضربه تعادلش را از دست داد و چند انگشت از جای خودش به هوا بلند شد.
حکمت دربندی لحظه ای جلوِ خنده اش را گرفت و با حالتی جدی گفت: «دوست من! تو باید هرچه سریع تر خودت را به روان شناس نشان بدهی. هر روز شباهتت به آدم های دیگر کمتر می شود و این خطرناک است.»
نعمت گندم کار دست های بزرگش را روی پاهای آقای ایوبی گذاشت و گفت: «بگذار سوالی را که پیش از ورود شما باعث بحث بی پایان ما شده بود از تو هم بپرسم. اگر یک روز بر فرض محال دیوانه ای ثروتمند پیدا شود و به تو بگوید که تمام ثروتش را با هنر تو عوض می کند، تو قبول می کنی؟»
آقای ایوبی دسته های صندلی را محکم تر چسبید و هیکل استخوانی اش را روی صندلی جابه جا کرد و گفت: «من حالا در وضعیتی نیستم که بتوانم چیزی را با چیز دیگری عوض کنم. من تنها چیزی که می خواهم یک ساندویچ سرد و یک استکان چای گرم است. از دود کردن یک نخ سیگار هم استقبال می کنم.»
آقای ایوبی بعد از خوردن یک لیوان چای به همراه تکه ای بزرگ از یک ساندویچ و دود کردن چند نخ سیگار حس کرد که کمی به وزنش اضافه شده و می تواند به راحتی روی صندلی لم بدهد. دست هایش را از تکیه گاه میز رها کرد و خود را روی صندلی پهن کرد. خسته بود و کم کم داشت گرمای کافه و صدای گفتگوها و بوی سیگار و قهوه او را به یک خواب سبک می برد که ناگهان باد تندی توی کافه وزید و آقای ایوبی را جلوِ چشم دوستانش و بقیه آدم های داخل کافه از روی صندلی بلند کرد و به سقف کافه چسباند.
افراد داخل کافه آن قدر درگیر نگاه کردن به آدم های روبه رو و سیر در خیالاتشان بودند که ارتفاعی بالاتر از سینه آدم های روبه رویشان را نمی دیدند. دوستان آقای ایوبی طنابی از صاحب کافه قرض گرفتند و برای آقای ایوبی پرتاب کردند. او سر طناب را گرفت و، مانند بادبادکی رنگی با ارتفاعی کم، پشت سر دوستانش از کافه بیرون رفت. دوستانش کنار دکه سیگارفروشی ایستادند و سر طناب آقای ایوبی را به نرده ای در خیابان بستند. سیگار خریدند و بعد از بحث های بی پایان خداحافظی کردند و یادشان رفت آقای ایوبی به طنابی بالای نرده بسته شده است. او را در حال خواب، یک متر بالای زمین، بسته به نرده جا گذاشتند و به خانه هایشان برگشتند.
فردا که آقای ایوبی از خواب بیدار شد، خود را در لباسی سفید و بلند وسط اتاق سفیدِ دربسته ای دید که وزنه های چند کیلویی به پاهایش زنجیر شده بود. بجز آقای ایوبی و وزنه هایی که به پاهایش بسته شده بود، هیچ وسیله و مبلمان دیگری در اتاق به چشم نمی خورد. ایوب ایوبی ابتدا فکر کرد مرده است و در برزخ به سر می برد. چند دقیقه ای گذشت تا توانست موقعیتش را در آن اتاق دربسته درک کند و به این نتیجه برسد که ربوده شده است. خوب گوش کرد تا بتواند از روی صداها موقعیت آن اتاق را تشخیص بدهد. ابتدا صدای گربه ای را از بیرون شنید و بعد سکوت محض. صدای جیرجیر کف راهرو و کفش یک نفر که چند قدمی برداشت و بعد سکوت محض. صدای بال زدن پرنده ای کوچک و جیغی کوتاه و بعد سکوت مطلق. صدای بر هم خوردن قاشق و چنگال و بشقاب و بعد سکوت مطلق. تا ظهر خبری از ربایندگان آقای ایوبی نشد. داشت به بدنش کش و قوس می داد و کمی عضله های خشک شده اش را حرکت می داد که در ورودی اتاق آرام آرام با صدایی جیرمانند باز شد و مردی کوتاه قد با ریش طلایی و موی قرمز و چپق خاموشی بر لب وارد اتاق شد. مرد به محض ورود کلاه شاپوی چهارخانه رنگی اش را از سر برداشت و به نشانه احترام به صورت تصنعی تا کمر خم شد و گفت: «سلام بر فرزند عجیب انسان و پدیده غریب دوران.»
آقای ایوبی از آن بالا نگاهی به هیکل کوچک مرد انداخت و خواست غر و لندی کند، اما تنها از گلوی خشکیده اش چند صوت نامفهومِ ضعیف بیرون آمد.
مرد دستی به ریش طلایی اش کشید و گفت: «می دانم که کار ما مودبانه نبود، اما کار شما هم فضولی محسوب می شد و خیلی مبادی آداب نبود. من از شما عذر می خواهم که در این وضعیت باید با هم گفتگو کنیم، اما چاره دیگری نیست.»
مرد بعد از این حرف، چالاک از اتاق بیرون رفت و با خود دو صندلی چوبی سبک آورد. بعد دوباره یک میز و یک بطری آب و پاکت سیگار و زیرسیگاری. خودش روی یکی از صندلی ها نشست و به صندلی روبه رویش اشاره کرد: «بفرمایید بنشینید لطفاً. از دیشب سرپا ایستاده اید. می دانم سختتان است، ولی صندلی به سیستم مکشی مجهز شده که شما را روی خودش و چسبیده به زمین نگه می دارد.» بعد لیوانی آب به دست آقای ایوبی داد: «گلویی تر کنید تا بتوانیم با هم گپی بزنیم. برای من همیشه حرف زدن با آدم های خیالپرداز و هپروتی جذاب تر از آدم های دیگر بوده است. به نظرم ارزش وقت گذاشتن و معامله دارند. بقیه که بود و نبودشان یکی است.»
آقای ایوبی که تازه راه گلویش باز شده بود، سیگاری از پاکت بیرون آورد و روی لب هایش گذاشت. مرد کبریت را از جیبش درآورد و سیگار آقای ایوبی را روشن کرد، بعد چپق خاموش روی لب های خودش را هم با همان چوب کبریت روشن کرد و دود را بالای سرش رها کرد.
آقای ایوبی سر حرف را باز کرد: «بگویید از من چه می خواهید؟»
لبخندی چهره مثلثی مرد را باز کرد: «گفتم که ارزش معامله کردن را دارید. شما چیزی که ما می خواهیم به ما برمی گردانید و بعد ما چیزی را که شما نیاز دارید به شما می دهیم.»
دود سیگار به گلوی آقای ایوبی پرید و او را به سرفه انداخت: «یعنی شما می توانید وزن مرا برگردانید؟!»
لبخند مرد ریزنقش بزرگ تر شد: «یعنی شما به وزنتان نیاز دارید؟»
آقای ایوبی ته ریش چندروزه اش را لمس کرد و گفت: «نمی دانم. واقعاً نمی دانم. به نظر شما من به چه چیزی نیاز دارم؟ واقعاً تا دیروز که وزن داشتم و پاهایم روی زمین کشیده می شد به وزنم نیاز داشتم؟ نمی دانم. حالا شما چه چیزی از من می خواهید؟»
لبخند از صورت مرد محو شد و چهره اش به حالت جدی سابق برگشت: «شما بهتر از هر کسی می دانید که ما چه چیزی از شما می خواهیم و من بهتر از خودتان می دانم که به چه چیزی نیاز دارید. پس دست بدهیم و معامله را تمام کنیم.»
آقای ایوبی سردرگم به چشم های مرد ریزنقش چشم دوخت: «ولی من نمی دانم شما از چه چیزی حرف می زنید.»
چهره مرد جدی تر و خشن تر شد و شعله خفیفی از خشم در ته چشم هایش شروع به درخشیدن کرد: «خودتان را به آن راه نزنید. همان چیزی را که متعلق به هیچ انسانی نیست به ما برگردانید، آن وقت ما انسانی ترین نیاز شما را برآورده می کنیم.»
آقای ایوبی سرش را میان دست هایش گرفت و گفت: «گیج شده ام. واقعاً نمی دانم درباره چه حرف می زنید. اگر به خاطر پول مرا دزدیده اید، به کاهدان زده اید. اگر پول داشتم، لااقل سنگینی اش باعث می شد کمی به زمین بچسبم.»
مرد از جایش بلند شد و چپقش را کف اتاق تکاند و در حالِ رفتن گفت: «برخلاف آن چیزی که نشان می دهید، ابله نیستید؛ فقط نیاز به یادآوری دارید. پس شما را تنها می گذارم تا به یاد بیاورید. هر وقت به خاطر آوردید برمی گردم. فعلاً اجازه دهید از حضورتان مرخص شوم.»
بعد اتاق را ترک کرد و آقای ایوبی را حیران و سرگردان وسط اتاق رها کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بوطیقای شیطان