فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بقای سرمایه‌داری

کتاب بقای سرمایه‌داری
بازتولید روابط تولید

نسخه الکترونیک کتاب بقای سرمایه‌داری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بقای سرمایه‌داری

بازتولید روابط تولید، در مفهوم و واقعیت، هنوز «کشف» نشده است: خودش را آشکار کرده است. نه فردِ ماجراجوی دانش و نه ثبت‌کننده صرف واقعیت‌ها هیچ‌یک نمی‌توانند این «قاره» را پیش از آن که عملاً به کاوش در آن بپردازند، ببینند. اگر این قاره وجود دارد، همچون یک صخره از پس امواج، همراه با خود اقیانوس و پاشیده‌شدن آب پدیدار می‌شود. استعاره «قاره» به سرمایه‌داری به‌سان شیوه تولید اشاره دارد، تمامیتی که هرگز نظام‌مند یا محقق نشده، هرگز «تمام و کامل» نمی‌شود، و همچنان در حال واقعیت‌یابی است. زمان چشمگیری سپری شده است تا توانسته‌ایم بگوییم آنچه در حال آشکارکردن خود است دقیقاً چیست. پیش از آن که بتوان این پرسش را به‌طور دقیق صورت‌بندی کرد مجبوریم منظومه کاملی از مفاهیم را به‌واسطه رشته‌ای از تقریب‌ها تشریح کنیم: «امر روزمره»، «امر شهری [اوربان]»، «امر تکرارشونده» و «امر تفاوت بنیاد»؛ «استراتژی‌ها»، «فضا» و «تولید فضا»، و.... آنچه آغاز به پدیدارشدن و آشکارنمودن خود کرد پیش از هر چیز موجب شکل‌گیری فرضیه‌ای نظری و سپس پژوهشی تفصیلی شد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات تیسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بقای سرمایه‌داری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم: کشف

۱

بازتولید روابط تولید، در مفهوم و واقعیت، هنوز «کشف» نشده است: خودش را آشکار کرده است. نه فردِ ماجراجوی دانش و نه ثبت کننده صرف واقعیت ها هیچ یک نمی توانند این «قاره» را پیش از آن که عملاً به کاوش در آن بپردازند، ببینند. اگر این قاره وجود دارد، همچون یک صخره از پس امواج، همراه با خود اقیانوس و پاشیده شدن آب پدیدار می شود. استعاره «قاره» به سرمایه داری به سان شیوه تولید اشاره دارد، تمامیتی که هرگز نظام مند یا محقق(۱) نشده، هرگز «تمام و کامل» نمی شود، و همچنان در حال واقعیت یابی است.
زمان چشمگیری سپری شده است تا توانسته ایم بگوییم آنچه در حال آشکارکردن خود است دقیقاً چیست. پیش از آن که بتوان این پرسش را به طور دقیق صورت بندی کرد مجبوریم منظومه کاملی از مفاهیم را به واسطه رشته ای از تقریب ها تشریح کنیم: «امر روزمره»، «امر شهری [اوربان](۲)»، «امر تکرارشونده» و «امر تفاوت بنیاد»؛(۳) «استراتژی ها»، «فضا» و «تولید فضا»، و.... آنچه آغاز به پدیدارشدن و آشکارنمودن خود کرد پیش از هر چیز موجب شکل گیری فرضیه ای نظری و سپس پژوهشی تفصیلی شد.

۲

اگر این فرضیه نظری معتبر باشد، به بیان دیگر اگر مفهوم «بازتولید روابط تولید» به راستی یک مفهوم، با حقیقت خاص خودش، به خودیِ خود، باشد پس صرفاً تسمه انتقال،(۴) نوعی ابزار عقلانی برای تحلیل انتقادی «امر واقع» نیست؛ بیش از این است: این فرضیه معنایی جهانی و ترکیبی دارد؛ هرچند مانند «ترکیب» یا «نظام»ی کلاسیک رفتار نمی کند. این فرضیه موقعیتی کانونی را اشغال می کند، خودش را جایگزین مفاهیم فلسفی یا زمینه های تخصصی علمی معینی همچون «سوژه»، خواه فردی و خواه جمعی، دکارتی یا غیر از آن، «ابژه» یا «چیز» یا «نشانه» و...، «ساختار» و «کارکرد» و... می کند که به طور گسترده دوام آورده اند. این فرضیه نه بیانگر موجودیتی مبهم مانند طبیعی بودگی،(۵) تاریخ مندی،(۶) رخدادبودگی،(۷)خودانگیختگی یا ناخودآگاه است، نه بیانگر نوعی استعاره به همان میزان مبهم مانند «انبوه»،(۸) «سیلان»(۹) یا «واکنش زنجیره ای»؛ و نه بیانگر نوعی تعینِ،(۱۰) به طور مکانیکی، بیش از حد دقیق مانند «ابزار»، «سازوکار»، «بازخورد» و.... اگر این فرضیه به خوبی روشن شود، بر فرایند پیچیده ای دلالت می کند که دربرگیرنده تضادهاست، فرایندی که نه تنها این تضادها را تکرار و دوچندان می کند، که بر جای آن ها می نشیند و آن ها را تغییر می دهد و بزرگ تر می کند. این تنها زمینِ نسبتاً سفتی است که وجود دارد؛ اگر آن را ترک کنیم، هیچ انتخابی جز بازگشت به استعاره های نابسنده ای مانند «سیلان» و... نداریم.
این بدان معنی نیست که معنای مفهوم ما هیچ حد و مرزی ندارد، به این معنی نیست که مفهوم ما همه چیز را از هر جهت دربرمی گیرد؛ اما می توان گفت که این مفهوم، چنانچه مفهومی جهانی باشد، نوری معطوف به گذشته و دورنمایانه بر دوران پیشین و پسین می تاباند. نتیجه معرفی این مفهوم، نه ظهور نوعی گسستگی که برعکس، تداوم همان مسیری است که در طول فرایند کشف پی گرفته شده است.
این کشف، دورنما را تغییر می دهد؛ اما هیچ چیز را کنار نمی گذارد: این کشف مستلزم بازنگری در هر آن چیزی است که بر آن پیشی دارد؛ برای مثال ایده «جامعه بسته»،(۱۱) «نوباستان باوری»،(۱۲) و نوید برقراری «جامعه ای نو» بدون دگرگون سازی روابط تولید. این کشف، ناگهان به اظهارات پرطمطراقی پایان می دهد که از سوی اراده گرایان و ذهن گرایان انقلابی درباره پایان ذاتی «جهان کهن» ابراز می شوند؛ جهانی که گویی صرفاً به خاطر حماقت انسانی تاکنون دوام آورده است، همچنان که پایانی بر اظهارات آن هایی به شمار می رود که باور دارند دستیابی به تعادل و هارمونی ساختاری بین مولفه های گوناگون جامعه امکان پذیر است.
تاکید تغییر می کند. دیگر لازم نیست فرایندهایی جزئی مانند بازتولید زیست شناختی (فرزندآوری، مشکلات جمعیتی)، بازتولید مادی (محاسبه و همبستگی کمی، تکنیک ها و سازماندهی کار)، یا مصرف و وجه های(۱۳) گوناگونش (نیازها، اشیا، «دیسکورس» و «نشانه ها»، و دست کاری های متنوع دیگر) را توصیف کنیم. آنچه ضروری است تحلیل دقیق روابط تولید است. روابط تولید را باید در معنای مورد نظر مارکس فهمید، نه صرفاً به سان پول و کالا (شرایط سرمایه، که کنش گری سرمایه دار آن را مقیاس جهانی برقرار کرد)، و نه صرفاً به سان دست مزدها و سود یا ارزش اضافی، بلکه به سان رابطه زمین کار سرمایه، ترکیب سه تایی سازنده جامعه سرمایه دارانه. این ایده که بازتولید این روابط اجتماعی چیزی «به هنجار» و «طبیعی» بود یا هنوز هست، توهم است، توهمی که برای مدتی مدید خودِ این فرایند را، از طریق جست وجوی منشا آن در اجزای زیست شناختی، اقتصادی یا جامعه شناختی اش، پنهان کرد. این سطوح بازتولید متمایزهستند، اگرچه با همدیگر پوشیده(۱۴) می شوند. رویکرد اشتباهی است، اینکه هم در روش و هم در نظریه، این سطوح را با مفهوم عام بازتولید بیامیزیم. «جامعه شناسان»ی وجود دارند که در انسان انگاری(۱۵) جامعه تردیدی به خود راه نمی دهند و می گویند که هدف هر جامعه ای حفظ چنین روابط تشکیل دهنده ای است؛ به ویژه هدف جامعه ای که به آگاهی از خود و تسلط بر شرایط خاص خودش دست یافته است. آنچه این روابط را تشکیل می دهد دولت است: دولت به سان سوژه، به سان آگاهی برتر، می تواند شرایط خاص خودش را حفظ و پشتیبانی کند. این نوعی ایدئولوژی فاحش از جمله در میان مارکسیست ها، است. این روابط اجتماعی، ناآگاهانه از نوعی لَختی برخوردارند که عملاً آن ها را به چیزها تبدیل می کند، به رغم برچسب مودبانه «دیالکتیکی» که به این به اصطلاح ماتریالیسم، یا به بیان دقیق تر، فلسفه گرایی،(۱۶) پیوست می شود. این ایدئولوژی را غالباً می توان با متضادش یکسان دانست، ایدئولوژی فاجعه همه جاحاضر(۱۷) (خاتمه میدان دید، بحران، فروپاشی!). در این نوع تحلیل، یا به بیان دقیق تر، نبودِ تحلیل، بازتولید روابط اجتماعی نادیده گرفته یا نامفهوم رها شده است. آن هایی که در نتیجه چنین وضعیتی که بازسازی ضمنی سرمایه داری است غافلگیر می شوند مجموعه به راستی شگفت آوری از تبیین ها را برای آن ارائه می دهند: حماقت انسانی، دیوانگی، هذیان عام، خشونت محض و....
مسئله روابط تولید و بازتولیدشان نه با «بازتولید وسایل تولید» (نیروی کار، ابزارهای کار) مورد نظر مارکس برابر است و نه با «بازتولید گسترده»(۱۸) (رشد تولید) مد نظر او. بی تردید از دید مارکس بازتولید وسایل تولید و تداوم تولید مادی بدون بازتولید روابط تولید روی نمی دهد، همچنان که خود زندگی بدون تکرار حرکت ها و کنش های روزمره رخ نمی دهد. این ها وجوه جداناشدنی فرایندی هستند که همزمان دربرگیرنده امر خطی و چرخه ای است: یعنی زنجیره های علت و معلول (خطی بودگی ها) و نیز نتایجی که شرایط خاص خودشان را باز می آفرینند (چرخه ها)؛ بنابراین کالاها به واسطه میانجی مبالغ پول با کالاها مبادله می شوند؛ این رشته ای خطی است. بنابر گفته مارکس، انبوهی از پول در دسترس، انبوه متناظری از کالاها را به وجود می آورد؛ به این ترتیب چرخه ای شکل می گیرد، چرخه بازار. پیشی گرفتن وجه نهایی بازتولید، یعنی بازتولید روابط تولید، از بازتولید وسایل تولید، تا اواخر سده نوزدهم، یعنی زمانی که مشکلات جدیدی را به وجود می آورد آغاز نمی شود. فصل طولانی منتشرنشده سرمایه(۱۹) که اخیراً منتشر شد گواهی بر این امر است.
در این لحظه است که شیوه تولید بر نتایج تاریخ مسلط می شود، زمام آن ها را به دست می گیرد و «زیر نظام هایی» را درون خودش ادغام می کند که پیش از سرمایه داری برقرار شده بودند؛ یعنی شبکه های مبادله بازرگانی و ایده ها، کشاورزی، تاون و کانتری، دانش، علم و موسسه های علمی، قانون، نظام مالی، عدالت و...؛ با وجود این نمی تواند خودش را به سان نظامی منسجم و پالوده از تضادها برقرار سازد. آن هایی که به این نظام باور دارند در اشتباه هستند زیرا در واقع هیچ تمامیت تحقق یافته(۲۰) کاملی وجود ندارد. با این همه، بی تردید «کل»ی وجود دارد، که شرایط تاریخی اش را جذب کرده است، مولفه هایش را دوباره در خود جذب می کند و در غلبه بر برخی از این تضادها کامیاب می شود؛ هرچند نمی تواند به انسجام و همگنی مطلوب دست یابد.
این همان چیزی است که نمودی به شدت عجیب را به شیوه تولید می دهد به طوری که خودش را بازتولید می کند: بخش های متمایز با وجودِ شکل گیریِ کل ها؛(۲۱) وجود زیرنظام ها، در عینِ وجودِ بی نظمی در کل؛ سطوح به هم پیوسته و ازهم گسسته؛ انسجام ها و تضادهایش، استراتژی ها و تاکتیک هایش، پیروزی ها و ناکامی هایش.

۳

هیچ شکافی بین شرح حاضر و شرحی که پیش تر ارائه شد وجود ندارد. شرح حاضر نوعی جمع بندی است، بازنگری در آنچه پیش از این گفته و انجام شده است؛ اما با جهت گیری متفاوت: و این شکافی نسبی و «نامتوازن» را مطرح می کند، بیشتر از لحاظ سیاسی تا علمی.
کشف این مفهوم نه تنها بر گام های کورمال کورمال و کار جدی که به شکل گیری آن انجامید، بلکه افزون بر این، بر فهم ما از مارکسیسم و خودِ اندیشه مارکس اثر می گذارد. آیا امروز باید اندیشه مارکس را یکجا پذیرفت؟ تحلیل انتقادی مارکس درباره سرمایه داری رقابتی به کار بسته شد. نه مارکس و نه دنباله روانش، لنین و تروتسکی، به روشنی نگفتند که سرمایه داری رقابتی چرا و چگونه می توانست پایان یابد، بدون آنکه ذات روابط سازنده اش پایان یابد. دنباله روان قاطعانه بر اعلام پایان این فرایند بر فاجعه نهایی پافشاری کردند؛ اما آن ها نفهمیده اند که واقعاً برای چه چنین است. و روایت های دیگری از اندیشه مارکسیستی یا آنچه اندیشه مارکسیستی قلمداد می شود وجود دارند که از اعلان پایان این فرایند خودداری کرده اند. تحلیل بازتولید روابط تولید نه تنها به ایجابیت هذیان گونه روایت اول خاتمه می دهد که افزون بر این مهر پایانی است بر «نقد نقد انتقادی»، که قلمروی انحصاری روایت دوم به شمار می رود.
ضروری است ایده ها، ایدئولوژی ها، بازنمایی ها و تصاویر گوناگون را به منظور پی بردن به چگونگی تاثیرگذاری آن ها در نوسازی روابط موجود، چه از طریق به کارانداختن مستقیم این بازتولید و چه از طریق پنهان کردن آن، وارسی کنیم. هیچ چیز از این فرایند وارسی جان سالم به در نمی برد: نه «نظریه انتقادی»، نه ساختارگرایی، نه روان کاوی، نه سورئالیسم؛ حتی خود اندیشه مارکسیستی! باور به اینکه اندیشه مارکسیستی نقشی موثر، هرچند غیرارادی، در برانگیختن این بازتولید داشته و خود به بخشی از آن تبدیل شده است جنایت به شمار نمی رود. نه تنها در سطح نظری، جایی که اساساً کاهش ناپذیر به نظر می رسد، که همچنین در سطح پرکتیس(۲۲)، که به شکل گیری برنامه ریزی(۲۳)؛ یعنی دستکاری جامعه از سوی دولت انجامیده است.
این واژگانِ اکنون بسیار آشنا چه معنایی دارند: جذب،(۲۴) ادغام، سرکوب؟ آیا این ها به مسئله ایدئولوژی ها مربوط می شوند؟ گرایشی رایج در اردوگاه مارکسیستی، در میان «سیاست مداران»(۲۵) و فیلسوفان، وجود دارد که جنایت های بسیاری را به «فشار ایدئولوژیک» و دستگاه ایدئولوژیک دشمن طبقاتی نسبت می دهد؛ اما به هیچ وجه نمی توان مطمئن بود که برخی از این «فشارها» عملاً وجود داشته باشند. ایدئولوژی ها به واسطه اقناع عمل می کنند و دستگاه سرکوب گر دولت را تکمیل می کنند. توجیه مستقیم و صریح رژیم، توجیه صریح سرمایه داری و بورژوازی، معمولاً متمایل به آن است تا به جای حفظ رژیم و صحه گذاشتن بر آن، آن را بی اعتبار سازد. چنین توجیهی هرگز هیچ کس را متقاعد نکرده است: توجیهاتی که موثر هستند آن هایی هستند که به خودی خود غیرمستقیم، نادیدنی و ناخوانا هستند. این موضوع، تحلیل انتقادی ایدئولوژی ها را به طور بنیادی تغییر می دهد. از یک سو، ایدئولوژی و رابطه اش با پرکتیس با «کارکرد»ی دقیق تعریف می شوند؛ اما از سوی دیگر، محدودیت های این ایدئولوژی و محدودیت های تاثیرگذاری اش خیلی زود آشکار می شود. چیزی به عنوان بازتولید صرف ایدئولوژی و نتیجه منطقی اش، یعنی سرکوب، وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. هیچ گونه بازتولید روابط اجتماعی بدون تولید مشخص چنین روابطی وجود ندارد؛ هیچ فرایند تکرارشونده محضی وجود ندارد.
ایدئولوژی هایی که چنین تلقی و نگریسته می شوند، مثلاً فلسفه، مذهب، اتیکس(۲۶)، زیبایی شناسی، «فرهنگ»، اخلاق، احتمالاً بیشتر از آنکه نقش ابزار را داشته باشند به سان سرگرمی عمل می کنند. این ایدئولوژی ها صرفاً موضوعاتی برای گفت وگو هستند؛ ایدئولوژی هایی که عمل می کنند به طور مستقیم در پیوند با پرکتیس قرار داشتند و هنوز هم قرار دارند. مفهوم ایدئولوژی بیش از حد گسترش یافته است و این باعث شده تا این مفهوم عقیم شود. رابطه ایدئولوژی ها با دانش بررسی شده؛ در حالی که رابطه ایدئولوژی ها با پرکتیس نادیده گرفته شده است. ایدئولوژی هایی که واقعاً موثرند را به سختی می توان از پرکتیس تمییز داد: چنین ایدئولوژی هایی در سطحی مشخصاً ایدئولوژیک ابراز نمی شوند، و به سان ایدئولوژی نمایان نمی شوند.
برای مثال علم گرایی، پوزیتیویسم، ساختارگرایی و... را نمی توان از ورود چشمگیر علم به تولید جدا دانست. این ایدئولوژی ها صراحتاً در پیوند با پرکتیسی معین قرار دارند، [پرکتیسی] که از طریق پنهان کردنش آن را دربرمی گیرند، و از طریق نقاب زدن بر تضادهایش آن را تحریف می کنند؛ هر تحلیلی از آن ها نیازمند «مدل»(۲۷) تحلیلی انتقادی است تا به آن ارجاع دهد. بگذارید به این تعبیر نظریه سه تایی سرمایه دارانه زمین کار سرمایه مارکس را به سان مرکز ثقل، همچون محور اصلی نگه داریم. این سه مولفه جامعه موجود به شکلی جداناشدنی در روابط تولیدی و اجتماعی به هم پیوند خورده اند؛ اما «ایدئولوژی» باعث می شود تا آن ها جدا از هم نمایان شوند و حتی تا حد معینی، جدایی آشکاری را بین آن ها به وجود می آورد. شما زمین دارید، که از کار و کارگران متمایز است، و کار نیز به نوبه خود از سرمایه و سرمایه داران متمایز است؛ اما همزمان با این جدایی آشکار، ایدئولوژی، نمود قراردادیشان را در رمزگذاری صوری (قانون مدنی)(۲۸) درمی آمیزد و مغشوش می کند. درآمد از زمین، درآمد حاصل از کار و درآمد حاصل از سرمایه، همگی در تولید ناخالص ملی درمی آمیزند؛ به این ترتیب ارزش اضافی، به سان سرچشمه واقعی این «درآمد ملی» ناپدید می شود. این مورد آخر، نوعی ایدئولوژی چندوجهی است که به دشواری بتوان آن را از پرکتیس اجتماعی تمییز داد؛ این «نظام قراردادی»، به همراه دو زیر نظام دیگر، همگی بخشی از این ایدئولوژی هستند.

۴

کاوش در این «قاره کشف شده، جست وجو برای رسیدن به نقطه ای بی بازگشت است، نقطه ای که در آن هیچ دست آویزی برای موقعیت های فردی یا گروهی وجود ندارد، مگر در مقیاسی جهانی،(۲۹) مقیاس جامعه. و این به معنای مقیاس سیاره(۳۰) است، به رغم دشواری هایی که تحلیلی در این سطح با آن ها روبه رو می شود، لحظه تعیین کننده ای از این دست دیگر نه بر تاریخی کردن اندیشه و «حس تاریخ»(۳۱) مبتنی است و نه بر نظریه کلاسیک بحران اقتصادی و سیاسی نهایی. چنین لحظه ای لحظه عدم بازتولید این روابط است؛ چه انحلالشان بر نوسازی شان غلبه کند، و چه تولید روابط اجتماعی جدید، روابط منسوخ را به کل از میان ببرند.
اینجا خاطرنشان می شود که ایدئولوژی چگونه به همان اندازه که نوسازی روابط کهن را پنهان می کند، از طریق نقاب زدن بر تضادهای گوناگون و لحظه تعیین کننده، بر تولید روابط جدید هم نقاب می زند. آلودگی یا مبارزه علیه آن، نابودسازی یا ساختنِ محیط، رشد صفر، رشد منفی یا مثبت، هیچ یک از این ها چیزی فراتر از یک دغدغه موضوعی محدود نیستند، مگر آنکه به مسئله نوسازی این روابط بپردازند. این ها را نمی توان «عوامل» نامید. آنچه اهمیت دارد برهم کنششان به سان یک کل(۳۲) است. دگردیسی و خودنابودسازی متقابلاً مانع همدیگر نیستند. بسیار نامحتمل است که فرایند نوسازی روابط موجود، توانایی این روابط برای ادغام مولفه های زیر سیستمی شان در یک کل و توانایی شان برای جذب واگرایی ها و انحراف های غیرعادی، برای همیشه ادامه داشته باشد. بنابراین فرضیه لحظه بدون بازگشت ارزش حقیقتی محتمل(۳۳) را دارد. این فرضیه علمی است: امکان، بخشی از امر واقع است.
از این رو این صورت بندی، فرضیه ای استراتژیک است. فرضیه وارونه نیز درست است. بگذارید آن را به شکل پرسشی مطرح کنیم: روابط موجود را چگونه می توان، به طور نامحدود، نوسازی کرد؛ یعنی آن را بازسازی کرد، بازسازی و دوباره تلفیق کرد؟ آیا نقطه بی بازگشتی وجود دارد؟ بله و خیر. بله، به سان پیشامدبودگی؛(۳۴) خیر، به سان لحظه ای(۳۵) «تاریخی»، به سان پایانی دترمینیستی. خیر به سان قطعیتی تثبیت شده؛ بله به سان امکان. اگر همه چیز گذار و تضاد است، پس هیچ چیز را نمی توان با یقین، تضادی آشتی ناپذیر و شدید تلقی کرد. همه چیز در حالت بحرانی است؛ اما این شکاف کجا و چگونه اثر می کند؟ انقلابیون بیشماری بیهوده باور داشته اند، و هنوز هم دارند که یک جرقه برای فروپاشی جهان کافی است. بی تردید ناممکن نیست که تضادی محلی بتواند به تضادی عام تبدیل شود؛ در واقع ترس از اینکه چنین تضادی عام است خود کافی است؛ اما برای تغییردادن چیزی آیا اول از همه لازم نیست تا همه چیز را تغییر داد، یعنی ابتدا کل را تغییر داد؟ بی تردید چنین است؛ اما چگونه می توان همه چیز را تغییر داد، بدون آنکه کار از جایی آغاز شود، بدون آنکه هر چیزی، هر «هستی»، هر «انسانی» را به تدریج تغییر داد؟ چگونه می توان نقطه حساس را پیدا کرد، عرصه ای را که بتوان حمله را از آن آغاز کرد؟
دیالکتیک دوباره در دستور کار قرار می گیرد؛ اما این دیالکتیک دیگر دیالکتیک مارکس نیست، دقیقاً همان گونه که دیالکتیک مارکس نیز دیگر دیالکتیک هگل نبود. گذشته از این، این که هگل و مارکس درباره این یا آن موضوع به طورخاص، و به ویژه درباره دیالکتیک چه نوشتند اهمیت زیادی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، فهم پویش داشتن یا پویش نداشتن در امر حاضر است، فهم آنچه تغییر می کند و برخوردکردن و درتضادبودن با آنچه تغییر نمی کند. این دیالکتیک دوره های دشواری را از سر گذرانده است؛ اما احتمالاً در نتیجه چنین روندی نیرومند شده است. همین درباره حقیقت نیز صادق است، که دیالکتیک متزلزلش کرده است.
دیالکتیک امروز دیگر به تاریخ مندی و زمان تاریخی، یا به سازوکار زمان مندی همچون «تز آنتی تز سنتز» یا «ایجاب نفی نفیِ نفی» وابسته نیست. تحلیل در این لحظه، با آغازیدن از سطح، از تمایزهای زیر پرده برمی دارد:
۱. حفظ بنیان های روابط اجتماعی، یعنی بنیان های تولید و مالکیت، به واسطه رشد نیروهای مولد که معمولاً با عنوان «رشد اقتصادی» شناخته می شود.
۲. پس رفت، انحطاط و تخطی که به ویژه در سطحِ به اصطلاح «فرهنگی» روی می دهد؛ اما افزون بر این در روابط خانوادگی و دوستی نیز رخ می دهد و در زندگی اجتماعی اقتصادی گروه های جزئی.(۳۶)
۳. تولید روابط جدید (نه تنها درون گروه های جزئی، مانند نوجوانان، زنان و «کارگران»، که همچنین در امر روزمره، در اوربان و در فضا یعنی در هر آنچه از سوی فرایند بازتولیدکننده مورد استفاده قرار می گیرد.)
جست وجوی به هم پیوستگی(۳۷) در شیوه تولید نه مانع انحلالش می شود و نه مانع دگرگونی اش؛ سرمایه داری در حال تغییر و به معنای دقیق کلمه در حال متلاشی شدن است؛ ولو اینکه در فرایند واقعیت بخشیِ مفهوم خاص خودش باشد. تخطی ها به سان شمارش گرهای گایگر که دستگاهی برای شناسایی و اندازه گیری شدت رادیواکتیویته است عمل می کنند و باعث می شوند این فرایند در کلِ تمامیت متضاد و دیالکتیکی اش نمایان شود. این وجوه همدیگر را تحت تاثیر قرار می دهند: بنابر فرضیه استراتژیک پذیرفته شده، اولی «ایجابی» و دومی «سلبی» نامیده خواهند شد. آن ها به سان یک کل، فرضیه «نقطه بی بازگشت» (دگردیسی و/یا خودنابودسازی) را توجیه می کنند.
اگر اکنون تحلیلمان از پویش های دیالکتیکی را ژرف تر سازیم و به زیرسطح برویم، موارد زیر را می یابیم:
۱. طبیعت پروبلمتیک(۳۸) شده است. از دید مارکس، تسلط بر طبیعت مادی به نحو جدایی ناپذیری در پیوند با تصرف آن قرار داشت. این تصرف، ماده طبیعی را، بنابر امیال و نیازهای «انسان»، شامل طبیعت در انسان: بدنش، نیازها و امیالش، به واقعیت انسانی دگرگون کرد. این فرضیه ای خوشبینانه بود، توصیف عقلانیت صنعتی سده نوزدهم که در نیمه اول سده بیستم از هم پاشید. حالا طرح کلی پراکسیس از کار افتاده است، و متناسب با آن، ناتوانی پرکتیکال(۳۹) «انسان» و تفاسیر فلسفی اش از آن، جای خود را به قدرت بر طبیعت مادی داده است، که در آن، تفوق تکنیکی با پروژه ای اتیکال و زیبایی شناختی تلفیق شد. پراکسیس در نتیجه این ازکارافتادگی به طور غیرمنصفانه بی اعتبار شده است. طبیعت که به معنای دقیق کلمه نابود شد ناگزیر در سطحی دیگر بازسازی شد، سطح «طبیعت دوم»، یعنی تاون و اوربان. ارزش یادآوری دارد که اوربان هیچ دشمنی بدتر از برنامه ریزی شهری(۴۰) و برای برنامه ریزی شهری(۴۱) ندارد، که ابزار استراتژیک سرمایه داری و دولت برای دستکاری واقعیت اوربان پاره پاره و تولید فضای کنترل شده است. تاون،(۴۲) ضد طبیعت یا نا طبیعت و با این همه، طبیعت دوم، از جهان آینده خبر می دهند، از جهان شهری تعمیم یافته.(۴۳) طبیعت، به سان سرجمع خاص بودگی هایی که نسبت به همدیگر بیرونی و در فضا پراکنده اند، از بین می رود. طبیعت جای خود را به فضای تولیدشده می دهد، به اوربان. از این رو اوربان که به سان تجمع ها و رویارویی ها تعریف می شود، همزمانی (یا مرکزیت) تمام آن چیزهایی است که به طور اجتماعی وجود دارند. این نوع دوم و تصرف شده(۴۴) طبیعی بودگی می تواند از هم بپاشد؛ این یکی از وجوه فرضیه استراتژیک است.
۲. به همین ترتیب حرکتی گسسته و متضاد وجود دارد، از امر یکدست،(۴۵) از طریق جداسازی ها و فروکاهی ها در کل واقعیت اجتماعی، به امر تفاوت بنیاد.(۴۶) افزون بر این، حرکتی از کار به سوی غیر کار نیز وجود دارد. طبیعت کار نمی کند؛ طبیعت می آفریند. طبیعت «هستی ها» را از نطفه هایی خلق می کند که رسیده اند؛ زندگی و مرگ، لذت و فلاکت به ندرت تشخیص پذیر باقی می مانند. آگاهی هنوز در تسخیر رویش و رَسِش،(۴۷) و نیز در تسخیر ضدشان، یعنی سن و مرگ، قرار دارد. فلسفه آن ها را «وجودی»(۴۸) می نامد؛ اما اینجا نیز طبیعت محو و ناپدید می شود. کار، طبیعت را تغییر داده است، طبیعتِ فرایند آفریننده را. تفاوت بین زندگی و مرگ، و بین لذت و درد، خودش را از طریق قتل طبیعت آشکار می کند. کار مولد در و بر فیزیس(۴۹) عمل می کند؛ که تنها چیز طبیعی اش صرف نیروی فیزیکی است. این کار مولد تخصصی شده و اجتماعی شده شادی(۵۰) طبیعی را با «مشاغل» و با زحمت جایگزین کرده است؛ این کار، اثر هنری یا آفرینش(۵۱) را با فراورده جایگزین کرده است؛ اما در این نقطه کار، امکان غیر کار را به وجود می آورد: دستگاه خودکار، تولید می کند، و نیازی به هیچ تلاش فیزیکی هم نیست. و این واقعاً «طبیعت دوم» است، طبیعت دوم خودکارشده ای که تاون و اوربان آن را آشکار می کنند. نابودی فاجعه بار طبیعی بودگیِ(۵۲) نخستین به این طبیعت دوم می انجامد. تاون، ماشین «امکان ها» است. اثر هنری یک بار دیگر جهت می گیرد، به سان اثر هنری غیر کار؛ شادی و ارضای امیال بر زحمت غلبه می کند؛ اما لفاظی(۵۳) در این نقطه خطرناک است. موانع و تضادهای بسیار زیادی وجود دارند که باید بر آن ها چیره شد. غیر کار به طورناگهانی در پایان تاریخ، در پایان انقلاب پرولتاریایی، آنگونه که مارکس می اندیشید، نمایان نمی شود. غیر کار از پیش با ماست، و مانند گرایش های دیگر سرکوب یا خنثا می شود. یکی از شگفت انگیزترینِ چیزها درباره موقعیت کنونی بی تردید این است که افق غیر کار، افق آزادی چشمگیر نه در «زادگاه» کار و کارگران، یعنی کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی، که در پیشرفته ترینِ کشورهای صنعتی سرمایه دارانه و امپریالیستی یعنی ایالات متحد امریکا پدیدار شده است؛ با وجود تمام مخالفت ها.
این رویارویی بین طبیعت و ضد طبیعت، کار و غیر کار، و حرکتی که از امر زیسته (امر تکینه، امر نخستین، امر به طور ناکافی متفاوت شده) آغاز و از طریق خاص بودگی ها و آشوب چیزها، به سوی امر زنده (عام، شناخته شده، مشخص) پیش روی می کند از جمله آزمون هایی است که جامعه مدرن از سر گذرانده است. این برهم کنشِ حرکت ها/پویش ها است که بی تردید باید آن را «دیالکتیکی» نامید.
منطق در این زمینه ادعای بزرگ تری را نسبت به آنچه مد نظر هگل یا مارکس بود مطرح می کند که به دنبال آن بودند تا منطق را در دیالکتیکشان جذب کنند؛ از آن زمان به این سو، [منطق] هیچ انسجام و هیچ تغییر درونی ای نداشته است. این مسئله ای مربوط به منطق صوری، و کاربستش در خصوص محتوایی متعین(۵۴) است. استراتژی ها (که به سان منطق های فلان و بهمان ارائه می شوند: منطق جامعه، منطق چیز، منطق کالا، منطق رشد و...) نتیجه استفاده از شکل منطقی به این ترتیب هستند.
رابطه بین منطق و دیالکتیک مشکلاتی را به وجود می آورد. راه میان بُر اغلب به واسطه سراسر منطق گرایی(۵۵) یا سراسر دیالکتیکی سازی،(۵۶) بدون هیچ ابژه تعریف شده ای، پی گرفته می شود. عاملِ بازدارنده در برابر این روند، مفهوم تفاوت است که در پیوندگاه بین منطق و دیالکتیک قرار می گیرد.(۵۷) امروز غیرممکن است که بتوان منطق را به معنای دقیق کلمه کنار گذاشت، و به همین ترتیب، نمی شود دیالکتیک را نادیده گرفت. این دو به همان اندازه نظریه و پرکتیس، یا دانش و ایدئولوژی، جدایی ناپذیر هستند. بگذارید مثال فضای اجتماعی را در نظر بگیریم: فضای اجتماعی جایی است که بازتولید روابط تولید که بر روی بازتولید وسایل تولید افتاده و با آن تلفیق شده است در آن مستقر می شود؛ همزمان، موقعیتی است برای شکلی از برنامه ریزی (توسعه زمین) و ابزار آن، یعنی ابزاری برای نوعی منطق رشد است. پرکتیس اجتماعی سرمایه داری به طور ضمنی بر دانش، منطق (جست وجو برای انسجام)،(۵۸) نوعی ایدئولوژی به هم پیوستگی(۵۹) دلالت می کند و دربرگیرنده آن ها است؛ اما افزون بر این دربرگیرنده تضادها، در سطحی جهانی نیز هست.
بنابراین این آن چیزی است که نو و ناسازه است: دیالکتیک دیگر به زمان مندی پیوست نمی شود. از این رو، رد ماتریالیسم تاریخی یا رد تاریخ مندی هگلی را دیگر نمی توان به سان نقدی بر دیالکتیک دانست. بازشناسی فضا، بازشناسی آنچه آنجا «روی می دهد» و آنچه فضا برای آن منظور به کار می رود، به معنای ازسرگیری دیالکتیک است؛ تحلیل، به این ترتیب، تضادهای فضا را آشکار خواهد کرد. فضای انتزاعی پاسخگوی نیاز ریاضی دان ها و شناخت شناسان است. مسیر بین این فضای ذهنی تا فضای اجتماعی همواره، به طورضمنی، پویشی دیالکتیکی است. هیچ شکافی بین آن ها نمی تواند وجود داشته باشد، شکافی که مسیر را ببندد، زیرا یگانگی بین آن ها تفاوت را دربرمی گیرد. تحلیل فضای اجتماعی آشکار می کند که انسجام ها (استراتژی ها و تاکتیک ها، «زیر نظام ها») در تضاد با همدیگر قرار می گیرند. تضادهای خاصی وجود دارند، برای مثال مانند تضاد بین مراکز و حاشیه ها؛ می توان این تضادها را در اقتصاد سیاسی، علوم سیاسی، نظریه واقعیتِ اوربان، و در تحلیل تمام فرایندهای اجتماعی و ذهنی یافت. سرمایه داری دولتی و دولت به طورعام به «تاون» به سان مرکز (مرکزِ تصمیم سازی، ثروت، اطلاعات، و سازماندهی فضا) نیاز دارند؛ اما همزمان، آن ها باعث می شوند تا «تاون»، به سان مرکزی سیاسی که به طورتاریخی ساخته شده است متلاشی و ناپدید شود. مرکزیت در فضایی از هم می پاشد که آن را به وجود آورده است؛ یعنی به روابط موجود تولید و بازتولید این روابط تجزیه می شود.
رابطه بین مرکز و پیرامون، نه «به طوردیالکتیکی»، در گذرِ زمان تاریخی که «به طورمنطقی» و «به نحوی استراتژیک» شکل می گیرد. مرکز آنچه را که در پیرامونش است سازماندهی می کند، حاشیه ها را ساماندهی و سلسله مراتبی می کند. آن هایی که مرکز را اشغال می کنند و قدرت را در دست دارند، با بهره گیری از دانش و اصول موثر، حکم رانی می کنند. رابطه مرکز پیرامون فقط به طورغیرمستقیم، فراتر از مبارزات پیشین طبقات و ملت ها پدیدار می شود. این رابطه دستگاه هایی را به وجود می آورد که عقلانی و منسجم به نظر می رسند؛ دستگاه هایی که در ابتدا چنین بودند. این نوع رابطه فضایی، دیالکتیکی متعارض(۶۰) شد. مرکزیت، پویش دیالکتیکی خودش را دارد، یا به بیان دقیق تر، مرکزیت، دیالکتیکی «است»، به سان «ویژگی»(۶۱) فضای اجتماعی و ذهنی. مرکز، مولفه هایی را که آن را می سازند (کالاها، سرمایه، اطلاعات، و...) به سوی خود جذب می کند؛ اما این مولفه ها به زودی آن را اشباع می کنند. مرکز، مولفه هایی را طرد می کند که بر آن ها مسلط است؛ (امر «مهارشده»، «تابعان» و «ابژه ها») اما همین مولفه ها هستند که آن را تهدید می کنند.
ما نه از علم فضا، که از دانش (نظریه) تولید فضا سخن می گوییم. رابطه بین این دو متناظر با مفصل بندی بین منطق و دیالکتیک است. علم فضا (ریاضیات، فیزیک) همانندی هایی با منطق، با نظریه مجموعه ها،(۶۲) نظام ها و انسجام ها دارد؛ اما دانشِ فرایندِ مولدی، که این عام ترین فراورده ها، یعنی فضا، را وارد هستی اجتماعی می کند، شباهت هایی با اندیشه دیالکتیکی دارد، اندیشه ای که به تضادهای فضا پی می برد. اینجا یک بار دیگر، این پیوندگاه بین منطق و دیالکتیک است که مسئله است. این پیوندگاه در سطحی معین قرار می گیرد، سطحی که مفهوم تفاوت در آن صورت بندی می شود. پیرامون هر نقطه و هر مرکزی در فضای (اوربان) اجتماعی، چه بزرگ باشد و چه کوچک، گذرا یا دیرپا، نظم محله، و در مقیاسی گسترده تر، نظمی دورتر، یعنی نظم جامعه به سان یک کل (روابط تولید، و دولت) وجود دارد؛ بنابراین تفاوت بین این سطوح وجود دارد. هر سطحی، به طورمستقل، نظمی را به وجود می آورد، جست وجویی برای به هم پیوستگی.(۶۳) تعارض های بین این نظم ها غیرعادی نیستند. نظم دور، تا زمانی که خودش را، از طریق جذب دگرگونی ها و گونه های نظم محلی، با نظم محلی یکی نکند فقط می تواند انتزاعی باقی بماند. این تضاد، خاص می شود هنگامی که نظم دور که نظم روابط تولید در مقیاس جهانی و در نتیجه نظم بازتولید این روابط است، به طرزی وحشیانه به روابط محلی تولید، مانند محله، طبیعت پیرامون تاون، «کامیونیتی های(۶۴) محلی» و... هجوم می آورد.
مسائل و مفاهیمی که اخیراً درباره «محیط» پدید آمده اند، اتمام منابع، نابودی طبیعت، و...، فقط نیمی از داستان مربوط به تضادهای فضا را بازگو می کنند. این مسائل و مفاهیم فقط جلوه هایی پاره پاره اند؛ این ها بر مسئله جهانی نقاب می زنند، مسئله ای که مسئله فضا به سان یک کل است، مسئله تولید و مدیریتِ فضا.
رابطه مرکز پیرامون، با وجودِ اهمیتش، نه یگانه رابطه متضاد(۶۵) است و نه رابطه ای ذاتی. این رابطه تابع رابطه متضاد ژرف تری است: رابطه بین پاره پاره سازی فضا (پاره پاره سازی پرکتیکال اش، زیرا فضا به کالایی تبدیل شده است که خریدوفروش می شود؛ به قطعات و پارسل هایی خُرد می شود، و افزون بر این، پاره پاره سازی نظری اش، زیرا به واسطه تخصصی شدن علمی، پاره پاره می شود)، از یک سو، و ظرفیت جهانی نیروهای مولد و دانش علمی برای تولید فضاها در مقیاسی سیاره ای و حتا بین سیاره ای، از سوی دیگر.
این فضای متضاد(۶۶) دیالکتیکی شده(۶۷) جایی است که بازتولید روابط تولید در آن انجام می شود. این فضا است که با واردکردن تضادهای چندگانه اش در بازتولید، بازتولید را تولید می کند، چه این تضادها برخاسته از زمان تاریخی باشند و چه نباشند. سرمایه داری به واسطه فرایندی گسترده بر تاون تاریخی مسلط می شود، و آن را به پاره هایی تبدیل می کند و فضای اجتماعی را برای خود می آفریند تا آن را اشغال کند؛ اما بنیان مادی این فضا که همان بنگاه اقتصادی(۶۸) و تقسیم فنی کار در بنگاه باقی می ماند، نتیجه جابه جایی گسترده تضادها بوده است، که نیازمند تحلیل تطبیقی مشروحی است.

نظرات کاربران درباره کتاب بقای سرمایه‌داری

امر شهری یا اوربان؟؟؟ با این مترجمها نه فقط کتابخوانی، که زبان فارسی هم در حال نابودی است
در 2 سال پیش توسط امین آشنا