فیدیبو نماینده قانونی سپید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مزرعه حیوانات

کتاب مزرعه حیوانات
تمثیلی از دنیای تجارت در قرن بیست‌ویکم

نسخه الکترونیک کتاب مزرعه حیوانات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مزرعه حیوانات

كتابي كه شما را بسيار مي خنداند و به شما بسيار مي آموزد. مزرعه ي حيوانات تمثيلي ازتجارت درقرن بيست ويكم است؛ دنيايي كه درآن تئوري هاي بي كاربرد مديريتي جاي عقل سليم را مي گيرند و پيروان اين تئوري ها ديگران را مجبور به اطاعت كوركورانه از آنها مي كنند. غافل از اينكه افراد در صورتي شادمان و آسوده خاطر به خانه بر مي گردند که برایش سرشته شده اند.

ادامه...
  • ناشر سپید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مزرعه حیوانات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول . یک خبر جدید

مترسک با چشمان آبی دکمه ای اش، مزرعه را از نظر گذراند. یک صبح دل انگیز بهاری بود و وزش نسیمی خنک، پوشال های تنش را مور مور می کرد. او احساس خوبی داشت. ظاهراً اوضاع بر وفق مراد و همه چیز سر جای خودش بود. گاوها و اسب ها در چمنزار بالایی مشغول خوردن صبحانه بودند، خوک ها در حیاط طویله به بچه های شان گِل بازی یاد می دادند و آن طرف تر در مرغدانی کلارا مثل همیشه بلند بلند در حال قد قد کردن بود. گوسفندان بنابر عادتی قدیمی در آب برکه، به مدل مو های شان نگاه کرده و با به به و چه چه فرِ پشم های شان را مرتب می کردند و سگ ها جلوی خانه ی کشاورز دراز کشیده و منتظر بودند تا…
بله، ظاهراً همه چیز مثل همیشه بود. اما تجربه ی دوازده ساله ی مترسک به او می گفت که یک جای کار ایراد دارد. این را از تغییری که در وزش نسیم به وجود آمد، حس کرد. بنابراین ساکت شد و گوش داد. صدای ضعیف به هم خوردن بال هایی شنیده شد. مترسک به آسمان آبی چشم دوخت، پروانه ی زرد و قرمزی به زیبایی بالای سر او می پرید. حلقه ای از زنبورهای عسل وز وز کنان و با عجله به سر کار می رفتند و … و سرانجام مترسک او را دید.
خودش بود، چاکی کلاغ آن منطقه که معصومانه روی سیم تلفن نشسته بود. او عملاً مترسک را نادیده گرفت. انگار نه انگار که او آن جاست.
چاکی، یکی از بال هایش را سایبان چشم کرد و با بی اعتنایی و سوت زنان به نقطه ای دور در جاده چشم دوخت. از ریخت و قیافه و حالت ایستادنش معلوم بود که می خواهد بگوید: «من؟! … من چند تا نوک از دانه های گران قیمت شما را دزدیدم؟!! هی رفیق، پرنده را اشتباهی گرفته ای. من فقط چند لحظه برای رفع خستگی این جا نشسته ام. اصلاً مگر این اطراف یک وعده غذای درست و حسابی هم پیدا می شود؟!»
اما سرانجام نگاه او با نگاه مترسک تلاقی کرد. آنها برای چند ثانیه به هم خیره شدند. اگر مترسک دهان داشت، حتماً لبخند می زد. چاکی دوباره پیروز شد. او خیلی زود از روی سیم تلفن پر زد و بدون نگاهی به پشت سر، از آن جا دور شد.

مترسک دورشدن چاکی را تماشا کرد و آرام گرفت. دوباره از این که توانسته بود از قلمرواش به خوبی محافظت کند، به خود می بالید. اما هنوز آن احساس عجیب با او بود. این که نمی فهمید اشکال در کجاست، درست مثل کفشدوزکی که پشتش لی لی بازی می کرد و اعصابش را خرد کرده بود. اما همان شب فهمید که نگرانی اش بی مورد نبوده است.

کشاورز، بطری نوشیدنی خود را محکم روی میز کوبید تا حضار سکوت کرده و جلسه رسمیت پیدا کند. همه ی حیوانات مزرعه، به جز اسب ها، جس و کوئینی که سرشان را از پنجره تو کرده بودند، در انبار حضور داشتند. لورنس جغد و دار و دسته ی کبوترهای نوجوان که خود را «شاهین ها» می نامیدند روی تیر شیب ها نشسته بودند و چند نسل از جوندگان، نزدیک ورودی سوراخ های شان از سر و کول هم بالا می رفتند. همه مضطرب بودند. معمولاً کشاورز جلسه ی سهام سالانه ی چهارپایان را بعد از فصل درو، در فصل زمستان برگزار می کرد تا بازدهی خوب مزرعه را به اطلاع همه برساند. بنابراین این جلسه ی بهاره کاملاً تعجب برانگیز بود.

کشاورز با گفتن جمله ی «چند خبر برای تان دارم» لب به سخن گشود. اما لحظاتی بعد اشک در چشمانش حلقه زد و با بغض گفت: «من … من می خواهم این جا را ترک کنم و به خانه ی سالمندان بروم.»
دهان همه ی حیوانات از تعجب باز ماند. چند ثانیه بعد صدای های های گریه به هوا برخاست. جس که از بقیه بیشتر می گریست شیهه ی بلندی کشید.
کشاورز دستش را بالا برد تا همه ساکت شوند. او توضیح داد که چاره ای ندارد و پیرتر از آن شده که از پس کارهای مزرعه بر بیاید. در ضمن پسری ندارد که مسئولیت هایش را به او واگذار کند. بنابراین مجبور است که خود را باز نشسته کرده و بقیه عمرش را به آسودگی در خانه ی سالمندان بگذراند.
کلارا با ناراحتی قدقدی کرد و گفت: «اما … ما چه؟ با رفتن شما چه بلایی سر ما می آید؟ برخی از ما … یعنی برخی از دخترها خیلی پیرتر از آن شده اند که بتوانند کار دیگری برای خود دست و پا کنند.» او هنگام گفتن این حرف، به هنریتا زل زد. بعد پشت چشمی به او نازک کرد و گفت: «درست مثل تو که جوجه ی بهاری هستی!»

مترسک در گوشه ای بی حرکت ایستاده بود. در واقع سر جای خودش خشک شده بود. دانه ای عرق بر پیشانی اش ظاهر شد. او همیشه گمان می کرد امنیت شغلی دارد. به همین دلیل هیچ فکری برای آینده اش نکرده بود. بنابراین نه پس اندازی داشت و نه اندوخته ای.
کشاورز دوباره گفت: «حال دلیل برگزاری این جلسه را همه ی شما می دانید و می دانید این زمین چه قدر برای من مهم است.» در میانِ جمعیتِ داخل انبار کسی نبود که تاریخچه ی آن مزرعه را نداند. هفت پشت کشاورز آن جا زندگی کرده بودند.
در واقع آن مکان، منزلِ آبا و اجدادی برخی از حیوانات نیز به شمار می رفت. کشاورز خودش ۸۰ سال پیش همان جا به دنیا آمده بود. نیاکان او سه خشکسالی و بحران بزرگ را پشت سر گذاشته بودند و این مزرعه با قدرت از تمامی این بلاها جان سالم به در برده بود. به همین دلیل تمام همه ی حیوانات متفق القول بودند که آن جا باید حفظ شود.
در سال های اخیر شرکت های ساختمانی نگاه مغرضانه ای به این زمین داشتند چون معتقد بودند، آن جا بهترین نقطه برای احداث یک مرکز خرید درجه ی یک است. پیشنهادهای خوبی هم به کشاورز شده بود، اما او هیچ یک از آنها را نپذیرفته بود.
اما به هر حال، زمان ناتوانی کشاورز هم فرا رسید و او فهمید که از این پس نیاز به کمک دارد. پس باید به جایی می رفت که این نیاز برآورده شود. او گفت: «از زمان مرگ همسرم شما حیوانات برای من مثل خانواده ام بوده اید، بنابراین نمی توانم شما را به حال خود رها کنم. پس خودتان تصمیم بگیرید، می خواهید چه کنید….»
او ادامه داد: «دو راه وجود دارد. اول این که من این زمین را به مَلاکان بفروشم و با پول آن هر یک از شما را به مکانی مناسب بفرستم، مثل باغ وحش های مربوط به حیوانات خانگی یا مزارعی بهتر از این جا یا اجازه دهم خودتان این جا را اداره کنید. فقط باید قلاده ها و افسارهای تان را در بیاورم تا بتوانید صحبت کنید.»
«اما به شما هشدار می دهم که این کار آسانی نیست. در این چند سال گذشته من مسائلی را از شما مخفی کرده ام. احتمالاً برخی از شما دقت کرده اید که اخیراً دستگاه ها و وسایل با تاخیر تعمیر می شدند و گاه با کمبود غذا مواجه می شدیم. می خواهم با شما صادق باشم. با اداره ی این جا روزهای سختی در انتظارتان خواهد بود. زراعت دشوار است... به هر حال انتخاب با شماست.»
سکوت همه جا را فرا گرفت. گویی جمعیت مشغول هضم قضیه بودند. بعد از سکوت، وحشت جایگزین شد. ترک مزرعه! مهاجرت! پیدا کردن یک کار جدید! غیر ممکن است! شدنی نیست! برخی از حیوانات دور هم حلقه زده و از شدت اضطراب شروع به تکان دادن دم های شان کردند. گاوها شوکه شده و از حال رفتند. مرغ ها مستاصل و قدقدکنان مثل سر بریده ها در اطراف انبار چرخیدند و حرف های کشاورز را دوباره برای دیگران نقل کردند.
سرانجام موی بزرگ، قدیمی ترین حیوان آن مزرعه، کنترل را به دست گرفت و فریاد زد: «ساکت، همه ساکت، شما مرغ ها! نوک تان را ببندید.» صدای بلند او همه را وادار به خاموشی کرد.
خوک پیر به آرامی از میان جمعیت خود را به جلوی انبار رساند. همه به خاطر کهولت سن، خرد و تجربه اش به او احترام می گذاشتند.
این شایعه که در جوانی به او پیشنهاد مدیریت در یک سازمان بزرگ شده بود را همه شنیده بودند؛ هر چند خودش زیر بار نمی رفت اما هیچ کس تا به حال انکاری هم از او نشنیده بود. او با نگاه به حیوانات انبار گفت: «بسیار خب دوستان، زمان تصمیم گیری است. یا باید بقیه ی عمرمان را صرف شکلک در آوردن برای بچه هایی کنیم که گوش های مان را می کشند یا این جا بمانیم و آستین بالا بزنیم. با کدام یک موافقید؟»
اَبی بز گفت: «مو، معلوم است چه می گویی؟ ما هیچ چیز در مورد مزرعه داری نمی دانیم.»

بیو گاو در واقع بیوگارد مانتاتن چهارم، نوه ی بزرگ نره گاو بی رقیب آن منطقه (که هیچ وقت پر حرفی نمی کرد، اما با باز شدن دهانش حرف های خوبی می زد) با صدایی رسا و بم گفت: «ببخشید اَبی که وسط حرفت می پرم. این یک واقعیت است که در این چند سال اخیر، کشاورز بدون کمک ما نمی توانست این جا را بچرخاند و به حق که همه ی ما خیلی خوب از پس آن برآمدیم. بنابراین اگر دوباره دست به دست هم بدهیم، از اداره ی این مکان عاجز نخواهیم ماند.»
یکی از اردک های پنج قلو، کواک کواکی زیر لب کرد و گفت: «من نمی خواهم از این جا بروم، تنها برکه ای که من می شناسم در این مزرعه است.»
ماری گوسفند که با عصبانیت دندان هایش را به هم می فشرد، صاف به چشمان اَبی زل زد و گفت: «گوش کن بز پیر، شاید تو از این که بچه های آدم ها نازنازی خطابت کنند، لذت ببری اما من با شنیدن چنین حرفی … قسم می خورم … قسم می خورم که خودم را به سلاخی بسپرم» بعد به سمت مو برگشت و گفت: «کجا را امضا کنم که من با تو هستم؟»
انبار از فرط هیجان و شلوغی در حال انفجار بود. تا به حال هیچ گاه حیوانات این چنین سر مساله ای متفق القول نشده بودند. حتی سگ های خانگی و گربه های انبار نیز دم های سیخ شان را به نشانه ی تعهد بر هم می کوبیدند. با فرو کش کردن سر و صداها، مو اعلام کرد برای رسمی شدن موضوع، باید رای گیری شود.
مترسک با شنیدن این حرف آهی از ته دل کشید. اما برحسب وظیفه، مطیعانه دستش را جلو آورد و از همه خواهش کرد که بعد از رای گیری، پوشال ها را به او برگردانند. اما برحسب تجربه می دانست که تا پاسی از شب نیز نمی تواند انگشتانش را داشته باشد.
اَبی تنها حیوانی بود که یک پوشال را به جای بیرون کشیدن، تو داد و گفت: «گوش کنید! آخر ما از کسب و کار و تجارت چه می دانیم؟ اما تا دل تان بخواهد نشخوار کردن را خوب بلدیم. باور کنید زراعت پوست ما را خواهد کند.»
هیچ کس توجهی به او نکرد. این یعنی تصمیم برای ماندن جدی بود. کشاورز قبول کرد که هماهنگی های قانونی لازم برای انتقال مالکیت به حیوانات را انجام دهد. او گفت: «حدس می زنم این اولین طرح سهام واقعی مالکیت در تاریخ باشد.»
به هر حال آن جلسه با درخواست مو به پایان رسید: «حیوانات! به افتخار سال ها زحمت کشاورز، کف بزنید و پا بر زمین بکوبید.»

نظرات کاربران درباره کتاب مزرعه حیوانات

این کتاب بسیار آموزنده است و شما را شگفت زده خواهد کرد.
در 2 سال پیش توسط ahr...iey